سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: ***کرامتی از امام زمان (ع)***

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** ***کرامتی از امام زمان (ع)*** محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    تیر 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,534 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll ***کرامتی از امام زمان (ع)***


    کرامتی از امام زمان (ع)





    سال 1351 ش. بود.
    در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم. جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض، کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ خادم مسجد ـ نشستم.
    نماز مغرب و عشاء تمام شد. جمعیت کم و بیش به داخل مسجد مشرف می شدند. در این هنگام، نگاهم به زنی افتاد که پسر بچه ای را در بغل گرفته بود.
    دختری حدود 12 ساله نیز همراهش بود. زن با قدم های مردد به دکه نزدیک شد.
    سلام کرد.
    جوابش را دادم و گفتم :
    ـ بفرمایید. امری داشتید؟
    به پاهای پسرش اشاره کرد و گفت:
    ـ فلجه ! نذر کردم اگه امام، بچه ام را امشب شفا بده پنج هزار تومان بدم.
    حالا می خوام اول هزار تومان بدم! اشکال نداره؟
    حاج ابوالقاسم خندید و گفت:
    ـ خانم اومدی امتحان کنی؟
    ـ پس چه کار کنم؟
    ـ دلت قرص باشه. نقدی معامله کن!
    زن هنوز مردد بود. کمی فکر کرد و بعد گفت:
    ـ خیلی خوب قبوله!
    سپس پنج هزار تومان از لای کیفش بیرون آورد و به حاج ابوالقاسم داد. او نیز قبضی به همان مقدار از دفترچه قبوض جدا کرد و مقابل آن زن روی گیشه گذاشت.
    زن قبض را گرفت و رفت.
    آخر همان شب فرا رسیده بود. من قضیه را فراموش کرده بودم .
    بار دیگر چشمم به همان زن و کودک و دخترش افتاد که به سمت دکه می آمدند.
    مقابل ما که رسیدند شروع کردند به دعا و تشکر کردن:
    ـ خدا به شما طول عمر بده حاج آقا...!
    ـ چی شده خانم؟
    ـ این بچه، اول شب که آمدم خدمتتان، توی بغلم بود.
    پاهای بچه رانشان داد و افزود:
    ـ خوب شد. به خدا خوب شد. حالا دیگه راحت راه می ره. شما را به خدا مردم نفهمند! کسی نفهمد! آن وقت .... !
    منبع: کرامات المهدی ، واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران ، ص 8 و 9

    امضاء

  2. تشكر

    مدير اجرايي (21-04-1391)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن زنان
    تاریخ عضویت
    تیر 1397
    شماره عضویت
    2988
    نوشته
    7,761
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    خدایا به تو پناه میبرم از شر همه بدیها و ناملایمات زندگی پناهم ده که جز تو پناهی ندارم
    تشکر
    20,661
    مورد تشکر
    24,547 در 7,152
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    کرامتی از امام زمان

    شيخ عبيداء كه يكي از اشرار كرد در زمان سلطنت ناصرالدين شاه بود با شصت هزار نفر سوار، سر به طغيان برداشت بطوري كه به هر كجا مي رسيد همه را قتل عام مي كرد، يك شب ساعت چهار از شب گذشته مرحوم وقايع نگار آقا شيخ علي، را نزد من فرستاد كه با عجله پيش او بروم. من هم خدمت او رفته و ديدم كه نشسته و دو سه نامه باز شده در پيش روي دارد وهين طور علي الدوام بر روي زانوي خود مي زند و گريه مي كند.
    تا بنده وارد شده و سلام كردم صداي آن پير مرد بلند شد كه فلاني مردیكه آمد گفتم: مردیكه كيست؟ گفت: بيا ببين آقا ميرزا داود از تبريز نوشته است كه در تبريز سر كوچه ها را سدبندي كرده اند و شيخ عبيداء مردم مياندوآب را قتل عام كرده و با شصت هزار سوار و تفنگهاي مارتين كه از فاصله دو فرسخي هدف را مي زنند قصد دارد كه تهران را تصرف كند او بچه هاي كوچك را به هوا پرتاب كرده و سپس با شمشير به دو نيم مي كند. شيخ عبيداء در كمال خاطر جمعي گفته است: كه روز جمعه وارد تهران مي شوم و در تكيه دولت نماز جمعه مي خوانم و بر تخت خواهم نشست. اگر چنين شود تكليف ما چيست؟ ما بايد چه كار كنيم ؟ گفتم كه : جواب جنابعالي دو كلمه آرامش بخش است و آن اين است كه آيا جنابعالي اعتقاد به امام زمان داريد يا خير؟ گفت: لعنت خدا بر منكر امام زمان گفتم: پس خاطرات جمع باشد كه آن آقا خودش در چنين مواردي اسلام و دين و مذهب را حفظ مي كند زيرا او در همه عالم امكان، متصرف است. گفت: شما شب را به اطمينان خاطر مي خوابي ؟گفتم :بلي كسي كه چنين صاحب و حافظ داشته باشد چرا آسوده خاطر نخوابد ؟! آن شب گذشت. تا آن كه سپاهي از تهران با سه هزار نفر مأمور شده و به شتاب تمام به سوي شيخ مذكور حركت كردند. يك هفته بيشتر نگذشته بود كه خبر فرار كردن شيخ عبيداء رسيد. مرحوم وقايع نگار كسي را به نزد من فرستاد. پيش او رفته و ديدم جمعي از رجال دولت در آنجا جمع هستند شخص فربه، چاق، خوشرو و خوش مويي را در آنجا ديدم كه در مجلس نشسته و لباس نظامي با درجه هايي از طلا و نشانهاي بسيار، بر تن دارد، سلام كردم، وقايع نگار گفت: بر منكر امام زمان لعنت، سركار سردار، خودت ،كيفيت جنگ و فتح شما و فرار شيخ عبيداء را براي فلاني بيان فرما.بر من معلوم شد كه آن جوان از لشكر شيخ عبيداء و برادر حمزه ، سپهسالار لشكر شيخ عبيداء مي باشد. سردار مذكور مي گفت: وقتي شيپور جنگ زده شد ديديم كه سپاه سه هزار نفري لشكر ايمان در مقابل سپاه شصت هزار نفري ما يك لقمه بيش نيست پيش خودم گفتيم: به يك حمله همه را خواهيم كشت. ناگهان ديديم سوار سفيد پوشي در ميان سواران شما ايستاده و بر هر سمتي كه اشاره مي كند سوارهاي ما مثل برگ درخت به زمين مي ريزند و كشته مي شوند. با اين كيفيت حساب كرديم كه اگر نيم ساعت ديگر به جنگ ادامه دهيم يك نفر از ما باقي نمي ماند اين بود كه باقيمانده لشكر، همراه شيخ عبيداء پا به فرار گذاشتند و من به سوي تهران آمده و شيعه و پناهنده به دولت اين ملت گشتم.

  5. تشكر

    مدير اجرايي (21-04-1391)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی