*^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 68 , از مجموع 68
  1. #61
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    تاءسيس مدرسه و تشكيل كلاس زبان

    اولين كار ايشان كه من اطلاع دارم ، تاءسيس دبيرستان دين و دانش در قم بود كه با تحريك كردن بزرگان قم و كمك كردن از آنها تاءسيس كرد و خود ايشان هم مدير آن شد. حالا شما ببينيد رئيس دبيرستان شدن يك طلبه ، آن هم در قم خيلى كار غير معمول بود و علاوه بر اين دبير زبان انگليسى هم بود و حال اين كه معمولا يك طلبه بايد دبير شرعيات مى شد. آيت الله بهشتى ، اصلا يك آدم عجيب سنت شكن مستقلى بود كه با كارهاى ناآشنا هميشه آشنا مى شد. حالا تاءسيس مدرسه براى چه بود؟
    من خيال مى كنم شركاى ايشان در آن مدرسه - كه نمى خواهم اسمشان برده شود - تفكرشان با شهيد بهشتى فرق داشت . آنها فكر مى كردند بچه ها در مدرسه هاى ديگر فاسد مى شوند و لذا گفتند مدرسه اى درست كنيم كه بچه ها فاسد نشوند.



    آقاى بهشتى فكر مى كرد بچه ها در مدارس ديگر آن چنان كه ما مى خواهيم
    درست نمى شود. بنابراين براى رفتن به آن راهى كه بايد طى كنيم ، از مدرسه شروع كنيم و اين همان فكرى است كه آقاى بهشتى بعد از مراجعت از آلمان كه خيلى كارها مى توانست بكند، بناى آن را در برنامه ريزى كتاب هاى درسى وزارت آموزش و پرورش گذاشت . و لذا ايشان آن روز هم اين مدرسه را براى اين كه چهار تا بچه از چنگ چهار تا معلم ناياب نجات پيدا كنند درست نكرده بود بلكه يك حلقه از يك سلسله ى فكرى بود و بعد هم كار دوم را در سال 1340 يا 41 كرد كه ايشان در قم يك كلاسى تشكيل داد و از سى نفر دعوت كرد - يكى از آن سى نفر من بودم - كه برويم در آن كلاسهاى درسهاى جديد از جمله زبان و مقدارى ديگر از علوم را فرا بگيريم و از سى نفر من هم و آقاى رفسنجانى و مرحوم ربانى و شيرازى و آقاى مصباح يزدى و ديگران بوديم . در همان جلسه اول كه كلاس تشكيل شد خود ايشان شركت كردند و گفتند ما فكر مى كنيم آقايان احتياج دارند به اين كه حداقل يك زبان بيگانه يعنى زبان انگليسى را بدانند و ما اين را براى شما فراهم مى كنيم آقايان احتياج دارند به اين كه حداقل يك زبان بيگانه يعنى زبان انگليسى را بدانند و ما اين را براى شما فراهم مى كنيم و در كنارش هم يك ساعت ديگر مى گذاريم براى اين كه بعضى از مسائل علمى امروز را ياد بگيريد و ابتداى كار كتاب كريستن شاله (روش علمى ) را گذاشتند آنجا كه آقايان بخوانند به عنوان اين كه يك حركتى است براى حوزه علميه ، ما شركت كرديم ، من البته در اين



    كلاس كم شركت كردم ، لكن بعضى از برادرهاى ما در همين كلاس انگليسى دان شدند و من چون كارم زياد بود و آن مقدار زبان و علومى كه در آنجا درس مى دادند را قبلا خوانده بودم و بلد بودم خيلى برايم جاذبه داشت كه ادامه دادند و خيلى بيشتر از آن كه بنده بلد بودم آن روز ياد گرفتند.
    در اولين جلسه ى كلاس خود شهيد بهشتى مثل يك معلم انگليسى تدريس ‍ مى كردند و قرار بود خودشان درس بدهند. اما چون وقت نداشتند يك دبير ديگر را به جاى خودشان گذاشتند و همين كلاس با منضمشان همچنان ادامه داشت .
    بعد از مدتى در سال 43 كه من آن وقت مشهد بودم ، جلسه اى درست كردند براى بحث در باب حكومت اسلامى ، يعنى آن روزى كه حتى هنوز مباحث ولايت فقيه هم از طرف امام به صورت فقهى و علمى مطرح نشده بود، ايشان يك كنفرانس عظيمى از صاحبنظران و طلاب و قضات ترتيب دادند و خودشان هم آن را هدايت مى كردند و بنا بود درباره ى مسائل حكومت اسلامى بحث كنند، عده اى هم مثل آقاى هاشمى و مصباح در آن جلسه بودند كه كار مى كردند و آقاى اى بهشتى آنها را هدايت مى كرد. و يادداشت هاى خيلى زيادى فراهم كردند، اما متاسفانه با رفتن ايشان به آلمان ، يك قدرى فشار دستگاه زياد شد و برادرها متفرق شدند كه كار ما هم متوقف ماند ولى به گمانم بعدها از يادداشت هاى او استفاده هاى بسيارى شد؛ يعنى آن وقتى كه ما مقدمات تشكيل حزب را فراهم مى كرديم ، با گفتار شهيد بهشتى و آن جلسه هاى قبل از تشكيل حزب كه متجاوز از يك سال ادامه داشت ، اشاره مى كرديم به آن يادداشت هاى كه آقاى بهشتى سال 43 يك چنين كار تحقيقاتى كرده بود مثل همه ى كارهاى بنيانى ديگر.
    شهيد بهشتى يك خطى را تعقيب مى كرد كه از صفر شروع مى شد و بنا بود برسد به همه چيز، و در اين راه خيلى ها مبارزات سياسى مى كردند از جمله خود ماها بوديم كه زندان هم مى رفتيم . لكن آقاى بهشتى فعاليت هايى مبارزه اى از قبيل ماها نمى كرد كه بروند در فلان جا سخنرانى كنند و جمعيت تشكيل بدهند يا با گروههاى فعال ارتباط مخفى و فعال و موثر داشته باشند، يا بيفتند در گير زندان و از اين قبيل . اما اين خطى را كه ايشان تعقيب مى كرد، جايش خالى ماند و كارى بود كه مخصوص خود ايشان بود. من در بين دوستان ديگرمان كسى را سراغ ندارم كه مى توانست اين كار را انجام بدهد و چه بسيار خوب ايشان جايش را در اين مجموعه ى عظيم مبارزه ى نهضت حركت انقلابى مردم ما پيدا كرده بود.
    شهيد بهشتى زودتر از همه شروع كرد و تا پايان ادامه داد و لذا آن كسى كه خيال مى كند آقاى بهشتى مبارز نبوده ، علتش اين است كه اين كارها را مقطعى و جدا از هم و بى ارتباط به روز و سمت گيرى آن مشاهده مى كند.



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #62
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    به آلمان نمى روم مگر از من بخواهند.

    خارج رفتن ايشان هم در همين روند بود، كه البته ايشان نمى خواست به خارج برود، لكن با اصرار و اجبار او را فرستادند. چون آلمان كسى نبود و آن كسانى كه مايل بودند يك روحانى در آنجا باشد، تصادفا يك روحانى متجدد با معلومات كه در زمينه هاى اين مسائل دچار ضعف نفس نبود پيدا كرده بودند و آن آقاى بهشتى بود. فشار آوردند كه اين آقا بايد برود آنها توجه نداشتند كه آقاى بهشتى چگونه شخصيتى است . گفتند همين روحانى فاضل و متجدد هم هست به خارج و امور خارجه هم مى خورد بايد برود. رد سال 37 كه من ابتداى آشناى ام با آقاى بهشتى بود يك روز كه منزل ايشان رفته بودم مى گفتند قرار است بروم ژاپن كه البته ايشان نرفتند .و بعد از چند سال اين كار را به آقاى باهنر محول كردند و او رفت ، البته به عنوان يك سفر تبليغى .
    آقاى بهشتى يك آدم عجيبى بود كه به اين سادگى نمى شود ابعاد وجودى اش را توصيف كرد. در سال 42 - 43 كه به ايشان پيشنهاد كردند برود آلمان ايشان گفتند من نمى روم مگر بعضى از چهره هاى برجسته روحانى كشور - كه از آنها نام برد - از من بخواهند تا بروم و اين بدان جهت بود كه كسانى كه به ايشان مراجعه كرده بودند از تجار متدينى بودند كه با مركز اسلامى ارتباط داشتند و خلاء روحانيت را نمى خواستند در آنجا تحمل كنند، مى خواستند يك كسى برود آن خلاء را پر كند. اما ايشان قضيه را روى يك محور ديگرى برد. و گفت : بايد چهره هاى برجسته به من بگويند كه از جمله آنها آيت الله ميلانى بود. آنها گفتند و ايشان هم رفت .
    البته انسان نمى تواند جزئيات واردات ذهنى آقاى بهشتى را به زبان بياورد اين چيزى است كه خود ايشان بايد مى گفتند .اما من وقتى از دور نگاه مى كنم مى بينم كه



    در طول چهار پنج سال كه ايشان آلمان بودند، باز همان خط را رفته و همان جور كار كرده و حرف زده و بنيانگذارى كرده است . هنگامى كه ايشان برگشت به ايران ، آغاز حملاتى بود كه شما (57) به آن اشاره كرديد. وقتى ايشان در حسينيه ارشاد سخنرانى كردند يكى از دوستان قديمى من كه از مبارزين معروف بود گفت بهشتى در حالى به ايران آمد كه همه ى ما خيال مى كرديم او را دستگير مى كنند و ما تعجب كرديم كه چطور شد او را نگرفتند او گفت مى خواهند شخصيتش را خراب كنند، چون اگر او را مى گرفتند چهره و قهرمان مى شد. لذا ايشان را نگرفتند تا به وسيله اى ايادى ديگر چهره اش را بكلى از بين ببرند و همين هم شد؛ يعنى شروع كرد به فعاليت و احتمال ما درست بود كه دستگاه فكر كرده بود اگر با آقاى بهشتى برخورد خشن بكند، نقص غرض خواهد شد، و آقاى بهشتى بزرگتر از آن بود كه نقض شود.
    پس اين مطلب حاكى از آن است كه جهت گيرى او به گونه اى بود كه دوست و دشمن هر دو او را درك كرده بودند، كه آقاى بهشتى حركت مبارزه اى مى كند و دستگاه كه شامه اش قوى بود و اشتباه نمى كرد فهميده بود كه آقاى بهشتى مبارزه مى كند. و لذا با تمام قوا عليه ايشان وارد كار شدند، منتها به اين شكل ، كه بايد بگويم متاسفانه موفق شدند، يعنى آقاى بهشتى بعد از برگشتن از آلمان چهره اى نبود كه برود وزارت آموزش و پرورش و يا در كانون توحيد بنشيند فرض كنيد كه بحث تحقيقاتى بكند. ايشان بايد تهران كه مى آمد محور عمومى روحانيت مى شد و مشاغل روحانى مهم را به او محول مى كردند، اما نگذاشتند با مردم ارتباط پيدا كند. لذا بود كه آقاى بهشتى تا قبل از مبارزات عمومى مردم ، براى مردم ، ناشناخته بود بر خلاف بسيارى از افراد ديگر كه از آقاى بهشتى كمتر بودند اما مردم آنها را مى شناختند. و مردم كه با روحانى سر و كار دارند بكلى از ايشان جدا شدند كه اين همان توطئه دستگاه بود و دستگاه همين را مى خواست . منتها مبارزات كه شروع شد، و آن راهپيمايى مردم ، طبعا حركت به آن بزرگى يك نشانه ى بسيار قوى مى خواست كه ما غير از آقاى بهشتى كسى را نداشتيم . البته ايشان هم تنها بود و با برادران ديگر، مثل آقاى مطهرى و مرحوم مفتح و باهنر در تهران با هم همكارى داشتند و مبارزات را هدايت مى كردند و آقاى بهشتى شناخته شد. من به ياد دارم كه در شب راهپيمايى روز تاسوعا ما با آقاى بهشتى تلفنى صحبت كرديم ، ايشان از من پرسيد؛ مشهد چه خبر بود، گفتم خيلى جالب بود.



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #63
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    رياست من چه لزومى دارد؟

    در سال هاى 55 - 56 بنده و بعضى از دوستان دائما ذكر و فكرمان ايجاد تجمع و هماهنگى بين فعاليت هاى مبارزه اى بود كه در تهران و جاهاى ديگر مثل قم و مشهد و ديگر جاها پيش مى آمد و اين پراكندگى نيروها آن روز به ما خيلى ضربه مى زد و چند نفرى مثل بنده و آقاى هاشمى و تعداد ديگر، دائما به اين مساله فكر مى كرديم و بر اساس همين فكرها بود كه من سال 54 يا 55 وقتى مى آمدم تهران ، لدى الورود به منزل آقاى بهشتى مى رفتم و بارها ايشان را در منزل ملاقات مى كردم و مى گفتم : ما بايد گروهيه از اين رفقاى مبارز و اهل علم را جمع كنيم . شما نظرتان چيست ؟ ايشان تاييد مى كردند و من مى گفتم بايد اين كار با رياست شما باشد.
    گفتند رياست من چه لزومى دارد؟
    گفتم : نه تنها با شركت شما، بلكه با رياست شما، چون اگر شما نباشيد نمى شود. ايشان هم قبول كردند. بالاخره منتهى شد به جلسات ما كه بعدها بعدها در مشهد شكل گرفت . ايشان هم در مشهد بودند و من نمى دانم اين چه احساسى بود كه به ماها مى گفت بايد آقاى بهشتى در اين كر باشد و اين چيزى بود كه آن روز ما از جهت گيرى مبارزه آقاى بهشتى پيدا كرده بوديم و اين كه شما گفتيد مردم نمى دانند ايشان مبارز بوده ، يك تصور غلط است . البته نوع مبارزه ى ايشان با آن حركتى كه ما داشتيم تفاوت مى كرد، لكن بلاشك سمت گيرى ايشان در جهت مبارزه بود و اگر ايشان اين راه را نمى رفت كس ديگرى نمى توانست برود.
    (58)



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #64
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    خود را به روزمرگى سرگرم نمى كرد.

    به طور كلى ايشان ساخته ى يك چيزهاى ديگرى غير از محيط بود از جمله خصوصياتش ، فكرش ، قدرت دركش و يك سرى خصلت هايى كه در او وجود داشت و خصلت هاى ذاتى اش به شمار مى آمد و خلاصه ى كلام اين كه آقاى بهشتى آدم با اراده اى بود كه هوشيارانه شخصيت خودش را كامل كرده بود و لذا من نمى توانم مشخص كنم كه طلبه ها چگونه حركت كنند تا مثل آقاى بهشتى بشوند. لكن بايد بگويم آن شرايطى را كه آقاى بهشتى آن روز در آن بسر مى برد، امروز وجود ندارد و خوشبختانه اين همان چيزى است كه امثال آقاى بهشتى مى خواستند باشد و حالا من فكر مى كنم اگر كسانى از طلاب واقعا از وضع كنونى جامعه و فضاى اجتماعى ما و ذهنيات سياسى حاكم بر جامعه خوب استفاده كنند، مى توانيم شخصيت هاى خيلى برجسته يا برجسته تر از آقاى بهشتى داشته باشيم . چون آقاى بهشتى در شرايطى كه اصلا مفهوم نبود، در سنگلاخ اين حركت را آغاز كرد .اما الان جاده آسفالته است و لذا خيلى طبيعى است كه كسانى بتوانند خودشان را آن چنان بسازند تا وجودى مثل آقاى بهشتى را خيلى بيشتر فراهم كنند. منتها آقاى بهشتى يك خصوصيات اخلاقى داشت كه به نظر من مهم بود و بايد به آن خصوصيات توجه بشود:
    اولين خصوصيت بارز ايشان شجاعت بود از مهمترين چيزهايى كه آن روز در روحانيت و در حوزه علميه قم وجود داشت ، سنت هاى نادرست بود كه ايشان با آنها برخورد كرد و آن سنت هاى نادرست را شكست .البته سيت شكنى يك ارزش نيست تا بگويم فلانى يك سنت شكن است اما ارزش آن است كه انسان شجاعت برخورد با بدى ها و كجى ها را داشته باشد. اگر چه در ميان سنت ها باشد و آقاى بهشتى آن شجاعت لازم را داشت . والا خصلت سنت شكنى و روحيه ى سنت شكنى كه همه ى سنت ها را بايد شكست اين چيز خوبى نيست . لكن ايشان شجاعت برخورد داشت .
    اما خصوصيت ديگر ايشان اين بود كه قيافه و هيات ايشان يعنى عمامه و محاسنش را اگر شما در آن وقت ببينيد با فضلايى كه آن روز در رديف ايشان بودند از لحاظ شكل ظاهرى و حتى با وضع خودش در اين اواخر خيلى فرق داشت ، مثلا در آن زمان محاسنش را با نمره چهار مى زد يعنى هيچ دگم و متحجر نبود. اگر لزوم يك كارى را تشخيص مى داد، آن روز اگر كسى ، آقاى بهشتى را در قم مى ديد و مى خواست فكر كند اين آقا چه شغلى از مشاغل روحانى را مى تواند بپذيرد، آن چيزى كه تا آخر هم به خاطرش خطور نمى كرد پيشنمازى بود؛ يعنى شغل پيشنمازى به آقاى بهشتى نمى آمد، در حالى كه مطمئنا اگر آقاى بهشتى لازم مى دانست بايد برود در يك مسجدى پيشنماز بشود، مى رفت همان كارهايى را كه بايستى در اجتماع انجام بدهد، آنجا انجام مى داد، كما اين كه بعدها خودشان در اينجا امام جماعت شدند.



    از ديگر خصلت هاى مهم آقاى بهشتى اين بود كه خود را به روزمرگى سرگرم نمى كرد و اين خصوصيات آدم هاى بزرگ دنيا است كه سرگرم كارهاى روزمره نشوند چون روزمرگى آدم هاى بزرگ را كوچك مى كند و آقاى بهشتى خيلى مشكل بود كار روزمرگى بكند. گرچه اوايل انقلاب از بس ‍ حوادث زياد بود همه ى ماها به روزمرگى افتاديم و به اين فكر بوديم كه امروز را چگونه پيش ببريم . اما آقاى بهشتى طبيعتا اين چنين آدمى بود. وقتى دستگاه قضايى را تحويل گرفتند بعد از مدتى من از ايشان پرسيدم بالاخره دستگاه قضايى چه شد؟ ايشان وقتى شرح چگونگى به حركت در آوردن دستگاه قضايى را داد، ديدم باز همان فكر و احساس مختص خودش ‍ را دارد و به اين فكر نيست كه وقتى گفتند آقاى بهشتى به شوراى عالى قضايى آمده است ، مثلا كارى بكند كه اگر دو هفته ديگر كسى بيايد در دادگسترى آنجا يك نشانى را از آقاى بهشتى ببيند. ابدا اين طور نبود بلكه سرگرم ريختن يك طرحى بود كه در آينده حركتى را به وجود بياورد تا مثلا پنج سال ديگر يك دادگسترى اسلامى داشته باشيم ، و اين خصوصيت در همه ى كارهاى ايشان ملاحظه مى شد.
    بنابراين الان هم اگر طلبه ها، چهره ها، شخصيت ها و عناصر سياسى بخواهند موفقيت هاى آن شهيد عزيز را كه ما مكرر در زندگى اش مشاهده كرديم داشته باشند بايد يك مقدار آن خصوصياتى را كه در ايشان بود كسب كنند و نصب العين خودشان قرار دهند. و به مسائل آن چنان كه ايشان مى نگريستند نگاه كنند و آينده نگر و دورنگر باشند، همچنان كه ايشان در همه ى مسائل دورنگر و آينده نگر بودند.
    (59)

    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #65
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    كسى را انتخاب كنيد كه هيچ گونه خودخواهى در وجودش نباشد.

    شايد بشود ادعا كرد كه ايشان همه ى ويژگى هاى يك مديريت دسته جمعى را دارا بود. البته نه فقط كار دسته جمعى كه بلكه مديرت دسته جمعى ، چون آن كسى مى تواند مدير خوب باشد براى كار دسته جمعى كه خصلت هاى كار دسته جمعى هم در او باشد و لذا پيرامون خصلت هاى كار دسته جمعى اين است كه آدم بتواند از عقيده خودش در مقابل عقيده جمع صرف نظر كند و تشخيص جمع را بر تشخيص خودش ترجيح بدهد، كه آقاى بهشتى همين طور بود. ايشان با اين كه در همه ى مسائل مطرح شده صاحبنظر بود و كسى نبود كه يك جا بنشيند و نظر نداشته باشد - با توجه به اين كه نمى خواهم بگويم نظرش صد در صد درست بود اما بالاخره آدمى بود كه در هر قضيه اى فكر و نظر داشت - با وجود اين در بسيارى از اوقات و قضايا نظر جمع را بر نظر خودش ترجيح مى داد.
    در اولين جلسه اى كه ما در مشهد و در منزل خودمان پيرامون مساله تجمع و تشكل با ايشان داشتيم كه آقاى باهنر و آقاى موحدى كرمانى و حجتى كرمانى و آقاى ربانى املشى هم در آن جلسه شركت داشتند براى ايجاد يك تشكل با همديگر بحث كرديم ، ايشان گفتند حالا بياييد اسم ها را بنويسيم ببينيم چه كسى بايد باشند. و گفتند كسى را انتخاب كنيد كه به راحتى در جمع حل بشود و هيچگونه خودخواهى در وجودش نباشد. بعد گفتند اول خود مرا بسنجيد ببينيد اين طور هستم يا نه . بنابراين بدون مطالعه و نسنجيده اسمم را ننويسيد. يعنى برخوردش با مساله خيلى دموكراتيك و جالب بود.
    (60)



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #66
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    يكدستى زدم و فهميدم او شهيد شده است .

    اولين احساس من دلتنگى بيش از حد بود و مى خواستم بروم آقاى بهشتى را ببينم و در آن حالت علاقه مند بودم ايشان را پيش خودم ببينم و احساس ‍ مى كردم اگر ايشان را ببينم گرم و قوى مى شوم و خوشحال مى شوم . بعد هم پرسيدم آقاى بهشتى نيامد بيمارستان ؟ گفتند ايشان آمد ولى شما بيهوش ‍ بودى و خواب بودى رفت . (61) بعد از آن ديگر چيزى نفهميدم تا پس از چند روز كه دوستان مى آمدند پيش من اما آقاى بهشتى نمى آمد و پيش خودم تصور مى كردم چون كار ايشان زياد است و براى خودش كار درست مى كند نمى تواند بيايد بيمارستان ، لكن انتظار آمدن ايشان را داشتم . شب اول و دوم بين خواب و بيدارى بودم كه يكى از اطبا پيش من آمد و سرش را نزديك گوشم آورد گفت لازم است من يك حقيقتى را به شما بگويم و آن اين است كه در حزب يك انفجارى روى داده لكن چون در حال تخدير و يك جو بيهوشى بودم ، اصلا حساس نشدم و اين قضيه برايم مهم نيامد تا اينكه عوامل بيمارستان خواستم برايم روزنامه بياورند و آنها امتناع مى كردند. روز هشتم و نهم حادثه خود من بود كه يك زور عصر آقاى هاشمى و حاج احمد آقا آمدند و نشستند پهلوى من ، دكتر معالجم وارد اطاق شد به من گفت اگر شما اجازه بدهيد قضيه روزنامه و راديو به اين آقايان بگويم . چون من فشار مى آوردم كه راديو بياورند، آنها هم مى گفتند اگر راديو بياوريم اين دستگاه هاى الكترونيك (چون دستگاه هاى زيادى به قلب و ريه و بدن من وصل بود) را مختل مى كند و اين در حالى بود كه شب اول راديو آوردند پيام امام را گوش كردم ، اما اينجا مى گفتند ايراد دارد.
    يك روز يكى از بچه ها را فرستادم روزنامه بخرد بياورد. رفت و ديگر برنگشت . من كه عصبانى شدم ، يكى از بچه هاى ديگر را فرستادم گفتم روزنامه بخرد. وقتى برگشت گفت اينجاها روزنامه نيست . به او گفتم بايد بروى بگردى در اين شهر بزرگ يك روزنامه پيدا كنى بياورى و بايد دست خالى برنگردى .



    رفت و برنگشت . ديگرى را فرستادم ، او هم رفت و برنگشت و من علت عصبانيت ناشى از دوران بيمارى قدرى اوقات تلخى كردم ، در همان روز يا فرداى آن روز ديدند ديگر نمى شود مرا قانع كرد، وقتى آقاى هاشمى گفت ايشان اصرار دارد برايش روزنامه و راديو بياوريم و ما نمى دانيم مصلحت هست يا نيست ؟
    آقاى هاشمى به من گفت : روزنامه و راديو براى چه مى خواهى ؟
    گفتم : من از هيچ چيز خبر ندارم و اينجا تنها ماندم .
    ايشان گفت : حالا فكر مى كنى بيرون خيلى خبرهاى خوشى هست كه تو اينجا خودت را ناراحت مى كنى ؟
    گفتم : در عين حال عيبى ندارد.
    گفت : شما از جريان انفجار حزب مطلع شديد؟ در اينجا حرف آن دكتر را كه روز اول گفت در حزب انفجار اتفاق افتاده به خاطرم آمد، گفتم حزب منفجر شده ؟ چه اتفاقى افتاده است ؟
    گفتند: نه ، براى بعضى از دوستان ناراحت شدم . گفتم آقاى بهشتى چه شده است ؟ و نگران شدم .
    گفتند آقاى بهشتى هم مجروح شد. وقتى گفت مجروح شده بى اختيار گريه ام گرفت . و احمد آقا هم به ايشان كمك مى كرد.
    پرسيدم جراحت آقاى بهشتى در چه حدى



    است ؟ آقا مثل من يا بهتر يا بدتر از من است ؟ گفتند نه در همين حدودهاست .
    از ايشان خواستم تمام امكانات پزشكى كشور را براى نجات آقاى بهشتى بسيج كنند و گفتم مبادا از ايشان مراقبت نشود. بعد از ايشان پرسيدم كجا هستند. گفتند فلان بيمارستان و بالاخره مرا نگران كردند و رفتند.
    وقتى كه رفتند از يكى پرسيدم مساءله چگونه بود و جراحت آقاى بهشتى از كدام ناحيه است ؟ و احتمال دادم كه چيزى از من پنهان مى كنند كه يكى از بچه هاى دور و بر بنده وارد اطاق شد. يك چيزى از او پرسيدم كه حالا به خاطر ندارم چه بود. اما همين قدر يادم هست كه به اصطلاح يك دستى زدم ، او گفت بله همان اول تمام شد. و من فهميدم كه ايشان شهيد شدند. تا اين كه توضيحات و خصوصيات واقعه را بعدا فهميدم و آن روزى كه آقاى محمد رضا به عيادت من آمد، وقتى گفتند، محمد رضا بهشتى به عيادت من آمده ، من به علت اينكه به شدت منقلب شدم نمى توانستم حرف بزنم و خيلى حادثه برايم سخت و سنگين بود، حتى الان هم وقتى به خاطر مى آورم فكر مى كنم ضربه سختى خوردم .
    (62)




    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #67
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*





    در وجود او بدى و بد خواهى نبود.

    شخصيت مرحوم بهشتى دو جنبه دارد:
    يكى جنبه شخصيت آقاى بهشتى است و ديگر جنبه عاطفى اوست . ايشان واقعا براى دوستان نزديكش از لحاظ عاطفى خيلى محبوبيت داشت و در چارچوب خصوصياتش كه گفتم خيلى لطيف بود و در خصوصيات آن شهيد خشونت نبود، بدى و بدخواهى نبود، بى جهت عصبانى نمى شد و بى خودى كسى را نمى رنجاند. آن چهره گريها و موذى گريهايى كه انسان گاهى در بعضى از معاشران و دوستان مشاهده مى كند، اصلا در وجود او نبود و هيچ وقت خودش را بالاتر از اين حرفها نمى دانست و خودش را اسير اين چيزها نمى كرد. خدايش رحمت كند. خيلى حيف بود و واقعا
    شخصيت كم نظيرى بود.
    (63)
    خدا انشاء الله اين قربانى عزيز را كه در راه هدف هاى اسلام داده شد از امت اسلام قبول كند. (64)




    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #68
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*










    پایان


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد دوم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •