*^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*
صفحه 2 از 7 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 70
  1. #11
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    مادر اين جا اعتقاد عميق دينى و آن رهبر عظيم را كم داريم !
    حقيقتا بسيارى از سياستمداران ، از اين كه ملتها بتوانند بدون اتكاى به سلاح ، فقط با حضور خودشان ، با جسم خودشان ، با فرياد خودشان و با اظهار وجود خودشان ، يك واقعيت سياسى را دگرگون كنند و يك حادثه سياسى به وجود بياورند، ماءيوس بودند. جند سال قبل از اين - شايد پنج يا شش سال پيش - در سفرى كه من به آفريقا - كشورهاى خط مقدم مبارزه ى با نژادپرستى در آفريقاى جنوبى - داشتم ، با چند نفر از سران و سياستمداران و چهره هاى معروف سياسى و مردمى آن منطقه ، گفتگو كردم . با يكى از برجسته ترين سياستمداران آفريقا و چهره هاى مردمى ، اين مطلب را در ميان گذاشتم و گفتم ، راه علاج اين منطقه و نابودى اين رژيم ظالم زورگوى آفريقاى جنوبى - كه وضعش در آن روز از امروز خيلى سخت تر بود؛ به خاطر آن شخصى كه آن روز در آن كشور بر سر كار بود - اين است كه اكثريت مردم ، همان تجربه يى را كه ملت ايران عمل كردند، اعمال كنند.
    اكثريت قاطع مردم آنجا، بوميتن سياه پوستند. حكام معتقد به نژادپرستى و حاكميت سفيدپوستان ، يك اقليت كوچكند. حتى سفيد پوستانى در آن جا هستند كه با سياه پوستان همفكر و هم عقيده اند؛ اما آن حكومت جائر، همچنان مى تاخت و مى راند كه هنوز هم تقريبا همانطور است . من گفتم اين مردم ، براى اين مبارزه اساسى ، سلاح نمى خواهند؛ فقط حضور آنها در خيابانها لازم است كه بيرون بيايند. ملت - به معناى ملت -نشان بدهد كه با آن نظام ظالم تبعيضگر ضد همه ى حقايق بشرى و حقوق بين المللى مخالف است . گفتم در ايران اين حادثه اتفاق افتاد و فقط ملت به خيابانها آمدند. البته مردم مقاومت كردند، كشته شدند، عزيزانشان را از دست دادند، جانشان را فدا كردند؛ اما خسته نشدند. اين ، خصوصيت حضور عظيم مردمى است كه هر مقصودى با آن برآورده مى شود. البته دير و زود دارد، هدفها فرق مى كند، بعضى زودتر و بعضى ديرتر قابل تحقق است ، بعضى با مشكلات بيشتر همراه است ؛ بسته به اين است كه اين ملت ، خسته نشوند.
    آن سياستمدار انقلابى مردمى بزرگ - كه كسانى كه آن چهره را مى شناسند، همه او را قبول دارند و مرد مجربى هم هست - تصديق كرد و گفت : درست است ، اين تجربه كاملا عملى است ؛ منتها ما در اينجا، آن عامل برانگيزاننده و متحدكننده ى ملت شما- يعنى اعتقاد عميق دينى و آن رهبرى عظيم - را كم داريم ؛ راست هم مى گفت .
    (11)


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #12
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    شما ماه را ديديد؟ كجا بود؟
    اول ماه ، براى انسان چگونه ثابت مى شود؟ در اين خصوص ، چند راه ذكر كرده اند: يكى رويت است . البته به شرط اين كه جاى ماه را بدانيد و وارد باشيد؛ يك مقدار آشنايى لازم دارد.
    يكى از علماى تهران - كه خداوند رحمتش كند - مى گفت : روى پشت بام مدرسه ى بزرگ آخوند در نجف ، روز آخر ماه رمضان طلبه ها استهلال مى كردند. مرد مسنى هم نشسته بود و بساط افطارش را پهن كرده بود؛ ولى او استهلال نمى كرد. طلبه هاى جوان يك طرف ايستاده بودند و به گوشه يى نگاه مى كردند؛ بعد هم ماه را ديدند و به همديگر نشان دادند. وقتى كه خواستند از پشت بام پايين بروند، از كنار آن مرد مسن عبور كردند. يكى گفت : كه - مثلا - آشيخ محمد! تو نيامدى استهلال بكنى ؟ گفت : شما ماه را ديديد؟ گفتند: بله گفت : كجا بود؟ گفتند: آن جا. پيرمرد سرى تكان داد و گفت : حالا آن طرف را نگاه كنيد. وقتى كه طلبه ها نگاه كردند ديدند كه ماه آن جاست ! جالب است كه هم نيم ساعت خودشان را سرگرم كرده بودند، چيزى هم كه ديده بودند، به همديگر هم نشان داده بودند و باورشان هم آمده بود كه ماه خيلى بلند و خوب و روشن و بى غبارى را ديده اند!
    (12)




    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #13
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    صلح امام حسن عليه السلام ، سرنوشت ساز و بى نظير
    دوران امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) و حادثه صلح آن بزرگوار با معاويه ، يا آن چيزى كه به نام صلح ناميده شد، حادثه ى سرنوشت ساز و بى نظيرى در كل روند انقلاب اسلامى صدر اول بود. ديگر ما نظير اين حادثه را نداشتيم . توضيح كوتاهى راجع به اين جمله عرض كنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم . انقلاب اسلام ، يعنى تفكر اسلام و امانتى كه خداى متعال به نام اسلام براى مردم فرستاد، در دوره ى اول ، يك نهضت و يك حركت بود و در غالب يك مبارزه و يك نهضت عظيم انقلابى ، خودش را نشان داد و آن در هنگامى بود كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم )، اين فكر را در مكه اعلام كردند و دشمنان تفكر توحيد و اسلام ، در مقابل آن صف آرايى نمودند؛ براى اين كه نگذارند اين فكر پيش برود. پيامبر، با نيرو گرفتن از عناصر مؤ من ، اين نهضت را سازماندهى كرد و يك مبارزه ى بسيار هوشمندانه و قوى و پيشرو را در مكه به وجود آورد. اين نهضت و مبارزه ، سيزده سال طول كشيد. اين ، دوره ى اول بود. بعد از سيزده سال ، با تعليمات پيامبر، با شعارهايى . كه داد، با سازماندهى يى كه كرد، با فداكارى يى كه شد، با مجموع عواملى كه وجود داشت ، اين تفكر، يك حكومت و يك نظام شد و به يك نظام سياسى و نظام زندگى يك امت تبديل گرديد و آن هنگامى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه تشريف آوردند و آن جا را پايگاه خودشان قرار دادند و حكومت اسلامى را در آن جا گستراندند و اسلام از شكل يك نهضت ، به شكل يك حكومت تبديل شد. اين ، دوره ى دوم بود.
    اين روند، در ده سالى كه نبى اكرم (ص ) حيات داشتند و بعد از ايشان ، در دوران خلفاى چهار گانه و سپس تا زمان امام مجتبى (عليه والصلاة و السلام )و خلافت آن بزرگوار- كه تقريبا شش ماه طول كشيد- ادامه پيدا كرد و اسلام به شكل حكومت ، ظاهر شد. همه چيز، شكل يك نظام اجتماعى را هم داشت ؛ يعنى حكومت و ارتش و كار سياسى و كار فرهنگى و كار قضايى و تنظيم روابط اقتصادى مردم را هم داشت و قابل بود كه گسترش ‍ پيدا كند و اگر به همان شكل پيش مى رفت ، تمام روى زمين را هم مى گرفت ؛ يعنى اسلام نشان داد كه اين قابليت را هم دارد.
    اوج قدرت يك جريان مخالف در زمان امام حسن (ع )
    در دوران امام حسن عليه السلام ، جريان مخالفى آن چنان رشد كرد كه توانست به صورت يك مانع ظاهر بشود. البته اين جريان مخالف ، در زمان امام مجتبى عليه السلام به وجود نيامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر كسى بخواهد قدرى دور از ملاحظات اعتقادى و صرفا متكى به شواهد تاريخى حرف بزند، شايد بتواند ادعا كند كه اين جريان ، حتى در دوران اسلام به وجود نيامده بود؛ بلكه ادامه يى بود از آنچه كه در دوران نهضت پيامبر- يعنى دوران مكه - وجود داشت .
    بعد از آن كه خلافت در زمان عثمان - كه از بنى اميه بود - به دست اين قوم رسيد، ابوسفيان - كه در آن وقت ، نابينا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسيد: چه كسانى در جلسه هستند؟ پاسخ شنيد كه فلانى و فلانى و فلانى . وقتى كه خاطر جمع شد همه خودى هستند و آدم بيگانه يى در جلسه نيست ، به آنها خطاب كرد و گفت :تلقفنها تلقف الكرة .
    (13) يعنى مثل توپ ، حكومت را به هم پاس بدهيد و نگذاريد از دست شما خارج بشود! اين قضيه را تواريخ سنى و شيعه نقل كرده اند. اينها مسايل اعتقادى نيست و ما اصلا از ديدگاه اعتقادى بحث نمى كنيم ؛ يعنى من خوش ندارم كه مسايل را از آن ديدگاه بررسى كنم ؛ بلكه فقط جنبه ى تاريخى آن رامطرح مى كنم . البته ابوسفيان در آن وقت ، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلام بعد از فتح يا مشرف به فتح . اسلام دوران غربت و ضعف نبود، اسلام بعد از قدرت اسلام بود. اين جريان ، در زمان امام حسن مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) به اوج قدرت خودش رسيد و همان جريانى بود كه به شكل معاوية بن ابى سفيان ، در مقابل امام حسن مجتبى (ع ) ظاهر شد. اين جريان ، معارضه راشروع كرد؛ راه را بر حكومت اسلامى - يعنى اسلام به شكل حكومت - بريد و قطع كرد و مشكلاتى فراهم نمود؛ تا آن جايى كه عملا مانع از پيشروى آن جريان حكومت اسلامى شد.
    صلح امام حسن ، صد در صد منطبق بر استدلال منطقى
    در باب صلح امام حسن عليه السلام ، اين مساءله را بارها گفته ايم و در كتابها نوشته اند كه هر كس - حتى خود امير المؤ منين عليه السلام - هم اگر به جاى امام حسن مجتبى عليه السلام بود و در آن شرايط قرار مى گرفت ، ممكن نبود كارى بكند، غير از آن كارى كه امام حسن كرد. هيچ كس ‍ نمى تواند بگويد كه امام حسن ، فلان گوشه ى كارش سؤ ال برانگيز است . نه ، كار آن بزرگوار، صد در صد بر استدلال منطقى غير قابل تخلف منطق بود.
    در بين آل رسول خدا(صلى الله عليه و اله و سلم )، پر شورتر از همه كيست ؟ شهادت آميزترين زندگى را چه كسى داشته است ؟ غيرتمندترين آنها براى حفظ دين در مقابل دشمن ، براى حفظ دين چه كسى بوده است ؟ حسين بن على عليه السلام شريك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد؛ امام حسن و امام حسين اين كار را كردند؛ منتها امام حسن عليه السلام جلو بود و امام حسين عليه السلام پشت سر او بود.
    امام حسين عليه السلام ، جزو مدافعان ايده ى صلح امام حسن عليه السلام بود. وقتى كه در يك مجلس خصوصى ، يكى از ياران نزديك - از اين پرشورها و پرحماسه ها - به امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) اعتراضى كرد، امام حسين با او برخورد كردند:فغمزالحسين فى وجه حجر.
    (14) هيچ كس نمى تواند بگويد كه اگر امام حسين به جاى امام حسن بود، اين صلح انجام نمى گرفت . نخير، امام حسين با امام حسن بود و اين صلح انجام گرفت و اگر امام حسن عليه السلام هم نبود و امام حسين عليه السلام تنها بود، در آن شرايط، باز هم همين كار انجام مى گرفت و صلح مى شد.
    صلح ، عوامل خودش را داشت و هيچ تخلف و گزيرى از آن نبود. آن روز، شهادت ممكن نبود. مرحوم (شيخ راضى آل ياسين )(رضوان الله تعالى عليه )، در اين كتاب (صلح الحسن ) - كه من بيست سال پيش ، آن را ترجمه كردم و چاپ شده است - ثابت مى كند كه اصلا جا براى شهادت نبود. هر كشته شدنى كه شهادت نيست ؛ كشته شدن با شرايطى ، شهادت است . آن شرايط، در آن جا نبود و اگر امام حسن عليه السلام
    در آن روز كشته مى شدند، شهيد نشده بودند. امكان نداشت كه آن روز كسى بتواند در آن شرايط، حركت مصلحت آميزى انجام بدهد كه كشته بشوند و اسمش شهادت باشد و انتحار نكرده باشد.



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #14
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*




    در زمان امام مجتبى ، تفكر انقلابى اسلامى ، دوباره بهشكل نهضت درآمد
    راجع به صلح ، از ابعاد مختلف صحبت كرديم ؛ اما حالا مساءله اين است كه بعد از صلح امام حسن مجتبى (عليه الصلاة و السلام )، كار به شكل هوشمندانه و زيركانه تنظيم شد كه اسلام و جريان اسلامى ، وارد كانال آلوده يى كه به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. اين ، هنر امام حسن مجتبى (عليه السلام ) بود. امام حسن مجتبى كارى كرد كه جريان اصيل اسلام - كه از مكه شروع شده بود و به حكومت اسلامى و به زمان امير المؤ منين و زمان خود او رسيده بود - در مجراى ديگرى ، جريان پيدا بكند؛ منتها اگر نه به شكل حكومت - زيرا ممكن نبود - لااقل دوباره به شكل نهضت جريان پيدا كند. اين ، دوره ى سوم اسلام است .
    اسلام ، دوباره نهضت شد. اسلام ناب ، اسلام اصيل ، اسلام ظلم ستير، اسلام سازش ناپذير، اسلام دور از تحريف و مبرا از اين كه بازيچه ى دست هواها و هوسها بشود، باقى ماند؛ اما در شكل نهضت باقى ماند. يعنى در زمان امام حسن (عليه الصلاة و السلام )، تفكر انقلابى اسلامى - كه دوره يى را طى كرده بود و به قدرت و حكومت رسيده بود - دوباره برگشت و يك نهضت شد. البته در اين دوره ، كار اين نهضت ، به مراتب مشكلتر از دوره ى خود پيامبر بود؛ زيرا شعارها در دست كسانى بود كه لباس مذهب را بر تن كرده بودند؛ در حالى كه از مذهب نبودند. مشكلى كار ائمه ى هدى (عليهم السلام )، اين جا بود.
    البته من از مجموعه ى روايات و زندگى ائمه (عليهم السلام ) اين طور استنباط كرده ام كه اين بزرگواران ، از روز صلح امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) تا اواخر، دايما در صدد بوده اند كه اين نهضت را مجددا به شكل حكومت علوى و اسلامى در بياورند و سرپا كنند. در اين زمينه ، رواياتى هم داريم . البته ممكن است بعضى ديگر، اين نكته را اين طور نبينند و طور ديگرى ملاحظه بكنند؛ اما تشخيص من اين است . ائمه مى خواستند كه نهضت ، مجددا به حكومت و جريان اصيل اسلامى تبديل بشود و آن جريان اسلامى كه از آغشته شدن و آميخته شدن و آلوده شدن به آلودگيهاى هواهاى نفسانى دور است ، روى كار بيايد؛ ولى اين كار، كار مشكلى است .


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #15
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    نياز جوامع اسلامى ، شناسايى اصالتهاى اسلام از لابلاى حرفهاى گوناگون
    در دوران دوم نهضت - يعنى دوران خلافت خلفاى سفيانى و مروانى و عباسى - مهمترين چيزى كه مردم احتياج داشتند، اين بود كه اصالتهاى اسلام و جرقه هاى اسلام اصيل و قرآنى را در لابلاى حرفهاى گوناگون و پراكنده ببينند و بشناسند و اشتباه نكنند. بى خود نيست كه اديان ، اين همه روى تعقل و تدبر تكيه كرده اند. بى خود نيست كه در قرآن كريم ، اين همه روى تفكر و تعقل و تدبر انسانها تكيه كرده شده است ؛ آن هم درباره ى اصيلترين موضوعات دين ، يعنى توحيد.
    توحيد، فقط اين نيست كه بگوييم كه خدايى هست ، آن هم يكى است و دو نيست . اين ، صورت توحيد است . باطن توحيد، اقيانوس بيكرانه يى است كه اولياى در آن غرق مى شوند. توحيد، وادى بسيار با عظمتى است ؛ اما در چنين وادى با عظمتى ، باز از مؤ منين و مسلمين و موحدين خواسته اند كه با تكيه به تفكر و تدبر و تعقل ، پيش بروند. واقعا هم عقل و تفكر مى تواند انسان را پيش ببرد. البته در مراحل مختلف ، عقل به نور وحى و نور معرفت و آموزشهاى اولياى خدا، تجهيز و تغذيه مى شود؛ ليكن بالاخره آنچه كه پيش مى رود، عقل است . بدون عقل ، نمى شود هيچ جا رفت . ملت اسلامى ، در تمام دوران چند صد ساله يى كه چيزى به نام خلافت ، بر او حكومت مى كرد، يعنى تا قرن هفتم كه خلافت عباسى ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسى ، باز در گوشه و كنار، چيزهايى به نام خلافت وجود داشت ؛ مثل زمان مماليك در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانى و جاهاى ديگر) آن چيزى كه مردم احتياج داشتند بفهمند، اين بود كه عقل را قاضى كنند، تا بدانند آيا نظر اسلام و قرآن و كتاب الهى واحاديث مسلمه راجع به اولياى امور، با واقعيت موجود تطبيق مى كند، يا نه . اين ، چيز خيلى مهمى است .
    به نظر من ، امروز هم مسلمانان همين را كم دارند. امروز، جوامع اسلامى و كسانى كه گمان مى كنند در نظامهايى كه امروز در دنيا به نام اسلام وجود دارد، تعهدى دارند؛ مثل بسيارى از علما و متدينان ، بسيارى از توده هاى مردم ، مقدسان و غير مقدسان - به آنهايى كه لااباليند و به فكر حاكميت دين نيستند و تعهدى براى خودشان قايل نمى باشند، كارى نداريم و فعلا در اين بحث ، وارد نيستند - اگر اينها فقط فكر كنند ببينند، آيا آن نظامى كه اسلام خواسته ، آن مديريتى كه اسلام براى نظام اسلامى خواسته - كه اين دومى آسان تر است - با آنچه كه آنها با آن روبرو هستند، تطبيق مى كند يا نه ، برايشان مساءله روشن خواهد شد.



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #16
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*




    مردم عادت داده مى شدند كه هيچ چيرى بر خلافميل خليفه بر زبان نياورند
    دوران خلافت مروانى و سفيانى و عباسى ، دورانى بود كه ارزشهاى اسلامى از محتواى واقعى خودشان خالى شدند. صورتهايى باقى ماند؛ ولى محتواها، به محتواهاى جاهلى و شيطانى تبديل شد. آن دستگاهى كه مى خواست انسانها را عاقل ، متعبد مومن آزاد، و دور از آلايشها، خاضع عندالله و متكبر در مقابل متكبران تربيت كند و بسازد - كه بهترينش ، همان دستگاه مديريت اسلامى در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله ) بود - به دستگاهى تبديل شد كه انسانها را با تدابير گوناگون ، اهل دنيا و هوى و شهوات و تملق و دورى از معنويات و انسانهاى بى شخصيت و فاسق و فاسدى مى ساخت و رشد مى داد. متاسفانه در تمام دوران خلافت اموى و عباسى ، اين طور بود.
    در كتابهاى تاريخ ، چيزهايى نوشتند كه اگر بخواهيم آنها را بگوييم ، خيلى طول مى كشد از زمان خود معاويه هم شروع شد. معاويه را معروفش كردند، يعنى مورخان نوشتند كه او آدمى حليم و با ظرفيت بوده و به مخالفانش ‍ اجازه مى داده كه در مقابلش حرف بزنند و هر چه مى خواهند، بگويند البته در برهه يى از زمان و در اوايل كارش ، نوشته اند: اين كه او چه طور اشخاص ‍ و روسا و وجوه و رجال را وادار مى كرد كه از عقايد و ايمان خودشان دست بكشند و حتى در راه مقابله با حق ، تجهيز بشوند.
    اينها را خيليها ننوشته اند. البته باز هم در تاريخ ثبت است و همينهايى را هم كه ما الان مى دانيم باز يك عده نوشته اند.
    مردمانى كه در آن دستگاهها پرورش پيدا مى كردند عادت داده مى شدند كه هيچ چيزى را برخلاف ميل و هواى خليفه ، بر زبان نياورند، اين ، چه جامعه يى است ؟! اين ، چه طور انسانى است ؟! اين چه طور اراده ى الهى و اسلامى در انسانهاست كه بخواهند مفاسد را اصلاح كنند و از بين ببرند و جامعه را جامعه يى الهى درست كند آيا چنين چيزى ممكن است ؟ ((جاحظ)) و يا شايد ((ابوالفرج اصفهانى )) نقل مى كند كه معاويه در دوران خلافتش ، با اسب به مكه مى رفت . يكى از رجال آن روز هم در كنار او بود. معاويه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اينها هم عده يى مى آمدند. معاويه صحبت با آن شخص بود. پشت سر اينها هم عده يى مى آمدند. معاويه مفاخر اموى جاهلى خودش را نقل مى كرد كه در جاهليت ، اين جا اين طورى بود، آن طورى بود، پدر من - ابوسفيان - چنين كرد، چنان كرد بچه ها هم در مسير، بازى مى كردند و ظاهرا سنگ مى انداختند. در اين بين ، سنگى به پيشانى كسى كه كنار معاويه اسب مى راند و حركت مى كرد، خورد و خون جارى شد. او چيزى نگفت و حرف معاويه را قطع نكرد و تحمل كرد. خون ، روى صورت و محاسنش ريخت . معاويه همين طور كه سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف اين برگشت و ديد خون روى صورت اوست . گفت : از پيشانى تو خون مى ريزد. آن فرد، در جواب معاويه گفت : خون ؟! از صورت من ؟! كو؟ كجا؟ وانمود كرد كه از بس مجذوب معاويه بوده ، خوردن اين سنگ و مجروح شدن پيشانى و ريختن خون را نفهميده است ! معاويه گفت : عجب ، سنگ به پيشانيت خورده ، ولى تو نفهميدى ؟! گفت : نه ، من نفهميدم . دست زد و گفت : عجب خون ؟! بعد به جان معاويه و يا به مقدسات قسم خورده كه تا وقتى تو نگفتى ، شيرينى كلام تو نگذاشت كه بفهمم خون جارى شده است ! معاويه پرسيد: سهم عطيه ات در بيت المال ، چقدر است ؟ مثلا گفت : فلان قدر. معاويه گفت : به تو ظلم كرده اند، اين را بايد سه برابر كنند! اين ، فرهنگ حاكم بر دستگاه حكومت معاويه بود.


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #17
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*




    كارها در دست متملقان خلفا بود
    كسانى كه در اين دوران ، تملق روسا و خلفا را مى گفتند، كارها در دست آنها بود. كارها براساس صلاحيت و شايستگان واگذار نمى شد. اصولا عرب ، به اصل و نسبت خيلى اهميت مى دهد. فلان كس ، از كدام خانواده است ؟ پدرانش ، چه كسانى بودند؟ اينها حتى رعايت اصل و نسب را هم نمى كردند. ((خالدبن عبدالله قصرى )) نوشته اند كه كسى بود كه مى گفت ، خلافت از نبوت بالاتر است : ((كان يفضل الخلافة على النبوة ))! استدلال هم مى كرد و مى گفت : وقتى شما به مسافرت برويد، كسى را به عنوان خليفه و جانشين خودتان مى گماريد كه به كارهاى خانه و دكانتان رسيدگى كند؛ اين خليفه است . بعد كه به مسافرت رفتيد، مثلا كاغذى هم مى فرستيد و پيغامى هم به يك نفر مى دهيد كه مى آورد؛ آن رسول است . حالا كدام بالاتر است ؟! كدام به شما نزديكتر است ؟! آن كس كه شما را در راءس ‍ خانوادتان گذاشتيد، يا آن كس كه يك كاغذ داده ايد، تا براى شما بياورد؟! بااين استدلال عوامانه ى ابلهانه ، مى خواست ثابت بكند كه خليفه از پيامبر بالاتر است ! به چنين آدمى كه چنين ايده يى را تبليغ مى كرد، پاداش ‍ مى داد.
    در زمان عبدالملك و بعضى پسرهاى او، يك نفر به نام يوسف بن عمر ثقفى را مدتهاى مدير بر عراق گماشتند. او سالها حاكم و والى عراق بود. اين شخص ، آدم عقيده يى بدختى بود كه از عقيده يى بودنش ، چيزهايى نقل كرده اند. مرد كوچك جثه و كوچك اندامى بود كه عقده ى كوچكى جثه ى خودش را داشت . وقتى كه پارچه يى به خياط مى داد تا بدوزد، از خياط سؤ ال مى كرد كه آيا اين پارچه به اندازه ى تن من است ؟ خياط به اين پارچه نگاه كرد و اگر مثلا مى گفت اين پارچه براى اندام شما اندازه است و بلكه زياد هم مى آيد، فورا پارچه را از اين خياط مى گرفت و دستور مى داد كه او را مجازات هم بكنند! خياطها اين قضيه را فهميده بودند. به همين خاطر، وقتى پارچه يى را به خياط عرضه مى كرد و مى گفت براى من بس ‍ است يا نه ، خياط نگاه مى كرد و مى گفت نه ، اين پارچه ظاهرا براى هيكل و جثه ى شما كم بيايد و بايد خيلى زحمت بكشيم ، تا آن را مناسب تن شما در بياوريم ! او هم با اين كه مى دانست خياط دروغ مى گويد، ولى خوشش ‍ مى آمد؛ اين قدر احمق بود! و همان كسى است كه زيدبن على (عليه الصلاة و السلام ) را در كوفه به شهادت رساند. چنين كسى ، سالها بر جان و مال و عرض مردم مسلط بود. نه يك اصل و نسب درستى ، نه يك سواد درستى ، نه يك فهم درستى داشت ؛ ولى چون به راءس قدرت وابسته بود، به اين سمت گماشته شده بود. اينها آفت است . اينها براى يك نظام ، بزرگترين آقتهاست .


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #18
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    حق عظيم امام مجتبى (ع ) بر بقاى اسلام
    اين جريان ، همين طور ادامه پيدا كرد. در كنار اين ، جريان مسلمانى اصيل ، جريان اسلام ارزشى ، جريان اسلام قرآنى - كه هيچ وقت با آن جريان حاكم ، اما ضد ارزشها كنار نمى آيد - نيز ادامه پيدا كرد كه مصداق بارز آن ، ائمه ى هدى (عليهم الصلاة و السلام ) و بسيارى از مسلمانان همراه آنان بودند. به بركت امام حسن مجتبى (عليه الصلاة و السلام )، اين جريان ارزشى نهضت اسلامى ، اسلام را حفظ كرد. اگر امام مجتبى اين صلح را انجام نمى داد، آن اسلام ارزشى نهضتى باقى نمى ماند و از بين مى رفت ؛ چون معاويه بالاخره غلبه پيدا مى كرد.
    وضعيت ، وضعيتى نبود كه امكان داشته باشد امام حسن مجتبى (عليه السلام ) غلبه پيدا كند. همه ى عوامل ، در جهت عكس غلبه ى امام مجتبى (عليه السلام ) بود. معاويه غلبه پيدا مى كرد؛ چون دستگاه تبليغات در اختيار او بود. چهره ى او در اسلام ، چهره يى نبود كه نتواند موجه كنند و نشان بدهند. اگر امام حسن (ع ) صلح نمى كرد، تمام اركان خاندان پيامبر(ص ) را از بين مى بردند و كسى را باقى نمى گذاشتند كه حافظ نظام ارزشى اصيل اسلام باشد. همه چيز بكلى از بين مى رفت و ذكر اسلام بر مى افتاد و نوبت به جريان عاشورا هم نمى رسيد.
    اگر بنا بود امام مجتبى (عليه السلام )، جنگ با معاويه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پيامبر منتهى بشود، امام حسين (ع ) هم بايد در همين ماجرا كشته مى شد، اصحاب برجسته هم بايد كشته مى شدند، ((حجربن عدى ))ها هم بايد كشته مى شدند، همه بايد از بين مى رفتند و كسى كه بماند و بتواند از فرصتها استفاده بكند و اسلام را در شكل ارزشى خودش ‍ باز هم حفظ كند، ديگر باقى نمى ماند. اين ، حق عظيمى است كه امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) بر بقاى اسلام دارد.
    اين هم يك بعد ديگر از زندگى امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام ) و صلح آن بزگوار است كه اميدواريم خداوند به همه ى ما بصيرتى عنايت كند، تا بتوانيم اين بزرگوار را بشناسيم و نگذاريم پرده ى جهالت و غبار بد شناخى يى كه تا مدتها بر چهره ى آن بزرگوار بوده ، باقى بماند. يعنى حقيقت را بايد همه بفهمند و بدانند كه صلح امام مجتبى (عليه الصلاة و السلام )، همان قدر ارزش داشت كه شهادت برادر بزرگوارش ، امام حسين (عليه الصلاة و السلام ) ارزش داشت . و همان قدر كه آن شهادت به اسلام خدمت كرد، آن صلح هم همان قدر يا بيشتر به اسلام خدمت كرد.
    (15)



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #19
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*




    وقتى حرف آن زن را گفتم امام گريه شان گرفت !
    مادر اسيرى - نمى دانم در تبريز بود، يا در جاى ديگر - به من گفت كه بچه ام اسير بود، امروز خبر آمد كه شهيد شده است . شما برو به امام بگو كه فداى سرتان ، من ناراحت نيستم . اين زن ، وضع خيلى عجيبى داشت . ديدم جمعيت را مى شكافد و مى آيد. نمى گذاشتند بيايد، ببينم چه مى گويد. آمد اين حرف را زد. از اين حرف ، من خيلى تحت تاءثير قرار گرفتم . وقتى كه خدمت امام آمدم ، يادم هم رفت كه اول بگويم ؛ بعد كه بيرون آمدم ، يادم آمد. به يكى از آقايانى كه در آنجا بود، گفتم به امام عرض بكنيد، يك جمله مانده ايشان پشت در حياط اندرونى آمدند، من هم به آنجا رفتم . وقتى حرف آن زن را گفتم ، امام آن چنان چهره يى نشان دادند و آن چنان رقتى پيدا كردند و گريه شان گرفت كه من از گفتنش پشيمان شدم . اين واقعا خيلى عجيب است . ما اين همه شهيد دادايم ، مگر شوخى است ؟ هفتاد و دو تن از يلان انقلاب قربانى شدند، ولى او مثل كوه ايستاد و اصلا انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است ؛ حالا در مقابل اين كه يك اسير را كشتند، چهره اش ‍ گريان مى شود. اينها چيست ؟ من نمى فهمم . آدم اصلا نمى تواند اين شخصيت و اين هويت را توصيف كند. (16)


    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #20
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*





    سير جريان ماده و مقابله آن با تفكرات دينى !
    ما در جريان بسيار حساسى قرار گرفته ايم . زمانها يكسان نيستند. زمان ما، زمان عجيبى است . حداقل از دو قرن پيش ، جريانى به نام جريان تمدن صنعتى در دنيا شروع شد. اين كلمه ، حاوى معانى بسيار زيادى از فرهنگ و معرفت و علم و اوج و حضيض و همه چيز است . جريانى با اين نام و سمات و خصوصيات كه حداقل از دو قرن پيش شروع شد - اگر چه مقدمات آن از خيلى جلوتر در دنيا آغاز گرديد - چند خصوصيت داشت : يكى گرايش به صنعت و علم ، يكى گرايش به روشهاى جديد در زندگى و يكى - كه از مهمترين آنهاست - گرايش به فلسفه هايى با قاعده و مبناى مادى . يعنى در طول اين دو قرن ، بيشترين پرچمهاى فكر و فلسفه كه برافراشته شده ، در جهت مقابل تفكر معنوى و دينى بوده است . فلسفه ى ماركسيسم ، يكى از آنهاست كه سر و صداى بيشترى پيدا كرد. بقيه ى مكتبهاى فلسفى ، اجتماعى رايج و سر بر داشته ى در قرن نوزدهم و بيستم ، جهت و گرايش خالص و يا غالب مادى و غير مذهبى و ضد مذهبى دارند. اين گرايش غير معنوى و ضد معنوى ، مثل جريانى كه از كم شروع مى شود و لحظه به لحظه اوج مى گيرد و فراگيرى پيدا مى كند، در زندگى و افكار و خانواده و ارتباطات درون اجتماعى مردم وارد شد.
    در كنار اين جريان فكرى ، سياستها حركتى را مستقلا به سمت ضديت با دين و معنويت شروع كردند. بعضى از اين سياستها، على الظاهر به اين فلسفه ها هم كارى نداشتند. البته كسانى هستند - نمى خواهم حالا اين فكر را مطرح كنم ، اما بدانيد و شايد هم مى دانيد - كه معتقدند اصلا تفكرات مادى - ولو چپ ترينش - مخلوق و محصول فكر سياستمدارهاست ، نه فلاسفه . مى گويد: اصلا همه اين بساطها و جنجالها، يك كار سياسى به معناى حقيقى بود؛ يك كار اقتصادى در جهت پيشرفت ثروتها و سرمايه ها و بساط سرمايه دارى در دنيا بود كه روز به روز اين تضاد بيشتر شد.
    البته هر نقطه يى كه معنويت آن بيشتر مورد تهاجم قرار گرفت ؛ مثل اسلام . تفكرات اسلامى در همه جاى دنيا مورد تهاجم قرار گرفت . در شرق دنياى اسلام - يعنى هند - تا غرب دنيا اسلام - يعنى الجزاير - اين تهاجم صورت گرفت . در الجزاير، فرانسويها وارد شدند و با اسلام مبارزه كردند. در هند هم انگليسيها وارد شدند و با اسلام مبارزه كردند. با اين كه در صحنه ى استعمار، انگليس و فرانسه ، دو كشور رقيب بودند، اما حريفها و طرفها و نقاط بمباردمانشان يكى بود. روز به روز جريان مذهب و معنويت را در دنيا ضعيفتر كردند و زندگى انسانها را از اخلاق معنوى خاليتر نمودند. دنياى مسيحيت اين طور بود و دنياى اسلام عم همين طور بود. ايمانها را در لابلاى چرخ و پر گردونه ى سنگين ماديت ، خرد يا رقيق كردند. اين ، جريان زندگى دنيا در طول حداقل دو قرن است . اين ، چيز كمى نيست .
    اين سير جريان ماده ، همين طور با جست و به شكل تند و خشن ، حركت به طرف اوج را شروع كرده و در طى دو قرن ، روز به روز فراگيرتر شده است . همراه با اين اوج تفكر و سياست و رفتار مادى در زندگى انسانها، ثروت و علم و اختراع و پيشرفتهاى نو به نوى آن مراكزى كه اين سياستها را دنبال مى كردند هم روز به روز بيشتر شده است . يعنى از لحاظ علمى ، آمريكاى امروز با آمريكاى پنجاه سال پيش قابل مقايسه نيست . اروپا هم همين گونه است . اينها همان كسانى هستند كه با پول و علم و اختراع و با استفاده از تواناييهاى گوناگونشان ، اين جريان ماديت را تقويت كردند.
    وقتى كه اين جريان اوج گيرنده ، به نقطه ى اوج غير قابل تصورى رسيد، قدم بعد جز اين چيزى نبود كه بناى دين و معنويت و اخلاق ، بكلى از ميان جوامع برچيده شود؛ حتى ديگر هيچ خاطره يى هم نماند. اين حرف من نيست . يكى از كارهايى كه در اين نوشتارهاى رايج ادبيات دنيا و در رمانهاى علمى ، تخيلى معمول است ، پيش بينى دنياى آينده است مثلا پنجاه سال ديگر، دنيا به شكلى خواهد بود. آنچه نوشته اند، همه آن دنيايى را نشان مى دهد كه در آن ، ديگر حتى هيچ احساسى معنوى نيست . من بعضى از اين رمانها را خود ديده ام و خوانده ام . آن دنيايى كه تصوير مى شود، قدم بعد دنياى قرن اتم و الكترونيك و كامپيوتر و پيشرفتهاى شگفت انگيز فضايى است . قدم بعد چيست ؟ بكلى تهى شدن عالم از تفكرات و يا - به قول آنها- اوهام معنوى و مذهبى است . اصلا قدم بعد، جز اين چيز ديگرى تصور نمى شود.



    *^*خاطرات و حكايتها - جلد چهارم *^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 2 از 7 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •