مرد داستان ما سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مرد داستان ما
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    sham1 مرد داستان ما




    آن روزها خانه‌ي پدر احمد شده بود پاتوق بسيجيان لشگر. بسيجياني كه يا براي گرفتن خبرو يا دلداري به خانواده‌ي احمد به آن جا مي‌رفتند. آخرچندروزي مي‌شد كه از برگشتن نيروها از لبنان مي‌گذشت؛ نيروهايي كه با حمله‌ي اسراييلي‌ها به لبنان و مواضع نظاميان سوريه، به فرمان حضرت امام و با فرماندهي احمد، براي كمك به مردم سوريه و لبنان به آن كشور عزيمت كرده بودند، اما هنوز از احمد خبري نبود.
    واين خبر به گوش همه رسيده بود؛ احمد همه‌ي نيروها را تا پاي پلكان هواپيما بدرقه كرده بودوخود به همراه كاردارسفارت، عكاس خبرگزاري وراننده‌اش ، براي آخرين سركشي‌هاراهي سفارت ايران در بيروت شده بود. ظهر روز چهاردهم تير 1361، از اين كه به سفارت برسند، در يك ايستگاه پست ايست و بازرسي متوقف شدند. و عليرغم داشتن مصونيت ديپلماتيك ، توسط شبه نظاميان ماروني دستگيرشدند.
    آن موقع ها‌، همه به اين اميد بودند كه آنها به زودي آزاد مي‌شوند. اما از آن روز تا به حال تمام بسيجيان لشكر 27 محمد رسول الله (ص) و مردم ، چشم انتظار آزادي مرد داستان اما و دوستانش از چنگال رژيم اسراييل هستند.

    احمد در سال 1332 به دنياآمد؛ در محله‌اي امامزاده سيد اسماعيل خيابان مولوي تهران.
    پسري آرام و گوشه گير كه در سن چهارسالگي، خانواده‌اش متوجه ناراحتي قلبي او شدند و به ناچار تن به عمل جراحي قلب سپرد . در هفت سالگي ، پدرش او را در مدرسه‌ي مصطفوي ثبت نام كرد. اما از پدرش خواست كه علاوه بردرس، در مغازه‌ي او- قنادي متوسليان يزدي- واقع در بازار، به كار بپردازد.
    همزمان با پايان امتحانات كلاس سوم دبستان، لايحه‌ي كاپيتولاسيون به تصويب مجلس شاه رسيد.
    امام خميني (ره) نسبت به تصويب اين لايحه واكنش نشان داد. مردم هم به خيابان ها ريختندودراعتراض به اين لايحه، تظاهرات كردند. مزدوران شاه مردم را به گلوله بستند .به اين ترتيب احمد با نام امام خميني(ره) آشنا شد.
    بعداز پايان دبستان ، در كلاسهاي شبانه‌ي هنرستان اخباريون ثبت نام كرد. در سال 1351 و پس از پايان تحصيلات در رشته‌ي برق، در شركتي خصوصي مشغول به كار شد. او همچنان به فعاليت مخفيانه ادامه داد و با نحوه‌ي مبارزه‌اي مسلحانه هم آشنا شد. بعد از دوسال كار و فعاليت شبانه روزي به خدمت سربازي اعزام شد .پس از پايان دوره‌ي آموزشي ، با درجه گروهبان دومي و رسته فرمانده تانك به سرپل ذهاب – يكي از شهرهاي مرزي استان كرمانشاهان – اعزام شد.
    خدمت سربازي‌اش هم با فعاليت مخفيانه ادامه يافت و پس از آن به تهران بازگشت. در اين زمانه تصميم خود را گرفت و در اوايل سال 1357 به بهانه‌‌ي ماموريت ، به شهرستان خرم آباد عزيمت كرد تا در آنجا به فعاليت مخفيانه ادامه بدهد. مامورين شهرباني خرم آباد، متوجه حضور احمد و فعاليتش عليه رژيم شاه شدند، در روز پانزدهم شهريور 1357 در حالي كه مشغول تكثير اعلاميه عليه رژيم بود، دستگيرش كردند. او و دوتن از دوستانش متاهل و داراي زن و بچه هستند. پس مسئوليت كارها را به عهده گرفت تا جرم دوستانش سبكتر شود.
    به اين ترتيب ، مرد داستان ما به زندان افتاد و خود را آماده پذيرايي از شكنجه‌هاي ساواك كرد.
    پس از تحمل دو ماه شكنجه و عذاب، دست به اعتصاب غذا زد . ماموران به ناچار، او را به بند عمومي زندان منتقل كردند.
    با گسترش دامنه‌ي اعتراضات مردم عليه رژيم ، دولت نظامي ازهاري ، زندانيان سياسي را آزاد كرد، به اين ترتيب، احمدهم در هفتم آذر 1357 از زندان آزاد شد و به آغوش خانواده بازگشت.
    با پيروزي انقلاب، او به همراه ديگر همرزمانش ، به تشكيل كميته‌ي انقلاب اسلامي استان تهران همت گماشت. همزمان ، سپاه پاسداران هم در حال شكل‌گيري بود. احمد دوره‌ي سوم آموزش نظامي سپاه را در سعدآباد تهران گذراند. پس از پايان دوره، براي مقابله با شرارت‌هاي كمونيست‌ها و ملاكين ضدانقلاب به گنبد و تركمن صحرا اعزام شد، درگيري‌اي كه بعدها به «جنگ اول گنبد» معروف شد.
    وقتي به تهران برگشت ، تمام فكر و ذكر خود را مشغول سازمان دهي گردان‌هاي سپاه كرد. ضمن اينكه به گردان دوّم سپاه پيوست و پس از مدتي فرماندهي آن را بر عهده گرفت. كم كم غائله‌ي مخالفت‌هاي ضد انقلاب درباره كردستان باعث شدكه با 66 نفر از هم رزمانش به طور داوطلبانه به شهر بوكان از شهرهاي استان كردستان – عزيمت كند. او توانست شهرهاي كردستان را يكي پس از ديگري از وجود اشرار پاكسازي كند ؛ شهرهايي مانند بوكان، مهاباد، سقز و بانه .
    پس از پاكسازي شهر بانه، احمد و همرزمانش تصميم گرفتند آخرين سنگرهاي دشمن را در داخل از بين برده و حتي پاسگاههاي مرزي را هم به تصرف درآورند . درهمين زمان ، تشكيل «ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش » كه احمد از بانيان آن بود، موجي از اميدواري را در دل نيروهاي انقلاب زنده كرد . آمدن سرهنگ صياد شيرازي هم اميدواري‌ها را دو چندان كرد.
    در همين زمان، با ابتكار محّمد بروجردي و فرماندهان تحت امرش ا زجمله احمد ، طرح« سازمان پيشمردگان كرد » تدوين و به شورايعالي سپاه ارايه شد. با تصويب اين طرح و واگذاري مسئووليت آن به محمد بروجردي، احمد و ديگر مسؤولان سپاه توانستند عده‌ي زيادي از مردم مسلمان كرد منطقه را مسلح و عليه ضدانقلاب ساماندهي كنند.
    فتح سنندج اوج هنرنمايي احمد و همرزمانش د رمقابله با اشرار غرب كشور بود. در زمستان سال 1358 نيروهاي تحت فرماندهي احمد وارد پاره شدند و با حكم محمد بروجردي ، احمد به عنوان اولين فرمانده‌ي سپاه پاوه منصوب شد.
    در همين زمان ،‌ناصر كاظمي هم به عنوان فرماندار پاوه، وارد شهر شد. همكاري احمد و ناصر ، يكي از عوامل موُثر انهدام عوامل ضد انقلاب در شهر پاوه بود. كمي بعد ، به احمد ماُموريت داده شد تا شهر مريوان را هم از وجود ضد انقلاب پاك‌سازي كند. احمد با موفقيت اين عمليات را به پايان برد و خود مسوُوليت سپاه اين شهر را به عهده گرفت.
    با شروع سال 1360 و با فرماندهي احمد ، عمليات آزاد سازي ارتفاعات مهم نوار مرزي غرب مريوان از شمال تا جنوب آغار شد كه با موفقيت به پايان رسيد. در شامگاه يازدهم تيرماه 1360 ، احمد موفق به آزادسازي ارتفاعات قوچ‌سلطان شد كه نقطه الحاق خاك عراق به ايران بود.
    در همين سال و اواخر پاييز، احمد به همراه تني چند از فرماندهان به مكه مشرف شدند. در همان موقع، از طرف فرماندهي وقت سپاه مامور مي‌شود تا تيپي از بچه‌هاي بسيجي تشكيل داده و براي مقابله با عراقي‌ها به جبهه‌هاي جنوب برود. تشكيل چنين تيپي از آرزوهاي احمد بود و او بلافاصله دست به كار دست به كار گزينش افراد واجد شرايط شد. درنهايت ، به همراه حدود 120نفر از همرزمانش عازم جبهه‌هاي جنوب شد. با تلاش احمد در شب هفدهم بهمن 1360 ، خبر تشكيل تيپ 27 رسول الله (ص) به طور رسمي در قرارگاه كربلا اعلام شد .
    دوكوهه شد خانه‌ي بسيجاني كه براي جنگ عازم جبهه‌هاي شده بودند. او هم بلافاصله با همرزمانش ، طرح بزرگ‌ترين عمليات نظامي را تا آن زمان پي‌ريزي كرد. به دنبال آن ، حماسه بزرگ «فتح‌المبين » در شب اول فروردين 1361 آغاز شد.
    با هوشياري احمد، در اين عمليات ، غنايم و اسيران زيادي نصيب سپاه اسلام شد. بعد از آن كه درتهران مشغول طرح‌ريزي عمليات بزرگ ديگري به نام «الي بيت‌المقدس» بودند.
    مرحله او عمليات الي بيت‌المقدس‌، در شب جمعه دهم ارديبهشت 1361 آغاز شد و به اين ترتيب مراحل دوم و سوم اين عمليات هم با هدف نهايي آزادسازي خرمشهر به فاصله‌ي بيست روز پس از مرحله اول انجام شد. بلافاصله‌ي بعد ا زاين عمليات ،احمد براي ديدار از خانواده‌هاي شهدا ي اين عمليات عازم تهران شد. اين زمان مصادف شد با حمله نيروهاي اسراييلي به لبنان و مواضع نظاميان سوريه. احمد و همرزمانش براي كمك به مردم سوريه و لبنان آماده حركت به سوريه شدند......
    مرد داستان ما
    ویرایش توسط نرگس منتظر : 20-04-1389 در ساعت 02:43

  2. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  3.  

  4. #2
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    فرمانده بسيجي‌ها خورشيد كم كم از گوشه‌ي آسمان سرك مي‌كشيد و گلوله‌هاي خمپاره را كه دردشت مي‌تركيدند، تماشا مي‌كرد. بچه‌هاي بسيجي ، خسته ولي خوشحال ، در دشت بي‌انتها پراكنده بودند. بعضي شاد و خندان ، جست و خيزكنان ،‌از اين سو به آن سو مي‌دويدند . بعضي ديگر هم ،‌چفيه‌هاشان را گلوله كرده، زير سرگذاشته و چرت مي‌زدند.
    فرماندهان روي يك بلندي نشسته بودند و با دوربين به نيروهاي دشمن نگاه مي‌كردند. عراقي‌ها سراسيمه در حال فرار بودند.
    حسين ، فرمانده گردان ، در حالي كه دستش را سايبان چشم كرده بود، گفت : «كارشان تمام است، همه‌شان در حال فرارند.»
    برگشت ؛ نگاهي به بسيجي‌هاي خوشحال انداخت و لبخند تمام صورتش را پر كرد. ازدور ، جيپ فرماندهي ، گردو خاك‌كنان پيش مي‌آمد. تپه‌ها را دور مي‌زد و لحظه به لحظه نزديك‌تر مي‌شد. حسين رو به فرماندهان گفت: «حاج احمد هم آمد.»
    بسيجي‌ها بلند شدند و به آن طرف چشم دوختند . همه كنجكاو بودند. سعيد تا نام حاج احمد را شنيد ، دويد تو دشت و فرياد زنان گفت: «حاج احمد دارد مي‌آيد .... ماشين حاج احمد است!»
    به يكباره دشت منفجر شد، فريادها به آسمان رفت و بسيجي‌ها با خوشحالي به صدا درآمدند :‌«او بايد بيايد اين‌جا. حاج احمد فرمانده‌مان است.»
    -پس كو؟ كجا رفت!؟
    -از اين طرف نيامد . رفت پشت آن تپه‌ها.
    جمعيت ساكت شد. باد از حركت ايستاد و سعيد گل شقايق سرخ رنگ را ديد كه ساكت وساكن است. حسين دست تو موهاي پر از خاك خود كشيد و برگشت . چشم دوخت به نيروهاي دشمن كه حالا اصلاً ديده نمي‌شدند.
    بسيجي‌هاي به كار خود مشغول شدند. يكي كه صورت گرد بود و سربند سرخي روي پيشاني‌اش بسته بود، گفت:‌«حاج احمد بايد بيايد اينجا. چرا نيامد؟ مگر چه شد؟»
    نگاهي به دور و اطرافش انداخت. كسي متوجه او نبود. اين بار بلندتر گفت:« همه بايد برويم پيش فرمانده . برادر حسين مي‌تواند حاج احمد را بياورد اينجا. »
    سرها به طرف او چرخيد.
    - اگر او برود، حتماً حاج احمد حرفش را قبول مي‌كند. فقط بايد برادر حسين را راضي كنيم.
    بسيجي‌هاي لبخند زدند. به هم نگاه كردند، يا علي گفتند و بلند شدند.
    حسين همهمه‌ي جمعيت را شنيد . چشم از دوربين گرفت و به جمعيتي كه آرام آرام، از هرسو به طرفش مي‌آمدند ، نگاه كرد. متعجب مانده بود؛ يعني چه شده است!؟ بسيجي‌ها جلوي حسين ايستادند او روي بلندي بود و آنها كمي پايين‌تر ، چشم به چشم دوخته بودند. آرام از جايش بلند شد. خواست از آنها بپرسد كه چرا دور او جمع شده‌اند و در همين لحظه ، همان بسيجي صورت گرد از ميان جمعيت خاكي ‌پوش جلو آمد و گفت: «بچه‌ها مي‌پرسند چرا حاج احمد به اين جا نيامده ؟ مگر او فرمانده‌مان نيست ؟ مگر ما نمي‌خواهيم در صبح پيروزي فرمانده‌مان را ببينيم؟ همه مي‌گويند شما مي‌توانيد او را به ايجا بياوريد. ما از شما مي‌خواهيم اين كار را بكنيد.»
    جاي هيچ صحبتي نبود . نگاه بسيجي‌ها طوري بود كه انگار بردهان حسين قفل زده بودند . بند دوربين را باز كرد ، آن را به يكي داد و راه افتاد.
    خورشيد بالاآمده بود. حسين تپه‌ها را رد كرد و بعد از مدتي، حاج احمد را پيدا كرد. با يكي ديگر از فرماندهان، چشم به عدسي دوربين دوخته بودند وروي نقشه‌اي كه روي زمين پهن بود، نقاطي را به هم نشان مي‌دادند.
    حسين بلند گفت: «سلام!»
    حاج احمد روبرگرداند و وقتي حسين را ديد، دستي تكان داد وخنديد . حسين دوان دوان جلو رفت. حاج احمد او را در آ‎غوش گرفت وحسين احساس آرامش كرد. حاج احمد از وضعيت نبرد پرسيد. حسين همه چيز را شرح داد؛ حمله‌ي شبانه، درگيري با دشمن و بالاخره فراري دادن عراقي‌ها، دست آخر گفت:« حاجي، بچه‌ها مي‌گويند چرا شما به آن طرف نيامديد . همه گله كرده‌اندو مرا فرستاده‌اند دنبال تان.»
    حاج احمد مكث كرد. حسين مجال نداد و گفت:«برگشتنا از آن طرف بيا. همه منتظرند.»
    حاج احمد چيزي نگفت. رو برگرداند، از چشمي دوربين نگاه كرد و خط قرمز نقشه را پاك كرد و چند سانتي‌متر جلوتر ، خط سبزي كشيد. نقشه ، به دونيم تقسيم شده بود.
    كمي بعد، همگي سوار جبپ شدند و حركت كردند. بسيجي‌ها روي بلندي ايستاده بودند و نگاه مي‌كردند.
    سعيد فرياد كشيد:« آمدند ، آمدند. اين بار دارند به اين طرف مي‌آيند... حاضرم قسم بخورم كه خودشان هستند!»
    همه از روي بلندي پايين آمدند. جيپ كه نزديك‌تر شد، به طرفش دويدند. دورش را گرفتند و حاج احمد را با خوشحالي پياده كردند. حاج احمد سرش را پايين انداخته بود. شايد از روي بسيجي‌ها خجالت مي‌كشيد. بچه‌ها او را روي دست بلند كردند و شروع كردند به شعار دادن . فريادهاشان ، گوش را كر مي‌كرد؛ آخر فرمانده‌شان آمده بود.
    خوشيد در بالاي تپه‌ها ، حاج احمد و بسيجي‌هايش را در جايي ديد كه انتهاي خاك ايران بود. انگار از ديشب تا حالا اتفاقاتي افتاده بود! بايد خوب نگاه مي‌كرد.
    مرد داستان ما

  5. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  6. #3
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    فرمانده جديد سه نفري كنار جاده ايستاده بودند. تفنگ‌هاشان را حمايل شانه كرده و چشم به جاده‌ي خلوت و خاموش دوخته بودند.
    باد سردي مي‌ورزيد . ابرهاي تكه تكه به هم مي‌پيوستند و كم كم بزرگ مي‌شدند. رنگ ابرها تيره‌تر شده بود. انگار مي‌خواست باران ببارد.
    ماشيني از دور پيدا شد. وانت بود. پسرك قد بلند گفت: «نكند از ضد انقلاب باشد.»
    در همين حال ، نگاهش را به مردي كه كنارش ايستاده بود و لباس پلنگي به تن داشت ، دوخت. مرد سري تكان داد. ماشين نزديك‌تر شد. پسرك صورت گرد گفت: « اگر ضد انقلاب باشد ، كارمان ساخته است.»يك تيغه آفتاب ، از ميان ابرها تا شيشه جلوي ماشين كشيده شده بود و چشم‌ها را مي‌زد ماشين وانت ،‌سرعت كم كرد و جلوتر ايستاد . پسرك صورت گرد زير لب گفت: «يا ابولفضل ! تفنگ هم دارند.»
    دو نفر عقب وانت نشسته بودند ويكي هم جلو رانندگي مي‌كرد .ماشين عقب عقب آمد و جلوي پاي‌شان ايستاد . مرد لباس پلنگي آرام گفت: «‌طوري برخورد كنيد كه فكر كنند از خودشان هستيم . »
    آن دو نفر كه پشت وانت نشسته بودند، لباس كردي تن‌شان بود . يكي‌شان كه سبيل چخماقي داشت ،گقت: «سوار شويد ، شما هم كه از خودمان هستيد . »
    پسرك قد بلند به مرد لباس پلنگي نگاه كرد. مرد با اشاره سر گفت سوار شوند . پسرك صورت گرد مردد بود. مرد لباس پلنگي پريد بالا .آن دو هم معطل نكردند و سوار شدند.
    ماشين كه حركت كرد، باد سردي توي اتاقك عقب وانت پيچيد. پسرك صورت گرد يقه‌ي پالتوي نظامي‌اش را بالا داد و سرش را توي آن فرو برد ؛ مي‌ترسيد . مرد سبيل چخماقي بدجوري نگاهش مي‌كرد.
    درهمين حال پسرك قد بلند متوجه آن دو شد. براي اين كه كم‌تر خيره خيره نگاه‌شان كند و مشكوك نشوند، پرسيد : «كجا مي‌رويد؟ »
    مرد سبيل چخماقي گفت: «مريوان ، اما نه تا توي شهر.»
    پسرك قد بلند چهر‌ه‌اش را به نشانه‌ي نارضايتي تو هم كشيدو گفت : «‌پس تا خود شهر نمي‌رويد؟ »
    مرد سبيل چخماقي گفت:« ديگر نمي‌شود توي شهر هم رفت . شهر به دست آن‌ها افتاده؛‌چند روزي مي‌شود. از وقتي كه اين فرمانده جديدشان آمده ، آواره كوه و بيابان شده‌ايم.»
    پسرك صورت گرد ترسيد . سعي كرد به چشمان او نگاه نكند، پسرك قد بلند گفت:«من هم شنيده‌ام . اسمش هم ... » بعد من من كرد. مرد سبيل جخماقي گفت: «احمد ... به او مي‌گويد حاج احمد .»
    پسرك قدبلند به بهانه‌ي اين كه تفنگ روي شانه‌اش اذيت مي‌كند، آن را با دو دست گرفت و روي پاهايش گذاشت . بعد گفت : «من هم شنيده‌ام »
    آرام به مردلباس پلنگي نگاه كرد . مردچشم روي هم گذاشت و كمي مكث كرد. منظورش اين بود كه فعلاً صبركنند . پسرك صورت گرد در حالي كه صدايش مي‌لرزيد ، پرسيد:« حالا شما كجا هستيد؟»
    مرد سبيل چخماقي گفت: « رفته‌ايم توي دهات، آنجا هم مردم كمكمان نمي‌كنند. اين حاج احمد كاري كرده كه همه عليه ما باشند...» ودر حالي كه دستانش را دو ر هم حلقه مي‌كرد، گفت:‌«اگر دستم به او برسد، مي‌دانم چه بلايي سرش بياورم. با همين دستها خفه‌اش مي‌كنم.»
    مرد لباس پلنگي اسلحه‌اش را پايين آورد و دست روي ماشه برد. ماشين به سربالايي رسيد و سرعت كم كرد. مرد لباس پلنگي اشاره كرد:«حالا»
    به ناگاه هرسه از جا پريدند و سراسلحه‌هاشان را رو به آنها گرفتند . مرد سبيل چخماقي گيچ و حيران مانده بود. پسرك قد بلند گفت : «اگر تكان بخوريد،‌سوراخ سوراخ‌تان مي‌كنم.»
    بعد سرش را به طرف پنجره راننده برد و فرياد زد: «بايست»
    ماشين آرام ايستاد . مرد لباس پلنگي پايين پريد و راننده را از تو ماشين بيرون كشيد و بازرسي‌اش كرد. پسرقد بلند اسلحه‌ي دو نفري را كه پشت ماشين بودند، جمع كرد و رو به پسرك صورت گرد گفت: «‌تو رانندگي كن.»
    مرد لباس پلنگي سوار شد. ماشين آرام به راه افتاد . پسرك قد بلند با خنده گفت: «خوب داداش ،تعريف مي‌كردي !؟‌»
    مرد سبيل چخماقي سرش را پايين انداخت. پسرك قد بلند گفت:‌«گفتي اگر حاج احمد را ببيني ، چطوري خفه‌اش مي‌كني ؟‌»
    مرد سبيل چخماقي چيزي نگفت. پسرك ول كن نبود، ادامه داد:‌« پس بايد به عرض شما برسانم كه حاج احمد همين جا در خدمت شماست.»
    مرد سبيل چخماقي تند سرش را بالا آورد و او را نگاه كرد.حالا ديگر دست و پايش آشكارا مي‌لرزيد. پسرك به مرد لباس پلنگي اشاره كرد. حاج احمد به مرد سبيل چخماقي نگاه كرد. شلوارش خيس شده بود . مرد سبيل چخماقي رنگش پريده و انگار كه مرده بود.
    مرد داستان ما

  7. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  8. #4
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    ماموريت ويژه
    حاج احمد گفت:‌«امروز يك ماموريت ويژه داريم . بايد برويم سفارت امريكا.»
    مرد خنديد؛ خوشحال بود. حاج احمد گفت: «بايدخيلي مواظب باشي.»
    بعد پشت فرمان نشست و راه افتادند.
    خيابان هاي شهر شلوغ بود. ماشينها پشت سر هم ايستاده بودند و مرتب بوق مي‌زند. چترسياهي روآسمان شهر پهن شده بود و همه جا بوي دود مي‌داد.
    ماشين پيچيد تو خياباني كه سفارت آمريكا در آن قرار داشت. سفارت، با ديوارهاي كوتاه و درختان كاج، جلويشان بود. ماشين پيچيد جلوي در سفارت وايستاد . مردي با موهاي بلند و بور جلو آمد. حاج احمد برگه‌اي را نشان داد . مرد كناررفت، درها بازشد و ماشين حركت كرد.
    يكي از ساختمان آجري روبه رو بيرون آمد . سرخ موبود و هيكل چاقي داشت. مثل گاوچرانهاي آمريكايي ، هفت تيرش آويزان بود و دستانش را بازنگه داشته بود. مرد به زبان انگليسي چيزهايي گفت. حاج احمد گفت اگر زبان آلماني مي‌دانست ، بهتر مي‌توانستند با هم صحبت كنند.
    هرسه سوار ماشين شدند. آمدند توكوچه‌ي پشت سفارت . مرد خانه‌اي را نشان داد كه چند مامور جلوي آن ايستاده بودند. پياده شدند. درباز بود. حاج احمد آنها را كه ديد، زيرلب گفت:‌«يانكي‌ها!».
    مرد سرخ مومشكوك نگاه‌شان مي‌كرد و دستش روي ماشه‌اي اسلحه بود. داخل شد. مرد سرخ مو جلوي در آسانسور ايستاد. حاج احمد گفت: «همين جا كار را تمام مي‌كنيم. »
    آنكه با او آمده بود، سرش را تكان داد. در آسانسور باز شد . رفتند تو. چهار طرف آينه بود و حاج احمد خودش را ديد و پشت سر، باز خودش بود و همين طور تكرار مي‌شد. ياد درس «آينه‌ها» در فيزيك افتاد.
    مردآمريكايي توجه‌اش به هر دوي آنها بود. حاج احمد سرش را پايين انداخت و زيرچشمي به هفت تير نگاه كرد. ناگهان و در يك لحظه دست برد و اسلحه‌ي مرد آمريكايي را كشيد . مرد سرخ مو دست‌هايش را به علامت تسليم بالابرد . آسانسور ايستاد . حاج احمد سراسلحه را به طرفش گرفت و اشاره كرد تاحركت كند. مرد آمريكايي جلو افتاد و چند لحظه بعد، جلوي در اتاقي ايستاد . بعد در را باز كرد وهمگي رفتند تو. حاج احمد نگاهي به اتاق انداخت و برگشت. مرد آمريكايي جلوي‌شان ايستاد. به انگليسي، تندتند چيزهايي گفت؛ التماس مي‌كرد تا اسلحه‌اش را پس بدهند. حاج احمد هلش داد داخل اتاق و در را بست. بعد سريع حركت كردند.

    فرداي آن روز، از طرف سفارت آمريكا با وزارت امورخارجه تماس گرفتند . طي درخواست رسمي، خواستار پس گرفتن اسلحه شده بودند. به حاج احمد گفتند : «آمريكايي ها به اين چيزها خيلي اهميت مي‌دهند. براي شان خيلي بد است كه اسلحه وابسته نظامي سفارت را بگيرند و اين‌طور با او رفتار كنند. »
    حاج احمد خنديد و گفت:«روزي پوزه شان را به خاك مي‌ماليم.»
    او به انتظار آن روز بود.
    مرد داستان ما

  9. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  10. #5
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    بهترين دوست او
    پرچم‌هاي سبز و مشكي برسرخانه‌ها آويزان بود. از كنار رهگذران كه مي‌گذشتي ، مي‌توانستي زمزمه‌هايشان را بشنوي:«حيسنم واي،‌حسينم واي، حسينم .»
    محمد كنار ماشين آمد. حاج احمد گفت: «مواظل خودت باش.»
    محمد لبخند زد، حاج احمد گفت: «تواين ماه ما را عزادار نكني ، محمد.»
    محمد سوار شد. حاج احمد خواست چيزي بگويد كه محمد خنديد و رفت.
    هنوز ساعتي نگذشته بود كه ماشيني با سرعت پيچيد و جلوي ساختمان ترمز كرد . حاج احمد تا صداي محكم بسته شدن در ماشين را شنيد، دلش هري پايين ريخت. احساس بدي به او دست داد. چند لحظه بعد، يكي محكم در زد. حاج احمد آرام گفت : «بياتو.»
    چهره‌ي پسرك صورت گرد را كه ديد ، همه چيز دستگيرش شد. خداخدا مي‌كرد كه اشتباه كرده باشد.
    حاجي ، به ماشين...
    به ماشين چي؟
    پسرك مكثي كرد. انگار خجالت مي‌كشيد حرف بزند. سرش را پايين انداخت و گفت:«حاجي، به ماشين كمين زدند. محمد...»
    محمد طوري شده؟
    محمد را زدند.
    انگار خود حاج احمد به كمين دشمن افتاده بود و تير به قلب او خورده بود. حاج احمد درهم شكست ، خرد شد، سوخت و خاكستر شد. باور نمي‌كرد كه ديگر بهترين دوستش را نمي‌بيند. چهره‌ي محمد يك لحظه از او دور نمي‌شد. پسرك صورت گرد عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد. حاج احمد سرش را روي ميز گذاشت.

    عليرضا، عليرضا را پيدا كنيد. تنهابه او مي‌توان اميد داشت.
    وقتي او را پيدا كردند، كشان كشان تا مقره سپاه آوردند.
    عليرضا ، توي يك كاري بكن، حاج احمد در را به روي خودش بسته.
    همه مي‌دانستند كه حاج احمد چقدر عليرضا را دوست دارد. گاه به شوخي مي‌گفتند عليرضا نورچشمي حاج احمد است. حال همه چشم‌شان به نورچشمي حاج اجمد بود كه شايد بتواند كاري بكند.
    بغض گلوي عليرضا را گرفته بود. غم حاج احمد، غم او بود. خود را تا پشت در رساند. دست به دستگيره برد. در قفل بود. آرام سرش را به در چسباد و با صدايي بغض آلود گفت: «حاجي ، منم عليرضا»
    خوب گوش داد. صدايي نيامد. دوباره گفت:‌«حاجي، من عليرضا هستم. تو را به خدا در را باز كن.»
    چند لحظه بعد ، صداي هق هق گريه را از توي اتاق شنيد. نشست پشت در و التماس كرد. ولي در به رويش باز نشد.
    يك روز گذشت. انگار عليرضا روزه بود. هيچ چيز از گلويش پايين نمي‌رفت. آرام جلوي ساختمان قدم مي‌زد و نمي‌دانست چه بايد بكند.
    لااقل غذايي به حاج احمد برسان.
    اين پسرك صورت گرد گفت. فكري به خاطرش رسيدو بسته بيسكويتي برداشت و به بيسكويتي برداشت و به پشت در رفت و كاغذ روي بيسكويت را باز كرد و يك دانه از زير در رد كرد. التماس كرد:«حاجي ، خواهش مي‌كنم.»
    دو روز گذشت. همه نگران بودند. هيچ صدايي از توي اتاق بيرون نمي‌آمد،جز صداي هق هق گريه.
    عليرضا روي پله‌ها نشسته بود. ماتم زده بود ، هيچ كس نمي‌توانست با او صحبت كند. او هم مثل حاج احمد لب به چيزي نمي‌زد .
    سه روز گذشت . خورشيد از زير ابرها بيرون آمده بود. هر كس مشغول كار خودش بود. پسرك قد بلند از پله‌ها دوان دوان پايين آمده و با خنده گفت:‌« در باز شد... در اتاق باز است.»
    همه به سوي ساختمان دويدند ولي هيچ كدام از پله‌ها بالا نرفتند .همان جا ايستادند و را باز كردند. عليرضا آمد. آرام قدم بر مي‌داشت. پله‌ها را تا بالا رفت و وارد ساختمان شد. در اتاق باز بود. حاج احمد توي درگاه ايستاده بود. رنگ به رو نداشت. چشمانش سرخ سرخ بود. عليرضا خودش را در آغوش او انداخت. آمدند بيرون . عليرضا متوجه مورچه‌هايي شد كه بيسكويت را خرد كرده بودند ، به دهان گرفته بودند و با خود مي‌بردند.
    مرد داستان ما

  11. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  12. #6
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما




    فرمانده من حاج احمد است برف نم نم مي‌باريد . ماشين جان مي‌كند تا جلو برود. صداي آن به ناله‌ي كشداري تبديل شده بود. دور و اطراف تا چشم كار ، سپيدي بود.
    آن جا را نگاه كن!‌
    نگاه حاج احمد به تپه روبه رو كشيده شد. دو خرگوش سفيد رنگ رو به برف‌ها جست و خيز مي‌كردند. صداي ماشين را كه شنيدند، روي دو پا بلند شدند. سر برگرداندند و لحظه‌اي چشم به ماشين دوختند . بعد دويدند و در ميان برف‌ها گم شدند.
    جلوتر ، يكي كنار جاده ايستاده بود و ناگهباني مي‌داد . حاج احمد چشمش به او افتاد . از پشت شيشه‌ي بخار گرفته‌ي ماشين ، او را تار مي‌ديد. نزديك‌تر شدند. حاج احمد سرش را تكان داد و گفت:« اين ديگر چه وضعي است؟‌»
    پسرك به آن‌ها زل زده بود. لباس گشاد به تنش زار مي‌زد؛‌فانسقه‌اي كه شل و ول از هر طرف آويزان بود، جيب خشاب كه بسته شده بود و تفنگي كه روي شانه‌ي پسرك ، لوله‌اش رو به پايين بود. راه كه مي‌رفت ، لوله‌ي اسلحه روي برف‌ها خط مي‌انداخت و انگار كه ماري پيچ و تاب خورده و از آن جا گذشته بود.
    بايست ببينم ، اين اگر چه نيرويي است؟‌افتضاح است.
    ماشين ايستاد و زوزه‌اش قطع شد. حاج احمد تند پايين پريد. پسرك كه از سرما نوك دماغش سرخ سرخ شده بود و دست‌ها يش تو جيب پالتوي بلندش بود. به حاج احمد نگاه كرد . بي تفاوت بود . حاج احمد تند به طرفش رفت. فرياد كشيد :« اين چه وضع نگهباني دادن است ؟‌! چه كسي تو را اين جا فرستاده !»
    عصباني بودراننده پياده شد و به طرفشان دويد. پسرك هاج و واج مانده بود.
    اين چه وضع لباس پوشيدن است؟! چرا فانسقه‌ات آويزان است ؟ اصلاً چرا دستهايت توي جيب است. اگر همين الان يك گروه ضدانقلاب حمله كنند، چطور مي خواهي از خودت دفاع كني...
    پسرك بي‌اختيار ، دستهايش را از جيب درآورد . به حاج احمد خيره شده بود. باهربار نفس كشيدن ، صورتش توي بخار گم مي‌شد.
    تو مثلاً بسيجي هستي!؟
    بغضي توي گلوي پسرك گير كرده بود.
    بگوببينم ، فرمانده تو كيست كه تو را با اين وضع اين جا گذاشته، هان !؟
    لبهاي پسرك مي‌لرزيد و اشك در چشمانش جمع شده بود. گردن كشيد تو صورت حاج احمد و بغضش تركيد، فرياد زد:«سرمن داد مي‌كشي؟! تو سريك بسيجي فرياد مي‌كشي؟ هان؟ بگوببنيم ... بگو ببينم اسمت چيه؟» شروع كرد به اشك ريختن . گريه مجالش نمي‌داد.
    دعاكن پاي من به مريوان نرسد. واي به حالت اگر حاج احمد را ببينم... اگر بروم مريوان، مي‌روم پيش او ... به او مي‌گويم... مي‌گويم كه تو سر من فرياد كشيدي. آنوقت مي‌بيني كه با تو چه كار مي‌كند... روزگارت سياه است. بلايي برسرت بياورد كه هيچ وقت از ياد نبري.

    حاج احمد خشكش زده بود. پسرك فرياد دوباره كشيد: «فرمانده‌ي من حاج احمد است . آن وقت توبرسركسي كه فرمانده‌اش حاج احمد است، فرياد مي‌كشي؟ هان ....»
    حاج احمد قدم پيش گذاشت و يكدفعه پسرك بسيجي را تو بغل كشيد. اشك تمام صورتش را پوشانده بود. با التماس گفت:«غلط كردم برادرجان .تويك بسيجي هستي. تو يك قهرماني...»
    پسرك هنوز راضي نشده بود و زيرلب مي‌گفت: «بالاخره يك روز فرمانده‌ام را خواهيم ديد. آن وقت شكايت تو را پيش او خواهم كرد....»
    برف همچنان مي‌باريد.
    مرد داستان ما

  13. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  14. #7
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما






    مجروح جنگي مجتبي گفت: «‌سفره را بينداز كه از گرسنگي غش كردم .»
    بي‌آن‌كه به كسي توجه كند، سفره را از روي كمد برداشت و وسط اتاق پهن كرد. پسرك صورت گرد كه قابلمه را از روي چراغ برمي‌داشت ، گفت : «چه خبرته ، تو كه همين الان از مرخصي رسيده‌اي .»
    همه دور سفره نشسته بودند كه يكي حاج احمد با تو كار دارد ... زود بيا.
    پسرك قد بلند بود. مجتبي از چهره‌ي هراسان او فهميد كه اتفاق ناگواري افتاده است . تند برخاست و پرسيد:
    « كجاست؟ »
    پسرك قد بلند گفت : «تو بخش بيمارستان»
    مجتبي گفت : « خدا به خير بگذراند.»
    و راه افتاد
    در بخش را كه باز كرد ، حاج احمد را ديد . دستانش را از پشت به هم گره زده بود و قدم مي‌زد. آرام جلو رفت. حاج احمد تا او را ديد، فرياد كشيد : «كجا بودي ؟ »
    مجتبي من من‌كنان گفت:« داشتم غذا مي‌خوردم .»
    حاج احمد پرسيد : «كي از مرخصي برگشتي ؟»
    مجتبي گفت: « همين يك ساعت پيش .»
    حاج احمد پريد و يقه مجتبي را گرفت . مجتبي بي‌دفاع ماند.حاج احمد او را به دنبال خود كشيد و راه افتاد .
    مجتبي داشت خفه مي‌شد . هر چه فكر كرد، نمي‌فهميد چه اشتباهي از او سر زده . خواست كمي يقه‌اش را باز نگه دارد. چشمان حاج احمد چنان گرد شد و دست او را پس زد كه مجتبي از حركت ايستاد.
    رسيدند بالاي تخت مجروحي كه بي‌حال ،‌آنها را نگاه مي‌كرد . نوجوان بود و هنوز مويي روي صورتش نروييده بود. حاج احمد با اشاره به دست‌هاي مجروح پرسيد: « روي اين دست چيه ؟»
    لكه‌هاي سرخ ، جابه‌جا روي دست‌هاي مجروح به چشم مي‌خورد. مجتبي سربه زير انداخت و آرام گفت : «خون.»
    حاج احمد از مجروح پرسيد : « چند وقت است كه اين جا هستي ؟»
    مجروح كه جا خورده بود، گفت:‌« يك هفته.»
    حاج احمد گفت : « در اين يك هفته با تو چه طور برخورد كرده‌اند.؟»
    مجروح گفت: « هيچي . مرا روي اين تخت گذاشتند و به حال خود رها كردند.»

    حاج احمد گفت :« چه طور غذا مي‌خوري ؟»
    مجروح گفت:« با همين دست‌هايم.»
    و خيره ماند به لكه‌هاي خون كه به سياهي مي‌زد. حاج احمد پرسيد : « گفتي كه دستهايت را بشويند؟»
    مجروح گفت:« بله گفتم . ولي كسي به حرف‌هايم گوش نكرد.»
    مجتبي به ديوار تكيه داده بود. حاج احمد سرش داد زد :
    « مگر من روز اول كه تو را به اين جا فرستادم ، نگفتم كه چه مسووليتي داري؟ مگر نگفتم با مجروحين چه چه طور برخورد كنيد؟‌مگر آن‌ها را به شما نسپردم ؟ مگر...»
    مجتبي ،حاجي احمد را ديد كه روي ميز دنبال چيزي مي‌گردد. برگشت و خواست پاورچين از اتاق بيرون برود.
    حاج احمد چنگال را ديد و دستش به طرف آن رفت. مجتبي همين كه خواست از اتاق بزند. بيرون، چنگال را ديد كه در هوا به طرفش مي‌ايد و جا خالي داد و چنگال كنار صورتش توي ديوار فرو رفت. مجتبي پا به فرار گذاشت.
    چند ساعتي بود كه خودش را تو اتاق حبس كرده بود. مي‌ترسيد از اتاق بيرون برود . گوشه‌ي اتاق كز كرده بود و ناخن‌هايش را مي‌جويد.
    يكي آمد تو. مجتبي سر بالاآورد پسرك قد بلند بود. گفت: « حاجي با تو كار دارد ، بيا. »
    مجتبي مردد بود. پسرك قد بلند گفت: « بلند سو، نترس ، چيزي نمي‌شود.»
    برخاست ، ولي توان راه رفتن نداشت. آرام جلوي اتاق حاج احمد ايستاده . در زد و رفت تو . حاج احمد وسط اتاق ايستاده بود. چشم‌هايش سرخ سرخ شده بود. تا مجتبي را ديد ، بلند گفت: «‌فهميدي چه كردي ؟ تو به يك بسيجي توهين كرده‌اي ، و مي‌فهمي يا نه؟ »
    مجتبي آرام گفت:‌«‌ولي حاجي ،‌من تازه از مرخصي آمده بودم .»
    دست‌هاي حاج احمد مي‌لرزيد . بلندگفت: « ولي تا از مرخصي برگشتي ، رفتي سر وقت سفره . چرا به مجروحين بيمارستان سري نزدي ؟ مگر تو مسوول بيمارستان نيستي ؟»
    صدايش پايين آمد و آرام ادامه داد:‌« برادر،‌تومي‌داني كه آن بسيجي امانت جبهه‌هاست ؟ مادرش با صدها اميد او را روانه كرده ....»
    حاج احمد بغض‌اش تركيد و زد زير گريه . هق هق گريه‌اش ، قلب مجتبي را هم شكست. هر دو وسط اتاق روي زمين نشستند و آرام در آغوش هم گريستند.
    مرد داستان ما

  15. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  16. #8
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما








    همه با هم


    پسرك قد بلند گفت : « خسته شدم.» پسرك صورت گرد در حالي كه هن هن كنان ، وسط صف مي‌دويد ، گفت : « شايد الان ديگر تمام شود.»
    هوا دم كرده بود و نفس‌ها ، سنگين بالا مي‌آمد . صف نيروها ، چهارمين دور زمين صبحگاه را طي كرده بود. تمام نيروهاي تيپ ، در حالي كه عرق سر ت پاشان را خيس كرده بود. دنبال هم مي‌دويدند.
    حاج احمد كنار ستون جمعيت بود. سر بالا گرفته بود و محكم پا بر زمين مي‌كوبيد. از چهره‌اش نمي‌شد فهميد كه چه مي‌خواهد بكند. آيا اين آخرين دور خواهد بود.؟ پسرك صورت گرد دوباره گفت : «‌كاش تمام مي ‌شد»
    پسرك قد بلند چيزي نگفت . پسرك صورت گرد ادامه داد : « او امروز به هيچ كس رحم نمي‌كند . نگاه كن ، حاج همت هم جلو است. كنار او هم حسين ، فرمانده گردان‌مان مي‌دود . امروز همه هستند.»
    پاها همچنان ، هماهنگ برزمين كوبيده مي‌شد. نيروها از بس دويده بودند، سينه‌ها مي‌‌سوخت و پاها توان رفتن نداشت .
    دور ششم هم طي شد. عرق، از زير چانه‌ها چكه مي‌كرد ولي حاج احمد خيال ايستادن نداشت . صداي نفس‌ها بلندتر شده بود.
    بالاخره ستون ايستاد. اما درست در انتهاي زمين صبحگاه كه از آب روي زمين جمع شده بود و گل‌هاي ته‌نشين شده بودند . چند قورباغه ، از روي جدول حاشيه زمين، به جمعيت خسته نگاه كردند و از عصبانيت صداي قورقورشان بلند بود.
    همه بايد محكم و استوار باشيم. ما داريم به جنگ مي‌رويم، جنگ.
    حاج احمد ، اين را گفت. پسرك قد بلند گفت:«من كه ديگر نا ندارم.»
    پسرك صورت گرد جمله‌ي او را كامل كرد: «امروز همه‌مان از خستگي مي‌ميريم.»
    حاج احمد گفت: «درجنگ بايد آمادگي هركاري را داشته باشيم .گاه بايد يك كيلومتر در ميان گل ولاي سينه خيز برويد . بايد از الان آماده شويد.»
    پسرك قد بلند گوش‌هايش تيز شد. پسرك صورت گرد گفت:«خدا به خيركند، امروز، تاپدرمان را درنياورد، ول‌كن نيست.»
    حاج احمد گفت:‌« همه بايد از توي اين آب سينه خيز بروند. »
    پسرك قد بلند از دهانش پريد:«يا حضرت عباس!»
    پسرك صورت گردگفت: «او فقط بلد است دستور بدهد. اگر راست مي‌گويد، اول خودش بگذرد. شرط مي‌بندم كه به فرماندهان ديگر هم نگويد سينه خيز بروند. فقط ما بيچاره‌ها هستيم كه...»
    توي جمعيت و لوله افتاد. همه به آب و گلهاي ته نشين شده نگاه مي‌كردند و با هم پچ پچ مي‌كردند. باورشان نمي‌شد كه بايد از ميان گل و لاي سينه خيز بروند.
    حسين ، بلند شو.
    دهان پسرك قد بلند از تعجب باز ماند. گفت: «فرمانده گردان ما؟»
    پسرك صورت گرد گفت: «تو چقدر خوش خيال هستي . او را بالاي سرما مي‌گذارد تاهيچ كس از زيركار درنرود.»
    جمعيت ساكت بود. حاج احمد گفت: «از همين جا سينه خيز برو. »
    حسين روي زمين درازكش شد . آرام سينه خيز رفت.
    وقني لباسش خيس شد، سرعت گرفت و تند رفت.

    حاج احمد گفت : «همت ، بلند شود.»
    حاج همت برخاست. پسرك صورت گرد با تعجب گفت: «من نمي‌دانم، او با همت اين كار را نمي‌كند...»
    حاج احمد گفت : «سينه خيز برو.»
    پسرك صورت گرد حرفش را بريد. حاج همت روي زمين دراز كشيد و جلو رفت. حاج احمد رو به جمعيت ايستاد . نسيم خنكي از سمت شرق وزيد. گفت: «همه بايد اين كار را بكنيم. اگر درعمليات گيرافتاديم، بايد بتوانيم...»
    پسرك صورت گرد پوزخندي زد و گفت:‌«همه بايد اين كار را بكنند به غير از خودش!»
    حاج احمد قاطعانه گفت: «هيچ كس نبايد از زيركار در برود.»
    بعد خودش روي زمين خوابيد. جمعيت متعجب نگاه كرد. سينه خيز جلورفت. آب زلال گل‌آلود شد. كمي بعد در حالي كه تمام بدنش خيس شده بود، از آن سو برخاست، نيروها آرام قدم جلو گذاشتند . پسرك صورت گرد توي موج جمعيت قرار گرفته بود. همه روي زمين خوابيدند . او حيران بود .همه سينه خيز مي‌رفتند . او هم ناچار همراه‌شان جلورفت. پسرك قد بلند گفت: «همه بايد جلو برويم.»
    پسرك صورت گرد لبخندي زد و گفت :‍«همه با هم»
    مرد داستان ما

  17. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  18. #9
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما





    ما گم شده‌ايم !
    غروب آفتاب بود حاج احمد، محسن را به كناري برد و در آغوشش كشيد . آرام در گوش او زمزمه مرد: «امشب چشم اميد همه‌ي ما به شماست.»
    محسن چيزي نگفت . حاج احمد هر دو شانه‌ي او را گرفت و چشم در چشمش دوخت. در چهره‌ي او، يك دنيا اميد مي ديد. گفت :‌«برويد تابالاي سرشان . اگر شما همزمان با شروع عمليات اين 97 قبضه توپ را از كار بيندازيد، ما حتماً پيروز مي‌شويم. »
    محسن راه افتاد . احمد پشت سرش گفت : « يا علي، خدا به همراهتان .»
    گردان حبيب بن مظاهر حركت كرد. حاج احمد تا آنجا كه مي توانست ببيند ، رفتن ستون نيروها را نگاه كرد. گردان در آن دورها به سوي خورشيد مي‌رفت، او روبرگرداند و برگشت. امشب كار زيادي داشت.
    شب. سنگر فرماندهي عمليات، ساكت و آرام بود. گاه گاه آن قدر آران صحبت مي‌كردند كه بايد خوب گوش مي دادي تا بتواني صداي شان را بشنوي.
    ما داريم به خط دشمن نزديك مي‌شويم.
    از ميدان مين رد كرديم. خوب پيش مي‌رويم…

    حاج احمد- حاج احمد
    گوشها تيز شد . حاج احمد گوشي را از دست بيسيم چي قاپيد.
    به گوش هستم ، بگو.
    محسن بود . صدايش قلب همه را لرزاند و از جا كند.
    حاجي ، ما راه را گم كرده‌ايم . الان نمي‌دانيم كجا هستيم.
    حاج احمد درجا خشكش زد.
    يعني چه گم شديد؟ الان كجا هستيد؟
    ما توپخانه دشمن را گم كرده ايم. تپه‌ها همه مثل هم هستند.
    حاج احمد ماند كه چه بگويد . چه بايد مي‌كرد؟
    حاجي – از قرارگاه فرماندهي كار دارند.
    گوشي آن يكي بيسيم را گرفت . پرسيدند گرداني كه براي تصرف توپخانه دشمن رفته بود، گفت: «انشاء الله موفق مي‌شوند. »
    برگشت و دوباره با محسن تماس گرفت. باز هم سردرگم بودند به ساعتش نگاه كرد. چيزي به آغاز عمليات نمانده بود. تعداد توپها به يادش آمد؛ 97 قبضه بود. بايد راهي پيدا مي‌كرد. چقدر خوب مي شد مي توانست پرواز كند. اگر بال داشت ، يك تنه به توپهاي دشمن حمله مي‌برد. اما حالا….
    حاجي ، باز هم از قرارگاه با شما كاردارند.
    مي‌پرسيدند گردان حبيب بن مظاهر چه كرده است و او جواب قبلي را داد. همه نگران بودند.
    برخاست . چشمهاي نگران ، نگاهش مي‌كردند . به راه افتاد. بسيم چي‌اش پرسيد:«حاجي، كجا؟»
    حاج احمد بي‌انكه روبرگرداند، گفت:«برمي‌گردم»
    از سنگر بيرون زد . هواصاف بود و نسيم خنكي صورتش را نوازش مي داد . همه جا ساكت بود. يك لحظه از ذهنش گذشت كه اگر توپخانه تصرف نشود، همه جا تبديل به جهنم مي‌شود. دست در جيب ، شروع به قدم زدن كرد. دلش شكسته بود. اي كاش هرگز اين لحظات را نمي ديد.
    خدايا، دلت مي‌خواهد كه فردا آب اين رودخانه از خون بسيجي‌ها رنگين شود؟ خدايا! مگر نمي داني كه در قلب من جاري داري؟ خدايا، اگر شكستگي بسيجي‌هايت را نمي‌خواهي ، خودت گره كارمان را بازكن.
    درهمين حال، خودش را جلوي سنگر فرماندهي ديد. با كف هر دودست، صورتش را پاك كرد وتوي سنگررفت.
    هنوز روي زمين ننشتسته بود كه صدا از توي بيسيم بلند شد.
    حاج احمد … حاج احمد .
    صداي محسن را شناخت. تندگوشي بيسيم را گرفت.
    هان ، محسن چه خبر؟ الان كجا هستيد؟
    حاجي ، پيدا كرديم، حالا بالاي سرشان هستيم. من دارم همه شان را مي‌بينم، هر 97 تا را.
    خوشحالي در قلب همه جا باز كرد. حاج احمد نمي دانست بخندد و يا گريه كند. سربالاآورد و آرام گفت:
    «ازاحمد به محسن . يا زهرا، يا زهرا، يا زهرا. محسن به پيش.»
    و بي‌انكه روبرگرداند، به بيسيم‌چي گفت: «به قرارگاه بگو كه بچه‌هاي كه بچه‌هاي ما رسيدند. بگو ماكار خودمان را شروع كرديم.»
    از دور صداي شيك توپها مي‌آمد كه يكي يكي خاموش مي‌شدند. نبردي ديگر آغاز شده بود.
    مرد داستان ما

  19. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

  20. #10
    عضو ماندگار
    محب الحسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    قضای حاجات
    نوشته : 661      تشکر : 2,047
    1,144 در 435 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الحسین آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : مرد داستان ما






    فرمانده درمانده
    صدها منور، آسمان را چون روز روشن كرده بودند و صداي توپها و تانكها يك لحظه هم قطع نمي‌شد. دود باروت فضا را پركرده بود و سينه ها را مي‌سوزاند . جنگ بود ديگر.
    بيسيم‌چي‌ها حاج احمد را دوره كرده بودند. از هر بيسيم صدايي شنيده مي‌شد. فرماندهان گردانها با هم صحبت مي‌كردند. از هم كمك مي‌خواستند و گاه فرماندهان بالاتر، دستوري را مخابره مي‌كردند. حاج احمد يك لحظه آرام و قرارنداشت . بيسيم‌چي ها از هرطرف چيزي مي‌گفتند.
    - حاجي ، فرمانده گردان سلمان پشت خط است.
    - گردان حبيب به ميدان مين رسيده ونتوانسته از آن بگذرد .
    حاج احمد باهركدام صحبت مي كرد، فرماني مي‌داد. دشمن لحظه به لحظه عقب مي‌نشست.
    عراقي ها را از جاده اهواز خرمشهر عقب رانده بودند و حالا در مرز مي جنگيدند. تنها مانده بودو خونين شهر تا آزاد شود و دوباره خرمشهر نام بگيرد.
    بسيم‌جي قدبلند هيجان زده فرياد كشيد: «حاجي ، صداي فرمانده تيپ شان است كه دارد پيام مي دهد. »
    همه ساكت شدند. صداي فرمانده‌گردان پشت بيسيم‌ها در هم شده بود. ولي صداي عربي از ميان بقيه صداها مشخص بود. چيزهايي مي‌گفت كه كسي سردر نمي‌آورد. همه نگاه‌شان به بسيم ‌چي قد بلند بود.
    مي‌گويد وضع مان خراب است. تقاضاي كمك مي كند.
    حاج احمد مشكوك پرسيد: «پس چرا به رمز صحبت نمي‌كند. »
    بيسيم‌چي گفت:«هول كرده. به رمز صحبت كردن وقت مي برد . بيچاره بدجوري ترسيده.»
    دوباره صداها اوج گرفت . حاج احمد پرسيد: « مي‌تواني با او صحبت كني؟ طوري كه متوجه نشود غريبه هستي.»
    بسيم‌چي گفت : «تا وقتي به رمز صحبت نكند، بله.»
    حاج احمد گفت: «برو رو خط او . الهي به اميد تو»
    بسيم‌چي قد بلندشروع به صحبت كرد . عربي چيزهايي گفت كه هيچ كدام از آن چيزي سرد در نمي‌آوردند.
    مي گويد محاصره شده‌ايم. تماسش با قرارگاه قطع شده. من خودم را به جاي قرارگاه جا زدم. گفتم قرارگاه سقوط كرده.حاج احمد گفت: «بپرس كجاهستي ؟»
    بسيم‌چي ، چيزهايي گفت و رو كرد به حاج احمد.:
    جايي را كه‌مي‌گويد كه بايد نقشه‌هاي خودشان را داشته باشيم. تا پيدايش بكنيم. اسم رمز روي نقشه‌ي آنهاست.
    حاج احمد برخاست . گفت: «بگو يك منور قرمز بزند. هروقت من گفتم.»

    ايستاد و دور و اطراف را به دقت نگاه كرد و گفت«حالا»
    خوب نگاه كرد، در ميان صدها متور مهتابي رنگ ، نقطه‌اي پررنگ قرمزي به آسمان رفت و بعد از چند لحظه سقوط كرد. حاج احمد گفت: «بگو بيايد سمت شرق. بگو ما داريم به كمك تو مي‌آييم. »
    و ادامه داد: «بيسيم هايتان را كول كنيد و راه بيفتيد. مي‌رويم جلو. »
    بوي دودو باروت فضا را پركرده بود. مه سفيد رنگي تمام منطقه را پوشانده بود . حاج احمد و بيسيم‌چي‌هايش،پرده‌ي سفيدي كه همه جا را پوشانده بود. مي دريدند و جلو مي رفتند.
    به جايي رسيدند كه حاح احمد بااشاره دست گفت بايستند. بيسيم‌چي قد بلند جلو آمد. حاج احمد انداخت. به ناگاه ، نور سبزي مردمك چشمانش ديد. لبخند زد و گفت:«به هم رسيديم!»
    جلوتر رفتند چند سياهي در آن دورها ديده مي‌شد. حاج احمد گفت:«بپرس بين خودشان هستند.»
    بيسيم‌چي ، بلند و به عربي فرياد كشيد . صدايي از رو به رو آمد. بيسيم‌چي خوشحال گفت: «همان ها هستند»
    حاج احمد گفت: «اماده باشيد.»
    چندقدم جلوتر، چشمان فرمانده عراقي از حدقه بيرون زد. او شكست خورده بود.
    مرد داستان ما

  21. تشكرها 2

    نرگس منتظر (24-01-1390), خراباتي (19-10-1389)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •