پيامبري که دو بار به دنيا آمد! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
پيامبري که دو بار به دنيا آمد!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض پيامبري که دو بار به دنيا آمد!








    به خدمتگزار خود كه دختر بسيار جوانى بود گفت :
    - تا عصر برمى گردم ، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجير بياورم .
    - خدا به همراه ، مواظب خودتان باشيد!
    عزير، پشت سر چارپايش كه دو سبد خالى از دو سويش آويزان بود پياده راه مى رفت . باغ قدرى از شهر دور بود اما او خوشتر مى داشت كه راه را پياده طى كند. چوبدستى خود را پشت گردن گذاشته و هر دو دست را از آرنج بر آن حمايل كرده بود. آرام راه مى سپرد و به زمين كه آهسته از زير پاى او فرار مى كرد مى نگريست . در اين ميان ناگاه استخوان كتف گوسفند يا حيوان ديگرى سر راهش سبز شد، ديدن استخوان ، انديشه او را به دنياى ديگرى برد:
    - چگونه خداوند در قيامت ، استخوانهاى جدا از رگ و پى و گوشت و خون را دوباره به هم پيوند مى دهد؟
    و در سراسر راه ، اين انديشه ذهنش را به خود مشغول داشت .
    اوايل پاييز بود. برگ درختان ، رنگ باخته بود، اما باغ هنوز طراوت تابستانى خود را داشت . درختهاى به و انار و انجير، سر در سر هم آورده و ساكت و بى صدا در آفتاب دلچسب پاييزى غنوده بودند. تاكها از سپيدارها بالا رفته و به گونه اى پيچ در پيچ ، خود را از شاخسارها آويخته بودند. انگورها، در خوشه هايى زرد و طلايى و ياقوتى ، از لابه لاى برگهاى انبوه نمايان بود.
    عزير، نان توشه را از درون يكى از سبدها برداشت و چارپاى خسته خود را در ميان قصيلهاى وحشى كناره جويبارى كه از لابه لاى درختان مى گذشت رها كرد. سپس خوشه اى انگور تازه چيد و سفره نان توشه را زير سپيدارى آن سوتر پهن كرد و به خودردن ناهار پرداخت . بعد از صرف غذا، مى خواست روى سبزه ها استراحت كند، اما راه بازگشت دراز و وقت تنگ بود. پس چارپا را آورد تا سبدهاى خالى را از انگور و انجير پر كند. وقتى هر دو سبد پر شد، سفره خود را ميان بار گذاشت و با چارپا از باغ بيرون آمد و به سوى خانه راه افتاد.
    سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .


    در راه بازگشت ، دوباره چوبدستى خود را به موازات شانه ، پشت گردن نهاده و دستها را از آن آويخته بود و همچنان ، چشم بر گامهاى چارپاى خود داشت كه اينك زير بار سنگين انجير و انگور، به سختى پا عوض مى كرد و پيش مى رفت .
    پيامبري که دو بار به دنيا آمد!

  2. تشكر

    parsa (22-02-1389)

  3.  

  4. #2
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : پيامبري که دو بار به دنيا آمد!




    باز همان انديشه هاى صبح ، او را به فكر فرو برد:
    - خداوندا! من به تو ايمان دارم ، اما جمع شدن دوباره استخوانهاى انسان يا حيوانى را كه مرده و پوسيده است درك نمى كنم ! پروردگارا، به راستى روح چيست ودر كجاى زنده پنهان است كه چون از او رخت مى بندد ديگر دست او تكان نمى خورد و از ناى او صدا برنمى آيد و در نگاه او طراوت نيست و خون او از گردش مى ايستد و قلب او از تپش باز مى ماند و گرماى پوست پرواز مى كند و نفس از هرم و هوا مى افتد و عضلات ، گيرودار را فراموش مى كنند؟

    علت اين همه را اگر در نمى يابم دستكم آثار آن را در مردگان مى بينم و حس ‍ مى كنم . اما نمى دانم يك مرده تباه شده چگونه پس از ساليان سال همه استخوانها و اندامهاى پوسيده خود را باز مى يابد و دوباره زنده مى شود. ايمان دارم . اما نمى توانم درك كنم .

    عزير چنان در فكر فرو رفته بود كه ندانست چارپاى بيچاره مدتى است به بيراهه افتاده است .

    ناگهان ، در كنار خرابه هاى قريه اى خاك شده به خود آمد و دريافت كه از راه منحرف شده است . پس چارپا را نگه داشت . عزير خسته و بى رمق بود. با درماندگى ، به خرابه هاى بازمانده از آن قريه كهن كه تا گردن در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداخت . به اطراف نيز نگاه كرد، اما هيچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشت ، بايد آن راه دراز را دوباره باز مى گشت . اما تصور طول راه بر او سنگينى مى كرد. پس به ديوار كوتاهى كه در كنارش بود تكيه داد. پايش را دراز كرد و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفت و يك سر آنرا بر دوش خود نهاد و سر ديگر را، پيش پاى خود، روى زمين .چارپا، روبروى او، يكمتر آنسوتر، زير بار ايستاده بود. ريز نقش ‍ بود با موهاى خاكسترى در لعابى نامحسوس از رنگ شترى كدر رنگ زير شكمش به سفيدى ميزد .

    عزير، نگاهى به چارپاى خود انداخت و سپس به خرابه هاى اطراف نگريست و با خود انديشيد:

    در ههمين خانه كه اكنون من به ديوار خراب آن تكيه داده ام ، روزگارى دور انسانهايى زندگى مى كده اند، به هم عشق يا كينه مى ورزيده اند، همديگر را دوست يا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوانهاى آنان هم بر جاى نمانده است ...

    تامل در سرگذشت قريه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، ديگر بار به انديشه هاى قبلى او جان داد و در آن حال و هوا بود كه كم كم به خواب عميقى فرو رفت ؛ گويى خود يكى از همان درگذشتگان بوده است .
    پيامبري که دو بار به دنيا آمد!

  5. تشكر

    parsa (22-02-1389)

  6. #3
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : پيامبري که دو بار به دنيا آمد!




    دختر خدمتگزار، هر چه منتظر باشد عزير نيامد! فرداى آن روز با آشنايان و خويشاوندان عزير به باغ رفت ، اما نه از عزير اثرى بود و نه از چارپاى او.
    سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .
    ديگر همه آشنايان و خويشاوندان و دوستان و همشهريان عزير مرده بودند، جز همان دختر خدمتگزار كه پير زالى يكصد و پانزده ساله شده بود! او تنها در خاطرات دور خود از عزير ياد مى كرد و گاهى به ياد مهربانيهاى او اشكى در ديده مى گرداند. به ياد مى آورد كه تا پنجاه و چند سال پس از گم شدن عزير، هنوز به حوالى باغ مى رفت و در جست و جوى نشانه اى از او بود. به خاطر مى آورد كه در همان هنگام ، يك بار تا كنار خرابه هاى قريه اى متروك ، در اطراف راهى كه عزير رفت و آمد داشت ، رفته بود اما در كنار ديوارى خراب و كهن جز استخوانهاى بر جاى مانده از يك انسان كه انگار به ديوار تكيه داده بوده است و نيز استخوانهاى سفيد شده يك اسب يا الاغ ، چيزى نيافته بود!
    پيرزن گفت عزير پيامبري مستجاب الدعوه بود اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.

    عزير وقتى زندگانى را باز يافت ، شبح فرشته اى را روبه روى خود ديد. فرشته از او مى پرسيد:
    - فكر مى كنى چه قدر در كنار اين ديوار مانده اى ؟
    - چند ساعت يا حدود يك روز!
    اما وقتى بيشتر به خود آمد، اثرى از چارپاى خود و سبدهاى انجير و انگور نديد.
    همان فرشته گفت :
    - اما تو درست يكصد سال است كه در همين جا بوده اى و آن استخوانها هم بازمانده چارپاى توست . اكنون بنگر كه خداوند چگونه آن را نيز جان مى بخشد.
    ناگهان عزير با شگفتى بسيار ديد كه استخوانها ناپديد شد و چارپايش به همان حالت كه يكصد سال پيش بود پيش رويش ايستاده است ، با همان بار انگور و انجير! پس بى اختيار به پروردگار سجده برد و عرض كرد:
    - اينك مى دانم كه پروردگار بر هر چيز تواناست .
    پيامبري که دو بار به دنيا آمد!

  7. تشكرها 2

    parsa (22-02-1389), نرگس منتظر (21-02-1389)

  8. #4
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : پيامبري که دو بار به دنيا آمد!




    شهر بكلى دگرگون شده بود. نوع لباسها، چهره ها، ساختمانها، خيابانها و كوچه ها تغيير كرده بود و با سختى بسيار، خانه خود را پيدا كرد. در زد. پير زالى دم در آمد. عزير پرسيد:
    - اينجا خانه عزير است ؟
    پيرزن ، از يادآورى عزير به گريه افتاد و از اينكه كسى پس از ساليان نام او را بر زبان مى آورد در شگفتى ماند و با حسرت پاسخ داد:
    - آرى ، اينجا خانه اوست ، اما خود او.....
    - من خود، عزيرم ! خداوند مرا يكصد سال از دنيا برد و سپس دوباره به دنيا برگرداند.
    پيرزن با ناباورى گفت :
    - عزير مستجاب الدعوه بود. اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.
    پس آنگاه نوبت به بازماندگان خانواده او رسيد. آنان از او خواستند تمام تورات كه پس از حمله بخت نصر(1) از ميان رفته و حتى يك نسخه از آن بر جا نمانده بود برايشان بخواند. عزير تورات را بى كم و كاست خواند و آنان سخن او را باور كرده اند. از آن پس ‍ عزير از سوى خداوند نبى قوم خود شد و سالها امت خويش را به راه حق رهنمون گشت (2).
    --------------------------------------------------
    1. بخت نصر: عالى ترين لقبى كه به دو پادشاه بزرگ بابل داده شده يكى به بنوكد نصر اول 1112 - 1146 قبل از ميلاد و ديگرى به بنوكد نصر دوم 605 - 562 قبل از ميلاد. - فرهنگ معين .
    2. آيات مربوط به داستان عزير:
    بقره : 259 - توبه : 30.

    برگرفته از:
    سيد على موسوى گرمارودى، داستان پيامبران جلد هاى 1، تنظيم براي تبيان توسط شکوري
    پيامبري که دو بار به دنيا آمد!

  9. تشكرها 2

    parsa (22-02-1389), نرگس منتظر (21-02-1389)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •