سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: بیا که غزل‌هایم مضمون ندارند و مثنوی عشق ناتمام است

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    438
    تشکر
    2,415
    مورد تشکر
    1,494 در 378
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض بیا که غزل‌هایم مضمون ندارند و مثنوی عشق ناتمام است






    برای آن لحظه که سبزپوش می‌ایی...



    یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت



    صدها بهار و خزان گذشت و نیامدی


    سال‌هاست نگاهم پشت پنجره‌ای که متعلق به فرداست،قاب گردیده و گرد و غبار هجران برآن سایه افکنده است

    .
    عمری است که برای آمدنت بی‌قرارم. یابن‌الزهرا، ببیناز فراقت سخت بارانی‌ام. ببین ثانیه‌ها چگونه از هجر تو بغض کرده، بههق‌هق افتاده‌اند

    .
    آقاجان! حیف نیست ماه شب چهارده، پشت ابرهای تیره وپاره‌پاره پنهان بماند؟


    حیف نیست دیده را شوق وصال باشد، ولی فروغ دیدهنباشد؟

    !
    بیا و قرار دل بی‌قرارم شو. بیا و صداقت اینه را بهزلال آبی نگاهت پیوند بزن

    .
    بیا تا سر به دامانت بگذارم و عقده‌های چندینساله‌ام را باز کنم، تو که معنای سبز لحظه‌هایی

    .
    یوسف فاطمه! کی طنین دلنواز انا بقیه‌الله تو ازکعبه مقصود، جان‌ها را معطر می‌نماید؟ کی کعبه به خود می‌بالد و زمین برقامت دلربایت طواف عشق می‌گزارد و جان در سعی و صفای نگاه تو محرم می‌شود ومناسک حج و قربان را به‌جای می‌آورد؟


    برای آمدنت تمام دل‌های عشاق دنیا را به ضریحچشم‌های قشنگ و عباس‌گونه‌ات گره زده‌ایم.



    در شب‌های فراق برای گرفتنحاجتمان دست به دعا برداشته‌ایم؛ برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثاراتالحسین در انتهای افق، غباری به‌پا می‌شود و تو با ذوالفقار حیدر می‌ایی

    .
    بگذار صادقانه بگویم که کهنسال‌ترین آرزوی دلم وصالتوست! آرزویی که برای به‌دست آوردنش تمام کلاف‌های عمرم را به بازار معشوقفروشان برده‌ام و خودم را در جرگه خریداران یوسف زهر قرار داده‌ام

    .
    آقاجان! می‌خواهم برایت قصه بگویم. قصه مردی کهسال‌هاست در میان مردم چشمم ایستاده است

    .
    قصه خوشه‌خوشه انتظار و چشمانی که درو می‌کنند

    .
    قصه باران و سطرهایی که دلواپس پونه‌هاست.

    .
    قصه اسب و خیال آمدن تو در باران؛ قصه‌هایی که مشقهر شب من است.

    .
    کاش می‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولیافسوس.

    ...
    میدانی مرز انتظار کجاست!؟



    آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره‌قطره انتظار را ذخیره می‌کند

    .
    آنجا که وجودش چون جرعه‌ای آب از تشنه‌ای رفع عطشمی‌کند؛ آنگاه که می‌فرماید: اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره‌ای آبمی‌خواستند هر لحظه ظهور من نزدیک‌تر می‌شد.


    حس می‌کنم نزدیکی آن‌قدر نزدیک که با آمدن یک نسیمتو را می‌توان احساس کرد و بویید.


    پس بیا از پس‌کوچه‌های انتظار. بیا که شعرهایمبی‌قافیه مانده‌اند.


    بیا که با آمدنت گم می‌شود بغض چندین ساله‌ام، درتبسم تو.

    بیا که غزل‌هایم مضمون ندارند و مثنوی عشق ناتماماست.



    امضاء

  2. تشكر

    parsa (03-02-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی