جامعه سالم در پرتو اخلاق سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
جامعه سالم در پرتو اخلاق
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 53
  1. #41
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    غنا درون جان شما است
    باز سخن را با حديثى از امير مؤمنان على ((عليه السلام)) نقل مى كنيم:حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك» از على ((عليه السلام)) چنين نقل مى كند:«ليس الغنا بكثرة العرض انما الغنا بغنى النفس; بى نيازى به كثرت مال و ثروت نيست بلكه به غناى روح است».
    عطش بى پايان
    افرادى را مى شناسيم كه زندگى را به اصطلاح از «صفر» شروع كرده اند، شغل بسيار ساده اى مثلا به صورت دستفروشى و دوره گردى داشته اند، با خود مى گفتند اگر طالع مدد كند و من سرمايه اى مختصر و مغازه ثابتى را به دست آورم، سر پناه كوچكى هر چند يك خانه محقر دو اتاقه براى همسر و فرزندان فراهم گردد بسيار خوشبخت خواهيم بود و خدا را هر روز صد هزار مرتبه شكر مى كنيم.پس از مدت كوتاهى اين مختصر فراهم شده، اما تشنگى هرگز فرو ننشسته، با خود فكر مى كرده كه اگر «توفيق» رفيق گردد و خانه كوچك به خانه وسيعترى، به اضافه يك وسيله نقليه، هر چند ساده، و وسايل منزل آبرومندترى فراهم شود ديگر هيچ تمنّايى در دنيا نخواهد داشت، و خدا را روزى صد هزار بار شكر مى كند!آن زندگى مختصر به اين زندگى «نيمه مفصل» نيز مبدل شده، اما هنوز عطش فرو ننشسته است.با خود فكر مى كند بالاخره زندگى منحصر به همين ضروريات اوليّه نيست، اعصاب انسان نيز آرامش مى خواهد، اگر انسان بتواند يك خانه وسيع با استخر و باغچه به اضافه يك ويلا در كنار دريا يا يك نقطه خوش آب و هوا، با يك وسيله نقليه مجهز با تمام وسايل، براى فصل گرما و سرما داشته باشد، و هر وقت از درگيرى هاى كوبنده كار، فراغتى پيدا مى كند چند روز يا چند ساعتى در آنجا استراحتى كند، ديگر مشكلى وجود نخواهد داشت و خدا را هر روز صد هزار مرتبه شكر مى كند.اين تشكيلات «مفصل» نيز فراهم مى شود باز عطش به قوّت خود باقى است. پيش خود فكر مى كند زندگى فقط امروز نيست فردا و فرداهايى نيز در پيش است، به فرض كه
    فرداى خود شخص تأمين باشد فرداى فرزندان و نوه ها و نتيجه ها چه خواهد شد؟
    بايد اندوخته اى براى آنها فراهم ساخت، آيا اين اندوخته مى تواند به صورت پول نقد در بانك باشد؟ پول نقد با استهلاك سريعش چه ارزشى دارد؟!چه بهتر كه به صورت «املاك و مستغلات» يا «سهام كارخانه ها» و مانند آن باشد از اين گذشته با اين اوضاع و احوال سياسى كه در كشورهاى شرق در جريان است، اعتبارى به اين سرمايه ها نيست، چه بهتر مقدارى در اينجا و مقدارى در بانكهاى خارج ذخيره شود، اگر اينجا مشكلى پيش آيد
    آنجا كارساز است، و اگر در آنجا سر و صدايى باشد
    اينجا مشكل حل مى شود!
    باز فرض مى كنيم بعد از تلاش و كوشش و رنج فراوان و آميختن حلال با حرام، و تن دادن به هر كار، اين طرح نيز عملى شود، و اندوخته ها در داخل و خارج فراهم گردد، باز مى بينيم عطش فرو ننشسته است.عامل و نيروى مرموزى دايماً او را آزار مى دهد و به سراغ «تكاثر» و «كنز» و «اندوخته هر چه بيشتر» مى فرستد و اصولا ثروت براى او خود يك هدف مى شود وچون ارزش هاى واقعى در اين مسايل وجود ندارد به ارزش هاى خيالى پناه مى برد، گاه انبوهى از اشياء بى ارزش و مسخره اى به گمان اينكه عتيقه هاى گرانقيمتى است فراهم مى سازد، و به آنها عشق مىورزد و عجب اينكه هر چه موجودى او بيشتر مى شود آتش عشق او تندتر و سوز عطش او فزونتر مى گردد.و طبق حديث معروف:«مثل الدنيا كماء البحر كلّما شَرِبَ العطشان منه ازداده عطشاً; دنيا همچون آب دريا است (شور و تلخ) هر قدر تشنه كام از آن بيشتر بنوشد، تشنه تر مى شود»!و در آخر خط زندگى و پايان عمر، هم سلامت تن را از دست داده، و هم سلامت اعصاب را، و هم تمام ارزشهاى واقعى را زير پا نهاده، و هم تمام هستى خود را فدا كرده، بى آنكه عطش او فرو بنشيند، سر انجام با يك دنيا اندوه وحسرت چشم از اين جهان بر مى بندد.آرى، مشكل همين است كه مردم بى نيازى و غنا را در بيرون وجود خود جستجو مى كنند و هرگز به آن نمى رسند، در حالى كه اين گوهر در بيرون پيدا نمى شود، غناى واقعى را بايد در عمق جان پيدا كرد.روح بايد غنى و سيراب شود، دل بايد بى نياز گردد، و براى كسب اين غنا و بى نيازى راههاى ديگر، و برنامه هاى ديگر، و خلاصه الفباى ديگرى است. بگذاريد از همان پيشواى بزرگ و رهبر آزادگان جهان سخن بشنويم: در خطبه معروف «همام» در توصيف پرهيزكاران مى فرمايد:«عظم الخالق فى انفسهم، فصغر مادونه فى اعينهم; «پرهيزكاران خداوند را به عظمت شناخته اند و به همين دليل غير خدا هرچه هست در نظرشان كوچك است»(1).كسى كه با اقيانوس سر و كار دارد قطره در نظرش چه ارزشى دارد؟ كسى كه همدم خورشيد عالمتاب است نور شمع در نظرش بسيار كوچك است.و بالاخره كسى كه با كمال مطلق آشنا شده است و از بى نهايت سخن مى گويد، موجودات محدود و اعداد كوچك براى او بى رنگ و بى محتوا است.آرى براى به دست آوردن غناى روحى بايد به جوار قرب محبوب شتافت، بايد او را شناخت و پيمانه دل را از عشق او لبريز ساخت. تنها آن زمان است كه انسان احساس آرامش مى كند، و بى نيازى را در تمام وجود خود لمس مى نمايد.«أَلآ اِنَّ أَوْليَآءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلُيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ لَهُمَ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنيا وَ فِي الْأخِرَةِ; آگاه باشيد دوستان خدا در اين جهان نه از چيزى ترسى دارند و نه از هيچ حادثه اى غمى، آنها هم در اين جهان شاد و خرمند و هم در جهان ديگر»(2).آرى غنا واقعى در بيرون وجود انسان پيدا نمى شود چرا كه هرچه در بيروت است زوال پذير و عارضى و يا خيالى و پندارى است، و اگر هم واقعيت داشته باشد هرگز قابل اعتماد نيست.و اگر هم قابل اعتماد باشد، جسم انسان را سيراب مى كند، نه روح انسان را، و مى دانيم تا روح سيراب نشود عطش جسمانى فرو نمى نشيند، چرا كه هر گونه حركت جسمانى ريشه اى در روح انسان دارد.
    1- نهج البلاغه ـ خطبه همام.
    2- سوره يونس، آيه 62.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. تشكرها 2

    parsa (27-03-1389), RUHOLLAAH (26-03-1389)

  3. #42
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    بلاى حب جاه!
    گرچه ميان علماى اجتماع، اين اختلاف نظر وجود دارد كه آيا در جوامع انسانى اصالت از آن فرد است يا جامعه؟ يا به تعبير ديگر: جامعه از افراد تشكيل مى شود، يا افراد جزيى از پيكر جامعه اند؟ و اين دو طرز تفكر سرچشمه دو مكتب مختلف سياسى و اقتصادى با ابعاد وسيع و طيف گسترده اى است. ولى هيچ كس در اين ترديد نكرده كه زندگى انسانى به هر حال يك زندگى گروهى است، و انسان با جدا شدن از زندگى دسته جمعى همه چيز خود را ، علم و دانش، تمدن و صنعت، سلامت جسم و جان، و پيروزى هاى بزرگ در تمام زمينه ها رااز دست مى دهد. انسان جداى از اجتماع به گلى مى ماند ك از شاخه جدا شده يا همچون يك نى كه از نيستانش بريده اند، به سرعت طراوت و رنگ و بوى خود را از دست مى دهد و پژمرده وخشكيده به گوشه اى مى افتد، و تنها از نفيرش مرد و زن مى نالند.از سوى ديگر اداره يك جامعه نياز به «مديريتها» و «پستهاى حساس و كليدى» دارد، همان خداوندى كه انسان را براى چنين زندگى گروهى آفريده، عشق اين مقامها را نيز در دلش افكنده چرا كه:هر كسى را بهر كارى ساختند *** عشق آن را در دلش انداختند!تا اينجا چنين نتيجه مى گيريم كه علاقه به مقام، مقامهاى عالى، و بالا تا حدى طبيعى و فطرى انسان است، و از نظر نظام آفرينش امرى ضرورى است.اساساً يك اصل كلى در فلسفه آفرينش داريم كه هيچ يك از اميال و غرايز انسان چيز زايد و مزاحمى نيست، و هر كدام بدون استثنا «بهجاى خويش نيكوست» مزاحمتها و مصيبتها آن گاه شروع مى شود كه اين خواسته هاى فطرى از مدار خود خارج گردد و ديوانهوار به سوى افراط و تفريطها رود، و هر كدام براى انسان بتى شود.بدبختى آن زمان شروع مى شود كه انسان فلسفه وجود «مال» و «مقام» و «همسر وفرزند» را به دست فراموشى بسپارد، و سر به طغيان بردارد، و حب جاه و مقام به شكل جنون آميزى تمام روح او را پر كند و از او «فرعون» و «نمرود» و «شداد» و «ابوجهل» بسازد.قرآن مجيد چهره فرعون را با صفاتى ترسيم مى كند كه در اين بحث اخلاقى بسيار قابل توجه است:1- او براى تحكيم پايه هاى حكومت خودكامه و ظالمانه خويش مردم مصر را به دو گروه تقسيم كرد: «گروهى مستكبر كه در نهايت آسايش زندگى مى كردند، و جز به همين زندگى مرفه نمى انديشيدند، نه تنها مزاحم قدرت فرعون نبودند كه او را حافظ منافع خويش مى ديدند و ياريش مى كردند.و «گروهى مستضعف» كه با فقر شديد دست به گريبان بودند، و طبعاً جز به غذاى بخور و نمير فكر نمى كردند، و طبعاً فكر هر گونه قيام و مبارزه در آنها كشته شده بود:«اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَآئِفَةً مِنْهُمْ»(1)2- او نه تنها مردان حق طلب كه روح مردانگى را مى كشت، نوزادان ذكور بنى اسراييل را از دم تيغ مى گذاراند، و دخترانشان را براى كنيزى فرعونيان و گرم كردن بزم اين خون آشامان زنده نگه مى داشت (يقتل ابنائهم و يستحيى نسائهم).مقام به شكل جنون آميزى تمام روح او را پر كند و از او «فرعون» و «نمرود» و «شداد» و «بوجهلى» بسازد.3- او با اعمال بى رويه وظلم و بيدادگرى مصداق حقيقى «مفسد فى الارض»بود (انه كان من المفسدين).4- در حالى كه گروه عظيمى از شدت فقر در ميان مرگ و زندگى دست و پا مى زدند، آنچنان در اسراف و تبذير و تجمل پرستى جنون آميز، پيش رفته بود كه از مصالح قبرى كه براى او از پيش ساخته بودند ممكن بود، چندين كاخ مجلل بر پا شود، اهرام مصر كه نمونه اى از مقابر فراعنه است. شاهد گوياى آن مى باشد (هرم «خوفو» كه بزرگترين آنها است از چند ميليون قطعه سنگ در سرزمينى كه اصلا سنگ وجود نداشت، با دهها هزار كارگر در مدتى متجاوز از ده سال در زمينى بسيار وسيع ساخته شده است، در حالى كه براى دفن يك انسان يك متر مربع كاملا كافى است تازه اگر قبر را دو طبقه و سه طبقه نسازند).5- فرعون خود را مالك اصلى سرزمين مصر مى پنداشت و مى گفت:«أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الاَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِى أَفَلا تُبْصِرُونَ؟»«آيا سرزمين مصر از آن من نيست و اين نهرهاى نيل وغير آن از زير پاى من، و به فرمان من! جريان ندارد؟ آيا نمى بينيد؟!».(2)


    بنابراين چه كسى حق دخالت در اين سرزمين را و مردم اين سرزمين دارد؟!.بسيار طبيعى است كه چنين كسى با چنين طرز تفكّر جاه طلبانه اى مردم را برده خود بداند و با آنان معامله بردگان كند.6- او براى تحميق مردم به وزيرش «هامان» دستور داد برجى بلند بسازد و از فراز آن درباره خداى آسمان و زمينِ خداى موسى تحقيق كند!«وَ قالَ فِرعَوْنَ يا هامانُ ابْنِ لِى صَرْحاً لَعَلّى أَبْلُغُ الأَسْبابَ أَسْبابَ السَّمواتِ فَأَطَّلِعَ اِلى اِلهِ مُوسَى»(3)آيا نمى دانست بلندترين برجى كه او مى تواندبسازد به اندازه كوه بسيار كوچكى است؟ در حالى كه بلندترين كوههاى زمين آنقدر ناچيزند كه صحنه آسمانها بر فراز آن با پايين،
    كمترين تفاوتى ندارد.
    7- سرانجام اين مرد مغرورِ جاه طلب، پا را به جايى گذاشت كه از آن برتر نبود. و دعوى خدايى كرد آن هم نه خداى كوچك بلكه بزرگترين خداها!«فَحَشَرَ فَنادى فقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى; مردم را جمع كرد و صدا زد و گفت: من پروردگار بزرگ شما هستم»(4).


    قرآن نه داستان سرايى مى كند، نه افسانه بافى، و نه مى خواهد تاريخ نگارى كند، قرآن مى خواهد با ذكر اين فرازهاى حساس تاريخى انواع درسهاى عبرت را بازگو كند و نشان دهد كه يك انسان جاه طلب و جاه پرست، درچه مسيرى قرار مى گيرد و آخر كار، سر از كجا در مى آورد؟!آرى، هنگامى كه جاه و مقام به صورت بتى در آمد اين بت قربانى مى طلبد، نه يك قربانى، بلكه قربانيها، و سرانجام بايد همه ارزشهاى انسانى و اخلاقى و ايمانى و شرف و وجدان در پاى اين بت قربانى شود.جاه طلبى و پرستش مقام و چسبيدن به كرسيها و ميزهاى رياست آدمى را به كارهايى وادار مى كند كه هرگز كسى نمى تواندپيش بينى كند، واگر تاريخ «جنايت پيشه گان جهان» را بررسى كنيم اين عامل را به عنوان يكى از بزرگترين انگيزه ها در وجود آنان به وضوح مى بينيم، عاملى كه چهره تاريخ بشريت را، سياه و ننگين ساخته است.
    1- سوره قصص، آيه 4
    2- سوره زخرف، آيه 51.
    3- سوره غافر، آيه 36.
    4-سوره نازعات ،آيه 24.




    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  4. تشكر

    parsa (27-03-1389)

  5. #43
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    نشانه هاى جاه طلبان
    بسيارى را مى شناسيم كه تا به مقامى نرسيده، آدمهاى متواضع، صميمى، دلسوز و مهربان، فهميده و هوشيار هستند. اما همينكه به قول مردم، دستشان به عرب و عجمى بند مى شود، يك مرتبه تغيير روش، و گاه تغيير روحيه، بلكه گاهى تغيير ماهيت مى دهند، انگار كه آن آدم سابق نيستند، فقط يك شكل و قيافه اى باقيمانده، گويى روح ديگرى در كالبد آنها ريخته اند نه از آن تواضع خبرى است و نه از آن صميميت و مهربانى نشانه اى، ضمناً بسيار كج سليقه و بد فهم نيز شده اند. كبر و غرور و خودخواهى، سر تا پاى آنها را فرا گرفته، حتى گاهى طرز نگاه كردن، راه رفتن و سرفه كردن آنها نيز عوض مى شود. توده مردم درباره چنين اشخاصى مى گويند:«خودشان راگم كرده اند چه تعبير جالبى؟ گاه انسان پول خود را گرم مى كند، و گاه وسايل و مدارك خود را، ولى از همه دردناكتر اين است كه خويشتن خويش را گم كند و هويت خود را از دست دهد، كه در اين حال همه چيز را گم كرده است. قرآن تعبير جالبى در اين زمينه دارد، تعبيرى كه در آيات متعددى تكرار شده، تكرارى كه بيانگر اهميت موضوع است، مى فرمايد: «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاَ يُؤمِنُونَ; كسانى كه سرمايه وجود خود را زيان كرده، و از دست داده اندايمان نمى آورند»(1). و در جاى ديگر مى گويد: « قُلْ اِنَّ الْخاسِرِينَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ...; بگو زيانكاران واقعى كسانى هستند كه سرمايه وجود خويش را از دست داده اند»..(2). وقتى انسان بر اثر جاه طلبى يا اسير بودن در چنگال شهوات و مال و ثروت، هويت خويش را گم كند و سرمايه وجود خود را از دست دهد به كلى از درون تهى مى شود، و خلاء هولناكى بر او حاكم مى گردد، حالتى درست شبيه حالت بىوزنى پيدا مى كند، و مى دانيم اشياء بىوزن با يك اشاره مختصر به هر سو پرتاپ مى شوند، حتى اشياء كم وزن مانند پر كاه با هر نسيمى به جايى مى روند و اين است پايان راه جاه طلبان. آنها داراى سرنوشتى مبهم و طبعاً خطرناك خواهند بود، نه به درد خودشان مى خورند و نه به درد ديگران. جاه طلبى مانند اسب سر كشى است كه يك نفر فرد ناشى و ناآگاه بر آن سوار شود، (و ميگويند اسبها، سواركاران خود را مى شناسند،) اگر يك فرد ناشى بر آنها سوار شود به آسانى سر به طغيان برداشته، و او را با خود به هر سو مى برند، ممكن است آنها را در دره يا در ميان يك چاه عميق و يا يك درياى آتش پرتاب كنند. و عجيبتر اينكه هنگامى كه اين جاه طلبان مغرور از اوج قدرت فرو مى افتند باز همان صفات سابق، همان تواضع و صميميت باز مى گردد! گويى روح شيطان از كالبدشان بيرون رفته و روح اصلى انسانى باز گشته است! قرآن مجيد در اين زمينه مى گويد: همان فرعونى كه در
    اوج قدرت مى گفت :
    «انا ربكم الاعلى; من خداى بزرگ شما هستم» حتى راضى به مقام خدايان كوچك نبود وقتى در ميان امواج نيل فرو افتاد و لشكريانش را با چشم خود ديد كه همچون خودش در ميان امواج دست و پا مى زنند هويت گمشده خويش را باز يافت، و گفت: «آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل و انا من المسلمين; هم اكنون ايمان آوردم كه معبودى جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند وجود ندارد و من در برابر او تسليمم»!(3) ولى مسلماً نه چنين ايمانى ارزش داشت، و نه چنان آگاهى و بيدارى و اعتراف. مى گويند جبرييل مشتى لجن بر دهان او كوبيد و گفت: الآن؟... حالاء؟!... مهمّ آن است كه در اوج قدرت، انسان خويشتن را گم نكند و به هنگام توانايى، ناتوانى ذاتى خود را به خاطر داشته باشد. به همين دليل افرادى كه بعد از سقوط از قدرت و مقام خود اظهار ندامت و پشيمانى از گذشته مى كنند، اگر دگرگونى تازه اى رخ دهد و باز موقعيّت سابق خويش را باز يابند، دوباره روح انسانى از كالبدشان بيرون مى آيد و همان روح شيطانى جاى آن را پر مى كند، وجود آن ها همچون ظرف سوراخى است كه تا در آب است پر از آب است، همين كه آن را از آب بيرون آورند يك مرتبه خالى مى شود! قرآن درباره جمعى از مستكبران تبهكار مى گويد: آنها روز قيامت پشيمان مى شوند و جزع و فزع مى كنند و تقاضاى بازگشت به دنيا را دارند. «ولو ردوا لمعاد والما نهوا عنه وانهم لكاذبون; اگر باز گردند همان اعمال را كه از آن نهى شده اند، تكرار مى كنند آنها دروغ مى گويند.»(4) بيدارى در زير فشار آتش دوزخ، يا امواج رود نيل يا بيماريهاى سخت يا عذابهاى گوناگون، بيدارى نيست. نوعى حالت شوك محسوب مى شود كه وقتى عوامل آن زايل شد، اوضاع به حالت نخستين باز مى گردد. درباره دوستان واقعى در روايات اسلامى تعبيرات ظريفى ديده مى شود، از جمله اينكه هميشه دوستانى را انتخاب كنيد، كه با رسيدن به مقام و قدرت وضعشان عوض نشود، امام صادق((عليه السلام)) به يكى از يارانش فرمود. «دوستى جز با شرائط و حدودش ممكن نيست هر كس اينشرائط و حدود در او جمع باشد، يا لا اقل قسمتى از آن را داشته باشد، نامدوست بر او بگذارد، و اگر هيچ يك از اينها در او نباشد نام دوست را از اوبردار:نخست اينكه; ظاهر و باطنش يكى باشد. دوم اينكه: آبروى تو را آبروىخود بداند و بدى تو را بدى خودش سوم اينكه: اگر به مقام و مالى رسيد وضعشدر برابر تو دگرگون نشود (ان لا تغيره عليك ولاية ولا مال)...» آرى يكى از نشانه هاى جاه طلبى، دگرگونى به هنگام رسيدن به مقام و گم كردن خويش است. آزاد مرد جهان بشريت امير مؤمنان على ((عليه السلام)) آن روز كه ظاهراً در گوشه خانه نشسته بود و دستش را از همه چيز كوتاه كرده بودند با آن زمان كه تمام قدرت حكومت اسلامى در قبضه او بود، كمترين تغييرى در وضعش پيدا نشد. همان تواضع، همان زهد و سادگى فوق العاده، همان عبادت و نيايش و شب زنده دارى، همان نوازش يتيمان. همان تفقد احوال محرومان، و همان حمايت از مظلومان و ستمديدگان. چگونه چنين نباشد؟ در حالى كه مقام حكومت سهل است، تمام دنيا در نظر او همچون يك برگ درخت نيم جويده است كه در دهان ملخى باشد (كورته فى فم جرادة نقضمها) چنين
    كسى كه با چنان روح بزرگى، چگونه ممكن است جاه طلب يا اسير مقام باشد؟

    1- سوره انعام، آيه 12.
    2- سوره زُمَر، آيه 15.
    3-سوره يونس، آيه 60.
    4- سوره انعام، آيه 28.



    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  6. #44
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    ديگر نشانه هاى جاه طلبى
    اين يك واقعيّت است كه انسان نمى تواندخلق و خوى باطنى خود را هر چه هست، براى مدت زيادى مكتوم دارد، و هر قدر آدم به اصطلاح زرنگ و هوشيار و تودارى باشد، باز خلق و خوى او ضمن حركات و سخنانش خودنمايمى مى كند، مخصوصاً سخنان و حركاتى كه آزادى بيشترى در آن دارد مانند شوخيها، و اشتباهات! اين واقعيتى است كه نه تنها روانشناسان امروز به آن معتقدند، بلكه در احاديثى كه ميراث فرهنگ اسلامى ما را از هزار سال پيش، تشكيل مى دهد به روشنى منعكس است. امير مؤمنان على((عليه السلام)) در حديث معروفى مى فرمايد: «ما اضمر احد شيئا الا و ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه; هيچكس چيزى را در باطن خويش پنهان نمى دارد مگر اينكه در سخنانى كه از دهان او مى پرد، و در چهره و قيافه اش آشكار مى گردد».(1) و در پهنه ادبيات ما نيز به صورت گسترده اى منعكس است كه «رنگ رخساره خبر مى دهد از سّر درون» و حتى «با فكر و فسون نيز نمى توان راز درون را پنهان ساخت». بنابر اين، اگر خود ما هم خويشتن را نشناخته باشيم (كه غالبا نشناخته ايم) مى توانيم خلق و خوى هاى خود را كه در زواياى روح ما، از ديد همه كس، حتى از ديد جان ما نيز مخفى مانده اند، از لابلاى گفتار و رفتار خويش بشناسيم. «جاه طلبى» نيز مانند ساير صفات منفى نشانه هاى متعددى دارد كه در لابلاى گفتار و رفتار ما نمايان مى شود كه به يكى از آنها در بحث گذشته اشاره شد و آن اينكه جاه طلبان چنان دلباخته جاه و مقام اند كه وقتى به آن رسيدند وضع
    رفتارشان به كلى دگرگون مى گردد، خود را گم مى كنند،
    و مست مى شوند.
    از نشانه هاى ديگر اينكه، افراد جاه طلب اگر كسى را لايق تر از خودشان براى پست و مقامى كه اشغال كرده اند ببينند هرگز حاضر نيستند آن را به شخص بالاتر بسپارند، بنابراين اگر ما كسى را لايق تر از خود براى مقامى ديديم، و بنفع او كنار رفتيم، و كار را به فرد كاردان سپرديم جاه طلب نيستم، در غير اين صورت نبايد در جاه طلبى خود شك كنيم. و از اينجا مى توان فهميد كه اينگونه صفات زشت چه پيامدهاى اجتماعى خطرناكى خواهد داشت، اگر بنا شود گروهى از افراد نالايق به پست و مقام خود سخت بچسبند و با هر قيمتى شده افراد لايق را كنار بزنند، چه بلايى بر سر چنان جامعه اى مى آيد؟! لذا تعجب نيست كه على ((عليه السلام)) مى فرمايد: «حب الرياسة رأس المحن; رياست طلبى سرچشمه تمام بدبختى هاست»(2)نه فقط جامعه را به بدبختى مى كشاند كه خويشتن را نيز هلاك مى كند، چرا كه مى دانيم پُستها و مقام هاى حسّاس اجتماعى از مهمترين امانتهاى الهى هستند و هر گونه خيانت در اين امانت بزرگ خشم خدا را بر مى انگيزد و مجازات شديد دارد، چه خيانتى از اين بالاتر كه فرد نا اهلى افراد اهل را كنار زند و متصدّى چيزى شود كه از عهده آن بر نمى آيد؟ در حديثى از امام صادق ((عليه السلام)) مى خوانيم: «من طلب الرياسة هلك ; هر كس رياستى را طلب كند هلاك مى شود»(3) مسلماً اين سخن درباره كسانى نيست كه شايسته رياستى هستند و فقط به خاطر انجام مسئوليت آن را پذيرفته اند. نشانه سوم اين است كه به دست آوردن مقام او را ذوق زده كند و از دست دادنش او را غمگين سازد، چرا كه اگر طبق اصل اسلامى بالا كه مقام هاى اجتماعى در جامعه اسلامى و حتّى خودحكومت وديعه و امانت الهى است به اين مقامات بنگرنم، نه تنها تحويل گرفتن امانت وشحالى دادر. و نه باز گرداندن امانت به صاحبانشان مى تواند مايه غم و اندوه گردد. اگر خوشحالى او به خاطر توفيق خدمت و غم واندوهش به خاطر از دست دادن چنين توفيقى باشد، قابل توجيه است و گرنه چيزى جز جاه طلبى و حبّ مقام نخواهد بود. *چهارمين نشانه اينكه، خدماتى كه در آن پست و مقام انجام مى شود اگر به دست ديگرى انجام شود به همان اندازه خوشحال باشد كه به دست خودش انجام مى شود، او عاشق انجام خدمت است خواه به دست او و خواه به دست هر شخص ديگر. اگر ما دوست مى داريم خدمات و كارهاى بزرگ، هرچند بسيار مفيد ومؤثر و خدا پسندانه باشد، به وسيله شخص ما، و به نام ما، و از كانال گروه ما، انجام گيرد، و به همين عنوان نيز در جامعه منعكس شود، وهر گاه بنام ديگران صورت مى گيرد، هر چند به طور كامل انجام گيرد، ناراحت مى شويم، و اگر ناراحت نشويم لا اقل بى تفاوت هستيم. اين نشانه جاه طلبى و عدم اخلاص ما است، بايد بدانيم اين شيطان بزرگ در روح ما لانه كرده است و سر انجام باصطلاح كار، به دست ما خواهد داد. *پنجمين نشانه جاه طلبى; اين است كه وقتى متصدى پستى شد كه قبل از او ديگران عهده دار آن بوده اند سعى دارد اعمال و برنامه هاى انجام شده پيشين را ناچيز و بى ارزش يا خطا و خلاف بشمرد. هر چند خوب صورت گرفته باشد، تا هم ضرورت وجود خويش را در اين پست و مقام ثابت كنه، وهم خدمات آينده خود را بزرگ نشان دهد و موقعيت و مقام خود را تثبيت نمايد. يا در اين راستا سعى كند افرادى را كه با ريس و مدير و مسئول قبلى همكارى داشته اندكنار بزند، هرچند امتحان لياقت و درستكارى خود را داده اند، و افراد گروه خود را جاى آنها بنشاند هر چند توانايى آنها براى قبول اين مسئوليتها مشكوك باشد. اينها همه دليل بر اين است كه او مقام را همانند يك بت مى پرستد و ماوراى الفاظ زيبا و دلپذيرى كه به نشانه خلوص نيت خود مى گويد، مطلب ديگرى وجود دارد كه مسير حركات آينده او را روشن مى سازد، و مسلماً كار كردن براى حفظ مقام راهى دارد و كار كردن براى اداى حق رسالت مقام، راه ديگر، و در دو راهى ها اينها از هم جدا مى شوند. يكى به سوى خير و سعادت و جنّت فردوس مى رود، و ديگرى به سوى هاويه! امام صادق((عليه السلام)) فرمود: «ملعون من ترأس، ملعُون مَنْ هَمَّ بِها و مَلعُونٌ مَنْ حَدَثَ بِها نفسه; آن كس كه مقامى را از روى جاه طلبى اشغال كند از رحمت خدا دور است، همچنين كسى كه تصميم بر آن گرفته، يا آن كس كه خيال آن را در دل مى پروراند»(4).
    1- نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 26.
    2- غرد الحكم شماره 380.
    3- اصول كافى ج 2 ص 297.
    4- كافى ج 2 ص 298.



    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  7. #45
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    سومين حجاب، حجاب حب و بغض
    هيچ انسانى را نمى توان به خاطر دوستى با افراد موافق و دشمنى با مخالفان ملامت كرد، چرا كه نيروى جاذبه و دافعه در درون طبيعت انسان نهفته است. واژه انسان از ماده «انس» گرفته شده كه تأكيدى است بر روح اجتماعى انسان، و پيوندهاى دوستى و محبت با ساير افراد بشر. بعضى از مفسران مى گويند: منظور از آيه : «خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ عَلَق; انسان از گل چسبنده اى آفريده شده»(1)اين است كه روح اجتماعى و علاقه و چسبندگى در خميره وجود انسان است به طورى كه هرگز نمى تواند بدون آن زندگى كند. موجودى كه ريشه اش چنين است چگونه ميتواند خالى از محبت و پيوند دوستى باشد، و مسلماً در برابر اين نيرو «جاذبه» در برابر هر كس كه دشمن حيات و موجوديت و سعادت او است نيز نيروى «دافعه» دارد. اما اين دوستيها و دشمنيها، مانند همه چيز ديگر اين عالم بايد حساب و كتابى داشته باشد كه اگر تعادل لازم آن به هم خورد، واكنش هاى نامطلوبى در زندگى انسان ظاهر مى شود. اگر «جاذبه» موجود ميان كره زمين و كره خورشيد فرضا دو برابر اندازه كنونى بود چيزى نمى گذشت كه كره زمين آن قدر به خورشيد نزديك مى شد كه آتش مى گرفت و حيات و زندگى از آن رخت بر مى بست، بلكه كم كم تبديل بهيك توده بخار مى شد. و به عكس اگر نصف اندازه كنونى بود قوه دافعه غالب مى شد، و آن را چنان دور مى ساخت كه همه چيز سرد و منجمد و خاموش مى گشت. اين اصل در زندگى انسانها نيز كاملا حاكم است، دوستيها و دشمنيها وقتى از حد بگذرد، و به شكل تعصب هاى غلط و تنفرهاى كينه توزانه افراطى، در آيد مبدأ انواع مشكلات خواهد شد، وبدتر از همه اينكه انسان قضاوت صحيح را از دست مى دهد، اگر به كسى علاقه افراطى داشته باشد، چشم و گوش بسته، از او دفاع مى كند بى آنكه جستجوگر حق باشد. واگر از او تنفر داشته باشد بر ضد او حكم ميكند بى آنكه در جستجوى عدالت باشد. و به اين ترتيب اين حبّ و بغض افراطى مانع درك و ديد انسان و حجابى ميان او و رضاى خدا مى شود. به همين دليل قرآن مجيد به مسلمانان تأكيد ميكند كه وقتى مى خواهيد به داورى بنشينيد دشمنى ها وخرده حسابها را فراموش كنيد، « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كوُنُوا قوّامِينَ لِلّهِ شُهَدآءَ بِالْقِْسطِ وَ لاَ يَجْرَمَنَّكُمْ شَنْئَانُ قَوْم عَلَى ألاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلوُا هُو أَقْرَبُ لِلتّقْوَى وَ اتَّقُوا اللَّه اِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ; مبادا كه كينه توزى با گروهى سبب انحراف شما از حق گردد، و عدالت را زير پا بگذاريد»(2). تعبير به «لايجر منكم شنان قوم» تعبير ظريف و جالبى است، زيرا دشمنى افراطى را به عنوان «فاعل جرم» معرفى كرده، و اين نشان مى دهد كه چنين عداوتهايى مى تواند چنان بر انسان چيره و مسلط گردد كه زمان فكر و اراده او را در دست گيرد! در دستورات مربوط به قضاوت اسلامى نكته هايى است كه نشان مى دهد قاضى بايد در ميان مردم چنان زندگى كند كه گرفتار حبّ و بغض افراطى نسبت به افراد يا گروهى نشود چرا كه در اين صورت قدرت داورى صحيح را از دست مى دهد. از جمله اينكه قاضى بايد به ميهمانى افراد نرود، از كسى هديه نپذيرد، و شخصا به بازار براى خريد اجناس مورد نياز خود نرود، چرا كه ممكن است كاسب هاى سوء استفاده چى با ارفاق و تخفيف فوق العاده در بهاى اجناس نسبت به او، چنان در قلبش نفوذ كنند كه گرفتار حبّ افراطى شود، و قادر
    به قضاوت عادلانه به هنگامى كه پرونده جرايم آنها به
    دادگاه مى آيد نگردد. امير مؤمنان على((عليه السلام)) در فرمان معروف مالك اشتر در شرايط قاضى تصريح مى كند:
    «ممن لا يزدهيه اطرا ولا يستميله اغرا; او بايد كسى باشد كه ثنا خوانى مداحان فريبش ندهد، و تمجيدهاى ستايش گران او را متمايل به جانب مدح كننده نسازد »(3). اگر خاطرتان باشد قبلا نيز به اين حديث اشاره كردم كه پيغمبر اكرم ((صلى الله عليه وآله)) مى فرمايد: «حبك الشيئى يعمى ويصم; حب افراطى نسبت به چيزى كور و كر مى كند»(4)به راستى حب و بغضها چشم و گوش انسان را كور و كر مى كند. بسيارى از مشكلات اجتماعى ما از همين جا سرچشمه مى گيرد كه افراد وابسته به يك گروه و جمعيت چشم و گوش بسته از نفرات خود دفاع مى كنند، و هرگز حاضر نيستند در مسايل مختلف اجتماعى بى طرفانه به قضاوت بنشينند، گاه ادعاى قضاوت بى طرفانه دارند در حالى كه هميشه با انبوهى از حبّ و بغضها به ميدان گام مى نهند، يك خطاى كوچك از مخالفان خود را يك گناه عظيم مى بينند، در حالى كه صدها گناه بزرگ از دوستان را ناديده مى انگارند. نقل مى كنند: در قديم دو گروه به جان هم افتاده، مشغول نزاع شديدى بودند، چند نفر از طرفداران يكى از اين دو گروه فرا رسيدند، بى آنكه از علّت اصلى نزاع كمترين سؤالى كنند چاقوها را به دست گرفته بر جمعيت مخالف هجوم بردند، هنگامى كه آتش نزاع بعد از مجروح شدن عده اى از طرفين فرو نشست، اين چند نفر لب جوى آب نشسته و در حالى كه چاقوهاى خون آلود را مى شستند باهم مى گفتند: «عاقبت نفهميديم نزاع بر سرچى بود»؟!
    1- سوره علق، آيه 2.
    2- سوره مائده، آيه 8.
    3- نهج البلاغه، نامه 53.
    4- روضة المستطين، ج 13، ص 21 - الحكم الزاهره، ص 264.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  8. #46
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    خورشيد پوشيده نيست، اشكال در چشم ما است!
    راستى مى دانيد چرا وقتى با كسى دوست يا ارادتمند مخلص مى شويم گاه تمام فضايل جهان را براى او ثابت مى كنيم، بلكه گاهى او را همطراز فرشتگان يا برتر از آنها مى دانيم؟ اما هنگامى كه رشته ارادت و اخلاص و دوستى به كلى پاره شد، تبديل به عفريت و اهريمنى در نظر ما مى شود، همه محاسن و نيكى ها را از او سلب كرده، و هرچه عيب و نقص و شرّ و فساد است از او مى دانيم و تأسف مى خوريم كه چرا تا آن زمان او را نشناخته بوديم و دل را در گروى عشق چنين كانون بدبختى و فساد، بستيم! در حالى كه اگر درست دقت كنيم نه «قضاوت اول» ما درست بوده نه «قضاوت دوم» در حالت اول علاقه مفرد پرده بر روى چهره او افكنده و زشتيها را زيبايى نشان داده و در حالت دوم كينه و عداوت افراطى نقاط مثبت او را پوشانيده است و ما گاهى اين طرف واقعيت بوديم و گاه 180 درجه چرخش اين طرف واقعيت افتاديم! بعضى هنگامى كه داستان «يوسف» و «زنان» مصر را مى خوانند گرفتار تعجب مى شوند كه مگر ممكن است از مشاهده يك جمال زيبا چنان از خود بيخود شود كه بجاى ترنج (يا ميوه ديگر) دستها را با كارد ببرد و اين بريدن چنان كه از قرآن مجيد از جمله «و قطعن ايديهن» «به حكم استفاده از باب تفعيل» بر مى آيد، يك خراش كوچك يا بريدن با نوك چاقو نبوده بلكه راستى دستها را پاره كرده اند! اما وقتى به تأثير حبّ و بغض هاى افراطى و عشق و تنفر از جاذبه ها و دافعه ها در زندگى روزمره مردم مى نگريم زياد تعجب نخواهيم كرد چرا كه افرادى را مى بينيم كه تحت تأثير جاذبه هاى موهوم، همه روزه كارد به دست گرفته و در قلب، روح، اعصاب و مغز خود فرو مى كنند و متوجه نيستند. اگر زنان مصر با يك بار آن هم تحت تأثير يك جاذبه زيبايى حقيقى، چنين كردند او يك عمر به خاطر ارزش هاى خيالى موهومى اين كار را تكرار مى كنند. براى اينكه به اهميّت حجاب حبّ و بغض افراطى آشناتر شويم روايات پرمعناى زير را با هم مى خوانيم امير مؤمنان على((عليه السلام)) مى فرمايد: «ومن عشق شىء اعشى بصره و امرض قلبه، وهو ينظر بعين غير صحيحه و يسمعه باذن غير سمعية قد خرقت الشهوات عقله، واماتت الدنيا قلبه، ولههت عليها نفسه، وهو عبد لها»!;كسى كه به چيزى عشق مىورزد چشمش را نابينا مى كند. و دلش را بيمار مى سازد. او با چشمى نادرست به حقايق مى نگرد. و با گوش ناشنوا. شهوت ها پرده عقل او را دريده و دنيا پرستى قلب او را مى ميراند. و او در آتش عشق دنيا مى سوزد. و او برده دنياست.(1) تعبيرى از اين گوياتر و رساتر براى حجاب حبّ و بغض افراطى پيدا نمى شود كه «حضرت امير» ((عليه السلام)) در اين گفتار بزرگش فرموده، و اگر درست بينديشيم در اطراف خود در گوشه و كنار جامعه اى كه در آن زندگى مى كنيم در نزديكان و بستگان، و حتى گاه در خودمان صدق گفتار شيوايش را مشاهده مى كنيم. مى بينيم گروهى چشم و گوش بسته به سوى آتش مى دوند و با اينكه ظاهراً چشمانشان سالم است خود را بى محابا به آتش مى زنند و مى سوزانند. مى بينيم افرادى آبرو و حيثيت يك عمر را، در پاى يك ساعت هواسرانى مى ريزند و يا به خاطر عشق به مال و مقام سرمايه هاى دوستى و محبّت دوستان چندين ساله را بر باد مى دهند. آن روز كه در برابر شخص يا چيزى سر مى سپارند غير از او را نمى بينند و غلوّ و افراط مى كنند. آن روز كه رشته سر سپردگى را از گردن برداشتند به كلى از چشمشان سقوط مى كند گويى اصلا چنين شخص يا چيزى هرگز وجود نداشته. در گفتار جالب ديگرى از همان امام ((عليه السلام)) مى خوانيم: «عين المحب عميت عن معايب المحبوب و اذنه ضما عن قبح ساويه»!چشم عاشق از ديدن معايب محبوب كور است. و گوش او از شنيدن داستان عيوبش كر است.(2) و در سخن طلايى ديگر مى فرمايد «لحبّ الدنيا صحت الاسماع عن سماع الحكمة، وعميت القلوب عن نور البصيرة; به خاطر محبت و عشق به دنيا، گوشها از شنيدن سخنان حكمت آميز كر شده و دلها از نور بصيرت و بينايى كور گشته»(3) وچه درناك است حال كسانى كه ابزار شناخت، اعم از گوش وچشم و عقل وخرد در اختيار آنها است، اما حجاب هاى ضخيمى از دوستيها و دشمنى هاى افراطى، از عشق هاى موهوم و هوسهاى بى ارزش بر آن افكنده شده، تا آنجا كه حتّى چهره آفتاب روشنى بخش جهان را، نمى نگرند. و اينجاست كه مى گوييم:شناخت خداوند بزرگ دو راه دارد. 1ـ راه استدلال وعقل و خرد. 2ـ راه تهذيب نفس و زدودن حجابها، زيرا وجود او از همه چيز در عالم روشنتر است، اگر ما او را نمى بينيم چشم مارا حجاب هاى ضخيمى از حبّ و بغضها، و هوى وهوسها و ارزشهاى نادرست گرفته. و اگر اين حجابها را كنار زنيم چگونه ممكن است ذات پاكش را نبينيم؟ مگر ممكن است وجودهاى عارضى، عاريتى كوچك و كم ارزش ديده شود، اما وجود بى انتهايى كه تمام جهان را پر كرده، قايم بالذات و بر پا دارنده تمام كاينات، مخفى باشد؟ آرى خورشيد بر كسى پوشيده نيست اشكال و عيب در چشمان ماست!
    1- نهج البلاغه، خطبه 109.
    2- غرر الحكم، ص 220.
    3- غرر الحكم، ص 352.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  9. #47
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    حجاب معاصرت
    مگر معاصرت هم حجاب مى شود و بر روى فكر انسان پرده مى افكند؟ بله و براى اينكه كاملا باور كنيد از ميان صدها ياهزاران مورد، نمونه زيرا را ملاحظه فرماييد:ما در قم مدت زيادى در همسايگى مرحوم، استاد بزرگوار علامه طباطبايى بوديم، و علاوه بر اينكه سالها از محضر پر فيض آن مرد بزرگ بهره مى گرفتيم رفت و آمد خانوادگى نيز داشتيم.هنگامى كه او دارفانى را وداع گفت و به رحمت ايزدى پيوست، وسايل ارتباط جمعى طبق معمول، گفتنى ها را در عظمت مقامش گفتند، و تجليل و ستايش شايسته و فراوان نمودند، مطبوعات از يك سو، راديو و تلويزيون از سوى ديگر، گويندگان هر كدام داد سخن در اين زمينه دادند. مسئولين مملكتى، افتخار به شاگرديش كردند. و از اينكه چنين وجود گرانبهايى از دست رفته فوق، العاده ابراز تأسف نمودند (و همه اين كارها مى بايست بشود).ولى فرزندم از من سئوال كرد كه اينهمه مطالب كه گفته مى شود درباره همين استاد علامه طباطبايى است كه ما افتخار همسايگى ايشان را داريم؟ پس چرا ما تا به حال او را نمى شناختيم و حالا كه از دست ما رفت باخبر مى شويم چه گوهر گرانمايه اى را از دست داده ايم؟!حقيقت اين است كه من جواب قانع كننده اى براى او نداشتم جز اينكه به او گفتم اين مطلب نه اولين بار و نه آخرين بار است، درباره ديگران هم همين مطالب را خواهى شنيد!!راستى چرا افراد تا زنده اند قدر آنها مجهول است، و بعد از مرگ، شخصيّتشان آشكار مى شود؟ درست همانند آفتابى كه ناگهان از زير ابرهاى تيره و تار بيرون مى آيد!آيا كسانى كه جامعه ما را متهم به مرده پرستى مى كنند، و دلايلى هم از مشاهدات روزمره خود دارند، راست مى گويند؟ اگر پاسخ چنين سئوالى مثبت است، آيا لازم است دليل آن را بدانيم؟اين چه حجابى است كه بر موقعيّت و مقام و ارزش اين افراد بزرگ مى افتد، و چه مشكل روانى وجود دارد كه بايد آن را حلّ كرد؟ و عجيبتر اينكه هر قدر از وفات اين بزرگان دورتر مى شويم ارزش آنها، نيز به همان نسبت بيشتر مى شود. در حال حيات گاه در گوشه اى خزيده اند، و يا اگر مردم شناختى از آنها دارند، بسيار كم است، اما همينكه سر به تيره تراب مى گذارند و چهره نورانيشان در زير خاك مدفون مى گردد فريا «واحسرتا» بلند مى شود! اول عكس و شرح حال و مجلس فاتحه است. كم كم «سمينارها» و«كنگره ها» براى شناخت آنها در شهرها و مراكز مختلف، همزمان و غيره همزمان تشكيل مى شود. و از آن فراتر كنگره هايى برا «شناخت طرز تفكرو مكتب» و ساير خصوصيات مربوط، به آنها تشكيل مى گردد. مسابقه ها روى كتابهايشان مى دهند. «شعرها» و«سرودها»و«مقاله ها» و«يادواره»ها تنظيم، و هزاران هزار چاپ و منتشر، گاه به زبانهاى ديگر نيز ترجمه مى گردد.آيا راستى بامردن يك نفر فوراً كشف تازه اى رخ مى دهد؟ آيااين كشف تازه، نه تنها در يك مورد، بلكه در تمام موارد تكرار مى شود؟اين باور كردنى نيست كه در چند ساعت و چند روز چنين اكتشافات مهمى صورت گيرد. پس سرِّ اين موضوع رابايد درجاى ديگر جستجو كرد.حقيقت اين است كه ماحجاب ضخيمى در برابر ديدگان عقل مان داريم كه از آن بنام «حجاب معاصرت» تعبير مى كنيم.اين حجاب به ما اجازه نمى دهد كه ما معاصران و حتى دوستان خود را به خوبى بشنايم و درباره آنها به خوبى قضاوت كنيم.اين حجاب مانع از آن مى شود كه ما از ارزشهاى فوق العاده هم عصران و نزديكان خود بهره بگيريم.در طول تاريخ گذشته و معاصر شخصيتهاى بزرگى را مى شناساييم كه نه تنها در حيات خود مانند «گنج ناشناخته» اى بودند، بلكه در كتابهاى خود از بى مهريهاى معاصران، و به اصطلاح «ابناء زمان» ناله ها و شكايتها داشتند، ورنج نامه ها نوشتند.هدف اين است كه علل روانى اين مطلب را بيابيم وبا شجاعت و شهامت اين حجاب را بدريم.شگفت آورتر اينك گاهى اين كوتاهيها و تنگ نظريها و تقصيرهاى نابخشودنى سبب مى شود كه بعد از مرگشان گرفتار عكس العمل روانى شده ودر راه غلو و افراط گام بگذاريم،و مسايلى رادر باره بعضى از آنها بگوييم كه هرگز وجود نداشته و مطابق واقعيت نيست.فراموش نمى كنم بايكى ديگر از بزرگان مرحومين معاصر (غير از مرحوم استاد علامه طباطبائى رضوان الله تعالى عليه)مدتى همسايه نزديك بوديم. هنگامى كه آن بزرگواران، مرحوم شد. و سالگرد او فرا رسيد، من ديدم همين وسائل ارتباط جمعى مطالبى درباره او مى گويند كه واقعيت نداشت، و براى من كه از تمام زندگى او آگاه بودم، عجيب بود.درست است كه او مرد بزرگى بود ولى مرد بزرگى بودن مطلبى است وكارها و فضايل غير واقعى شمردن مطلبى ديگر.متأسفانه گاهى ضايعات اينگونه افراط ها و غلوّها كمتر از ضايعات تفريط و تقصيرهاى حال حيات آن بزرگواران نيست، هم اين زيانبار است وهم آن اسفبار.اصولا كار بد هر طرفش را بگيريم بد است، و اثرش منفى و نامطلوب است، خير و سعادت و بركت در اين است كه ارزش ها را آنچنان كه هست بشناسيم و از آنها به خوبى به خوبى بهره گيرى كنيم، و الاّ نشستن و بر سوگ كسى اشك ريختن، هر چند احترام و تجليل است ولى مشكل مهمّى را حل نمى كند.اين بحث را همينجا رها مى كنيم و بررسى علل روانى مسأله حجاب معاصرت رابه بحث آينده موكول مى كنيم.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  10. #48
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    parvaneh پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق




    چگونه مى توان حجاب معاصرت را دريد؟
    نه تنهاانسانهاى بزرگ غالباً در حياتشان ناشناخته اند، بلكه بسيارى از دوستان خوب مان رانيز تا زنده اند به درستى نمى شناسيم، هنگامى كه چند روزى از فقدانشان گذشت و جاى خالى آنها را ديديم تازه مى فهميم چقدر خوب و گرامى بوده اند؟ و آنجا است كه كه «ندامت» آميخته با «شرمسارى» سراپاى ما را فرا مى گيرد، و بسيار مى شود كه براى تبرئه خود از خطاهاى گذشته به جبرانهاى كاذب، و
    تظاهرات كم فايده، و گاه بى فايده پناه مى بريم تا آرامشى دروغين به وجدان خود دهيم.
    غالباً بزرگان هر قوم را به عنوان مفاخر آنها، مى شمارند در حالى كه افتخار كردن به وجود چنين كسانى مخصوصاً بعد از وفاتشان كافى نيست، مهمّ آن است كه قبل از «افتخار» از وجودشان «استفاده» كنند، استفاده اى كه بايد در حال حيات باشد نه بعد از مرگ و فقدان.و به هر حال همانگونه كه در بحث قبل نيز گفتيم اين عدم شناخت از بزرگان و حتى از دوستان، ناشى از حالتى است كه آن را «حجابمعاصرت» مى ناميم، حجابى كه در حال حيات، مانند ابر سياهى بر چهره درخشان آنها افتاده و تا زمانى كه طوفان مرگ نوزد، كنار نمى رود!بسيار ديده ام كسانى كه يكى از فرزندان يا يكى از برادران عزيز خود را از دست مى دهند مى گويند: اين بهترين فرزند، يا بهترين برادر ما بود، و مزايا و برترى او را بر ديگران يك يك مى شمرند، درحالى كه اگر خداى ناكرده فرزندان يا برادران ديگر نيز از دست بروند، همين فضايل و مناقب درباره آنها شمرده مى شود! راستى اين چه حجابى است كه نمى گذارد افراد تا در قيد حياتند، شناخته شوند. و از وجود آنان بهره گيرى شود؟ هنگامى كه تمام سرمايه هاى گران قيمت خود را با خود به خاك بردند، ارتباط باآنان به كلى قطع شده تازه شناخته مى شوند؟!و عجب اينكه اين حجاب در مورد افرادى كه ظاهراً همرديف و همدرس و هم سنّ و سالند، ضخيم تر و غليظ تر است. در حالات بسيارى از مفاخر بزرگ در تاريخ مى خوانيم كه در حيات خود گاه در عسرت شديد زندگى مى كردند، و گاه شايد روزها و شبهاى متوالى گرسنه بودند، درحالى كه امروز براى آنها كنگره ها در دنيا تشكيل مى شود و ثروتهاى عظيمى مصرف مى گردد.بسيارى از اين مفاخر در حيات خود حتى خانه مسكونى نداشتند در حالى كه گاه براى قبورشان هزينه هايى به اندازه يك كاخ بزرگ مصرف مى گردد! اين ،تنها مشكل بزرگ اخلاقى نيست، بلكه يك مشكل بزرگ اجتماعى است كه تقريبا همه ما با مختصر تفاوتى با آن دست به گريبان هستيم، و تا آنجا كه اطلاع داريم در جوامع ديگر نيز وجود دارد منتها بايد تصديق كرد، همه در اين رابطه يكسان نيستند.راه زدودن حجاب معاصرت چگونه مى توان اين حجاب را دريد و ارزشهاى اشخاص را در حياتشان آنچنان كه هست، آشكار ساخت؟آيا واقعاً اين امرى غير ممكن است يا امكان دارد؟ما فكر نمى كنيم مطلب محالى باشد، ولى اعتراف مى كنيم كارى است بسيار دشوار چرا كه نيازمند به يك فرهنگ بسيار پيشرفته است كه آن را در جوامع كنونى سراغ نداريم ولى بايد مسلماً روى آن كار كرد و اميدواربود.البته در بعضى از جوامع ديگر اين حركت شروع شده است كه از بزرگانشان در حياتشان تقدير كنند وحتى جلسات بزرگداشت درحضور خود آنان با شكوه تمام برگزار مى گردد، ولى به نظر مى رسد كه اين آغاز حركت است و هنوز تا رسيدن به
    مقصد نهايى فاصله زياد است.
    به هر حال براى دريدن اين حجاب ضخيم و برطرف ساختن اين نقطه ضعف عمومى كه غالب افراد با آن دست به گريبانند ـ مانند همه مسايل اخلاقى ديگر ـ بايد قبل از هر جيز به سراغ ريشه ها رفت، و تا ريشه ها شناخته نشود درمان امكان پذير نيست.ريشه هاى حجاب معاصرت و عواملى را كه ميتوان براى تشكيل اين حجاب شمرد، امور زير هستند:1 ـ هر نعمتى در موقع وجودش ناشناخته است باذكر يك مثال ساده مى توان اين مسأله را مجسّم ساخت: اگر يك روز خداى ناكرده در حادثه ناگوارى يك عضو كوچك مثلا انگشت شست خود را از دست دهيم، مى بينيم نه تنها نوشتن و ورق زدن كتاب و شمردن پول و باز كردن قفل وگشودن در اتو ميبل و كارهاى زياد ديگرى از اين قبيل در زندگى روز مره، فوق العاده مشكل مى شود. بلكه كارآيى فنى و صنعتى گاهى به كلى از دست مى رود، آن روز مى فهميم كه همين يك عضو كوچك چه نعمت بزرگى بوده است چطور ما اهميّت اين نعمت را تا آن زمان درك نمى كرديم، حالا كه از دست رفته بسيار عزيزش مى شمريم اما چه فايده؟آرى غالباً نعمتها با مقايسه عدمشان احساس مى شوند و در حال وجود جز براى كسانى كه مى توانند فقدان آنها را در ذهن خود دقيقاً مجسّم كنند، قابل درك نيست. قرآن مجيد مى گويد:«وَ آتاكُم مِّنْ كُلّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ اِنْ تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوها اِنَّ الاِنْسانَ لَظَلُومُ كُفَّارٌ; آنچه را شما از خدا طلب مى كرديد به شما داد و اگر نعمتهاى خدا رابشمريد، هرگز قدرت بر احصاء آنها نداريد، انسان، ستمگرى است كفران كننده»(1)اين عدم احصاى نمعتهاى الهى نه تنها به خاطر كثرت فوق العاده آنها است، كه از سر تا قدم ما را در بر گرفته، بلكه در بسيارى از موارد به خاطر آن است كه نعمت را نمى بينيم تا بخواهيم احصاء كنيم.ممكن است نعمتهاى زيادى هم اكنون ما را احاطه كرده باشدو تا آخر عمر، با ما باشد و هرگز از وجود آن باخبر نشويم چرا كه فقدان آن را نه در خود و نه در ديگران نيازموده ايم.مثلا اگر هرگز زمين لرزه اى رخ نمى داد ما هرگز نمى فهميديم آرامش زمين يعنى چه؟ همان آرامشى كه قرآن در يك تعبيرلطيف از آن به عنوان «مهد» (گاهواره) ياد مى كند كه حركتش نرم و لطيف و آرامبخش است.نعمت وجود بزرگان هر قوم و دوستان مهربان و صميمى نيز همين گونه است بنابراين تنها راه براى درك ارزش وجودى آنها اين است كه در حياتشان فاجعه اى را كه از فقدانشان حاصل مى شود دقيقاً در ذهن ترسيم كنيم.
    1- سوره ابرهيم ،آيه 34.



    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  11. #49
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    ديگر ريشه هاى حجاب معاصرت
    مى گويند، روزى ماهى كوچكى از مادر خود سئوال كرد: مادر! اينهمه مى گويند آب، آب كجاست؟ من به شمال دريا رفتم اثرى از آب نديدم! به جنوب سفر كردم خبرى از آب نبود! به شرق رو آوردم و به غرب رفتم چيزى به نام آب مشاهده نكردم! مادر كه در طول عمر خود چندبار به وسيله امواج به ساحل پرتاب شده، و مرگ را به خاطر دورماندن از آب مشاهده كرده بود، و اگر امواج بعدى او را به آغوش دريا باز نمى گرداند براى هميشه فراموش مى شد، گفت: مادر! حق دارى آب را نبينى، چرا كه دائماً غرق در آب هستى، و غير آب را هرگز نديده اى، به همين دليل آب و ارزش آب را، نمى دانى! ماهيان نديده غير از آب *** پرس پرسان زهم كه آب كجاست؟ نعمتهاى الهى عموماً همين گونه است، تا پاى فقدان نعمت به ميان نيامده، هيچكس قدر نعمتهايى را كه دارد، نمى داند ولى غالباً زمانى از اهميت نعمت با خبر ميشود كه ديگر جايى براى قدر دانى از نعمت باقى نمانده، و تنها مى تواند خود رابا خيالاتى دلخوش كند. مجلسى براى بزرگداشت خاطره نعمت بگيرد. تابلو افتخارى به نامش درست كند. نام او را بريكى از بچه هايش بگذارد....و مانند اينها. نعمت وجود بزرگان هر قوم و ملت، و همچنين نعمت وجود ياران عزيز و دوستان باوفا، نيز همين گونه است، و چنانكه گفتيم چيزى به نام «حجاب معاصرت» اجازه نمى دهد كه ارزش آنها را چنان
    كه هستند، درك كنيم.
    سخن از راه غلبه براين مانع و دريدن اين حجاب بود، نخستين راه آن است كه قبل از آن كه از دست روند، خلاء ناشى از فقدان آنها را در نظر خود مجسّم كنيم يعنى در يك لحظه فرض كنيم آنها براى هميشه از دست ما رفته اند و ما از بركت وجودشان بى بهره شده ايم، شايد از اين راه بتوان تاحدى به ارزش هاى وجودى آنها پى برد. 2 ـ عدم رشد فكرى و فرهنگى ،يكى ديگر از عوامل پيدايش حجاب معاصرت است، گروهى خيال مى كنند مردان و زنان بزرگ تاريخ، كه توانستند چهره تاريخ را دگرگون سازند، از آب و گل ديگرى آفريده شده بودند و يا از جهان فرشتگان به عالَم خاك، قدم نهادند، داراى چندين قلب، و چندين مغز، وچند روح مختلف بودند. هرگز باور نمى كنند آن روز كه زنده بودند و در ميان امّت خود مى زيستند ظاهراً با ديگران تفاوتى نداشتند. مشركان عرب كه نمى توانستند باور كنند آن بزرگ مردى كه به صورت بسيار ساده درميان آنها زندگى مى كند، همان خاتم پيامبران وگل سرسبد عالَم هستى و دگرگون كننده تاريخ بشريت است، مى گفتند: «مَا لِهذَا الرَّسوُلِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الأَسْواقِ لَوْلا أُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً; چرا اين فرستاده (الهى) غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى با او فرستاده نشده تا همراهش به انذار و تبليغ پردازد» (1) 3 ـ تراحيم خيالى يا منافع شخصى و گروهى، عامل ديگرى است كه اجازه نمى دهد شخصيتهاى بزرگ در حياتشان شناخته شوند، چراكه بسيارى تصور مى كنند اگر جامعه
    آنها را همان گونه كه هستند بشناسد، چنان نفوذى پيدا
    مى كنند كه جارا بر ديگران تنگ كرده و منافع شخصى
    آنها به خطر مى افتد!
    چه بهتر كه آنها نشناخته بمانند و اين خطر بالقوّه تبديل به يك خطر بالفعل نشود، البته وقتى آبها از آسياب ريخت و طومار زندگانى آنها پيچيده شد و احتمال مزاحمت در منافع از ميان رفت، هر چه درباره شخصيت آنها گفته شود، هيچ اشكالى ندارد، و به گاو و گوسفند كسى بى نمى خورد! ولى مسأله چنين نيست، اين مزاحمتها غالباً جنبه خيالى دارد ياناشى از تنگ نظرى ها است كه انسان غير خودش را نمى تواند تحمل كند، در حالى كه اگر اين كانون هاى بركت و نعمت شناخته و مورد بهره بردارى قرار گيرند كل جامعه روبه جلو حركت مى كند و همه در چنان جامعه پيشرفته اى بهره مندتر خواهند بود. 4 ـ تعصّب و خود خواهى، يكى ديگر از عوامل حجاب معاصرت است، اين صفات شوم به انسان اجازه نميدهد، غير از خودش را ببيند و نقاط قوت و قدرت افراد را به راستى درك كند و ارزش هاى والاى خداداد را در افراد ببيند و از
    آن بهره مند شود.
    به عكس، او هميشه ضعفها را مى بيند تا به خود خواهى و تعصب خويش كمك كند، هنگامى كه به شيطان (كه على ((عليه السلام)) او را امام المتعصبين و سلف المتكبرين ناميده) دستور داده شد در برابر آدم سجده كند او گفت، من براى انسانى كه او را از گل بدبو(لجن)آفريده اى هرگز سجده نمى كنم قالَ (لَمْ أَكُنْ لّأَسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَال مِنْ حَمَاً مَّسْنُون)(2)


    او فقط از آدم، همان «گل بدبو» را ديد اما عنصر ديگر كه مهمترين سرمايه آدم بود يعنى «روح الهى» را نديد بااينكه قبلا با صراحت به او گفته شده! «فاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتَ فِيهِ مِنْ رُّوِحي فَقَعُواْ لَهُ ساجِدِينَ».(3) آرى افراد متعصب و خودخواه هميشه گِل هاى بدبو و لجن هاى متعفن را مى بينند و از مشاهده گوهرهاى خيره كننده روح الهى محروم و ناتوانند و اين كفّاره اى است كه به خاطر اين صفت زشت بايد بپردازند. 5 ـ حسادت ،يكى ديگر از عوامل اصلى حجاب معاصرت است چرا كه به انسان اجازه نمى دهد ارزش هاى وجود معاصران خود را ببيند، بعضى راستى مثل خفّاش هستند كه حسادت نسبت به نور آفتاب به او اجازه نمى دهد، چشم بگشايد و آن همه روشنايى و زيبايى خيره كننده را ببيند. به تاريكى پناه مى برد و چشم برهم مى نهد تا خود را آسوده خاطر كند. فرار از نور و پناه بردن به تاريكيها كم كم چشمان او را از كار مى اندازد و اصولا از ديدن نور عاجز مى شود، و به همين دليل چاره اى ندارد جز اينكه همدم تاريكى و ظلمت باشد و
    در روشنايى روز به گوشه اى بخزد. افراد حسود نيز چنين هستند. و به همين جهت از بسيارى از نعمتهاى و مواهب الهى محروم و ممنوعند.
    قرآن مجيد درباره كسانيكه حاضر نبودند عظمت روح پيامبر اسلام((صلى الله عليه وآله)) را درك كنند مى گويد: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآء آتا هُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ اِبْراهِيمَ الكِتابَ وَ الحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيمَاً; ياآنها نسبت به آنچه خداوند از فضلش به مردم داده، حسدمىورزند، ما به آل ابراهيم كتاب آسمانى و دانش وحكومت بزرگ و نيرومندى داديم».(4) و از مجموع اين سخن مى فهميم كه چرا نمى توان حجاب معاصرت را به سادگى پاره كرد وبر مشكلات ناشى از آن پيروز شد؟!
    1- سوره فرقان، آيه 7.
    2- سوره حجر،آيه 33
    3- سوره حجر، آيه 209
    4- سوره نساء، آيه 54.


    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  12. #50
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جامعه سالم در پرتو اخلاق





    تنگ نظرى
    كسانى را مى شناسيم كه روحى به عظمت يك اقيانوس دارند. اقيانوس كه انواع جانوان مختلف از آن بهره مى گيرند. گوهرهاى گرانبها از آن استخراج مى شود، و حتى بسيارى از انسانها غذاى خود را در آن جستجو مى كنند. دايماً آب تبخير مى شود، و ابرهايى پديد مى آيند و زمينهاى تشنه را در نقاط دور دست سيراب مى كنند.
    آلودگيهاى مختلف زمينها شسته مى شود، و به آن مى ريزد، و اقيانوس آنها را در درون خود تجزيه كرده، و از بين مى برد. طوفانها پيوسته براو مى تازد، اما او محكم برجاى خود ايستاده، و جز چنين و شكن امواجى كه نشانه خشم ظاهرى او است عكس العملى نشان نمى دهد، و در باطن آرام است، آرام! راستى بعضى از انسانها چنين هستند. همه ازآنها بهره مى گيرند، نزديكان و دور افتادگان، هركس مشكل خود را به وسيله آنها حل مى كند و گرفتاريش را به كمك آنها برطرف مى سازد. بى آنكه انتظار كمكى داشته باشد كمك مى كنند. و بى آنكه منتطر پاداشى شوند زحمت مى كشند . عيوب ديگران را در خود هضم كرده، از ميان مى برند، و با وسعت روح و تفكّر خويش، جامعه را شستشو مى دهند. در برابر طوفانهاى سخت، مقاومند، و در مقابل بى مهريها جز چين و شكن قيافه ظاهرى، عكس العمل ديگرى ندارند. به عكس، روح عدّه اى مانند يك ظرف آب كوچك است كه دراختيار يك مسافر بيابانى باشد كه حتى اجازه نمى دهد مرغ تشنه كامى نوك منقار خود را در آن بيابان تفتيده از آن تر كند. با اندك نسيمى زيرو رو مى شود، و آرام و قرار ندارد. اندك آلودگى در آن نمايان مى شود، و آنرا متعفّن مى كند نه موجود زنده اى در آن لانه دارد، نه گوهرى از آن بر مى خيزد، و نه ابرى از آن متصاعد مى گردد، و نه هيچكس از آن منتفع مى شود. «تنگ نظرى»وجودشان را احاطه كرده، كوچكترين نعمت را درباره ديگرى بزرگ مى بينند، از رفاه ديگران ناراحتند و از راحتى آنها در عذاب. به عظمت و مقام ديگران حسد مىورزند. فضاى عقلشان به اندازه فضاى كلاهشان است، و يا حداكثر به اندازه فضاى خانه و محل كارشان! و از اين عالم بزرگ و پهناور خبرى ندارند و چه دردناك است زندگى با اينگونه افراد؟ و از آن دردناكتر اينكه چنين افرادى صاحب منصب و مقامى شوند كه براى زير دستان و مراجعين آنها عذاب اليم است ومعاشرت باآنان «نار جحيم»! امير مؤمنان على ((عليه السلام)) يارانى داشت كه در مشكلات با آنان درد دل مى كرد. اين درد دل نه فقط به خاطر تسكين آلام خويش بود، بلكه براى تربيت و پرورش آن معدود دوستان والامقام و بلند
    نظر انجام ميگرفت.
    «كميل بن زياد» يكى از اين ياران مَحْرم اسرار ميگويد: روزى حضرت (كه از تنگ نظرى ها آزرده خاطر بود) دست مرا گرفت و با خود از شهر كوفه بيرون برد، در بيابان خاموش، در فضايى كه هنوز رنگ پاك طبيعى خود را از دست نداده، و آلوده به نگاه هاى خيانت بار و سخنان دروغ و تزوير مزدوران، و نفاق منافقان نشده، درآنجا كه خالى از بيگانه و اغيار بود، آهى سوزان از دل پر درد، كشيد و سخنان خود را چنين آغاز كرد: «يا كميل!...اِنّ هذه القلوب اوعيه فخيرها اوعاد; اين دل ها همچون ظرف ها و پيمانه ها است و بهترين آنها دلى است كه گنجايش بيشترى داشته باشد.»(1) چه تعبير عجيبى! ارزش دل ها به اندازه گنجايش آنها است، دل هايى كه به اندازه يك فنجان كوچك، آب در خود ذخيره مى كنند به همان مقدار، ارزش دارند، و دل ها و مغزهايى كه به اندازه يك اقيانوس است ارزش يك اقيانوس را دارند. سپس على ((عليه السلام)) با تحليل بسيار جالب و شيرينى به كميل تفهيم كرد كه تنگ نظرى ها ناشى از جهل و نادانى است، و بلند نظرى ها ازعلم و آگاهى سرچشمه مى گيرد، بكوش عالِم شوى، و يا حداقل بكوش پيرو خط عالِمى باشى، جاهل مباش كه همچون پركاه، و پشه هاى بى اراده باهر بادى، حركت كنى، كوه باش، و يا همچون درختى كه پنجه ريشه هاى خود را در كوه محكم فرو برده، كه هيچ طوفانى نمى تواند او را از جاى بركند. راستى همين است تنگ نظريه ها، عوارض مرگبار آن را از يك جامعه نمى توان با حرف از ميان برد، مگر با يك حركت فرهنگى و آموزش فكرى، و گرفتن دست افراد تنگ نظر و بردن آنها به آسمان پهناور خداوند و گذشته وسيع تاريخ، تاببينند خداوند چه ملك با عظمتى دارد و برسر خوان نعمت او چه موجوداتى نشسته اند و بهره مى گيرند و تا بدانند دنيا، به آن كوچكى كه آنها فكر مى كنند، نيست.
    1- نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.

    جامعه سالم در پرتو اخلاق

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •