بحر المعارف (جلد دوم ) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
بحر المعارف (جلد دوم )
صفحه 15 از 31 نخستنخست ... 511121314151617181925 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 150 , از مجموع 302
  1. #141
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    و در (( مطالب السؤ ول )) از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت است كه : (( هر كه در دنيا زهد ورزد، خداوند او را بدون آموزش (از ديگران ) بياموزد، و بدون هدايت (ديگران ) هدايت كند )) . اين لفظ حديث بگونه اى است كه حافظ ابونعيم روايت نموده ، و اين بنده گويد: دليل آن اين آيه است كه : (( تقوا پيشه كنيد و خداوند به شما مى آموزد )) . (596)
    و فى كتاب (( فردوس العارفين )) : قال النبى صلى الله عليه و آله : من اءراد ان يوتيه الله تعالى علما بغير تعلم ، و هدى بغير هداية فليتزهد فى الدنيا. (597)
    و در كتاب (( فردوس العارفين )) گويد: و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : هر كه مى خواهد خداى متعال دانشى بدون آموزش و هدايتى بدون رهنمايى به او بخشد، بايد كه در دنيا زهد ورزد.
    و فى (( المجلى )) : و قول عيسى عليه السلام : يا بنى اسرائيل لا تقولوا: العلم فى السماء من يصعد ياتى به ، العلم مجبول فى قلوبكم ، تادبوا بآداب الروحانيين و تخلقوا باخلاق الصديقين يظهر العلم فى قلوبكم حتى ينهاكم و يامركم . (598)
    و در كتاب (( مجلى )) گويد:... و سخن عيسى عليه السلام كه : اى بنى اسرائيل ، نگوييد علم در آسمان است ، هر كه بالا رود آن را مى آورد؛ و نه در اعماق زمين است ، هر كه فرو رود آن را مى آورد، (بلكه ) علم در دلهاى شما سرشته است ، به آداب روحانيان و اخلاق صديقان آراسته شويد تا علم در دلهاى شما آشكار شود به گونه اى كه شما را امر و نهى مى كند.
    و از اين جاست كه ابو حامد غزالى در رساله (( تعداد العلوم )) مى گويد كه : تمام علم مركوز و بالقوه است در جميع نفوس ، و نفوس انسانى همه قابل جميع علوم اند، و اگر فوت مى شود حظ نفس از علوم به واسطه امرى است (كه ) از خارج طارى مى شود.
    و باز مى گويد كه : نفس عالم بود و دانا در اول فطرت ، و صافى و روشن بود در ابتداى اختراع ، و موجب نادانى او بيمارى است او را كه به واسطه صحبت جسد كثيف و ماندن در اين منزل تاريك مكدر به هم رسيده ؛ به درستى كه به تعليم گرفتن ، طلب ايجاد معدوم يا پديد آوردن علم نابود نمى كند، بلكه علم اصلى غريزى به سبب مرضى از او فوت شده و محتاج است به تعليم تا آن باز يادش آيد.
    و مى گويد كه : ليس العلم الا رجوع النفس الى جوهرها لاخراج ما فى ضميرها الى الفعل لتكميل ذاتها.
    علم نيست مگر رجوع نفس به جوهر خود تا آن چه در ضمير دارد به فعليت آورد براى آن كه ذات خود را تكميل نمايد.
    پس از آن چه ذكر شد ظاهر گشت كه طلب ، همين اخراج ما بالقوه است به فعل ، چنان چه اهل معرفت مى گويند كه : طلب ، تفصيل بعد از اجمال است ، و ترقى از علم اليقين به عين اليقين . و اين است معنى آن كه گفته اند كه : معرفت ، انسان را فطرى است . و از اين جهت كه با طالب ، نشانى اجمالى هست گفته اند كه : از خود مى يابد جست خدا را كه : من عرف نفسه فقد عرف ربه .
    اى آن كه تو طالب خدايى به خدا
    از خود بطلب كز تو جدا نيست خدا اول به خود آ چون بخود آيى به خدا
    اقرار نمايى به خدايى خدا قال فى (( الحقايق )) : و هذا ممكن فى جوهر الانسان الا ان مرآة القلب قد تراكم صداها و خبثها بقاذورات الدنيا، فلابد من تصقيل هذه المرآة من هذه الخبايث هى الحجاب عن الله سبحانه و تعالى و عن معرفة صفاته و افعاله . و انما تصفيتها و تطهيرها بالكف عن الشهوات و الاقتداء بالانبياء و الائمه عليهم السلام فى جميع احوالهم فبقدر ما ينجلى من القلب و يحاذى به شطر الحق ، يتلالا فيه حقايقه . و لا سبيل الى ذات الا بالتعلم و الهدى و الخشية و التقوى و الفطنة و الذكاء. و هذه هى العلوم لا تسطر فى الكتب ، و لا يتحدث بها من انعم الله عليه منها بشى ء الا مع اهله ، و هو المشارك فيه على سبيل المذاكرة و بطريق الاسرار. (599)



    بحر المعارف (جلد دوم )

  2. #142
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    در (( حقايق )) گويد: و اين از نظر جوهريت انسان امكان دارد، جز اين كه زنگار و پليديهاى آينه دل به جهت آلودگيهاى دنيا متراكم شده است ، و ناگزير بايد اين آينه را از اين پليديها كه حجاب از (ديدار) خداى سبحان و شناخت صفات و افعال حضرت اوست صيقل داد، و تصفيه و پاكسازى آن تنها با خوددارى از شهوات و يا پيروى از انبيا و ائمه عليهم السلام در تمام احوالشان ميسر است ، و به هر اندازه كه دل جلا پذيرد و در برابر حق قرار گيرد حقايق آن در او بتابد. و بدين مطلب راه نيست مگر با آموختن و هدايت و ترس و تقوا و هوشيارى و زيركى . و اين همان علومى است كه در كتابها نوشته نيست و كسى كه خدا آن را به او بخشيده جز با اهلش بدان لب نگشايد، و آن علمى است كه از راه مذاكره و راز نهادن قابل اشتراك است .
    و شارح رساله (( حى بن يقظان )) گفته است كه : حكما گفته اند كه : تعلم چيزى نيست كه در نهاد نباشد، اما حجاب بردار تا آن چه در فطرت پاك باشد ظاهر شود. و اين ظاهر است كسى را كه نظر كند به چشم بصيرت ؛ بلكه اين علم و دانستن ، هر موجودى را مى باشد چنان چه شيخ صدرالدين قونيوى در شرح (( فصوص )) مى فرمايد كه : علم تابع است مروجود را، به اين معنى كه هر حقيقت از حقايق را كه وجود هست علم نيز هست ، و تفاوت علم به حسب تفاوت حقايق است در قبول وجود كمالا و نقصانا. پس آن چه قابل است مر وجود را على وجه الاتم الاكمل قابل است مر علم را على هذا الوجه ، و آن چه قابل است مر وجود را على الوجه الانقص ‍ متصف است به علم على هذا الوجه .
    و منشاء اين تفاوت ، غالبيت و مغلوبيت احكام وجود و امكان است . در هر حقيقت كه احكام وجوب غالبتر، آن جا وجود و علم كاملتر، و در هر حقيقت كه احكام امكان غالبتر، وجود و علم ناقصتر. و خصوصيت به تابعيت علم مر وجود را كه در كلام شيخ واقع شده است بر سبيل تمثيل است والا جميع كمالات تابعه مر وجود را چون حيات و قدرت و اراده و غيرها همين حال است .
    و اين ضعيف نيز بيان نمود كه كل شى ء فى كل شى ء. و قال بعضهم : هيچ فردى از افراد موجودات از علم عارى نيست ، اما علم بر دو وجه است : يكى آن كه به حسب عرف آن را علم مى گويند، و ديگرى آن كه آن را به حسب عرف علم نمى گويند، و هر دو قسم پيش ارباب حقيقت از مقوله علم است . زيرا كه ايشان مشاهده مى كنند سرايت علم ذاتى حق تعالى را در جميع موجودات ، و از قبيل قسم ثانى است كه ما آن را علم نمى دانيم اما مى بينيم آب را كه تميز مى كند ميان بلندى و پستى ، از بلندى عدول مى كند و به جانب پستى جارى مى گردد، و همچنين در داخل جسم متخلخل نفوذ مى كند، و ظاهر جسم متكائف را تربيت (600) مى كند و مى گذرد، الى غير ذلك . پس از خاصيت علم جريان وى بر مقتضاى قابليت قابل و عدم مخالفت . (601) اما در اين مرتبه علم در صورت طبيعت ظاهر شده است ، و على هذا القياس سراية جميع الكمالات التابعة للوجود فى الموجودات باسرها.
    ... و سرايت تمام كمالاتى كه به تبع وجود حاصل مى شود، در همه موجودات بر همين منوال است .
    هستى به صفاتى كه در او بود نهان
    دارد سريان نيز در اعيان جهان
    هر وصف ز عينى كه بود قابل آن
    بر قدر قبول عين او گشت عيان
    اى عزيز! تمام عالم علم است ، زيرا كه غرض از ايجاد عالم ، ظهور مراتب علم است ؛ چه وجود حق تعالى فى الحقيقة وجود علمى است ، و افراد عالم صور علمى حق اند. پس تمام عالم علم است ، و علم تمام عالم در انسان ، و انسان از جانب حق تعالى مكلف است به تحصيل صورت علمى كه مطابق باشد؛ چه علت ايجاد، معرفت است و آن علم ايمان است كه انبيا عليهم السلام جهت تعليم و تذكير آن مبعوث شده اند و حكمت در تشريع و تكليف آن اخراج ما بالقوه است بفعل . پس حاصل و محصول وجود علم باشد، كما فى قوله تعالى : فاءحببت ان اءعرف . (602) پس انسانيت انسان نيست مگر به علم ، چه فصل مقومش نيست الا نطق به معنى ادراك كليات . و عقل مى بايد از جمادى به نبات ترقى به حركت نموده و از نبات به حيوان به حس و حركت ارادى ، و از حيوانى به انسان به ادراك كليات . پس انسان را پايه انسانيت به علم است و ترقى و تنزل آن به حسب آن .
    وراى عقل طورى دارد انسان
    كزان واقف شود ز اسرار پنهان
    و مراد به اين علم ، علم معرفت اسما و صفات الهى است چنانچه سابق اشاره به آن شد، و باقى علوم حتى علم تزكيه نفس و تهذيب آن آلت اين علم است . و پايه ادناى اين علم استدلال است ، و پايه اعلى كشف و عيان .
    و رئيس الحكماء ابو على بن سينا از سلطان الطريقة شيخ ابو سعيد ابوالخير پرسيد كه : بم عرفت الرب ؟ او جواب داد كه : بواردات ترد على القلب ، و اللسان عاجز عن بيانها. (603) و شيخ ابو على اين جواب را مسلم داشت و ساكت شد. پس معلوم شد كه عقل را راه به ادراك اين مراتب خفيه نيست . و سرور اوليا و قدوه اصفيا على مرتضى عليه السلام مى فرمايد: العقل لمراسم العبودية لا لادراك سر الربوبية . (604)
    و به مقتضاى ان لكل عمل رجالا: (( هر كه را از بهر كارى ساختند )) رهروان اين راه را نيز اهلى است كه طور ايشان وراى طور عقل است ، چنانچه گفته اند: لا يكمل ايمان الرجل حتى يقال انه مجنون . (605)
    در عالم عشق كو جهان دگر است
    ارض دگر است و آسمان دگر است


    بحر المعارف (جلد دوم )

  3. #143
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    هر قافله را راه برين باديه نيست
    اين باديه را راهروان دگر است (606) اى عزيز! عقل و عشق در (( عين وقاف )) با هم شريكند، مابه التميز (( لام )) است كه سى است ، و (( شين )) كه سيصد است . عقل گام در عشرات نهد، خطوات او متقارب باشد. و عشق گام در مئات نهد، گام او واسع باشد. اين راه دراز است . عقل مورچه وار رود، به روش او نتوان رفت . عشق شتروار جهد، اين بيابان را جز به شتر عشق طى نتوان كرد. پروانه وار خود را بر اين آتش بايد زد تا چه پيش آيد.
    عقل راه نااميدى كى رود

    عشق باشد كانطرف بر سردود (607)
    عشق آتش بر همه عالم زند
    اره برفرقش نهند او نم زند
    عاقبت انديش نبود يك زمان
    دركشد خوش خوش صد آتش در جهان
    اى عزيز! هر كس امروز از شور عشق الهى انس با جمال آن حضرت پيدا نكند آن روز حال او بد است . و بعد از عشق راه به روش پيدا مى شود همچون ماهى در دريا كه راه از پيش پيدا نيست ، به حركت خود راه باز بيند. همچنين سالك عاشق ، راه او به جد و روش پيدا شود كه تا راه نبيند روش ‍ پيدا نكند. اگر گويند كه چگونه تا راه نبيند روش كند؟ بدان كه اينها بهانه عقل است كه عقل افسردگى پيش آورد. عشق گرم پايان به اين سامان و تربيت مقيد نگردد، بى چون و چگونه درافتد، و مى گويد: (( كوشش بيهوده به از خفتگى )) . اى عزيز!
    باغ سبز عشق كو بى منتهاست
    جز غم و شادى درونش ميوه هاست
    عاشقى زين هر دو عالم برتر است
    ى بهار و بى خزان سبز وتر است
    از غم و شادى نباشد جوش ما
    و ز خيال و وهم نبود هوش ‍ ما
    حالتى ديگر بود كان نادر است
    و مشو منكر كه حق بس قادر است
    تو قياس از حالت انسان مگير
    منزل اندر جور و احسان در مگير
    جور و احسان رنج و شادى حادث است
    حادثان ميرند و حقشان وارث است (608)
    اى عزيز! اگر چه آينه مصيقل و منور و معدل باشد تا در آن جهت ندارند كه مطلوب در آن است مطلوب ظاهر نگردد، و همچنين هر علم كه طلب نكنى (609) و اشتياق و نزوع بدان در ذات تو پيدا نيايد آن چه مطلوب است افاضه نكنند. پس معلوم شد كه تا طالب نباشد مطلوب نيابد.
    و نيزاى عزيز! بدان كه تا از عالم حس اعراض نكنند از عالم قدس انوار فايض نشود، زيرا كه صور موجودات عقلى در ذات عقول فعاله مرتسم است و استمداد علوم از ايشان است ، و اما تا التفات تو و اتصال تو به وى نباشد هيچ چيز از مغيبات روى ننمايد.
    لب ببند و چشم بند و گوش بند
    گر نبينى سرها بر من بخند و مقصود از جمله رياضات آن است كه قوه تخييل و وهم و جمله قواى بدنى منقاد عقل شوند تا در وقت استجلاء منازعه نكنند و راه نزنند، بلكه در متابعت و مشايعت وى باشند. و سرجمله اخلاق اين است . و دل تا معدل و مصيقل و منور نباشد همچنين از عالم غيب در وى روى ننمايند. و تعديل به تبديل و اخلاق باشد، و تصقيل به اجتناب از كدورات معاصى و اعراض از مشاغل اين عالم ، و تنوير به ذكر صافى كه از منبع حكمت در وجود آيد. پس ثابت شد كه تا از عالم حس اعراض نكند از عالم قدس ‍ نصيب نيابد، و بعد از آن كه طلب و اعراض از محسوسات حاصل شد افاضه مبذول است از عقل فعال ، زيرا كه افاضه علوم صفت ذات ايشان است و محال باشد خلاف صفت . پس اگر نفسى استعداد علوم نداشته باشد، از قابل ، نقص باشد نه از راهب .
    (( اگر ظرف تو كم گيرد گناهى نيست دريا را )) .
    فصل 57: حقيقت معرفت و اقسام آن
    چون دانستى كه مقصود اصلى از ايجاد انسان علم به معرفت اسماء و صفات و افعال الهى است ، پس چاره اى از ذكر رسوم معرفت و بعضى از امور كه موجب تشويق طالب است نمى باشد.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  4. #144
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    اى عزيز! بدان كه : لا شى ء فى خزانة الله سبحانه اعلى و اعظم و اعز من المعرفة حتى قيل فى تعريفها: هى حياة القلب بالمحيى ، كما قال الله تعالى : او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كم مثله - (610) الاية ، و كقوله تعالى : لنحيينه حيوة طيبة ، (611) يعنى به تحقيق معرفته . و قال تعالى فى وصف قلب الكافر: اموات غير احياء و ما يشعرون . (612) و لذا قيل : عليكم بالقلوب فاصفوها، فانها مواضع نظره و مواطن سره ..
    ... چيزى در خزانه خداى سبحان برتر و بزرگتر و گران تر از معرفت نيست ، تا آن جا كه در تعريف آن گفته اند: معرفت ، حيات دل توسط احيا كننده است ، چنان كه خداى متعال فرموده : (( آيا كسى كه مرده بود پس او را زنده ساخته و براى او نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه مى رود مانند كسى است كه ... )) و نيز مانند آيه : (( همانا او را به حياتى پاكيزه حيات بخشيم )) يعنى به تحقق معرفت او. و خداى متعال در وصف كافر فرموده : (( مردگانى هستند غير مستعد براى حيات و نمى دانند كه ... )) از اين رو گفته اند: به دلها بپردازيد و آن ها را صاف و صيقلى كنيد كه دلها محل نظر و جايگاه راز اويند.
    و عن النبى صلى الله عليه و آله : ان الله تعالى لا ينظر الى صوركم و لا الى اموالكم ولكن ينظر الى قلوبكم و اعمالكم . (613)
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه : خداى متعال به چهره ها و دارائيهاى شما نمى نگرد ولى به دلها و اعمال شما نظر دارد.
    و قال صلى الله عليه و آله : ان الله تعالى فى كل ساعة نظرة فى قلب العارف بالعطف و الرحمة ، و لذا يقول الله سبحانه : عبدى طهرت منظر الخلايق سنين ، هل طهرت منظرى ساعة . (614)
    و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خداى متعال در هر ساعتى با ديده مهر و راءفت به قلب عارف نظر دارد. و از اين رو خداى سبحان مى فرمايد: بنده من ! سالها نظرگاه خلايق را (كه ظاهر توست ) پاك ساختى ، آيا شده ساعتى نيز نظر گاه مرا (كه قلب توست ) پاك سازى ؟
    قال بعضهم : من ماتت نفسه زالت عنه دنياه . و من مات قلبه زال عنه مولاه .
    يكى از عرفا گويد: هر كه جانش بميرد دنيايش از او زايل گردد، و هر كه قلبش بميرد مولايش از دست او برود.
    قبل لبعض العارفين : ما حياة القلب ؟ قال : المعرفة . قيل : و ما المعرفة ؟ قال : حياة القلب بالمحيى .
    به يكى از عارفان گفته شد: حيات دل چيست ؟ گفت : معرفت . گفته شد: معرفت چيست ؟ گفت : حيات دل توسط احياء كننده (خدا).
    قيل لبعضهم : ما المعرفة ؟ قال : روية الحق تعالى مع فقدان روية ماسواه ، حتى يصير عند الرائى جميع مملكته فى جنب الله اصغر من خردلة . فهذا ما لا يحتمله قلوب الغفلة و عامة الناس .
    به يكى از آنان گفته شد: معرفت چيست ؟ گفت : ديدن خدا همراه با نديدن غير خدا، تا آن جا كه در نزد بيننده ، تمام مملكت خدا در مقايسه با خدا كوچكتر از يكدانه خردل باشد. و اين چيزى است كه دلهاى غافلان و عموم مردم توان تحمل آن را ندارد.
    و قال ابو عبدالله بن خفيف : من نظر الى الله تعالى بعين الحقيقة لم يلتفت الى الدنيا و لا الى العقبى ، لان الدنيا و العقبى بر المولى ، و المولى احب الى العارفين من بره .
    و ابو عبدالله بن خفيف گويد: هر كه با ديده حقيقت به خداى متعال بنگرد نه به دنيا التفات كند نه به آخرت ، زيرا دنيا و آخرت نيكى خداست ، و نزد عارفان ، خود مولى از نيكى او محبوبتر است .
    و قيل : المعرفة نسيان الخلق ، و نسيان كل ما فى عرفهم و عادتهم ، و لذا قيل : معنى نسيان العبد هو قطع القلب عن كل علاقة دون الحق تعالى . و مادام قلب العبد معلقا بفعله او بثواب فعله او باحد دون المعروف سبحانه ليس على تحقيق المعرفة .
    و گفته اند: معرفت فراموش كردن خلق و فراموش كردن تمام عرفيات و عادات آن هاست . و از اين رو گفته اند: معنى فراموش كردن بنده ، كنده شدن دل او از هر علاقه اى جز علاقه حق متعال است . و تا دل بنده به عمل يا پاداش عمل يا به هر كسى غير معروف (يعنى خداى ) سبحان وابسته باشد او حقيقة به معرفت دست نيافته است .
    و قيل : هى تجريد السر عن كل مادون الحق للحق .
    و گفته شده : معرفت ، مجرد داشتن سر و ضمير است از آن چه غير حق است براى حق .

    بحر المعارف (جلد دوم )

  5. #145
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    قيل لبعضهم : متى يعرف العبد انه على تحقيق المعرفة ؟ قال : اذا لم يجد فى قلبه مكانا لغير ربه . و لذا قيل : حق لمن عرف الله تعالى حق معرفته ان لا يختار عليه حبيبا سواه .
    به يكى از آنان گفته شد: بنده كى مى فهمد كه حقيقة به معرفت رسيده است ؟ گفت : آن گاه كه در دل خود براى غير خدا جايى نيابد. از اين رو گفته اند: سزاوار است براى كسى كه خدا را آن گونه كه بايد، شناخته است محبوبى جز خدا بر او نگزيند.
    و قيل : حقيقة المعرفة نور اسكنه الله تعالى قلوب خواصه ، كما قال (تعالى ): افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه . (615)
    و گفته شده : حقيقت معرفت نورى است كه خداى متعال در دل بندگان خاص خود ساكن ساخته است چنان كه فرموده : (( آيا آن كس كه خدا سينه اش را براى اسلام فراخ ساخته پس او بر نورى از سوى پروردگارش ‍ قرار دارد... )) .
    و عن النبى صلى الله عليه و آله : ان الله خلق خلقه فى ظلمة ، ثم القى عليه شيئا من نوره ، فمن اصابه من ذلك النور شى ء اهتدى ، و من اخطاه ضل . (616)
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه : همانا خداوند خلق خود را در ظلمت آفريد، سپس اندكى از نور خود بر آن افكند، پس هر كه چيزى از آن نور به او رسيد هدايت يافت ، و هر كه آن نور از او به خطا رفت و به او نرسيد گمراه گشت .
    و العبد على قدر ما اصابه من ذلك يصل الى تحقيق المعرفة و مرتبة الخواص و اهل الولاية . و هذا نور يخرج من سرادق مننه ، فيقع فى القلب ، فيستنير به الفواد حتى يبلغ شعاعه الى حجب الجبروت ، و ينظر به العارف الى الحى الذى لا يموت ، فلا يحجبه عن الحق الملكوت ، و لا يمنعه الجبروت . فعند ذلك يصير هذا العبد قائما بالله فى مملكته ، و يصير جميع حركاته و اراداته و افعاله و اقواله و حياته و مماته نورا. فهو حينئذ نور على نور، (و من نور الى نور)، و مصيره كل نور. قوله سبحانه : الله نور السموات و الارض - الى قوله - يهدى الله لنوره من يشاء. (617)
    و بنده به هر اندازه از آن نور كه به او رسيده حقيقة به معرفت و مرتبه خواص ‍ و اهل ولايت دست مى يابد. و اين نورى است كه از سراپرده هاى منت و بخشش الهى سرچشمه مى گيرد، پس در دل واقع شده ، دل به آن نورانى مى شود تا آن كه شعاعش به حجابهاى جبروت مى رسد و عارف بدان نور به زنده اى كه مرگ ندارد مى نگرد، پس ملكوت او را از حق محجوب نمى دارد و جبروت مانع او نمى گردد. اين جاست كه اين بنده قائم بالله در مملكت او مى گردد، و تمام حركتها، اراده ها، كارها، گفتارها، زندگى و مرگ او نور خواهد شد. پس در اين هنگام او نورى بر نور (و از نور به سوى نور شده ) و بازگشتش به سوى هر نورى خواهد شد. به مثابه اين آيه كه : (( خداوند نور آسمانها و زمين است ... خدا هر كه را خواهد به نور خود راه مى نمايد )) .
    و قيل : حقيقة المعرفة مشاهدة الحق بالسر بلا واسطة و كيف و لا شبيه . كما سئل مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام : تعبد من ترى ام من لا ترى ؟ فقال عليه السلام : اعبد من ارى لا روية العينين ولكن روية مشاهدة القلب . (618)
    و گفته شده : حقيقت معرفت مشاهده حق است با سر و ضمير، بدون واسطه و بدون چگونگى و تشبيه . چنان كه از مولايمان امير مؤمنان عليه السلام سوال شد: آيا كسى را كه مى بينى مى پرستى يا كسى را كه نمى بينى ؟ فرمود: كسى را كه مى بينم مى پرستم ولى نه ديدن با دو چشم بلكه ديدنى كه با مشاهده قلب صورت مى گيرد.
    و قيل للامام جعفر الصادق عليه السلام : هل راءيت الله عزوجل ؟ قال : لم اكن لاءعبد ربا لم اره . قيل : (و) كيف رايته و هو الذى لا يدركه الابصار؟ قال : لم تره الابصار بمشاهدة العيان ، ولكن راءته القلوب بمشاهدة الايقان . (619)

    بحر المعارف (جلد دوم )

  6. #146
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    كما قال الشاعر:
    ان كنت لست معى فالذكر منك معى
    قلبى يراك و ان غيبت عن بصرى و به امام صادق عليه السلام گفتند: (( آيا خداى بزرگ را ديده اى ؟ فرمود: پروردگارى را كه نديده ام نمى پرستم . گفته شد: چگونه او را ديده اى و حال آن كه او كسى است كه ديده ها او را در نيابند؟ فرمود: ديده ها او را با ديد ظاهرى نبينند، بلكه دلها با مشاهده يقين او را ببينند )) . چنان كه شاعر گفته است :
    اگر تو با من نيستى ياد تو با من است ، و دلم تو را مى بيند گرچه از چشمم نهانى .
    (اقوال ديگرى در تعريف معرفت )
    و قيل : المعرفة هى الانفراد بالسر بالفرد للفرد، و تجريد السر عن كل ما دون الفرد، كما قال تعالى : ذرهم ياكلوا و يتمتعوا، (620) و قال تعالى : ذرهم فى خوضهم يلعبون . (621)
    و گفته شده : معرفت ، يگانه شدن به سر و درون است براى آن يگانه ، و تجريد و يگانه داشتن سر است از آن چه غير آن فرد است ، چنانكه خداى متعال فرموده : (( آنان را رها ساز تا بخورند و بهره برند... )) و فرموده : (( رهاشان ساز كه در گفتگوهاى لجاجت آميزشان بازى كنند )) .
    قيل : حقيقة المعرفة التفرد بالفرد، و التجرد عن كل ماسواه . فاذا تجرد العبد عما سواه فقد تفرد بالفرد.
    و گفته شده : حقيقت معرفت ، يگانه شدن به آن يگانه ، و پالوده شدن از غير اوست . پس هرگاه بنده از غير او پالوده شد تحقيقا به آن يكتا يگانه گشته است .
    قال يحيى بن معاذ: المعرفة قرب القلب الى القريب ، و مراقبة الروح للحبيب ، و الانفراد عن الكل بالملك المجيب .
    يحيى بن معاذ گفته است : معرفت ، نزديكى دل به آن نزديك ، و مراقبت روح از دوست ، و يگانه شدن از همه است با دل بستن به آن پادشاه دادرس .
    و قيل : المعرفة هى التى هيئتها جنون ، و صورتها جهل ، و معناها حيرة ، قيل : اما معنى قوله : (( صورتها جهل )) ان العارف شغله علم الله سبحانه عن علم جميع اسباب المعاش و امور الكونين ، فاذا نظر اليه الخلق استجهلوه . و قوله : (( هيئتها جنون )) ان العارف شغله الحق عن الخلق فهو يكون ابدا يشاهد الحضرة بقلبه فى ميدان العظمة ، فيكون و الها بين الخلق ، فاذا نظروا اليه استحمقوه . و قوله : (( معناه حيرة )) ان العارف يشغله وجود الله تعالى عن وجود ما سواه و يفنى كليته تحت جلاله و عظمته ، فيطالع سر ربه ، فيتحير فى علم تدبير ازليته ، فاذا نظر اليه الخلق استدهشوه .
    و گفته شده : (( معرفت آن است كه شكلش ديوانگى ، صورتش نادانى و معنايش سرگردانى است )) . گفته شده : معناى (( صورتش نادانى است )) اين است كه عارف را علم به خداى سبحان از علم به تمام اسباب معاش و امور دو عالم مشغول داشته است ، پس چون خلايق بدو بنگرند او را نادان پندارند. و معناى (( شكلش ديوانگى است )) اين است كه عارف را سرگرمى با حق ، از خلق بى خبر ساخته و او هميشه حضرت حق را در ميدان عظمت با قلبش مشاهده مى كند، از اين رو در ميان خلايق حيران و سرگردان بوده و چون بدو بنگرند او را احمق پندارند. و معناى (( معنايش ‍ سرگردانى است )) اين است كه عارف را وجود خداى متعال از وجود غير او مشغول داشته و كليت او در تحت جلال و عظمت خدا فانى ميگردد، ازاين رو به مطالعه سر پروردگارش پرداخته و در علم تدبير ازليت او سرگردان مى ماند، و چون خلايق او را ببينند مدهوش و متحيرش ‍ پندارند.
    و قيل : لا يقدر احد ان يخبر عن المعرفة على التحقيق الا الحق ، فان المعرفة منه بدت (بدات - ظ) و اليه تعود.
    و گفته شده : هيچ كس آن گونه كه بايد نمى تواند از معرفت خبر دهد جز خدا، زيرا معرفت از او پيدا (شروع - ظ) شده و به او باز ميگردد.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  7. #147
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    و قال بعضهم : حقيقة المعرفة (نور اسكنه الله قلوب خواصه ) كما قال : هى فناء الكلية تحت اطلاع الحق سبحانه ، كما قيل لابى يزيد: متى يعرف الرجل انه على تحقيق المعرفة ؟ قال : اذا صار فانيا تحت اطلاع الحق سبحانه ، باقيا على بساط الارض بلانفس و لا سبب و لا خلق ، فهو فان و باق ، و باق وفان ، و ميت وحى ، وحى و ميت ، و محجوب و مكشوف ، و مكشوف و محجوب ، فعند ذلك يصير هذا العبد و الها على باب امره ، هائما فى ميدان بره ، متذللا تحت جميل ستره ، فانيا تحت سلطان حكمه ، و باقيا على بساط لطفه .
    و يكى از عارفان گويد: حقيقت معرفت ، نورى است كه خداوند در دل خاصان ساكن كند، چنان كه گويد: معرفت ، فانى شدن كليت است در تحت اطلاع حق سبحان ، چنان كه به ابى يزيد گفته شد: آدمى كى مى فهمد كه حقيقة به معرفت دست يافته است ؟ گفت : آن گاه كه در تحت اطلاع حق سبحان فانى شده ، و بر بساط زمين بدون نفس و سبب و خلق باقى بماند، پس او هم فانى است هم باقى ، و هم باقى هم فانى ، هم مرده است هم زنده ، و هم زنده است هم مرده ، هم محجوب است هم مكشوف ، و هم مكشوف است هم محجوب . اينجاست كه چنين بنده اى بر در امر او حيران ، در ميدان نيكى او سرگردان ، در زير پوشش زيباى او خاكسار، تحت سلطان حكم او فانى و بر بساط لطف او باقى خواهد بود.
    قيل : هذا صفة قوم صارت انفسهم فانية تحت بقائه و سلطانه من كل حول و قوة ، ثم صاروا باقين بحوله و قوته ، ثم تلاشت املاكهم و اسبابهم تحت جلال الوهيته ، ثم صار مملوكا به دون مملوكته .
    گفته شده : اين صفت قومى است كه جانشان درتحت بقا و سلطان خداوند از هر حول و قوه اى فانى شده ، سپس به حول و قوه او باقى گرديده ، سپس ‍ املاك و اسبابشان در تحت جلال الوهيت او متلاشى گشته ، از اين رو مملوك او شده نه مملوك دارائى خود. (622)
    و سئل ابو يزيد عن حقيقة المعرفة ، فقال : ان تعرف ان حركات الخلق و سكونهم بالله وحده لا شريك له .
    و از ابو يزيد ازحقيقت معرفت پرسش شد، گفت : اين است كه بدانى تمام حركات و سكنات خلق به خدايى است كه يگانه است و شريك ندارد. و روى ان الله تعالى اوحى الى داود عليه السلام : يا داود اعرفنى و اعرف نفسك ، فتفكر داود عليه السلام ثم قال عليه السلام : عرفتك بالفردانية و القدرة و البقاء، و عرفت نفسى بالضعف و العجز و الفناء. فقال الله تعالى : يا داود عرفتنى حق المعرفة .
    و روايت است كه : خداى متعال به داود عليه السلام وحى كرد: اى داود، مرا بشناس و خودت را بشناس . داود عليه السلام فكرى كرد و گفت : تو را به يگانگى و قدرت و بقا شناختم ، و خود رابه ضعف و عجز و فنا. خداى متعال به اووحى كرد: اى داود، آن گونه كه بايد مرا شناخته اى .
    و روى ان النبى صلى الله عليه و آله قال : لو ان الله تعالى عذب اهل سماواته و اهل ارضه لم يكن ظالما. قالوا: يا رسول الله يعذب اهل الارض ‍ بمعاصيهم ، فما بال اهل السماوات ؟ قال صلى الله عليه و آله : لانهم لا يعرفون حق معرفته .
    و روايت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر خداى متعال اهل آسمانها و اهل زمين خود را عذاب كند ظالم نخواهد بود. گفتند اى رسول خدا، اهل زمين را به خاطر گناهانشان عذاب مى كند، اهل آسمانها را چرا؟ فرمود: زيرا آنان آن گونه كه بايد او را نشناخته اند.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  8. #148
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    (اقسام معرفت )
    اذا تقرر ذلك ، فاعلم ان المعرفة على ضربين : معرفة حق ، و هى الايمان ، و ضدها النكرة . و معرفة تحقيق ، و هى القرب و الانبساط الذى ضدها البعد. و هذه معرفة اصفياء الله و احبائه الذين يعبدونه على بساط فردانيته .
    پس از بيان مطالب گذشته ، بدان كه معرفت دو گونه است : 1 - معرفت حق كه همان ايمان است و ضد آن عدم شناسايى است . 2 - معرفت تحقيق كه قرب و انبساط است و ضد آن بعد و دورى است . و اين معرفت برگزيدگان و دوستان خداست كه او را بر بساط يگانگى او مى پرستند.
    قيل : العارفون صم و بكم و عمى . و معناه ان من عرف الله حق معرفته قل كلامه و اسماعه و نظره فى غيره ذات الله سبحانه ، و فنى عن روية الاعمال ، و صار متحيرا مع الاتصال و مفتقرا اليه فى جميع الاحوال ، و منقطعا عن الحال الى ولى الحال ، قائما بالامور بحقايقها لا بالحسبان ، فانه راس الخسران و به زلت عن منازل الصديقين اقدامهم .
    و گفته شده : عارفان كر و لال و كورند. و معنايش اين است كه آن كس كه خدا را آن گونه كه بايد، شناخت ، سخن و شنيدن و نگاهش در غير ذات خداى سبحان كاهش مى يابد، و از نظر به اعمال فانى ميگردد، و در عين اتصال متحير گشته و در تمام احوال به او نيازمند مى گردد، و از حال به سوى ولى حال دل بندد، و به حقايق امور قيام مى كند نه به پندار و خيال ، كه آن راس ‍ زيان است و بدان سبب قدمهاشان از منازل صديقان مى لغزد.

    و قال ابو يزيد: ليس على تحقيق المعرفة من رضى بالحال دون ولى الحال . و قال بعض اهل المعرفة : من عرف الله حق معرفته كل لسانه ، و دهش عقله ، و اى دهشة اشد من دهشة العارف ؟ ان تكلم بحاله هلك ، و ان سكت احترق .

    للعارفين قلوب يعرفون بها
    نورالاله بسر السر فى الحجب و ابو يزيد گفته است : حقيقة به معرفت دست نيافته است كسى كه به حال به جاى ولى حال خشنود شود. و يكى از اهل معرفت گويد: هر كه خدا راآن گونه كه بايد، بشناسد، زبانش كند و عقلش مدهوش مى شود، و كدام دهشت از دهشت عارف شديدتر است ، كه اگر از حال خود سخن گويد هلاك شود و اگر لب فرو بندد (جانش ) آتش گيرد. عارفان را دلهايى است كه بدان نور خدا را به سر در حجابها مى شناسند.
    مرا دردى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد
    و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد قيل لبعض : ما الفرق بين معرفة العام و الخاص و خاص الخاص ؟ فقال : كالفرق بين علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين ، و الصدق و الصادق و الصديق .
    به يكى از عارفان گفتند: فرق ميان معرفت عام و خاص و خاص الخاص ‍ چيست ؟ گفت : مانند فرق ميان علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين ، و فرق ميان صدق و صادق و صديق است .
    و قال محمد بن الفضل : ان اول مدرجة من مدارج المعرفة التوحيد، ثم التجريد، ثم التفريد. فاما التوحيد فهو بمعنى قطع الانداد. و اما التجريد فهو بمعنى قطع الاسباب . و اما التفريد فهو بمعنى الاتصال به بلا بين و لا عين و لا دون .
    و محمد بن فضل گويد: اولين درجه از درجات معرفت ، (( توحيد )) است ، سپس (( تجريد )) و پس از آن (( تفريد )) است . توحيد به معناى قطع نظير و همتا، تجريد به معناى قطع اسباب ، و تفريد به معناى متصل شدن به اوست بدون آن كه بين (فاصله ) و عين (انيت خود شخص ) و دون (شخص ‍ ديگرى ) در ميان باشد.
    و قال بعضهم : المعرفة على خمسة اوجه : اولها وجه الالوهية : و الثانى وجه الربوبية . و الثالث وجه الوحدانية . و الرابع وجه الفردانية . و الخامس ‍ وجه الصمدانية .
    فاما وجه الالوهية فهو الخشية فى السر و العلانية . و اما وجه الربوبية فهو الانقيادله بالعبودية . و اما وجه الوحدانية فهو الاعراض عمن سواه . و اما وجه الفردانية فهو الاخلاص له بالقول و الفعل و النية . و اما وجه الصمدانية فهو المراقبة له فى كل خطوة و لحظة .

    و ديگرى گويد: معرفت پنج گونه است : 1 - وجه الوهيت . 2 - وجه ربوبيت . 3 - وجه وحدانيت . 4 - وجه فردانيت . 5 - وجه صمدانيت . وجه الوهيت ، خشيت و بيم از خداست در نهان و آشكار. وجه ربوبيت ، سر تسليم فرود آوردن در برابر اوست با انجام عبادت و بندگى كردن . وجه وحدانيت ، بى توجهى است به غير او. وجه فردانيت ، اخلاص براى اوست در گفتار و كردار و پندار. و وجه صمدانيت ، مراقبت و ملاحظه اوست در هر گام و لحظه .

    بحر المعارف (جلد دوم )

  9. #149
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    ثم اعلى ايضا ان المعرفة من العبد، و التعريف من الله سبحانه ، و هو اشرف الجواهر التى فى خزاين الله تعالى و اعظم هداياه التى يهدى بها الى عباده ، و ان الله تعالى زين بها قلوب اصفيائه و اهل معرفته . فالعارف كلما لاحظ جلالها هاب و هرب ، و كلما لاحظ جمالها طاب و طرب . فبقدر ما يلاحظه العارف عن جلالها و جمالها يصل الى مراتبها، ما روى ان النبى صلى الله عليه و آله قال : انا افضلكم معرفة .
    و نيز بدان كه شناخت از جانب بنده و شناساندن از جانب خداست ، و آن گرانترين گوهرى است در خزاين الهى و بزرگترين هديه اى است كه به بندگانش اهدا مى نمايد، و خداى متعال بدان وسيله دلهاى برگزيدگان و اهل معرفت خود را زينت مى بخشد. پس عارف هر زمان كه جلال آن را ملاحظه كند ترسيده و بگريزد، و هر گاه به مشاهده جمال آن پردازد بر سر نشاط و طرب آيد. و هر اندازه كه عارف از جلال و جمال آن ملاحظه كند به همان اندازه به مراتب آن دست يابد، چنان كه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: (( من در معرفت از همه شما برترم )) .
    قال ابو سليمان : لو ان المعرفة نقشت على شى ء ما نظر اليها احد الا مات من حسنها و جمالها.
    ابو سليمان گفته است : اگر معرفت بر چيزى نقش مى بست ، هيچ كس بدان نمى نگريست جز آن كه از جمال و زيبائى آن قالب تهى مى كرد.
    و قال بعضهم : ان لكل احد راءس مال ، فراءس مال المؤمن المعرفة . و لكل قوم معاملة ، و معاملة العارف السرور بها. و المعرفة لتنفع عند كلب العقور و عند الجمل الصوول ، فكيف عند الملك الغفور!
    و يكى ديگر گفته است : هر كسى را سرمايه اى است ، و سرمايه مؤمن معرفت است . و هر قومى را معامله اى است و معامله عارف شادى بدان است ، معرفت در برابر سگ هار و شتر مست سودمند است ، چه رسد نزد پادشاه غفور و آمرزنده .
    و قال ابو يزيد: ان فى الليل شرابا لقلوب اهل المعرفة ، فاذا شربوا طارت قلوبهم فى الملكوت حبا لله و شوقا اليه ، فبذلك يقطعون لياليهم . الا و ان الناظرين اليه لا الى غيره ذهبوا بصفوة الدنيا و الاخرة .
    و ابو يزيد گويد: همانا دلهاى اهل معرفت را در شب شرابى است ، چون آن را بنوشند دلهاشان از دوستى خدا و شوق او در ملكوت به پرواز درآيد، و شب خود را بدين گونه به پايان برند. هان ، آنان كه تنها به او چشم دوخته اند امور پاك و برگزيده دنيا و آخرت را برده اند.
    حكى ان رجلا جاء الى النعمان فقال : انى لا اجد قلبى يفتح له روح من المعرفة ، قال : فلعلك من المتحيرين ، فان الله سبحانه ياءبى ان يفتح روح المعرفة للمتحيرين .
    حكايت است كه مردى نزد نعمان آمد و گفت : دل خود را چنان نمى يابم كه درى از نسيم معرفت به روى آن باز شود، گفت : شايد از متحيران باشى ، زيرا خداوند ابا دارد از اين كه نسيم معرفت را به روى متحيران بگشايد.
    و اعلم ان التحير على وجهين : تحير الوحشة ، و تحير الدهشة . فاما تحير الوحشة فهو للمحرومين المطرودين ، و اما تحير الدهشة فهو للمشتاقين العارفين . كما يحكى ان بعض العارفين كان يقول فى بعض مناجاته و انسه : يا دليل المتحيرين زدنى تحيرا.
    و بدان كه تحير دو گونه است : تحير وحشت (ترس و دلهره ) و تحير دهشت (بيم ناشى از عظمت و معرفت ). تحير وحشت از آن محرومان طرد شده است ، و تحير دهشت از آن مشتاقان عارف . چنان كه حكايت است كه يكى از عارفان در بعضى از مناجات ها و حالات انس خود مى گفت : اى رهنماى متحيران ، بر تحيرم بيفزا.
    و عن الصادق عليه السلام : من لا يعرف الله تعالى حق معرفته التفت منه الى غيره .

    بحر المعارف (جلد دوم )

  10. #150
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    و از امام صادق عليه السلام روايت است كه : كه هر كه خدا را آن گونه كه بايد نشناسد به سوى غير او توجه مى كند.
    ثم اعلم ايها الاخ الروحانى ان للعارفين حالات سوى حالات عامة الناس و سوى طريقتهم ، و عيشا بخلاف عيشهم ، و لقد سبقوا من دونهم سبقا لا بكثرة الاعمال ولكن بصحة الارادات و حسن اليقين مع دقايق الورع و الانقطاع بالقلب اليه و تصفية السر عن كل مادون الحق ، فاذاقهم الله طعم لباب معرفته ، و انزلهم فى حظيرة قدسه حتى لا يصبروا عن ذكره و لا يستغنوا عن بره ، و لا يستريحوا بغيره .
    حال اى برادر روحانى ، بدان كه عارفان را حالاتى جز حالات و روشهاى عموم مردم و عيشى به خلاف عيش آنان است . آنان از ديگران گوى سبقت را ربوده ولى نه با كثرت اعمال بلكه با صحت اراده و حسن يقين همراه با دقايق ورع و دل بستن به او و تصفيه سر از غير حق ، پس خداوند مزه مغز معرفت خود را به ايشان چشانيده ، و در آستان قدس خويش فرودشان آورده تا آن جا كه صبر و سكوت از ذكر او نداشته و خود را از نيكى هايش ‍ بى نياز نديده و به غير او استراحت و آرامش نيابند.
    و لقد رغبنا فى ذكر من قصصهم و حكاياتهم ، قال الله تعالى : و اذكر فى الكتاب مريم ، (623) و اذكر فى الكتاب ابراهيم ، (624) و نحن نقص عليك حظا على (625) ذكر الصالحين .
    و ما بسيار مايليم كه پاره اى از داستانها و حكايات ايشان را بازگوييم ، خداى متعال فرموده : (( مريم را در كتاب ياد كن )) ، (( ابراهيم را در كتاب ياد كن )) ، و ما نيز بخشى از ذكر صالحان را براى تو حكايت مى كنيم .
    و روى ان النبى صلى الله عليه و آله قال : اذكروا الصالحين تبارك الله عليكم .
    و روايت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از صالحان ياد كنيد، خداوند بر شما بركت مى دهد.
    و قال صلى الله عليه و آله : عند ذكر الصالحين تنزل الرحمة .
    و فرمود: به گاه ياد صالحان ، رحمت فرود مى آيد.
    و حكى ان بعض العارفين اراد الحج فاحرم و دخل مكة و طاف حول البيت و فعل جميع ما كان من شرايط الحج ، ثم رفع راسه الى السماء قال : مولاى مولاى من جميع الاشياء معى .
    و حكايت است كه يكى از عارفان اراده حج نمود، پس لباس احرام به تن كرده ، داخل مكه شده ، طواف خانه نمود و تمام شرايط حج را به جا آورد، سپس سر به آسمان برداشت و گفت : مولاى من ، مولاى من است كه از ميان همه چيزها با من است .
    و حكى ان عبدالواحد بن زيد قال : قصدت بيت المقدس فضللت الطريق ، فاذا انا بامراة اقبلت الى ، فقلت لها: يا غريبة اننى ضال ، قالت : كيف يكون غريبا من يعرفه ! و كيف يكون ضالا من يحبه ! ثم قالت لى : فخذ راس ‍ عصاى و تقدم بين يدى مشيا. قال : فاخذت راس عصاها و مشيت بين يديها سبعة اقدام اقل او اكثر فاذا انا فى مسجد بيت المقدس ، فدلكت عينى و قلت : لعل هذا غلط منى ، فقالت : يا هذا، سيرك سير الزاهدين و سيرى سير العارفين ، فالزاهد سيار، و العارف طيار، فمتى يلحق السيار بالطيار؟! ثم غابت ، فلم ارها بعد ذلك .
    و حكايت است كه عبدالواحد بن زيد گفت : به قصد بيت المقدس بيرون شدم و در راه گم گشتم ، ناگاه به زنى رسيدم كه به سوى من مى آمد، به او گفتم : اى زن ناآشنا، من راه را گم كرده ام . گفت : چگونه ناآشناست كسى كه او را مى شناسد! و چگونه گمشده است كسى كه او را دوست مى دارد! سپس به من گفت : سر عصاى مرا بگير و پياده پيشاپيش من برو. گويد: سر عصاى او را گرفته هفت گام يا كمتر و بيشتر پياده جلوى او راه رفتم ، ناگاه خود را در بيت المقدس ديدم ، چشمان خود را ماليدم و (پيش خود) گفتم : نكند اشتباه مى كنم ، به من گفت : فلانى ! سير تو سير زاهدان است و سير من سير عارفان ؛ بنابراين زاهد سيار است و عارف طيار، و سيار كى به طيار مى رسد؟! سپس از نظرم ناپديد شد و ديگر او را نديدم .

    بحر المعارف (جلد دوم )

صفحه 15 از 31 نخستنخست ... 511121314151617181925 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •