سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده "جهان آرا" با بنی صدر دست به یقه شد!

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده "جهان آرا" با بنی صدر دست به یقه شد!


    خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده

    "جهان آرا" با بنی صدر دست به یقه شد!


    «ممد نیست» اما سید هدایت‌الله جهان ‌آرا كت و شلوارش را مرتب می‌كند و در خانه خیابان گرگان كه با دست‌ های خودش ساخته چای و نبات خوزستانی هم می‌زند آن هم زیر نگاه‌ های سنگین «ممد» كه بارها و بارها روی دیوار خانه كلنگی تكرار می‌شوند.

    از رادیو جوان زنگ می‌زنند و پدر قهرمان بسم‌الله می‌گوید و برای جوان‌ هایی كه جهان‌آرا را نمی‌شناسند از پسرش می‌گوید.: با لهجه گرم جنوب توی اتاق پرسه می‌زند: «محمد فرمانده سپاه خرمشهر بود.

    صدام با 400 تانک و چند لشكر مسلح قرار بود تا یک هفته به تهران برسد. به خبرنگارها گفته بود كه یک هفته بعد با شما در تهران مصاحبه می‌كنم اما پسر من محمد با یک عده جوان فداكار 45 روز مقاومت كردند و جلوی سربازهای عراقی را گرفتند.» سید هدایت‌الله جوان‌ها را هم نصیحت می‌كند: «اطاعت از پدر و مادر را فراموش نكنید، مبادا كه به پدر و مادر اف بگویید.» حالا مصاحبه تمام شده. دور تا دور اتاق پر از توپ‌های پارچه چادر سیاه است: «توی زیرزمین خانه پارچه‌فروشی داریم. اینها هم چادر مشكی اعلا است، دست بزنید جنسش خیلی عالی است.»
    سید هدایت‌الله حالا چادرهای نماز دوخته شده را از نایلونی بزرگ بیرون می‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبی‌اش در هیات یک فروشنده پرتجربه، چادرها را تبلیغ می‌كند؛ «ما با دو تا زخمی آمدیم تهران. سال 60 خیابان ری منزلی اجاره كردیم. از خرمشهر هیچ وسیله‌ای نیاورده بودیم، هیچ كس نمی‌توانست چیزی بیاورد.

    من البته می‌توانستم با كمک محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بیاورم اما نیاوردم تا من هم مثل بقیه جنگ ‌زده‌ها باشم. مدتی بعد بنیاد شهید توی خیابان اسلامبولی خیابان دهم به ما خانه‌ای داد. یک روز نشسته بودیم دیدیم خانه روی سرمان خراب شد.

    پشت خانه را گودبرداری كرده بودند و سقف ریخت روی سر بچه‌هایم. رفتیم بیمارستان، وقتی برگشتیم دیدیم دزد تمام وسایلی كه تهیه كرده بودیم را برده. بعد توی بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتمانی دادند كه آنجا هم دوام نیاوردیم.

    ساكنان مجتمع خیلی مبادی اخلاق اسلامی نبودند. عطایش را به لقایش بخشیدیم. بعد زمین همین خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمین 84 هزار تومان بود كه گفتند لازم نیست پولش را بدهید. قبول نكردم. البته یك مدتی هم گفتند كه بروم در یكی از خانه‌های مصادره‌ای زندگی كنم.
    آن را هم قبول نكردم گفتم من در خانه مردم نمی‌نشینم. سید هدایت‌الله مهربان توی ذهنش افتاده انگار می‌خواهد چیزی را كه گم كرده پیدا كند: «محمد برایم تعریف كرد كه رفته بودند با بنی‌صدر پیش امام، محمد به امام گفته بود كه این آقا امكانات لازم را به ما نمی‌دهد و دست دست می‌كند، امام توپیده بود به بنی‌صدر.

    بعد از جلسه بنی‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوی آقا این حرف‌ها را زده البته باز هم این دو نفر درگیری پیدا كردند
    بنی‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد یقه‌اش را گرفته بود و همدیگر را زده بودند. محمد می‌گفت بنی‌صدر جلو نیروها را گرفته بود. پسرم از هیچ‌كس نمی‌ترسید.» سید هدایت‌الله پدر 13 فرزند، شش دختر و هشت پسر می‌گوید: «محمد دو سال زندگی مخفی داشت توی كوره‌پزخانه‌ها می‌رفت و با دهن روزه آجر خالی می‌كرد به خاطر همین بدن قوی و محكمی داشت. خسته نمی‌شد.

    راستی یك خاطره دارم كه تا حالا هیچ‌جا تعریف نكرده‌ام: «شب‌ هفت محمد كه تمام شد، خانمی آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاری داشتم چون حجاب مناسبی نداشتم نمی‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتی ایشان متوجه شد آمد و سلام و علیك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگویم كه این كار پسر تو باعث شد كه من برای همیشه حجابم را به خوبی رعایت كنم.»
    پیرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌ای است كه با كمک آن برای دخترهای بی‌بضاعت خرمشهری جهاز تهیه می‌كند: «با 600 هزار تومان جهاز می‌خرم برایشان، می‌روم سراغ مدیران كارخانه‌ها و همه‌چیز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من می‌فروشند.» حیاط خانه جهان‌آرا پر از پیچك‌هایی است كه سید هدایت‌الله آنها را با نخی بلند به پشت بام وصل كرده و می‌گوید: «اینها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل می‌شود.» سید هدایت‌الله اشاره می‌كند به مقنعه و با متانت و نگاه می‌فهماند كه باید آنها را جلوتر بكشیم؛ «نمی‌خواهم روز قیامت به خاطر این عذاب بكشید.»



    امضاء

  2. تشكر

    parsa (07-03-1389)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنايي با حديث مشهور ""سلسلة الذهب""
    توسط seyed yasin در انجمن علوم حديث
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 04-11-1391, 21:11
  2. ✿(◕‿◕)✿ معنی لغوی "مَلَاء"چیست ومنظور از "مَلَاء اَعلَی"در قرآن کجاست؟ ✿(◕‿◕)✿
    توسط یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* در انجمن علوم قرآن
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 28-07-1391, 22:27
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-06-1391, 18:32
  4. آیا بهائیت یك "اقلیت دینی" یا "تفكر متفاوت" است؟
    توسط سابحات در انجمن اديان ، فرق و مكاتب غير آسماني
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21-04-1390, 04:14
  5. •*"۞"*•توجه ...کلید زندگی موفق: بگویید...•*"۞"*•
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن خانواده
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 24-08-1389, 00:16

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی