آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 64
  1. #41
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    زن و مرد بودن با بدن

    همانطور که «من» انسان به «تن» او ربطی ندارد و «منِِ» انسان، فقط «من» انسان است، «من» انسان ربطی به زن یا مرد بودن و یا كوتاه‌قد یا بلندقدبودن انسان هم ندارد. زن دارای «تنی» زنانه است و می‌گوید: «من»؛ و مرد دارای «تنی» مردانه است و باز هم می‌گوید: «من».

    پس حقیقت و «نفسِ» زن و مرد، همان «من» آن‌ها است که نه زن است و نه مرد است، و نفس، نه تنها زن و مرد بودن برایش معنی ندارد، حتی ناقص‌الخلقه بودن هم ربطی به «منِ» انسان ندارد و مربوط به تن انسان است.

    قرآن می‌فرماید: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»(51) یعنی سوگند به نفس و آنچه موجب تعادل آن شد. در این آیه سخن از تعادل نفس است و لذا می‌توان گفت: «من» انسان، نقص بردار نیست! حتی اگر یك نفر دارای «بدنی» ناقص باشد باز هم «من» او ناقص نیست، چون «من» او ربطی به «تن» او ندارد. «من» انسان در هر صورت «من» است. حتی اگر كلِّ «بدن» فرسوده شود، «تن» فرسوده شده‌است اما «من» به آن معنی که تن فرسوده و پیر می‌شود پیر و فرسوده نمی‌گردد.

    پس همانطورکه «من» انسان نه مرد است و نه زن، نه بلند است و نه كوتاه؛ ناقص‌الخلقه هم نیست، ناقص‌الخلقه‌بودن مربوط به تن انسان است، چون شرایط پرورش تن در دوره‌ی جنینی به طور کامل فراهم نشده و یا رشد بدن در آن مرحله با مانعی روبه‌رو بوده، در نتیجه تنِ جنین به‌طور کامل رشد نکرده است.




    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. #42
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    مَن فقط هست

    وقتی منِ انسان نه مرد بود و نه زن، متوجه می‌شویم که «من» فقط «هست»!، وقتی كه انسان می‌گوید: «من»، این من گفتن هیچ ربطی به «تن» او ندارد، و بدن انسان،‌ «من» او نیست.

    وقتی كه انسان کودک است می‌گوید: «من»؛ وقتی كه جوان شد باز می‌گوید: «من»؛ پیر هم كه شد باز می‌گوید: «من». پس «منِ» انسان به «تن» او كاری ندارد. «تن» انسان است كه پیر می‌شود و زن یا مرد و كوتاه یا بلند است، پس روشن می‌شود که من او فقط «هست» بدون آن‌که بتوان بر آن اسمی گذاشت، چون این اسم و رسم‌ها همه مربوط به تن انسان است.

    فرق انسان با سایر موجودات این است که مثلاً میز، میز است و چیزی غیر از میز نیست. در مورد یك میز آهنی نمی‌توان گفت میز با آهن فرق می‌كند چون همان آهن‌ها، میز شده‌اند. اما گوشت‌ها و اندام‌های انسان، «من» انسان نیست. و بدن انسان با من او فرق دارد و تنها خصوصیاتی که می‌توان برای آن طرح کرد این که بگوئیم «من» انسان فقط «هست»! و فهم این نکته، بسیار ارزشمند است، چون از این طریق با حقیقتی روبه‌رو می‌شویم که «چیستی‌اش همان هستی‌اش می‌باشد» و هیچ چیزی نیست مگر این‌که «هست». شاید بهترین تعبیر در این مورد تعبیر مولوی است که می‌گوید:

    وه چه بی رنگ و بی‌نشان که منم
    کی بدانم مرا چنان که منم


    توجه به موجودی که هیچ شاخصه‌ای جز بودن ندارد، نیاز به شعوری دارد که آن شعور متوجه ذاتیات شده باشد و لذا مولوی آرزو دارد منِ خود را آن‌طور که بی‌هیچ شکل و تعریفی هست، بیابد. و این نیاز دارد که انسان از دیدن با چشمِ سر آزاد شده باشد و چشم دل خود را به صحنه بیاورد.
    اگر این نکته را خوب توجه کنیم می‌فهمیم که زن یا مرد بودن انسان، ربطی به «خود» انسان ندارد، از طرفی این‌که به شما می‌گویند «من»، اشاره به چیز دروغی نیست، پس «من» فقط «هستم».

    اگر از كسی بپرسید: «چه هستی؟ و او جواب دهد: «مرد هستم» یا «زن هستم» جواب درستی نداده است، چون ما نپرسیدیم از نظر بدنی چه هستی؟ او باید بگوید «من» فقط «هستم»! اگر كسی در جواب ما بگوید مرد است یا زن است به «تن»خود نظر كرده است نه به «من» خود! «منِ» انسان، فقط «هست». كسی كه اسمش اكبر است اسم «تن‌» او اكبر است و اكبر، ‌اسم یك شخص است که تن او مرد است.

    هر انسانی در خواب، «خودش، خودش» است، در بیداری هم «خودش، خودش» است. هیچ كس نمی‌تواند از «خودش» فرار كند. انسان در خواب می‌تواند از «تن» خود فرار كند، اما از «خودش» نمی‌تواند فرار کند چون خودش هستی اوست و هیچ‌کس از هستی خود نمی‌تواند فرار کند. و این مطلب مهمی است كه انسان بداند فقط «هست».




    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  3. #43
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    مطمئن‌ترین راه آشتی با خدا


    كسی كه می‌خواهد بداند خدا چگونه هست تا بتواند با او ارتباط برقرار کند و به اصطلاح با او آشتی کند، خود را از آن جهت که فقط «هست» بنگرد ائمه معصومین(ع)به ما فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ»(52) هر كس «خود» را شناخت مسلّم خدایش را شناخته است، و شناخت خود یعنی بفهمیم که ما فقط «هستیم». آن وقت از طریق نظر به «هستِ» خود متوجه هست خداوند می‌شویم که او هستی است و همه‌ی هست‌ها تجلی هستِ اوست.(53)
    اگر كسی بگوید: «من آن هستم كه پدرم پولدار است» متوجه نیست كه پدر او تنها در رابطه با «تن» او، پدر اوست! به عبارت دیگر روح او را که حقیقت اوست پدرش ایجاد نكرده است بلكه تن پدر او بستر شکل‌گیری «تن» او شده است. «من» انسان، همانی است که خداوند درباره آن فرمود: چون بدن انسان آماده شد تا روح در آن دمیده شود، «نَفَخَتُ فِیهِ مِن روحِی»(54) از روح خودم در او دمیدم(55) پس روح از آنِ خداست، و اگر کسی می‌گوید پدر من پولدار است، پدرِ «تن» او، پولدار است! كسی هم كه بگوید: «من قهرمان كاراته‌ام!» متوجه نیست كه «تن» او قهرمان كاراته است و «خود» او فقط «هست».
    وقتی از طریق شناخت خود توانستیم «هست» را بفهمیم، متوجه می‌شویم معنی این‌که گفته می‌شود خداوند هستی مطلق است به چه معنی است، دیگر نمی‌گوئیم خدا چیست؟ چون خدا فقط هست و هر هستی جلوه‌ای از هستی اوست، او چیستی ندارد و لذا قرآن فرمود: «لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیءٌ»(56) او شبیه هیچ چیزی نیست. چون فقط «هست»! خدا شكل ندارد، همان‌طور كه «منِ» انسان، بی شكل است. حقیقت «نفس» همان «هستی» آن است و این «هستی» چنان است كه كسی نمی‌تواند از آن فرار كند، چون کسی از هستی خود نمی‌تواند جدا باشد. هستی ما که همان نفس ما است دارای خیال و خصوصیات عقلی و سایر قوا است و به این جهت است که انسان از خیال خود نمی‌تواند جدا شود، چون خیال مربوط به نفس انسان است که همان هستی او است. گفت:
    چون خیالی آمد و در تو نشست
    هر كجا كه می‌گریزی با تو هست
    تو نتانی زان خیالت وارهی
    یا بخسبی تا از آن بیرون جَهی





    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  4. #44
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    شک‌نا‌پذیری منِ انسان


    حتی اگر کسی به خودش شک کند و بپرسد: «من چه كسی هستم؟» آن سؤال كننده همان «من» اوست. همانی که از روی شك می‌گوید: «راستی من چه كسی هستم؟ یا می‌گوید: من شک دارم که مَن، مَن هستم»! در جواب می‌گوئیم تو همان هستی که می‌گویی «من شک دارم که مَن مَن هستم». چنان‌چه ملاحظه فرمائید انسان نمی‌تواند به هستِ خود شک کند، حتی همان وقتی که می‌خواهد به خودش شک کند، خود را اثبات کرده است، چون خودش فقط هست. به چیستی‌ها می‌توان شک کرد ولی هیچ کس نمی‌تواند به «من» خود که فقط هست، شك كند! و بگوید: «من شك دارم كه خودم، خودم هستم!» به او می‌گوئیم: چه كسی شك می‌كند؟ جواب می‌دهد مَن شك می‌كند! پس چه كسی در صحنه است كه شك دارد؟ «خود» او! پس «خود» او، «خود» اوست. هر چند که شک دارد که خود او خود اوست. آنقدر احساس وجودِ خود بدیهی است كه ممکن است «خودْ» تصوری از چیستی خود در ذهنش نداشته باشد، امّا در نزد خودش فقط «خودش» است. به گفتة عطّار:

    تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
    دلیل از خویش روشن‌تر نداری


    وقتی روشن شد حقیقتِ «نفس» همان «هستی» آن است و وقتی روشن شد که نفس، فقط هستی است و نه چیز دیگر، باید متوجه باشیم پس چیستی آن هم، همان «هستی» آن است. این به این معنی است که «منِ» هر کس اصلاً چیستی ندارد، نه این که چیستی او یا مرد باشد یا زن. زیرا «من» فقط «هست» «چیستی» آن همان «هستی» است. همین که به ذهن شما می‌آید من کیستم باید متوجه «هست» خود شوید و نه متوجه جنسیت و یا شغل و این‌گونه چیزها، همچنان‌که نباید چیستی خود را جای هستی خود بنشانیم و چیستی خود را حجابِ توجه به هستی خود کنیم.

    اگر به یک صندلی اشاره کنیم و بپرسیم این چیست؟ جواب می‌دهند صندلی است. چون «چیستی» آن، صندلی است. یعنی یك نوع «وجودی» است كه آن وجود چیستی‌اش «صندلی» بودن است. پس در صندلی یک چیستی یا ماهیت مطرح است و یک وجود، ولی نفس انسان این طور نیست که یک چیستی داشته باشد و یک هستی. اگر بپرسی انسان چیست؟ جواب واقعی آن است که «انسان» فقط «هست». نه زن است و نه مرد، نه پولدار و نه بی پول؛ فقط «هست».

    از توجه به هست خود متوجه می‌شویم هستِ خدا به چه معنی است و لذا اگر بپرسند خدا چیست؟ جواب این است که «خدا» هم فقط «هست»، مثل صندلی نیست که یک چیستی داشته باشد و یک هستی، بلکه چیستی‌اش همان هستی‌اش است. فرمودند خودت را بشناس تا خدای خودت را بشناسی، باید به این روایت با دقت زیاد توجه کرد، علاوه بر آن روایت؛ امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «اَعْظَمُ‌‌الْحِکْمَةِ مَعْرِفَةُ‌الْاِنْسانِ نَفْسَهُ...» .(57) بالاترین فهم و حکمت، شناخت انسان است نفس خود را. و نیز می‌فرماید: «أَفْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسَانِ نَفْسَه»(58) بهترین عقلْ شناختن نفس خویش است. و نیز می‌فرماید: «مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِف» (59) یعنی شناختِ خود نافع‌ترین شناخت‌هاست. چون از طریق شناخت خود دریچه‌ای خاص برای شناخت «وجود» در مقابل ما باز می‌شود و دیگر به جای محدود شدن به چیستی عالم، نظر به هستی عالم می‌اندازیم و می‌یابیم که سراسر عالم فقط «وجود» است با شدّت و ضعف‌های مختلف، و همه‌ی وجودات به وجود مطلق که همان خداوند هستی‌بخش است ختم می‌شود، و این معرفت بزرگی است. حال باز گردید به نگاه به خودتان. «خود» انسان چیست؟ جواب این است که فقط «هست».

    پس خدا چیست؟ خدا فقط «هست». منتها تفاوت هستِ خدا با هستِ بقیه‌ی موجودات در این است که اولاً: هست همه‌ی موجودات از خدا است ثانیاً: هست خدا شدیدترین هست‌هاست. آیا آیه «لَیسَ کَمِثْلِهِ شَیءِ» می‌گوید خدا «نیست؟!» یا می‌فرماید: هیچ چیز مانند او نیست؟ یعنی مثل میز و صندلی و پرتقال نیست. چون میز و صندلی و پرتقال چیستی هستند و خدا فقط «هست».




    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. #45
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    رابطه‌ی هستِ مخلوق با هستِ خالق


    گفتیم حقیقت «نفسْ» همان «هستی» آن است و «چیستی» آن، همان «هستی» آن است. مثل وجود خدا كه فقط «هست» ولی در عین حال چیز خاصی هم نیست! پس نباید در رابطه با شناخت خود بخواهیم چیز خاصّی را بشناسیم، بلکه با هست خود باید ارتباط بر قرار کنیم. مثل این‌که نور بی‌رنگ را می‌یابیم، که از یک جهت هیچ رنگی ندارد و قابل اشاره هم نیست ولی موجود است.

    انسان در خواب یا وقتی كه چشمش را بر هم می‌گذارد، از طریق خیال می‌تواند متوجه باشد «من» او غیر از تن اوست، به‌طوری‌که چشم ما می‌تواند از «من» ما جدا شود اما «بینایی» ما از ما جدا نمی‌شود. پس نتیجه می‌گیریم چشم، ابزار است و جزیی از «بدن» می‌باشد اما بینایی پرتویی از «من» انسان است. و لذا بینایی از انسان جدا نیست. انسان، بینایی دارد اما عین بینایی هم نیست. مثل خورشید و نور آن است. نور خورشید، عین خورشید نیست اما جدا از خورشید هم نیست.

    رابطه وجود دنیا و خدا مثل رابطه بینایی و «من» انسان است، دنیا خدا نیست اما جدا از خدا هم نیست! بینایی از «من» است و منِ انسان در محل چشم با صفت بینائی ظاهر می‌شود، ولی «منِ» انسان عین بینایی او نیست. دنیا از خداست، اسماء و صفات الهی به صورت مخلوقات مختلف تجلی می‌کنند اما هیچ کدام از آن‌ها خدا نیستند. مثل آن‌که شنوایی از «من» است و نفسِ انسان در محل گوش به صفت شنوایی ظاهر می‌شود، ولی «من» انسان، شنوایی نیست.

    دنیا جلوه اسماء و صفات خداست ولی خدا نیست. مثل قوای شنوایی و بینایی که آیات و نشانه‌های «من» انسان است، همان‌طور همه عالم، آیات و نشانه‌های اسماء و صفات الهی است و هیچ كدام از آن‌ها هم خدا نیستند! خدا فقط «هست» اما دنیا به معنی کوه و دریا و دشت چیستی‌هایی هستند که به خودی خود نیستند بلکه به هستی‌ای که خداوند به آن‌ها داده، هست شده‌اند، منتها آن هستْ به صورت‌های کوه و دریا و دشت در‌آمده، پس آنچه به واقع در رابطه با کوه و دریا و دشت هست، همان هست آن‌ها است و نه جنبه‌ی کوه و دریا و دشت بودن آن‌ها. چون این‌ها حدّ همان هستی‌اند که خدا به آن‌ها داده است ولی خودِ خدا، حدّ ندارد. قوة بینایی و شنوایی ما چیزی نیست جز همان نفس ما که به صفت خاص یا حدّ خاص در چشم و گوش جلوه کرده است و لذا در ذات خود چیزی نیستند جز همان نفس انسان در حدّ خاصی. «من» انسان نسبت به «تن» او حدّ ندارد اما نسبت به عالم برتر حدّ دارد، ولی خداوند هیچ گونه حدّی ندارد، مثل نور بی‌رنگ که نسبت به نور زرد و سبز و قرمز، هیچ‌گونه حدّی ندارد، با آن‌که نور سبز نور است ولی با محدودیت سبزبودن. و سبزبودن چیستی آن نور است.

    گفتیم كه مَنِ انسان فقط هست، و «چیستی» ندارد، چون چیستی از محدودیت موجود ظاهر می‌شود ولی نفس انسان خارج از محدودیت زن و مرد بودن و غیره، فقط «هست». خودش، خودش است. كسی كه می‌پرسد: «من چه كسی هستم» ناخودآگاه به دنبال نگاه به محدودیت‌های خودش می‌باشد، غافل است كه او فقط هست. اگر كسی بگوید فلانی دانشجو است و فکر کند نظر به حقیقت او دارد، اشتباه كرده است، چون دانشجوبودن یك اعتبار در اجتماع است. مدیربودن و رئیس‌بودن هم در رابطه با اجتماع معنی می‌دهد.

    مثل پدربودن كه در رابطه با فرزند معنی می‌یابد، به طوری كه اگر كسی فرزند نداشته باشد پدر هم نخواهد بود! دانشجوبودن هم در رابطه با یك مجموعه قراردادهاست. اگر درس‌هایی را بخوانند و در كنكور قبول شوند، دانشجو می‌شوند! این قراردادها هیچ ربطی به حقیقت انسان ندارد، چنانچه اگر دانشگاه یا جامعه‌ای وجود نداشت هیچ‌کس دانشجو محسوب نمی‌شد، همه‌ی این مسائل در رابطه با «تن» انسان است؛ «من» انسان، خارج از این وصف‌ها، فقط «هست» و جدی‌ترین چیز برای انسان این است كه بداند «خود»ش فقط هست و وصف‌های اعتباری را از حقیقت خود جدا بداند.





    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  6. #46
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    پنجرة رؤیت خدا


    «منِ» انسان، فقط «هست» و برای حفظ این هست باید با «هستی مطلق» -كه خداست- در ارتباط باشد. جایگاه عبادات نیز از همین نقطه شروع می‌شود که با اتصال هستِ خود به هستی مطلق، از او وجود و کمال می‌گیریم، مثل نور خورشید که با اتصال به خورشید از آن وجود و نور می‌گیرد، اگر اتصال نورها از خورشید از بین برود، نه دیگر نور دارند و نه وجود. «هست» انسان تجلی نازله‌ی «هستِ» خداست و محال است كه «هستِ» خدا از «هستِ» انسان غفلت كند. چون تجلی خودش است.

    اما انسان با توجه به «چیستی»ها از «هست مطلق» غافل می‌شود، و در این حالت خودش برای خود یك خدا می‌سازد! چون به جای نظر به هست مطلق به چیست‌ها نظر کرد، انسانی که ذهنش محدود به چیستی‌هاست برای خدای ساختگی خود، جا و مكان مشخص می‌كند. مثلاً تصور می‌كند كه خدا، پیرمردی در گوشه آسمان است! این انسان به جای آن‌که خدای هستی را بیابد، برای خود خدایی ساخت، در حالی كه خدا را که عین هستی و عین کمال است باید یافت. اگر كسی بخواهد خدا را بیابد باید به جای نظر به چیستی خود، به هستی خود بنگرد، تا بتواند هستی مطلق را بیابد و برای او چیستی نسازد. انسان باید «خودِ» هستی‌اش را بیابد. «خود» انسان نه دانشجوبودن است و نه مردبودن، «خود» انسان، فقط هست. هنگامی كه انسان «خود»ش را بیابد، خدا را روبه روی خود یافته است! گفت:

    آن كه عمری در پی او می‌دویدم كو به كو
    نا گهانش یافتم با دل نشسته رو به رو!


    حقیقت انسان، فقط هست و به «هستی مطلق» متصل است. «هستِ» خدا، در منظر «هستِ» انسان است نه در منظر فكر انسان. ما از دریچة هستِ خود می‌توانیم هستِ مطلق را روبه‌روی خود بیابیم. در این حالت است که می‌توان گفت:

    كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو ؟
    كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
    غیبت نكرده ای كه شوم طالب حضور
    پنهان نبوده ای كه هویدا كنم تو را
    با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
    با صد هزار دیده تماشا كنم تو را


    این مباحث، شنیدنی نیست؛ چشیدنی است. باید آن‌ها را در خود احساس کنیم. اگر انسان بفهمد و ببیند كه «هستِ» او پرتو هستِ خدا است و بفهمد خدا فقط «هست»، این را نیز خواهد فهمید که هر چه هست از «هستِ» حق است. اصلاً «حقّ» همان «هست» فارسی است که معرب شده، همان‌طور که «is» در انگلیسی با هست فارسی هماهنگ است.

    تا وقتی ذهن ما گرفتار سایه‌ی چیستی‌ها است قلب ما نمی‌تواند با خدا روبه‌رو شود و عملاً بدون آن که بدانیم با نور ‌خدا زندگی نمی‌‌کنیم. در روایت داریم که امام صادق(ع) می‌فرمایند: «مَنْ نَظَرَ فِی اللَّهِ كَیْفَ، هُوَ هَلَك» (60) هركس فكر كند خدا چگونه است، هلاک می‌شود. در واقع پیام این روایت این است که كسی كه فكر كند خدا «چگونه» است، عمرش باطل خواهد شد و هر چقدر جلوتر رود به چیزی دست نمی‌یابد، چون به دنبال چیزی است که آن خدا نیست، او به دنبال خدای ساختگی خود است که چیستی دارد.

    پس باید متوجه بود خدا «هست». همان‌گونه كه «خود» انسان، فقط «هست»، و لذا به ما فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَ بَهُ». هرکس خود را شناخت پروردگار خود را خواهد شناخت. معلوم است که از جهت خاصی باید به خود بنگریم که بتوانیم از طریق شناخت خود، خدا را بیابیم، وگرنه اگر به جهت این که ما معلول هستیم پس علت می‌خواهیم، این نوع شناختِ خدا از طریق هر موجودی ممكن است، چون همه‌ی موجودات معلول‌اند و علت می‌خواهند. ممکن است کسی ده سال خدا را عبادت كند اما خدای ساخته ذهن خود را! این عبادت، كارساز نیست. عبادتی کارساز است كه در آن، توجه قلبیِ انسان به «هست» خداوند باشد، و حضور قلب به همین معنی است که انسان با خودِ خداوند و نه با معنی و مفهوم خدا مرتبط باشد. نماز به جان كسی می‌نشیند كه به فكر این‌جا و آنجا نباشد، «هستِ» خود را در پرتو هست خدا در نظر بگیرد، پرتوی که تماماً اتصال است و نیاز، در مقابل هست مطلق، که سراسر لطف است و غنا.

    هر وقت كه انسان از «هست» خود فاصله بگیرد و به «تن» خود متمایل شود، حضور قلبش را از دست می‌دهد؛ «تن» به خدا وصل نمی‌شود، چون «تن»، «چیست» انسان است. «هستْ» به خدا وصل می‌شود چون خدا «هست مطلق» است. و بقیه‌ی هست‌ها تجلی هست خداوندند و لذا اگر با هست خود به محضر حق بیاییم؛ تمام وجود ما می‌شود عین اتصال به حق، مثل نورهای تجلی یافته از خورشید که سراسر عین اتصال به خورشیدند و هیچ هویت مستقلی ندارد.

    برای پیداكردن حضور قلب باید انسان حواسش را از «چیست»ها خارج كند و توجه قلبی‌اش را که همان هست اوست، به «هست مطلق» که خداوند است بیندازد. در این صورت خیلی آسان، ارتباط برقرار می‌شود. البته خلوت كردن اطرافِ زندگی از دنیا و تعلقات آن نقش مهمی در خارج شدن حواس از چیستی ها دارد.




    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  7. #47
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    معنی حضور قلب و برکات آن

    از طریق توجه قلبی در عبادات، «هست» انسان به «هست مطلقِ» حق، وصل می‌شود و باعث «قرب» انسان می‌گردد. چون تا انسان، «هستِ» خودش را نیابد، محال است به «هست مطلق» وصل شود و در نتیجه تأکید دین بر حضور قلب در عبادات، بهترین عامل سیر از چیستی به سوی هستی و اتصال به هستِ مطلق خواهد بود. امام صادق(ع) می‌فرمایند: «... وَ إِنِّی لَأُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُؤْمِنِ مِنْكُمْ إِذَا قَامَ فِی صَلَاتِهِ أَنْ یُقْبِلَ بِقَلْبِهِ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی وَ لَا یَشْغَلَهُ بِأَمْرِ الدُّنْیَا فَلَیْسَ مِنْ مُؤْمِنٍ یُقْبِلُ بِقَلْبِهِ فِی صَلَاتِهِ إِلَی اللَّهِ إِلَّا أَقْبَلَ اللَّهُ إِلَیْهِ بِوَجْهِهِ» (61)
    و من دوست می دارم كه چون مؤمنی از شما به نماز ایستد روی دل خویش را به‌سوی خدا دارد، و آن را به‌كار دنیا سرگرم نسازد. و هیچ مؤمنی نیست كه در نماز خود روی دلش را بسوی خدا بگرداند مگر این‌كه خداوند نیز روی خود به وی كند.

    از امیرالمؤمنین (ع)هست که «وَ إِنَّمَا لِلْعَبْدِ مِنْ صَلَاتِهِ مَا أَقْبَلَ عَلَیْهِ مِنْهَا بِقَلْبِه»(62).برای بنده از نمازش همان مقداری كه به‌دل متوجه خدا بوده است سهم می‌باشد.

    «قرب الهی» یعنی با رفع توجه به چیستی‌ها، «هستِ» انسان به «هستِ» خدا متصل گردد و تحت پرتو هست مطلق قرار گیرد. و این یعنی همان حضور قلب واقعی. پس قرب الهی تنها از طریق توجه قلبی در عبادات حاصل می‌شود، چون وقتی سعی کردیم با توجه قلبی وارد عبادات شویم عملاً مسیر ارتباط «هست» انسان به «هست مطلق» را فراهم نموده‌ایم. به همین جهت است که با «فكر» هیچ‌گونه قربی صورت نمی‌گیرد، چون «فكر»؛ از سنخ «هست»، نیست، «فكر»؛ از سنخ «چیست» است و دو چیز كه هم سنخ هم نیستند به هم وصل نمی شوند. ما به کمک فکر و استدلال می‌توانیم به وجود خدا و عالم ملکوت پی‌ببریم ولی برای اتصال به عالم الهی و بهره‌مندشدن از انوار آن عالم باید قلب را به صحنه بیاوریم، و آن فكری كه در روایات جزء بهترین عبادات معرفی شده به معنی سیر و توجه به حق است.

    قرآن می‌فرماید: «اُعْبُدُوا» فقط «توجه» به حق كنید، «یَا اَیُهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الذَّی خَلَقَكُمْ.....» .(63) ای مردم! پروردگار خود را عبادت کنید، عبادت همان توجه قلبی است و این که جهت جان را به سوی او سیر دهیم و در این راستا تمام دستورات او را عمل ‌کنیم، تا این توجهْ پایدار بماند و قلب از انوار وجود مبارک حق بهره‌مند گردد. حالا که او در صحنه‌ی عالم، ظاهر است شما با بندگی، قلب خود را متوجه او کنید و اظهار دارید:

    کی رفته‌ای ز دل که تمنّا کنم تو را
    کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
    غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
    پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
    عبادت؛ عامل شدیت وجود


    اگر انسان از این دید كه «هستِ» او را «هست مطلق» ایجاد كرده است و با اتصال به هستِ خدا، هست خودش برایش می‌ماند، غفلت نکند، گرفتار چیستی‌ها و عدم‌ها نمی‌شود و به زیباترین شکل به عبادت خداوند همّت می‌کند.
    وقتی انسان با هستِ خود که عین ارتباط با حق است و هیچ استقلالی ندارد در محضر حق ایستاد و با حالت ذلت و بندگی محض نماز را قیام کرد و سعی ‌نمود با توجه قلبی بهره‌مندی خود را از کمال مطلق بیشتر نماید، «هست» او شدیدتر می‌شود، و هر چه بیشتر در وادی بندگی و عبادت پایدار بماند، قرب او بیشتر می‌گردد و از حق، نصیب بیشتری می‌برد، در این حالت دیگر عبادات او در حدّ قالب عبادات نیست، بلکه قالبی است که قلب و محتوا و نور دارد، از ظلمت محدودیت و كبر و حسد و غرور نجات می‌یابد و إن‌شاءالله از خود فانی و به حق باقی می‌گردد.

    پس موقع نماز در ابتدا باید اندیشه‌ها و توجه به چیستی‌ها را با به صحنه‌آوردن هستِ سراسر نیاز خود، به سوی «هست مطلق» سیر داد. همان نکته‌ای که مرحوم هاشم حداد«(ره)» از شاگردان مرحوم آیت‌‌الله‌سیدعلی‌آقا قاضی‌طباطبائی«(ره)»، به شهید مطهری«(ره)» متذکر شده بود. آقای مطهری می‌فرمایند: در ملاقاتی که با مرحوم هاشم حداد«(ره)» داشتم از من پرسید شیخ مرتضی چطوری نماز می‌خوانی؟ عرض کردم سعی می‌کنم بر روی معانی نماز توجه کنم و سپس الفاظ آن‌ را اداء نمایم. مرحوم هاشم حداد به ایشان می‌گویند پس کی نماز می‌خوانی؟ مرحوم شهید مطهری«(ره)» به آیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ال ه حسینی طهرانی«(ره)» گفته بودند روی حرف آقای هاشم حداد فکر کردم دیدم عجب حرفی است، راستی پس من کی نماز می‌خوانم، چون:

    مراد من ز نماز این بود که در خلوت
    حدیث درد و فراق تو با تو بگذارم

    فکرِ نماز و صرف توجه به معانی آن که نماز واقعی نیست، در نماز باید دل در صحنه باشد، خیلی فرق است بین فکرِ به یک حقیقت، با ارتباط داشتن با آن حقیقت. یك وقت كسی با حرفی یا عملی روبه‌رو می‌شود و خنده‌اش می‌گیرد ولی یك وقت است كه «فكر» خندیدن می‌كند، فکر خندیدن، خندیدن نیست، خودِ خندیدن خندیدن است. یا یك وقت كسی در حال خواندن كتاب است و به مطالب کتاب متصل است، ولی یك وقت است كه در «فكر» خواندن یك كتاب است و دارد فکر می‌کند که دارد کتاب می‌خواند، اتفاقاً در آن حال که فکر می‌کند کتاب می‌خواند، کتاب نمی‌خواند، بلکه فکر خواندن کتاب را می‌کند. فکرِ خواندن کتاب، کتاب خواندن نیست. كسی كه فكر خندیدن می‌كند، دیگر نمی‌خندد! و كسی كه به خواندن كتاب فكر می‌كند، دیگر در آن حالت کتاب نمی‌خواند. در مورد پرستش خدا هم همین طور است. اگر كسی به فكر پرستش خدا باشد، فکر پرستش، پرستیدن نیست و آن فکر نمی‌تواند ما را به خدا وصل کند.به قول مولوی:

    فكرت از ماضی و مستقبل بود
    چون از این دو رست مشكل حل بود


    در هنگام فكركردن، انسان یا در گذشته سیر می‌کند و یا در آینده، كسی كه در نمازش به فكر برنامة فردا یا دعوای دیروزش باشد، از نماز بیرون است! این فكر ها باعث می‌شود كه بین انسان و خدا ارتباط برقرار نشود، «هستْ»، فراموش شود و «چیستْ» جای آن را بگیرد. چون:

    فكرت از ماضی و مستقبل بود
    چون از این دو رست مشكل حل بود
    چون بود فكرت همه مشغول حال
    ناید اندر ذهن تو فكر محال


    آنچه فعلاً و در «حال حاضر» در صحنه است یکی هستِ خداست و یکی هم هست ما که متصل به هستِ خدا است، بقیه‌ی ابعاد ما مثل شغل و وطن و غیره در فکر است و اعتباری. واقعیت فقط «هستِ» انسان است و این که عین اتصال به «هستی مطلق» یعنی خدا است. كسی كه به این نكته واقف شود دیگر اسیر گذشته و آینده و گرفتار خیالات نمی‌شود بلکه در «حال» قرار می‌گیرد. كسی كه «حال» را از دست ‌داد همواره در فکر گذشته و گرفتار آینده است. گذشته و آینده‌ای که فعلاً موجود نیست. گذشته رفته است و دیگر نمی‌آید و آینده هم نیامده‌است و فعلاً نیست. کسی که گرفتار آینده شد و نتوانست در «حال» زندگی کند همواره در آینده‌ای که نیست به‌سر می‌برد، فردا هم که آمد، به فکر فردای این فردا است، و بدین ترتیب هیچ‌گاه ارتباط با هستی مطلق برقرار نمی‌كند. چون همواره در چیزی که نیست به‌سر می‌برد. به توصیه‌ی مولوی:

    هین مگو فردا كه فرداها گذشت
    تا از این هم نگذرد ایام كشتْ


    كسی كه می‌خواهد نماز بخواند اگر در فكرِِ فردایش باشد، هم‌اکنون به حق متصل نمی‌شود چون «حالِ» خودش را از دست داده و به فكر فردا بوده است.(64) فردا هم به همین صورت به فكر فردا است فردایی که هرگز نمی‌آید و به همین صورت همه‌ی عمر در ناکجا آباد سیر می‌کند.



    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  8. #48
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض








    علت شک‌ها و تردیدها


    نظر به «فرداها» انسان را از واقعی‌ترین واقعیات یعنی خداوند جدا می‌کند، زیرا خداوند آزاد از آینده و گذشته در «حال» هست و کسی می‌تواند با او مرتبط شود که از زمان و مکان یعنی از چیستی‌ها آزاد شده باشد و در «حال» قرار گیرد به عبارت دیگر با «هست» خود به «هست مطلق» متصل گردد.انسانی که همواره در فرداها به سر برد هیچ بذری در جان خود نمی‌کارد بلکه فقط در آرزوهای نیامده به سر می‌برد، در حالی که این دنیا محل كشت است و فرصت اتصال به حضرت رب‌العالمین. وقتی فهمیدیم امروز ایام كشت است برای فردایی که همه این چیست‌ها هیچ می‌شوند و تنها هستِ متصل به هست مطلق می‌ماند، می‌فهمیم اگر انسان كشت نكند و چیزی در مزرعه «خود» ذخیره ننماید و «اتصالی» برقرار نكند همه چیز را از دست داده است.

    می‌فهمیم اهمیت موضوع چقدر است که باید با هستِ خود متصل به هستِ مطلق شد، انسان در این صورت متوجه می‌شود باید هر طور كه شده از طریق حضور قلب، خود را به خدا «وصل» كند تا به غنای حق «غنی» شود و «قرب» به حق پیدا كند؛ البته تأکید می‌کنم که قرب با فكر به‌دست نمی‌آید، قرب با وصل شدن «هستیِ» انسان به «هستیِ» حق پدید می‌آید.

    نتیجه این كه اگر انسان از طریق معرفت به نفس و از طریق اتصال هستِ خود به هستِ حق مسیر زندگی را طی کند علاوه بر این‌که دیگر محال است به خدا شك كند، جان او آماده‌ی بهره‌گیری از انوار الهی نیز می‌گردد و لذا دیگر هیچ افسردگی و پوچی در زندگی او راه نخواهد یافت، و برعکس؛ حضور خدا روز به روز بیشتر در قلب او شعله می‌كشد. اما خدای ذهنی و فكری و خیالی مثل همه‌ی فکرها و خیالات پس از مدتی انسان را ترك می‌كند. مولوی می‌گوید:

    پیش بی‌حد هرچه محدود است لاست
    کل شیئ غیر وجه الله فناست
    چون تجلی کرد اوصاف قدیم
    پس بسوزد وصف حادث را گلیم
    هر چه اندیشی پذیرای فناست
    وانکه در اندیشه ناید آن خدا است
    در گذر از نام و بنگر در صفات
    تا صفاتت ره نماید سوی ذات
    اختلاف خلق از نام اوفتاد
    چون به معنی رفت آرام اوفتاد


    اگر كسی به سمت نور حركت كند و به نور برسد دیگر نسبت به نور شك نمی‌كند، انسانی که با هستِ خود مرتبط شد، هرچه زمان می‌گذرد حضور نور الهی در «قلبش» شدیدتر می‌شود، اما اگر بنشیند و فقط به نور فكر كند و آن را نبیند، بعد از مدتی می‌گوید: «نكند اصلاً نوری وجود نداشته باشد!» خدایی كه با حضور قلب و اتصال به دست نیاید بعد از مدتی رنگ می‌بازد! در این حالت خدا نرفته است بلكه این خود انسان است كه توجه قلبش را از او برگردانده است. كسی كه باران می‌خواهد باید دهانه‌ی كاسه‌اش را به طرف بالا بگیرد، حالا اگر كسی بیاید و دهانه‌‌ی كاسه‌اش را وارونه به طرف زمین بگیرد مسلم هیچ بارانی به‌دست نخواهد آورد و می‌گوید کو باران؟ در حالی که می‌توانست با توجه قلب به سوی خداوند و تجلی نور الهی در زندگی‌اش نه‌تنها با آن نور اُنس داشته باشد، بلکه به کمک آن نور امورات خود را فوق اسباب ظاهری به انجام برساند.
    حضرت سلیمان(ع) پیامبر الهی است. همه زندگی و حكومتشان در قبضة قدرت تكوینی الهی بود، به طوری‌که حضرت در بسیاری موارد با اراده خود چیزهایی که می‌خواستند برایشان ایجاد می‌شد. آصِفِ بْنِ بَرْخیا، که یکی از وزرای ایشان ‌است تخت بلقیس را با یک اراده و قبل از یک چشم به هم زدن در مقابل حضرت سلیمان حاضر كرد.(65) همان طوری كه شما اراده می‌كنید یك گلابی در ذهنتان ایجاد كنید، قدرت حضرت سلیمان و دستگاه اداری‌شان بیشتر تکوینی و با اراده ایشان اداره می‌شود! پرنده و جن و انس در قبضه اراده حضرت بودند. می‌گویند حضرت یك لحظه از این جریان که همه چیز در قبضه‌شان است، خوششان آمد، همان لحظه تاجشان كج شد! تاج را راست كردند، دوباره كج شد، دوباره راست كردند، باز كج شد. گفتند: «ای تاج! چرا این چنین می‌کنی؟» تاج گفت: «من انعكاس درون تو هستم!»(66)

    گفتم كه نكن، گفت نكن تا نكنم
    زین یك سخنش چنان خوش آمد كه نگو


    البته این حرف ها برای ما نیست! منظور این است كه نظر انسان باید فقط خدا باشد و توجه قلبی‌اش را از او برندارد تا دهانه کاسه‌اش را به طرف بالا گرفته باشد و قلب او از باران لطف خدا پر شود و حتی در بعضی موارد اموراتش از طریقی فوق اسباب عادی سپری شود.
    نمی‌توان خلاف جهت دریا حركت كرد و انتظار رسیدن به دریا را داشت. نمی‌توان بدون ارتباط با خدا و دل دادن به او، با خیالات زندگی كرد و خدای ذهنی را به جای خدای حقیقی ساخت و سپس او را پرستید، و بعد که آن خدای ذهنی رفت، بگوئیم: «خدا كجاست؟! اعتراض کنیم چرا به خدا نمی‌رسیم؟! چرا «قلب» ما نورانی نیست؟!». باید در موضوعِ ارتباط با خدا مسیر صحیح را طی کرد تا به نتیجه رسید. باید منقار را از آب شور در آورد تا آب زلال و شیرین را چشید. گفت:

    مرغی كه خبر ندارد از آب زلال
    منقار در آب شور دارد همه حال





    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  9. #49
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    انسان حقیقتی ماوراء تن

    در یک جمع بندی می‌توان گفت: اگر انسان «خود» را درست ارزیابی كند و بشناسد، إن‌شاءالله جایگاه بسیاری از حقایقی كه دین مطرح كرده است برای او روشن خواهد شد. بحث به اینجا رسید كه انسان فقط «هست» و «تن» و «قد» و «جنس»، نقشی در حقیقت او ندارد. «خودِ» انسان، فقط «هست». به همین دلیل وقتی «تن» انسان در رختخواب است و «خودش» خواب می‌بیند! بعد هم که بیدار می‌شود می‌گوید خودم خواب دیدم و احساس نمی‌کند که قسمتی از او خواب دید، با این‌که تن او در رختخواب بود و در آن صحنه‌ای که او خواب می‌بیند این تن با او نبود، بلکه تنِ مناسب عالم خواب با او بود. پس انسان، فقط «هست» و «خود» او بودِ خود را حس می‌كند.

    نکته‌ی مهمی که باز باید مورد تأکید قرار گیرد این است که انسان می‌تواند «هستْ» بودن خود را حس كند، بدون این‌كه در احساس خود بدن مادی‌اش مدّ نظرش باشد. به عبارت دیگر صِرف خود را حسّ می‌کند که همان «هستْ»بودنِ اوست، هست بودنی بدون مدّ نظر داشتن بدن و شغل ... به طوری‌که انسان وقتی «بدن» مادی ندارد «هستْ»بودنِ خود را نزد خود حس می‌كند و در آن حال خودِ او هیچ خصوصیاتی جز هستْ بودن و مخلوق خدا بودن برای خود ندارد. زن یا مرد بودن، باسواد یا بی‌سواد بودن، بزرگ یا كوچك بودن همه وقتی مدّ نظر قرار می‌گیرد که به بدن توجه شود و یا به چیزهایی که به نحوی به بدن مربوط است، ولی «خودِ» انسان، فقط «هست»، حال این هست می‌تواند کامل شود یا ناقص بماند، به همین جهت اموری مثل عقیده داشتن یا نداشتن به حقایق عالیه و خدا و قیامت ،در «هستی» انسان اثر دارد به طوری که عقاید حق وجود او را شدیدتر می‌کند و قرب بیشتری برای او پدید می‌آورد. از نام عقیده به معنی گره، پیداست كه با «جان» انسان، گره می‌خورد.

    عقیده برعکس اطلاعات، به شكلی با جان انسان گره می‌خورد كه اگر انسان دلهرة شدیدی هم پیدا كند به راحتی عقاید خود را از دست نمی‌دهد. اما اطلاعات این‌طور نیست. اطلاعات مربوط به حافظه است و اگر انسان دلهره شدیدی پیدا كند اطلاعاتش را از دست می‌دهد. مثلاً وقتی در حالت دلهره شدید از او بپرسند: «اسمت چیست؟» یادش نمی‌آید، اما در همان حال باز می‌داند كه «خود» او «خود»ش است. سواد پیدا كردن یك امر اطلاعاتی است. انسان چند سال درس می‌خواند كه معنی چند حرف را بفهمد و در پیری هم اکثر آن‌ها از یاد او می‌رود. همه اطلاعات و مهارت‌ها تا نزدیك قبر و سكرات با انسان هست، و پس از آن فراموش می‌شوند.

    هر چه مربوط به «تن» و از لوازم زندگی دنیایی است از یاد می‌رود. فوتبالیست ها هم، فوتبالیست بودن خود را فراموش می‌كنند، چون فن فوتبال در رابطه با نظم «بدن» انسان است. سواد هم از یاد انسان می‌رود، اما عقیده از جان او نمی‌رود ،چون عقیده مربوط به «جان» انسان است و جان در مقامی فوق عالم ماده قرار دارد و لذا فرسایش در آن نیست.

    دقت زیاد لازم است كه انسان، «خود» را با نسبت های اجتماعیش اشتباه نگیرد. انسان اگر از «خود» غافل شد و «ناخود» را «خود» گرفت، مدركش را «خود» فرض می‌كند! در صورتی كه انسان، بدون مدرك هم با «خود»ش است، چون او فقط «هست». حقیقت انسان ربطی به ابزارِ «بدنی» و نسبت‌های اجتماعی او ندارد. نسبت‌های اجتماعی مانند سایه‌اند حقیقت انسان هیچ یک از این چیزها نیست و از این نظر انسان به خدا خیلی نزدیك است چون خدا هم مثل هیچ چیز نیست ولی هست. فرمود: «لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(67) هیچ‌چیز شبیه خدا نیست و خدا هم شبیه هیچ‌چیز نیست. و در عین حال او «هست»! حقیقت انسان هم نه زن است و نه مرد، ولی در عین حال هست.

    مشكل انسان اینجاست كه فكر می‌كند اگر چیزی مثل واقعیات عالم ماده نباشد پس موجود نیست! در حالی‌که باید برسد به چنین فهمی که موجوداتی هستند که چیزِ مخصوصی نیستند ولی در عین حال هستند و نباید به دنبال چیستی آن‌ها بگردد بلکه باید با هستی آن‌ها روبه‌رو شود. البته قبلاً عرض شد فرق انسان با خدا در این است كه انسان، مخلوق خداست؛ یعنی «هستی»اش از خداست. «هستی» انسان، ذاتی خودش نیست، مال خودش نیست، اما «هستِ» خدا مال خداست و ذاتی اوست. با این همه انسان چیزی جز هستِ متجلی از هستِ خدا نیست، و جنسیت و شغل و امثال آن‌ها چیستی انسان می‌باشد و نقشی در حقیقت انسان ندارند و اگر انسان توجه خود را به حقیقت خود انداخت در عمل می‌داند چه‌چیزی را باید رشد دهد. به قول مولوی:

    شاه آن باشد که از خود شه بود
    نه به مخرن‌ها و لشکر شه شود
    تا بماند شاهی او سرمدی
    همچو عزّ ملک دین احمدی







    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************


  10. #50
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 61,273      تشکر : 56,238
    169,720 در 49,372 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض









    تعلق روح به تن


    وقتی متوجه شدیم «همه ادراکات از مَنِ انسان است» علاوه بر بینایی و شنوایی و احساس، که همه مربوط به مَن یا نفس انسان می‌شود، متوجه می‌شویم حالاتی مثل گرسنگی و تشنگی و احساس درد نیز مربوط به من یا نفس انسان خواهد بود. مثلاً اگر با ماده بیهوش‌كننده، «من» را از «تن» غافل كنند به طوری‌که توجه مَن انسان از بدنش منصرف شود، و بعد «تن» را با کارد جراحی بشکافند، «تن» هیچ گونه دردی را حس نمی‌كند، چون توجه ادراک کننده اصلی که همان مَن انسان است از بدن منصرف شده است. در مواقع معمولی که زمینه‌ی تدبیر نفسِ انسان بر بدن فراهم است، «من» به «تن» توجه دارد و چون «من» انسان، «تن» خود را دوست دارد، اگر به «تن» آزار برسد همین تعلق و توجه به «تن» موجب می‌شود آن ضربه‌ها را منِ انسان احساس ‌كند، چون تنِ خود را از خودش می‌داند.

    درهنگام گرسنگی و تشنگی، «تن» انسان نیاز به غذا و آب دارد و چون منِ انسان توجه به «تن» دارد، مَن انسان احساس گرسنگی و تشنگی می‌کند، در حالی‌که اگر «من» انسان، در اثر حادثه‌ای شدیداً بترسد و توجهش به جایی غیر از بدن معطوف شود دیگر تشنگی و گرسنگی از یادش می‌رود، چون نظرش به جای دیگری است غیر از بدن. همه این‌ها بدان معنی است كه گرسنگی‌ها و تشنگی‌ها و دردها، همه در رابطه با «من» انسان معنی می‌یابند آن هم در صورتی كه «من» به «تن» توجه داشته باشد ولی اگر توجه «من» به «تن» قطع شود، هر چقدر هم كه به «تن» ضربه بزنند و یا به آن غذا ندهند نه احساس درد می‌کند و نه احساس گرسنگی.

    هرگز نباید غفلت کرد که «تن» ابزار نفس یا روح است منتها ابزاری که با نفس یک نحوه اتحاد دارد و لذا روح انسان تن خود را از خودش می‌داند و در نتیجه احوالاتی را که برتن می‌گذرد در خود احساس می‌کند، ولی با این همه تن ابزار من است. و به جهت آن اتحاد خاصی که بین روح و جسم هست، وقتی روح انسان از موضوعی ناراحت می‌شود جسم آن فرد نیز دچار عارضه می‌شود، مثلاً سرش درد می‌گیرد، این نشان دهندة این نکته است كه حالات روح در تن سرایت می‌کند و با توجه به تعلق روح به تن، تن انسان در قسمتی خاص احساس درد می‌کند و از طریق داروهای به‌اصطلاح ضد درد و یا بی‌هوش‌كننده‌ تعلق و توجه روح را به تن کم می‌کنیم و دیگر درد را احساس نخواهیم كرد، در صورتی که وضعیت بدن در این موارد با خوردن مسکن‌ها تغییر نکرد بلکه از طریق آن‌ها توجه خاص روح به بدن را ضعیف کردیم، تا در شرایط انصراف نسبی روح از بدن، روح به آرامش خود برگردد و با توجه دوباره به بدن دیگر آن عضوِ خاص گرفتار آن درد نشود.

    پس دردها و ناراحتی‌ها اعم از آن که در اثر ضرباتی باشد که به بدن وارد می‌شود و یا در اثر فشارهایی باشد که به روح وارد می‌گردد و در بدن سرایت می‌کند، همه و همه مربوط به روح است و ریشه در تعلق روح به بدن دارد، هر چند که در هر دو حال چنانچه وضع بدن را در شرایط مناسب قرار دهیم در کم کردن فشار بر روح مؤثر خواهد بود، زیرا در هر حال بدن بستر و محل تدبیر روح است و اگر در شرایط مناسبی از نظر نوع غذا و استراحت و غیره قرار داشته باشد موجب آرامش روح می‌گردد.

    از آیت‌الله‌حسن‌حسن‌زاده‌ ملی«حفظه‌الله» تقاضا كردیم كتابی را معرفی نمایند تا بخوانیم. فرمودند: «بروید و خودتان را ورق بزنید!». من هم پیشنهاد می‌كنم كه روی این بحث كار شود. مطالعه زیادی هم لازم نیست. این بحث‌ها مقداری «توجه» و مقداری «خلوت» می‌طلبد. با ورق زدن كتابِ نفسِ «خود» و سیر در خود، آهسته آهسته انسان متوجه می‌شود كه «خود»ش غیر از این چیستی‌ها است و إن‌شاءالله راه اتصال به حق برایش گشوده می‌شود.
    خدا با رحمت خودش به ما توفیق دهد كه برای شناختن «او»- آن‌گونه كه خودش می‌پسندد- نوری از فیض عظمایش به قلب ما بیفتد.
    «والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»






    آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی ک
    ه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************


صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •