بحر المعارف (جلد دوم ) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
بحر المعارف (جلد دوم )
صفحه 26 از 31 نخستنخست ... 16222324252627282930 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 251 تا 260 , از مجموع 302
  1. #251
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    فصل 80: تحقيق در تنزيه و تشبيه
    اى عزيز! چون فهم بسيارى از اخبار متقدمه و آتيه موقوف است بر آن چه بعضى از اهل معرفت در تنزيه و تشبيه ذكر نموده اند، لهذا اين ضعيف نيز ايراد مى نمايد.
    بدان كه تنزيه حق از بعضى امور به مقتضاى عقل عرفى و استحسان فكر عادى تقييد آن جناب است به ماعداى آن امور، اذ الاطلاق لمن يجب له الاطلاق تقييد له بهذا الوصف ، مع انه مطلق عن الاطلاق كما انه مطلق عن التقييد. (1007) پس همچنان كه قايل (به ) تشبيه بلا تنزيه ناقص المعرفة است - چون مجسمه كه در تشبيه حدى پيدا نموده اند و مطلق را مقيد و محدود دانسته اند - همچنين قايل به تنزيه بلا تشبيه ناقص المعرفة است از آن جهت كه مقيد حق مطلق است و محدد غيرمحدود.
    پس به مقدار آن امور كه حق را تنزيه كرده است ، از معرفت تعينات و تنوعات ظهور او سبحانه محروم و مهجور است ، نمى داند كه تنزيه او از جسمانيات تشبيه اوست به عقول و نفوس ؛ و تنزيه او از عقول و نفوس تشبيه اوست به معانى مجرده از صور عقليه و نفسيه ؛ و تنزيه او از جميع ، الحاق اوست به عدم ، و تحديد عدمى اوست به عدمات غير متناهيه ، تعالى عن ذلك علوا كبيرا. چه ، موجودات متحقق الوجود منحصر است در اين اقسام ، و بيرون از اين ، تحكم وهمى و توهم تخيلى است .
    پس عارف محقق و كامل مدقق كسى است كه حق را من حيث ذاته منزه از تشبيه و تنزيه بداند، و من حيث معيته للاشياء او ظهوره بها، ميان تشبيه و تنزيه جمع كند و هر يك را در مقام خود ثابت دارد، و حق را به دو وصف تنزيه و تشبيه نعت كند
    بالاعتبارين - كما جاء به الشرع - من غير تصرف بعقله الناقص و لا تاءويل للمتشابة الا لمصلحة تفهيم من لا يفهم . كيف ؟ و العقول المقيدة فى القوى المزاجية المقيدة الجزئية مقيدة جزئية كذلك بحسبها؛ و انى للعقول المقيدة الجزئية ان يدرك الحقايق المجرده المطلقة من حيث هى كذلك الا ان يطلق عن قيوده بحسب شهوده و وجوده ، فان المحدث لا يدرك الا المحدث .
    ... به دو اعتبار - چنان كه در شرع آمده - بدون آن كه با عقل ناقص خود در آن تصرفى كند و متشابهى را تاءويل نمايد مگر به جهت مصلحت فهمانيدن به غير فهيم .
    چگونه چنين نباشد و حال آن كه عقولى كه در قواى مزاجى مقيد جزئى مقيد گرديده اند خود نيز به حسب آن ها مقيد جزئى اند، و عقول مقيد جزئى كجا مى توانند حقايق مجرده مطلقه را از آن جهت كه مطلق و مجردند ادراك نمايند مگر زمانى كه به حسب شهود و وجود خود از قيود خود آزاد گردند، چرا كه محدث را جز محدث درك نمى كند.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  2. #252
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    و قد جمع الله بين التشبيه و التنزيه فى آية واحدة فقال : ليس كمثله شى ء، فنزه ، و هو السميع البصير، (1008) فشبه . و اذا كان الكاف غير زايدة و يكون معنى الثانى انه لا سميع و لا بصير فى الحقيقة الا هو، يكون الاول تشبيها، لانه اثبات للمثل ، و ان كان تنزيها ايضا لا حقيته بالتنزيه من المثل ايضا و يكون الثانى ايضا تنزيها عن ان يشاركه فى السمع و البصر. و على تقدير زيادة الكاف يحتمل التشبيه ايضا، فان من تميز عن المحدود فهو محدود بكونه ليس عين هذا المحدود و ان اخذنا على معنى نفى مثل من هو على صفته ، فان نفى المثل قد يطلق على هذا من غير قصد الى نظير له ؛ كما يقال : (( مثلك لا يبخل )) اى من هو ذوفضيلة مثلك لا يتاءتى منه البخل ، و المراد نفسه ، و المبالغة فى نفل البخل عنه بالبرهان اى انت لا تبخل لان فيك ما ينافى البخل . فيكون المعنى نفى المثل بطريق المبالغة . اى ليس من هو على صفته من الصمدية و قيوميته لكل شى ء، اذ لا شى ء الا و هو به موجود، اى بوجوده ، فهو عين الاشياء، فهو محدود بحدود كل ذى حد، اذ هو السارى فيها كلها بل هو الكون كله ، فهو تشبيه و هو بعينه تنزيه ، اذ هو نفى لما سواه .
    و ايضا اذا احاط بالكل و لم ينحصر فى واحد منها و لا فى الكل ، لم يكن محدودا. فسبحان من تنزه عن التشبيه بالتنزيه ، و عن التنزيه بالتشبيه .

    و خداوند در يك آيه ميان تشبيه و تنزيه جمع كرده و فرموده است : (( چيزى مثل او نيست )) كه تنزيه است ، و (( او شنوا و بيناست )) كه تشبيه است . و اگر (( كاف )) را زايده نگيريم و معنى جمله دوم اين باشد كه در حقيقت شنوا و بينايى جز او نيست ، جمله اول تشبيه خواهد بود، زيرا اثبات مثل و مانند كرده است ، هر چند خود اين نيز تنزيه مى باشد زيرا به تنزيه از مثل نيز سزاوارتر است . و جمله دوم نيز تنزيه اوست از اين كه در سمع و بصر شريكى داشته باشد. و بر تقدير زايد بودن (( كاف )) نيز محتمل تشبيه خواهد بود، زيرا كسى كه از محدود امتياز دارد باز هم محدود به اين است كه عين آن محدود نمى باشد هر چند كه به اين معنا بگيريم كه مثلى كه همانند صفت او داشته باشد را ندارد، زيرا نفى مثل به اين معنا - بدون قصد به داشتن نظير - اطلاق مى گردد، چنان كه گويند: (( مانند تويى بخل نمى ورزد )) يعنى مرد با فضيلتى چون تو بخل از او نمى آيد، و مراد خود اوست (نه ديگرى )، و مبالغه در نفى بخل از او با برهان صورت مى گيرد به اين صورت كه : (( تو بخل نمى ورزى زيرا چيزى در توست كه با بخل منافات دارد )) . پس معناى آن جمله نفى مثل از راه مبالغه است . پس در مورد خداوند معناى آن چنان است كه : كسى داراى صفت صمديت و بى نيازى و قيوميت او نيست ، زيرا وجود همه چيز به او يعنى به وجود اوست پس او عين اشياست ، و از اين رو محدود به حدود هر ذيحدى است ، زيرا او در همه اشياء سارى است بلكه همه كون (وجود) اوست ، پس اين تشبيه و در عين حال تنزيه است ، زيرا نفى جز او مى باشد.
    و نيز چون او به همه اشياء احاطه دارد و منحصر در يكى يا در همه آن ها نيست بنابراين محدود نمى باشد. پس منزه است خدايى كه از تشبيه به تنزيه و از تنزيه به تشبيه منزه و مبراست .

    گاه خورشيدى و گه دريا شوى
    گاه كوف قاف و گه عنقا شوى
    تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش
    اى برون از وهمهاى بيش ‍ بيش
    از تو اى بى نقش با چندين صور
    هم موحد هم مشبه خيره سر
    (1009)

    بحر المعارف (جلد دوم )

  3. #253
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    در (( فصوص )) گفته است : (( اى برادر، خداى را به از خدا شناسيد كه آن چه در قرآن از اوصاف تشبيه از ضحك و يد و وجه تاءويل نكنيد، كه وى را در مرتبه خويش از اوصافى كه به خود اضافه كرده بى شركت غيرى لايق حضرت او باشد به او مسلم داريد. پس اهل حقيقت در ليعبدون ، (1010) ليعرفون تجويز نمى نمايند، چه هيچ ذره اى از ذرات جهان بى عبادت نباشد، و هر عبادتى كه هست به مقتضاى كل له قانتون ، (1011) و ان من شى ء الا يسبح بحمده (1012) به قال است نه به حال ، چنان كه قول سبحانه : ولكن لا تفقهون تسبيحهم (1013) مشعر بر آن است )) . (1014)
    و قيصرى در (( شرح فصوص )) گفته است : قوله تعالى : ليس كمثله شى ء - الاية ، تشبيه و تنزيه . اى تنزيه فى عين التشبيه ، حيث نفى عن كل شى ء مماثلة مثله فى مثليته و هو عين التشبيه ، لانه اثبات المثل . و لما نفى عن كل شى ء مماثلة المثل نزه الحق ان يكون مثل له ، لانه شى ء من الاشياء فلا يماثل ذلك المثال . و اذا لم يكن مثل مثله فبان انه احرى ان يكون ذلك مثل ليس مثلا له ؛ و ذلك غاية التنزيه فهو تشبيه فى تنزيه ، و تنزيه فى تشبيه ، و هو السميع البصير تشبيه فى عين التنزيه ، لانه اثبت له السمعية و البصرية اللتين هما صفتان ثابتان للعبد، و هو محض التشبيه ؛ لكنه خصهما به بالصفة المفيدة للحصر حيث حمل الصفتين المعرفتين بلام الجنس على ضميره ، فافاد انه هو السميع وحده لا سميع غيره ، و هو البصير وحده لا بصير سواه ، و هو عين التنزيه )) .
    ... آيه : (( به مانند او چيزى نيست )) هم تشبيه است و هم تنزيه . يعنى در عين تشبيه تنزيه است . زيرا (از طرفى ) مماثلت مثل او را در مثليت از هر چيز نفى كرده ، و اين خود عين تشبيه است ، زيرا اثبات مثل نموده است . و (از طرف ديگر) چون مماثلت مثل (او) را از هر چيزى نفى نموده پس در واقع حق تعالى را منزه دانسته از اين كه او را مثلى باشد، زيرا او يكى از اشياء است پس با آن مثال مماثلت ندارد، و چون مثل مثل او وجود ندارد پس روشن است كه او شايسته تر است به اين كه مثلى باشد كه مثلى ندارد. و اين نهايت تنزيه است ، پس بيان آيه تشبيه در عين تنزيه و تنزيه در عين تشبيه مى باشد. آيه (( و او شنوا و بيناست )) تشبيه در عين تنزيه است ، زيرا براى او شنوايى و بينايى اثبات نموده كه اين دو، دو صفت ثابت براى بنده اند و آن محض تشبيه است . ولى (از طرفى ) اين دو صفت را با وصفى كه افاده حصر مى كند به خداوند اختصاص داده ، چرا كه اين دو صفت را با لام جنس كه نشان معرفه بودن آن هاست بر ضمير (( هو )) حمل نموده و اين معنا را مى رساند كه تنها او سميع است و سميع ديگرى جز او نيست ، و تنها او بصير است و بصير ديگرى جز او وجود ندارد، و اين خود عين تنزيه است .
    و سيد اشرف در قطعه اى افاده اين مطلب را نموده كه از جمله آن قطعه اين است :

    ز تنزيه آمده در عين تشبيه
    به تشبيه آمده تنزيه پيراى
    ز تنزيهش همه تشبيه خيزد
    ز تشبيهش همه تنزيه آراى
    بصير آمد به تعريف الف لام
    كه جز او نيست در هر چشم بيناى
    سميعش همچنان تعريف دارد
    كه جز او نيست در هر گوش ‍ شنواى
    بدين گونه همه اوصاف عالى
    كه دارد در جهان دادار داراى


    بحر المعارف (جلد دوم )

  4. #254
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    اى عزيز! روح تو حال نيست در هيچ عضوى از اعضاى تو با آن كه هيچ عضوى از اعضاى تو خالى نيست از او؛ متقدر نيست به تقدر اعضا، و متعدد نيست به تعدد آن . انانيت توست كه مدرك است و محرك و مفكر و مدبر؛ اعضا، مظهر و كسوت اويند، و او قوام و حقيقت اعضا. و همچنين نسبت هويت حق سبحانه با همه موجودات همچو نسبت روح توست با اعضاى تو. پس حقيقت همه موجودات يكى است و حال نيست در هيچ يك ، با آن كه خالى نيست از هيچ يك ؛ كما قال سيد الموحدين عليه السلام : لم يحلل فى الاشياء فيقال هو فيها كائن ؛ و لم يناء عنها فيقال هو منها باين . (1015) و متقدر نيست به تقدر آن ها، و متعدد نيست به تعدد آن ها، و اوست فى الحقيقة مدرك و محرك و مفكر و مدبر در همه ، و اوست قوام و حقيقت و نور همه ؛ كمال قال : فبى يسمع و بى يبصر. (1016) و قوله عليه السلام : من عرف نفسه فقد عرف ربه . (1017) و ان ليس فى الوجود الا الله .
    ... چنانكه (در مورد بنده مقرب خود، در حديث قدسى ) فرموده : (( پس به سبب من مى شنود و به سبب من مى بيند )) ، و فرمايش امام عليه السلام كه (( هر كه خود را شناخت خداى خود را شناخت )) ، و اين كه در صحنه وجود جز خدا نيست .
    و قال آخر: ان الله هوية كل شى ء و كل عضو. و قال : كما ان صورتك تثنى على روحك ، كذا صورة العالم يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم . و قال ايضا: العالم صورة الحق . و هو روح العالم المدبر له ، فهو الانسان الكبير.
    و ديگرى گويد: (( خداوند هويت هر چيز و هر عضوى است )) . و گويد: (( همان طور كه صورت تو ستايشگر روح توست همان طور صورت عالم به حمد پروردگار تسبيح مى كند ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد )) . و نيز گويد: (( عالم صورت حق است و حق روح مدبر عالم است ، پس او انسان كبير است )) .
    و خواجه افضل الدين كاشى (ره ) گويد: همچنان كه آگاه شدى كه در جهان مردم ، آلات اجساد ظاهرش با ارواح باطنش به نفس درك روشن است چنان كه نفس چون مصباحى بود ميان زجاجه ، و ارواح چون زجاجه اندر مشكاة ، و اجساد چون مشكاة ؛ آگاه توان شد كه ارواح و انفس چون اجساد باشند هويت را - جلت عظمته - و هويت چون جان بود ايشان را، و همه به وى زنده و رخشان باشند )) . (1018)

    حق جان جهانست و جهان جمله بدن
    املاك لطايف و حواس آن تن
    افلاك و عناصر و مواليد، اعضا
    توحيد همين است و دگرها همه فن

    و بنابراين تحقيق ، خطبه البيان و غيرها كه مى آيد ان شاء الله ، ناخوشى ندارد و فهم آن ها در كمال سهولت و آسانى است .
    و فى (( كفاية الاثر )) عن يونس بن ظبيان قال : دخلت على الصادق عليه السلام فقلت : يابن رسول الله صلى الله عليه و آله ، انى دخلت على مالك و اصحابه و عنده جماعة يتكلمون فى الله عزوجل ، بعضهم يقول : ان لله تبارك و تعالى وجها كالوجوه ؛ و بعضهم يقول : هو شاب من ابناء ثلاثين سنة . فما عندكم فى هذا يابن رسول الله صلى الله عليه و آله قال : و كان متوكيا، فاستوى جالسا و قال : اللهم عفوك عفوك . ثم قال : يا يونس ، من زعم ان لله وجها كالوجوه فقد اشرك ، و من زعم ان لله جوارح كجوارح المخلوقين فهو كافر، فلا تقبلوا شهادته ، و لا تاكلوا ذبيحته ، تعالى عما يصفه المشبهون بصفة المخلوقين ، فوجه الله انبياؤ ه و اولياؤ ه . (1019)
    و در (( كفاية الاثر )) از يونس بن ظبيان روايت است كه : بر امام صادق عليه السلام وارد شده ، عرض كردم : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من بر مالك و يارانش وارد شدم و نزد او گروهى بودند كه درباره خداى بزرگ سخن مى گفتند، برخى مى گفتند: خدا را صورتى است مانند صورتها؛ و برخى مى گفتند: او جوانى است سى ساله . در اين مورد نظر شما چيست اى زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ حضرت تكيه داده بودند پس ‍ راست نشسته و فرمودند: خداوندا! آمرزش تو را، آمرزش تو را مى طلبم . سپس فرمودند: اى يونس ، هر كه پندارد خداوند صورتى چون ديگر صورتها دارد همانا شرك ورزيده ، و هر كه پندارد خداوند را اعضايى چون اعضاى آفريدگان است ، كافر است ، پس شهادت او را نپذيريد و از كشتار او مخوريد؛ خداوند از وصف تشبيه كنندگان كه او را به صفت آفريدگان وصف مى كنند برتر است ؛ وجه خدا انبيا و اولياى اويند.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  5. #255
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    فصل 81: ائمه عليهم السلام عالم جبروت و عالم امرند
    اى عزيز! چون بعضى بر اين رفته اند كه عالم جبروت كه عبارت از عالم صفات است ، و عالم امر كه عالم افعال است عبارت از ائمه عليهم السلام است ، و تمسك ايشان در اين مطلب به اخبارى است كه ظاهرا دلالت بر اين دارد، لهذا اين ضعيف متعرض اين معنى گشته .
    و فى (( الكافى )) عن ابى عبدالله عليه السلام فى قول الله عزوجل : و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها، قال : نحن و الله الاسماء الحسنى التى لا يقبل الله عملا من العباد الا بمعرفتنا. (1020)
    و در (( كافى )) در معناى آيه : (( خدا را نامهاى بهترى است ، پس او را بدانها بخوانيد )) از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند ماييم نامهاى بهترين ، كه خداوند عملى را از بندگان نمى پذيرد مگر اين كه با معرفت ما همراه باشد.
    و عن على عليه السلام : انا اسماء الله الحسنى التى امر الله ان يدعى بها. (1021)
    و از على عليه السلام روايت است كه : من نامهاى بهترين خدا هستم كه خداوند امر فرموده تا بدانها خوانده شود.
    و فى (( الكافى )) عن (1022) ابى عبدالله عليه السلام عن قول الله تبارك و تعالى : كل شى ء هالك الا وجهه ، فقال : ما يقولون فيه ؟ قلت : يقولون : يهلك كل شى ء الا وجه الله . فقال : سبحان الله ! لقد قالوا قولا عظيما، انما عنى بذلك وجه الله الذى يؤ تى منه . (1023)
    و در (( كافى )) در معناى آيه : (( همه چيز هلاك شدنى است جز وجه او )) از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه (به راوى ) فرمود: (مخالفان ) در اين مورد چه مى گويند؟ گفتم : مى گويند: همه چيز هلاك مى شود جز وجه (صورت ) خدا. فرمود: سبحان الله ! سخن (ناشايسته ) درشتى گفتند، جز اين نيست كه مراد خداوند همان وجه اوست كه از آن به سوى او متوجه مى شوند.
    و فى (( الكافى )) عن ابى عبدالله عليه السلام : ان الله خلقنا (فاحسن خلقنا) و صورنا و احسن صورنا، و جعلنا عينه فى عباده ، و لسانه الناطق فى خلقه ، و يده المبسوطة على عباده بالراءفة و الرحمة ، و وجهه الذى يوتى منه ، و بابه الذى يدل عليه ، و خزانه فى سمائه و ارضه ، بنا اثمرت الاشجار، و اينعت الثمار، و جرت الانهار، و بنا ينزل غيث السماء، و ينبت عشب الارض ، و بعبادتنا عبدالله ، و لولا نحن ما عبدالله . (1024)
    و نيز از امام صادق (ع ) روايت نموده كه : همانا خداوند ما را آفريد (و نيكو آفريد) و صورتگرى كرد و صورت ما را نيكو نمود، و ما را چشم خود در ميان بندگانش و زبان گوياى خويش در ميان آفريدگانش ، و دست به مهربانى و رحمت گشوده خود بر سر بندگانش ، و وجه خود كه از آن بدو متوجه مى شوند، و در خود كه به او راهنماست ، و گنجينه داران خود در آسمان و زمينش قرار داده است ؛ به سبب ما درختان ميوه داده ، ميوه ها رسيده ، نهرها جارى شده ، باران آسمان فرو مى ريزد و گياهان زمين مى رويد؛ و با پرستش ما خدا پرستش شد، و اگر ما نبوديم خداوند پرستش ‍ نمى شد.
    و فى (( العيون )) عن على بن موسى الرضا عليهما السلام فى جملة حديث : يا ابا الصلت ، من وصف الله بوجه كالوجوه فقد كفر، ولكن وجه الله انبياؤ ه و رسله و حججه صلوات الله عليهم الذين بهم يتوجه الى الله عزوجل و الى دينه و معرفته . و قال الله عزوجل : (( كل من عليها فان و يبقى وجه ربك )) (1025) و قال عزوجل : (( كل شى ء هالك الا وجهه )) . (1026)
    بيان : قال بعض المتدينين : و فى حديث ان الضمير فى (( وجهه )) راجع الى الشى ء. و على هذا فمعناه ان وجه الشى ء لا يهلك . و هو ما يقابل منه الى الله ، و هو روحه و حقيقته و ملكوته ، و محل معرفة الله منه ، التى تبقى بعد فناء جسمه و شخصه .

    و در (( عيون )) از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اى اباصلت ، هر كه خدا را به داشتن صورت مانند ساير صورتها وصف كند كفر ورزيده است ، ولى وجه خدا همان انبيا و رسولان و حجتهاى او عليهم السلام مى باشند كه به وسيله ايشان به سوى خداى بزرگ و دين و معرفت او توجه مى شود. خداى بزرگ فرمود: (( هر چه بر روى زمين است فانى شدنى است و تنها وجه پروردگار تو باقى مى ماند )) و فرموده : (( همه چيز هلاك شدنى است مگر وجه او )) .
    بيان : يكى از اهل دين گفته است : در حديثى است كه ضمير در (( وجهه )) به شى ء برمى گردد. و بنابراين معناى آن اين است كه وجه شى ء هلاك نمى شود، و آن چيزى است كه آن شى ء از راه آن با خداوند روبرو مى گردد، و آن همان روح و حقيقت و ملكوت آن و محل معرفت خدا از آن چيز است كه بعد از فناى جسم و شخص آن باقى ماند.

    بحر المعارف (جلد دوم )

  6. #256
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    در (( عين الحياة )) گفته است كه : (( چون ايشان مظهر صفات كماليه الهيه اند و به نمونه اى از صفات جلال و جمال او متصف گرديده اند ايشان را كلمات الله و اسماء الله مى گويند. و احاديث در اين باب بسيار است . چنانچه اسماء الهى دلالت بر كمالات او مى كند ايشان نيز از اين حيثيت كه به پرتوى از صفات او متصف گرديده اند دلالت بر صفات او مى كنند، مثل اسم رحمن كه دلالت بر اتصاف الهى به صفت رحمت مى كند؛ چون رحمت و شفقت رسول خدا را مشاهده مى كنى ترا دلالت مى كند بر كمال رحمت خداوندى ، كه اين رحمت با اين بسيارى قطره اى از درياى رحمت اوست ؛ و همچنين جميع كمالات . بلكه دلالت ايشان بر آن كمالات زياده از دلالت اسماست بر صفات . و اسماء مقدسه الهى از اين جهت تاثيرات بر ايشان مترتب است كه دلالت بر آن مسمى مى كند، لهذا بر ايشان نيز آثار عجيبه در عالم ظاهر مى گردد كه اسماء مقدسه الهى اند و مظهر قدرت و كمالات اويند.
    چنانچه پيش از آن دانستى كه كنه ذات و صفات او دانستن محال است ، وليكن در انحاء وجوهات صفات و تعبيرات از آن ، عارفان را درجات مختلفه مى باشد، و در هر اسمى صاحب معرفتى در خور معرفت خود از آن اسم بهره اى مى يابد. مثلا بلا تشبيه مردم در معرفت پادشاه مختلف مى باشند:
    يك كردى مى باشد كه از عظمت پادشاه همين تصور كرده است كه هر وقت كه خواهد او را دوشاب (1027) خوردن ميسر است ، و اگر خواهد كه هزار دينار بى زحمت به كسى مى تواند داد. و اين مرد پادشاه را به صفت استاد حلوايى و استاد بزاز شناخته ، و اگر پادشاه احسانى به وى كند در خور شناخت او احسان خواهد كرد. و همچنين تا به مرتبه آن شخصى كه از عظمت پادشاه آن قدر دانسته كه او قادر بر عطاى حكومتهاى عظيم است ، و منصبى مى تواند بخشيد كه در سالى آلاف الوف تحصيل مى توان كرد. پادشاه به چنين شخصى در خور معرفت او مى دهد. و همچنين عارفان را در مراتب بلاتشبيه اين تفاوت هست . يك لفظ (( رحمن )) را هر عارفى به معنايى مى فهمد، در خور اين معنى فايده مى برد تا آن عارف كامل كه نهايت وجوه ممكنه را يافت ، از رحمن ، فيض ازل و ابد را براى ممكنات مى طلبد و مى رساند.
    و همچنين در مراتب معرفت انسان (كامل ) - يعنى رسول خدا و ائمه معصومين عليهم السلام كه اسماء مقدسه الهى اند - كه در خور شناخت و معرفت ايشان از توسل به ايشان منتفع مى تواند شد. يك شخص على را مردى شناخته است كه هر مساله كه مى پرسى مى داند. او على را در مرتبه علامه شناخته است ، بلكه على را وسيله نكرده علامه را وسيله كرده . و ديگرى على را چنين شناخته كه شبى پانصد نفر را مى تواند كشت . او على را نشناخته مالك اشتر را شناخته . و يكى على را چنين شناخته كه اگر سخاوت كند صد هزار تومان به او مى تواند داد. تا به مرتبه آن بزرگى كه على را در مرتبه كمال شناخته كه اگر نام على را بر آسمان بخواند از يكديگر مى پاشد، و اگر بر زمين بخواند مى گدازد، چنانچه در احاديث بسيار است كه نامهاى ايشان را بر عرش نوشتند عرش قرار گرفت ، و بر كرسى نوشتند برپا ايستاد، و بر آسمانها نوشتند بلند شدند، و بر زمين نوشتند ثابت گرديد. و دوست ايشان را به تجربه معلوم است كه در وقت دعا در خور آن ربط و معرفت و توسلى كه به ايشان حاصل مى شود همانقدر استشفاع ايشان نفع مى كند.
    اگر اين معنى را از اين نازكتر ذكر كنيم سخن دقيق مى شود. و بعضى تمثيلى ذكر كرده اند از براى وضوح اين معنى كه : يك فيلى را بردند به شهر كوران . چون شنيدند كه چنين خلق عظيمى به شهر ايشان آمده همگى به سر او جمع شدند و دست بر او مى ماليدند. يكى از ايشان دست بر خرطوم او ماليد، يكى دندانش را لمس كرد و يكى بدنش را و يكى دمش را. و چون فيل را بردند، اينها با يكديگر نشستند و به وصف او شروع كردند، و در ميان ايشان نزاع شد؛ آن كه گوشش را لمس كرده بود گفت : فيل چيزى پهن است از بابت گليم . ديگرى كه خرطوموش را يافته بود گفت : غلط كرده اى ، فيل چيزى است دراز و ميان تهى . و هر يك به آن چه از آن يافته بودند تعبير مى كردند، هيچ يك او را نشناخته اما هر يك راهى برده بودند. (1028) بلا تشبيه كوران عالم امكان و جهالت را در معرفت واجب الوجود و دوستان او كه متخلق به اخلاق او شده اند چنين حالتى هست . و در اين مقام زياده از اين گنجايش ندارد و اين مضامين از اخبار بسيار ظاهر مى شود )) . (1029) انتهى كلامه روح الله روحه الزكية .

    بحر المعارف (جلد دوم )

  7. #257
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    فصل 82: حديث غمامه
    اى عزيز! اخبار وارده از ائمه هاديه عليهم السلام در باب اين كه عالم صفات و اسماء و افعال الهى جل جلاله خلفاء و اوصياءاند بسيار است پاره اى از اول مبحث ولايت تا اين مقام گذشت ، و برخى بعد از اين ان شاء الله بيايد. و از جمله آن ها حديث غمامه مشهور است كه فاضل مجلسى (ره ) آن را ترجمه به فارسى نموده است ، و رواه الصدوق (1030) باسناده قال : حدثنا ابو عبدالله بن زكريا، عن ابن الجوهر الاسود، عن محمد بن عبدالله الصايغ ، عمن يرفعه الى سلمان الفارسى - رحمه الله - انه قال :
    كنا جلوسا عند مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام ذات يوم حين بويع عمر بن خطاب بالخلافة ، انا و ولده الحسن و الحسين عليهما السلام و محمد بن الحنفية و عمار بن ياسر و المقداد بن الاسود الكندى - رحمهم الله - فاذا التفت اليه الحسن عليه السلام و قال : يا امير المؤمنين ، ان سليمان بن داود عليهما السلام قد نال ملكا (عظيما) لم ينله احد من الناس ، و اعطاه الله ملكا لم يعطه احدا من العالمين ، فهل ملكت يا اباه شيئا من ملك سليمان ؟ فقال اميرالمؤمنين عليه السلام : و الذى فلق الحبة و براء النسمة لقد ملك ابوك ملكا لا يملكه احد بعده و لا قبله . فقال له الحسن عليه السلام : انا نحب ان ننظر شيئا مما ملكه الله اياك شيئا (1031) من الملكوت ، ليزداد (1032) فى الناس ايمانا مع ايمانهم . فقال عليه السلام : نعم ، حبا و كرامة .

    ... سلمان (ره ) مى گويد: در ايامى كه با عمر بن خطاب بيعت به خلافت انجام گرفت ، روزى من و دو فرزند على : حسن و حسين عليهما السلام و محمد بن حنفيه و عمار بن ياسر و مقداد بن اسود كندى - رحمهم الله - در خدمت امير مؤمنان عليه السلام نشسته بوديم كه حسن عليه السلام به آن حضرت عرضه داشت : اى امير مؤمنان ، سليمان بن داود عليهما السلام به سلطنت بزرگى دست يافت كه هيچ يك از مردم بدان دست نيافت و خداوند سلطنتى به او عطا فرمود كه به احدى از عالميان عطا نفرمود، پدر جان ! آيا شما به چيزى از ملك سليمان دست يافته ايد؟ امير مؤمنان عليه السلام فرمود: سوگند به آن كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد همانا پدر تو به سلطنتى دست يافته كه هيچ كس قبل و بعد از آن بدان دست نيافته و نخواهد يافت . حسن عليه السلام گفت : ما دوست داريم به پاره اى از آن چه خداوند از ملكوت در اختيار شما نهاده بنگريم تا بر ايمانمان در ميان مردم افزوده شود. حضرت فرمود: خوب ، چقدر شما را دوست و گرامى مى دارم !
    فقام فصلى ركعتين ، ثم ذهب الى صحن داره و نحن ننظر اليه ، فمديده نحو المغرب حتى بان تحت ابطه و ردها و فيها سحابة ، و هو يمدها حتى اوقفها على الدار، و على جانب تلك السحابة سحابة اخرى . ثم اشار الى السحابة و قال : اهبطى الينا ايتها السحابة . قال سلمان : فوالله العظيم لقد راينا السحابة قد هبطت و هى تقول : (( اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، و انك وصى رسول كريم ، محمد رسول الله ، و انت وليه ، و من شك فيك فقد هلك ، و من تمسك بك فقد سلك سبيل النجاة )) .
    حضرت برخاست و دو ركعت نماز گزارد، سپس به حياط خانه رفت و ما همين طور بدو مى نگريستيم ، پس دست خود را دراز نمود به طورى كه زير بغل مباركش نمايان شد و آن را باز گرداند در حالى كه پاره اى ابر در آن بود و آن ابر را كشيد تا بر فضاى خانه گسترد و در كنار آن ابر ديگرى بود. سپس به آن ابر اشاره نموده فرمود: اى ابر، به سوى ما فرود آى . سلمان گويد: به خداى بزرگ سوگند كه ديديم فرود آمد و مى گفت : (( گواهى مى دهم كه معبودى جز الله نيست ، يگانه است و شريك ندارد، و گواهى ميدهم كه محمد بنده و فرستاده اوست ، و تو وصى رسولى بزرگوار مى باشى ، محمد رسول خدا و تو ولى خدا هستى ، هر كه در تو شك كند هلاك گردد، و هر كه به تو چنگ زند راه نجات را پوييده است )) .
    بحر المعارف (جلد دوم )

  8. #258
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    ثم طاءطاءت السحابتان حتى نزلتا الى الارض و صارتا كانهما بساطان ، و رايحتهما كالمسك الاذفر. فقال لنا اميرالمؤمنين عليه السلام : قوموا و اجلسوا على السحابة . فجلسنا كلنا واحدا منهما، و اخذنا مواضعنا. ثم ان اميرالمؤمنين عليه السلام نهض قائما على قدميه و تكلم و اشار بالمسير نحو المغرب بما لا نعلمه و لا نفهمه . فلم يستتم كلامه الا و ريح قد دخلت تحت السحابة فرفعتها رفعا رقيقا فى الهواء، فاذا اميرالمؤمنين عليه السلام على السحابة الاخرى جالس على كرسى من نور و عليه ثوبان اصفران ، و على راسه تاج من ياقوت حمراء، و فى رجليه نعلان شراكهما من ياقوت يتلالا، و فى يده خاتم من درة بيضاء يكاد نور وجهه يذهب بالابصار.
    سپس آن دو ابر به طرف پايين سرازير شده تا روى زمين فرود آمدند و مانند دو فرش روى زمين قرار گرفتند و بوى خوش آن ها چون بوى مشك بود. امير مؤمنان عليه السلام به ما فرمود: برخيزيد و بر اين ابر سوار شويد. همه بر روى يكى از آن ها نشسته و در جاى خود قرار گرفتيم . سپس امير مؤمنان عليه السلام برخاست و بر روى دو پاى مبارك ايستاد و سخنى گفت و با دست براى حركت به سمت مغرب اشاره فرمود و ما سخن او را ندانسته و نفهميديم . هنوز سخن حضرتش تمام نشده بود كه بادى در زير ابر وزيد و آن را به آرامى و نرمى در هوا بلند كرد؛ و ما امير مؤمنان را ديديم كه بر روى ابر ديگر بر كرسى اى از نور نشسته ، دو لباس زرد رنگ به تن ، تاجى از ياقوت بر سر، نعلينى كه بندش از ياقوت درخشان بود در پا و انگشترى اى از در سفيد به دست داشت و چهره مباركش چنان نورانى بود كه چشمها را تار مى كرد.
    فقال له الحسن عليه السلام : يا ابتاه ان سليمان بن داود عليهما السلام كان يطاع بخاتمه ، و انت يا اميرالمؤمنين بماذا تطاع ؟ فقال عليه السلام : ولدى ! انا وجه الله ، و عين الله ، و لسان الله الناطق فى خلقه ، و انا ولى الله ، و انا نور الله ، و انا باب الله ، و انا كنز الله ، و انا القدرة المقدرة ، و انا قسيم الجنة و النار، و انا سيد الفريقين . يا ولدى اتحب ان اريك خاتم سليمان بن داود عليهما السلام ؟ قال : نعم . قال سلمان الفارسى - رحمة الله -: فادخل يده تحت ثيابه و استخرج خاتما من ذهب و فصه من ياقوت حمراء، مكتوب عليه اربعة اسطر، و قال عليه السلام هذا والله خاتم سليمان بن داود عليهما السلام و اسماؤ نا عليه مكتوب .
    حضرت حسن عليه السلام گفت : پدر جان ! سليمان بن داود عليهما السلام با انگشترش فرمانبرده مى شد و شما اى امير مؤمنان با چه چيز فرمانبرده مى شويد؟ فرمود: فرزندم ! من وجه خدا، چشم خدا، زبان گوياى خدا در ميان آفريدگانش هستم ، من ولى خدا، من نور خدا، من باب خدا، من گنجينه خدا، من قدرت مقدره ، من تقسيم كننده بهشت و دوزخ و من سرور هر دو گروهم . فرزندم ! مى خواهى انگشترى سليمان بن داود عليهما السلام را به تو نشان دهم ؟ گفت : آرى ! حضرت دست در زير لباس كرد و انگشترى از طلا كه نگينش از ياقوت سرخ بود و چهار سطر بر روى آن نوشته بود بيرون آورد و فرمود: به خدا سوگند اين انگشترى سليمان بن داود عليهما السلام است كه نام ما بر روى آن نوشته شده است .
    قال : فبقينا عليه متعجبين من ذلك ، فقال عليه السلام : من اى شى ء تعجبون ؟ و ما هذا العجب ؟ انى لاءرينكم اليوم ما لم يره احد قبلى و لا بعدى . فقال الحسن عليه السلام : يا اميرالمؤمنين ، انا نحب ان ترينا ياجوج و ماجوج و السد. فقال عليه السلام للريح : سيرى بنا. فقال سلمان : و الله لما سمعت الريح قوله دخلت تحت السحابة و رفعتنا الى الهواء حتى اتتنا الى جبل شامخ و عليه شجرة جافة ، و تساقطت اوراقها. فقلنا: ما بال هذه الشجرة قد جفت و ماتت ؟ قال عليه السلام : سلوها فانهم تخبركم . فقال لها الحسن عليه السلام : ما بالك ايتها الشجرة ، قد حل بك ما نراه منك ؟ فما اجابت . قال اميرالمؤمنين عليه السلام : بحقى عليك ايتها الشجرة اجيبيهم باذن الله . قال سلمان - رحمه الله - فوالله العظيم لقد سمعناها و هى نقول : لبيك لبيك يا وصى رسول الله صلى الله عليه و آله و خليفته من بعده حقا. فقال لها: اخبريهم بخبرك . فقالت للحسن عليه السلام : يا ابامحمد، كان ابوك اميرالمؤ منين عليه السلام يجيئنى فى كل ليلة ، و يصلى عندى ، و يسبح الله عزوجل ، و يستظل بى ، فاذا فرغ من صلاته و تسبيحه جاءته غمامة بيضاء تفوح منها رايحة المسك ، و عليها كرسى فيجلس عليها، ثم تسير به ، و كنت اعيش من رايحته فى كل ليلة ، فقطعنى منذ اربعين ليلة لم اعرف له خبرا الى وقته هذا؛ و الذى تراه منى مما انكرته من فقده و الغم و الحزن عليه ، فاساله يا سيدى حتى يتعاهدنى بجلوسه عندى ؛ فقد عشت و لله برايحته فى هذا الوقت و بنظرى اليه .


    بحر المعارف (جلد دوم )

  9. #259
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    ما همين طور در شگفت مانديم كه امام عليه السلام فرمود: از چه چيز در شگفتيد؟ و اين شگفت شما چيست ؟ من امروز چيزى به شما نشان مى دهم كه احدى پيش از من و پس از من نشان نداده و نمى دهد. حضرت حسن عليه السلام عرضه داشت : اى امير مؤمنان ، ما دوست داريم ياجوج و ماجوج و آن سد را به ما نشان دهيد. حضرت به باد فرمود: ما را ببر. چون باد سخن حضرت را شنيد به زير ابر رفت و ما را به هوا برداشت تا سر كوهى رسانيد كه درختى خشكيده و برگ ريخته بر آن قرار داشت ، گفتيم : چرا اين درخت خشكيده و مرده است ؟ فرمود: از خودش بپرسيد كه به شما خبر مى دهد. حضرت حسن عليه السلام به آن فرمود: اى درخت ، چه شده كه تو را اين گونه مى بينيم ؟ درخت پاسخ نداد، امير مؤمنان عليه السلام فرمود: اى درخت ، به حق من بر تو سوگند كه به اذن خدا پاسخ ايشان را بدهى . پس به خداى بزرگ سوگند كه شنيديم آن درخت مى گفت : لبيك لبيك اى وصى رسول خدا و خليفه بحق پس از وى . فرمود: داستان خود را به اينان بازگو، درخت به امام حسن عليه السلام گفت : اى ابا محمد، پدرت امير مؤمنان عليه السلام هر شب به نزد من مى آمد و در كنار من نماز مى گزارد و تسبيح خدا مى گفت و در زير من مى نشست ، چون از نماز و تسبيح خود فارغ مى شد ابر سپيدى كه بوى مشك از آن ساطع بود مى آمد و بر روى آن كرسى اى بود كه حضرت بر آن مى نشست سپس ابر او را مى برد، و من هر شب به بوى خوش او مى زيستم ، و چهل شب است كه مرا ترك كرده و تا حال از او خبرى ندارم و اين وضع آشفته اى كه در من مى بينى به جهت فقدان او و غم و اندوهى است كه از آن ناحيه به من دست داده است ؛ سرورم ! از او بخواه كه با نشستن در نزد وى از من دلجويى كند، كه به خدا سوگند من در اين وقت با نگاه به او و با بوى او زندگى مى كنم .
    قال سلمان (ره ): فبقينا متعجبين فى ذلك ، فقام عليه السلام و نزل عن كرسيه و قرب من الشجرة و مسح يده المباركة عليها. قال سلمان (ره ): فوالله الذى نفسى بيده لقد سمعت لها انينا و انا اراها و هى تخضر حتى اكتسيت ورقا و اثمرت بقدرة الله عزوجل و ببركاته ، فاكلنا فكان احلى من السكر. فقلنا: يا اميرالمؤمنين هذا العجب ! فقال عليه السلام : الذى ترونه بعدها اعجب .
    سلمان گفت : ما در شگفت مانديم ، پس آن حضرت از كرسى خود فرود آمد و نزديك آن درخت گرديد و دست مبارك بر آن كشيد. سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست من ناله اى از درخت شنيدم و مى ديدم كه درخت سبز مى شد تا آن كه برگها بر آن پوشانده شد و به قدرت خداى بزرگ و بركات حضرتش درخت ميوه داد، ما از آن خورديم و از شكر شيرين تر بود. گفتيم : اى امير مؤمنان ، جاى شگفتى است ! فرمود: مشاهدات بعدى شما شگفت تر خواهد بود.
    ثم عاد الى موضعه ، و قال للريح : سيرى ، فدخلت الريح تحت السحابة و رفعتنا حتى راينا الدنيا بمثل دور الراس و راينا فى الهواء ملكا قائما راسه تحت الشمس ، و رجلاه فى قعر البحر، و يده فى المغرب ، و اخرى فى المشرق ، فلما نظر الينا قال : (( اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، و انك وصيه حقا و لا شك فيه ، فمن شك فيك فهو كافر )) . فقلنا: يا اميرالمؤمنين من هذا الملك ؟ و ما بال يده فى المغرب و اخرى فى المشرق ؟ فقال عليه السلام : انا اقمته باذن الله ههنا، و وكلته بظلمات الليل وضوء النهار، و لايزال كذلك الى يوم القيامة و انى ادبر امرالدنيا و اصنع ما اريد باذن الله تعالى و امره ، و اعمال الخلايق الى و انا ارفعها الى الله عزوجل .

    بحر المعارف (جلد دوم )

  10. #260
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : بحر المعارف (جلد دوم )




    سپس امام به جاى خود بازگشت و به باد فرمود: حركت كن . باد به زير ابر رفت و ما را آن قدر بالا برد تا دنيا را مانند گردى سر ديديم و فرشته اى را در هواديديم كه سرش زير خورشيد، پاهايش در قعر دريا، يك دستش در مغرب و ديگرى در مشرق بود. چون چشمش به ما افتاد گفت : (( گواهى مى دهم كه جز الله نيست ، يگانه است و شريكى ندارد، و گواهى مى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست ، و تو بدون شك جانشين به حق اويى ، پس ‍ هر كه درباره تو شك كند كافر است )) . گفتيم : اى امير مؤمنان ، اين فرشته كيست ؟ و چرا يك دستش در مغرب و دست ديگرى در مشرق است ؟ فرمود: من به اذن خدا او را در اين جا واداشته و او را مامور تاريكى هاى شب و نور روز گردانيده ام ، و او پيوسته همين گونه خواهد بود تا روز قيامت ، و من كار دنيا را تدبير نموده و به اذن و فرمان خداى متعال هر چه خواهم مى كنم ، و اعمال آفريدگان به سوى من مى آيد (به دست من است ) و من آن ها را به سوى خداى بزرگ بالا مى برم .
    ثم سار بنا حتى وقفنا على سد ياجوج و ماجوج ، فقال للريح : اهبطى تحت هذا الجبل ، و اشار بيده الى جبل شامخ الى قرب السد، ارتفاعه مد البصر، و اذا به سواد كانه قطيعة ليل يفور منه دخان ، فقال عليه السلام : انا صاحب هذا السد على هولاء العبيد. قال سلمان (ره ): فرايتهم ثلاثة اصناف : صنف طوال ، طول كل واحد عشرون ذراعا (1033) فى عرض عشرة اذرع . و الصنف الثانى ، طول كل واحد مائة ذراع فى عرض سبعين ذراعا. و الصنف الثالث يفرش احدى اذنيه تحته و الاخرى فوقه يلتف بها.
    سپس ما را سير داد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيديم ، پس به باد فرمود: به زير اين كوه فرود آى ، و با دست خود به كوه بلندى كه نزديك سد بود و تا چشم كار مى كرد بلندى داشت اشاره نمود، ناگاه سياهى اى در آن ديديم كه گويا پاره اى از شب است و دود از آن برمى خاست ، حضرت فرمود: من صاحب اين سدم كه به روى اين بندگان كشيده شده است . سلمان گفت : من آن ها را سه دسته ديدم : دسته اى بلند قد، كه طول هر كدام (صد و) بيست ذرع در (صد و) ده ذرع بود. دسته دوم طول هر كدام صد ذرع در هفتاد ذرع بود. و دسته سوم طورى بودند كه يك گوش خود را زير خود پهن مى كردند و ديگرى را بسان لحاف روى خود كشيده و به دور خود مى پيچيدند. (1034)
    و قال عليه السلام للريح : سيرى بنا الى القاف . فسارت الى جبل من ياقوت خضراء، و هو محيط بالدنيا، عليه ملك فى صورة بنى آدم ، و هذا الملك موكل . بقاف فلما نظر الملك الى اميرالمؤمنين عليه السلام قال : السلام عليك يا اميرالمؤمنين ، اتاذن لى فى الكلام ؟ فرد عليه السلام ، فقال عليه السلام : انا اخبرك بما تريد ان تتكلم به و تسالنى عنه ام انت ؟ فقال : الملك : بل انت يا اميرالمؤمنين . قال : تريد ان آذن لك فى زيارة صاحبك ، فقد اذنت لك . فاسرع الملك و قال : بسم الله الرحمن الرحيم . ثم طار الى ان غاب عن اعيننا.
    سپس به باد فرمود: ما را به كوه قاف ببر. باد ما را به سوى كوهى برد كه از ياقوت سرخ بود و به تمام دنيا احاطه داشت ، فرشته اى به صورت آدميزاد بر روى آن بود كه مامور آن كوه بود. چون چشمش به آن حضرت افتاد گفت : سلام بر تو اى امير مؤمنان ، به من اجازه سخن مى دهى ؟ حضرت پاسخ سلام او را داده و فرمود: من تو را به آن چه قصد گفتن و درخواست آن دارى خبر دهم يا خودت مى گويى ؟ فرشته گفت : شما بفرمائيد اى امير مؤمنان ، فرمود: مى خواهى به تو اجازه دهم تا به زيارت رفيقت بروى ؛ به تو اجازه دادم . فرشته شتاب كرده گفت : بسم الله الرحمن الرحيم ! سپس پريد به گونه اى كه از ديد ما پنهان شد.
    قال سلمان (ره ): و قطعنا ذلك الجبل حتى انتهينا الى شجرة جافة مثل الشجرة الاولى ، فقلت : يا اميرالمؤمنين ، ما بال هذه الشجرة قد جفت ؟ فقال : سلوها. قال الحسن عليه السلام : فقمت و دنوت منها و ابى عليه السلام ههنا، و قلت : انا اقسمت عليك بحق اميرالمؤ منين ان تخبرينا ما بالك و انت فى هذا المكان ؟ قال : سلمان (ره ): فكلمت بلسان طلق و هى تقول : يا ابا محمد، انى كنت افتخر على الاشجار فصارت الاشجار مفتخرة على ، و ذلك ان بالك كان يجيئنى فى كل ليلة عند الثلث الاول من الليل ، يستظل بى ساعة يصلى و يسبح الله عزوجل ، ثم ياتيه فرس ادهم فيركبه و يمضى ، فلا اراه الى وقته ، و كنت اعيش من رايحته و افتخر به ، فقطعنى منذ اربعين ليلة ، فصرت كما ترى . فقلنا: يا اميرالمؤمنين ، اسال الله فى ردها كما كانت . فمسح يده المباركة عليها ثم قال : (( يا شاه شاهان )) فسمعنا لها انينا و هى تقول : (( اشهد ان لا اله الا الله ، و ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله ، و انك امين هذه الامة و وصى رسول الله صلى الله عليه و آله ؛ من تمسك بك فقد نجا، و من خالفك فقد غوى )) . ثم اخضرت و اورقت ، فجلسنا تحتها ساعة و هى خضرة نضرة .

    بحر المعارف (جلد دوم )

صفحه 26 از 31 نخستنخست ... 16222324252627282930 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •