داستان سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    عضو كوشا
    كيان آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 71      تشکر : 34
    170 در 65 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    كيان آنلاین نیست.

    goll داستان




    كشاورز

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب . کشاورز هرچه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا همینکه از خطر افتادن بچهها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه.
    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند؛ اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
    روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.
    .
    مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:
    اول اینکه اجازه بدیم مشکلات، ما رو زنده به گور کنن
    دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
    بیائید راه دوم را برگزینیم .


    داستان
    ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه
    التماس دعا

  2. تشكرها 3

    parsa (31-02-1389), نرگس منتظر (01-06-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (29-07-1396)

  3.  

  4. #2
    عضو كوشا
    كيان آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 71      تشکر : 34
    170 در 65 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    كيان آنلاین نیست.

    goll پاسخ : داستان




    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش

    لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف

    مادر زنت»

    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از

    طرف مادر زنت»

    نوبت به داماد آخرى رسید.

    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

    امّا داماد از جایش تکان نخورد.

    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته

    بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»


    .
    داستان
    ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه
    التماس دعا

  5. تشكرها 2


  6. #3
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    حسنعلی ابراهیمی سعید آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    32493
    دلنوشته
    163
    هفته وحدت مبارک:خشنودی پیامبر گرامی اسلام:الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
    نوشته : 10,233      تشکر : 6,741
    7,968 در 5,012 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط كيان نمایش پست ها
    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش

    لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف

    مادر زنت»

    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از

    طرف مادر زنت»

    نوبت به داماد آخرى رسید.

    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

    امّا داماد از جایش تکان نخورد.

    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته

    بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»


    .
    فوق العاده بود
    داستان

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •