*^^*دروغ *^^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^^*دروغ *^^*
صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 56789
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 88 , از مجموع 88
  1. #81
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*





    دفع شر ظالم
    چارمين موردى كه دروغ زيبا و پسنديده است ، دروغى است كه بدان وسيله شر ظالمى دفع شود.
    امام ششم مى فرمايد: دروغ ، زشت و نكوهيده مى باشد، مگر در دو جا: دفع شر ستمگران و اصلاح ميان دو تن .
    ناتوان و بيچاره اى نزد شما مخفى شده يا در گوشه اى پناهنده گرديده و شما مى دانيد در اين وقت ، قلدرى ستم كار، به سراغ او مى آيد و از شما نهانگاه او را مى پرسد، اگر راست بگوييد و او را معرفى كنيد، قبيح ترين زشت كارى ها را انجام داده ايد و در جنايت آن قلدر شركت كرده ايد؛ شايسته است دروغ بگوييد تا شر آن ستمگر را از آن ناتوان دفع كنيد.
    دور نيست كه روايت شريف ، اطلاق داشته باشد و اطلاقش شامل حال خود شخص نيز بشود، يعنى اگر كسى خود را در خطر ظالمى ببيند، جايز است كه دروغى بگويد و خويشتن را از آن خطر برهاند؛ اين هم چارمين مورد از استثناهاى دروغ .
    قاعده كلى
    به طور كلى هر جا كه دروغى گفته شود كه منظور از آن دفع شر و زيانى از مسلمانى باشد، دروغ ، زيبا و پسنديده مى شود؛ اين دروغ كليد گناهان نخواهد بود، بلكه كليد نيكوكارى و خدمت به خلق مى باشد. البته اين گونه دروغ وقتى زيباست كه راست گويى ممكن نباشد، در اين صورت است كه گاهى دروغ حرام ، واجب مى شود و راست ، حرام مى گردد.
    در مجله رسالة الاسلام قاهره ، اين سخن را از اميرالمؤمنين (ع) نقل كرده بود:
    ((الْكَذِبُ كُلُّهُ إِثْمٌ إِلَّا مَا نَفَعْتَ بِهِ مُسلماً- أَوْ دَفَعْتَ بِهِ عَنْ دِينِ الْمُسْلِم
    هر گونه دروغى گناه است ، مگر دو دروغ : دروغى كه به مسلمانى سودى برساند، دروغى كه از دين خطرى را دور كند.))
    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. تشكر

    محمدی (12-04-1390)

  3. #82
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*





    راست هايى كه دروغ پنداشته مى شود
    توريه
    شايسته است كه براى تكميل بحث ، سخن را به سوى راست هايى كه نمايش دروغ مى دهند، ولى دروغ نيستند بكشانيم ، يكى از آن ها توريه مى باشد.
    لفظى كه داراى دو معنا باشد: يكى ظاهر و ديگر خلاف ظاهر و گوينده ، معناى خلاف ظاهر را اراده كند، توريه اش نامند، هر چند مخاطب ، به معناى مقصود پى نبرد و تنها معناى ظاهر لفظ را دريابد.
    وقتى در تهران ، ناشناسى از من پرسيد: شما زمانى قم نبوديد؟ گفتم : نه ، من هيچ وقت قم نبودم ، من انسان هستم ، قم شهر است و جماد و مستحيل است كه انسان بشود.
    شنيدم كه وقتى كسى معناى توريه را از كسى پرسيد، او چنين پاسخ داد: فرض كنيد كه من و شما هر كدام ، يك غلام داشته باشيم كه نام هر دو مبارك باشد، آن دو با هم نزاعى كنند و غلام من آبروى غلام شما را ببرد، در اين حال من به شما بگويم : مبارك ما... به ريش مبارك شما، مقصود معناى حقيقى است كه مبارك ، مضاف اليه ريش باشد، ولى معناى ظاهرش كه همه كس مى فهمد صفت است .
    گاه به كسى گفته مى شود: فلان اين جا نيست كه مقصود همان نقطه باشد، ولى معناى ظاهر آن خانه يا شهر مى باشد.
    توريه در قرآن
    برادران يوسف كه براى خريد گندم ، نزد عزيز مصر شدند، برادرشان يوسف را نشناختند. يوسف ، دستور داد كه جوال هاى آنان را از گندم پر كنند و كيله گندم كشى را در جوال برادر تنى او بگذارند. كاروان برادران كه به راه افتاد، منادى عزيز مصر فرياد زد:
    (( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُون ؛
    (109)
    اى كاروان ! شماها دزد هستيد.))
    در صورتى كه كاروانيان ، دزدى نكرده بودند. پرسيدند: چه چيز گم كرده ايد؟ مصريان گفتند: كيله را گم كرده ايم ، ولى نگفتند كه شماها كيله را دزديده ايد. خطاب دزدى به برادران از آن نظر بود كه پيش از اين يوسف را از پدرش دزديده بودند.
    حِزقيل
    حزقيل پسرعمو و وليعهد فرعون مصر بود. در خاندان فرعونى مصر، تنها كسى كه ايمان به خدا داشت و به توحيد دعوت مى كرد همو بود. سخن چينان به فرعون گزارش دادند كه حزقيل تو را خدا نمى داند و به خداى يگانه دعوت مى كند و دشمنان تو را يارى مى كند.
    فرعون گفت : اگر او، كه خليفه و ولى عهد من است ، چنين باشد، كفران نعمت مرا كرده است و استحقاق عذاب خواهد داشت و اگر شماها دروغ بگوييد، مستحق شديدترين عذاب ها خواهيد بود و سپس حزقيل را با آن ها روبرو كرد.
    آن ها به حزقيل گفتند: تو خداوندى و پروردگارى فرعون را منكر هستى و نعمت هايش را كفران مى كنى . حزقيل فرعون را مخاطب ساخته و گفت : شهريارا، تا كنون از من دروغ شنيده اى ؟
    فرعون گفت : نه . حزقيل گفت : از اينان بپرس ، پروردگارشان كيست . گفتند: فرعون .
    گفت : بپرس آفريدگارشان كيست ؟ گفتند: فرعون .
    گفت : بگو روزى رسانشان و آن كه زندگى اين ها را اداره مى كند و زيان را از آن ها دور مى كند كيست ؟ گفتند: فرعون .
    حزقيل گفت : شهريارا، من تو را و هر كس كه در اين جا حاضر است گواه مى گيرم كه پروردگار آن ها پروردگار من است ، آفريدگار آن ها، آفريدگار من است ، روزى رسان آن ها روزى رسان من است ، مصلح زندگى و گذران من است و من به جز پروردگار آن ها و روزى رسان آن ها و آفريدگار آن ها به پروردگارى و روزى رسانى و آفريدگارى ايمان ندارم ، من تو و همه حاضران را گواه مى گيرم كه هر پروردگارى و آفريدگارى و رازقى كه به جز پروردگار و آفريدگار و رازق آن ها باشد، من از آن بيزارم و به خداوندى اش كافر هستم . فرعون خشنود شد و سخن چينان را سخت ترين شكنجه كرد.
    توريه اى كه حزقيل به كار برد، اين بود كه نگفت پروردگار من ، كسى است كه آن ها گفتند پروردگار ماست ، بلكه گفت : پروردگار من ، پروردگار آن هاست .

    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. تشكر

    محمدی (12-04-1390)

  5. #83
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*






    شوخى هاى پيامبر
    در شوخى كه بايستى يك چيز غير عادى باشد تا موجب تعجب و خنده گردد. امور عادى هيچ گونه خنده اى نمى آورد. شوخى هاى پيغمبر اسلام با آن كه بسيار دلپذير بود، ولى خلاف حقيقتى در آن ها نبود و در عين حال ، چيز غيرعادى در آن موجود بود:
    وقتى زن زيد بن اسلم در حضورش شرفياب بود، نام شوهرش را برد. حضرتش فرمود:
    همان كه در چشم هايش سفيدى موجود است ؟ زن منكر شد و گفت : چشم هاى او سپيدى ندارد. وقتى كه داستان را براى شوهرش حكايت كرد، زيد گفت : مگر سپيدى چشم هاى مرا نمى بينى كه از سياهى اش بيش تر است ؟
    وقتى به پيرزنى كه از عشيره اشجع بود فرمود: پيرزن داخل بهشت نمى شود، پيرزن گريستن آغاز كرد. بلال زنگى رسيد و پيرزن را ديد كه مى گريد، از سبب گريه او بپرسيد؛ وقتى كه از آن آگاه شد، خدمت رسول خدا عرض كرد. پيغمبر فرمود:
    سياه پوست هم ، چنين است . بلال حبشى اين را كه شنيد در كنار پيرزن بنشست و به گريه پرداخت . عباس عموى پيغمبر آن دو را در آن حال بديد، شرفياب شد و جريان را استفسار كرد. پيغمبر فرمود: پيرمرد هم چنين است . آن گاه هر سه را مخاطب قرار داد و فرمود: خدا پيران و سياه پوستان را به زيباترين چهره در مى آورد، جوان مى شوند، سپيد مى شوند و داخل بهشت مى گردند.
    مبالغه در تعبيرها
    از راستى هايى كه ممكن است ، دروغ در نظر آيد، مبالغه در تعبير است . سر آن كه مبالغه را نمى توان دروغ خواند، اين است كه در مبالغه ، مدلول مطابقى ، منظور نيست ، بلكه منظور اصلى ، مدلول التزامى مى باشد و آن عبارت از بسيار بودن و تاءكيد معنا مى باشد.
    مبالغه گاه در كميت مى شود، چنان كه پدر به فرزند مى گويد: صد بار به تو گفتم كه اين كار را نكن ؛ مقصود بسيار گفتن مى باشد نه عدد معين صد؛ و يا دوستى به دوستى مى گويد: هزار بار به كويت آمدم ، ولى تو را نديدم ، مقصود، بسيار آمدن است ، نه عدد هزار؛ و يا وقتى يكى مى گويد: از اين جا تا آن جا، صدها فرسنگ راه است ؛ مقصود، دور و درازبودن راه است ؛ و يا مقصود از ((ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است )) ناتوانى عاشق از صبر مى باشد.
    شايد عددهايى كه در روايات فضيلت هاى اعمال يا چيزهاى ديگر وارد شد، از همين قبيل باشد كه مقصود، عددى به خصوص نيست ، بلكه فراوانى پاداش مى باشد و گاه مبالغه در كيفيت مى باشد، چنان كه نظامى مى گويد:


    بدان نرگس كه از نرگس گرو برد بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد به فندق هاى سيمينش ده انگشت كه قاقم را ز رشك خويشتن كشت
    در مصرع اول ، مقصود بسيار زيبايى چشم است و در دوم ، زلف و در سوم ، بسيار نرمى انگشت ، نه گرو بردن از نرگس و نه جان دادن سنبل و نه كشته شدن قاقم .
    گاه مقصود از مبالغه ، بيان لازمى است كه مغايرت وجودى با ملزوم دارد:

    هزار مرتبه رفتم ز مصر جانب كنعان به غير چشم زليخا، كسى به راه نديدم
    در اين جا مقصود، بيان شدت عشق زليخاست .
    دروغ در مبالغه ، وقتى است كه بسيارى در كم و كيف اصلا وجود نداشته باشد، مثلا يك بار به سراغ او رفته است ، بگويد: صدبار.
    مبالغه نما
    گاه حقيقتى در سخن ، رنگ مبالغه دارد. در صورتى كه واقع محض است و هيچ گونه مبالغه اى در آن نيست ؛ اين از زيبايى هاى سخن و از قدرت بر تعبير است .

    ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
    دگرى گويد:

    آن را دوستى على نيست كافر است گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش
    تشبيه و استعاره
    رخ يار را به ماه يا خورشيد و زلفش را به مشك تشبيه نمودن يا بالاتر از آن گفتن ، دروغ نيست ، چون مقصود، تشبيه حقيقى نيست ، بلكه مقصود، بيان زيبايى است .
    ماه را ماند اگر مه راست زلف مشكتاب ...

    اى آسمان به خيره چه مينازى كى ماه من به ماه تو ماننده است ماه تو مى نتابد جز در شب وز من به روز و شب همه تابنده است
    پايه استعاره بر تشبيه قرار دارد و آن بر دو گونه است :
    لفظ مشبه به را در مشبه استعمال كردن و يكى از لوازم مشبه را بر آن بار كردن تا قرينه بر افاده تشبيه باشد، چنان كه بگويد: ماه من آمد. ماه كه مشبه به مى باشد در محبوب او استعمال شده و آمدن كه از خواص اوست بر لفظ ماه حمل شده است .

    گفتمش خورشيد سر زد، ماه من بيدار شو گفت تا من برنخيزم كى بر آيد آفتاب
    رسول خدا (ص) شترى را ديد كه مى رفت و بارش گندم بود، فرمود:
    ((تمشى الهريسة
    (110)؛ حليم راه مى رود.))
    حضرتش زنده و نپخته غيرمخلوط را به پخته مخلوط تشبيه فرمود و راه رفتن را كه از لوازم گوشت زنده مى باشد به آن نسبت داد.
    قسم دوم استعاره است كه لفظ مشبه را در مشبه به استعمال كنند و يكى از خواص مشبه به را بر آن بار كنند، چنان كه بگويند:
    پزشك ، بيمار را از چنگال مرگ بيرون آورد. مرگ را به درنده اى تشبيه كرده و چنگال كه از خواص درنده است بر آن بار شده است .
    كنايه
    كنايه ، ذكر يكى از دو ملازم است در صورتى كه مقصود، اخبار از لازم غير مذكور است ، مثلا فلان ، دستش باز است يا در خانه بازى دارد كه مقصود، بيان جوان مردى و سخاوت اوست ، چون از دست باز، همه چيز مى توان برداشت . و از در خانه باز، همه كس مى تواند داخل شود.
    گمان مى رود كه بسيارى از تعبيرهايى كه در بعضى از روايات آمده كه به نظر بعضى از مردم دقيق ، صحتش دشوار مى باشد، از قبيل كنايه باشد، چون كنايه در لغت عرب بسيار استعمال دارد.
    اگر حضرت امام حسين (ع) به على اكبر بگويد:
    ((بابى اءنت و اءمى )) يا ((بنفسى انت ))، مقصود اظهار مهر و محبت است ، نه فدا كردن على (ع) و فاطمه (س ) و خودش را در راه على اكبر.
    براى فهم معانى احاديث ، رجوع به فرهنگ ها، كفايت نمى كند، بلكه ادبيات عاليه نيز لازم است .
    زبان حال
    زبان حال ، تصوير حال كسى است و اين اختصاص به انسان ندارد. ممكن است تصوير حال حيوانى را نمود و از زبانش سخن گفت و نيز تصوير حال درختى يا خانه اى يا شهرى يا سنگى را در نظر آورد و از زبان آن ها سخن گفت ؛ بنابر اين زبان حال در زمره دروغ ها قرار ندارد. در مراثى ، در نصايح ، در مواعظ، زبان حال فراوان است .

    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكر

    محمدی (12-04-1390)

  7. #84
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*





    داستان نويسى و افسانه سرايى
    خبر
    آيا افسانه نويسى و داستان سرايى دروغ نارواست يا دروغ رواست يا نه دروغ است و نه راست ؟
    پاسخ اين پرسش ها نياز به بحثى دارد. خبر، فايده اى دارد و لازمى . فايده خبر كه همان مقصود اصلى از خبر مى باشد، عبارت است از آگاه كردن شنونده و اين در موقعى است كه شنونده از مدلول خبر اطلاعى ندارد؛ لازم خبر، آگاهانيدن شنونده است به آن كه گوينده ، مدلول خبر را مى داند و اين در موقعى است كه شنونده از اصل خبر اطلاع داشته باشد.
    خبر براى يكى از اين دو مقصود، استعمال مى شود كه در هر دو، اخبار مخاطب به چيزى كه نمى داند، موجود است ؛ اگر خبر در غير اين دو مقصود به كار برده شود، خبر نمى باشد زيرا اخبار در غير اين دو صورت ، مصداقى ندارد؛ بنابراين صدق و كذب كه از صفات خبر است ، در همان دو صورت تحقق پذير است و بس . اگر خبرى در غير اين دو صورت به كار برده شود، نه خبر است ، نه صادق است و نه كاذب .
    داستان نويسى و افسانه سرايى از قبيل قسم سوم است ؛ در آن ، نه فايده خبر موجود است و نه لازم آن ، چون مقصود نويسنده داستان ، اخبار از پيش ‍ آمدى نيست كه در گذشته واقع شده است ، چنين مقصودى ، از وظايف علم تاريخ است ، چنان چه مقصود او نيز اظهار اطلاع از اين كه از وقوع چنين پيش آمدى خبر دارد نيست ، بلكه مقصودش از نگارش داستان ، چيز ديگرى است ؛ مقصودش چه مى باشد؟ نويسندگان در اين جهت ، مقاصد مختلفى دارند.
    نتيجه ، اين شد كه داستان سرايى و افسانه نويسى ، نه راست است و نه دروغ ، چون خبر نيست ، خبر بودنش از اين لحاظ است كه حقيقت خبر كه اخبار باشد در آن نيست و به عبارت ديگر، نه غايت از خبر و نه لازم آن در آن تحقق ندارد؛ فقد غايت و فقد لازم ، كاشف از فقد مغيى و ملزوم مى باشد.
    گواهى از قرآن
    ابراهيم خليل (ع) نخستين مردى بود كه پس از طوفان نوح دعوت به خدا را در جهان آغاز كرد و بشر را از بت پرستى به خداپرستى خواند.
    حضرت خليل (ع) به قوم خود چنين مى گويد: اين مجسمه ها چيست كه شماها مى پرستيد؟ جواب منطقى بت پرستان در برابر پرسش خليل اين بود: پدران ما اين ها را عبادت كرده اند، ما هم عبادت مى كنيم . حضرت خليل (ع) گفت :
    پدران شما در گمراهى بوده اند، شما هم مى خواهيد در گمراهى بمانيد؟
    از سخن خليل به عجب آمدند. سخنى بود كه تا كنون نشنيده بودند، به طور تعجب پرسيدند: حقيقتا مى گويى يا شوخى مى كنى ؟ خليل الرحمن گفت :
    شوخى نمى كنم و مى گويم خداى شما، خداى آسمان و زمين است ، خدايى كه شما را و آسمان ها را و زمين ها را بيافريده ؛ به خدا كه بت هاى شما را خواهم شكست .
    حضرت خليل به گفته خود عمل كرد. موقعى كه بت پرستان نبودند، قدم در بتخانه نهاد و همه بت ها را خرد كرد به جز بت بزرگ .
    وقتى كه بت پرستان آگاه شدند، در جست و جو بر آمدند تا بدانند چه كسى با خدايان آن ها چنين كرده است . سرانجام گفته شد: جوانى است به نام ابراهيم كه به بت ها بد مى گويد اوست كه بتان را خرد كرده است . محفلى آراستند و خليل را آوردند و مورد بازپرسى قرارش دادند. قرآن از قول آن ها مى گويد:
    ((قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهيمُ
    (111)
    اين كار را با خدايان ما تو انجام دادى ، اى ابراهيم ؟))
    سپس قرآن ، پاسخ ابراهيم را ذكر مى كند:
    ((قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُون
    (112)
    گفت : اين كار را بت بزرگ كرده است ، از بت هاى كوچك بپرسيد اگر سخن مى گويند!))
    سخن ابراهيم خليل در اين جا دروغ نبود، چون منظورش خبر دادن به اين كه بت هاى كوچك را بت بزرگ شكسته ، نبود؛ هم او مى دانست كه اين كار از بت بزرگ ساخته نيست و هم دگران مى دانستند، بلكه منظورش اين بود كه بديهى كند كه از بت ، كارى ساخته نيست و فطرت آن ها را بيدار كند و بر سخنش گواه قرار دهد. لذا گفت : از بت هاى شكسته بپرسيد، اگر حرف مى زنند تا اثبات شود كه همان طور كه پرسيدن از بت ها كار احمقانه اى است ، پرستيدن آن ها نيز كارى است احمقانه . نه از بت بزرگ ، شكستن ساخته است و نه از بت هاى كوچك ، پاسخ دادن .
    قال الامام أَبِو عَبْدِ اللَّهِ جعفر بن محمد الصادق (ع): قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَا كَذَبَ عَلَى مُصْلِحٍ ثُمَّ تَلى ... أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ ثُمَّ قَالَ (ص): وَ اللَّهِ مَا سَرَقُوا وَ مَا كَذَبَ ثُمَّ تَلى ... بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ. ثُمَّ قَالَ (ص): وَ اللَّهِ مَا فَعَلُوهُ وَ مَا كَذَب ...
    (113)


    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. تشكر

    نرگس منتظر (12-04-1390)

  9. #85
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*





    گواهى ديگر
    وقتى خداى بزرگ ، اراده اش تعلق گرفت كه پيغمبر خود، داوود را متوجه سازد كه دقت بيش ترى در كارها به كار برد، دو نفر براى محاكمه ، نزد وى آمدند و آمدنشان هم به طور عادى نبود، يعنى از ديوار عبادتگاه داوود، بالا رفتند و در حضور او به زير آمدند.
    داوود كه چنين ديد بترسيد. گفتند: مترس ! ما دو تن هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ظلم كرده ؛ اينك نزد تو آمده ايم تا در ميان ما به حق ، قضاوت كنى و راه راست را نشان دهى .
    آن گاه يكى شكايت خود را چنين آغاز كرد:
    اين شخص ، برادر من است و داراى 99 ميش است و من يك ميش دارم ، به من مى گويد كه آن يك ميش را به من بده ، منطق و استدلال او هم از من قوى تر است . داوود چنين قضاوت كرد: او به تو ظلم كرده كه چنين چيزى از تو خواسته است .
    قرآن مى گويد:
    ((وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ * فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مآب
    (114)
    داوود پى برد كه ما آزمايشش كرديم ، پشيمان شد و از خدايش آمرزش ‍ خواست و به ركوع افتاد و ناليدن آغاز كرد. ما هم او را بيامرزيديم . او پيش ما مقام عالى و سرانجام خوبى دارد.))
    مشهور ميان ارباب تفسير و مورد اتفاق رواياتى كه به نظر رسيد، اين است كه اين دو نفر بشر نبودند، دو ملك بودند.
    قرآن هم شايد به اين نكته اشاره اى داشته باشد، آن جا كه مى گويد:
    از ديوار عبادتگاه بر شدند (اذ تسور المحراب ) و نيز آن جا كه مى گويد:
    داوود از ديدن آن ها وحشت كرد(ففزع منهم ). از اين دو تعبير مى توان استظهار كرد كه متخاصمان دو فرد عادى نبودند، بنابراين ظلم و شكايتى در ميان نبوده و برادرى داراى نودونه ميش و برادرى داراى يك ميش نبوده است ، گفت وگويى هم نبوده تا يكى در استدلال بر ديگرى غلبه كند.
    آن دو، فرشته اى بودند كه از طرف خداى ماءموريت داشتند كه پيش داوود آمده و چنين رفتار كنند و تا او به اشتباه خود پى ببرد.
    بر سخن دو ملك ، دروغ صدق نمى كند، چون منظورشان از حضور نزد داوود، شكايت و قضاوت و محاكمه نبوده بلكه منظور، توجه داوود بوده است و بس .
    اين يكى از زيباترين روش هاى مؤ ثر و عملى در تعليم و تربيت مى باشد.
    شرط در دروغ
    بيان ديگرى كه گفته شده ، آن است كه در دروغ ، جد معتبر است ، چون منظور دروغ گو، ترتيب اثر دادن شنونده به سخنش مى باشد تا بر طبق آن ، تصميم بگيرد و اقدام كند، در غير اين صورت ، سخنش ، سخن نيست و لغو مى باشد و چرت و پرت به حساب مى آيد. جد در اخبار، در داستان نويسى موجود نيست ، چون منظور نويسنده ، اين نيست كه خوانندگان بر طبق خبرهايى كه در داستان خود مى دهد، تصميم بگيرند و به صدق و صحت آن ها پاى بند باشند و بر طبق آن اقدام كنند.
    دروغ بودن و راست بودن در داستان از نظر منظور اساسى نويسنده ، تصور مى شود اگر نويسنده در ضمن داستان خود وضعى را قابل انتقاد نشان دهد، مردمى را نادرست و خيانتكار معرفى كند، در صورتى كه حقيقت بر خلاف آن باشد، دروغ گو، خواهد بود و به طور كلى ، دروغ و راست در هدفهاى داستان ها راه دارد، نه خود داستان ، چنان كه در كنايات نيز حال بدين منوال است و صدق و كذب در مقصود غايى تصور مى شود.
    مثل
    واژه مثل در دو مورد بسيار به كار برده مى شود:
    يكى در سخنى كه در جايى گفته شده و آن را در جايى ديگر كه از جهتى شباهت به آن داشته به كار برند، مانند نوش دارو كه پس از مرگ به سهراب رسد.
    ديگر در داستانى است كه براى عبرت گرفتن ، پنددادن ، راهنمايى كردن ، حكايت شود. روش عقلا و مربيان ، چنين است كه داستانهايى به عنوان مثل مى گويند يا مى نويسند تا شنونده و خواننده را بيدار و هوشيار كنند تا از نادانى بپرهيزد.
    خردمندان اين روش را در تعليم و تربيت ، بسيار پسنديده مى شمارند و مثل ها را در زمره دروغ ناپسند قرار نمى دهند، با آن كه خود، دروغ را زشت و ناپسند مى دانند.
    پيدايش اين روش در تعليم و تربيت از چه وقت بوده ، معلوم نيست . بايستى گفت : پيدايش آن با پيدايش بشر چندان فاصله اى نداشته است . اين داستان هاى مثلى - تربيتى ، گاه به اسامى مستعار آورده مى شود و گاه از زبان حيوانات و جمادات آورده مى شود؛ وجود آن ها در نظم و نثر، بسيار فراوان مى باشد.
    تاكنون شنيده نشده كه كسى بر كتاب كليله و دمنه ، انتقاد كند و بگويد: سرتاسرش دروغ است ، بلكه همگى با ديده تحسين و اعجاب بدان مى نگرند و به زبان هاى گوناگون ترجمه اش كرده اند. از اولياى خدا هم چيزى در جرح اين كتاب نرسيده است ، با آن كه در زمان آن ها به عربى ترجمه شده و منتشر گرديده است .
    نرسيدن گفته ردعى از ائمه طاهرين با آن كه در زمان آن ها بوده ، دليل بر امضاى اين سيره مى باشد.
    اطلاقات كذب هم نمى تواند رادع باشد، زيرا اين گونه كذب ، مغفول عنه مى باشد و عقلا آن را دروغ نمى شمارند، بنابراين احتياج به تنصيص دارد و عدم وجود نص ، دليل بر امضاست ؛ اضافه بر اين رادع بودن اطلاقات دورى است .
    اگر بگوييم روايتى كه كلام را به سه گونه تقسيم مى كند (صدق و كذب و اصلاح بين الناس ) ممكن است افاده امضا كند و داستان ، داخل در قسم اصلاح باشد، خيلى دور نرفته ايم . بيش تر داستان ها و افسانه ها از قبيل مثل مى باشد.


    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. تشكرها 2

    محمدی (12-04-1390), نرگس منتظر (12-04-1390)

  11. #86
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*





    تصور نه تصديق
    در داستان نويسى و حكايت گويى ، مقصود، تصور معانى اول است ، نه تصديق و اگر منظور، تصديق باشد، تصديق نسبت به معانى ثانوى خواهد بود نه اول ، زيرا منظور داستان نويس به صرف تصور معانى نخستين محقق مى شود، بلكه گاه تصديق معانى نخستين را عقلا نشانه نادانى شنونده و خواننده مى دانند.
    پاره اى از نويسندگان ، داستان هاى واقعى را نقاشى مى كنند و در اختيار خوانندگان مى گذارند. اگر منظور، اطلاع خواننده بر حقيقت داستان بود، احتياجى به رنگ آميزى و اضافه ضمايم نبود، چون تصديق اصل داستان محقق مى شد. بنابراين ، داستان خبر نيست تا موصوف به صدق و كذب شود، زيرا منظور از خبر، تصديق است ، نه تصور.
    تغيير لباس
    تا كنون آن چه گفته شد، اثبات اين بود كه داستان ها و افسانه ها خبر نيست تا موصوف به صدق و كذب باشند. اكنون مقصود اشاره به اين است كه پاره اى از داستان ها راست و مطابق با واقع است ، چيزى كه هست نام هاى قهرمانان و اماكن به طور مستعار آورده شده است . نويسنده مركز وقوع داستان را كره مريخ يا شهر پريان يا پشت كوه قاف قرار مى دهد يا از زمان هاى بسيار قديم حكايت مى كند.
    نويسنده اى كه مى خواهد اوضاع و احوال منطقه اى را تشريح كند، ظلم و ستم هاى اشخاص را بيان كند، از فردى به خصوص مى ترسد، از محيط مى ترسد، داستانى مى نويسد و مقصود خود را در لباس داستان بيان مى كند يا به علل ديگرى از ذكر نام هاى حقيقى اشخاص خوددارى مى كند، چنان كه بسيارى از شعراى عرب ، نام معشوقه را در شعر نياورده و از آن به ليلى يا سعدى يا ام عمرو و مانند اين ها تعبير كرده اند.
    گاه مطلبى علمى يا فلسفى يا عرفانى را به صورت داستان در مى آروند. ريشه سفرنامه هاى هوايى يا فضايى يا زيرزمينى ، شايد از اين فكر آب مى خورد.
    اينك كتاب را به ذكر يكى از داستان هاى فلسفى و عرفانى ختم مى كنيم . اين داستان را مى گويند از آثار فيلسوف بزرگ حكيم ابوعلى سيناست .
    سلامان و ابسال
    سلامان شهريارى دانشمند و نيكوكار بود. برادر كوچكى داشت كه در تربيتش جد وافر مبذول مى داشت و از راهنمايى آن برادر كوچك فروگذار نمى كرد. كم كم تربيت ها نتيجه خوبى داد و ابسال بزرگ شد و رشد كرد و درختى بارور گرديد.
    ابسال نه تنها در تربيت و دانش ممتاز بود، بلكه از لحاظ زيبايى چهره و محاسن اندام نيز يگانه بود. او هم داراى صورتى زيبا بود و هم داراى سيرتى زيبا. جوانى شده بود بسيار مؤ دب و پاك دامن و دانشمند، به طورى كه در ميان جوانان نظير نداشت و از همه سرآمد بود. روز به روز زيبايى او بيش تر جلوه مى كرد و كمالات و فضايلش آشكارتر مى گرديد. كار به جايى رسيد كه زن سلامان ، عاشق شيفته و دلباخته ابسال گرديد و چون از پاك دامنى ابسال آگاه بود، براى رسيدن به وصال نقشه اى طرح كرد، از اين رو به سلامان گفت : خوب است كه ابسال را در زمره خانواده خودمان قرار دهيم تا بهترين مربى براى فرزندانمان باشد.
    سلامان اين سخن را قبول كرد. هنگامى كه اين پيشنهاد را با برادر در ميان گذارد، ابسال نپذيرفت و از معاشرت با زنان ابا كرد.
    سلامان گفت : زن من مادر تو است ، تو نبايستى از همنشينى با او ابا كنى .
    بالاخره ابسال قبول كرد و در خانه برادر جاى گرفت . زن سلامان از ابسال ، بسيار خوب پذيرايى مى كرد تا موقعى مناسب دانست ، عشق خود را به ابسال اظهار داشت . ابسال پاك دامن ، اين عشق ناپاك را نپذيرفت و دست رد به سينه زن برادر زد. زن سلامان ، نقشه اى ديگر براى رسيدن به ابسال طرح كرد:
    به شوهر گفت : شايسته است كه خواهرم را به ابسال تزويج كنى . سلامان به برادر پيشنهاد كرد. ابسال از گفته برادر سرپيچى نكرد و مراسم ازدواج به عمل آمد.
    زن سلامان با خواهر گفت كه ابسال ، تنها از آن تو نيست . من اين كار را كردم كه او از آن هر دو ما باشد. سپس به ابسال گفت : خواهرم دوشيزه اى است بسيار با حيا، از زفاف در روشنايى شرم دارد، بايستى زفاف در تاريكى انجام پذيرد. وقت زفاف ، به جاى خواهر در بستر رفت . هنگامى كه در كنار او قرار گرفت ، نتوانست خوددارى كند، او را در بغل گرفته و سينه خود را به سينه ابسال بچسبانيد.
    ابسال از اين كار در شك شد. با خود گفت : دوشيزگان با حيا چنين نمى كنند! آسمان را ابر سياهى فراگرفته بود و تاريكى بر همه جا حكومت مى كرد، ناگهان برقى زد و حجله عروسى را روشن كرد. چشم ابسال به چهره زن برادر افتاد. از جاى برخاست و تصميم گرفت كه از اين زن جدا شود. به برادر گفت : من تصميم به جهانگيرى گرفته ام و مى خواهم بر كشورت بيفزايم .
    سپاهى برداشت و به جهانگيرى پرداخت . شهرهاى بسيارى فتح كرد و زمين و دريا را به تصرف درآورد و شرق و غرب جهان را تحت حكومت برادر قرار داد، بدون آن كه كوچك ترين منتى بر برادر داشته باشد. گويند ابسال نخستين كسى است كه سر تا سر جهان را در حيطه تصرف خويش ‍ درآورد.
    وقتى كه پس از چندين سال دورى ، به وطن بازگشت ، گمان مى كرد كه زن برادر، وى را فراموش كرده است ، ولى گمانش خطا بود و اين عشق ناپاك همچنان زنده بود. زن برادر در ملاقات ، خواست روبوسى كند، ليكن ابسال تسليم نشد.
    قضا را در اين هنگام ، پادشاه را دشمنى سخت روى نمود. ابسال به دفع دشمن ماءمور گرديد. زن كه تصميم به انتقام گرفته بود، افسران سپاه را رشوه داده بود كه سردار بزرگ را در ميدان تنها بگذارند. آن ها هم چنين كردند. ابسال با پيكر مجروح و پاره پاره در گوشه اى بيفتاد. همگى گمان كردند كه مرده است .
    سپاهيان دشمن ، وقت را غنيمت شمرده و سلامان را مورد حمله قرار دادند و به سختى تحت محاصره اش گرفتند. سلامان از طرفى مرگ برادر و از طرفى هجوم دشمن در غم و اندوه شديد به سر مى برد.
    ابسال وقتى به هوش آمد، خود را تنها ديد و بر حركت ، توانايى نداشت . جانوران وحشى با پستان هاى خود، او را شير مى دادند. كم كم بهبودى يافت و به سوى برادر شتافت ، دشمن را از برادر دور كرد و نيروى خصم را كاملا سركوب ساخت .
    ولى زن برادر، همچنان بر انتقام مصمم بود. آشپز و پيش خدمت را ديد تا ابسال را زهر خورانيدند و قهرمان دلير و دانشمند پاك دامن را بكشتند.
    سلامان از غصه مرگ برادر از سلطنت دست كشيد و كشور را به ديگرى سپرد. سلامان به درگاه خدا ناليدن آغاز كرد كه ناگاه سروشى بدو رسيد و راز مرگ برادر را بر وى فاش كرد. او هم زهر را به همسرش و آشپز و پيش ‍ خدمت بخورانيد و همگى بمردند.
    منظور اصلى داستان
    فيلسوف بزرگ ، حكيم طوسى در آخر شرح اشارات ، رمز اين داستان را چنين مى گشايد: مقصود از سلامان ، نفس مى باشد و مقصود از ابسال ، عقل نظرى است كه در راه تكامل و ترقى قدم بر مى دارد تا به مرتبه عقل مستفاد برسد.
    زن سلامان ، قوه بدنى است كه امّاره به شهوت و غضب است و با نفس ‍ متحد است كه مجموعا يك فرد را تشكيل مى دهند.
    عشق به ابسال ، ميل قواى بدنى براى تسخير عقل است . اباى ابسال توجه عقل است به عالم خودش . خواهرش ، عقل عملى است كه مطيع عقل نظرى مى باشد و مراد، همان نفس مطمئنه است . جازدن او خويش را به جاى خواهر، نفس اماره است كه مقاصد بد خويش را به صورت خوب در مى آورد و از ازدواج خواهر منظورهاى فاسد را مصالح حقيقى ، نشان دادن است . برقى كه در ميان آن ابر سياه پيدا شد، جذبه الهى است كه هنگام توجه به امور فانيه پيدا مى شود. روگردانيدن ابسال از آن زن ، پشت كردن عقل است به هواى نفس . فتح بلاد براى برادر، ترقى نفس است به عالم ملكوت و جبروت به وسيله قوه نظريه و قدرت نفس است بر حسن تدبير منزل و نظم بدن به وسيله قوه عمليه ، دست برداشتن سپاه از ابسال در ميدان جنگ ، انقطاع قواى حسيه و خياليه و وهميه است از نفس در وقت عروج به عالم اعلى و انقطاع و سستى اين قوا بر اثر عدم التفات نفس به آن هاست . تغذيه از شير جانوران ، افاضه كمال است از جانب مفارقات . اختلال حال كشور سلامان از وقت مجروح شدن ابسال ، اضطراب نفس ‍ است در موقعى كه بر اثر اشتغال ، به عالم بالا دست از تدبير قواى جسمانى كشيده . بازگشت ابسال رجوع نفس است از عالم اعلا براى نظم مصالح و تدبير بدن . آشپز، قوه غضبيه مى باشد كه هنگام انتقام زبانه مى كشد.
    پيش خدمت ، قوه شهويه مى باشد كه مايحتاج بدن را جذب مى كند. توطئه آن ها در هلاكت ابسال ، اشاره به اضمحلال عقل است هنگام پيرى و ناتوانى ، وقتى كه نفس اماره آن ها را به واسطه احتياج فراوانى كه بر اثر ضعف و عجز پيدا شده ، بيش تر به كار مى اندازد. كشتن سلامان آن ها را، ترك كردن نفس است قواى بدنيه را در آخر عمر و زوال هيجان غضب و شهوت مى باشد. دست كشيدن از سلطنت و واگذار كردن كشور را به ديگرى ، انقطاع تدبير نفس است از بدن و قرار گرفتن بدن است ، تحت اختيار ديگرى .
    (شكر خداوند را كه اين رساله نيز به توفيق او پايان يافت .)

    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  12. تشكرها 2

    محمدی (12-04-1390), نرگس منتظر (12-04-1390)

  13. #87
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^^*دروغ *^^*







    پایان
    *^^*دروغ *^^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  14. تشكرها 3


  15. #88
    کارشناس پاسخگوی سایت
    محمدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 727      تشکر : 1,690
    4,146 در 728 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محمدی آنلاین نیست.

    پیش فرض یکی از مصادیق دروغ




    برخي فکر ميکنند دروغ فقط معناش اينه که مثلا چيزي رو که وضعيت حقيقيش رو ميدونيم ، به نحوي بيان کنيم که خلاف حقيقت است.

    در اينکه اين مورد ، دروغ ، نام داره که شکي نيست ، منتها اينرو بايد بدونيم که دروغ ، موارد ديگه اي رو هم شامل مي شه!

    که يکي از مواردش رو رسول خدا(ص) در قالب نصيحتي به اباذر مي فرمايد :

    يَا أَبَا ذَرٍّ كَفَى بِالْمَرْءِ كَذِباً أَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ مَا سَمِعَ (وسائل‏ الشيعة ج 12 ص 188)
    اي اباذر بدان ، براي تحقق دروغ گفتن ، همين مقدار کفايت ميکنه ، که انسان هر چيزي رو که ميشنوه ، بيان کنه !

    واقعا از کجا معلوم ، که هر چيزي که شنيديم ، راست باشه ، که اين قدر راحت اونرو براي ديگران نقل ميکنيم و با آبروي ديگران بازي ميکنيم ؟!

    اين شيوه از دروغ ، مسئله ايه که خيلي راحت ، بعضي از انسانها ، اونرو ، انجام ميدند و هرچيزي که ، مي شنوند ، بدون تحقيق از صحت و يا غلط بودنش ، براي ديگرون نقل ميکنند!

    واقعا چه اصراريه که برخي حتما حرف بزنند و دنيا و آخرت خودشون رو ، سر هيچ و پوچ به بازي بگيرند ، در صورتي که خيلي راحت ميتونستند در جايي که حرف زدن لزومي نداره ، با سکوت کردنشون ، دنيا و آخرت رو براي خودشون حفظ کنند و از لغزشها حفظ کنند !

    همانجور که امام علي(ع) مي فرمايند :

    قال اميرالمومنين علي(ع) : مَن صَمَتَ سُلِمَ(غررالحکم ح 4267)
    کسيکه ساکت باشد ، سالم مي ماند.

    از همين روست که رسول خدا(ص) در ادامه حديث خطاب به اباذر مي فرمايند :

    يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّهُ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ أَحَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسَانِ(وسائل‏الشيعة ج 12 ص 188)
    يعني اي اباذر ، همانا هيچ چيز ، به اندازه زبان ، مستحق زنداني شدن نيست !

    پس بترسیم که ممکنه ، خیلی از چیزهایی که بر زبانمون جاری میکنیم ، دروغ (که گناه کبیرست) باشه ، درحالیکه ما فقط فکر میکنیم داریم یه نقل قول ساده رو ، انجام میدیم !
    *^^*دروغ *^^*

  16. تشكرها 2


صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 56789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •