زندگینامه *شهید مهدی زین الدین* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    مدیر افتخاری
    نوای عشق آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 393      تشکر : 1,991
    750 در 283 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نوای عشق آنلاین نیست.

    goll زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*







    زندگینامه شهید مهدی زین الدین




    نام بلند مهدی زین‌الدین درسال 1338 در انبوه زمینیان درخشید و هستی آسمانی‌اش در خاك تجلی یافت. او در خانواده‌ای مذهبی و متدین متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشی پدر می‌گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنیه‌هایی كه داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد.

    در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شركت اجباری در حزب رستاخیز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را درمیان پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شكل جدی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی كوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمی در سال 56 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل كرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهای بسیاری كردند. با به ثمر رسیدن تلاشهای جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشكیل سپاه پا سداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسؤلیت مقارن با توطئه‌های پیچیده و پی‌در‌پی ضد انقلاب بود كه او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی كه داشت به بهترین شكل ممكن آنها را از سر گذراند و این مر حله بحرانی فعالیت سیاسی را طی كرد.

    هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود كه آقا مهدی با طی دوره آموزش كوتاه مدت نظامی همراه با یك گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگانهای رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب (ع)،‌ فرماندهی لشگر خط شكن علی بن ابیطالب (ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب (ع) را بر عهده گرفت.

    سردار سرلشگر مهدی زین‌الدین در آبان ماه سال 1363 در حالی كه به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، پس از سالهای طولانی انتظار، كلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمین‌های ملكوتی آسمان هفتم بال گشود. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

    قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود پست من درست افتاده بود به سا عتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب!

    لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری! نوبت توست، برو سر پست!» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده! رجب‌زاده!» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟!» «مگه خودت نیستی؟!» «نه تو كه بیدارم نكردی!» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟!» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر !»

    حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟!» «آره!» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم!» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.



    منبع:كتاب افلاكی خاكی
    راوی:حسین رجب‌زاده


    خواب ناتمام
    بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده!»







    منبع:كتاب افلاكی خاكی
    راوی:محمد رضا اشعری


    دشت سوخته
    حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظه‌شماری می‌كردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنیدن نام مبارك امام (ره) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت.
    منبع:كتاب افلاكی خاكی
    راوی:مرتضی سبوحی









    هزاران داوطلب برای دویست روز، روزه


    یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم!» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟! اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان! آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم!» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟!»

    منبع:كتاب افلاكی خاكی
    راوی:علی ایرانی






    موجود آسمانی
    دوستی تعریف می‌کرد سه روز قبل از شهادت شهیدان «مجید و مهدی زین‌الدین» یکی از بستگان ما در عالم رؤیا می‌بیند که در صحن و اسمان حرم مطهر حضرت معصومه (س) جمعیت زیادی اجتماع کرده‌اند، از آن جمعیت عظیمی که زمین و آسمان را پر کرده بود شگفت زده می‌شود. همینطور که با ناباوری نگاه می‌کرد، یکی از بستگانش را که به رحمت خدا رفته بود می‌بیند، از او می‌پرسد :«فلانی! چه خبره؟» این همه مردم برای چی جمع شده‌اند؟!» می‌گوید:«مگر نمی‌دانی جنازه‌ی شهید زین‌الدین را دارند می‌آورند!تعریف می کند که در همین لحظه از خواب پریدم». نمی‌دانستم زین‌الدین کیست؟» آیا اصلاً چنین اسمی وجود خارجی دارد یا نه؟» برای اینکه این اسم از ذهنم نرود، آن را نوشتم روی یک تکه کاغذ صبح که شد، رفتم دنبال تحقیق مطلب، گفتند:«زین‌الدین،‌ فرمانده‌ی لشگر 17 علی‌بن‌ابیطالب (ع) است» درست سه روز بعد در شهر اعلام شد مهدی زین‌الدین به شهادت رسیده است؟».

    منبع:كتاب افلاكی خاكی

    منبع: وبلاگ طواف یار



    ای آن‌که داغ دیدنت بر سینه‌ها مانده است
    خاکستر سبزت بگو اما کجا مانده است





    زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 17-09-1390 در ساعت 18:15

    دلی کزمعرفت نور وصفا دید
    / به هرچه که دید اول خدا دید



  2.  

  3. #2
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض








    حفظ اموال بیت‌المال برای شهید زین‌الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می‌برد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها می‌گفت:

    • در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم.
    • در استفاده از نعمتهای الهی و حتی غذای روزمره میانه‌روی می‌کرد.
    • او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می‌کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه‌ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود.
    • برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می‌توان یافت.
    • او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی‌اندیشید. در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می‌کرد:
    • ای خدا! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پیروز کن
    از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می‌کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
    او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلی‌ها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق می‌دانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود.

    اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی‌اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می‌شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.شهید مهدی زین‌الدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌های جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.

    زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*


  4. #3
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض









    ای آن‌که داغ دیدنت بر سینه‌ها مانده است
    خاکستر سبزت بگو اما کجا مانده است



    زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*


  5. #4
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شهید زین الدین: در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد
    زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*

  6. تشكرها 3


  7. #5
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مي نويسم براي.....سردار شهيد مهدي زين الدين:

    در سال هايي نه چندان دور در همين سرزمين زندگي مي کرد و با نفس هايش زمين را معطر مي کرد...
    صبح هاش رو با ياد مولايش مهدي (عج) آغاز مي کرد ...
    حالا ديگر نيست ....مطمئنا تا ابد زنده است ، اما جسمش نيست تا رفع بلا از زمينيان کند !
    حاج مهدي ،در روزگاري شما را پيدا کردم که ديگر نبودي ...نفس هايتان نبود ...فقط چند تا عکس بود و چندتا کتاب که در قالبش نمي گنجيديد ....در روزگاري شما را يافتم که ديگر چشمان آسماني و نافذتان که هميشه از خوف خدا گريان بود ،نيست تا نگاهم کند ...

    مي دانيد چه شده ؟! روزگار خيلي عوض شده ...
    ديگه چادرهاي مشکي که يادآور چادر خاکي بي بي دو عالم بود خريداري ندارد ،هر کي هم بپوشد ميشه اُمُل ! ....
    خوش به حالتان که نيستيد اين اوضاع رو ببينيد ....!!
    حالا گوش اين مردم پُر شده از آهنگ ها و ترانه هاي غربي ...

    • ياد اونايي بخير که گوششون با نواي "يا حسين " و "يا حيدر "و "يا زهرا " آشنا بود ...
    • ياد اونايي بخير که بجاي زنگ موبايل و اس ام اس و... با صداي دعاي صباح و دعاي عهد از خواب بيدار مي شدند ....
    • ياد اونايي بخير که قوت قلب رهبر و مردمشون بودند ...
    • ياد همه شهدا بخير ...

    حالا خيلي چيزا عوض شده ...حالا پير ما سيد علي خيلي تنها شده ...حالا قلب امام زمان (عج) به درد آمده و بي يار مانده ... حالا .....حرف زياده و دلم پُر ولي مجالي نيست ...در آخر ميگم :سردار برامون دعا کن .
    زندگینامه *شهید مهدی زین الدین*

  8. تشكرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •