جامعه سالم در پرتو اخلاق سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
جامعه سالم در پرتو اخلاق
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 53
  1. #21
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    تكبر بازتاب عقده حقارت است
    بعضى داراى كمبودهايى هستند اين كمبودها، ممكن است جنبه جسمانى داشته باشد يا عاطفى و روحانى، و يا حتى جنبه خيالى و پندارى، مثلا كسى از نقص عضو يا فقر مالى يا عدم اصالت خانوادگى رنج مى برد يا در زندگى گرفتار شكست از رقبا شده و يا موقعيت اجتماعى لازم را پيدا نكرده، و يا خيال مى كند گرفتار شكست و عقب ماندگى شده است. واكنش افراد در برابر اين كمبودها دو گونه است: «واكنش مثبت» و «واكنشمنفى».منظور از واكنش مثبت آن است كه اين كمبودها گر چه موقتاً شخصيت او را جريحه دار كند، ولى به دنبال آن بسيج عمومى در وجود او اعلام ميگردد، تمام قدرت و نيروى ابتكار خود را به كار مى گيرد و براى جبران اين شكست يا آن كمبود، بپا مى خيزد و با عزمى راسخ و اراده اى آهنين وارد ميدان مى شود، و در مدتى كوتاه يا طولانى عقب ماندگى را جبران و كمبود را از طرق ديگرى تلافى مى كند. و اين بهترين واكنش انسان در برابر شكستها و كمبودها است.«صورت دوم» واكنش منفى است و آن اينكه بخاطر شكست و كمبود، روحيه خود را به كلى از دست دهد و در خود احساس شكست نمايد، و اين امر تدريجاً به صورت عقده اى در آيد و همچون خوره به جان او افتد، اين بدترين واكنش در مقابل ناكاميها و كمبودها است. اينجاست كه گاهى انسان براى جبران اين حالت به خيالات و پندارها روى مى آورد، خود را موجودى برتر و بزرگتر از ديگران مى شمرد، تافته اى جدابافته، و شخصيّتى ممتاز، و انسانى پر ارزش كه جامعه هنوز نتوانسته است او را بشناسد، تصور مى كند! باد به غبغب مى اندازد، قيافه و ژشت متكبّرانه به خود مى گيرد، نسبت به ديگران بى اعتنا مى شود، و چون افراد ديگر حاضر نيستند او را به اين صورت تحويل بگيرند كم كم به انزوا كشيده مى شود.اين حالت، در انزوا، شديدتر مى شود و توأم با سوءظن و بدبينى نسبت به هر چيز و هر كس مى گردد، و دارنده آن را به شديدترين رنجها و شكنجه هاى روحى مبتلا مى سازد. در حالى كه اگر به جاى اين واكنش منفى به سراغ واكنش مثبت مى رفت، مى توانست كمبود و ناكامى را به زودى جبران كند، و يا اگر اين راه را نيز انتخاب نمى كرد واقعيت را آنچنانكه بود مى پذيرفت و تحمل مى نمود مسلماً رنج پذيرش اين واقعيت به مراتب از رنج عقده حقارت و كبر و غرور ناشى از آن و انزواى اجتماعى و محيط تيره و تار و سوءظن
    سهل تر و آسانتر بود.
    در حديثى اين حقيقت در يك عبارت بسيار كوتاه و پر معنى منعكس شده است. امام صادق((عليه السلام))مى فرمايد:«ما من رجل تجبر او تكبر الا لِذَّلة و جدها فى نفسه; هر انسانى حالت كبر و غرور به خود مى گيرد به خاطر ذلت و شكستى است كه در درون خود مى بيند»!(1)در حديث ديگرى كه همين معنى يا معنى و سيع ترى را بازگو مى كند از امام صادق((عليه السلام))مى خوانيم:«الكبر قد يكون فى اشرار الناس من كل جنس; كبر و غرور در انسانهاى شرور و بد از هر گروه و جمعيتى است».(2)به اين ترتيب براى پايان دادن به حالت كبر و غرور ناشى از عقده هاى حقارت; بايد قبل از هر چيز به درمان آن عقده پرداخت، و از طريق تبديل واكنش منفى به واكنش مثبت مبتلايان به اين عقده را به ميدان مبارزه اجتماعى براى جبران كمبودها و شكستها دعوت كرد بايد رنج و شكنجه جانكاه اين حالت را دقيقاً به آنها تفهيم كرد تا راه نجات را پيدا كنند. نكته مهم اينجاست كه در وجود هر انسانى
    در برابر نقصها و كمبودها، نقاط مثبت و امتيازات قابل
    ملاحظه اى موجود است.
    هيچ انسانى را پيدا نمى كنيم كه سراسر وجودش نقطه ضعف باشد، حتما هر كسى داراى امتيازاتى است كه در ديگران نيست، مهم كشف اين استعدادها و نقاط مثبت است. اين كشف ممكن است به وسيله مربيان آگاه و كنجكاو، و يا روانشناسان و روانكاوان صورت گيرد، و يا حتى گاهى به وسيله خود انسان.اگر اين استعدادها به موقع كشف و مورد توجه قرار گيرد و صاحبان آن بدانند، اگر در يك زمينه كمبودى دارند، در زمينه هاى ديگر داراى سرمايه استعداد و لياقت اند، خود بخود عقده حقارت شان گشوده مى شود، كبر و غرورهاى پندارى فرو مى نشيند و راه براى پيروزى هاى آينده توأم با تواضع و فروتنى، هموار مى گردد. در اينجا بايد با نهايت تأسف به اين حقيقت اعتراف كنيم كه تربيت اجتماعى ما طورى است كه هميشه نقاط منفى و عيوب را مى بينيم و به اصطلاح همواره به نيمه خالى ليوان نگاه مى كنيم و نه به نيمه پر! گاه به قدرى اين معنى شديد است كه اگر كسى نودونه نقطه مثبت و امتياز داشته باشد مورد توجه قرار نمى گيرد و تنها به يك نقطه منفى و عيب او نگاه مى كنند، حتى سعى در بزرگ كردن آن دارند.و حتى گاهى به خاطر همان يك عيب، او را حذف مى كنيم و تمام سرمايه هاى وجودى اش را ناديده مى گيريم اين طرز رفتار خود عامل مهمى براى پيدايش عقده هاى حقارت، و به دنبال آن كبر و غرور و سوءظن و بدبينى و جنايت هاى ناشى از آن است.چه مانعى دارد ما به اين امر عادت كنيم كه براى قبولى و ورود اشخاص، مجموع معدل و نتيجه كل كارنامه آنها را در نظر بگيريم. فى المثل اگر در دو ماده او را ضعيف و يا به كلى منفى ببينيم ماده هاى ديگرى كه در آن قوى است با آن جمع كنيم. و در يك معدل گيرى معدل گيرى صحيح شخصيت او را ارزيابى كنيم.مطمئن باشيد در چنين معدل گيرى غالب اشخاص، كارنامه قبولى دارند، در حالى كه اگر معيار تنها همان نقاط منفى باشد، كمتر كسى مى تواند كارنامه قبولى را دريافت دارد، زيرا به قول معروف بى عيب و نقص تنها خدا و بندگان خاص و معصوم او هستند.
    1- اصول كافى، جلد 2، ص 313، حديث 17.
    2- اصول كافى، جلد 2، ص 309، حديث 2.

    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. تشكرها 3

    parsa (13-03-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (12-03-1389), رایکا (25-03-1389)

  3. #22
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق






    پيروزى ها گاهى عامل شكست اند و شكست ها پل پيروزى!

    سخن از عوامل روانى كبر و غرور، و راه درمان آن بود، و اكنون رابطه «پيروزى ها» را با اين «پديدهاخلاقى» مورد بررسى قرار مى دهيم: بدون شك، پيروزى ها مخصوصاً در صحنه هاى نظامى و سياسى و اجتماعى چهره زيبا و دل انگيز و شكوه خاصى دارند، ولى از آنجا كه گل بى خار در اين بستان يافت نمى شود، پيروزى بر دشمن نيز ممكن است عوارض نامطلوب جنبى داشته باشد. كه بايد به دقت مراقب آن بود، عوارضى كه هر گاه از آن غفلت شود، نه فقط ممكن است تمام آثار پيروزى را از ميان ببرد، بلكه مى تواند آن را به يك عامل شكست و حتى يك فاجعه مبدل كند.
    مهمترين عوارض احتمالى منفى پيروزى ها كه بايد دقيقاً مراقب آن بود، امور زيراست:
    1- سرمست شدن از باده كبر و غرور ناشى از پيروزى.
    2- فراموش كردن نقاط ضعف و آسيب پذير.
    3- قناعت به وضع موجود به عنوان يك وضع ايده آل و عدم تحرك به سوى تكامل.
    4- رو آوردن به بطالت و تنبلى.
    5- و مهمتر از همه غفلت از خدا، و خود را بى نياز از لطف او دانستن، و سر به طغيان بر داشتن كه:
    «كَلاَّ إنَّ الاْنْسانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى; انسان هر گاه خود را بى نياز ببيند سر به طغيان بر مى دارد»(1)
    به همين دليل براى افراد و گروه هاى كم ظرفيت پيروزى ها سرچشمه انواع خطرات است و در متون اسلامى كراراً روى آن تكيه شده است.
    به عكس، گاه شكست ها عامل بيدارى و حركت و پى بردن به ضعفها و كمبودها و حركت به سوى آينده اى درخشان مى شود و نطفه پيروزى هاى بزرگ بعدى را در دل خود مى پروراند.
    در تاريخ اسلام به دو نمونه زنده از اين دو مسأله برخورد مى كنيم كه مى تواند الگويى براى اينگونه پديده ها در زندگى همه اقوام، و در زندگى امروز ما باشد.
    جنگ «حنين» از غزوات مهم اسلامى است كه بعد از فتح «مكه» در سال هشتم هجرت در سرزمينى به نام «حنين» در نزديكى شهر «طائف» روى داد، گروهى از مسلمانان كه مهمترين دژ دشمن بزرگ خود يعنى «مكه» را به آسانى، و تقريبا بدون هيچ گونه خونريزى، فتح كرده بودند، گرفتار نوعى غرور شده، و در ارزيابىِ وضع خويش به اشتباه افتاده بودند.
    لذا هنگامى كه فرمان حركت به سوى ميدان حنين داده شد و پيامبر((صلى الله عليه وآله)) با دوازده هزار مرد جنگى كه تا آن تاريخ چنان لشگر عظيمى در سرزمين عربستان سابقه نداشت عازم سرزمين قبيله بزرگ «هوازن» و «بنى سعد» شد جمعى از مسلمانان از فزونى جمعيت خود سخت مغرور گشتند و اثرات فتح مكه در آنها تشديد شد. به خود باليدند، و همين غرور سبب شد كه در نخستين حمله غافلگيرانه دشمن، كه در لابلاى درختان در شكاف كوهها و دره ها كمين كرده بودند گرفتار شكست و سر در گمى عجيبى شوند به حدى كه گروه كثيرى پا به فرار گذاشتند!
    قرآن مجيد اين حادثه عجيب را چنين بازگو مى كند:
    «لَقَدْ نَصَرَكُمْ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَة وَ يَوْمَ حُنَيْن إِذأ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَيْتُمْ مُدَبِّرِيْنَ; خداوند شما را در ميدان هاى زيادى يارى كرد، و همچنين در روز حنين، در آن هنگام كه فزونى جمعيت تان مايه اعجاب شما شده بود، ولى اين جمعيت انبوه مشكلى را از شما
    حل نكرد، و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد! سپس پشت (به دشمن) نموده فرار كرديد»!(2)
    اين يك حادثه تلخ اما عبرت انگيز بود، بلافاصله اين جمعيت به خود آمدند، مستى غرور از سر آنها پريد، تكيه بر فزونى جمعيت جاى خود را به توكّل بر خدا، و استمداد از نيروى ايمان داد.
    على((عليه السلام))كه پرچمدار لشكر بود و با گروهى از مسلمانان پر استقامت در قلب ميدان همچنان مقاومت مى كردند، هسته اصلى اين مقاومت سخت و دردناك را تشكيل مى دادند پيامبر((صلى الله عليه وآله)) كه در قلب سپاه قرار داشت هنگامى كه مقدمه سپاه در موقع عقب نشينى و فرار از كنارش گذشتند به عمويش «عباس بن مطلب» كه صداى بلند و رسايى داشت دستور داد بالاى تپه اى قرار گيرد و فرياد زند، و عواطف اسلامى را با چند شعار تكان دهنده در آنها زنده كند و به ياد «بيعتشجره» (بيعتى كه در گذشته نه چندان دور در سرزمين حديبيه با پيغمبر اكرم ((صلى الله عليه وآله)) بسته بودند) بيندازد.
    به اين ترتيب سرنوشت جنگ دگرگون شد كه قرآن در دنباله اين ماجرا آن را به عاليترين صورت، ترسيم كرده است آنجا كه مى گويد:
    «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِيْنَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤمِنينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِيْنَ كَفَرُوا وَ ذَلِكَ جَزَآءُ الْكافِرِيْنَ; سپس خداوند سكينه و آرامش خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكرهائى نامرئى به يارى شما فرستاد و كافران را مجازات كرد.و اين است جزاى كافران»!(3)
    اين «سكينه» (آرامش) چه بود؟ و آن لشكرهاى نامريى كدام لشكر بودند؟ لشكر فرشتگان؟ لشكر ايمان بازيافته؟ توكل بر خدا؟
    پياده شدن از مركب غرور؟ روى آوردن به روح استقامت و صبر و شكيباى زاييده ايمان؟ و يا همه اينها.
    هر چه بود، مسلمانان اعتماد به نفس خويش را بازيافتند و از موقعيت خطرناك صحنه جنگ آگاه شدند، با آمادگى روحى و جسمى كامل بر لشكر عظيم دشمن به تاختند، گروهى از آنها را كشتند و گروهى را اسير كردند، و بقيه صفوف آنها را متلاشى ساختند و با غنايم فراوان مادى و يك غنيمت بزرگ معنوى، يعنى درسى كه از ميدان «حنين» آموختند، به مكه بازگشتند.
    خاطره اين جنگ هرگز فراموش نشد و هميشه مسلمانان آن را به يكديگر يادآور مى شدند.آرى مهم آن است كه سرمايه ايمان و سكينه و آرامشى كه از ايمان سرچشمه مى گيرد بر وجود مؤمنان سايه افكند. و كبر و غرور ناشى از پيروزى هاى زودگذر آنها را غافل نكند و به خود مشغول ندارد و از خدا دور نسازد، و روح تواضع و فروتنى در برابر همه كس مخصوصاً در برابر خداوند بزرگ بر قلب و جان او حاكم باشد.
    عكس اين ماجرا در غزوه احد واقع شد كه شكست سخت مسلمين در آن ميدان، زمينه ساز پيروزى هاى بزرگ آينده گشت كه شرح آن با ريزه كاريهاى جالبى كه قرآن در سوره آل عمران از آن ياد كرده در موقع مناسب انشاء اللّه خواهد آمد.
    به هر حال براى مبارزه با غرور ناشى از پيروزى و درمان اين درد بزرگ بايد قبل از هر چيز، عواقب شوم اين كبر غرور را به خاطر آورد. سپس به تاريخ گذشتگان نظرى افكند و سرنوشت مرگبار آنهايى را كه بعد از پيروزى گرفتار غرور شدند و طعم تلخ شكست راچشيدند يادآور شد. از اينها گذشته يك انسان مؤمن و خداپرست تمام پيروزى ها را، هديه هاى الهى و از ناحيه او مى شمرد، و به هنگام رسيدن به چنين نعمتى نغمه:
    «ما بنا من نعمة فمنك; خدايا هر نعمتى داريم از ناحيه تو است»(4)
    سر مى دهد، و در مقام شكر و سپاس بر مى آيد و اين مانع از بروز حالت غرور مى گردد.
    جالب اينكه قرآن همه جا پيروزى و فتح را به «خدا» نسبت مى دهد: در سوره فتح مى فرمايد:
    «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحَاً مُبِينَاً;(5) ما پيروزى آشكارى را نصيب تو كرديم»
    در سوره نصر مى گويد:
    «إِذا جاءَ نَصْرُاللّهَ وَ الْفَتْحُ;(6) هنگامى كه نصرت الهى و فتح فرا رسد».
    و در سوره صف مى فرمايد:
    «وَ أُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ;(7) و نعمت ديگرى كه آن را دوست مى داريد، نصرت الهى و پيروزى نزديك نصيب شما مى كند»
    تا مردم پيروزى ها را از خود ندانند و به هنگام پيروزى گرفتار غرور نشوند و همواره متواضع و فروتن باشند.
    1- سوره علق، آيه 6.
    2- سوره توبه، آيه 25.
    3- توبه -26.
    4- سوره توبه، آيه 26.
    5- سوره فتح، آيه 1.
    6- سوره نصر، آيه 1.
    7- سوره صف، آيه 13.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  4. تشكرها 3

    parsa (13-03-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (12-03-1389), رایکا (25-03-1389)

  5. #23
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق






    رابطه غرور و كم ظرفيتى

    چگونه ظرفيت وجودى خود را افزايش دهيم؟غالباً در تعبيرات روزانه خود مى گوييم، فلان شخص آدم پرظرفيّت يا كم ظرفيّتى است. منظور از اين تعبير چيست؟آيا راستى در وجود ما ظرفى وجود دارد كه ممكن است گنجايش آن كم يا زياد باشد؟امير مؤمنان على((عليه السلام))پاسخ اين سئوال را در يكى از كلمات قصارش بيان فرموده، و چه عالى بيان فرموده، ميفرمايد:«ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها; اين دلها همچون ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه گنجايش و ظرفيت و نگاهدارى آن بيشتر باشد».(1)همان حضرت در سخن كوتاه و پر معناى ديگرى مى فرمايد:«آله الرياسة سعة الصدر;ابزار رياست و حكومت سعه صدر است»(2)آدم پرظرفيّت، كسى است كه مشكلات هر قدر عظيم و سنگين باشد او را به زانو در نمى آورد. در برابر خطرات خود را نمى بازد. در پيروزى ها مغرور نمى شود. اگر دنيا به او رو كند، خود را گم نمى كند. اگر دنيا به او پشت كند، داد و فرياد و جزع و بيتابى نمى كند. اگر با كسى دوستى يا دشمنى كند، حساب را نگه مى دارد. و بر عكس: آدم كم ظرفيت كسى است كه به اصطلاح با يك غوره ترش و با يك دانه انگور، شيرين مى شود!هر گاه به نوايى برسد، كبر و غرور سراسر وجود او را مى گيرد، و همه دوستان سابق را فراموش مى كند. و اگر گرفتار مصيبت و درد و رنج و زيانى شود ناله و فرياد سر مى دهد، زمين و آسمان را با
    خبر ميكند، به كاينات بد مى گويد، و نسبت به همه كس و همه
    چيز معترض مى شود!.
    نه در دوستى، حدى را مى شناسد، ونه براى دشمنى، مرزى قايل است، وزش يك نسيم مختصر، روح او را متلاطم مى كند، و وقوع يك حادثه كوچك، خواب را از چشمان او ميبرد.كمترين ناملايمات، او را عصبانى مى كند، و كمترين خلاف توقع موجب رنجش اوميگردد.به آسانى، دوست انتخاب مى كند و به راحتى از دست مى دهد.خلاصه افراد پر ظرفيت همچون اقيانوسهاى عظيم اند كه طوفان ها آرامش آنها را به آسانى به هم نمى زند، و افراد كم ظرفيت همچون يك كاسه آب كه با مختصر دميدن، امواج و چين و شكن ها روى آن ظاهر مى شود.قرآن مجيد تعبيرى جالب در اين زمينه دارد مى فرمايد:«فَمَنْ يُرِدِ اللّهَ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلَ صَدْرَهُ ضِيْقاً حَرَجَاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِى السَّماءِ; هر كس را خدا بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى پذيرش اسلام وسعت مى بخشد، و آن كس را كه بخواهد گمراه كند، سينه اش را چنان تنگ مى سازد كه گويى مى خواهد به آسمان بالارود»!.(3)اشتباه نشود خداوند نه بى حساب به كسى شرح صدر مى دهد، و نه تنگى سينه، اين اعمال ما است كه به ما لياقت، اين، يا استحقاق آن را، مى دهد. قرآن مجيد نيز خطاب به پيامبر((صلى الله عليه وآله)) مى گويد:«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك; آيا ما سينه تو را وسيع و فراخ نساختيم»؟


    هنگامى كه اين آيه نازل شد اصحاب از پيغمبر اكرم((صلى الله عليه وآله)) پرسيدند اين شرح صدر چيست كه در اين آيه به آن اشاره شده پيغمبر((صلى الله عليه وآله)) فرمود:«نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء فينشرح له صدره و ينفسح; اين نورى است كه خداوند بر قلب هر كس بخواهد مى افكند و در پرتو آن، سينه اش گشاده و وسيع مى شود».«اصحاب عرض كردند آيا اين شرح صدر كه مى فرمايى،نشانه اى دارد كه آن را با آن بتوان شناخت»؟فرمود: آرى، نشانه اش اين است:«الا نابة الى دارالخلود و التجا فى عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزول الموت; نشانه اش به توجه به سراى جاويدان و دامن بر چيدن از زرق و برق دنيا است، و همچنين آماده شدن براى انتقال از اين دنيا (از طريق ايمان و عمل صالح و تلاش و كوشش در راه حق) پيش از آنكه مرگ انسان فرا برسد.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  6. تشكرها 3

    parsa (13-03-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (12-03-1389), رایکا (25-03-1389)

  7. #24
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    * * *
    از آنچه در بالا گفته شد نتيجه مى گيريم كه مسأله تكبر و غرور و خود برتربينى رابطه نزديكى با كم ظرفيتى افراد دارد، در حالى كه تواضع و فروتنى از دلايل ظرفيت و عظمت شخصيت انسان است.
    * * *
    ولى در اينجا اين سئوال پيش مى آيد كه چه كنيم كه ظرفيت ما افزايش يابد و لايق همان شرح صدرى بشويم، كه قرآن نويد داده، چه كنيم كه پيمانه وجود ما همچون يك اقيانوس پهناور وسعت يابد.جواب اين سئوال، چندان پيچيده نيست، ولى انجامش بسيار مشكل و پيچيده است.*اولا، هر قدر علم و آگاهى و معرفت انسان بالاتر رود
    ظرفيت او بيشتر مى شود.
    *ثانيا، سعه صدر نياز به خود سازى و تربيت و رياضت نفس دارد، هر قدر انسان در پاكى روحِ خود از اخلاق شيطانى بكوشد، روح، وسعت و نورانيت و گنجايش بيشترى پيدا مى كند، و دلبستگى ها و وابستگى هايى كه سبب كم ظرفيتى است جاى خود را به استقلال و مناعت و شهامت و وارستگى مى دهد.*ثالثا، مطالعه حالات بزرگان و مردان و زنانى كه مسير تاريخ را دگرگون ساختند، مخصوصاً انبيا و اولياى الهى، تأثير عجيبى در بالابردن ميزان ظرفيت و وسعت روح انسان دارد.*رابعا، انس و توجه با خدا، خدايى كه هستى اش بى نهايت و از هر نظر لايتناهى است و هيچگونه محدوديتى در ذات پاكش نيست، سبب مى شود كه روح انسان از او كسب ظرفيت و گنجايش كند و روز به روز شرح صدر بيشتر شود.چه زيبا فرموده است امير مؤمنان على((عليه السلام))در توصيف پرهيزكاران در خطبه معروف «همام» در نهج البلاغه:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر مادونه فى اعينهم; پرهيزكاران خدا را به عظمت شناخته اند، لذا غير او در نظرشان كوچك شده است»!آرى كسى كه با اقيانوس آشنا شود يك استخر آب در نظرش ارزشى ندارد، و كسى كه همدم و همنشين آفتاب است يك شمع كوچك يا حتى يك نور افكن قوى، در نظرش ناچيز است. او روحى بلند و سينه اى گشاده دارد كه حوادث دهر و فراز و نشيبهاى زندگى آرامش آن را بر هم نمى زند، و چنين كسى به هر مقامى برسد، هرگز گرفتار كبر و غرور و خود برتر بينى نمى شود.
    1- نهج البلاغه، كلمه 147.
    2- همان مدرك كلمه .
    3- انعام -125.



    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  8. تشكرها 2

    parsa (13-03-1389), رایکا (25-03-1389)

  9. #25
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    رابطه «كبر و غرور» با «تربيت هاى نادرست»
    شخصيت دادن به فرزندان نبايد به قيمت تحقير ديگران تمام شودبى شك از مهمترين عوامل نفوذ در ديگران دادن شخصيت به آنها است، و اين كار در مسايل تربيتى اعجاز مى كند. به عبارت ديگر هنگامى كه شخص مورد تربيت باور كند كه او راستى يك آدم است. يك آدم با ارزش و با شخصيت. يك موجود شريف و آزاده. و بالاخره يك انسان با ارزشهاى والا.اين باور به خوبى مى تواند او را از كارهايى كه دون شأن و شخصيت اوست باز دارد و ما نام اين را «سدّ شخصيّت» مى گذاريم.كسى كه راستى باور كرده موجود با ارزش و انسان با شخصيتى است هرگز تن به ذلت نمى دهد. دزدى نمى كند. دروغ نمى گويد. و به سراغ كارهاى پست نمى رود.ولى آن روز كه شخصيت او در نظرش شكسته شد، و خود را آدم بى ارزشى دانست، آن روز ممكن است دست به هر كارى بزند، چرا كه سد نيرومند شخصيت كه حايل ميان انسان و زشتى ها بود فروريخته است.به همين دليل قرآن سعى دارد ارزش والاى انسان را به او نشان دهد. از يكسو به او مى گويد:«تو مسجود فرشتگانى، و ملائكه آسمان در برابر عظمت تو سجده كرده اند»(1)از سوى ديگر مى گويد پدرت «معلم فرشتگان» بود و «علّم الأسما» و اسرار آفرينش را به آنها تعليم داد، و تو «اى معلم زاده از آدم اگر دارى نژاد» همچون پدرت، تعليم اسما كن و معلم فرشتگان باش(2)از ديگر سوى مى گويد تو صاحب روح الهى هستى و هنگامى كه تو را آفريدم، از روح خود (روحى با عظمت و بى نظير) در تو دميدم(3) مرتبه ديگر مى گويد ما آسمانها و زمين را «مسخر توساختيم» و ابر و باد و باران و دريا و شب و روز را سر بر فرمان تو نهاديم، همه اينها براى تو كار مى كنند و همه در خدمت تواند(4) و در نهايت مى گويد ما بار امانت خويش را بر كوهها فرستاديم و آنها از كشيدن اين بار سنگين اظهار عجز و ناتوانى كردند اما تو اى انسان، توانستى اين بار امانت را كه همان مسأله «تكليف و مسئوليت» است بر دوش كشى(5)و تعبيرات ديگرى كه هر كدام دنيايى از مطالب در آن نهفته است و بيانگر مقام والاى انسان مى باشد.اگر به راستى كسى همه اينها را بداند و دقيقاً باور كند، و در عمق جانش جاى دهد، آيا چنين كسى با ايمان به چنين ارزش والايى، هرگز اسير شيطان مى شود؟ - هرگز تسليم هوى و هوس مى گردد؟ - هرگز تن به تملق و چاپلوسى و هرزگى مى دهد؟ هرگز بندگى خدا را به بردگى نفس و ابليس مى فروشد؟ مسلماً آنكس كه به دنبال اين كارها مى رود، خودش را نشناخته، و از قيمت فوق العاده وجود خويش با خبر نيست. و گرنه آن را چنين ارزان نمى فروخت.* * *بسيارى از پدران و مادران براى استفاده از اين روش تربيتى سعى مى كنند به فرزندان خود شخصيت دهند، ولى چون اين يك كار ظريف و بسيار دقيقى است. آن را به صورتى پياده مى كنند كه نتيجه معكوس مى دهد. مثلامى گويند:تو با همه بچه ها فرق دارى! تو كجا و بچه هاى همسايه كجا! تو اصلا چنان گوهر بى مثال هستى كه هيچكس بپاى تو نمى رسد. تو براى كارهايى مهمتر از ديگران ذخيره شده اى.تو چنين هستى... و تو چنان هستى...!به فرض كه همه اين مطالب هم درست باشد اين طرز برخورد كه همواره توأم با تحقير ديگران است قطعاً سبب «كبر و غرور» و
    «خود برتربينى» مى شود. جاى تعجب نيست كه چنين فرزندى با چنان تربيتى، ديگران را با چشم حقارت بنگرد و خود را موجودى برتر و داراى گوهرى والاتر بداند.
    و نغمه اى را كه آن شاعر خود برتربين ساز كرد، سر دهد:گر ما، ز آب و گليم *** ز آب و گل ديگريم!يك روز آلمانى ها در گوش فرزندان و جوانان خود زمزمه نژاد برتر سر مى دادند، به طورى كه نسل جوان آلمان كم كم باور كرده بود كه تافته اى جدابافته است و از اين جهت به خود حق مى داد كه سرنوشت ديگران را تعيين كند! و اين خود يكى از عوامل بروز جنگهاى جهانى اول و دوم و تجاوز به حدود و حقوق ديگران بود، بله; تربيت هاى نادرست ممكن است عامل كبر و غرور گردد و كبر و غرور آتشهاى عظيمى در سطح جهان روشن كند.اينجاست كه بر همه پدران و مادران و معلمان و استادان، لازم است كه به هنگام تعليم و تربيت فرزندان و نوجوانان و شاگردان خود مراقب باشند، براى تشويق و اعطاى شخصيت به آنها، روح تكبر و خودبرتربينى را در آنها زنده نكنند، و بخشيدن شخصيت به آنها را به قيمت تحقير ديگران و سلب شخصيت از آنها نخواهند. بر وسايل ارتباط جمعى نيز لازم است دقيقاً مراقب اين نكته ظريف باشند كه مثلا به هنگام قدردانى از زحمات والاى يك گروه اجتماعى كه با
    ايثار گرى ها و فداكارى هاى خود، پيروزى ها و افتخاراتى براى جامعه خود آفريده اند ديگران را تحقير نكنند و با مقايسه هاى ناموزون حس خود برتربينى را در افراد ايثارگر و فداكار ايجاد ننمايند. بلكه به عكس بايد هميشه اين تشويق ها و قدرشناسى ها هميشه با هشدارهايى در زمينه كبر و غرور توأم باشد تا اثرات منفى و نتيجه معكوس به بار نياورد.
    1- سوره بقره، آيه 34.
    2- سوره بقره، آيه 31.
    3- سوره حجر، آيه 29
    4- سوره جاثيه، آيه 13.
    5- سوره احزاب، آيه 72.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  10. تشكرها 2

    parsa (13-03-1389), رایکا (25-03-1389)

  11. #26
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    طرق درمان كبر و غرور

    بسيارى هستند كه مى گويند، مى دانيم فلان عيب را داريم اما قدرت بر ترك آن را نداريم، مثلا به بعضى از مبتلايان به مواد مخدر برخورد مى كنيم مى گويند مى دانيم اعتياد به مواد مخدر بسيار زشت و زيانبار و بد فرجام است. مى دانيم مرگ سياه توأم با شكنجه، توأم با ذلت و خوارى است.مى دانيم همينكه مردم احساس كنند ما معتاد هستيم يك مرتبه از چشم همه مى افتيم. اگر همسر داشته باشيم تلاش مى كند به هر قيمت شده از ما جدا شود، و اگر نداشته باشيم كسى به ما همسر نمى دهد. مى دانيم زن و فرزند و دوست و برادر همه از ما متنفرند. مى دانيم بچه هاى ما در كلاس، از اينكه معلوم شود فرزند يك معتاد هستند، سخت وحشت دارند.خودمان احساس ذلت و زبونى مى كنيم. ود را مانند مواد مخدر، يك موجود قاچاق مى دانيم.اميد به زندگى را به كلى از دست داده ايم. اصلا خويشتن خويش را گم كرده ايم. و بدتر از همه اينكه ظاهراً زنده ايم در حالى كه يقيناً مرده ايم و پوسيده ايم و همه چيز در نظرمان بى محتوا است! همه اينها را مى دانيم اما نمى توانيم تصميم بگيريم! مشكل اينجا است... آرى مشكل ما همين «عدم قدرتبر تصميم گيرى» است.و از اينجا روشن مى شود بر خلاف آنچه جمعى از فلاسفه يونان مى پنداشتند، هميشه دانستن توانستن نيست، و نيز بر خلاف آنچه گروهى معتقدند، خواستن نيز دليل بر توانستن نمى تواند بوده باشد.بلكه براى انجام يك كار، هر سه لازم است «دانستن»، «خواستن» و «توانستن» و هر يك از اين مراحل سه گانه مقدمات و اسبابى دارد كه بدون آن امكان پذير نيست.مثلا در مورد همان مواد مخدر انسان بايد بداند چه آثار مرگبارى دارد، بعد بايد حقيقتاً بخواهد كه از اين دام رهايى يابد.بايد قدرت تصميم گيرى و انجام آن را نيز داشته باشد.* * *در اينجا اين سئوال مطرح مى شود چرا انسان گاهى اراده كارى را مى كند اما شكست مى خورد.معمولا جواب مى دهند اراده او ضعيف است در حالى كه همين كسى كه ما اراده او را ضعيف مى دانيم در مورد ديگرى بسيار اراده قوى و نيرومند دارد، مثلا افراد زيادى را ديده ايم كه در حال عادى قادر بر ترك سيگار نيستند، و هر بار كه تصميم مى گيرند بعد از مدتى آن ار مى شكنند حتى يك ساعت ترك سيگار براى آنها مشكل است.ولى در ماه مبارك رمضان با كمال راحتى يك ماه را روزه مى گيرند و روزها سيگار را ترك مى كنند، بدون آنكه مشكلى براى آنها پيش آيد، معلوم مى شود اراده آنها ضعيف نيست، اين همان انسانى است كه قبلا شكست مى خورد پس چرا اينجا شكست نمى خورد.* * *از اينجا روشن ميشود كه مسأله ضعف اراده مطرح نيست، آنچه مطرح است مسأله انگيزه ها است، در همان مثال شخص معتاد به سيگار، اگر همان انگيزه اى را كه براى روزه ماه مبارك دارد براى ترك سيگار در اوقات ديگر داشته باشد، مسلماً آن را ترك مى كند، بنابراين مهمّ اين است كه به چنين شخصى آنقدر آگاهى در زمينه ضررهاى سيگار بدهيم كه انگيزه او به اندازه انگيزه روزه ماه مبارك قوى شود، و قطعاً آن را ترك خواهد كرد. براى اين كار بهتر اين است كه نمونه هاى عينى زيانهاى آن را حضوراًيا به كمك وسائل ارتباط جمعى مشاهده كنند،فى المثل منظره كسانى را كه به خاطر دخانيات گرفتار
    «سرطان ريه» شده، و با مرگ دست به گريبانند، ببينند، و حالت فجيع آنها را با چشم خود بنگرند كه نه قدرت سخن گفتن دارند، نه توانايى بر نفس كشيدن آزاد، لحظات درناكى را مى گذرانند كه مرگ بر آن ترجيح دارد، و لذا تمايلات خودكشى در ميان آنها فراوان است.
    * * *راه ديگر براى تقويت اراده همان دادن شخصيت به افراد است چرا كه انسان وقتى به ارزش وجودى خود پى برد، و بداند وجودى است شريف تر از آسمان و زمين، با ارزشتر از تمام مخلوقات،
    خليفة الله و نماينده خدا در زمين است، حامل روح الهى، و گل سر سبد عالم آفرينش مى باشد، وقتى به اين اصول ايمان پيدا كند مسلماً اراده او به همان نسبت قوى مى شود و البته اينها نياز به آموزش مستمر و دايم دارد.
    * * *از اين گذشته مسأله تمرين و ممارست نقش مهمى را در اين زمينه ايفا مى كند، يعنى همانگونه كه انسان مثلا در آغاز تعليم رانندگى به هيچ وجه قادر به كنترل اتومبيل نيست، و به آسانى از دست او بيرون مى رود، اما بعد از مدتى ممارست، چنان بر آن مسلط مى شود كه مى تواند از يك راه باريك بسيار خطرناك به آسانى و با سرعت بگذرد، كنترل اراده نيز شبيه كنترل اتومبيل است، و تمرين و ممارست لازم دارد.اصولا همانگونه كه ورزشهاى مختلف عضلات را قوى و آماده مى كند تمرين هاى روانى نيز انسان را ورزيده مى سازد.
    در روايات اسلامى آمده است:
    «الخير عادة; كار خير هنگامى ارزش دارد كه به صورت عادت در آيد».اين يك اصل اساسى در تمام مسايل اخلاقى و روانى است كه بايد آنقدر تكرار شود كه عادت انسان گردد.در مسأله مبارزه با كبر و غرور نيز مطلب همين است، بايد تواضع به صورت يك عادت درآيد تا وسوسه هاى كبر و غرور وجود انسان را تحت سلطه خود در نياورد.جالب اينكه پيشوايان بزرگ براى نفى آثار كبر و غرور غالباً دست به كارهايى مى زدند كه هيچگاه يك فرد مبتكر حاضر به انجام آن نيست. مثلا در حديثى از پيغمبر اكرم((صلى الله عليه وآله)) آمده است:«من اعتقل البعير و ليس الصوف فقد برى من الكبر; كسى كه بر پاى شتر عقال نهد و لباسهاى خشن و ساده بپوشد از تكبر بيرون مى آيد»(1)و در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه فرمود:«انما انا عبدٌ آكل على الارض و البس الصوف و اعقل البعير و العق اصابعى و اجيب دعوة المملوك; من بنده اى هستم كه روى زمين مى نشينم و غذا مى خورم و لباس پشمينه مى پوشم و عقال بر پاى شتر مى نهم و با دست، غذا مى خورم و اگر برده اى از من دعوت كند دعوت او را مى پذيرم»(2)(شرح بيشتر در بحث آينده)
    1- محجة البيضاء، ج 6، صفحه 270.
    2- محجة البيضاء، ج 6، صفحه 270.

    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  12. تشكر

    رایکا (25-03-1389)

  13. #27
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق






    باز هم طرق درمان كبر و غرور

    تكبر زاييده جهل است، جهل جهل درباره خويشتن و جهل درباره خدا!، يكى از علماى اخلاق مى گويد، صفت زشت تكبر از صفات مهلك است كه غالب اشخاص گرفتار آنند، گاهى شديد، و گاه خفيف، و در طريق قرب خداوند و سلوك راه حق از ميان بردن اين صفت، از اهم واجبات است. سپس براى درمان آن دو مرحله ذكر كرده اند.الف: مرحله درمان اساسى و بنيادىب: مرحله درمان عوارض ظاهرى و جنبىبراى ريشه كن كردن و درمان بنيادى دو راه ارائه مى دهند:الف «راه علمى» و «راهعملى» راه علمى آن با «شناخت خويشتن» و سپس «شناخت خدا» پيموده مى شود، زيرا اگر انسان خود را به خوبى بشناسد كه در اصل نطفه ناچيز و بى ارزشى بوده، كه به گفته قرآن اصلا داخل هيچ حسابى نبود.مى داند اين خود برتربينى، به راستى مسخره است.قرآن مجيد گاه براى بيدار كردن اين انسان خودخواه مغرور كه گذشته زندگى خوش را به كلى فراموش كرده، او را زير رگبار شديدترين ملامت ها و سرزنش ها قرار مى دهد. از جمله در سوره «عبس» مى فرمايد:«قُتِلَ الإنْسانُ ما اَكْفَرَهُ * مِنْ أَىِّ شَئ خَلَقَهُ * مِنْ نُطْفَة خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ * ثُمَّ السَّبِيْلَ يَسَّرَهُ * ثُمَّ اَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ * ثُمَّ اِذا شآءَ اَنْشَرَهُ; مرگ بر اين انسان چقدر ناسپاس است؟! خداوند او را از چه چيز آفريد؟ از نطفه ناچيزى او را آفريد، سپس اندازه گيرى كرد و
    موزون ساخت بعد راه هدايت را براى او آسان نمود، بعد او را ميراند و در قبر پنهان كرد ، و سپس هر زمان بخواهد او را زنده و محشور مى كند»!(1)
    توجه به آغاز زندگى و مراحلى را كه انسان در دوران جنينى پيموده، و از آن مهمتر توجه به پايان و عاقبت كار كه اين انسان نيرومند و پر قدرت گرفتار آن مى شود، تاثير عميقى در شكستن روح غرور و تكبّر دارد.قهرمان نيرومندى را در نظر بگيريد كه روزى پشت همه پهلوانان كره زمين را به خاك رسانده، و در ميدانهاى مسابقات جهانى بارها مدال طلا گرفته، سپس پنجاه، شصت سال بعد از آن را نيز در نظر بگيريد، استخوانها سست شده، چشمها بى نور، موهاى سر و صورت و حتى ابروها سفيد، دست و پا مى لرزد، و حتى براى برداشتن يك ليوان آب يا يك لقمه غذا دچار زحمت است.انواع بيماريها به او هجوم آورده، و اگر يك روز دارو نخورد قادر برايستادن نيست! زبان لكنت پيدا كرده فراموشى بر او چيره شده، تا آنجا كه گاه نزديكترين دوستان خود را نمى شناسد، براى اينكه سرِ پا بايستد، بايد زير بغل او را بگيرند، و گاه با صندلى چرخدار او را به اين طرف و آن طرف، ببرند.خلاصه وضع رقّت بار او حسّ ترحم هر انسانى را تحريك مى كند، اصلا باور نمى كند كه او روزى قهرمانى چنين بزرگ و پهلوانى نيرومند بوده است. فرماندهان بزرگ تاريخ، پادشاهان قلدر زورمند، ثروتمندان مغرور از خودراضى، كه در اوج قدرت جز خود را نمى بينند، و براى غير خود ارزشى قايل نيستند، همه ممكن است چنين روزهايى را در پيش داشته باشند.آرى انسان بعد از پيمودن قوس صعودى قدرت، به زودى قوس نزولى را شروع مى كند و همه چيز را تدريجا از دست مى دهد، و به گفته قرآن مجيد:«وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى الْخَلْقِ أَفَلاْ يَعْقِلُونَ; هر كس را طول عمر دهيم آفرينش او را واژگونه مى كنيم (و به ناتوانى كودكى باز مى گردانيم) آيا انديشه نمى كنند»؟!(2)داستانى را كه «مسعودى» در «مروج الذهب» در حالات
    «مأمون الرشيد» خليفه قدرتمند عباسى كه صاحب يكى از بزرگترين حكومتهاى تاريخ بود، آورده، راستى در اين زمينه عبرت انگيز است.
    او از جنگ با «روميان» بر مى گشت، در وسط راه به چشمه زيبايى رسيد، آب و هواى آنجا و سبزه و اشجار توجّه او را به خود جلب كرد، همانجا دستور داد توقف كنند.ناگهان، چشمش به ماهى بزرگى افتاد كه در آب چشمه مانند يك قطعه نقره مى درخشيد، گفت هر كس آن را بگيرد، يك شمشير به او جايزه مى دهم! يكى از فرّاشان آن را گرفت و نزد مأمون آورد ناگهان از دستش پريد و در آب افتاد، و مقدارى آب بر سينه و شانه مأمون پاشيد و لباسش تر شد.مرتبه دوم، همان فرّاش به سراغ ماهى رفت، و آن را گرفت و در دستمالى پيچيد، و نزد مأمون آورد، او دستور داد كه در همان ساعت آن را سرخ كرده، آماده خوردن سازند!


    ولى ناگهان در همين لحظه لرزه اى به او دست داد، آنچنان كه توانايى بر حركت نداشت، او را با لحاف بسيار پوشاندند، باز مى لرزيد، و از شدت سرما فرياد مى كشيد، آتش براى او روشن كردند فايده اى نداشت، ماهى را سرخ كرده پيش روى او آوردند، حتى قدرت اين را كه از آن بچشد دارا نبود.سرانجام دو طبيب معروفش «بختيشوع» و «ابن ماسويه» را بر بالينش حاضر كردند، يك دست او را «بختيشوع» گرفت، و دست ديگرش را «ابنماسويه»، نبض او بسيار ناموزون بود، عرق لزج لعاب مانندى از بدنش سرازير بود!آنها اعتراف كردند هرگز چنين بيمارى را در كتب طب نديده و نخوانده اند، ولى مسلّم است كه او دارد آخرين ساعات عمر خود را طى مى كند.حال مأمون سخت تر شد، گفت مرا بر بلندى ببريد تا نگاهى به لشكر و ارتشم بيفكنم!شب بود، لشكريان در سرتاسر دشت و بيابان خيمه زده، و آتش افروخته بودند، هر كس از دور نگاه مى كرد مى دانست در آنجا لشكر عظيم و نيرومندى توقف كرده است. «مأمون» سر به آسمان بلند كرد و گفت:«يا من لايزول ملكه، ارحم من زال ملكه!; اى كسى كه حكومتت هرگز زوال نمى پذيرد، رحم كن بر آنكس كه حكومتش پايان گرفته است»!سپس دستور داد او را به بسترش بر گرداندند، «معتصم» در كنار او نشسته بود، مى خواست «شهادتين» بر زبانش جارى كند، اما «مأمون» توانايى گفتن آن را نداشت، معتصم فرياد مى كشيد كه مأمون
    «اشهد ان لا اله الا الله» در واپسين لحظات عمر بگويد.
    «ابن ماسويه» طبيب گفت: فرياد نزن، به خدا او در اين لحظه ميان «پروردگارش» و «مانى نقاش» فرق نمى گذارد! مأمون چشمش را گشود، حدقه ها بزرگ شده و همچون دو كاسه خون بود،تصميم داشت با دست خود بر ابن ماسويه بكوبد،و سخن بگويد،اما نتوانست. چشمها را آهسته بر هم نهاد و جان به جان آفرين تسليم كرد. و نظير اينگونه سرگذشتها در تاريخ قدرتمندان جهان بسيار است كه مطالعه آنها، تكبرشكن است و بيدارى آفرين.از سوى ديگر انسان بايد در عظمت خدا بينديشد خدايى كه قدرت ما در برابر قدرت او از روشنايى يك شمع كوچك در مقابل هزاران هزار كره خورشيد هم كمتر است.خدايى كه منظومه شمسى باتمام عظمتش ذره ناچيزى در مجموعه آفرينش او است، عظمت و بزرگى تنها از آن او است و لايق شان او. آرى هر قدر بيشتر در اين امور بينديشيم روح تواضع در ما قويتر مى شود و آثار غرور و كبر را با خود مى برد.«تكبر زائيده جهل درباره خويشتن و جهل درباره خدا است».
    1- سوره عبس، آيه 17 تا 22.
    2- سوره يس، آيه 68.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  14. تشكر

    رایکا (25-03-1389)

  15. #28
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق






    طرق عملى مبارزه با تكبر

    در هم شكستن روح غرور و تكبّر يكى از فلسفه هاى مهمّ عبادت است.
    هميشه شناختن درد نيمى از درمان درد است، بلكه نيز بيشتر! لذا تمام تلاشهاى پزشكان، قبل از هر كار در همين راستا صورت مى گيرد. اين يك اصل اساسى نه فقط در طب جسمانى كه در طبّ روحى و اخلاقى نيز همين گونه است.
    پيشوايان بزرگ اسلام و علماى اخلاق - چنانكه گفتيم - براى درمان بيمارى كبر و غرور كه منشأ انبوهى از مفاسد اجتماعى و حتى منازعات بين المللى است بعد از شناخت آن از طرق مختلفى وارد شده اند كه آنها را در دو قسمت مى توان خلاصه كرد:
    1-طرق علمى2-طرق عملى
    درباره طرق «علمى» مبارزه با اين خوى زشت در بحث گذشته به قدر كافى سخن گفتيم. حالا نوبت جنبه هاى «عملى» است.
    يكى از طرق مبارزه عملى اسلام با روح تكبر، تشريع «عبادات» مختلف اسلامى است. عبادات اعم از نماز و روزه و حج و... فلسفه هاى زيادى دارد:
    عبادت به راستى، غذاى روح است و طريق قرب به خدا.
    عبادت رمز شناخت خويشتن است. عبادت، بيدارگر، انديشه آفرين، و تفكرانگيز است. عبادت رابطه مخلوق با خالق و وسيله معراج روحانى انسان است، عبادت روح را صفا مى بخشد و دل را آرامش مى دهد، اراده را قوى مى كند، حرص و آز را كم مى كند، و نهال اخلاق فضيله را در سرزمين قلب انسان، آبيارى مى كند.
    در ميان فلسفه هاى عبادت، آنچه به اين بحث مربوط است در هم شكستن روح «تكبر» است، هنگامى كه انسان پيشانى خود را به خاك بر درگاه خدا مى نهد، هنگامى كه مى گويند:
    «يا لطيف ارحم عبدك الضعيف; اى خداوند پر لطف و مهربان! بر بنده ضعيف ترحم فرما»
    هنگامى كه مى گويد:
    «يا من له الدنيا و الآخره ارحم من ليس له الدنيا و الآخره; اى كسى كه دنيا و آخرت در اختيار او هست، رحم كن بر كسى كه دنيا و آخرت در اختيار او نيست»!
    حقيقت تواضع و فروتنى را در دل خود زنده مى كند.
    بلكه همان زمان كه مى گويد:
    «إِيّاك َنَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِيْنُ; تنها تو را مى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم»
    بذرهاى بندگى را در سرزمين روح خود مى پاشد، ولى تنها بندگى خدا. او مى گويد: بندگى بندگانت نمى كنم، سر بر آستان مخلوق ضعيف نمى سايم و در برابر اين و آن زانو نمى زنم، همه چيزم تويى و همه اميدم به ذات پاك تو، بسته است.
    آرى در چنين لحظه شيرينى كه انسان از باده عشق و مناجات، با او سرخوش و سرمست مى شود و تمام آثار كبر و غرور از درون جانش بيرون مى رود و روح فروتنى و تواضع بر تمام وجودش، حاكم مى گردد.
    امير مؤمنان على((عليه السلام))در همان «خطبهقاصعه» نهج البلاغه كه تمام فصول آن بر محور كوبيدن «روح تكبر» و درهم شكستن«كبر وغرور» دور مى زند هنگامى كه به «فلسفه عبادات» مى رسد چنين مى فرمايد:
    «و عن ذلك ما حرس الله عباده المومنين بالصلوات و الزكوات و مجاهدة الصيام فى الايام المفروضات، تسكينا لاطرافهم و تخشيعا لابصارهم و تذليلا لنفوسهم و تخفيفاً لقلوبهم و اذهاباً للخيلاء عنهم و لما فى ذلك من تعفير عتاق الوجوه بالتراب تواضعاً، و التصاق كرائم الجوارح بالارض تصاغرا... انظروا الى ما فى هذه الافعال من قمع نواجم الفخر و فدع طوالع الكبر!; خداوند بزرگ به خاطر حفظ بندگانش از (كبر و غرور) نماز و زكات و روزه را در ايام خاصى واجب كرده، تا اعضاى پيكرشان، آرام و چشمهايشان، خاشع. و غرايز و تمايلات سركششان، خوار و ذليل و قلبهاى آنها، خاضع گردد و تكبر از وجودشان رخت بربندد، به علاوه ساييدن پيشانى كه برترين عضو انسان است به خاك، روح تواضع را در او مى دمد. و گذاردن اعضاى پرارزش بدن بر زمين، سبب فروتنى او مى شود. گرسنگى به هنگام روزه گرفتن سبب همدردى با مستمندان و فروتنى است، و پرداخت زكات، كبر و غرور را درهم مى شكند. به آثار اين افعال (نماز و روزه و زكات و سجده) بنگريد كه چگونه شاخه هاى درخت تفاخر را در هم مى شكند و از جوانه زدن كبر و غرور و خود پسندى جلوگيرى مى كند.(1)
    مخصوصاً مراسم حج كه نخستين گام آن از «احرام» شروع مى شود و به طواف خانه خدا و سعى صفا و مروه، پايان مى گيرد، در هر قدم درس تواضع است.
    هنگامى كه در ميقات لباسهاى رنگارنگ و گاه گرانبها و پرقيمت و گاه همراه با انواع مدالهاى افتخار را از تن بيرون مى آورد، و دو جامه ساده احرام كه از آن ساده تر لباسى در دنيا تصور نمى شود در تن مى پوشند، و آن كفش بسيار ساده را در پا كرده، و سر را برهنه مى كند، و لبيك گويان به سوى ديار دوست، بر مركبى كه حتى سقف ندارد، مى شتابد، ناگهان از عالَمى به عالَم ديگر منتقل مى شود. گويى تمام تعلّقات خويش را با عالم ماده قطع مى كند. از پوسته خود در مى آيد و مغز خالص مى شود! از زندگى مصنوعى، گاه گام به زندگى طبيعى گذارده و خويشتن خويش را مى يابد.
    اينجاست كه اگر اندكى توجه داشته باشد چيزى از كبر و غرور در درون قلبش باقى نخواهد ماند. وقوف در عرفات و آن زندگى ساده چادرنشينىِ روى خاكهاى بيابان لم يزرع و خشك و سوزان، در حالى كه همه از بزرگ و كوچك و عالم و جاهل، و فرمانده و فرمانبر، رييس و مرئوس، در كنار هم قرار گرفته اند، عجب درسى از تواضع به انسان مى دهد. شب مشعرالحرام كه حتى خيمه را نيز از او گرفته اند و جز خاك زمين در زير پا، و خيمه آسمان در بالاى سر، چيز ديگرى نيست، عجب شب تاريخى است، و چه درسهاى عجيبى مى دهد؟ و چه پيامهاى روح پرورى دارد؟ همچنين مراسم ديگر اين برنامه عجيب انسان ساز كه اگر تمام نويسندگان توانا و گويندگان قدرتمند در جلسات زياد به توصيف آن پردازند، نمى توانند واقعيت آن را ترسيم كنند، مگر اينكه انسان برود و با چشم خود ببيند و حقايق را لمس كند. آرى، هر كدام درسى است بزرگ، براى دريدن پرده هاى غرور و غفلت، و تكبر و خودخواهى و دنياپرستى ،حرص و طمع. و چه بيچاره اند كه در اين مراسم شركت مى كنند و از اين بوستان بزرگ و خرمن پرفيض دسته گلى فراهم نمى كنند و خوشه اى نمى چينند نه براى دوستان و نه براى خودشان.
    1- نهج البلاغه، خطبه 192.




    جامعه سالم در پرتو اخلاق
    ویرایش توسط شكوفه ياس : 17-03-1389 در ساعت 17:58

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  16. تشكر

    رایکا (25-03-1389)

  17. #29
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق






    خود را بيازمائيم تكبر داريم يا نه؟


    بسيارى از پويندگان راه حق و سالكان طريق اخلاق، و آنها كه عاشق تهذيب نفس و پاكسازى روح از رذايل اخلاقى هستند، هنگامى كه در برابر صفاتى، همچون كبر و غرور - باتمام خطرات آن، قرار مى گيرند، ميگويند، ما باتمام وجود خود، مى خواهيم اين صفت را از خود برانيم، ولى نمى دانيم آيا واقعاً كبر و غرور در وجود ما هست يانه؟ آيا راهى براى شناخت اين صفات وجود دارد؟ حتى در مراحل ضعيف و خفيف آن كه قاعدتاً شناختن، مشكل و پيچيده است ؟پاسخ اين سئوال را علماى اخلاق از قديم داده اند گفته اند صفات روحى را نيز مانند صفات جسمى مى توان از طريق آزمايشهاى مختلف شناخت.شما اگر مى خواهيد بدانيد متكبّر هستيد يا نه، ميتوانيد با آزمون هاى زير مطلب را روشن كنيد:آزمايش اولدر يك بحث علمى، اجتماعى، سياسى، تاريخى و غير آن اگر در اثناى بحث معلوم شد، حق با طرف مقابل است، آيا حاضريد
    با صراحت آن را بپذيريد؟! يا استنكاف داريد؟ آيا اصرار داريد
    حرف نادرست خود را بر كرسى بنشانيد، يا تسليم حق مى شويد؟
    با ميل يا با كراهت؟!
    اگر حق بر زبان شاگردان يا افراد زير دست ما جارى شد آيا حاضريم آن را بپذيريم؟ با ميل يا به سختى؟! اگر كسى ما را از يك اشتباه علمى بيرون آورد آيا حاضريم از او تشكر كنيم؟ اگر پاسخ اين سئوالات مثبت است كبر و غرور در ما نيست و الا...غالباً اين حديث را شنيده ايم كه «المحكمته ضالّة المومن» دانش گمشده افراد با ايمان است. آيا اگر كسى گمشده خود را پيدا كند برداشتن آن براى او مشكل است ؟راستى اگر دانش گمشده ماست، چرا گاهى از پذيرش آن ابا داريم؟آزمايش دوماگر با جمعى از دوستان وارد مجلسى شويم، آيا حاضريم ديگران را جلو بيندازيم، و ما پشت سر آنها وارد شويم؟ آيا حاضريم ما در وسط يا پايين مجلس بنشينيم و ديگران بالاى مجلس؟اگر جواب اين سئوال منفى است و يا حتى اگر مثبت است، اما بر ما سنگين و ناگوار است، معلوم مى شود هنوز روح تكبر در ما وجود دارد، در غير اين صورت بايد خدا را شاكر باشيم كه متواضعيم!.آزمايش سوماگر شخص فقيرى ما را به ميهمانى دعوت كرد، و يا افراى از همسايگان كه به اصطلاح از نظر طبقه اجتماعى (خواه از نظر مادى يا از نظر پست و مقام) همرديف ما نيستند، از ما چنين دعوتى كردند آيا حاضريم دعوت آنها را اجابت كنيم؟ يا اصلا حاضر نيستيم، و يا به اصطلاح بايد دندان بر جگر بگذاريم و بپذيريم؟!تنها در صورتى متكبر نيستيم كه پذيرش اين دعوت براى ما سنگين نباشد و به تعبير ديگر با خشنودى و رضا آن را بپذيريم و تصديق مى كنيد، كار مشكلى است.آزمايش چهارمآيا حاضريد وسايل مورد نياز منزلتان را از قبيل مواد غذايى و ميوه و غير آن، شخصاً از بازار خريدارى كرده و به خانه ببريد؟ آيا اگر دوستان و رفقا و افراد زيردست، و بالاى دست، شما را در اثناء راه ببينند ناراحت مى شويد يا نه؟!اگر اين كار موجب ناراحتى شما است و بر روح و جانتان سنگينى مى كند، معلوم مى شود چيزى از تكبر وجود دارد و الا خدا را به نعمت تواضع سپاس گوييد. در حديثى آمده است:«من حمل الفاكهته او الشئى فقد برى من الكبر; كسى كه ميوه يا چيزى ديگرى را با خود به خانه برد از كبر و غرور پاك شده»(1)ولى البته نمى توان انكار كرد كه گاهى فرهنگ منحط، چنان دگرگون مى شود كه اگر افراد بزرگ و با شخصيت، دست به چنين كارى زنند عيب محسوب مى شود، آن را دليل بر خسيس بودن، مى دانند كه حاضر نيست از وجود معاون، در برابر پرداخت مالى كمك بگيرد، و يا آن را يك نوع «رياكارى» و «دكاندارى» و «عوامفريبى» مى شمرند.بدون شك در چنين جامعه اى اين كار براى همه كس فضيلت محسوب نمى شود و شايد حساب اشخاص از يكديگر جدا باشد.لذا در حديثى مى خوانيم: امام صادق((عليه السلام))نگاه به مردى از اهل مدينه كرد كه چيزى براى خانواده خود خريده بود، و بر دوش گذارده و به خانه مى برد، هنگامى كه چشم آن مرد به امام افتاد، خجالت كشيد. امام((عليه السلام))فرمود:مى دانم اينها را براى خانواده خود خريده اى و با خود مى برى،«اما والله لولا اهل المدينه لاحببت ان اشترى لعيالى الشئى احمله اليهم; به خدا سوگند، اگر شرايط نامناسب مردم مدينه نبود من هم دوست مى داشتم كه براى خانواده ام چيزى بخرم و
    با خود به منزل بياورم»(2)
    ولى بايد توجه داشت اين يك حالت استثنايى است، نبايد همه خود را داخل اين استثنا كنند. آزمايش پنجمآيا از پوشيدن يك لباس ساده ناراحت مى شويد؟ آيا از انجام بعضى از كارهاى ساده در منزل مثلا شستن يك لباس يا بعضى از ظروف و كارهاى ديگرى از اين قبيل، در موقعى كه وقت شما اجازه مى دهد احساس ناراحتى مى كنيد؟آيا اگر چمدان و بار سفر را شخصا به دست بگيريد و وارد ترمينال يا فرودگاه يا ايستگاه قطار شويد، خجالت مى كشيد؟اگر چنين است نشانه تكبر است، و اگر عادى است دليل بر حاكميت روح تواضع است در حديثى از رسول خدا((صلى الله عليه وآله)) مى خوانيم:«من اعتقل البعير و لبس الصوف فقد برى من الكبر; كسى كه پاى شتر را ببندد و لباس پشمينه خشن بپوشد از تكبر رهائى يافته»!و در حديث ديگر آمده است كه مى فرمود:«انّما انا عبدٌ آكل بالارض و البس الصوف و اعقل البعير... واحيب دعوة المملوك فمن رغب عن سنتى فليس منى ; من فقط يك بنده ام روى زمين مى نشينم غذا مى خورم و لباس خشنِ پشمينه مى پوشم و پاى شتر را با دست خود عقال مى كنم (مى بندم)... و دعوت بردگان را مى پذيرم اين سنت من است هر كس از سنت من روى گرداند از من نيست» با اين حال تصديق مى كنيد رهايى از چنگال عفريت تكبر كار ساده اى نيست!
    1- مهجة البيضاء، جلد 6، صفحه 270.
    2- اصول كافى، جلد 2، صفحه 123.




    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  18. تشكر

    رایکا (25-03-1389)

  19. #30
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    بلاى تملق و چاپلوسى
    قبل از هر چيز مى خواهم مقدمه يك كتاب تاريخى معروفِ مربوط به عصر يكى از شاهان قاجار را، با اختصار، ذكر كنم، تا ببينيد يك «مورخمشهور و با اطلاع» هنگامى كه در محيطى قرار مى گيرد كه گرفتار «بلاى تملق و چاپلوسى» است چه كلمات بى اساس و سخنان ناموزون و ناهنجار مى گويد كه هر خواننده اى را غرق تعجب مى كند. او در مقدمه اثر معروفش (كه بهتر است نام آن را نبريم) خطاب به حاج ميرزا آقاسىِ «معلوم الحال» (صدر اعظم محمد شاه قاجار) چنين مى گويد:«جناب كيوان احتساب».«حارس آثار رياست».«فارس مضمار كياست».در دانه درياى نشأتين!.«آئينه اسرار خافقين».«مترجم كارخانه لاهوت.«مدبر كارخانه ناسوت.آنكه حكماى طبيعى چون با «سلم» انديشه، معارج جلالتش نگرند به «ابعاد نامتناهى» اعتراف كنند! و فلسفيان الهى، چون سلسله اياديش بينند به «اثبات تسلسل» انصاف دهند! با تلفيقات خاطرش تحقيقات «بطلميوس» بهره دريغ و افسوس است. و با «سبع المثانىِ» مقالاتش، خيالات «معلم ثانى» سخره هذيان و نادانى! گرد نعلش را طبقات ملائك...توتياى ديده حق بين دانند!و خاك درگاهيش را سدنه «خلد برين» در «روضات نعيم» ثانى
    «كوثر» و «تسنيم» خوانند!...
    «هو ملك العز و العلى و ملك المجد و البهاء».«مغيث الانام غياث الامم».«غوث الكرامه غيث الكرام».«فخر الاناسى الحاج ميرزا آقاسى...»!ـ و سخنان بى سرو ته ديگرى كه راستى انسان از آن وحشت مى كند.مى توان گفت اين يك نمونه كوچك است از تملقاتى كه متأسفانه در پهنه ادبيات ما جاى وسيعى را اشغال كرده، و بسيارى ار نويسندگان و گويندگان و شعراى بزرگ نيز، با نهايت تأسف، نه تنها از آن بركنار نمانده، بلكه گاهى در تملق و چاپلوسى با يكديگر مسابقه داده اند! اين برعهده «روانشناسان» و «تحليل گرانتاريخ» است كه بنشينند و عوامل پيدايش و رشد اين روحيه را در نسلهاى گذشته و امروز مورد بررسى قرار دهند.و نيز بر «علماى اجتماع» است كه ابعاد ويرانگرى اين روحيه مخرب را بررسى و همه ما را از آن آگاه كنند.آنچه در اينجا به عنوان يك بحث اخلاقى مى توانيم تعقيب كنيم اين است كه روح تملق و چاپلوسى چه تأثيرى در ويران كردن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى دارد؟چرا گروهى حاضر مى شوند كه تن به چنين ذلّت و خفّت بدهند كه يك «صدر اعظم» معلوم الحال را از «بطلميوس» و فيلسوف بزرگ و معلم ثانى «فارابى» برتر بشمرند و حتى افكار اين بزرگان را در مقابل اباطيل «ميرزاآقاسى» هذيان و نادانى بشمرند؟گرد كفش او را به آسمانها برند، و همچون سرمه در چشم فرشتگان كشند! و از همه بدتر چشمه هاى زلال بهشتى همچون
    «كوثر» و «تسنيم» را مسخّر كنند، و خاك درگاه ميرزا آقاسى را همرديف آن بشمرند؟
    و از سوى ديگر چگونه خود اين مراكز قدرت: صدر اعظمها، و امثال آنها تمايل به چنين دروغهاى زشت و كثيفى داشتند. بدون شك سلاطين و شاهان و اعوان و انصار آنها موجودات ضعيف و ناتوانى بوده و خودشان بهتر از هركس مى دانستند كه اين اوصاف و القاب، همه دروغ است.آنها نه «قَدَر قدرت» بودند، نه «قضا شَوكت» نه«مهبط انوار الهى» و نه «مفتاح گنجهاى گهرسنج نامتناهى»!ولى مشكل بزرگ اين است كه تأثير تملق و چاپلوسى از طريق درك و عقل نيست، كه با علم به دروغ بودن خنثى شود، بلكه از طريق عواطف انحرافى و عقده هاى حقارت و خود كم بينى ها است و سرانجام نردبانى است براى « كبر و غرور ».همانگونه كه تملق گويان و چاپلوسان نيز به خاطر كمبود شخصيّت و نداشتن استغناى ذاتى براى نفوذ در دل مراكز قدرت دست به اين مزخرفات مى زنند. بى آنكه هرگز به سخنان خود ايمان داشته باشند. نقل مى كنند يكى از رجال طاغوتى مى گفت: مى دانم تعريف هايى كه فلان كس از من مى كند سراسر دروغ است، ولى در عين حال خوشم مى آيد، بگذاريد بگويد!...* * *سرچشمه ها: مسلماً كسى كه داراى سرمايه علمى و قدرت روحى و ايمان است، و در خود احساس كمبودى نمى كند نه حاضر به چاپلوسى است، و نه اگر كسى از او تملق گويد، خوشش مى آيد، چرا كه، افراد بزرگ از وجود افراد ضعيف و ناتوان در اطراف خود لذتىمى برند و نه انسانهاى با شخصيّت حاضر به تملق گويى هستند. و چه زيبا مى فرمايد امير مؤمنان على ((عليه السلام)) در اوصاف پرهيزكاران:«اذا زكى احد منهم خاف مما يقال له، فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربى اعلم بى منى بنفسى اللهم لا تواخذنى بما يقولون و اجعلنى افضل مما يظنون و اغفرلى ما لا يعلمون; هرگاه يكى از آنها ستوده شود، از آنچه درباره اش گفته شده به هراس مى افتد و مى گويد: من نسبت به خود از ديگران آگاه ترم، و پروردگارم نسبت به اعمالم از من آگاه تر،بار پروردگارا! مرا به سخنان آنها مؤاخذه مكن، و برتر از آن قرار ده كه درباره من گمان مى برند و گناهانى را كه آنها نمى دانند بيامرز».(1)اين است انعكاس يك روح بزرگ و با تقوى و مملوّ از ايمان و عظمت، و اين است راه و رسم آزادگى و بزرگى.ولى با نهايت تأسف هنوز در گوشه و كنار، زبان متملقان چاپلوس باز است، و هنوز تأثير آن در ايجاد «روح تكبر و خود برتر بينى» به عنوان يك مشكل بزرگ اجتماعى نمايان است.هنوز كسانى كه با حال و هواى دوران ستمشاهى خوگرفته و با همان فرهنگ و طرز فكر پرورش يافته اند، حاضر نيستند با آن فرهنگ منحط وداع گويند، و انقلاب اسلامى در خلق و خويشان نفوذ كند. هنوز «بلهقربان» از زبان آنها نيفتاده. هنوز «غلام جاننثار» تكيه كلام آنها است. و براى زدودن آثار آن، قبل از هر چيز نياز به يك حركت فرهنگى است، حركتى كه مقام والاى انسان را آشكار كند، و ارزش خليفة اللهى رابه او بشناساند، سپس آثار مخرّبِ رواج تملق و چاپلوسى را در جامعه روشن سازد. اگر انسان راستى باور كند روح الهى در كالبد او است. اگر باور كند كه كه فرشتگان الهى همه در برابر او سجده كرده اند. اگر باور كند حامل بار امانتى است كه آسمانها و زمين از حمل آن عاجزند!اگر باور كند خداى بزرگ تمام زمين و آسمان را در خدمت او قرار داده و مسخر منافع او ساخته است.و بالاخره باور كند كه «قوس صعودى تكامل» مى تواند به جايى رسد كه «به جز خدا نبيند» و سرانجام چنان بالارود كه:«از ملك پران آن شود *** و آنچه اندر وهم نايد آنشود».آيا چنين انسانى با اين باور ممكن است خود را چنان خوار و ذليل كند كه تا سرحد يك «غلام جان نثار» و يك «نوكر بى اختيار» سقوط كند. پس اگر انسان، تن به تملق گويى و چاپلوسى مى دهد، در حقيقت به خاطر آن است كه هنوز خود را نشناخته.از سوى ديگر اگر انسان بداند اين تخت قدرتى كه بر آن تكيه كرده، قبل از او در اختيار ديگران بوده، و در آينده نزديك نيز چنين خواهد بود.افرادى قبل از او براين تخت تكيه داشتند كه به گفته قرآنمجيد:«كانواهم اشد منهم قوةً و آثارا فى الارض; قدرت آنان از ايشان بيشتر، و آثارشان در پهنه زمين فزونتر بود»(2)ولى با اين حال بايك «گردش چرخ نيلوفرى» اثرى از آنها باقى نماند، حوادث توفنده و كوبنده وناگهانى «چندان امان نداد كه شب را سحر كنند»! در اين صورت آيا راضى مى شود كه چاپلوسان گزافه گو «قضا و قدرالهى» را در قبضه قدرت او قرار دهند، و دروغ پردازان متملقّ «خاك كفشش را به آسمانها برند و توتياى چشم ملائك كنند»؟!و در اينجاست كه به ياد گفته تاريخى پيغمبر اكرم((صلى الله عليه وآله)) مى افتيم كه با آن روح بلندش در حديث «مناهى» ضمن نهى از تملق و چاپلوسى فرمود:«احثوا التراب فى وجوه المداحين; در صورت تملق گويان و مداحان خاك بپاشيد » (و آنها را از خود برانيد)!(3)
    1- "نهج البلاغه"، خطبه 193.
    2- سوره مؤمن، آيه 23.
    3- سفنيه البحار، ج 2، ص 28.




    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  20. تشكر

    رایکا (25-03-1389)

صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •