سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 50

موضوع: مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    shamee مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    و افوّض امری الی الله انَّ اللهَ بصیرٌ بالعباد




    re1.jpg



    به ساحل فرات رسیدیم . از صفّین بر می گشتیم
    امیرالمؤمنین علی علیه السّلام گفت :

    می دانی این جا کجاست ؟

    گفتم: نه .
    گفت :
    اگر می دانستی کجاست ...

    اشک هایش محاسنش را خیس کرد .
    ما هم به گریه افتادیم .

    گریه می کرد و می گفت :
    خوش به حال تو ای
    خاک که خون عاشقان روی تو می ریزد .






    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  2. # ADS
    Circuit advertisement مجموعه داستانک «آفتاب بر نی» با بیان ادبی حرکت کاروان سیدالشهداء
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته
    Many
    Your Default Code ADS
     

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض



    re2.jpg



    خودش هم می دانست مستحق تنبیه است.

    چشمش که به شلاق افتاد , رنگ از صورتش پرید .

    یاد قرآن افتاد ؛ از اخلاق اربابش خبر داشت .

    گفت :" وَالکاظِمینَ الغِیظ !"

    حسین دستش را بالا آورد :

    " رهایش کنید."

    - " والعافینَ عَنِ النّاس "

    -از گناهت گذشتم

    - " وَاللهُ یُحِبُّ المُحسنین "

    - تو را آزاد می کنم در راه خدا با ده برابر حقوق همیشگی ات .




    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10484



    کسی حق نداشت اسم علی را بیاورد , مگر برای طعن

    و لعن و فحاشی .

    دستور معاویه بود

    حسین باید اسم پدر را زنده نگه می داشت

    اسم پسرهایش را گذاشت , " علی "

    علی اکبر , علی اوسط , علی اصغر



    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض



    photo_2016-10-04_15-22-11.jpg



    جواب نامه های مردم کوفه را نمی داد تا وقتی تعداد نامه ها رسید

    به دوازده هزار تا .

    آن وقت دست به قلم برد و جواب نامه هایشان نوشت :

    "مسلم , پسر عمویم را به کوفه می فرستم .

    اگر با او بیعت کردید و او برای من نوشت که شما آماده اید

    به کوفه می آیم ."

    مسلم به پسر عمویش نوشت :

    " مردم کوفه منتظرت هستند هجده هزار نفرشان

    با من بیعت کردند . به محض این که این نامه به

    دستت رسید به سمت کوفه حرکت کن . والسّلام "


    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض



    re (4).jpg


    دوران معاویه دوران آزادی بود .

    همه ی فرقه ها آزاد بودند . بحث بود و مناظره .

    اما نوبت به خانواده ی محمّد و دوستانشان که می رسید

    آزادی تمام می شد .

    یا می گذاشتندشان لای جرز دیوار یا ترورشان می کردند.



    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10490



    توی مکان های تاریک , از نور پیشانی


    و گلویش شناخته می شد .


    گه گاه , عدّه ای این موضوع را امتحان می کردند .

    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض




    re (6).jpg



    جمعشان جمع بود ؛ بزرگان کوفه .

    سلیمان پیرمردی بود نود ساله . گفت :

    " معاویه مرده . حسین با یزید بیعت نکرده و راه افتاده

    سمت مکّه . اگر می توانید کمکش کنید , نامه بنویسید ."

    نامه نوشتند و دعوتش کردند .

    وقتی حرکت کرد سمت کوفه , سلیمان کنار کشید .

    بقیّه هم .


    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  9. Top | #8

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض



    فایل پیوست 10494



    مرد دهانش را باز کرد که حرف بزند .

    حسین گفت :"نه!چیزی نگو . حرفت رابنویس

    در یک نامه و به من بده ."

    مرد نوشت : کمکم کن .یک نفر پانصدسکه از من

    طلب دارد .پولش را می خواهد . من هم ندارم بدهم .

    نامه را که خواند هزار سکه داد به مرد . گفت:

    بدهی ات را بده ,بقیه اش هم برای ادارۀ زندگی ات ,

    در ضمن فقط از سه نفر کمک بخواه ,

    فرد با ایمان, فرد جوانمرد و فرد اصیل وبزرگوار.


    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  10. Top | #9

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض





    فایل پیوست 10495




    معاویه برای خلافت پسرش زمینه چینی کرده بود امّا ,

    احتمال سرپیچی چند نفر می رفت .

    معاویه قبل از مردن به پسرش گفت : سه تا حریف اصلی

    داری ؛ عبدالله بن عمر که در اصل با تو است , فقط باید

    هوایش را داشته باشی .عبدالله بن زبیر , اگر دستت به او رسید

    قطعه قطعه اش کن . و امّا حسین بن علی

    مواظب باش با او بد رفتاری نکنی . هر چه باشد هم پسر

    پیغمبر است و هم فامیل مان .



    یزید امّا به وصیّت پدر عمل نکرد.


    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





  11. Top | #10

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1395
    شماره عضویت
    9562
    نوشته
    81
    صلوات
    196
    دلنوشته
    14
    اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج والعافیة والنّصر
    نوشته : 81      تشکر : 150
    133 در 61 پست تشکر شده
    وبلاگ
    9
    دریافت : 0      آپلود : 0

    پیش فرض




    فایل پیوست 10496



    زن دسته گل به دست وارد شد . نمی شناختمش.

    کنیز بود انگار . دسته گل را برای او آورده بود.

    لبخند زد . دسته گل را گرفت و گفت :

    " تو در راه خدا آزادی , برو "

    کنیز باورش نمی شد . فقط نگاهی می کرد ؛ ناباورانه . من هم .

    گفتم :" دسته گل بهایی ندارد که به خاطرش برده آزاد شود"

    گفت :" خداوند در قرآن می فرماید: وقتی به شما سلام

    می کنند یا بهتر پاسخ بدهید یا مثل خودشان."


    سعی ما پای پیاده از نجف تا کربلاست
    شاهراه وصل ما این حد فاصل میشود


    مادری پهلو شکسته میرسد از سمت عرش
    روضه از اینجا به بعدش سخت و مشکل میشود





صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •