سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: و اینک ،تپه نورالشهدا تقدیم به شهدای گمنام

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    و اینک ،تپه نورالشهدا تقدیم به شهدای گمنام

    و اینک ،تپه نورالشهدا

    تقدیم به شهدای گمنام



    تو از کدام دیار و شهر و روستایی که اکنون بر دامنه های مشرف بر شهرکی که شرف گرفته از حضورت، خانه کرده ای؟
    از تپه ای که دیگر با وجود تو نورالشهدا نامیده می شود، بالا می روم، صدای اذان صبح بگوش می رسد و آفتاب از شرم حضورت بیرون نیامده و نسیم خنکی در حال وزیدن است، ستاره روز بر سیاهی شب غلبه کرده است و من در نیمه راه بسوی تو که نمی شناسمت در حرکتم.

    آسمان نیلگون منطقه دشت عباس را به یاد می آورم که زیر بمباران جغدان لشکر سیاهی تیر و تار گشته است. صدای شلیک پدافندها آهنگی آشنا داشت همه سر در گریبان سنگر کرده بودند تا خفاشان شب پرست به لانه هایشان باز گردند.
    در میان خیل سربازان روح الله، محمدحسن 15 سال بیشتر نداشت و از جنگ چیزی نمی دانست.

    جثه کوچکش در لباس خاکی گشاد کمی خنده آور بود. سلاحش از خود او بزرگتر می نمود و همیشه تبسم و لبخندی به چهره داشت.

    معلوم نبود از کدام دیار آمده است. از او می پرسیدند که از کجا آمده ای؟ جوابی نمی داد، در پشت لباس گشادش با خطی خوش نوشته شده بود «مسافری از آسمان»
    عکس زیبایی را سمت چپ لباسش چسبانده بود، مقتدایش بود، و هرگاه صلواتی را روانه خانه عشق می کرد به آن عکس نگاهی می انداخت.
    محمدحسن آیا دلت برای مادرت تنگ نمی شود؟ این سؤالی بود که گهگاه از او می شد و او فقط لبخند می زد.

    اخلاص و اخلاق و سادگی او در اطرافیان تاثیر بسزایی داشت و همه محمدحسن را به نیکی می شناختند ولی فقط اسمش را می دانستم.
    محمدحسن از کجا اعزام شده ای؟ و هر بار که سؤال می شد او با انگشت آسمان را نشان می داد و هیچگاه کسی تا به حال صدای او را نشنیده بود.

    حال 16 بهار از عمر او می گذشت و محمدحسن از جنگ چیزهایی را آموخته بود. چهره آفتاب سوخته او با گونه های خشک و لبان گوشتی ترک خورده تنها تصویری است که در ذهن ها مانده است.

    محمدحسن همیشه آرام بود ولی درون جسم کوچکش و افکار بلندش غوغایی بر پا بود و این را می شد از سکوتش و گوشه گیری اش به وضوح دید، او روح بلندی داشت.
    محمدحسن دلت برای مادرت تنگ نشده است؟ در جواب سؤال تبسمی می کرد و با انگشت تصویری را که بر سینه چسبانده بود نشان می داد.

    بهار بود و صبح بعداز نماز، هواپیماهای دشمن منطقه را به شدت زیر آتش گرفته بودند، فریادها در هم شده بود و تنها از یک تن صدایی برنمی خاست.

    و از همان ساعت دیگر محمدحسن را کسی ندید اثری از او به جای نماند و مسافر آسمان به آسمانها پر کشیده بود.

    و اینک که به بالای تپه نورالشهدا رسیده ام. شعاع هایی از نور خورشید دزدانه بر مزار شهدای گمنام می تابد و نسیم خنک صبحگاهی همچنان روح را نوازش می دهد.
    در کنار مزارشان می نشینم. براستی گمنام به چه معناست، آنها که شهره بازار عشق اند، و خدا آنها را می شناخت، شاید ما گمنام باشیم، شاید ما گم شده ایم.

    رو به مزار شهدا می نشینم و با آنها به نجوا سخن می گویم: چهره ات را ندیده ام، شاید خودت باشی، کس که او را نشناختم، شاید گمشده من باشی، شاید محمدحسن باشی، شاید...







    ویرایش توسط نرگس منتظر : 17-03-1389 در ساعت 01:51
    امضاء

  2. تشكر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی