๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ •• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 41
  1. #11
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت يازدهم
    درويشي مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد. حجاج يوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعاي خيري بر من کن. گفت: خدايا جانش بستان. گفت: از بهر خداي اين چه دعاست؟ گفت: اين دعاي خيرست تو را و جمله مسلمانان را.

    اى زبردست زير دست آزار
    گرم تا كى بماند اين بازار

    به چه كار آيدت جهاندارى
    مردنت به كه مردم آزارى
    * * * *



    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  2. #12
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت دوازدهم
    يکي از ملوک بي‌انصاف، پارسايي را پرسيد از عبادتها کدام فاضل‌ترست؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاري.

    ظالمى را خفته ديدم نيم روز
    گفتم اين فتنه است خوابش برده به

    و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است
    آن چنان بد زندگانى مرده به
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  3. #13
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت سيزدهم
    يکي از ملوک را شنيدم که شبي در عشرت روز کرده بود و در پايان مستي همي گفت:

    ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست
    كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

    درويشي به سرما برون خفته بود و گفت:



    اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست
    گيرم كه غمت نيست غم ما هم نيست

    ملک را خوش آمد. صره‌اي هزار دينار از روزن برون داشت که دامن بدار اي درويش. گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعيف او رقت زيادت شد و خلعتي بر آن مزيد کرد و پيشش فرستاد؛ درويش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پريشان کرد و باز آمد.



    قرار برکف آزادگان نگيرد مال
    نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال



    در حالتي که ملک را پرواي او نبود حال بگفتند بهم برآمد و روي ازو درهم کشيد و زينجا گفته‌اند: اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن که غالب همت ايشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.


    حرامش بود نعمت پادشاه
    كه هنگام فرصت ندارد نگاه

    مجال سخن تا نبيني ز پيش
    به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

    گفت: اين گداي شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که خزانه بيت‌المال لقمه مساکين است نه طعمه اخوان‌الشياطين.



    ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
    زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ

    يكى از وزراي ناصح گفت: اي خداوند، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف بتفاريق مجري دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودي از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نيست يکي را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدي خسته کردن.



    به روى خود در طماع باز نتوان كرد
    چو باز شد به درشتى فراز نتوان كرد

    كس نبيند كه تشنگان حجاز
    به سر آب شور گرد آيند

    هر كجا چشمه‌اى بود شيرين
    مردم و مرغ و مور گرد آيند
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  4. #14
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت چهاردهم
    يكى از پادشاهان پيشين، در رعايت مملکت سستي کردي و لشکر بسختي داشتي. لاجرم دشمني صعب روي نهاد. همه پشت بدادند.

    چو دارند گنج از سپاهى دريغ
    دريغ آيدش دست بردن به تيغ

    يکي را از آنان که غدر کردند با من دم دوستي بود ملامت کردم و گفتم دون است و بي‌سپاس و سفله و ناحق‌شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سال‌ها درنوردد. گفت : ار بکرم معذور داري شايد که اسبم درين واقعه بي جو بود و نمدزين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهي بخيلي کند با او بجان جوانمردي نتوان کرد



    زر بده مرد سپاهى را تا سر بنهد
    و گرش زر ندهى سر بنهد در عالم



    اذا شبع الکمي يصول بطشا
    و خاوي‌البطن يبطشُ بالفرار
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  5. #15
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت پانزدهم
    يکي از وزرا معزول شد و به حلقه ي درويشان درآمد؛ اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت معزولي به نزد خردمندان بهتر که مشغولي.

    آنان كه كنج عافيت بنشستند
    دندان سگ و دهان مردم بستند

    كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
    وز دست و زبان حرف گيران رستند

    ملک گفتا: هر آينه ما را خردمندي کافي بايد که تدبير مملکت را بشايد. گفت: اي ملک نشان خردمند کافي جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد.



    هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
    كه استخوان خورد و جانور نيازارد



    سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد گفت تا فضله صيدش مي‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگاني مي‌کنم گفتندش اکنون که بظل حمايتش درآمدي و به شکر نعمتش اعتراف کردي چرا نزديکتر نيايي تا به حلقه خاصانت درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ايمن نيستم.


    اگر صد سال گبر آتش فروزد
    اگر يك دم در او افتد بسوزد



    افتد که نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود که وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان است و عيب حکيمان.


    تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار
    بازى و ظرافت به نديمان بگذار
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  6. #16
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت شانزدهم
    يکي از رفيقان شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت بار فاقه نمي‌آرم؛ و بارها در دلم آمد که به اقليمي ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگي کرده شود کسي را بر نيک و بد من اطلاع نباشد.

    بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست
    بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست

    باز از شماتت اعدا برانديشم که بطعنه در قفاي من بخندند و سعي مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل کنند و گويند:



    مبين آن بى‌ حميت را كه هرگز
    نخواهد ديد روى نيكبختى

    که آسانى گزيند خويشتن را
    زن و فرزند بگذارد بسختى

    و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چيزي دانم و گر بجاه شما جهتي معين شود که موجب جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد اميد و بيم يعني اميد نان و بيم جان و خلاف راي خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن.



    كس نيايد به خانه درويش
    كه خراج زمين و باغ بده



    يا به تشويش و غصه راضى باش
    يا جگربند پيش زاغ بنه

    گفت اين مناسبت حال من نگفتي و جواب سوال من نياوردي. نشنيده‌اي که هر که خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد.

    راستى موجب رضاى خدا است
    كس نديدم كه گم شد از ره راست

    و حکما گويند چار کس از چارکس به جان برنجند حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبي از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.



    مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى
    كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

    تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك
    زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

    گفتم: حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدندش گريزان و بي خويشتن افتان و خيزان کسي گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنيده‌ام که شتر را بسخره مي‌گيرند. گفت اي سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت. گفت خاموش که اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم کرا غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرده بود ترا همچنين فضل است و ديانت و تقوي و امانت اما متعنتان در کمين‌اند و مدعيان گوشه نشين اگر آنچه حسن سيرت تست بخلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب پادشاه افتي در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم که ملک قناعت را حراست کني و ترک رياست گويي.



    به دريا در منافع بى شمار است
    اگر خواهى سلامت در كنار است

    رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روي از حکايت من درهم کشيد و سخنهاي رنجش‌آميز گفتن گرفت کين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت. قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان بزندان بکار آيند که بر سفره همه دشمنان دوست نمايند.



    دوست مشمار آنكه در نعمت زند
    لاف يارى و برادر خواندگى

    دوست آن دانم كه گيرد دست دوست
    در پريشان حالى و درماندگى

    ديدم كه متغير مي‌شود و نصيحت بغرض مي‌شنود بنزديک صاحبديوان رفتم؛ بسابقه معرفتي که در ميان ما بود و صورت حالش بيان کردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا بکاري مختصرش نصب کردند. چندي برين برآمد لطف طبعش را بديدند و حسن تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و بمرتبتي والاتر از آن متمکن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقي بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادماني کردم و گفتم:



    ز كار بسته مينديش و دل شكسته مدار
    كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است



    الا لايجارن اخو البليه
    فللرحمن الطاف خفيه

    منشين ترش از گردش ايام كه صبر
    تلخ است وليكن بر شيرين دارد

    در آن قربت مرا با طايفه‌اي ياران اتفاق سفر افتاد چون از زيارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات درويشان گفتم: چه حالتست گفت آن چنانکه تو گفتي طايفه‌اي حسد بردند و به خيانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقيقت آن استقصا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند.



    نبينى كه پيش خداوند جاه
    نيايش كنان دست بر بر نهند

    اگر روزگارش درآرد ز پاى
    همه عالمش پاى بر سر نهند

    في‌الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته که مژده سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نيامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناک و سودمند يا گنج برگيري يا در طلسم بميري.



    يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار
    يا موج روزى افكندش مرده بر كنار

    مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن. بدين کلمه اختصار کرديم.



    ندانستى كه بينى بند بر پاى
    چو در گوشت نيامد پند مردم

    دگر ره چون ندارى طاقت نيش
    مكن انگشت در سوراخ كژدم
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  7. #17
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت هفدهم
    تني چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ايشان بصلاح آراسته و يکي را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظني بليغ و ادراري معين کرده، تا يکي ازينان حرکتي کرد نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان کاسد خواستم تا به طريقي کفاف ياران مستخلص کنم. آهنگ خدمتش کردم؛ دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطيفان گفته‌اند:

    در مير و وزير و سلطان را
    بى وسيلت مگرد پيرامن

    سگ و دربان چو يافتند غريب
    اين گريبانش گيرد آن دامن

    چندانکه مقربان حضرت آن بزرگ، بر حال من وقوف يافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامي معين کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم:



    بگذار كه بنده كمينم
    تا در صف بندگان نشينم

    گفت الله الله چه جاي اين سخن است.



    گر بر سر چشم ما نشينى
    بارت بكشم كه نازنينى

    في‌الجمله بنشستم و از هر دري سخن پيوستم تا حديث زلت ياران در ميان آمد و گفتم:



    چه جرم ديد خداوند سابق الانعام
    كه بنده در نظر خويش خوار ‌مي‌دارد

    خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
    كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد

    حاکم اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ماضي مهيا دارند و مونت ايام تعطيل وفا کنند. شکر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم:



    چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد
    روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ

    تو را تحمل امثال ما ببايد كرد
    كه هيچكس نزند بر درخت بى‌بر سنگ
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  8. #18
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت هجدهم
    ملک زاده‌اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي‌دريغ بر سپاه و رعيت بريخت.

    نياسايد مشام از طبله عود
    بر آتش نه كه چون عنبر ببويد

    بزرگى بايدت بخشندگى كن
    كه دانه تا نيفشانى نرويد

    يکي از جلساي بي‌تدبير نصيحتش آغاز کرد که ملوک پيشين مرين نعمت را به سعي اندوخته‌اند و براي مصلحتي نهاده؛ دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پيش است و دشمنان از پس، نبايد که وقت حاجت فروماني.

    اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
    رسد هر كد خدايى را برنجى

    چرا نستانى از هر يك جوى سيم
    كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى

    ملک روي ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالي مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.
    قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
    نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت

    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  9. #19
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت نوزدهم
    آورده‌اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهي، صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامي به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکي بوده است هرکه آمد براو مزيدي کرده تا بدين غايت رسيده.

    اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
    برآورند غلامان او درخت از بيخ

    به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
    زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  10. #20
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول ๑۩๑۞๑۩ ••




    حکايت بيستم
    غافلي را شنيدم که خانه رعيت خراب کردي تا خزانه سلطان آباد کند بي‌خبر از قول حکيمان که گفته‌اند: «هر که خداي را عزوجل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.»

    آتش سوزان نكند با سپند
    آنچه كند دود دل دردمند

    سرجمله حيوانات گويند که شيرست و اذل جانوران خر و باتفاق، خر باربر به که شير مردم در.



    مسكين خر اگر چه بى‌تميز است
    چون بار همى برد عزيز است

    گاوان و خران بار بردار
    به ز آدميان مردم آزار



    باز آمديم به حکايت وزير غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشيد و به انواع عقوبت بکشت.


    حاصل نشود رضاى سلطان
    تا خاطر بندگان نجويى

    خواهى كه خداى بر تو بخشد
    با خلق خداى كن نكويى



    آورده‌اند که يکي از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:


    نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد
    به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

    توان به حلق فرو برد استخوان درشت
    ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف

    نماند ستمكار بد روزگار
    بماند بر او لعنت پايدار
    ๑۩๑۞๑۩ •• گلستان سعدی باب اول  ๑۩๑۞๑۩ ••
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •