نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: خاطره ای عجیب از دو شهید

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید خاطره ای عجیب از دو شهید محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,961
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,293 در 2,900
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض خاطره ای عجیب از دو شهید

    خاطره‌ای از ملاقات شهید حسین مالکی نژاد با شهید علی لطفعلی‌زاده

    شهید حسین مالکی نژاد در زمان حیاتش، این جریان را برای "حجت الاسلام حاج شیخ صادق محمودی" از فضلای قم تعریف می‌کند که ایشان(آقای محمودی) آن وقت رزمنده بودند و آرپی‌چی‌زن. از او قول می‌گیرد تا حسین زنده است برای کسی تعریف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفری که به مدینه رفته بودیم به اتفاق ایشان و حجت‌الاسلام میرباقری در بقیع نشسته بودیم که ایشان(آقای محمودی) این جریان را تعریف كرد.

    شهید حسین مالکی نژاد گفته بود معتقد بودم که رفاقت‌ها و صمیمی بودن با همدیگر نباید باعث شود که ما نسبت به فرماندهان و... برخورد نامناسبی بکنیم. رفاقت‌ها در جای خودش، اما در جبهه باید احترام‌ها بر اساس قواعد نظامی باشد؛ شهید علی لطفعلی‌زاده یک روز جلوی من رفتاری با یکی از فرماندهان می‌کرد که باعث ناراحتی من شد. به همین خاطر با شهید علی لطفعلی‌زاده سنگین شدم، اما قهر نكردم. چون می‌دانستم قهر کار درستی نیست. سرسنگین شده بودم. سلامی می‌کردیم و خداحافظ. می‌رفتیم و دیگر باهم گرم نبودیم.


    امضاء

  2. تشكر

    شیلان (13-07-1389)

  3. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,961
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,293 در 2,900
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : خاطره ای عجیب از دو شهید

    این برخورد بود تا در عملیات بعدی علی لطفعلی‌زاده شهید شد و من مجروح شدم و در خانه بستری بودم. شب‌ها رزمندها می‌آمدند خانه برای ملاقات.یک شب آخر شب که همه رفتند، مادرم لامپ را خاموش ‌كرد و ‌رفت. وقتی خواستم بخوابم، دیدم یک‌باره در اتاق باز شد و کسی وارد شد و آمد جلوی تشک من نشست و سلام کرد. دیدم شهیدعلی لطفعلی‌زاده است. پرسیدم علی، تو كجا، اینجا كجا؟ آمدم لامپ را روشن كنم كه علی گفت نمی‌خواهد. مادرت متوجه می‌شود. به من گفت: از ما ناراحت بودی، سراغ ما رو نگرفتی. گفتم من بروم یک سری به شما بزنم. گفتم مگه تو شهید نشدی؟ گفت چرا. گفتم كجا بودی؟ گفت اجازه گرفتم که فقط یک سر به تو بزنم و بروم؛ یک خیار در بشقاب كنار تشك بود. علی لطفعلی‌زاده خیار را پوست كند و نمك زد و نصف كرد. نصف خیار را داد به من و نصف دیگر دست خودش بود. یک لحظه گفت حسین، وقتم تمام شد. باید بروم؛ دیدم رفت بعد و یک لحظه متوجه شدم که علی لطفعلی‌زاده كه شهید شده کجا و اتاق خانه ما کجا؟ دیدم در دستم یک نصف خیار نمك زده مانده است. شروع کردم به گریه کردن. مادرم متوجه شد. آمد و پرسید: چی شده؟ درد كشیدی؟به مادرم گفتم آره. خوب شدم. برو بخواب.» و قضیه را برای مادر نمی‌گوید.
    شایان ذکر است؛ حسین مالکی نژاد چهار سال در جبهه بود و در عملیات كربلای هشت به شهادت رسید
    امضاء

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی