سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 49 , از مجموع 49

موضوع: داستانهایی از امام زمان علیه السلام (بیش از 130 داستان بحارالانوار)

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    43دست نگه دار! ما راضی به سفر تو نیستیم
    !

    یکی از دوستان علی بن محمّد می گوید:
    صاحب فرزندی شدم. روز هفتم نامه ای برای حضرت امام زمان علیه السلام نوشتم و از ایشان اجازه خواستم که سنّت پیامبر راصلی الله علیه وآله وسلم در باب تراشیدن سر و عقیقه و نامگذاری طفل انجام دهم.
    حضرت علیه السلام مرقوم فرموده بود: «دست نگه دار!».
    همان روز آن طفل مُرد.
    نامه ای دیگر مبنی بر فوت فرزندم به حضور ایشان عرضه داشتم.
    حضرت علیه السلام مرقوم فرمود: «به زودی خداوند دو پسر به جای آن به تو عنایت خواهد نمود اولی را احمد و دومی را جعفر نام بگذار».
    پس از آن همانطور که امام علیه السلام فرموده بود خداوند دو فرزند به من عنایت فرمود.
    همچنین سالی تصمیم گرفتم که به حج مشرف شوم، خود را آماده کردم و از مردم خداحافظی نمودم. درست هنگام خروج از شهر، نامه ای از حضرت امام زمان علیه السلام به دستم رسید که: «ما راضی به سفر تو نیستیم امّا خوددانی!»
    من دلتنگ و اندوهگین شدم. نامه ای عرضه داشتم که: هر چند از نرفتن به حج غمگینم اما گوش به فرمان و اطاعت امر شما دارم.
    حضرت علیه السلام مرقوم فرمود: «ناراحت نباش سال آینده - ان شاءاللَّه - به حج مشرف خواهی شد».
    سال بعد برای تشرف به حج اجازه خواستم و ایشان اجازه فرمودند.
    نامه دیگری نوشتم
    و عرض کردم: می خواهم با محمّد بن عباس که به دیانت و امامت او اطمینان دارم همسفر شوم.
    حضرت علیه السلام مرقوم فرمود: «اسدی؟ همسفر خوبی است، اگر او آمد کسی دیگر را انتخاب نکن».
    اسدی آماده شد و به اتّفاق عازم سفر شدیم.(47)

    امضاء


  2. تشكر

    یوسف رضا (29-02-1397)

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    44خدای را به خاطر منّتی که بر تو نهاد شکر کن
    !

    سعد بن عبداللّه می گوید:
    پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام گروهی از مردم از جمله حسین بن نضر و شخصی به نام ابا صدّام تصمیم گرفتند در مورد صحّت ادّعای وکلای امام زمان علیه السلام تحقیق کنند.
    روزی حسن بن نضر تصمیم قطعی خود را گرفت و آماده حرکت به سوی بغداد شد. به همین خاطر نزد اباصدّام رفت و گفت: می خواهم به حج مشرف شوم.
    ابا صدّام گفت: امسال نرو.
    حسن بن نضر گفت: نمی توانم صبر کنم. خواب و قرار ندارم.
    آنگاه شخصی را به نام احمد بن یعلی بن حمّاد وصی خود کرد و به او سفارش نمود که فلان مقدار از مالش را که سهم امام است به حضرت علیه السلام تحویل دهد، و تأکید کرد: آن را به هیچ نماینده ای نمی دهی باید خود حضرت علیه السلام را دیده و با دست خود به حضرت تقدیم نمایی!
    حسن بن نضر می گوید: وقتی به بغداد رسیدم منزلی کرایه کرده و در آن ساکن شدم. مدّتی نگذشته بود که شخصی نزد من آمد و خود را وکیل امام زمان علیه السلام معرفی نمود، و مقداری لباس و سکّه طلا نزد من گذارد. گفتم: این ها چیست؟
    پاسخ داد: همین که می بینی.
    پس از او، همین طور اشخاصی دیگری یکی پس از دیگری نزد من آمده و خود را وکیل امام زمان علیه السلام معرفی نموده و مقداری پول و لباس مقابل من می نهادند و می رفتند، و
    هیچ کدام علّت آن را بازگو نمی کردند، تا این که اتاق از پول و لباس پر شد.
    در این حال، احمد بن اسحاق که از وکلای معروف امام علیه السلام بود با مقدار زیادی از همان اموال نزد من آمد، و به همان ترتیب بدون این که حرفی بزند آنها را نزد من نهاد و رفت.
    من بسیار تعجّب کردم و مبهوت نشسته بودم که نامه ای از طرف حضرت علیه السلام به دستم رسید که حضرت مرقوم فرموده بود:
    «فردا ساعت فلان آنچه را که با خود داری بردار و نزد ما در سامرا بیا».
    فردا همان ساعت تمام اجناس و اموال را بار زده و حرکت کردم، در راه به گروهی - که حدوداً شصت نفر می شدند - برخوردم که همه فقیر و پابرهنه بودند. آنها جلوی مرا گرفتند و خواستند بارها را به سرقت ببرند، امّا به هر نحوی بود، خداوند مرا از میان آنها سالم نگاه داشت.
    وقتی به سامرا و محلّه عسکر رسیدم منزلی گرفته و بارها را تخلیه کردم. در همان وقت نامه دیگری از حضرت علیه السلام به دستم رسید که: «آنچه را که آورده ای با خود به نزد ما بیاور».
    من نیز همه را بر دوش باربران نهاده و به سرای امام حسن عسکری علیه السلام بردم. وقتی به درگاه خانه رسیدم دیدم مردی سیاه آنجا ایستاده است. از من پرسید: تو حسن بن نضر هستی؟
    گفتم: آری.
    گفت: داخل شو!
    داخل خانه شدم، ما را به اتاقی راهنمایی کردند، باربران زنبیلهای خود را خالی کردند، در گوشه اتاق مقدار زیادی نان نهاده بودند، به هر کدام دو قرص نان دادند و آنها خارج شدند.
    ناگاه صدای مردی از اتاق دیگری که جلو
    در آن پرده زده بودند به گوشم رسید که: «ای حسن بن نضر! خداوند را به خاطر منّتی که بر تو نهاده شکر کن، و شک مکن، شیطان می خواهد که تو شک کنی».
    آنگاه دو قطعه پارچه از پشت پرده بیرون آورده و به من گفته شد: «بگیر که به آنها نیاز خواهی یافت».
    من هم آنها را گرفته و خارج شدم.
    سعد بن عبداللّه (راوی داستان) می گوید: حسن بن نضر برگشت و ماه رمضان بعد فوت کرد، و با همان دو قطعه پارچه کفن شد.(48)


    امضاء


  4. تشكر

    یوسف رضا (29-02-1397)

  5. Top | #43

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    45پسرم حسن!


    قاسم بن علا می گوید:
    صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر کدام نامه ای برای امام زمان علیه السلام می نوشتم و از ایشان برای آنها التماس دُعا می نمودم، امّا حضرت پاسخی به هیچ کدام از نامه هایم نمی داد.
    تا این که پسرم حسن به دنیا آمد. طبق معمول مجدداً نامه ای نوشتم، و از حضرت علیه السلام برای او التماس دُعا نمودم.
    این بار حضرت علیه السلام مرقوم فرمودند:
    «باقی می ماند! والحمدللَّه».(49)





    امضاء


  6. تشكر

    یوسف رضا (29-02-1397)

  7. Top | #44

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    46چرا پاسخ نامه نیامد؟

    حسن بن فضل بن زید یمانی می گوید:
    پدرم نامه ای به خط خود برای امام زمان علیه السلام نوشت. حضرت علیه السلام پاسخ نامه را مرقوم فرمود. بار دیگر نامه ای به خط من املا کرده و برای امام زمان علیه السلام ارسال کرد. حضرت علیه السلام این بار نیز پاسخ فرمود.
    مرتبه سوم نامه ای دیگر به خط یکی از فقها که از دوستان ما بود املا نموده، و برای حضرت علیه السلام فرستاد.
    امام علیه السلام این بار از ارسال پاسخ خودداری نمود. ما تعجب کردیم. وقتی درباره علّت آن تحقیق نمودیم، دانستیم که آن مرد از عقیده خود برگشته و قرمطی(50) شده است.(51)


    امضاء


  8. تشكر

    یوسف رضا (29-02-1397)

  9. Top | #45

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    47نام آنها را حذف کنید
    !

    فضل بن خزّاز مدائنی غلام خدیجه، دختر امام جوادعلیه السلام می گوید:
    در اوقات معلومی از سال، گروهی از سادات علوی که در مدینه زندگی می کردند و معتقد به امامت ائمّه معصومین علیهم السلام بودند، از سهم سادات مستمری دریافت می کردند. تا این که امام حسن عسکری علیه السلام به شهادت رسیدند.
    پس از شهادت امام، عدّه ای از آنها از قبول این که امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی دارند و امامت به عهده ایشان است، سر باز زدند.
    حضرت علیه السلام نامه ای به وکلای خود مرقوم فرمود:
    «مستمری به کسانی تعلّق می گیرد که به ولادت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام ایمان دارند، و حقوق مابقی را قطع نموده و نام آنها را از فهرست اسامی حذف کنید. والحمدللَّه رب العالمین».(52





    امضاء


  10. Top | #46

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    48عزل خادم شرابخوار!


    حسن بن خفیف از پدرش چنین نقل می نماید:
    حکم مأموریتی از سامرا از ناحیه مقدسه حضرت ابا صالح المهدی علیه السلام برای گروهی از شیعیان خاصّ حضرت علیه السلام صادر شد که فوراً به طرف مدینه حرکت کنند.
    نامه ای هم از طرف حضرت علیه السلام برای پدر من صادر شد و امر فرموده بودند که او هم با آنها حرکت کند.
    علاوه بر اینها دو نفر خادم نیز همراه آنها خارج شدند. وقتی به کوفه رسیدند یکی از خادم ها شراب خورد. هنوز کوفه را به طرف مدینه ترک نکرده بودند که از سامرا فرمان رسید:
    «خادمی که شراب خورد بازگردد که از خدمت ما معزول است!»(53)



    امضاء


  11. Top | #47

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض











    49نقشه آنها نقش بر آب شد
    !

    حسین بن حسن علوی می گوید:
    در زمان غیبت صغری دو نفر از شیعیان قائم آل محمّدعلیهم السلام، با یکدیگر مخفیانه گفت و گو می کردند. یکی از آنها ندیم «روز حسنی» بود، جاسوسی به سخنان آنان گوش می داد او از بین گفت و گوی آنها این جملات را به وضوح شنید: «برای او اموالی به عنوان سهم امام می فرستند. برای این کار هم وکلایی در تمام نواحی دارد.» و یک یک وکلای حضرت علیه السلام را نام برد.
    وقتی وزیر خلیفه وقت، المعتضد باللَّه که عبیدالله بن سلیمان نام داشت به وسیله آن جاسوس از آن مطلب آگاهی یافت، تصمیم گرفت که همه آنها را دستگیر کند.
    خلیفه گفت: این مرد، قائم آل محمّد را پیدا کنید که برای ما خطر بزرگی محسوب می شود.
    عبیدالله بن سلیمان گفت: به زودی تمام وکلای او را دستگیر می کنیم.
    خلیفه گفت: نه، بهتر است با نقشه پیش برویم، عدّه ای ناشناس را با مقداری پول نزد آنها بفرستید هرکدام قبول کرده که آن را به دست امامشان برساند،
    و اظهار وکالت نمود او را دستگیر کنید.
    از طرفی، از سوی امام علیه السلام به تمام وکلا طی چندین نامه اعلام شد: «چیزی از کسی به عنوان سهم امام نگیرید و اظهار بی اطّلاعی کنید».
    هنگامی که جاسوسان به این مأموریت اعزام شدند، همه وکلا از گرفتن آنچه آنها اصرار به تحویل دادنش داشتند، امتناع کردند.
    یکی از آنها نزد محمّد بن احمد از وکلای حضرت علیه السلام رفته و در خلوت به او گفت: پولی نزد من است که می خواهم آن را برسانید
    محمّد گفت: اشتباه می کنی من اطّلاعی از این موضوع ندارم.
    هر قدر او اصرار نمود محمّد اظهار بی اطّلاعی کرد. و بدین وسیله که حضرت وکلای خود را قبلاً از نقشه آنها مطّلع کرده بود، نقشه آنان نقش بر آب شد.(54)
    مقام پدرت را به تو عطا کردیم!
    محمّد بن ابراهیم بن مهزیار می گوید:
    پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مورد امام پس از ایشان دچار شک و تردید شدم. پدرم که از وکلای امام حسن عسکری علیه السلام بود اموال زیادی را از شیعیان به عنوان سهم امام جمع آوری نموده بود. به همین خاطر تصمیم گرفت که خود به عراق رفته و وجوهات متعلّق به امام علیه السلام را به دست جانشین امام حسن عسکری علیه السلام برساند.
    او آماده حرکت شد و سوار کشتی شد، من هم به دنبال او برای بدرقه رفتم، اما همین که سوار شد، حالش دگرگون شده و تب شدیدی گرفت و به من گفت: مرا بازگردان! مرا بازگردان! این علامت مرگ من است. پسرم! در مورد این مال که با من است تقوای الهی را پیشه کن.
    وی پس از این که وصیت خود را بازگو کرد از دنیا رفت.
    من
    با خود گفتم: پدرم هیچ گاه سفارش بی جایی نمی کرد. این مال را به عراق می برم، و خانه ای کنار شط کرایه می کنم و به کسی هم چیزی نمی گویم، اگر همان طور که در زمان امام حسن عسکری علیه السلام حجّت بر من آشکار بود، امام زمان علیه السلام را شناختم، اموال را به او تحویل می دهم و گرنه به نیابت، تمام آنها را بین فقرا تقسیم می کنم.
    وقتی به عراق رفتم همین کار را کردم، بعد از چند روز نامه ای از حضرت علیه السلام به این مضمون به دستم رسید: «ای محمّد! فلان و فلان چیز در فلان و فلان بسته نزد توست»
    و از چیزهای بسیاری که با خود داشتم و از آن اطلاعی نداشتم خبر داده بود، من هم اموال را به پیک حضرت تحویل دادم.
    چند روز ماندم که دیگر خبری نشد، بسیار غمگین شدم تا این که دوباره نامه ای از حضرت دریافت کردم که: «مقام پدرت را به تو عطا کردیم پس خدا را سپاس گو!»(55)










    امضاء


  12. Top | #48

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    50آیا دینم به سلامت خواهد بود؟!


    محمّد بن احمد صفوانی می گوید:
    من اهل «ران» شهری بین مراغه و زنجان هستم. در شهر ما پیرمردی زندگی می کرد که صد و هفده سال داشت . نام او قاسم بن علا بود(56). او به شرف ملاقات امام هادی علیه السلام و امام حسن عسکری علیه السلام رسیده بود، و در زمان غیبت صغرا همیشه نامه هایی از ناحیه مقدّس حضرت ابا صالح المهدی علیه السلام توسط سفرای آن حضرت - یعنی محمّد بن عثمان و حسین بن روح - دریافت می کرد. او در هشتاد سالگی از دو چشم نابینا شده بود.
    روزی ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم. او بسیار اندوهگین بود، زیرا دو ماه بود که
    هیچ ارتباطی با حضرت علیه السلام نداشت. در این حال، دربان خانه وارد شد و با شادی گفت: پیک عراق!
    قاسم بسیار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شکری به جای آورد.
    قاصد، مردی میان سال و کوتاه قد بود که مانند اغلب قاصدان پیراهنی کتانی پوشیده و عبایی بر دوش انداخته بود، و کفش مخصوص سفر در پا داشت و خورجینی بر دوش.
    قاسم برخاست و او را در آغوش کشید و خورجینش را از روی دوشش برداشت. دستور داد طشت و آب آوردند تا دستانش را بشوید. سپس او را کنار خود نشاند و با هم مشغول غذا شدیم، بعد از اتمام غذا و شستن دست، آن مرد، نامه ای را که کمی از نصف یک نامه معمولی بزرگتر به نظر می رسید بیرون آورد و به قاسم داد.
    وقتی قاسم نامه را گرفت آن را بوسید و به کاتب خود ابوعبداللّه بن ابی سلمه داد، کاتب نامه را گرفت و مُهر آن را باز کرد و خواند.
    وقتی سکوت کاتب بیش از حدّ معمول به طول انجامید، قاسم دانست که نکته ای در نامه هست که بیان آن برای کاتب دشوار است. به همین خاطر پرسید: آیا خبری شده است؟
    کاتب گفت: خیر است.
    قاسم گفت: آیا درمورد من مطلبی فرموده اند؟
    کاتب گفت: اگر دوست نداری، نگویم.
    قاسم گفت: مطلب چیست؟
    کاتب گفت: حضرت علیه السلام فرموده اند: «وقتی این نامه رسید، چهل روز بعد فوت می کنی»، و هفت تکّه پارچه نیز فرستاده اند.
    قاسم گفت: آیا دینم به سلامت خواهد بود؟
    کاتب گفت: آری.
    آنگاه قاسم خندید، و گفت: دیگر آرزویی بعد از این عمر طولانی ندارم.
    آنگاه مرد تازه وارد برخاست، و از خورجینش سه دست شلوار، یک پیراهن حبری
    یمانی سرخ، یک عمّامه، دو دست لباس و یک حوله بیرون آورد و به قاسم داد.
    خود قاسم نیز پیراهنی داشت که امام رضاعلیه السلام به او خلعت داده بود.(57)
    قاسم دوستی داشت به نام عبدالرحمان بن محمّد سنیزی که به رغم دوستی اش با قاسم، شدیداً دشمن اهل بیت علیهم السلام بود. دوستی آن ها نیز به خاطر روابط اقتصادی بود. قاسم هم نسبت به او علاقه ای داشت.
    عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بیاید، زیرا می خواست پسر قاسم را که حسن نام داشت با پدرزنش که ابوجعفر بن حمدون همدانی بود، آشتی دهد.(58)
    قاسم، به دو نفر از مشایخ که با او مأنوس بودند و نام یکی ابو حامد عمران بن مفلّس و دیگری ابو علی بن جحدر بود، گفت: می خواهم این نامه را برای عبدالرحمان بخوانید چون دوست دارم هدایت شود، و امیدوارم خداوند با خواندن این نامه او را هدایت کند.
    آن ها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از این فکر درگذر، که حتّی بسیاری از شیعیان هم تحمّل شنیدن این مطالب را ندارند و گمان می کنند که دروغ است چه رسد به عبدالرحمان.
    قاسم گفت: می دانم رازی را که اجازه ندارم آشکار نمایم، فاش می کنم. با این حال، به خاطر محبتی که نسبت به عبدالرحمان و علاقه ای که به هدایت او دارم می خواهم این نامه را برایش بخوانم.
    آن روز گذشت و روز پنج شنبه 13 رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد و سلام نمود. قاسم آن نامه را بیرون آورد و گفت: این نامه را بخوان و به وجدان خود رجوع کن.
    عبدالرحمان شروع به خواندن نامه کرد، وقتی به آن قسمت که خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسید،
    نامه را پرت کرد و گفت: ای ابامحمّد! تقوای الهی را پیشه کن! تو مردی فاضل هستی، و از دینت اطّلاع داری. چطور عقلت این موضوع را می پذیرد در حالی که خداوند فرموده است:
    «وَما تَدْرِی نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غَداً وَما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَی أَرْضٍ تَمُوتُ»(59)
    «هیچ کس نمی داند فردا چه روی خواهد داد و هیچ کس نمی داند در کدام سرزمین می میرد».
    و در جای دیگر می فرماید:
    «عالِمُ الغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ اَحَداً»(60)
    «اوست دانای به غیب و بر هیچ کس غیب او آشکار نمی شود».
    قاسم خندید و گفت: آیه را تا آخر بخوان که:
    «اِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ»
    «جز فرستاده ای که خدا از او خشنود باشد».
    و مولای من فرستاده مورد رضایت خدا است. می دانستم که تو چنین خواهی گفت. با این حال، تاریخ امروز را داشته باش، اگر من بعد از تاریخی که در نامه ذکرشده زنده ماندم بدان که حق با من نیست، اما اگر مُردم به وجدان خود مراجعه کن.
    عبدالرحمان نیز تاریخ آن روز را نوشت و از یکدیگر جدا شدند.
    محمّد بن احمد صفوانی گوید: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسیدن نامه بیمار شد، و از آن روزی که عبدالرحمان را دید بیماری اش شدیدتر شد، سی و سه روز بعد از رسیدن نامه به دیدن او رفتم، او در بستر افتاده و به دیوار تکیه داده بود. فرزندش حسن که دائم الخمر بود و دامادش ابوجعفر بن حمدون همدانی گوشه ای نشسته و ردایش را بر سر کشیده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشه ای دیگر و ابو علی بن جحدون و من و گروهی از مردم شهر نیز می گریستیم.
    ناگاه دیدیم که قاسم به دستهای خود،
    به طرف پشت تکیه کرده و می گوید:
    «یا محمّد! یا علی! یا حسن! یا حسین! یا موالی! کونوا شفعائی إلی اللّه عزّوجلّ.
    یا محمّد! یا علی! یا حسن! یا حسین! ای سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت کنید».
    آنگاه دوباره این عبارات را تکرار کرد، در مرتبه سوّم ائمه دیگر را نیز به شفاعت طلبید، وقتی به نام مبارک امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام رسید پلکهای چشمانش لرزید چنان که اطفال گلبرگهای گلهای لاله را می لرزانند! حدقه چشمانش باد کرد. آنها را با سر آستین خویش مالش داد. چیزی شبیه آب گوشت از آنها خارج شد.
    سپس به طرف فرزندش نگاه کرد و گفت: حسن! بیا نزد من.
    آنگاه ابو حامد و ابو علی را صدا زد و همه گرد او جمع شدیم در حالی که او به ما با چشمان سالم نگاه می کرد.
    ابو حامد گفت: مرا می بینی؟
    قاسم دستش را بر روی یک یک ما نهاد و همه دانستند که او بینا شده است. این خبر بین عموم مردم شایع شد و همه برای مشاهده و زیارت او آمدند.
    وقتی خبر به بغداد و به قاضی القضاه بغداد - یعنی ابو سائب عتبه بن عبیداللّه مسعودی - رسید، به سرعت خود را به شهر ما رساند و به نزد قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات کرد انگشتری که نگین فیروزه داشت که بر روی آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد و گفت: این چیست؟
    قاسم آن را دید و گرفت، ولی نتوانست خطوط روی آن را بخواند. مردم تعجّب کردند. عدّه ای به خاطر این که قاسم توانسته بود انگشتر قاضی را ببیند و تشخیص دهد و
    عدّه ای هم به خاطر این که نتوانسته بود خطوط روی آن را بخواند! در این باره باهم گفت و گو می کردند.
    قاسم رو به فرزندش حسن کرده و گفت: خداوند به تو منزلت و مرتبتی داده است(61) آن را قبول کن و خداوند را سپاسگزار باش.
    حسن گفت: قبول کردم.
    قاسم گفت: چگونه؟
    حسن گفت: هر طور که شما بفرمائید پدر جان!
    قاسم گفت: باید از خوردن شراب دست کشیده و توبه کنی.
    حسن گفت: قسم به حقّ کسی که تو او را یاد می کنی از خوردن شراب و اعمالی که تو از آنها بی خبری دست برداشتم!
    آنگاه قاسم دست به دعا برداشته و گفت: خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، و او را از معصیت خویش دور نما!
    و این جمله را سه بار تکرار کرد، آنگاه کاغذی خواست و وصیت خود را به دست خود تنظیم کرد، و از جمله، زمین هایی را که داشت وقف امام زمان علیه السلام نمود و خطاب به فرزندش نوشت:
    اگر شایستگی وکالت امام علیه السلام را یافتی نصف درآمد زمینهای «فرجیده» از آن توست، و مابقی متعلّق به مولایم امام زمان علیه السلام است، و اگر این شایستگی را نیافتی، خیر خود را از راهی که مورد رضای خداست جستجو کن.»
    حسن نیز وصیت پدر را پذیرفت.
    درست روز چهلم، هنگام دمیدن فجر قاسم وفات یافت، رحمت خدا بر او باد.
    عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالی که با سرو پای برهنه و اندوهی فراوان در کوی و بازار فریاد می زد: ای وای آقایم!
    وقتی مردم او را در این حال دیدند فهمیدند که او نسبت به قاسم احترام بسیاری قائل بوده است. از او پرسیدند: چه شده
    که چنین می کنی؟
    عبدالرحمان گفت: ساکت باشید. آنچه که من از او دیده ام شما ندیده اید.
    ابو حامد بر جنازه قاسم آب ریخت، و ابوعلی بن جحدر او را غسل داد. پس از غسل ابتدا خلعتی را که امام رضاعلیه السلام به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانیدند، آنگاه با هفت تکه قُماشی که حضرت حجّت علیه السلام از عراق فرستاده بودند، او را کفن نمودند.
    پس از تشییع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقیده باطل خود برداشت و به ولایت و حضور امام زمان علیه السلام ایمان آورد، و بسیاری از املاک خود را وقف حضرت علیه السلام نمود.
    بعد از مدّت کوتاهی نامه تسلیت امام زمان علیه السلام خطاب به حسن پسر قاسم رسید، و ایشان در انتها او را همانطور که پدرش دُعا کرده بود، دُعا فرموده بودند که:
    «خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، و او را از معصیت خود دور نما».
    و پس از آن مرقوم نموده بودند:
    «ما پدرت را امام تو قرار دادیم و اعمال او الگوی توست».(62)









    امضاء


  13. Top | #49

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    774
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,787
    مورد تشکر
    1,778 در 519
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    51آقا جان، درست می فرمایند!


    اُمّ کلثوم، دختر محمّد بن عثمان نائب دوم امام زمان علیه السلام می گوید:
    روزی محموله ای از هدایا و سهم امام علیه السلام توسّط شخصی از قم و حوالی آن برای حضرت علیه السلام ارسال شد. وقتی آن فرستاده به بغداد رسید، یکسره به خدمت ابوجعفر محمّد بن عثمان مشرّف شد و آنچه با خود به همراه داشت، تحویل داد.
    هنگام بازگشت، محمّد بن عثمان به او می گوید: از آنچه به تو تحویل داده شده است، چیز دیگری هم باقی مانده است، آن کجاست!؟
    آن مرد پاسخ می دهد: آقاجان! چیزی باقی نمانده است و همه را تحویل داده ام.
    محمّد بن عثمان می گوید: امّا هنوز چیز دیگری باقی مانده است، شاید فراموش
    کرده ای با خود بیاوری بازگرد و دوباره خوب جستجو کن یا آن که اصلاً فراموش کرده ای که آن را به تو داده باشند]. بیاد بیاور که چه چیزهایی به تو تحویل داده شده است.(63)
    آن مرد بازگشت و چند روز به ذهن خود فشار آورد و هر چه جستجو کرد و اندیشید چیزی به یاد نیاورد. همراهانش نیز اطّلاعی نداشتند، دوباره به نزد محمّد بن عثمان می رود و می گوید: همه آنچه را که به من داده شده بود، تحویل شما داده ام. چیز دیگری باقی نمانده است.
    محمّد بن عثمان می گوید: حضرت علیه السلام می فرمایند:
    «آن دو لباس بافتنی که فلانی پسر فلانی به تو داده است، چه کردی؟»
    آن مرد یک مرتبه می گوید: آری! آقاجان! درست می فرمایند، به خدا قسم! فراموش کرده بودم، الآن هم اصلاً به یاد نمی آورم که کجا گذاشته ام.
    فوراً بازگشت و هر چه داشت زیر و رو کرد، از باربران هم پرسید و از آنها خواست که بگردند شاید پیدا شود اما هیچ خبری نشد، سرانجام مأیوس و نااُمید دوباره به نزد محمّد بن عثمان بازگشت و او را مطلع ساخت.
    محمّد بن عثمان می گوید: حضرت علیه السلام می فرمایند: «برو به نزد فلان پنبه فروش که دو عدل پنبه به او داده ای. در انبار پنبه او یکی از عدلها را بازکن که روی آن چیزی است که چنین و چنان نوشته شده است. آن دو لباس داخل آن است!»
    آن مرد متحیر شد و فوراً نزد پنبه فروش رفت و آن دو عدل را باز کرد. لباسها آنجا بود. آنها را برداشته نزد محمّد بن عثمان آمد و تحویل داد. گفت: آنها را فراموش کرده بودم. چون بارم زیاد بود لای
    آن عدل گذاشته بودم تا صدمه نبینند.(64)








    امضاء


صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 15:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی