مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 50
  1. #31
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    فایل پیوست 10528



    شب عاشورا.

    چند نفری فریاد می زنند در لشکر
    حسین.

    گفته هایش را برای همه تکرار می کنند:

    " هر کس بدهکار است یا حقّی بر گردنش است , حق ندارد

    بماند و فردا با ما شهید شود. برگردد ."


    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  2. #32
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    فایل پیوست 10529



    همه را جمع کرد . فرمود:

    " خیمه هاتان را نزدیک هم بزنید و طناب هایشان را

    ببندید به هم . از جلو با دشمن روبرو هستید , خیمه ها پشت

    سرتان یا طرف راست و چپ تان باشد .

    شمشیرهایتان را تیز کنید ."

    و رفت داخل خیمه اش
    ایستاد به دعا و نماز.

    شب عاشورا بود .

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  3. #33
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    re-33.jpg



    - تا صبح صدای زمزمه بود و مناجات .

    دعا می خواندند و نماز .

    نه فقط آن هایی که با
    حسین آمده بودند ,

    حتی اون هایی که از
    لشکر عمر سعد به

    لشکر حسین آمده بودند .

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  4. #34
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    re-34.jpg



    - راه افتاده بود در بیابان .

    خارها را می کند

    می فرمود : " فردا بعد از من خیمه ها را آتش

    می زنند.
    بچّه ها بیرون می دوند .

    این خارها فرو می رود در پاهایشان.

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  5. #35
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    فایل پیوست 10533




    صفین ، خط مقدّم . جبهه ی علیّ ابن ابی طالب.

    می جنگید در کنار
    حسین .

    کربلا ، خط مقدّم . جبهه ی
    عمر سعد .

    می جنگید با
    حسین .

    فقط زمان توانست
    شمر را بشناسد .




    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  6. #36
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    فایل پیوست 10534



    عمر سعد آمده بود با او مذاکره کند .

    فرمود :" می دانم چرا با من می جنگی، همه اش به خاطر

    حکومت ری است . حتّی اگر مرا هم بکشی گندم ری

    را هم نمی توانی بخوری."

    عمر سعد خندید . گفت: حالا گندم نبود ،

    به جو هم راضی هستیم.

    حسین را کشت اما ، خواب ری را هم ندید.

    چه برسد حکومتش را.


    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  7. #37
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    فایل پیوست 10535




    - عاشورا.

    کربلا.

    جنگ با یک تیر شروع شد . با یک تیر هم تمام شد.

    تیر اوّل را
    عمر سعد زد و گفت :

    لشکر شاهد باشید و شهادت دهید پیش
    عبیدالله

    که اوّلین تیر را من زدم .

    تیر آخر را هم وقتی زدند که دیدند نمی شود با

    حسین جنگید . تیر زهرآلود که خورد به قلبش،

    جنگ تمام شد .

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  8. #38
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    re-38.jpg



    - آن قدر کم بودند که باید یکی یکی می رفتند ،

    یکی یکی هم می جنگیدند ,

    یکی یکی هم کشته می شدند .

    حسین هم یکی یکی پیکرهایشان را می آورد.

    اول یارانش آمدند برای اجازه گرفتن
    .

    تا زنده بودند نگذاشتند کسی از خانواده ی
    حسین برود میدان.

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  9. #39
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    فایل پیوست 10537





    آمده بود اجازه بگیرد . غلامش بود.

    فرمود :" تو آزادی! می توانی بروی. در کنار ما

    زندگی راحتی داشتی . نمی خواهم در سختی های

    زندگی مان هم شریک باشی ."

    غلام هر چه اصرار کرد جوابش نه بود .

    گریه اش گرفت . گفت :

    فهمیدم چرا اجازه نمی دهید . من با این چهره ی سیاه

    و بدن بدبو لیاقت جنگیدن برای شما را ندارم.

    حسین این را که شنید راضی شد.

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  10. #40
    عضو صمیمی
    زینبِ فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1395
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    121 در 58 پست تشکر شده
    وبلاگ : 9
    دریافت : 0      آپلود : 0
    زینبِ فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    فایل پیوست 10538




    یارانش همه رفته بودند . مانده بودند بنی هاشم .

    اولین کسی که آمد اجازه بگیرد برای میدان نبرد،

    علیّ اکبر بود. شبیه ترین فرد به محمّد.

    زیباترین وخوش اخلاق ترین.

    حسین
    اجازه را که داد ، نگاهش کرد نومیدانه.

    چشم هایش را گذاشت روی هم .

    از لای مژه هایش اشک می چکید.

    مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •