سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 50

موضوع: مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    فایل پیوست 10514



    نصیحت کننده ها خیلی بودند.

    می گفتند : نرو.

    می فرمود :" خدا می خواهد مرا کشته ببیند ."

    می گفتند : لا اقل زن و بچه ات را نبر.

    می فرمود :"
    خدا می خواهد آن ها را هم اسیر ببیند,

    کار این امّت درست نمی شود مگر با کشته شدن من

    و اسیر شدن خانواده ام ."


    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  2. Top | #22

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    فایل پیوست 10515



    حج را ناتمام گذاشت .

    حرکت کرد به سمت کوفه .

    قبل از رفتن نامه نوشت .

    از
    حسین بن علی به محمّد بن علی و از طرف

    بنی هاشم :" هر کس با من بیاید شهید می شود و

    هرکس بماند پیروز نمی شود .
    والسّلام ."

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  3. Top | #23

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10516



    بعد از نامۀ مسلم اوضاع تغییر کرد.

    یزید, عبیدالله را کرد حاکم کوفه.

    مردم کوفه جنایت های پدر او را هنوز فراموش

    نکرده بودند . ترسیدند و روی حرفشان نماندند.

    مسلم تنها ماند .

    حسین از مکه راه افتاد سمت کوفه .

    مسلم را در دارالامارة ی کوفه کشتند.

    هشتم ذی الحجّه .

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  4. Top | #24

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    re (23).jpg



    در راه کوفه بودند که خبر شهادت مسلم رسید .

    غمگین و گرفته فرمود:

    " خدا رحمت کند
    مسلم را , به تکلیفی که بر عهده اش بود

    عمل کرد و به بهشت رفت . آنچه بر گردن ماست باقی مانده."

    بعد هم دختر
    مسلم را صدا کرد . نشاندش روی زانوانش.

    نوازشش کرد . دختر انگار چیزی فهمید.

    گفت:" اگر پدرم کشته شود ..."

    حسین گریه اش گرفت . فرمود :" آن وقت من پدرت هستم.

    دخترهایم,خواهرهایت و پسرانم , برادرهایت ."

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  5. Top | #25

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    re (24).jpg



    توقف کرده بودند برای استراحت .

    یک نفر می آمد از آن دورها .

    فرمود:" از کجا می آیی؟"

    مرد جواب داد : از عراق.

    فرمود :" مردمش را چه طور دیدی؟"

    سرش را پایین انداخت . گفت : دل هایشان با تو

    است و شمشیرهایشان با بنی امیّه.


    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  6. Top | #26

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    فایل پیوست 10523




    حسین از مکه می آمد . زهیر هم .

    نمی خواست با
    حسین روبرو شود . اما یک جا مجبور شد

    همان جایی اتراق کند که حسین توقّف کرده بود .

    داشت غذا می خورد .یک نفر آمد و گفت :

    حسین با تو کار دارد . می خواست نرود اما , زنش نگذاشت.

    گفت : خجالت نمی کشی ؟ دعوت
    پسر پیغمبر را رد می کنی؟

    رفت . وقتی برگشت خوشحال بود و شاد. همه ی دارائیش

    را بخشید به زنش و طلاقش داد که برود دنبال زندگی اش.

    خودش راه افتاد دنبال
    حسین .

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  7. Top | #27

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    re-27.jpg



    حسین که در کربلا توقف کرد , عبید الله هر روز نیرو

    می فرستاد ؛ فرماندهی همه شان با
    عمرسعد.

    آن روز که
    علی فریاد زد از من بپرسید قبل از این که

    از میان شما بروم , سعد گفت :اگر راست می گویی

    موهای سر من چند تاست؟

    علی فرمود:" خبر دیگری به تو می دهم . تو پسری در خانه

    داری که پسر من
    حسین را خواهد کشت ."


    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  8. Top | #28

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10525




    کسی داد زد :
    حسین! آب را می بینی که رنگ آسمان است؟

    به خدا یک قطره از آن را نمی چشی تا بمیری.

    حسین فرمود :" خدایا! او را هیچ وقت نبخش و همیشه

    تشنه نگهش دار ."

    بعدها مریض شد . هر چه آبش می دادند بالا می آورد؛

    سیراب نشد تا مرد .


    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  9. Top | #29

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10526




    نامه ی عبیدالله به عمرسعد رسید .

    سفارش کرده بود هر چه زودتر جنگ را شروع کنداما,

    حسین می خواست شب آخر را نماز بخواند و دعا کند.

    برادرش عباس را فرستاد تا مهلت بگیرد .

    عمر سعد سکوت کرد . یک نفر دیگرشان ولی گفت :

    اگر این ها ترک و دیلم بودند قبول می کردیم,

    حالا که
    خانواده ی محمّدند .

    جنگ افتاد برای فردا.

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




  10. Top | #30

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    تشکر
    150
    مورد تشکر
    133 در 61
    وبلاگ
    9
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10527




    فرمود :" راضی ام از همه تان . یارانی بهتر از شما

    سراغ ندارم . این ها فقط با من کار دارند. شما می توانید

    بروید . نگران بیعت تان با من نباشید . من بیعتم

    را از شما برداشتم."

    و سرش را انداخت پایین تا هر که می خواهد برود.

    اول
    عباس بلند شد و بعد هم بقیّه:

    "
    ما برویم و تو بمانی!؟ زندگی بعد از تو!؟ هرگز!"

    امضاء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود




صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی