*^*خاطرات و حكايتها *^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*خاطرات و حكايتها *^*
صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 59
  1. #11
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    مرحوم نواب صفوى براى من خيلى جاذبه داشت

    من شايد شانزده سال ، يا پانزده سالم بود كه مرحوم نواب صفوى به مشهد آمد. مرحوم نواب صفوى براى من ، خيلى جاذبه داشت و بكلى من را مجذوب خودش كرد. هر كسى هم كه آن وقت در حدود سنين ما بود، مجذوب نواب صفوى مى شد؛ از بس اين آدم ، پر شور و بااخلاص ، پر از صفا و ضمنا شجاع و صريح و گويا بود. من مى توانم بگويم كه آن جا به طور جدى به مبارزاتى و به آنچه كه به آن مبارزه ى سياسى مى گوييم ، علاقه مند شدم . البته قبل از آن ، چيزهايى مى دانستم ؛ زمان نوجوانى ما با اوقات مصدق مصادف بود. من يادم است در سال 1329، تازه روى كار آمده بود و مرحوم آيت الله كاشانى با او همكارى داشتند، مرحوم آيت الله كاشانى نقش زيادى در توجه مردم به شعارهاى سياسى دكتر مصدق داشتند؛ لذا كسانى را به شهرهاى مختلف مى فرستادند كه براى مردم سخنرانى كنند و حرف بزنند. از جمله در مشهد، سخنرانيهايى مى آمدند. من دو نفر از آن سخنرانيها و سخنرانيهايشان را كاملا يادم
    است ؛ آن جا با مسايل مصدق آشنا شديم و بعد، مصدق سقوط كرد.



    در سال 32 كه قضيه 28 مرداد پيش آمد، من كاملا در جريان سقوط مصدق و حوادث آن روز بودم ؛ يعنى من خوب يادم است كه اوباش و اراذل در مجامع حزبى كه به دولت دكتر مصدق ارتباط داشتند، ريخته بودند و آن جا را غارت مى كردند. اين مناظر، كاملا جلوى چشمم هست !
    بنابراين من مقوله هاى سياسى را كاملا مى شناختم و ديده بوديم ؛ ليكن به مبارزه ى سياسى به معناى حقيقى ، از زمان آمدن مرحوم نواب علاقه مند شدم و بعد از آن كه مرحوم نواب از مشهد رفت ، زياد طول نكشيد كه شهيد شد. شهادت او هم غوغايى در دلهاى جوانهاى كه او را ديده و شناخته بودند، به وجود آورده بود. در حقيقت سوابق كار مبارزاتى ما به اين دوران بر مى گردد؛ يعنى به سالهاى 33 و 43 به بعد.
    (8)


    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #12
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    شب اولى كه امام وارد تهران شد

    يكى از خاطرات خيلى جالب من ، آن شب اولى است كه امام وارد تهران شدند؛ يعنى روز دوازدهم بهمن - شب سيزدهم - شايد اطلاع داشته باشيد- لابد شنيده ايد- كه امام ، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى كوپتر بلند شدند و رفتند.
    تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند!علت هم اين بود كه هلى كوپتر، امام را در جايى كه خلوت باشد، برده بود؛ چون اگر مى خواست جايى بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مى ريختند و اصلا اجازه نمى دادند كه امام ، يك جا بروند و استراحت كنند، مى خواستند دور امام را بگيرند!
    هلى كوپتر در نقطه يى در غرب تهران رفت و نشست ، بعد اتومبيلى امام را سوار كرد. همين آقاى ناطق نورى ماشينى داشتند، امام را سوار مى كنند- مرحوم حاج احمد آقا هم بود- امام مى گويد: من را به خيابان ولى عصر ببريد؛ آنجا منزل يكى از خويشاوندان است . درست هم بلد نبودند؛ مى روند و سراغ به سراغ ، آدرس مى گيرند، بالاخره پيدا مى كنند- منزل يكى از خويشاوندان امام - بى خبر، امام وارد منزل آنها مى شوند!
    امام هنوز نماز نخوانده بودند- عصر بود- از صبح كه ايشان آمدند- ساعت حدود نه و خرده يى - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه نهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكى استراحت كرده بودند! آنجا مى روند كه نمازى بخوانند و استراحتى بكنند. ديگر تماس با كسى نمى گيرند؛ يعنى آنجا كه مى روند، با كسى تماس نمى گيرند. حالا كسانى كه در اين ستاد عملياتى نشسته بودند- ماها بوديم كه نشسته بوديم - چه قدر نگران مى شوند! اين ديگر بماند. چند ساعت ، هيچ كس از امام خبر نداشت ؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله ، امام در منزل فلانى هستند و خودشان مى آيند، كسى دنبالشان نرود! من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عمليات مربوط به استقبال از امام بود- همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان رفاه است ، كه شايد شماها آشنا باشيد و بدانيد- آن جا در يك قسمت ، كارهايى را كه من عهده دار بودم ، انجام مى گرفت ؛ دو سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مى كرديم ؛ در همان روزهاى انتظار امام ، سه ، چهار شماره منتشر كرديم . عده يى آنجا بوديم كه كارهاى مربوط به خودمان را انجام مى داديم .
    آخر شب - حدود ساعت نه و نيم ، يا ده بود- همه خسته و كوفته ، روز سختى را گذرانده بودند و متفرق شدند. من در اتاقى كه كار مى كردم ، نشسته بوديم و مشغول كارى بودم ؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايى از داخل حياط مى آيد- جلوى ساختمان مدرسه رفاه ، يك حياط كوچك دارد كه محل رفت آمد نيست ؛ البته آن هم به كوچه ، درب دارد، ليكن محل رفت و آمد نيست - ديدم از آن حياط، صداى گفتگويى مى آيد؛ مثل اين كه كسى آمد، كسى رفت . پا شدم ببينم چه خبر است . يك وقت ديدم امام از كوچه ، تك و تنها دارند به طرف ساختمان مى آيند!
    براى من خيلى جالب و هيجان انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مى بينم - پانزده سال بود، از وقتى كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم - فورا در ساختمان ، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدد- شايد حدود بيست ، سى نفر آدم - آن جا بودند- همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضيها گفتند كه امام را اذيت نكنيد، ايشان خسته هستنند.
    براى ايشان در طبقه ى بالا اتاقى معين شده بود- كه به نظرم تا همين سالها هم مدرسه رفاه ، هنوز آن اتاق را نگاه داشته اند و ايام دوازده بهمن ، گرامى مى دارند- به نهوى طرف پله ها رفتند تا به اتاق بالا بروند، نزديك پاگرد پله ها كه رسيدند، برگشتند طرف ماها كه پايين پله ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مى كرديم ، روى پله ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمى آيد كه اين بيست ، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله ها به قدر- شايد- پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند، حالا دقيقا يادم نيست كه چه گفتند. به هر حال ، خسته نباشيد گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.
    البته فرداى آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوى شماره ى دو منتقل شدند كه بر خيابان ايران است - نه مدرسه علوى شماره ى يك كه همسايه ى رفاه است - و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آنجا بود. اين خاطره به يادم مانده است
    (9)
    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #13
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    چرا شما عليه اسرائيل حرف زده ايد!!

    من بارها بازداشت شدم ؛ من را شش مرتبه بازداشت كردند، يك بار هم زندان بردند، يك بار هم تبعيد شدم . مجموعا اين دورانها نزديك به سه سال طول كشيده است . دوره زندگى ما در آن زمانها، براى ايرانيها دوران بسيار بدى بود.
    اولا نكته ى خيلى مهمى را كه امروز شايد شماها واقعا نتوانيد آن را درست تصور بكنيد، اين است كه آن دوران ، مسايل كشور- سياست ، دولت - مطلقا براى مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در كشور، وزرا را مى شناسند، رئيس جمهور را مى شناسند، آن وقتى كه نخست وزير بود، او را مى شناختند، كارهاى عمده را مى دانند، در مبارزات سياسى خيلى چيزها را خبر دارند كه دولت ، امروز چه اقدامى كرده و چه تصميمى گرفته است ؛ ولى آن زمان ، دولتها مى آمدند و مى رفتند و اصلا مردم نمى فهميدند!
    يك نخست وزير مى رفت ، يك نخست وزير ديگر مى آمد، كابينه عوض مى شد، انتخابات مى شد و اصلا مردم خبر نمى شدند! توجه مى كنيد؟! بكل نسبت به مسايل دولت ، بى تفاوت بودند. دولت براى خودش كارهايى مى كرد، مردم راه خودشان را مى رفتند، دولت راه خودش را مى رفت ، فشار روى مردم ، خيلى زياد بود و آزادى اصلا نبود.
    من يادم است كه دوستى از دوستان ما از پاكستان آمده بود، براى نقل مى كرد كه بله ، من در داخل پارك ، فلان كس را ديدم كه اعلاميه ى را به فلانى مى داد؛ من تعجب كردم كه مگر در پارك كسى مى تواند به كسى اعلاميه بدهد! او از تعجب من تعجب كرد، گفت : چرا نشود؟! پارك است ديگر، انسان اعلاميه را در مى آورد و به آن طرف مى دهد. گفتم : چنين چيزى مى شود؟!
    اين مربوط به دوران مبارزات ما بود كه من دوره ى نوجوانى را هم گذرانده بودم ؛ يعنى اختناق در ايران آن قدر زياد بود اصلا تصور نمى كرديم ممكن است كسى بتواند به زبان صريح ، روشن ، روز روشن ، جلوى چشم مردم ، حرف سياسى به كسى يا به دوستى برند، يا كاغذى را به او بدهد، يا كاغذى را از او بگيرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به كوچكترين سوءظن ، افراد را مى گرفتند، و به خانه هاى مردم مى ريختند!

    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #14
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    بارها به منزل ما ريختند و منزل ما را گشتند-

    منزل پدرم ، منزل خودم - كاغذها و نوشته هاى من را بارها بردند! خيلى از نوشته ها ويادداشت هاى علمى و غير علمى من از بين رفته ، غارت شده است ؛ بردند، جمع كردند وديگر ندادند! يا وقتى دادند، للّه للّه همه اش را ندادند!
    زندگى از لحاظ سياسى ، زندگى سختى بود؛ يعنى زندگى سياسى بسيار زندگى سختى بود، خفقان بود و آزادى نبود. من در دوره ى مبارزات براى جوانها و دانشجوها در مشهد، مدتها درس تفسير مى گفتم ؛ به بخشى از قرآن رسيديم كه راجع به قضاياى بنى اسرائيل بود؛ قهرا راجع اسرائيل هم تفسير قرآن مى گفتيم . يك مقدار راجع به بنى اسرائيل و يهود صحبت كردم ؛ بعد از مدت كمى من را بازداشت كردند! البته نه به آن بهانه ، به جهت و به عنوان ديگرى بازداشت كردند به زندان بردند.
    جزو بازجوييهايى كه از من كردند، اين بود كه شما عليه اسرائيل و عليه يهود، حرف زده ايد! توجه مى كنيد؟! يعنى كسى آيه قرآنى را كه راجع به بنى اسرائيل حرف زده بود، تفسير مى كرد و درباره ى آن حرف مى زد، بعد بايد جواب مى داد كه چرا اين آيه قرآن را مطرح كرده است ! چرا اين حرفها را زده و چرا راجع به بنى اسرائيل ، بدگويى كرده است ! يعنى وضع سياسى ، اين گونه وضع سخت و دشوارى بود و سياستها اين قدر ضد مردمى و وابسته ى ره خواست اربابها بود!
    البته با اين دو سه كلمه نمى شود اوضاع و احوال دوران اختناق را بيان كرد؛ من اين را به شما مى گويم كه حقا و انصافا ده جلد كتاب هم نوشته بشود و همه ى آنها تشريح و توصيف آن دوران باشد، باز هم نمى شود بيان كرد! و البته بعضى از حرفها هست كه اصلا نمى شود با زبان معمول بيان كرد؛ بعضى از تصورات هست كه جز با زبان ادب و هنر بيان نمى شود. در شعر مى شود بيان كرد، در كارهاى ادبى و هنرى مى شود بيان كرد؛ اما خيلى از آنها را در زبان معمولى نمى شود گفت .
    (10)



    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #15
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    چيزهايى در تلاوت او بود كه انصافا قابل تقليد نبود

    قبل از انقلاب من ممنوع السفر بودم ؛ يعنى نمى توانستم به خارج از كشور سفر كنم . مدتها در زندان بودم ؛ وقتى هم كه از زندان بيرون آمدم ، در داخل كشور محصور بودم . در آن وقت ، يكى از آرزوها و تصميمهايم اين بود- به خانواده ى خودم هم گفته بودم - كه اگر بتوانم از كشور خارج بشوم ، براى ديدن قراء- مخصوصا شيخ مصطفى اسماعيل - به مصر مى روم . اتفاقا شيخ مصطفى اسماعيل تا بعد از انقلاب زنده بود؛ ليكن متاءسفانه ما در آن سالهاى اول انقلاب ، به اين فكرى كه حالا هستيم ، نبوديم ؛ والا به هر طورى بود، من شيخ مصطفى اسماعيل را به تهران مى آوردم .
    شيخ مصطفى اسماعيل ، خيلى فوق العاده بود. چيزهايى در تلاوت او بود كه انصافا قابل تقليد است . منهاى مساءله ى صدا و كيفيت اداى حروف و كلمات ، او كلمات قرآنى را جان مى داد. يعنى وقتى كه او آيه را مى خواند، آن احساسى به مستمع دست مى داد كه در آيه اقتضاى آن احساس بود. مثلا فرض بفرماييد كه در سوره ى هود، آن جايى كه راجع به قضيه ى پسر نوح آيات كريمه را مى خواند: ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق
    (11)، انسان پدرى را احساس مى كند كه پسر كافرش دارد در مقابلش از بين مى رود؛ يعنى هم احساس راءفت به خاطر نبوت او، و هم احساس نفرت به خاطر كفر او. او اين را با خواندن خودش به انسان القا مى كند. اين ، چيز خيلى مهمى است و آن تاءثير قرآنى را در خواننده مضاعف مى كند. شبيه اين را- نه به اين شدت - من در خواندن شيخ عبدالفتاح ديدم ؛ او هم تا حدودى اين طور است . مرحوم منشاوى هم جزو آن چهره هاى برجسته ى قرآنى است . چند نفر از مقلدان ايشان الان در اين جا هستند.(12)


    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #16
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*






    برويد با هم بسازيد!

    بناى كار ازدواج ، بر سازش دختر و پسر است ؛ بايد با هم بسازند. اين باهم بسازند، معناى خيلى عميقى دارد. من يك وقت خدمت امام رفتم ، ايشان مى خواستند خطبه ى عقدى را بخوانند؛ تا من را ديدند، گفتند شما بيا طرف عقد بشو. ايشان بر خلاف ما- كه طول و تفصيل مى دهيم و حرف مى زنيم - عقد را اول مى خواندند، بعد دو، سه جمله ى كوتاه صحبت مى كردند. من ديدم ايشان پس از اين كه عقد را خواندند، رويشان را به دختر و پسر كردند و گفتند: برويد با هم بسازيد. من فكر كردم ، ديدم كه ما اين همه حرف مى زنيم ، اما كلام امام در همين يك جمله ى برويد با هم بسازيد، خلاصه مى شود! حالا ما هم عرض مى كنيم كه شما دختران و پسران ، برويد با هم بسازيد. سازش ، اصل است . هر چيزى كه با ساختن عروس و داماد؛ دختر و پسر، زن و شوهر منافات دارد، بايستى بيگانه تلقى بشود. اين را اصل قرار بدهيد، تا ان شاءالله خداوند متعال بركاتش را بر شما نازل كند.(13)
    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #17
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    ايشان گفتند كه من نوشته ام !

    جمهورى اسلامى حج را شناخت . اين ، بصيرت امام بود. امام درست در سربندهاى اساسى انگشت گذاشته بود. در اسلام خيلى واجب وجود دارد، روزه هم يك واجب اساسى است ؛ اما امام روى نماز جمعه و روى حج - يعنى آن بخشهاى حساس و سربندهاى مهم - خيلى تكيه كرد و دايم از سال اول نسبت به حج حرف داشت و پيام مى داد. البته من يادم است كه ايشان از قبل هم - يعنى سال 41 به حجاج پيام مى دادند. بعد از آن مبارزات اوليه ى مربوط به انجمنهاى ايالتى و ولايتى ، و بعد از آن كه دولت انجمنها را قبول كرد، فاصله يى شد، در اين فاصله كه بين زمستان تا فروردين بود، حادثه ى مدرسه ى فيضيه واقع شد، كه فاصله ى تلخى بود؛ تحرك بود و تلاش بود و خطر، و ما نمى دانستيم كه چه كار مى خواهد بشود. من يادم است كه يك شب به همراه مرحوم آقاى شيخ على حيدرى نهاوندى - از شهداى حزب جمهورى اسلامى - و دو نفر ديگر خدمت امام رفتيم ، تا پيشنهادهايى كه راجع حج به ذهنمان مى رسيد، با ايشان در ميان بگذاريم . يكى از پيشنهادهاى ما اين بود كه به مناسبت موسم حج ، خوب است پيامى از جانب ايشان صادر شود؛ اما ايشان گفتند كه من نوشته ام ! معلوم شد كه ايشان براى حج اعلاميه نوشته اند و فرستاده اند. يعنى در سال 41 كه هنوز اول مبارزات بود و هيچ خبرى نبود، ايشان آن مواقع اساسى دين را شناخته بودند و به آن اهميت مى دادند.(14)


    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #18
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    چرا به او مدال داديد؟!


    امروز آن چيزى كه شما را مى ترساند، اتحاد ملت ايران است . اين خونخواران جهانى ، بيشتر از همه چيز از اتحاد شما مردم مى ترسند. اگر نمى توانيد با يك ملت رو به رو بشوند، بر اثر اين نيست كه نمى خواهند روبه رو بشوند؛ نه ، از وحدت و شجاعت و ايمان آن ملت مى ترسند؛ والا استعمار جهانى و استكبار نشان داده اند كه از جنايت باكى ندارند.
    چند سال قبل از اين ، مثل همين روزها بود كه ناو آمريكايى در خليج فارس ، هواپيماى مسافربرى ايران را با قريب سيصد مسافر هدف قرار داد و آن را ساقط كرد و سوزاند و غرق نمود و همه ى آنان را از بين برد. بعد هم كه اعتراض جنجال شد و دنيا به حقانيت ملت ايران در اين حادثه واقف گرديد؛ عذرى خواستند. گفتند كه ببخشيد، اشتباه كرديم ! عجب ! اشتباه كرديد؟! برخلاف عرف موجود بين همين قدرتمندان امروز جهانى - كه خيلى هم به انسانيت و مبانى اخلاق اعتنايى ندارند- هواپيماى مسافربرى را كه محترم است و كسى اجازه ندارد به هواپيماى مسافربرى تعرضى بكند، با قريب سيصد مسافر ساقط مى كنيد و بعد مى گوييد كه اشتباه كرديم ! غلط كرديد اشتباه كرديد! اشتباه كرديم يعنى چه ؟! اگر فرمانده ى آن ناو اشتباه كرده بود، پس چرا او را به محاكمه نكشيديد؟! چرا به او مدال داديد؟! چرا با انواع و اقسام گفته ها، به دشمنيهاى خودتان با ملت ايران ادامه داديد؟! چه اشتباهى ؟! شماها در پيدا كردن هدفهاى شوم ، هيچ وقت اشتباه نمى كنيد؛ درست مى رويد و همان نقطه يى كه زشت ترين و بدترين است ، پيدا مى كنيد. امروز استكبار جهانى اين است ، امروز آمريكا اين است ، اينها از جنايت باكى ندارند. اگر در جايى اقدام نمى كنند، چون براى خودشان مقرون به صرفه نمى بينند و از چيزهايى ملاحظه مى كنند. از عمده ترين چيزهايى كه ملاحظه مى كنند، يكپارچگى ملت است ؛ اين يكپارچگى را مثل گوهر گرانمايه يى حفظ كنيد. بحمدالله امروز ملت ما مثل همه ى دوره هاى بعد از انقلاب ، ملت يكپارچه يى است ؛ همه پشت سر مسؤ ولان نظام و در خدمت اهداف انقلاب هستند.
    (15)

    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #19
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*






    مواظب باشيد ايمان شما را متزلزل نكنيد.

    الان ببنيد در الجزاير چه خبر است . مردم الجزاير بالاى پشت بامها مى روند و الله اكبر مى گويند.(16) اين كار، كار چه كسى بود؟ اين كار را اول بار چه كسى به مردم دنيا ياد داد؟ مگر آمريكا و استكبار اينها را نمى فهمند؟ مگر فراموش نمى كنند؟ اين ملت به همه ملت هاى دنيا، بخصوص به مسلمانان ياد داده كه راه مقابله با استكبار و اردوگاه دشمن بشر چيست ؛ اين را كه آنها فراموش نمى كنند.
    اگر بخواهند با موج حركتى كه ملت ما انجام داده ، مقابله كنند، راهش آن است كه اين ملت را از ميدان خارج كنند و به او ضربه بزنند. پس ، تا پنجاه سال ديگر هم كه باشد، استكبار از ضربه زدن منصرف نيست . ما بليد هوشيار باشيم و فريب نخوريم . ما بايد تحت تاءثير تبليغات دشمن قرار نگيريم . ما بايد ايمانمان را به نظام اسلامى از دست ندهيم ؛ چون وقتى دشمن قرار نگيريم . ما بايد ايمانمان را به نظام اسلامى از دست ندهيم ؛ چون وقتى دشمن مى خواهد ضربه وارد كند، اول پايه هاى ايمان مردم را متزلزل مى كند، تا بتواند ضربه را خوب وارد كند.
    يادتان است كه مدتى به وسيله ى همين ريبرالها و آن روسياه فرارى
    (17)
    و منافقين پست در همين تهران سر چهارراهها، ضد نظام و ضد امام و ضد اين ملت و ضد سياستهاى كه جمهورى اسلامى داشت ، تبليغات مى كردند؟ براى اين كه ايمان مردم را متزلزل كنند، تا بتواند در وقت خودش ضربه را وارد كنند. هميشه از اين كارها مى كنند. مواظب باشيد ايمان شما را متزلزل نكنند.



    الان منافقين در بغداد و ساير شهرهاى عراق ، به عنوان عمله ى مزدور رژيم صدام كار مى كنند!مى روند شهرهاى كردنشين را سركوب مى كنند!مى روند عربهاى شبعه ى جنوب عراق را قتل عام مى كنند!اين منافقين ، ده سال ، يازده سال قبل ، در همين تهران تبليغات ضد جنگ داشتند و مى گفتند كه چرا با عراق مى جنگيد؛ اما امروز كارشان به اين جا رسيده است !اينها تصادفى نيست ؛ اين يك سياست است كه از آن جا شروع مى شود، به اين جا ختم مى گردد.
    ملت ما بايد به حرفى كه گفته مى شود، با روشن بينى نگاه كند، تا فريب نخورد. اين ملت تا زمانى كه هوشيار و باايمان و علاقه مند به اين انقلاب و دلباخته ى نظام اسلامى است ، و تا هنگامى كه با مسؤ ولان اين نظام پيوسته و متصل است ، آن ضربات و آن مزدوران هيچ كارى نمى توانند بكنند. همان طور هم كه امام فرمودند، امريكا و غير امريكا هيچ غلطى نمى توانند بكنند.
    (18)

    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #20
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    goll پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها *^*





    حادثه نصف روزه ، منشاء بركات و حركات !


    از اول تا آخر حادثه ى عاشورا، به يك معنا نصف روز بوده ؛ به يك معنا دو شبانه روز بوده ؛ به يك معنا هم هفت ، هشت روز بوده ؛ بيشتر از اين كه نبوده است ، از روزى كه امام حسين وارد كربلا شد، تا روزى كه از خاندان خود جدا گرديد، مگر چند روز بوده است ؟ از روز دوم تا يازدهم محرم ، هشت ، نه روز بوده ؛ خود آن حادثه هم كه نصف روز است . شما ببينيد اين نصف روز حادثه ، چه قدر در تاريخ ما بركت كرده و تا امروز هم زنده و الهامبخش است . اين حادثه فقط اين نيست كه آن را بخوانند و بگويند و مردم خوششان بيايد يا متاءثر عاطفى بشوند؛ نخير، منشاء بركات و حركت است . اين ، در انقلاب و جنگ و گذشته ى تاريخ ما محسوس بوده است . در تاريخ تشيع ، بلكه در تاريخ انقلابهاى ضد ظلم در اسلام - ولو از طرف غير شيعيان - حادثه ى كربلا به صورت درخشان و نمايان اثر بخش بوده ؛ شايد در غير محيط اسلامى هم اثر بخش بوده است . در تاريخ خود ما- يعنى در




    اين هزار و سيصد، چهار صد سال - همان نصف روز حادثه اثر نكرده است . پس ، عجيب و بعيد نيست . ما اگر نخواهيم هشت سال جنگ خودمان را با آن هشت ، نه ساعت عاشوراى امام حسين مقايسه كنيم ، يا آن را خيلى درخشانتر بدانيم - كه واقعا هم همين است ؛ يعنى من هيچ حادثه يى را در تاريخ نمى شناسم كه با فداكارى آن نصف روز قابل مقايسه باشد؛ همه چيز كوچكتر از آن است - ليكن بالاخره طرحى از آن ، يا نمى از آن يم است . چرا ما فكر نكنيم كه در داخل جامعه ى ما، براى سالهاى متمادى مى تواند منشاء اثر باشد؟
    هميشه اين نكته در ذهنم بوده كه حادثه ى كوچكى بود؛ اصلا قابل مقايسه با آن نيست . حادثه از يك ساعت يا دو ساعت به صورت شديد طلبه ها را در محيط مدرسه ى فيضيه كتك زدند و تهديد و اهانت كردند، و به صورت رقيقترش تقريبا در خيابانهاى اصلى قم آنها را زير فشار قرار دادند. تا آن جايى هم كه ما اطلاع داشتيم ، گمانم يكى ، دو نفر در آن حادثه كشته شدند و البته عده ى زيادترى هم مجروح گرديدند. بنابراين ، حادثه ابعاد خيلى زيادى نداشت ، امام توانست آن حادثه را براى به حركت در آوردن همه ى ملت ايران مورد استفاده قرار دهد. پانزده خرداد را كه امام به وجود نياورد- در اين روز امام در زندان بود- پانزده خرداد يك حادثه خود جوش بود. پانزده خرداد، محصول حركتى بود كه امام در دوم فروردين به وجود آورد. من در همان سال ، من در همان سال ، اين نكته را به امام عرض كردم . نزديك عيد سال 43 بود كه من از زندان آزاد شده بودم توانستم با تدبيرى با خدمت امام - كه آن وقت درخانه يى در قيطريه بودند- بروم . من در همان چند لحظه يى كه توانستم خدمت ايشان حرف بزنم ، همين مطلب را عرض كردم . گفتم نبودن شما در بيرون ، موجب شد كه پانزده خرداد با اين عظمت ، نتواند مورد استفاده قرار بگيرد. يعنى امثال ماها كه در بيرون بودند، نتوانستند عشرى از اعشار استفاده يى را كه امام از دوم فروردين كرد، از پانزده خرداد بكنند؛ در حالى كه پانزده خرداد كانون عظيمى بود.






    بعد هم كه امام بيرون آمدند و تبعيد شدند، اشاره ها و حرفهاى ايشان در هشيار كردن و زنده كردن روحيه ى مبارزه در مردم و به خط آوردن جوانان ، پانزده خرداد را آن چنان منشاء بركت كرد كه در آن مدت مثلا يك سال يا هشت ، نه ماهى كه امام نبودند و اين حادثه با آن جوش و خروش اتفاق افتاده بود، هيچ كس نتوانسته بود از آن حادثه چنين استفاده يى بكند.
    مى خواهم بگويم كه اين يك گنج است . آيا ما خواهيم توانست اين گنج را استخراج كنيم ، يا نه ؟ اين هنر ماست كه بتوانيم استخراج كنيم . امام سجاد توانست همان چند ساعت گنج عاشورا را استخراج كند. امام باقر و ائمه ى بعد از ايشان هم استخراج كردند و آن چنان اين چشمه ى جوشان را جارى نمودند كه هنوز هم جارى است و هميشه هم در زندگى مردم منشاء خير بوده ، هميشه بيدار كرده ، هميشه درس داده و ياد داده كه چه كار بايد كرد؛ الان هم همين طور است . الان هم هر كدام از ماهر جمله يى از عبارات امام حسين را كه برايمان مانده ، مى خوانيم ، به ياد مى آوريم و احساس مى كنيم كه روح تازه يى مى گيريم و حرف تازه يى مى فهميم .
    (19)


    *^*خاطرات و حكايتها *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •