๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 48
  1. #11
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت يازدهم

    در جامع بعلبك بودم .يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود. ديدم كه سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم ، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بى بصيرت ، برايم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد كه خداوند مى فرمايد:
    و نحن اقرب اليه من حبل الوريد:
    و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم .
    دوست نزديكتر از من به من است

    وين عجبتر كه من از وى دورم

    چه كنم با كه توان گفت كه دوست

    در كنار من و من مهجورم

    من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده اي برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره‌اي زد که ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم:
    اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر، دور
    فهم سخن چون نکند مستمع
    قوت طبع از متكلم مجوى

    فسحت ميدان ارادت بيار
    تا بزند مرد سخنگوى گوى
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  2. #12
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت داوزدهم
    شبى در بيابان مكه از بي‌‌خوابي پاي رفتنم نماند. سربنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار .

    پاى مسكين پياده چند رود
    كز تحمل ستوه شد بُختى

    تا شود جسم فربهى لاغر
    لاغرى مرده باشد از سختى

    گفت: اى برادر! حرم در پيش است و حرامى در پس. اگر رفتى، بردى و گر خفتى مردى .



    خوشست زير مغيلان براه باديه خفت
    شب رحيل ، ولى ترك جان ببايد گفت
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  3. #13
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سيزدهم

    پارسايي را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي‌شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خداي عز وجل علي الدوام گفتي. پرسيدندش که شکر چه مي گويي؟ گفت: شکر آنکه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.
    گر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز
    تا نگويى كه در آن دم، غم جانم باشد

    گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
    كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  4. #14
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت چهاردهم

    درويشي را ضرورتي پيش آمد، گليمى از خانة ياري بدزديد. حاکم فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت: آنچه فرمودي راست گفتي وليکن هر که از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد والفقير لايملک هر چه درويشانراست وقف محتاجانست. حاکم دست ازو بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان برتو تنگ آمده بود که دزدي نکردي الا از خانه چنين ياري. گفت: اى خداوند نشنيده‌اى كه گويند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب.


    چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده
    دشمنان را پوست بر كن، دوستان را پوستين
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  5. #15
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت پانزدهم

    پادشاهى پارسايي را ديد گفت: هيچت از ما ياد آيد؟ گفت: بلي، وقتي که خدا را فراموش مي کنم.


    هر سو دود آن كس ز بر خويش براند
    و آنرا كه بخواند به در كس ندواند
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  6. #16
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت شانزدهم
    يكى از جملة صالحان، بخواب ديد پادشاهى را در بهشت است و پارسايى در دوزخ ، پرسيد موجب اين درجات چيست و سبب درکات آن که مردم بخلاف اين معتقد بودند.
    ندا آمد كه اين پادشه به ارادت درويشان به بهشت اندرست و اين پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

    دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع
    خود را زعملهاى نكوهيده برى دار

    حاجت به كلاه بركى داشتنت نيست
    درويش صفت باش و كلاه تترى دار
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  7. #17
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت هفدهم

    پياده‌اي سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومي نداشت؛ خرامان همي رفت و مي‌گفت:


    نه بر اشترى سوارم، نه چو خر به زير بارم
    نه خداوند رعيت، نه غلام شهريارم

    غم موجود و پريشانى معدوم ندارم
    نفسى ‌مي‌زنم آسوده و عمرى مي‌گذارم

    اشتر سواري گفتش؛ اي درويش کجا مي‌روي؟ برگرد که بسختي بميري. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت: ما بسختي بنمرديم و تو بر بختي بمردي.



    شخصى همه شب بر سر بيمار گريست
    چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست

    اى بسا اسب تيزرو كه بماند
    خرك لنگ، جان به منزل برد

    بس كه در خاك تندرستان را
    دفن كرديم و زخم خورده نمرد
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  8. #18
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت هجدهم

    عابدي را، پادشاهي طلب کرد. انديشيد که داروي بخورم تا ضعيف شوم، مگر اعتقادي که دارد در حق من زيادت کند. آورده‌اند که داروي قاتل بخورد و بمرد.


    آنکه چون پسته ديدمش همه مغز
    پوست بر پوست بود همچو پياز



    پارسايان روي در مخلوق
    پشت بر قبله مي‌کنند نماز



    چون بنده خداي خويش خواند
    بايد که بجز خدا نداند
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  9. #19
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت نوزدهم

    کارواني در زمين يونان بزدند و نعمت بي‌قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري کردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود.


    چو پيروز شد دزد تيره روان
    چه غم دارد از گريه کاروان



    لقمان حکيم اندر آن کاروان بود يکي گفتش: از کاروانيان مگر اينان را نصيحتي کني و موعظه‌اي گويي تا طرفي از مال ما دست بدارند که دريغ باشد چندين نعمت که ضايع شود. گفت: دريغ کلمه حکمت با ايشان گفتن.


    آهني را که موريانه بخورد
    نتوان برد ازو به صيقل زنگ



    با سيه دل چه سود گفتن وعظ
    نرود ميخ آهني در سنگ



    همانا که جرم از طرف ماست.


    به روزگار سلامت شکستگان درياب
    که جبر خاطر مسکين بلا بگرداند



    چو سائل از تو به زاري طلب کند چيزي
    بده و گرنه ستمگر بزور بستاند
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  10. #20
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت بیستم

    چندانکه مرا شيخ اجل ابوالفرج بن جوزي رحمتة الله عليه ترک سماع فرمودي و بخلوت و عزلت اشارت کردي عنفوان شبابم غالب آمدي و هوا وهوس طالب. ناچار بخلاف راي مربي قدمي برفتمي و از سماع و مجالست حظي برگرفتمي و چون نصيحت شيخم ياد آمدي گفتمي:


    قاضي ار با ما نشيند برفشاند دست را
    محتسب گر مي‌ خورد معذور دارد مست را



    تاشبي به مجمع قومي برسيدم که در ميان مطربي ديدم.


    گويي رگ جان مي‌گسلد زخمه ناسازش
    ناخوش‌تر از آوازه مرگ پدر آوازش



    گاهي انگشت حريفان ازو در گوش و گهي بر لب که خاموش.


    نهاج الي صوت الاغاني لطيبها
    وانت مغن ان سکت نطيب



    نبيند کسي در سماعت خوشي
    مگر وقت رفتن که دم درکشي



    چون در آواز آمد آن بربط سراي
    کدخدا را گفتم از بهر خداي



    زيبقم در گوش کن تا نشنوم
    يا درم بگشاي تا بيرون روم



    في‌الجمله پاس خاطر ياران را موافقت کردم و شبي بچند مجاهده بروز آوردم.


    موذن بانگ بي‌هنگام برداشت
    نمي‌داند که چند از شب گذشته است



    درازاي شب از مژگان من پرس
    که يکدم خواب در چشمم نگشته است



    بامدادان بحکم تبرک دستاري از سر و ديناري از کمر بگشادم و پيش مغني نهادم و در کنارش گرفتم و بسي شکر گفتم. ياران، ارادت من در حق او خلاف عادت ديدند و بر خفت عقلم حمل کردند. يکي زان ميان زبان تعرض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که اين حرکت مناسب راي خردمندان نکردي خرقه مشايخ بچنين مطربي دادن که در همه عمرش درمي بر کف نبوده است و قراضه‌اي در دف.


    مطربي دور ازين خجسته سراي
    کس دوبارش نديده در يک جاي



    راست چون بانگش از دهن برخاست
    خلق را موي بر بدن برخاست



    مرغ ايوان زهول او بپريد
    مغز ما برد و حلق خود بدريد



    گفتم زبان تعرض مصلحت آنست که کوتاه کني که مرا کرامت اين شخص ظاهر شد. گفت: مرا بر کيفيت آن واقف نگرداني تا منش هم تقرب کنم و بر مطايبتي که کردم استغفار گويم. گفتم بلي بعلت آنکه شيخ اجلم بارها بترک سماع فرموده است و موعظه بليغ گفته و در سمع قبول من نيامده امشبم طالع ميمون و بخت همايون بدين بقعه رهبري کرد تا بدست اين توبه کردم که بقيت زندگاني گرد سماع و مخالطت نگردم.


    آواز خوش از کام و دهان و لب شيرين
    گر نغمه کند ور نکند دل بفريبد



    ور پرده عشاق و خراسان و حجاز است
    از حنجره مطرب مکروه نزيبد
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •