•*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
•*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*•
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,789      تشکر : 57,597
    171,652 در 50,196 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    parandeh •*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*•





    قال تعالى:

    نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ القَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا القُرْآنَ ....

    ما بهترين سرگذشت ها را به وسيله ى اين قرآن به تو وحى كرديم.......


    عدالت و پارسايي حضرت سليمان عليه السلام

    عدالت و پارسایی سلیمان (ع) و نمونه‎های آن برای یك رهبر حق، مسأله عدالت و پارسایی از مهمترین ویژگی‎هایی است كه موجب عدالت گستری و امنیت و سلامتی جامعه شده، و مردم را از دلبستگی‎هایی كه موجب دوری از خدا پرستی و خالص می‎گردد حفظ می‎كند.
    حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ در عین آن كه دارای آن همه قدرت و مكنت بود، هرگز مغرور نشد و از حریم عدالت و پارسایی و ساده زیستی خارج نگردید. و اگر دارای قصرهای عالی و بلورین بود، آن قصرها را برای زندگی مرفه خود نمی‎خواست بلكه یك نوع اعجاز مقام پیامبری او در شرایط آن عصر بود، تا همه را به سوی خدای یكتا و بی‎همتا جذب كند.
    شیوه زندگی او چنین بود كه وقتی صبح می‎شد، از اشراف و ثروتمندان روی می‎گردانید و نزد مستمندان و فقیران می‎رفت و كنار آنها می‎نشست و می‎گفت:
    «مِسكینَ مَعَ الْمَساكِینِ؛ مسكین و بینوایی همنشین مسكینان و بینوایان است.»
    وقتی كه شب می‎شد، لباس زِبر مویین می‎پوشید، و آن را به شدت برگردنش می‎بست، و همواره تا صبح گریان بود و به عبادت خدا اشتغال داشت، و از اجرت زنبیل‎هایی كه می‎بافت، غذای مختصری تهیه می‎كرد و می‎خورد، و راز این كه درخواست ملك و حكومت بی‎نظیر از خدا كرد این بود كه بر كافران و حكومت آنها غالب و پیروز گردد.
    از عدالت و مهربانی او نسبت به زیر دستان این كه؛ امام سجّاد ـ علیه السلام ـ فرمود: علت این كه بر سر پرنده قُنْبَره[1] كاكلی مانند تاج قرار دارد، این است كه حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ دست مرحمت بر سر او كشید، و چنین تاجی بر اثر آن، در سر او پدیدار گشت، كه داستانش چنین است:
    روزی قُنْبَره نر می‎خواست با قنبره ماده همبستر شود، ولی قنبره ماده امتناع می‎ورزید. قنبره نر به او گفت: «از من جلوگیری نكن می‎خواهم از تو دارای فرزندی شوم كه ذاكر خدا باشد.»
    قنبره ماده با شنیدن این سخن، تقاضای همسرش را پذیرفت. سپس وقتی كه خواست تخم بگذارد، در مورد مكان تخم گذاری حیران بود. قنبره نر به او گفت: «رأی من این است كه در نزدیك جاده تخم گذاری كن. كه هر كس تو را دید گمان كند تو برای جمع كردن دانه از جاده به آن جا آمده‎ای، در نتیجه كاری به تو نداشته باشد.»
    قنبره ماده پیشنهاد همسرش را پذیرفت و در كنار جاده تخم گذاری كرد و روی تخمش نشست، تا وقتی كه زمان بیرون آمدن جوجه‎اش از تخم نزدیك گردید.
    روزی این دو پرنده نر و ماده ناگهان باخبر شدند كه حضرت سلیمان با لشكر عظمیش به حركت در آمده‎اند، و پرندگان بر روی سپاه او سایه افكنده‎اند. قنبره ماده به همسرش گفت: «این سلیمان ـ علیه السلام ـ است كه با لشكرش به طرف ما می‎آیند كه از این جا عبور كنند، من ترس آن دارم كه خودم و تخم‎هایم زیر پای آنها نابود شویم.»
    قنبره نر گفت: «سلیمان ـ علیه السلام ـ مردی مهربان است، ناراحت نباش. آیا در نزد تو چیزی هست كه آن را برای جوجه‎هایت اندوخته باشی؟» قنبره ماده گفت: «آری در نزد من ملخی هست كه آن را برای جوجه‎ها اندوخته‎ام آیا در نزد تو چیزی هست؟» قنبره نر گفت: «در نزد من یك دانه خرما وجود دارد كه برای جوجه‎ها اندوخته‎ام.»
    قنبره ماده گفت: «تو خرمایت، و من ملخم را برگیریم و وقتی كه سلیمان ـ علیه السلام ـ از این جا عبور كرد، نزد او برویم و آنها را به او اهدا كنیم، ‌زیرا سلیمان ـ علیه السلام ـ هدیه را دوست دارد.»
    قنبره نر خرمای خود را به منقار گرفت، و قنبره ماده ملخ خود را بین دو پایش گرفت، و نزد سلیمان ـ علیه السلام ـ رفتند. سلیمان ـ علیه السلام ـ بر بالای تختش بود. از آنها استقبال كرد و قنبره نر در طرف راست او، و قنبره ماده در طرف چپ او نشستند. سلیمان ـ علیه السلام ـ از آنها احوالپرسی كرد و آنها نیز ماجرای زندگی خود را به عرض سلیمان ـ علیه السلام ـ رساندند.
    سلیمان ـ علیه السلام ـ هدیه آنها را پذیرفت و لشكرش را از آن جا دور ساخت تا آنها و تخم‎هایشان را پایمال نكنند، و بر سر آنها دست مرحمت كشید و برای آنها دعا كرد. بر اثر دعا و مسح دست سلیمان ـ علیه السلام ـ تاجی زیبا بر سر آنها روئیده شد.[2]
    حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ به قدری به یاد خدا بود، كه نه تنها آن همه قدرت و مكنت او را از یاد خدا غافل نساخت، بلكه آن را پلی برای یاد خدا قرار داده بود. روزی شنید: گنجشكی به همسرش می‎گوید: «نزدیك من بیا تا با تو همبستر شوم، شاید خداوند فرزندی به ما دهد كه ذكر خداوند متعال بگوید. سایه عمر ما به لب دیوار رسیده، شاید چنین یادگاری بگذاریم!» سلیمان ـ علیه السلام ـ از سخن او تعجب كرد و گفت:
    «هذِهِ النِّیهُ خَیرٌ مِنْ مَمْلِكَتِی؛ این نیت (داشتن فرزند ذاكر) بهتر از همه مملكت من است.»[3]
    عشق و دلدادگی سلیمان ـ علیه السلام ـ به خدا
    روزی حضرت سلیمان گنجشك نری را دید كه به همسرش می‎گفت: «چرا خود را از من دور می‎كنی، ‌من اگر بخواهم قبّه قصر سلیمان ـ علیه السلام ـ را به منقارم می‎گیرم و آن را در درون دریا می‎افكنم!»
    سلیمان ـ علیه السلام ـ از سخن او خندید، ‌سپس آن دو گنجشك را احضار كرد، به گنجشك نر فرمود: «تو چگونه می‎توانی قبه قصر سلیمان را به منقار بگیری و به دریا بیفكنی؟!»
    گنجشك گفت: «نه ای رسول خدا! چنین توانی ندارم، ولی مرد گاهی نزد همسرت خود را بزرگ جلوه می‎دهد و لاف و گزاف می‎گوید، و به گفتار انسان عاشق سرزنش نیست.»
    حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ به گنجشك ماده گفت: «چرا خود را در اختیار همسرش قرار نمی‎دهی، با این كه او تو را دوست دارد؟»
    گنجشك ماده در پاسخ گفت: «ای پیامبر خدا او عاشق نیست بلكه ادعای عشق می‎كند، زیرا جز من، به غیر من نیز عشق می‎ورزد.»
    این سخن اثر عمیقی در قلب سلیمان نهاد، به طوری كه گریه شدیدی كرد، و از مردم دوری نمود و چهل روز در درگاه خدا نالید و از او خواست تا قلبش را از محبت و عشق به غیر خدا باز دارد، و عشقش را با عشق به غیر خدا مخلوط نسازد.[4]
    غذا رسانی به كرمی در درون سنگی در میان دریا
    روزی حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ در كنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‎ای افتاد كه دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می‎كرد. سلیمان ـ علیه السلام ـ هم چنان به او نگاه می‎كرد كه دید او به نزدیك آب دریا رسید. در همان لحظه قورباغه‎ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت.
    سلیمان مدتی در این مورد به فكر فرو رفت و شگفت زده فكر می‎كرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.
    سلیمان ـ علیه السلام ـ آن مورچه را طلبید، و سرگذشت او را پرسید.
    مورچه گفت: «ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد، و كرمی در درون آن زندگی می‎كند، خداوند آن را در آن جا آفرید، او نمی‎تواند از آن جا خارج شود و من روزی او را حمل می‎كنم. خداوند این قورباغه را مأمور كرده مرا در درون آب دریا به سوی آن كرم حمل كرده و ببرد. این قورباغه مرا به كنار سوراخی كه در آن سنگ است می‎برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‎گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن كرم می‎رسانم و دانه گندم را نزد او می‎گذارم و سپس باز می‎گردم و به دهان همان قورباغه كه در انتظار من است وارد می‎شوم، او در میان آب شناوری كرده و مرا به بیرون آب دریا می‎آورد و دهانش را باز می‎كند و من از دهان او خارج می‎شوم.»
    سلیمان به مورچه گفت: «وقتی كه دانه گندم را برای آن كرم می‎بری، آیا سخنی از او شنیده‎ای؟» مورچه گفت آری او می‎گوید:
    «یا مَنْ لا ینْسانِی فِی جَوْفِ هذِهِ الصَّخْرَهِ تَحْتَ هذِهِ اللُّجَّهِ بِرِزْقِكَ، لا تَنْسِ عِبادَكَ الْمُؤْمِنِینَ بِرَحْمَتِكَ؛ ای خدایی كه رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی‎كنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نكن.»[5]
    شكایت مار از سلیمان ـ علیه السلام ـ
    روزی یك مار نزد سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: «فلان شخص دو فرزندم را كشته است، از شما تقاضا دارم او را به عنوان قصاص اعدام كنید.»
    سلیمان ـ علیه السلام ـ فرمود: «انسان مسلمان را به خاطر كشتن مار نمی‎كشند.»
    مار گفت: «ای پیامبر خدا، در این صورت از شما می‎خواهم كه او را سرپرست اوقاف كنید، تا (بر اثر عدم مراقبت در اجرای صحیح موقوفه) وارد دوزخ گردد، آن گاه در دوزخ با مارهای آن جا از او انتقام بگیرم.»[6]
    این روایت بیانگر آن است كه مسؤولیت سرپرستی چیزی كه وقف شده بسیار خطیر و دشوار است. كسانی كه چنین مسؤولیتی را می‎پذیرند باید به طور كامل متوجه باشند كه در پرتگاه آتش دوزخ قرار گرفته‎اند، مبادا در مورد اجرای صحیح آن موقوفه، كوتاهی یا سهل انگاری كنند، كه كیفرش بسیار شدید و طاقت فرسا است.
    پذیرش رأی خارپشت
    حضرت جبرئیل از جانب خداوند به حضور سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد و ظرفی پر از آب آورد و گفت: «این آب، آب حیات است (یعنی اگر از آن بنوشی همیشه تا روز قیامت زنده و جاوید می‎مانی) خداوند تو را مخیر نموده است كه از آن بنوشی یا ننوشی.»
    سلیمان ـ علیه السلام ـ با جن و انس و حیوانات در این باره مشورت كرد، همه گفتند: باید از آن بنوشی تا زندگی جاوید پیدا كنی.



    پي نوشت :

    [1]. چكاوك، تاج به سر.
    [2]. فروع كافی، ج 2، ص 146؛ بحار، ج 14، ص 82.
    [3]. بحار، ج 14، ص 95.
    [4]. بحار، ج 14، ص 95.
    [5]. دعوات الرّاوندی، طبق نقل بحار، ج 14، ص 97 و 98.
    [6]. زهر الرّبیع، ص 11.






    •*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*•
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2.  

  3. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,789      تشکر : 57,597
    171,652 در 50,196 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : •*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*•







    سلیمان ـ علیه السلام ـ با خود اندیشید كه آیا دیگر هیچ حیوانی هست كه با او در این باره مشورت نكرده باشم؟ فكرش به این جا رسید كه با خارپشت مشورت نكرده است. اسبش را به حضور طلبید و به او گفت: «نزد خارپشت برو و او را به حضور من بیاور.»
    اسب رفت و پیام سلیمان ـ علیه السلام ـ را به خارپشت داد، ولی خارپشت همراه اسب نیامد، اسب تنها بازگشت و موضوع را به سلیمان ـ علیه السلام ـ خبر داد. این بار سلیمان ـ علیه السلام ـ سگی را نزد خارپشت فرستاد، سگ رفت و خارپشت همراه سگ نزد سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد، حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ به او گفت:‌«قبل از آن كه با تو مشورت كنم، بگو بدانم چرا، من اسب را كه بهترین جاندار بعد از انسان است نزد تو فرستادم، با او نیامدی، ولی سگ را كه خسیس‎ترین حیوان است فرستادم با او آمدی؟»
    خارپشت پاسخ داد: زیرا اسب ـ گرچه حیوانی شریف است ـ ولی بی‎وفا است، چنان كه شاعر گوید:
    نشاید یافت اندر هیچ برزن وفا در اسب و در شمشیر و در زن
    ولی سگ گرچه خسیس است اما وفادار می‎باشد، كه اگر لقمه نانی از كسی به او برسد، نسبت به او همیشه وفادار است. از این رو با سخن بی‎وفایان همراهشان نیامدم، ولی با اشاره وفاداران آمدم.
    سلیمان گفت: جامی از آب حیات را نزد من آورده‎اند، و مرا مخیر ساخته‎اند كه آن را بنوشم تا عمر جاودانه بیابم یا ننوشم و عمر معمولی كنم، نظر تو چیست؟
    خارپشت گفت: آیا این آب حیات را اختصاص به شخص تو داده‎اند، یا فرزندان و بستگان و یاوران نزدیكت نیز می‎توانند از آن بنوشند؟
    سلیمان ـ علیه السلام ـ فرمود: مخصوص من است.
    خارپشت گفت: صواب آن است كه از آن آب ننوشی، زیرا همه دوستان و زن و فرزندان تو قبل از تو بمیرند و تو را همواره داغدار و غمگین نمایند، زندگی آمیخته با غم و اندوه و غم چه فایده‎ای دارد؟ زندگی بدون دوستان و عزیزان زندگی خوشی نخواهد بود.
    سلیمان ـ علیه السلام ـ سخن خارپشت را پذیرفت و از نوشیدن آب حیات خودداری نموده و آن را رد كرد.[1]

    آری باید به سراغ آن زندگی جاودان و خوشی رفت كه در آن غم و اندوه نباشد و چنین زندگی در بهشت جاودان الهی وجود دارد، كه در پرتو ایمان و عمل صالح می‎توان به آن رسید. سعادتمند كسی است كه دنیا و زندگی فانی آن را پلی برای وصول به رضوان خدا و بهشت قرار دهد، تا به زندگی طیب و ابدی دست یابد كه گفته‎اند: برای افراد سعادتمند، مرگ گامی است به سوی كمال، نه دامی به سوی زوال.

    [1]. اقتباس از جوامع الحكایات محمّد عوفی، با تحقیق دكتر جعفر شعار، ص 95.



    •*♥*• عدالت و پارسايي حضرت سليمان (ع) •*♥*•
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنايي با رشته تحصيلي mba
    توسط ganjineh در انجمن آشنايي با دانشگاهها
    پاسخ: 21
    آخرين نوشته: 12-03-1396, 17:09
  2. جن و فرشته چه تفاوتهايي دارند ؟
    توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* در انجمن علوم قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 21-06-1389, 18:58
  3. ▐♣☼♣▐ داستانهايي از بسم الله الرحمن الرحيم ▐♣☼♣▐
    توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* در انجمن داستانهاي كوتاه از سراسر جهان
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 12-03-1389, 16:26
  4. زندگی نامه *شهيد سيدجمال طباطبايي*
    توسط نرگس منتظر در انجمن زندگينامه شهدا
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 19-02-1389, 16:21
  5. تقديم به شهداي شيميايي
    توسط نرگس منتظر در انجمن حديث سبز شهادت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 16-02-1389, 16:22

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •