امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی
صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 50
  1. #41
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    جانشین امام حسن عسکری

    علاّمه مجلسی، در حق ّالیقین از شیخ صدوق روایت می کند که او به سند صحیح
    از احمد بن اسحاق [1] نقل می کند که گفت: به حضور امام حسن عسکری علیه السلام شرفیاب شدم با این قصد که از جانشین آن بزرگوار بعد از رحلتش بپرسم، آن حضرت قبل از سؤال من، فرمود: «ای احمد بن اسحاق، خداوند متعال از عصر حضرت آدم علیه السلام تاکنون، و اکنون تا روز قیامت، زمین را از حجّتش خالی نمی گذارد، خداوند به وسیله او بلا را از اهل زمین برطرف می نماید، و به وسیله او باران را فرو می فرستد، و برکت های زمین را آشکار می سازد.»
    پرسیدم: «ای فرزند رسول خدا، امام و خلیفه بعد از شما کیست؟»
    آن حضرت شتابان برخاست، و وارد اتاقی شد، سپس بیرون آمد، دیدم کودکی را که صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید و حدود سه سال داشت بر شانه خود نهاده، به من فرمود: «ای احمد بن اسحاق، اگر در پیشگاه خدا و حجت های او مقام ارجمندی نداشتی، پسرم را به تو نشان نمی دادم، این پسر هم نام و هم کُنیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، همان کسی است که سراسر زمین را همان گونه که پر از ظلم و جور شده، پر از عدل و داد می کند. ای احمد بن اسحاق، مَثَل این پسر در این اُمّت، مانند مَثَل خضر علیه السلام و ذوالقرنین است، به خدا سوگند به گونه ای غایب می شود که همه به راه هلاکت می افتند، جز شخصی که خداوند عقیده به امامت او را در آن شخص ثابت و استوار کرده، و او را برای دعا
    در مورد تعجیل در فرج آن حضرت، توفیق داده است.»
    احمد بن اسحاق می گوید: به امام حسن عسکری علیه السلام عرض کردم «ای مولای من، آیا نشانه ای که قلب مرا در مورد جانشینی این کودک مطمئن و آرام سازد هست!»
    ناگاه آن کودک با زبان عربی شیوا فرمود: «انا بقیهُ اللهِ فی اَرْضهِ، والمنتقمُ مِنْ اعدائهِ، فلا تَطلُبْ اَثَراً بَعْدَ عینٍ یا احمَدَ بنَ اسحاقَ؛ من آخرین حجت خدا در زمین، و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم، ای احمد بن اسحاق، بعد از دیدن خود مهدی دیگر در جستجوی نشانه نباش.»
    احمد بن اسحاق می گوید: بسیار شادان از محضر امام حسن علیه السلام بیرون آمدم، فردای آن روز به حضور امام حسن علیه السلام رفتم و عرض کردم: «ای پسر رسول خدا، از این که با نشان دادن جانشینت بر من منّت نهادی، بسیار خوشحال شدم، این که فرمودی مَثَل او مَثَل خضر و ذوالقرنین است، کدام سنّت او همانند این دو نفر می باشد؟»
    امام حسن علیه السلام فرمود: «او در طولانی شدن غیبتش، به این دو نفر شباهت دارد.»
    عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، آیا غیبت او طولانی می گردد؟
    فرمود: به پروردگارم سوگند آری، به گونه ای که بسیاری از معتقدان به او از اعتقاد به او منصرف می شوند، جز کسی که خداوند متعال پیمانش را نسبت به ولایت ما، از او گرفته، و ایمان را در قلب او برقرار ساخته، و او را به روح قدسی تأیید فرموده، ای احمد بن اسحاق، این امری از امرهای خدا، و رازی از رازهای اِلاهی، و غیبی از
    غیب های پروردگار است، آنچه را گفتم فراگیر، و از شاکران و سپاس گزاران باش، تا در فردای قیامت در ملکوت اعلی با ما باشی.» [2].
    و در حدیث دیگر از عمرو اهوازی نقل شده که گفت: «امام حسن عسکری علیه السلام پسرش را به من نشان داد و فرمود: این پسر بعد از من صاحب شما است.» [3] و مطابق روایت دیگر، از محمد بن عثمان عَمْری [4] و دیگران نقل شده است: «امام حسن عسکری علیه السلام پسرش را به ما که چهل نفر در خانه اش بودیم، نشان داد و فرمود:
    «هذا رِمامُکُم من بَعدی، و خلیفتی علیکم، فاتبعوُهُ و اطیعُوهُ، و لا تَتَفرّقُوا فتهلکوا فی ادیانکُمْ، اما اِنکُم لا ترونَهُ بَعْدَ یومکُم هذا؛ این پسر، امام شما بعد از من است، و خلیفه من بر شماست، از او پیروی و اطاعت کنید، پراکنده نشوید، تا در مورد دین خود به هلاکت بیفتید، آگاه باشید، شما دیگر او را از فردا نمی بینید.»
    حاضران گفتند: از محضر امام حسن علیه السلام بیرون رفتیم، چند روزی نگذشت که امام حسن علیه السلام از دنیا رفت.[5].
    پاورقی
    [1] وکیل امام حسن عسکری در قم.
    [2] کمال الدّین، ص 384و 385؛ و 370 باب ماروی عن ابی محمد الحسن العسکری من وقوع الغیبه بابنه القائم و انه الثانی عشر من الأئمه، حدیث1. اعلام الوری، ص 439، فصل سومع فی ذکر النصوص علیه من جهه ابیه الحسن بن علی خاصه و منتخب الأنوار المضیئه: ص 143 الفصل العاشر فی ذکرمن شاهد فی ذکر من شاهده من شیعته و حظی برؤیته.
    [3] اعلام الوری، ص 441، فصل سوم.
    [4] وی نخستین نایب خاص حضرت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
    [5] اعلام الوری، فصل سوم، ص 442.




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  2. #42
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    ماجرای دیدار پسر مهزیار با حضرت مهدی

    علاّمه مجلسی، در کتاب حق الیقین از شیخ صدوق و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و به سند صحیح از محمد بن ابراهیم بن مهزیار، یا علی بن ابراهیم مهزیار اهوازی، [1] روایت کرده اند که گفت: بیست حج انجام دادم، و در همه آنها قصد کردم که به محضر امام زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برسم، ولی به این توفیق و سعادت دست نیافتم، تا این که یک شب در بسترم خوابیده بودم گوینده ای را دیدم به من گفت: «ای علی بن ابراهیم، به تو اجازه داده شد که امسال به حج بیایی.» [2].
    از خواب بیدار شدم، بسیار خوشحال بودم، به نماز ایستادم، هم چنان نماز می خواندم تا سپیده سحر دمید، نماز صبح را خواندم، سپس از خانه بیرون رفتم تا از کاروان های حج، پرس و جو کنم، کاروانی را دیدم که آماده حرکت است، با اولین کاروان به سوی مکّه حرکت کردم تا به کوفه رسیدیم [3] در آنجا از اسب پیاده شدم و وسائل سفر را به افراد مورد اطمینان سپردم، سپس به جستجوی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پرداختم، ولی هر چه جویا شدم و جستجو کردم او را نیافتم، از کوفه با نخستین کاروان به سوی مدینه حرکت کردم، وقتی به مدینه رسیدم، بی درنگ وسائل سفر را به افراد مورد اطمینان سپردم و در آنجا نیز به جستجو ادامه دادم، هیچ خبر و اثری از حضرت مهدی عجل الله
    تعالی فرجه الشریف نیافتم. هم چنان در جستجو و آرزوی دیدار بودم، تا این که کاروان به سوی مکه حرکت کرد، با همراهان به سوی مکه روانه شدیم، در آنجا نیز اثاثیه خود را به دوستان سپردم، و به جستجو پرداختم، و مکرر از آل امام حسن عسکری علیه السلام جویا می شدم، ولی خبر و اثری از آنها نمی یافتم در میان امید و ناامیدی، در فکر فرو رفته بودم و خودم را سرزنش می کردم که لابد لیاقت دیدار نداری.
    تا این که شبی تصمیم گرفتم برای طواف کعبه بروم، منتظر ماندم تا خلوت شد، آن گاه به طواف کعبه پرداختم، و از درگاه خداوند می خواستم که مرا به آرزویم، دیدار حضرت حجّت، برساند. در این میان ناگاه یک جوان خوش سیما و خوشبو را دیدم که دو لباس احرام پوشیده، یکی را به کمر بسته، و دیگری را بر دوش افکنده و طرف دیگر ردا را به دوش دیگر برگردانده است. او به من متوجه شد و گفت: تو کیستی؟ گفتم: من از اهالی اهواز هستم. گفت: آیا ابن خصیب اهوازی را می شناسی! گفتم: آری، خدا رحمتش کند از دنیا رفت.
    گفت: خدا او را رحمت کند، که روزها روزه می گرفت و شب ها در مقام بندگی به عبادت می پرداخت، [4] و قرآن تلاوت می کرد و از دوستان ما بود. سپس گفت: «آیا در اهواز، علی بن ابراهیم مهزیار را می شناسی؟»
    گفتم: خودم هستم. گفت: خوش آمدی ای ابوالحسن، آیا صریحان را می شناسی؟ گفتم: آری؛ گفت: آنها کیستند؟
    گفتم: محمد و موسی هستند.
    گفت: آن
    نشانه ای را که بین تو و امام حسن عسکری علیه السلام بود چه کردی؟
    گفتم: نزد من است.
    گفت: نشانم دهید. آن را که انگشتری زیبا بود و در نگینش نام محمد و علی نوشته شده بود، از جیبم درآوردم به آن جوان نشان دادم. وقتی که آن را دید سخت گریه کرد و ناله سر داد، در حالی که می گفت: «خدا تو را رحمت کند ای ابامحمد، تو امام عادل، فرزند امامان علیهم السلام، و پدر امام بودی، خداوند تو را در فردوس اعلای بهشت همنشین پدرانت نمود.»
    سپس فرمود: ای ابوالحسن، (پسر مهزیار) به خانه ات برو، و خود را مهیا کن، وقتی که یک سوم از شب گذشت و دو سوم از شب باقی ماند نزد ما بیا، که به خواست خداوند به آرزویت خواهی رسید.
    ابن مهزیار می گوید: به اقامت گاه خود رفتم، و در این اندیشه بودم، و کارهایم را انجام دادم، و آماده شدم، و پس از گذشت یک سوم از شب، سوار بر اسب شده و به سوی شعب (که به آن جوان وعده ملاقات داده بودم) رهسپار شدم، وقتی به آنجا رسیدم، همان جوان را دیدم، به من خوش آمد گفت، آن گاه فرمود: «ای ابوالحسن، خوشا به حال تو، آقا اجازه ملاقات به تو داد، سواره حرکت کرد، و من نیز به دنبالش سواره حرکت کردم، تا این که مرا به منا و عرفات برد، و از آنجا گذشتیم، و به پایین گردنه کوه طائف رسیدیم در این هنگام به من فرمود: ای ابوالحسن، پیاده شو، و آماده نماز شب باش، او پیاده
    شد، من نیز پیاده شدم، مشغول نماز شدیم، پس از نماز، به من فرمود: نماز صبح را بخوان، ولی طول نده، من نماز صبح را به گونه ای مختصر بجا آوردم، او پس از نماز، به سجده رفت و صورت بر خاک مالید و سپس، سوار مرکب شد، به من نیز گفت سوار شو، سوار شدم. و به راه خود ادامه دادیم، تا این که او به بالای عقبه کوه رفت و من نیز همراهش بودم، در آنجا به من گفت: «نظر کن آیا چیزی می بینی؟».
    خوب نگاه کردم بقعه سبز و خرّمی را دیدم، که گیاه بسیار داشت، گفتم: «ای آقای من، بقعه سبز و پرگیاه می نگرم» گفت: آیا در بالای آن چیزی مشاهده می کنی؟ خوب نگریستم، ریگ بسیاری بر بالای خیمه ای از مو دیدم، که نور تابانی از آن می درخشید، او به من گفت: آیا چیزی می بینی؟
    گفتم: آری چنین و چنان می بینم.
    فرمود: ای پسر مهزیار، خوشحال باش و چشمت روشن باشد، که آرزوی هر آرزومندی در همین جا (اشاره به آن خیمه کرد) می باشد.
    سپس، آن جوان به من فرمود: با من به سوی آن خیمه برویم، با هم حرکت کردیم، وقتی که به پایین آن تل ریک رسیدیم فرمود: در این جا پیاده شو، این جاست که هر مشکلی آسان می گردد، او پیاده شد، من نیز پیاده شدم، تا این که به من گفت: «ای پسر مهزیار، مهار شتر را رها کن، گفتم: شتر را به چه کسی بسپارم، کسی در این جا نیست؟ گفت: این جا جایی است که جز
    ولی خدا کسی در آن رفت و آمد نمی کند.
    مهار شتر را رها کردم و همراه آن جوان به سوی آن خیمه حرکت کردیم، وقتی نزدیک آن خیمه رسیدیم، او به من گفت: همین جا بایست تا من بروم و برای تو اجازه ورود بگیرم، او رفت و طولی نکشید که نزد من آمد و گفت: «خوشا به حال تو، به آرزویت رسیدی.»
    ابن مهزیار گوید: در این هنگام به محضر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شرفیاب شدیم، او بر روی فرش نمد که در روی آن پوست چرمی سرخ قرار داشت، نشسته بود، و بر بالشی از پوست تکیه داده بود، به او سلام کردم، جواب سلامم را داد، دیدم چهره اش مثل ماه می درخشد، چنان زیباست که هیچ گونه نقص و ناموزونی در چهره او دیده نمی شود، نه بلند قد و نه کوتاه قد، قامتی کشیده داشت، گشاده پیشانی با ابروان کشیده و به هم پیوسته، دارای چشمان سیاه و درشت و با بینی باریک و گونه های هموار داشت، در گونه راستش خالی بود، آن خال چنان زیبا بود، که با دیدن چهره رعنای او شگفت زده و مبهوت شدم، به من فرمود:
    «ای پسر مهزیار، برادرانت را در عراق چگونه وداع کردی، حال آنها چگونه است؟» گفتم: آنها سخت در تنگنا و مشکلات و فشارهای بنی الشّیطان (بنی عباس) هستند.
    فرمود: «خدا بنی عباس را بکشد، به کجا می روند؟ گویی آنها را می نگرم که در خانه های خود کشته می شوند، فرمان غضب اِلاهی شب و روز آنها را فرا می گیرد، آنگاه شما
    مالک و حاکم آنها می شوید، همان گونه که آنها مالک شما شدند، آنها در آن وقت ذلیل شما خواهند شد.»
    سپس، فرمود: «پدرم صلوات خدا بر او، از من عهد گرفته که ساکن مکانی نشوم مگر آن که مخفی ترین و دورترین مکان ها باشد، تا اسرار من فاش نشود، و محل سکونتم از گزند نیرنگ های گمراهان، و متمرّدان منحرف، محفوظ بماند. بدان که پدرم فرمود: «ای پسرم، خداوند متعال، اهل بلا و مردم خداپرست و دین دار را بدون حجّت نمی گذارد، حجّتی که آنها به وسیله او، درجات کمال را بپیمایند، و امامی که به او اقتدا کرده و از سنت و روش او پیروی نمایند، ای پسرم، امید آن دارم که تو همان حجّت و امامی باشی که خداوند تو را برای گسترش حق، نابودی باطل، و بالا بردن دین، و خاموش نمودن آتش گمراهی برگزیده باشد. ای پسرم، برتو باد که در جاهای پنهان زمین، در دورترین نقاط زندگی کنی، زیرا هر ولی از اولیای خداوند متعال، دارای دشمنان بی رحم، و مخالفان متجاوز است، ولی این امور تو را به وحشت نیندازد. بدان که دل های اهل طاعت و اخلاص، چونان پرندگانی که به آشیان هایشان عشق می ورزند به تو متوجّه و عشق می ورزند. ایشان گروهی هستند که، گرچه در دست دشمن ذلیل و خوار شده اند، ولی در پیشگاه خدا عزیز و ارجمند می باشند، آنها اهل زهد و قناعتند و به دامان ولای اهل بیت علیهم السلام چنگ زده اند، دین حق را از منبع خود استخراج کرده و در پرتو آن با دشمنان
    جهاد می کنند، در پرتو صبر و تحمّل و فداکاری در دنیا، تا در خانه آخرت با اقتدار عزّتمند و باشکوه نایل شوند. خداوند آنان را به این ویژگی ها توفیق داده، تا دارای کرامت عظیم و سرانجامی نیک باشند، ای پسرم، در حوادث امور خود صبر را پیشه خود ساز، تا خداوند متعال اسباب کار را برای تو فراهم سازد، و ارکان دولتت را استوار نماید، و به خواست خدا، پس از عقب راندن ذلّت ها و رنج ها و فشارها، به عزّت و اقتدار برسی، و امور تو سامان یابد.
    ای پسرم، گویی تو را می نگرم که مشمول نصرت و تأییدات اِلاهی شده ای، و دوران آن همه فشار و دشواری و مشکلات سپری گشته است، گویی پرچم های زرد و عَلَم های سفید را در بین حطیم و زمزم [5] می نگرم که بر بالای سر تو به اهتزاز درآید، و مردم گروه گروه در کنار حجر الاسود نزد تو برای بیعت بیایند، آنهایی که پاک طینت هستند، و روح و روان پاکیزه و دل های ملکوتی و صاف و زدوده شده از هرگونه پلیدی و نفاق دارند، دارای دل های آماده و نرم برای پذیرش دین، و پر صلابت و قاطع برای سرکوبی دشمنان و نابودی فتنه های گمراهان هستند، در آن وقت بوستان های دین آراسته شود، و دین حق و دین داران آشکار گردند؛ و سپیده حق بدرخشد، و تاریکی های باطل برطرف شود، و خداوند به وسیله تو طغیان را درهم بشکند، و نشانه های ارجمند ایمان را بازگرداند، همه مشکلات به رفاه سلامتی تبدیل شود، و
    دوستی و صمیمت، جای کینه و عدوات را بگیرد، به گونه ای که کودکان در میان گهواره، دوست دارند اگر بتوانند به سوی تو پرواز کنند، حیوانات وحشی، اگر راهی برای پیوستن به تو داشته باشند، به وسیله تو اطراف دنیا را به گلستانی از شادی و صفا مبدّل سازند، و به وسیله تو شاخه های عزّت نشاط و شادی، پخش شوند، پایه های حق در قرارگاه های خود استوار گردند، و همه آنان که دین ستیز هستند، به لانه های خود بخزند، ابرهای پیروزی از هر سو، بر تو سایه می افکنند، هر دشمنی منکوب و هر دوستی پیروز می گردد، در این وقت در سراسر زمین جبّار متجاوز، و یا منکر تحقیر کننده، و یا دشمن پر کینه، و معاند پر عداوت باقی نماند. پس کسی که به خدا توکل کند، خداوند او را کافی است، خداوند او را به هدفش می رساند، چرا که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است.»
    سپس، پدرم فرمود: «باید همه اینها و گفت گوی من با شما در این مجلس را پنهان بداری، و آن را جز برای اهل صدق و برادران راستین در دین، فاش نسازی.»
    علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید: مدتی در محضر آقا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برای کسب عقائد و احکام و حکمت هایی که به قلب ها نشاط می بخشد، و مزرعه قلب ها را پربار و پر طروات می نماید ماندم، سپس از محضرش اجازه گرفتم که به وطنم (اهواز) بازگردم، و من پس از بیان مطالبی، خداحافظی کردم، آن حضرت
    هنگام وداع، مرا مشمول دعای خود که مایه سعادت دنیا و آخرت، و ذخیره ماندگار برای عاقبتم بود، قرار داد.
    وقتی که آماده بازگشت شدم، صبح برای خداحافظی مجدّد تجدید عهد و بیعت، به محضر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیدم، مبلغی که بیش از پنجاه هزار درهم بود به محضرش دادم و عرض کردم با قبول آن به من تفضل فرماید و افتخار دهید، آن حضرت لبخند می زد، و فرمود: «از این پول در مورد مصرف زندگی خود بهره بگیر، زیرا در این جاده ای که حرکت می کنی طولانی و دشوار است، و برای رسیدن به وطن، آن را مصرف کن.» سپس برای من دعای بسیار کرد، آن گاه به سوی وطنم رهسپار شدم.[6].
    پاورقی
    [1] ر.ک به کمال الدین: ص 465 حدیث 22 باب 43 ذکر من شاهد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و وراه و کلمه، و (دلائل الأمامه): ص 296 باب معرفه من شاهد صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فی حال الغیبه و عرفه.
    [2] محدّث قمی (ره) می نویسند: آن گونیده گفت: «ای فرزند مهزیار! امسال به حج بیا که به خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می رسی.» (منتهی الآمال، ج 2، ص 296).
    [3] در آن وقت مسیر حج از اهواز، به سوی کوفه و از آنجا به سوی مکه بود.
    [4] مرحبا بر قومی که داد بندگی را داده اند روزها با روزه ها، شب ها در مقام بندگی ایستاده اند.
    [5] هر دو در کنار کعبه قرار دارند، زمزم آن چاه مشهور است و حظیم هم زاویه کعبه
    را گویند.
    [6] اقتباس از حق الیقین مجلسی، و دلائل الامامه طبری شیعی، ص 296، و منتهی الامال محدث قمی، ج 2، ص 296 298.




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  3. #43
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض






    ماجرای دیدار پسر مهزیار با حضرت مهدی



    علاّمه مجلسی، در کتاب حق الیقین از شیخ صدوق و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و به سند صحیح از محمد بن ابراهیم بن مهزیار، یا علی بن ابراهیم مهزیار اهوازی، [1] روایت کرده اند که گفت: بیست حج انجام دادم، و در همه آنها قصد کردم که به محضر امام زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برسم، ولی به این توفیق و سعادت دست نیافتم، تا این که یک شب در بسترم خوابیده بودم گوینده ای را دیدم به من گفت: «ای علی بن ابراهیم، به تو اجازه داده شد که امسال به حج بیایی.» [2].
    از خواب بیدار شدم، بسیار خوشحال بودم، به نماز ایستادم، هم چنان نماز می خواندم تا سپیده سحر دمید، نماز صبح را خواندم، سپس از خانه بیرون رفتم تا از کاروان های حج، پرس و جو کنم، کاروانی را دیدم که آماده حرکت است، با اولین کاروان به سوی مکّه حرکت کردم تا به کوفه رسیدیم [3] در آنجا از اسب پیاده شدم و وسائل سفر را به افراد مورد اطمینان سپردم، سپس به جستجوی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پرداختم، ولی هر چه جویا شدم و جستجو کردم او را نیافتم، از کوفه با نخستین کاروان به سوی مدینه حرکت کردم، وقتی به مدینه رسیدم، بی درنگ وسائل سفر را به افراد مورد اطمینان سپردم و در آنجا نیز به جستجو ادامه دادم، هیچ خبر و اثری از حضرت مهدی عجل الله
    تعالی فرجه الشریف نیافتم. هم چنان در جستجو و آرزوی دیدار بودم، تا این که کاروان به سوی مکه حرکت کرد، با همراهان به سوی مکه روانه شدیم، در آنجا نیز اثاثیه خود را به دوستان سپردم، و به جستجو پرداختم، و مکرر از آل امام حسن عسکری علیه السلام جویا می شدم، ولی خبر و اثری از آنها نمی یافتم در میان امید و ناامیدی، در فکر فرو رفته بودم و خودم را سرزنش می کردم که لابد لیاقت دیدار نداری.
    تا این که شبی تصمیم گرفتم برای طواف کعبه بروم، منتظر ماندم تا خلوت شد، آن گاه به طواف کعبه پرداختم، و از درگاه خداوند می خواستم که مرا به آرزویم، دیدار حضرت حجّت، برساند. در این میان ناگاه یک جوان خوش سیما و خوشبو را دیدم که دو لباس احرام پوشیده، یکی را به کمر بسته، و دیگری را بر دوش افکنده و طرف دیگر ردا را به دوش دیگر برگردانده است. او به من متوجه شد و گفت: تو کیستی؟ گفتم: من از اهالی اهواز هستم. گفت: آیا ابن خصیب اهوازی را می شناسی! گفتم: آری، خدا رحمتش کند از دنیا رفت.
    گفت: خدا او را رحمت کند، که روزها روزه می گرفت و شب ها در مقام بندگی به عبادت می پرداخت، [4] و قرآن تلاوت می کرد و از دوستان ما بود. سپس گفت: «آیا در اهواز، علی بن ابراهیم مهزیار را می شناسی؟»
    گفتم: خودم هستم. گفت: خوش آمدی ای ابوالحسن، آیا صریحان را می شناسی؟ گفتم: آری؛ گفت: آنها کیستند؟
    گفتم: محمد و موسی هستند.
    گفت: آن
    نشانه ای را که بین تو و امام حسن عسکری علیه السلام بود چه کردی؟
    گفتم: نزد من است.
    گفت: نشانم دهید. آن را که انگشتری زیبا بود و در نگینش نام محمد و علی نوشته شده بود، از جیبم درآوردم به آن جوان نشان دادم. وقتی که آن را دید سخت گریه کرد و ناله سر داد، در حالی که می گفت: «خدا تو را رحمت کند ای ابامحمد، تو امام عادل، فرزند امامان علیهم السلام، و پدر امام بودی، خداوند تو را در فردوس اعلای بهشت همنشین پدرانت نمود
    سپس فرمود: ای ابوالحسن، (پسر مهزیار) به خانه ات برو، و خود را مهیا کن، وقتی که یک سوم از شب گذشت و دو سوم از شب باقی ماند نزد ما بیا، که به خواست خداوند به آرزویت خواهی رسید.
    ابن مهزیار می گوید: به اقامت گاه خود رفتم، و در این اندیشه بودم، و کارهایم را انجام دادم، و آماده شدم، و پس از گذشت یک سوم از شب، سوار بر اسب شده و به سوی شعب (که به آن جوان وعده ملاقات داده بودم) رهسپار شدم، وقتی به آنجا رسیدم، همان جوان را دیدم، به من خوش آمد گفت، آن گاه فرمود: «ای ابوالحسن، خوشا به حال تو، آقا اجازه ملاقات به تو داد، سواره حرکت کرد، و من نیز به دنبالش سواره حرکت کردم، تا این که مرا به منا و عرفات برد، و از آنجا گذشتیم، و به پایین گردنه کوه طائف رسیدیم در این هنگام به من فرمود: ای ابوالحسن، پیاده شو، و آماده نماز شب باش، او پیاده
    شد، من نیز پیاده شدم، مشغول نماز شدیم، پس از نماز، به من فرمود: نماز صبح را بخوان، ولی طول نده، من نماز صبح را به گونه ای مختصر بجا آوردم، او پس از نماز، به سجده رفت و صورت بر خاک مالید و سپس، سوار مرکب شد، به من نیز گفت سوار شو، سوار شدم. و به راه خود ادامه دادیم، تا این که او به بالای عقبه کوه رفت و من نیز همراهش بودم، در آنجا به من گفت: «نظر کن آیا چیزی می بینی؟».
    خوب نگاه کردم بقعه سبز و خرّمی را دیدم، که گیاه بسیار داشت، گفتم: «ای آقای من، بقعه سبز و پرگیاه می نگرم» گفت: آیا در بالای آن چیزی مشاهده می کنی؟ خوب نگریستم، ریگ بسیاری بر بالای خیمه ای از مو دیدم، که نور تابانی از آن می درخشید، او به من گفت: آیا چیزی می بینی؟
    گفتم: آری چنین و چنان می بینم.
    فرمود: ای پسر مهزیار، خوشحال باش و چشمت روشن باشد، که آرزوی هر آرزومندی در همین جا (اشاره به آن خیمه کرد) می باشد.
    سپس، آن جوان به من فرمود: با من به سوی آن خیمه برویم، با هم حرکت کردیم، وقتی که به پایین آن تل ریک رسیدیم فرمود: در این جا پیاده شو، این جاست که هر مشکلی آسان می گردد، او پیاده شد، من نیز پیاده شدم، تا این که به من گفت: «ای پسر مهزیار، مهار شتر را رها کن، گفتم: شتر را به چه کسی بسپارم، کسی در این جا نیست؟ گفت: این جا جایی است که جز
    ولی خدا کسی در آن رفت و آمد نمی کند.
    مهار شتر را رها کردم و همراه آن جوان به سوی آن خیمه حرکت کردیم، وقتی نزدیک آن خیمه رسیدیم، او به من گفت: همین جا بایست تا من بروم و برای تو اجازه ورود بگیرم، او رفت و طولی نکشید که نزد من آمد و گفت: «خوشا به حال تو، به آرزویت رسیدی
    ابن مهزیار گوید: در این هنگام به محضر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شرفیاب شدیم، او بر روی فرش نمد که در روی آن پوست چرمی سرخ قرار داشت، نشسته بود، و بر بالشی از پوست تکیه داده بود، به او سلام کردم، جواب سلامم را داد، دیدم چهره اش مثل ماه می درخشد، چنان زیباست که هیچ گونه نقص و ناموزونی در چهره او دیده نمی شود، نه بلند قد و نه کوتاه قد، قامتی کشیده داشت، گشاده پیشانی با ابروان کشیده و به هم پیوسته، دارای چشمان سیاه و درشت و با بینی باریک و گونه های هموار داشت، در گونه راستش خالی بود، آن خال چنان زیبا بود، که با دیدن چهره رعنای او شگفت زده و مبهوت شدم، به من فرمود:
    «ای پسر مهزیار، برادرانت را در عراق چگونه وداع کردی، حال آنها چگونه است؟» گفتم: آنها سخت در تنگنا و مشکلات و فشارهای بنی الشّیطان (بنی عباس) هستند.
    فرمود: «خدا بنی عباس را بکشد، به کجا می روند؟ گویی آنها را می نگرم که در خانه های خود کشته می شوند، فرمان غضب اِلاهی شب و روز آنها را فرا می گیرد، آنگاه شما
    مالک و حاکم آنها می شوید، همان گونه که آنها مالک شما شدند، آنها در آن وقت ذلیل شما خواهند شد
    سپس، فرمود: «پدرم صلوات خدا بر او، از من عهد گرفته که ساکن مکانی نشوم مگر آن که مخفی ترین و دورترین مکان ها باشد، تا اسرار من فاش نشود، و محل سکونتم از گزند نیرنگ های گمراهان، و متمرّدان منحرف، محفوظ بماند. بدان که پدرم فرمود: «ای پسرم، خداوند متعال، اهل بلا و مردم خداپرست و دین دار را بدون حجّت نمی گذارد، حجّتی که آنها به وسیله او، درجات کمال را بپیمایند، و امامی که به او اقتدا کرده و از سنت و روش او پیروی نمایند، ای پسرم، امید آن دارم که تو همان حجّت و امامی باشی که خداوند تو را برای گسترش حق، نابودی باطل، و بالا بردن دین، و خاموش نمودن آتش گمراهی برگزیده باشد. ای پسرم، برتو باد که در جاهای پنهان زمین، در دورترین نقاط زندگی کنی، زیرا هر ولی از اولیای خداوند متعال، دارای دشمنان بی رحم، و مخالفان متجاوز است، ولی این امور تو را به وحشت نیندازد. بدان که دل های اهل طاعت و اخلاص، چونان پرندگانی که به آشیان هایشان عشق می ورزند به تو متوجّه و عشق می ورزند. ایشان گروهی هستند که، گرچه در دست دشمن ذلیل و خوار شده اند، ولی در پیشگاه خدا عزیز و ارجمند می باشند، آنها اهل زهد و قناعتند و به دامان ولای اهل بیت علیهم السلام چنگ زده اند، دین حق را از منبع خود استخراج کرده و در پرتو آن با دشمنان
    جهاد می کنند، در پرتو صبر و تحمّل و فداکاری در دنیا، تا در خانه آخرت با اقتدار عزّتمند و باشکوه نایل شوند. خداوند آنان را به این ویژگی ها توفیق داده، تا دارای کرامت عظیم و سرانجامی نیک باشند، ای پسرم، در حوادث امور خود صبر را پیشه خود ساز، تا خداوند متعال اسباب کار را برای تو فراهم سازد، و ارکان دولتت را استوار نماید، و به خواست خدا، پس از عقب راندن ذلّت ها و رنج ها و فشارها، به عزّت و اقتدار برسی، و امور تو سامان یابد.
    ای پسرم، گویی تو را می نگرم که مشمول نصرت و تأییدات اِلاهی شده ای، و دوران آن همه فشار و دشواری و مشکلات سپری گشته است، گویی پرچم های زرد و عَلَم های سفید را در بین حطیم و زمزم [5] می نگرم که بر بالای سر تو به اهتزاز درآید، و مردم گروه گروه در کنار حجر الاسود نزد تو برای بیعت بیایند، آنهایی که پاک طینت هستند، و روح و روان پاکیزه و دل های ملکوتی و صاف و زدوده شده از هرگونه پلیدی و نفاق دارند، دارای دل های آماده و نرم برای پذیرش دین، و پر صلابت و قاطع برای سرکوبی دشمنان و نابودی فتنه های گمراهان هستند، در آن وقت بوستان های دین آراسته شود، و دین حق و دین داران آشکار گردند؛ و سپیده حق بدرخشد، و تاریکی های باطل برطرف شود، و خداوند به وسیله تو طغیان را درهم بشکند، و نشانه های ارجمند ایمان را بازگرداند، همه مشکلات به رفاه سلامتی تبدیل شود، و
    دوستی و صمیمت، جای کینه و عدوات را بگیرد، به گونه ای که کودکان در میان گهواره، دوست دارند اگر بتوانند به سوی تو پرواز کنند، حیوانات وحشی، اگر راهی برای پیوستن به تو داشته باشند، به وسیله تو اطراف دنیا را به گلستانی از شادی و صفا مبدّل سازند، و به وسیله تو شاخه های عزّت نشاط و شادی، پخش شوند، پایه های حق در قرارگاه های خود استوار گردند، و همه آنان که دین ستیز هستند، به لانه های خود بخزند، ابرهای پیروزی از هر سو، بر تو سایه می افکنند، هر دشمنی منکوب و هر دوستی پیروز می گردد، در این وقت در سراسر زمین جبّار متجاوز، و یا منکر تحقیر کننده، و یا دشمن پر کینه، و معاند پر عداوت باقی نماند. پس کسی که به خدا توکل کند، خداوند او را کافی است، خداوند او را به هدفش می رساند، چرا که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است
    سپس، پدرم فرمود: «باید همه اینها و گفت گوی من با شما در این مجلس را پنهان بداری، و آن را جز برای اهل صدق و برادران راستین در دین، فاش نسازی
    علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید: مدتی در محضر آقا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برای کسب عقائد و احکام و حکمت هایی که به قلب ها نشاط می بخشد، و مزرعه قلب ها را پربار و پر طروات می نماید ماندم، سپس از محضرش اجازه گرفتم که به وطنم (اهواز) بازگردم، و من پس از بیان مطالبی، خداحافظی کردم، آن حضرت
    هنگام وداع، مرا مشمول دعای خود که مایه سعادت دنیا و آخرت، و ذخیره ماندگار برای عاقبتم بود، قرار داد.
    وقتی که آماده بازگشت شدم، صبح برای خداحافظی مجدّد تجدید عهد و بیعت، به محضر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیدم، مبلغی که بیش از پنجاه هزار درهم بود به محضرش دادم و عرض کردم با قبول آن به من تفضل فرماید و افتخار دهید، آن حضرت لبخند می زد، و فرمود: «از این پول در مورد مصرف زندگی خود بهره بگیر، زیرا در این جاده ای که حرکت می کنی طولانی و دشوار است، و برای رسیدن به وطن، آن را مصرف کن.» سپس برای من دعای بسیار کرد، آن گاه به سوی وطنم رهسپار شدم.[6].
    پاورقی
    [1] ر.ک به کمال الدین: ص 465 حدیث 22 باب 43 ذکر من شاهد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و وراه و کلمه، و (دلائل الأمامه): ص 296 باب معرفه من شاهد صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فی حال الغیبه و عرفه.
    [2] محدّث قمی (ره) می نویسند: آن گونیده گفت: «ای فرزند مهزیار! امسال به حج بیا که به خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می رسی.» (منتهی الآمال، ج 2، ص 296).
    [3] در آن وقت مسیر حج از اهواز، به سوی کوفه و از آنجا به سوی مکه بود.
    [4] مرحبا بر قومی که داد بندگی را داده اند روزها با روزه ها، شب ها در مقام بندگی ایستاده اند.
    [5] هر دو در کنار کعبه قرار دارند، زمزم آن چاه مشهور است و حظیم هم زاویه کعبه
    را گویند.
    [6] اقتباس از حق الیقین مجلسی، و دلائل الامامه طبری شیعی، ص 296، و منتهی الامال محدث قمی، ج 2، ص 296 298.



    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  4. #44
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    قطعی بودن وجود و ظهور حضرت مهدی

    وجود و ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از امور روشنی است که انکار آن به هیچ وجه امکان ندارد، زیرا دلایل نقلی و عقلی و حسّی و امثال آن بر وجود و ظهور آن حضرت، بسیار، و خلل ناپذیر است. بنابراین، قطعی بودن وجود و ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مانند قطعی بودن ولایت و امامت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب و خلافت بلافصل او بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و مانند قطعی بودن وجود ذات پاک خداوند سبحان است، اشکال تراشی در مورد خلافت امام علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مانند اشکال تراشی درباره وجود خداست، و هم چنین اشکال در وجود و ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همانند اشکال در وجود خدا می باشد.
    در حدیثی نقل شده که امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: «گویی شما را می نگرم که بعد از من در مورد جانشینم اختلاف می کنید، بدانید آن کس که اعتقاد و اقرار به امامت امامان بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارد، ولی منکر فرزندم است، مانند کسی است که اعتقاد و اقرار به همه پیامبران و رسولان دارد، ولی پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار نماید، و کسی که رسول خدا صلی الله علیه و
    آله و سلم را انکار کند مانند کسی است که همه پیامبران را انکار نماید، زیرا اطاعت آخرین نفر ما مانند اطاعت کردن اولین ماست، و انکار نمودن آخرین نفر ما، مانند انکار کردن اولین نفر ماست. آگاه باشید که فرزندم دارای غیبتی است که مردم درباره او به شک و تردید می افتند، مگر آن کسانی که خداوند قلب آنها را در راه راست استوار نموده است.» [1].
    پاورقی
    [1] اعلام الوری، فصل سوم، ص 442.



    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  5. #45
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    راز طول عمر آن حضرت

    طول عمر شریف حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با اراده و قدرت خداوند متعال است، با توجه به این که: «اَنَّ اللهَ عَلی کلِ شَئٍ قَدیرٌ» [1] خداوند بر هر چیزی توانا است؛ افزون بر این که طولانی شدن عمر، از نظر علمی امکان دارد، و در تاریخ افرادی دیده می شوند که هزاران سال عمر کرده اند، و اشخاصی وجود داشتند که عمرشان به هزاران، بلکه بیشتر رسیده است، و در مورد طول عمر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، صادقِ امین، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، بلکه امامان راستین و امین به آن خبر داده اند. چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امامان با ذکر اسم و مشخّصات حسبی و نسبی، و غیبت و طول آن خبر داده اند حتی فرموده اند، بعضی در این مورد شک و تردید می کنند، چنان که قبلاً ذکر شد.
    علاوه بر این، ما پیامبری به نام نوح علیه السلام داریم که 2500 سال عمر کرد، و طبق صریح قرآن، او در میان قوم خود 950 سال،
    پیامبری نمود.[2].
    و طبق بعضی از روایات؛ «حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سنّتی از نوح علیه السلام دارد، و آن طول عمر است.» [3].
    شاهد دیگر این که اصحاب کهف سیصد و نُه سال در میان کهف درنگ کردند (زنده و در خواب بودند) چنان که قرآن نیز به این مطلب اشاره کرده است.[4].
    در حدیث آمده: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود؛ «پدر انسان ها آدم علیه السلام 930 سال، نوح 2450 سال، ابراهیم علیه السلام 175 سال، اسماعیل 120 سال، اسحاق بن ابراهیم 180 سال، و سلیمان بن داوود 712 سال عمر کردند.» [5].
    طبق روایت دیگر، امام صادق علیه السلام فرمود: «حضرت نوح علیه السلام 2500 سال عمر کرد.» [6].
    و در حدیث دیگر؛ داستان پادشاهی ذکر شده که هزار سال سلطنت کرد، و هزار شهر ساخت و با هزار دوشیزه آمیزش نمود، سرانجام خاک گور، بستر و سنگ گور، بالش او گردید، کرم ها و مارها همسایه او شدند، و وجود او مایه عبرت کسانی شد که او را دیده بودند، تا فریب دنیا را نخورند.» [7].
    نتیجه این که طول عمر و بقای طولانی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف محال نیست به دلیل این که حضرت عیسی علیه السلام و خضر علیه السلام و الیاس علیه السلام از اولیای اِلاهی، هنوز باقی و زنده هستند، و هم چنین دجّال و ابلیس از دشمنان خداوند باقی و زنده ا ند، و زنده ماندن آنها در قرآن و سنّت ثابت شده است، و هم چنین طول عمر و زنده ماندن حضرت مهدی عجل الله
    تعالی فرجه الشریف در روایت بسیار آمده است.
    پاورقی
    [1] سوره بقره، آیه 106.
    [2] «و لقد ارسلنا نوحاً الی قومهِ فلبث فیهم الفَ سنَهٍ اِلا خمسین عاماً فاَخذ هم الطوفان و هم ظالمونَ»؛ و ما نوح علیه السلام را به سوی قومش فرستادیم، و او در میان آنان هزار سال _ جز پنجاه سال درنگ کرد، سرانجام طوفان آنان را فرا گرفت، در حالی که ظالم بودند. سوره عنکبوت آیه14.
    [3] کمال الدّین، ص 321و 322و 530و 576؛ کشف الغمّه، ج2، ص522 والصراط المستقیم: ج2 ص238، والخرائج والجرائح: ص 936، و 965؛ اعلام الوری، ص 427.
    [4] سوره کهف، آیه 25.
    [5] کمال الدین، ص 524، باب 46، حدیث 3.
    [6] کمال الدین، ص 523، باب 46 حدیث1.
    [7] همان، ص 525، حدیث 6 باب 46.




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  6. #46
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    نمونه هایی از دیدار با امام مهدی و معجزات او

    ناگفته نماند که معجزاتی که در ارتباط با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل و شنیده و دیده شده بسیار است، هم چنین افرادی که آن حضرت را در عصر غیبت صغرا [1] و غیبت کبرا [2] تاکنون دیده اند... بیشتر از آن است که به شمارش بیاید. به عنوان نمونه نظر شما را به چند مورد جلب می کنم:
    پاورقی
    [1] از سال 260 تا 329 ه. ق.
    [2] از سال 329 تا روز ظهورش.




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  7. #47
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    شرکت همیشگی جوان علوی در حج

    یکی از شیعیان در مداین می زیست، با یکی از دوستانش برای انجام مراسم حج به مکّه رفتند، در مکه و مِنا و عرفات در همه جا با هم بودند، برای انجام بخشی از مراسم حج به عرفات رفتند، در آن جا ضمن انجام عبادات خود، جوان خوش سیمایی را در حال احرام دیدند، که نشانه های مسافر بودن او از چهره اش دیده می شد، در این میان فقیری آمد، و تقاضای کمک کرد، آنها چیزی به او ندادند، فقیر نزد آن جوان رفت و تقاضای کمک کرد، آن جوان چیزی از زمین برداشت، و به آن فقیر داد، و آن فقیر برای او دعای بسیار کرد.
    سپس، آن جوان از نزد آنها رفت و پنهان شد، آن دو نفر می گویند: نزد آن فقیر رفتیم و گفتیم عجبا آن جوان، چه چیزی به تو داد؟ فقیر ریگ طلای دندانه دار به ما نشان داده که وزن آن قریب بیست مثقال بود، آنها دریافتند که آن جوان، حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد، به جستجوی او پرداختند، ولی او را نیافتند، از جمعیتی
    که آن جوان در میان آنها بود، سراغ او را گرفتند، آنها گفتند درباره این جوان، اطلاعی جز این نداریم که: «از سادات علوی است، و هر سال به حرم می آید، و در مراسم حج شرکت می کند.» [1].
    پاورقی
    [1] اصول کافی، ج 1، ص 332، حدیث 15.
    .




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  8. #48
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    اسب سوار و بر طرف شدن شک از فرماندار قم

    قطب راوندی از ابوالحسن مسترق روایت می کند که گفت: روزی در مجلس ناصرالدّوله، حسن بن عبدالله بن حمدان، بودم در آن جا سخن از ناحیه مقدّسه و غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به میان آوردیم، و من آن را به مسخره گرفتم، زیرا به آن اعتقاد نداشتم، تا روزی در مجلس عمویم به نام حسین، حاضر شدم (یا او در مجلس ما حاضر شد) باز سخن از ناحیه مقدّسه به میان آمد، و من آن را به باد خرافات گرفته و مسخره کردم، عمویم حسین واقعه ای را نقل کرد، که شک و تردیدم در مورد ناحیه مقدّسه برطرف شد، و آن واقعه چنین بود:
    عمویم به من گفت: «پسرم، من نیز در این مورد با تو هم عقیده بودم و آن را به مسخره می گرفتم، تا آن که فرمانداری قم را به من سپردند، در آن هنگام که خلیفه وقت هر کس را به عنوان حاکم به قم می فرستاد، اهل قم با او مخالفت می کردند، و با او می جنگیدند و او را از قم بیرون می کردند خلیفه لشکری را تحت اختیار من گذاشت و همراه آن لشکر از بغداد عازم قم شدم، در مسیر راه وقتی که به منطقه طرز رسیدیم، در آن جا برای
    شکار به بیابان رفتم، شکاری از جلوی روی من در رفت، آن را دنبال کردم تا به نهری رسیدم، در میان آن نهر هم چنان به دنبال شکار حرکت می کردم، هرچه می رفتم وسعت آن نهر بیشتر می شد، در آن جا تک و تنها ناگاه سواری را دیدم که سوار بر اسب شهبا بود، و عمامه سبزی بر سرداشت، سر و صورتش را پوشیده و تنها چشمانش پیدا بود، و کفش ساقه دار سرخ در پا داشت، ناگاه بدون مقدمه به من گفت:
    ای حسین، مرا به عنوان امیر صدا نزد و با کُنیه (که کلمه احترام است) خطاب ننمود.
    گفتم: از من چه می خواهی؟
    گفت: چرا مسئله ناحیه مقدسه را به مسخره می گیری؟ و خمس مالت را به اصحاب (نوّاب) من نمی پردازی؟
    من با این که شخص با وقار و شجاع بودم و از چیزی نمی ترسیدم، از صدای او لرزه بر اندامم افتاد و ترسیدم، وعرض کردم «ای آقای من، آنچه امر فرمودی انجام می دهم.»
    آن اسب سوار به من گفت: «وقتی که به سوی قم حرکت می کنی، بدون جنگ و جدال وارد آن خواهی شد، در آن جا کسب و تجارت می کنی، در موقع خود، خمس اموالت را به مستحقّش برسان.»
    گفتم: به چشم، با کمال میل اطاعت می کنم.
    اسب سوار گفت: اینک با رشد و صلاح برو. سپس، عنان اسب را گردانید و از آنجا رفت، ندانستم کجا رفت، هرچه در طرف راست و چپ به جستجوی او شتافتم، او را نیافتم و به طور کلی مخفی و ناپیدا شد. ترس و
    هراس من بیشتر گردید، و به سوی لشکر خود بازگشتم، این حادثه را فراموش نموده و به کسی نگفتم.
    وقتی که به قم رسیدم، پیش خود تصوّر می کردم که برای جنگ با مردم قم می روم، ولی جمعی از اهل قم نزد من آمدند و گفتند: «ما با کسی می جنگیدیم که از نظر مذهب با ما مخالف بود، ولی چون تو با ما موافق هستی با تو جنگ نداریم، اینک وارد شهر شو، و هرگونه که می خواهی، شهر قم را تدبیر و اداره کن.»
    من مدتی در قم ماندم، در این مدت اموال فراوانی، بیش از آنچه توقع داشتم کسب کردم، امرای خلیفه در مورد اقامت طولانی من در قم و افزایش ثروتم، به من حسادت ورزیدند، و از من در نزد خلیفه بدگویی نمودند، و خلیفه مرا از فرمانداری قم عزل کرد، و من به بغداد بازگشتم، ابتدا به خانه خلیفه رفتم و به او سلام کردم، سپس به خانه ام رفتم، عدّه ای به دیدن من آمدند، از جمله محمد بن عثمان عَمْری [1] به دیدار من آمد، و از همه مردم حاضر گذشت، و جلو آمد و بر مسند من نشست و بر پشتی من تکیه نمود، از این کار او بسیار خشمگین شدم، مردم می آمدند و می رفتند، و او هم چنان نشسته بود، و لحظه به لحظه بر خشم من افزوده می شد، وقتی که مجلس خلوت شد، محمد بن عثمان به من نزدیک شد و گفت: «بین من و تو، رازی وجود دارد و آن را بشنو.» گفتم: بگو. گفت: صاحب اسب شهبا [2] و
    نهر، فرمود: «ما به وعده ای که داده بودیم وفا کردیم.» (که تو با آرامِش وارد قم می شوی، و در آن جا با کسب و کار، اموال بسیار تحصیل می کنی و کسی به خاطر انتسابت به ما مزاحم تو نمی شود.)
    ناگاه ماجرای آن اسب سوار به یادم آمد، از ترس و هراس،لرزه بر اندامم افتاد، گفتم: چشم، اطاعت می شود. برخاستم و دست محمد بن عثمان را گرفتم و او را داخل خانه بردم، و در خزانه ها را گشودم، و خمس اموالم را حساب کرده و به او دادم، حتّی یک مورد را که فراموش کرده بودم، او تذکّر داد، و خمس آن را نیز پرداختم، او برخاست و خداحافظی کرد و رفت. بعد از این واقعه، دیگر در مورد ناحیه مقدّسه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف شک نکردم.
    ابوالحسن مسترق می گوید: وقتی که من این واقعه را از عمویم حسین، شنیدم، شک و تردید من نسبت به ناحیه مقدّسه و غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به طور کلّی برطرف گردید.[3].
    پاورقی
    [1] دومین نایب خاص امام زمان متوفای 305هجری قمری.
    [2] شهبا مونث اشهب به معنای خاکستری رنگ است اسب شهبا یک نوع اسبی است که به رنگ خاکستری مایل به سفید است؛ شعر:
    نوروز برقع از رخ زیبا برافکند
    بر گستوان به دلدل شهبا بر افکند
    (ویراستار).
    [3] کشف الغمه، ج 2، ص 502، باب 25.




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  9. #49
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    تولد شیخ صدوق و برادرش به دعای امام زمان


    شیخ طوسی از علی بن بابویه قمی [1] نقل کردند که گفت: عریضه ای به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نوشتم و به وسیله حسین بن روح [2] فرستادم، در آن عریضه از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواسته بودم تا دعا کند که خداوند به او فرزندی عنایت کند (با توجه به این که تا آن وقت فرزند نداشت)
    امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین جواب داد: «به زودی خداوند دو فرزند صالح به او خواهد داد» [3] طولی نکشید که دعای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مستجاب شد و او از کنیزی دارای دو پسر شد، نام یکی از آنها را محمد، و نام دیگری را حسین گذاشت، محمّد [4] دارای تألیفات بسیاری است که، یکی از آنها کتاب مَن لا یحضرهُ الفقیه [5] که کتاب معتبر و مهم از کتاب های اربعه شیعه است.
    برادرش حسین، دارای نسل پر برکت است، و از نسل او محدّثان و علمای بزرگی برخاسته اند. محمد (شیخ صدوق) افتخار می کرد که بر اثر دعای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف متولّد شده است. اساتیدش، او را از این لحاظ می ستودند، و می گفتند:«سزاوار است کسی که به دعای حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف متولّد شده، این چنین دارای موقعیت علمی و توفیقات عالی گردد.»
    پاورقی
    [1] پدر شیخ صدوق، متوفای سال 329 ه. ق که مرقدش در قم است.
    [2] سومین نایب خاص امام زمان، متوفای 326 هجری قمری.
    [3] «سیرزِقُهُ ولدین صالحین».
    [4] معروف به شیخ صدوق، وفات یافته 381 هجری قمری.
    [5] نام درست و کامل کتاب «فقیه من لا یحضره الفقیه» است، به کار بردن نام این کتاب بدون کلمه فقیه اشتباه است. (ویراستار).




    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


  10. #50
    كاربر ويژه
    نازنین رقیه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 3,352      تشکر : 4,662
    4,885 در 1,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نازنین رقیه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    امام زمان در کنار کعبه

    شیخ طوسی به سند خود از عبدالله بن جعفر حِمْیری نقل می کند که او گفت: از محمد بن عثمان پرسیدم: «آیا صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیده ای؟» در پاسخ فرمود: آری، آخرین دیدارم با آن حضرت در کنار کعبه بود که چنین دعا می کرد:
    «اللهم انجزلی ما و عدتنی؛ خدایا، آنچه را که به من وعده داده ای به آن وفا کن»
    و دیدم آن حضرت را، پرده کعبه را در مستجار [1] گرفته و عرض می کند: «اللهم انتقم لی من اعدائک؛ [2] خدایا، برای من از دشمنانت انتقام بگیر».
    پاورقی
    [1] پناهگاه، قسمتی از دیوار خانه کعبه که مقابل در خانه است نزدیک رکن یمانی.
    [2] غیبه الطوسی، ص 251.





    امام مهدی علیه السلام جلوه جمال الهی


صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •