۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 66 , از مجموع 66
  1. #61
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    تو نیستی که ببینی ،

    چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

    چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

    چگونه جای تو در زندگی سبز است

    هنوز پنجره باز است

    تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

    درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

    به آن تبسم شیرین

    به آن تبسم مهر

    به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

    تمام گنجشکان

    که در نبودن تو

    مرا به باد ملامت گرفته اند

    ترا به نام صدا می کنند

    هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

    کنار باغچه

    زیر درخت ها

    لب حوض

    درون آینه پاک آب می نگرند

    تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

    طنین شعر تو در ترانه من

    تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

    نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

    چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

    به روی لوح سپهر

    ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

    چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

    هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

    به چشم همزدنی

    میان آن همه صورت ترا شناخته ام

    به خواب می ماند

    تنها به خواب می ماند

    چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

    تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

    به مهربانی یک دوست از تو می گویم

    تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ...

    جواب می شنوم !

    تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

    به روی هرچه در این خانه است

    غبار سربی اندوه بال گسترده است

    تو نیستی که ببینی دل رمیده من

    بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده است

    غروب های غریب

    در این رواق نیاز

    پرنده ساکت و غمگین

    ستاره بیمارست

    دو چشم خسته من

    در این امید عبث

    دو شمع سوخته جان ، همیشه بیدارست ...

    تو نیستی که ... ببینی ...



    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


  2. #62
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    من مناجات درختان را هنگام سحر

    رقص عطر گل یخ را با باد

    نفس پاک شقایق را در سینه کوه

    صحبت چلچله ها را با صبح

    بغض پاینده هستی را در گندم زار

    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

    همه را میشنوم

    می بینم

    من به این جمله نمی اندیشم



    به تو می اندیشم

    ای سراپا همه خوبی

    تک و تنها به تو می اندیشم

    همه وقت

    همه جا

    من به هر حال که باشم به تو میاندیشم




    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


  3. #63
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
    هست پنهان در نهاد هر بشر!

    لاجرم جاری است پیکاری سترگ
    روز و شب، مابین این انسان و گرگ

    زور بازو چاره ی این گرگ نیست
    صاحب اندیشه داند چاره چیست

    ای بسا انسان رنجور پریش
    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

    وی بسا زور آفرین مرد دلیر
    هست در چنگال گرگ خود اسیر

    هر که گرگش را در اندازد به خاک
    رفته رفته می شود انسان پاک

    وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
    گرچه انسان می نماید گرگ هست

    وآن که با گرگش مدارا می کند
    خلق و خوی گرگ پیدا می کند

    در جوانی جان گرگت را بگیر!
    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

    روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
    ناتوانی در مصاف گرگ پیر

    مردمان گر یکدگر را می درند
    گرگ هاشان رهنما و رهبرند

    اینکه انسان هست این سان دردمند
    گرگ ها فرمانروایی می کنند

    وآن ستمکاران که با هم محرم اند
    گرگ هاشان آشنایان هم اند

    گرگ ها همراه و انسان ها غریب
    با که باید گفت این حال عجیب؟...



    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


  4. #64
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
    سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،

    سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
    باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،

    چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
    بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،

    شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
    من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،

    این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
    من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،




    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


  5. #65
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض







    گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
    هست پنهان در نهاد هر بشر!

    لاجرم جاری است پیکاری سترگ
    روز و شب، مابین این انسان و گرگ

    زور بازو چاره ی این گرگ نیست
    صاحب اندیشه داند چاره چیست

    ای بسا انسان رنجور پریش
    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

    وی بسا زور آفرین مرد دلیر
    هست در چنگال گرگ خود اسیر

    هر که گرگش را در اندازد به خاک
    رفته رفته می شود انسان پاک

    وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
    گرچه انسان می نماید گرگ هست

    وآن که با گرگش مدارا می کند
    خلق و خوی گرگ پیدا می کند

    در جوانی جان گرگت را بگیر!
    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

    روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
    ناتوانی در مصاف گرگ پیر

    مردمان گر یکدگر را می درند
    گرگ هاشان رهنما و رهبرند

    اینکه انسان هست این سان دردمند
    گرگ ها فرمانروایی می کنند

    وآن ستمکاران که با هم محرم اند
    گرگ هاشان آشنایان هم اند

    گرگ ها همراه و انسان ها غریب
    با که باید گفت این حال عجیب؟...




    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


  6. #66
    مدير بخش
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 979      تشکر : 1,494
    1,541 در 647 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ╬✿╬ سوگند ╬✿╬ آنلاین نیست.

    پیش فرض






    راست می گفتند
    همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
    زمانی که از دست می رفت
    و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
    چشم می گشودم همه رفته بودند
    مثل "بامدادی" که گذشت
    و دیر فهمیدم که دیگر شب است
    " بامداد" رفت
    رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
    شکیبایی درخت را
    و استواری کوه را
    من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
    به حس لهجه "بامداد "و شور شکفتن عشق
    در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

    "من درد مشترکم "مرا فریاد کن.




    ۞*•*♥*مجموعه اشعار فریدون مشیری ۞*•*♥*


صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •