مرد داستان ما سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مرد داستان ما
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. #11
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    پيام پيروزي

    ميدان صبحگاه را با پرچمهاي رنگارنگ آذين بسته بودند. گردانها از هر سو مي‌آمدند و سرجاي خود قرار مي‌گرفتند . بعضي بلندبلند شعار مي‌دادند و بعضي ديگر، پاها را برزمين مي‌كشيدند و جلو مي‌آمدند .
    پسرك قد بلند نگاهي به دور و اطراف انداخت . يادقبل از عمليات افتاد . گردانها شاد و سرحال و آماده به جنگ از جلوي چشمانش دور نمي‌شد. حال همه گردانها نيمه پربودند . چهره خسته بود و گردو غبار عمليات برصورت همه نشسته بود. رو به پسرك صورت گرد پرسيد: «توجه كار مي‌كني؟»
    پسرك صورت گرد كه با تركه كوچكي، روي زمين را خطي خطي مي‌كرد، گفت: «نمي دانم .»پسرك قد بلند كنارش نشست و گفت : «اما خرمشهر هنوز آزاد نشده.»
    پسرك صورت گرد سرش را پايين انداخت و گفت:«من ديگر نمي‌توانم بمانم. خسته ام ، بريده ام، مي خواهم برگردم تهران. »
    يكي رفت پشت بلند گو . كمي صحبت كرد و از فرمانده تيپ خواست براي سخنراني بيايد. صداي صلوات از ميان جمعيت برخاست. پسرك قد بلند سرك كشيد. حاج احمد را ته صف ديد. دو عصا زير بغل داشت و لنگ لنگان پيش مي‌آمد. پايش توي گچ بود.
    جمعيت ساكت شد. حاج احمد شروع به صحبت كرد.از وضعيت جنگ گفت. از دشمن كه تا دروازه‌هاي خرمشهر، عقب نشسته واگر نيروهاي رزمنده يك گام ديگر بردارند، پشت دشمن را به خاك خواهد ماليد.
    پسرك قد بلند احساس كرد كه كف هر دو دستش خيس شده است. هيجان زده بود. حاج احمد فرياد كشيد: «اين شما و اين خونين شهر. من آزادي اين شهر را به شما مي‌سپارم . اگر توانستيد خونين شهر را از دشمن بگيريد، آخرين اميدپيروز آنان را از بين برده‌اند. »
    جمعيت نيم خيز شد. حاج احمد گفت:«از تهران كه آمديم، قول داديم، تا خونين شهر را ازاد نكنيم، برنگرديم، شما بايد خونين شهر را تبديل به خرمشهر كنيد. بچه‌ها ! فردا مي‌خواهم شما را روي تانكهاي سوخته دشمن ببينم. امشب شب حمله است. ما بايد تا دروازه‌هاي خرمشهر پيش بتازيم».
    جمعيت بي‌اختيار فرياد كشيد و پرچمها در اسمان به اهتراز درآمدند. همه شعار فتح خونين شهر را سرمي‌دادند.

    اذان ظهر را گفتند . صداي توپها و تانكها يك لحظه قطع نمي‌شد. نيروها از هر طرف به سوي شهر روان بودند. پسرك قد بلند از بس دويده بود. از نفس افتاده بود. يكدفعه تمام بيسيم‌ها به صدا درآمد.
    من احمد متوسليان به كليه واحدها خبر پيروزي را مي دهم . خرمشهربودند. موشكها از هر سو شليك مي‌شدند. تانكها يكي پس از ديگري به آتش كشيده مي‌شدند. دشمن در حال فرار بود.
    بسيجي ، خوشحال از پيروزي ، پرچم فتح را بر بالاي تانكهاي سوخته به اهتزاز درآورده اند . پسرك قد بلند دويد. تانكي شعله كشيدو منفجر شد. او لحظه‌اي سرخم كرد و گذاشت . پسرك صورت گرد، از طرف ديگر آمد. پرچم سه رنگ ايران تو دستش بود. رفت طرف تانكي كه برجكش پريده بود.پريد بالا.پسرك قد بلند دستش را دراز كرد. پسرك صورت گرد ، چوب پرچم را دراز كرد. پسرك قد بلند آن را گرفت و خود را بالاكشيد. آن ها توي شهر بودند. پسرك صورت گرد گفت:‌«نگاه من ، حاج احمد است!»
    پسرك قد بلند برگشت طرفي كه او نشان داده بود. ماشين جيپ كنار تانك ايستاد . حاج احمد با دوعصا پياده شد. با دست برجك تانك را نشان داد وبلند گفت : «اين تانك به احترام شما كلاهش را برداشته است!»
    خنديد. همه خنديدند. راديو مارش پيروزي سرمي داد خونين شهر ،دوباره خرمشهر شده بود.
    مرد داستان ما

  2. تشكر

    خراباتي (19-10-1389)

  3. #12
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    يادها و چهره‌ها
    واي بر ما، واي بر پاسدار ما، واي بر بسيج ما، اگر روزي برسد كه فقط پاسدار نظامي باشد. اگر اول پاسدار و بسيج عقيده باشيد در راهتان تزلزل و سستي ايجاد نمي‌شود. در هدفتان سست نمي ‌شويد. هميشه معتقد خواهيد بود، همان خدايي كه شما را به دنيا آورده، يكروز هم از دنيا خواهد برد.

    شهيد حاج ابراهيم همت
    در دوستي حاج احمد متوسليان و حاج همت رازي نهفته بود كه تا پس از ربوده شدن حاج احمد توسط صهيونيست‌ها برملا نشد. اين راز حرمت پنهاني بود كه حاج همت نسبت به حاج احمد قائل مي‌شد و اين حرمت فراتر از حد معمول ميان دو دوست و دو همرزم بود.
    از متن كتاب
    ما فرمانده گرداني كه بنشيند عقب و بخواهد هدايت كند نداريم. بايد جلو برويد اما در جاي مناسب، بايد رعايت اصولي بشود. از تجربيات بايد استفاده كنيم. دقت كنيد، روي خون بچه‌هاي مردم دقت كنيد…
    در ميدان نبرد خود را گم نكنيد. در آن لحظه كه آتش توپخانه و خمپاره‌هاي دشمن بر سر شما مي‌ريزد، به خدا پناه ببريد…
    شهيد حاج ابراهيم همت
    …ما از شهيد دادن نمي‌ترسيم، ولي از اين مي‌ترسيم كه خداي ناكرده روزي اين خونها به ناحق ريخته شود و ما خداي ناكرده، تزلزلي در راهمان و استقامتمان و در توانمان پيدا بشود، كه ان‌شاءا… اين نبايد باشد.
    شهيد حاج ابراهيم همت
    فرماندهان گردانها سعي كنند در تمام موارد، چه در برخورد، چه در نشست، چه در عمليات و چه در غير عمليات در درون و در قلب بسيجي‌ها جاي بگيرند.
    زماني كه همت وارد كردستان شد جوان سرزنده و بشاش و پرمايه‌اي بود كه به آستانه شكوفايي رسيده بود. وي در همان حال كه به مردم محروم منطقه خدمت مي‌كرد، در اثناي يك تحول روحي قرار داشت. كردستان فرصتي بود تا از خود دل بكند و راه ترقي را طي كند. در اين مسير سلامت نفس، سرآمد سرمايه‌هاي اخلاقي و انساني وي بود.
    از متن كتاب
    من خاك پاي بسيجي‌ها هم نمي‌شوم. اي كاش من يك بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‌شدم. شما بسيجيان شريف تجسمي از روحيه بالا و برتر يك انسان كامل هستيد و امام زمان(عج) همواره در كنار شما بسيجي‌هاست.
    شهيد حاج ابراهيم همت
    حقيقت اينست كه هرچه بگوييم خسته شديم، بريديم، اسلام دست از سر ما برنمي‌دارد. اينست كه ما بايد بمانيم و كاري كه مي‌خواهيم انجام بدهيم، بايد مشغول يك مطلب باشيد و آن عشق است. اگر عاشقانه با كار پيش بيايي، به طور قطع هيچوقت بريدن و عمل‌زدگي و خستگي برايت مفهوم پيدا نمي‌كند.
    پدر و مادر! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر كه آلوده‌اش شوم و خويش را گم و خاموش كنم.
    شهادت در قاموس اسلام، كاري ‌ترين ضربات را بر پيكر ظالم و جور و شرك و الحاد مي‌زند و خواهد زد.
    از متن وصيتنامه شهيد حاج ابراهيم همت
    ما هرچه داريم از شهدا داريم و انقلاب خونبار ما حاصل خون اين عزيزان است. جنگ در تمام تاريخ بشريت، چه در ليست استكبار و چه در جنگهاي اسلامي و صدراسلام و تمام غزواتي كه پيامبر شخصاً در آنها حضور داشت هميشه اين مشخص بوده كه جنگ حالت سكه چندرو دارد.
    شهيد حاج ابراهيم همت
    «وجدان، قاضي خوبي است. شبها بنشينيم اين وجدان را قاضي كنيم. امروز من كار خودم را كردم يا نكردم. وجدانتان به شما مي‌گويد چكار كنيد. نه بگوييد فرمانده لشكر، نه بگوييد فرمانده گردان، نه فرمانده تيپ. وجدانتان را قاضي كنيد، ببينيد آن وظيفه‌اي كه برعهده شما بوده انجام داده‌ايد يا نه…»
    شهيد حاج ابراهيم همت
    كارواني بوديم از سپاه مريوان، پاوه، همدان كه به قصد تشكيل تيپ (محمدرسول‌الله(ص)) عازم خوزستان شديم. عهد بستيم تا فتح جنگ و پيروزي نهايي و دادن آخرين قطرات خون خود، انقلاب و اسلام را ياري كنيم و جبهه را ترك نكنيم.
    فرازهايي از سخنان شهيد حاج همت
    به خداي يكتا پناه مي‌برم، از آن عزيز مقتدر مدد و استعانت مي‌جويم، تا باري را كه به شانه گرفته‌ام با سربلندي و سرافرازي به مقصد برسانم. تنها به ياد خدا باشيد، به او پناه ببريد و توكل به خدا داشته باشيد.
    با خداي خود پيمان بسته‌ام تا آخرين قطره خونم، در راه حفظ و حراست از اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاي كلمه‌الله و بسط فرهنگ اسلامي تلاش نمايم, به همين سبب سلاح بر شانه گرفته و به جبهه‌هاي خون و حماسه روي آورده‌ام.
    ملت ما ملت معجزه‌گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عج) وصل نمايد و در اين تلاش پي‌گير مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنين است.
    شهادت، زيباترين، بالنده‌ترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشن‌ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين ‌ترين و گويا‌ترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.
    كدام سپاهي در خارج دوره ديده است، هر چه دوره بود در همين جبهه‌هاي جنگ بود. در همين گردوخاك، كوه و دشت و گرماي سوزان و سرما بود. هر چه آموخت با خون بود. هر چه تجربه بود با خون بود.
    پدر و مادر! من زندگي را دوست دارم، ولي نه آنقدر كه آلوده‌اش شوم و خويش را گم و فراموش كنم. علي‌وار زيستن و علي‌وار شهيد شدن، حسين‌وار زيستن و حسين‌وار شهيد شدن را دوست مي‌دارم.
    شهيد حاج ابراهيم همت
    او انساني بود كه براي خدا كار مي‌كرد و بالاترين اعمال را داشت. شهيد حاج همت سخت ‌ترين كارها را در لشكر و جبهه شخصاً به عهده مي‌گرفت. مردي با ايمان و اخلاص بود، هركاري كه از آن سخت‌تر و دشوارتر نبود، حاج همت مردانه به عهده مي‌گرفت. خدا رحمت‌اش كند. كارهاي او حساب شده و بسيار قابل تمجيد و تكريم است.
    شهيد حجت‌الاسلام حاج شيخ فضل‌الله محلاتي
    مرد داستان ما

  4. تشكر

    خراباتي (19-10-1389)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •