๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 48
  1. #31
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و يکم

    از صحبت ياران دمشقم ملالتي پديد آمده بود. سر در بيابان قدس نهادم و با حيوانات انس گرفتم، تا وقتي که اسير فرنگ شدم. در خندق طرابلس با جهودانم بکار گل بداشتند. يکي از روساي حلب که سابقه‌اي ميان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: اي فلان اين چه حالتست؟ گفتم: چه گويم؟


    همي گريختم از مردمان بکوه و بدشت
    که از خداي نبودم بآدمي پرداخت



    قياس کن که چه حالم بود درين ساعت
    که در طويله نامردمم ببايد ساخت



    پاي در زنجير پيش دوستان
    به که با بيگانگان در بوستان



    بر حالت من رحمت آورد و به ده دينار از قيدم خلاص کرد؛ و با خود بحلب برد و دختري که داشت به نکاح من در آورد، به کابين صد دينار. مدتي برآمد بدخوي ستيزه روي نافرمان بود زبان درازي کردن گفت و عيش مرا منغص داشتن.


    زن بد در سراي مرد نکو
    هم درين عالمست دوزخ او



    زينهار از قرين بد زنهار
    وقنا ربنا عذاب‌النار



    باري زبان تعنت دراز کرده همي‌گفت: تو آن نيستي که پدر من ترا از فرنگ باز خريد گفتم: بلي من آنم که به ده دينار از قيد فرنگم باز خريد و بصد دينار بدست تو گرفتار کرد.


    شنيدم گوسپندي را بزرگي
    رهانيد از دهان و دست گرگي



    شبانگه کارد در حلقش بماليد
    روان گوسپند از وي بناليد



    که از چنگال گرگم در ربودي
    چو ديدم عاقبت خود گرگ بودي
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  2. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  3. #32
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و دوم

    يکي از پادشاهان، عابدي را پرسيد که عيالان داشت اوقات عزيز چگونه مي‌گذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعاي حاجات و همه روزه در بند اخراجات. ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت. فرمود تا وجه کفاف وي معين دارند و بار عيال از دل او برخيزد.


    اي گرفتار پاي بند عيال
    ديگر آسودگي مبند خيال



    غم فرزند و نان و جامه و قوت
    بازت آرد زسير در ملکوت



    همه روز اتفاق مي‌سازم
    که به شب با خداي پردازم



    شب چو عقد نماز مي‌بندم
    چه خورد بامداد فرزندم
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  4. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  5. #33
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و سوم

    يکي از متعبدان در بيشه زندگاني کردي و برگ درختان خوردي. پادشاهي به حکم زيارت بنزديک وي رفت و گفت: اگر مصلحت بيني، بشهر اندر براي تو مقامي بسازم که فراغ عبادت ازين به دست دهد و ديگران هم ببرکت انفاس شما مستفيد گردند و بصلاح اعمال شما اقتدا کنند. زاهد را اين سخن قبول نيامد و روي برتافت. يکي از وزيران گفتش: پاس خاطر ملک روا باشد که چند روزي به شهر اندر آيي و کيفيت مکان معلوم کني. پس اگر صفاي وقت عزيزان را از صحبت اغيار کدورتي باشد اختيار باقيست. آورده‌اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سراي خاص ملک را بدو پرداختند مقامي دلگشاي روان آساي.


    گل سرخش چو عارض خوبان
    سنبلش همچو زلف محبوبان



    همچنان از نهيب برد عجوز
    شيره ناخورده طفل دايه هنوز



    و افانين عليها جلنار
    علقت بالشجر الاخضر نار



    ملک در حال کنيزکي خوبروي پيش فرستاد.


    ازين مه پاره‌اي عابد فريبي
    ملايک صورتي طاوس زيبي



    که بعد از ديدنش صورت نبندد
    وجود پارسايان را شکيبي



    همچنين در عقبش غلامي بديع‌الجمال لطيف الاعتدال


    هلک الناس حوله عطشا
    و هو ساق يري ولا يسقي



    ديده از ديدنش نگشتي سير
    همچنان کز فرات مستسقي



    عابد طعامهاي لذيذ خوردن گرفت و کسوتهاي لطيف پوشيدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتع يافتن و در جمال غلام و کنيزک نظر کردن و خردمندان گفته‌اند: زلف خوبان زنجير پاي عقلست و دام مرغ زيرک.


    در سر کار تو کردم دل و دين با همه دانش
    مرغ زيرک به حقيقت منم امروز و تو دامي



    في‌الجمله دولت وقت مجموع، بروز زوال آمد چنانکه شاعر گويد:


    هر که هست از فقيه و پير و مريد
    وز زبان آوران پاک نفس



    چون بدنياي دون فرود آيد
    به عسل در بماند پاي مگس



    بار ديگر ملک بديدن او رغبت کرد. عابد را ديد از هيات نخستين بگرديده و سرخ و سپيد برآمده و فربه شده و بر بالش ديبا تکيه زده و غلام پري‌پيکر به مروحه طاوسي بالاي سر ايستاده. بر سلامت حالش شادماني کرد و از هر دري سخن گفتند تا ملک بانجام سخن گفت: چنين که من اين هر دو طايفه را دوست دارم در جهان کس ندارد. يکي علما و ديگرزهاد را. وزير فيلسوف جهانديده حاذق که با او بود گفت: اي خداوند، شرط دوستي آنست که با هر دو طايفه نکويي کني عالمان را زر بده تا ديگر بخوانند و زاهدان را چيزي مده تا زاهد بمانند.


    خاتون خوب صورت پاکيزه روي را
    نقش و نگار و خاتم پيروزه گو مباش



    درويش نيک سيرت پاکيزه خوي را
    نان رباط و لقمه دريوزه گو مباش



    تا مرا هست و ديگرم بايد
    گر نخوانند زاهدم شايد
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  6. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  7. #34
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و چهارم

    مطابق اين سخن، پادشاهي را مهمي پيش آمد. گفت: اگر اين حالت به مراد من برآيد، چندين درم دهم زاهدان را. چون حاجتش برآمد و تشويش خاطرش برفت؛ وفاي نذرش بوجود شرط لازم آمد. يکي را از بندگان خاص کيسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گويند غلامي عاقل و هشيار بود همه روزه بگرديد و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پيش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گرديدم نيافتم. گفت: اين چه حکايتست؟ آنچه من دانم درين ملک چهارصد زاهدست. گفت: اي خداوند جهان آنکه زاهدست نميستاند و آنکه ميستاند زاهد نيست. ملک بخنديد و نديمان را گفت: چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرين شوخ ديده را عداوتست و انکار و حق بجانب اوست.


    زاهد که درم گرفت و دينار
    زاهدتر ازو يکي بدست آر
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  8. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  9. #35
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و پنجم

    يکي را از علماي راسخ پرسيدند چه گويي در نان وقف؟ گفت: اگر نان از بهر جمعيت خاطر ميستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان مي‌نشيند، حرام.


    نان از براي کنج عبادت گرفته‌اند
    صاحبدلان نه کنج عبادت براي نان
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  10. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  11. #36
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و ششم

    درويشي به مقامي در آمد که صاحب آن بقعه کريم النفس بود. طايفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر يکي بذله و لطيفه همي‌گفتند. درويش راه بيابان کرده بود و مانده و چيزي نخورده. يکي از آن ميان بطريق ظرافت گفت: ترا هم چيزي ببايد گفت. گفت: مرا چون ديگران فضل و ادبي نيست و چيزي نخوانده‌ام؛ به يک بيت از من قناعت کنيد. همگنان به رغبت گفتند بگوي گفت:


    من گرسنه در برابرم سفره نان
    همچون عزبم بر در حمام زنان



    ياران نهايت عجز او بدانستند و سفره پيش آوردند صاحب دعوت گفت: اي يار، زماني توقف کن که پرستارانم کوفته بريان مي‌سازند. درويش سر بر آورد و گفت:


    کوفته بر سفره من گو مباش
    گرسنه را نان تهي کوفته است
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  12. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  13. #37
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و هفتم

    مريدي گفت پير را چه کنم کز خلايق به رنج اندرم. از بس که بزيارت من همي‌آيند و اوقات مرا از تردد ايشان تشويش مي‌باشد. گفت هر چه درويشانند مر ايشانرا وامي بده و آنچه توانگرانند از ايشان چيزي بخواه که ديگر يکي گرد تو نگردند.


    گر گدا پيشرو لشکر اسلام بود
    کافر از بيم توقع برود تا در چين
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  14. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  15. #38
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي و هشتم
    فقيهي پدر را گفت: هيچ از اين سخنان رنگين دلاويز متکلمان در من اثر نمي‌کند بحکم آنکه نمي‌بينم مر ايشان را فعلي موافق گفتار.

    ترک دنيا به مردم آموزند
    خويشتن سيم و غله اندوزند



    عالمي را که گفت باشد و بس
    هر چه گويد نگيرد اندرکس



    عالم آنکس بود که بد نکند
    نه بگويد بخلق و خود نکند



    اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم


    عالم که کامراني و تن پروري کند
    او خويشتن گمست کرا رهبري کند



    پدر گفت اي پسر، بمجرد خيال باطل نشايد روي از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را بضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فوايد علم محروم ماندن؛ همچو نابينايي که شبي در وحل افتاده بود و مي‌گفت آخرٰٰ يکي از مسلمانان، چراغي فرا راه من داريد؟ زني فارجه بشنيد و گفت تو که چراغ نبيني به چراغ چه بيني؟ همچنين مجلس وعظ چو کلبه بزازست، آنجا تا نقدي ندهي بضاعتي نستاني و اينجا تا ارادتي نياري سعادتي نبري.


    گفت عالم بگوش جان بشنو
    ور نماند بگفتنش کردار



    باطلست آنچه مدعي گويد
    خفته را خفته کي کند بيدار



    مرد بايد که گيرد اندر گوش
    ور نوشته است پند بر ديوار



    صاحبدلي بمدرسه آمد زخانقاه
    بشکست عهد صحبت اهل طريق را



    گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود
    تا اختيار کردي از آن اين فريق را



    گفت آن گليم خويش بدر مي‌برد زموج
    وين جهد مي‌کند که بگيرد غريق را
    *****
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  16. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  17. #39
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت سي ونهم

    يکي بر سر راهي مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابدي بر وي گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد. جوان از خواب مستي سر برآورد و گفت: اذا مروا باللغو مروا کراما.
    اذا رايت اثيما کن ساترا و حليما
    يا من تقبح امري لم لاتمر کريما



    متاب اي پارسا روي از گنهکار
    ببخشايندگي در وي نظر کن



    اگر من ناجوانمردم بکردار
    تو بر من چون جوانمردان گذر کن
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  18. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

  19. #40
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم ๑۩๑۞๑۩




    حکايت چهلم

    طايفه رندان، بخلاف درويشي بدر آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانيدند شکايت از بيطاقتي، پيش پير طريقت برد که چنين حالي رفت. گفت: اي فرزند، خرقه درويشان جامه رضاست؛ هرکه درين کسوت تحمل بي‌مرادي نکند مدعيست و خرقه برو حرام.


    درياي فراوان نشود تيره بسنگ
    عارف که برنجد تنک آبست هنوز



    گر گزندت رسد تحمل کن
    که به عفو از گناه پاک شوي



    اي برادر چو خاک خواهي شد
    خاک شو پيش از آنکه خاک شوي
    ๑۩๑۞๑۩ گلستان سعدی باب دوم  ๑۩๑۞๑۩
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  20. تشكر

    رایکا (30-04-1389)

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •