*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 11 از 22 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 212
  1. #101
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و فِى (( الاثنا عشرية)) قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : كلام ابن آدم كله عليه لا اله ، الا امر بالمعروف او نهى عن المنكر او ذكر الله تعالى .(627)
    در كتاب ((اثناعشريه)) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : هر سخنى كه فرزند آدم بگويد بر ضد اوست مگر آن كه امر به معروف و نهى از منكر يا ذكر خداى متعال باشد.

    و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : سيد الاعمال ثلاثة : انصاف النَّاس من نفسك ، و مواساة الاخ فِى الله ، و ذكر الله على كل حال .(628)
    و فرمود: سرور همه اعمال سه چيز است :

    با مردم از سوى خود به انصاف رفتار نمودن ،
    و هميارى با برادر دينى در راه خدا،
    و ياد خداى متعال در هر حال .
    و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم فِى وصيته لابى ذر - رحمه الله - نبّه بالذكر قلبك ، و جاف عن النوم جنبك ، و اتق الله ربك .(629)
    و در وصيت خود به ابى ذر (ره) فرمود: دل خود را با ذكر، بيدار و آگاه ساز، پهلوى خود را از خواب تهى دار، و از پروردگار خود پروا كن .
    و قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : القلب ثلاثة انواع :
    قلب مشغول بالدنيا، و قلب مشغول بالعقبى ، و قلب مشغول بالمولى .
    اما القلب المشغول بالدنيا فله الشدة و البلاء، و اما القلب المشغول بالعقبى فله الدرجات العلى ، و اما القلب المشغول بالمولى فله الدنيا و العقبى [و الموالى].
    (630)
    و فرمود: دلها بر سه نوع است :
    دلى كه مشغول دنياست ، دلى كه مشغول آخرت است ، و دلى كه مشغول مولى است .
    دلى كه به دنيا مشغول است با سختى و بلاء همراه است . دلى كه به آخرت مشغول است درجات بلند براى اوست ، و دلى كه به مولى مشغول است دنيا و آخرت [و مولى] از آن اوست .
    چهارم : ملازمت نفِى خاطر است . بايد هر چيز كه در خاطرش در آيد از نيك و بد جمله را به لا اله نفِى كند بدان معنى كه هيچ چيز نمى خواهم جز خداى تعالى را.
    و قَوْله تعالى : و اءنْ تبدوا ما فِى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله (631)
    اشاره به نفِى خواطر است . و مراد به اهل اشاره از اشاره اى كه در كلمات خود ذكر مى نمايند هم اَلَّذِى نَ يفهمون المعنى بلازمه و لوازم لازمه الى اءن ينتهى الى سبعة ابطن .(632) چه فِى الحقيقة هر خاطرى كه در آيد نقشى از آن بر صحيفه دل پديد آيد و شاغل صفاى دل باشد از نقوش غيبيه . تا آينه دل از جمله نقوش ‍ مشاهدات پاك و صاف نگردد پذيراى نقوش غيبى و علوم لدنى نشود و قابل انوار مكاشفات روحانى و تجليات صفات ربانى نگردد.
    و اَلَّتِى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا.(633)
    و هَذَا الشرط فِى الحقيقة يرجع الى المراقبة لان المراقبة كما تقدمت مراعاة السر بملاحظة الغيب مع كل لفظة و لحظة و خطرة و خطوة . فاءِذَا حفظ العبد الاوقات لا يطالع العبد غير ذنبه و لا يشاهد غير ربه و لا يصاحب غير وقته فقد نفسى الخواطر. و لا يصل الى ذلك الا من حبس لسانِهِ و ساير جوارحه بالخطوة . فاءِذَا وصل اليه كان يعاين ربه باليقين . و اءِذَا ذكر العبد اطلاع الله عليه امتلا قلبه من الهيبة حتّى يلقى (يبقى - ب) كالمبهوت الحاير.
    و بازگشت اين شرط در حقيقت به مراقبه است ، زيرا مراقبه - همانگونه كه گذشت - آن است كه با ملاحظه غيب در تمام الفاظ و نگاه ها و خطورات و اقدامات ، به مراعات و پاسدارى سر خود بپردازد، زيرا هر گاه بنده اوقات خود را در نظر گرفت و به مراقبت پرداخت به گونه اى كه جز به گناه خود نينديشد و جز پروردگار خويش را مشاهده نكند و با غير وقت خود همراه نگردد، بى شك خواطر را از خود نفِى نموده است .
    و به اين مقام دست نيابد جز آن كس كه با خلوت گزيدن ، زبان و ساير جوارح خود را محبوس سازد. و چون بدين كار دست يافت ، پروردگار خود را به چشم يقين ديدار مى نمايد. و چون بنده آگاهى خداوند را از خويش به ياد آورد دلش از هيبت الهى سرشار مى شود به طورى كه مانند مبهوتى سرگردان به نظر مى آيد.
    و فِى ((العلل)) عن ابى بصير عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: سالته عن الخناس ، قَالَ عليه السلام : اءنّ ابليس يلتقم القلب ، فاءِذَا ذكر الله خنس ، و لذلك سمى الخناس .(634) و لا يخفِى اءن وساوس القلب من الشيطان ، فظهر من هَذَا الحديث اءن ذكر الله تعالى يذهب بها.
    و در كتاب ((علل الشرايع)) روايت است كه راوى گويد: ((از امام صادق عليه السلام از ((خناس)) پرسيدم ، فرمود: ابليس دل آدمى را مى بلعد، و چون آدمى ياد خدا كند ابليس پنهان مى شود و عقب مى رود؛ از اين رو خناس ناميده شده است)).
    پوشيده نيست كه وسوسه هاى دل از سوى شيطان است ، و از اين حديث ظاهر شد كه ذكر خداى متعال آن ها را از ميان مى برد.
    ((ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند))
    و فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام : لمتان ، لمة من الملك ، و لمة من الشيطان ، فلمة الملك الرقة و الفهم ، و لمة الشيطان السهو و القسوة .(635)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: دو نوع خاطره هست ، خاطره اى از شيطان و خاطره اى از فرشته . خاطره فرشته نرم دلى و فهم است ، و خاطره شيطان سهو و سنگدلى است .
    پنجم : دوام صوم است ، چه روزه را در قطع تعلقات بشرى و خمود صفات حيوانى خاصيتى عظيم است چنان چه در وصيت به قُلْتُ اكل گذشت .
    ششم : مراقبه دل خويش است با دل شيخ كه فتوحات غيبى و نسيم نفحات الطاف ربانى ابتداء از روزنه دل شيخ به دل مريد ميرسد كه : من القلب الى القلب روزنة و اءنْ تباعدت الامكنة .(636)
    و بيان اين معنى در آداب مريد و مراد اءنْ شاء الله تعالى خواهد آمد.
    هفتم : ترك اعتراض بر خداى تعالى نمايد كه هر چه از غيب بدو رسد از قبض و بسط و رنج و راحت و صحت و سقم ، راضى باشد و تسليم كند و روى از حق بر نگرداند.
    در دل چو شراب وصل ما مى ريزى بايد چو خمار گيردت نگريزى با وصل منت اگر نشستى بايد با هر كه نشسته اى مگر برخيزى
    و بايد كه از تسليم ولايت شيخ بيرون نرود كه اين شرطى عظيم است ، و بداند كه تسليم ولايت شيخ در صورت بيضه و مرغ آمده است ، اگر بيضه قدرى از تصرف مرغ و ولايت او بيرون آيد و مدد از وى نرسد، در حال ، خاصيت مرغى كه در بيضه تعبيه بود باطل گردد، نه بيضه باشد و نه مرغ ؛ و هر بيضه كه از تصرف تربيت مرغى برگردد اگر جمله عالم و مرغان جهان جمع شوند كه آن بيضه را به صلاح آرند نتوانند، از اين جاست كه اگر مريدى مردود ولايت شيخى شود هيچ كس را مشايخ ، او را به كمال نتوانند رسانيد و مردود جمله ولايات مشايخ گردد، مگر مريدى كه از خدمت شيخ به عذرى باز ماند بى آن كه رد ولايت به او رسد و متعذر بود او را به خدمت شيخ رسيدن به واسطه وفات شيخ يا سفرى دور كه نتواند مريد آن جا رسيد.
    هشتم : از آداب خلوت تقليل طعام است نه چندان كه ضعيف و بى قوت شود. و اين نظر به ضعف و قوت مزاج و اشتها مختلف مى شود. و فِى الجمله بايد كه در شب سبك باشد تا خواب بر او غلبه نكند و از ذكر باز نماند. و از گوشت بسيار خوردن احتراز نمايد و به كلى ترك نكند، و تفصيل اين انشاء الله تعالى بيايد.
    و ديگر در قُلْتُ خواب كوشد تا بتواند به اختيار پهلو بر زمين نگذارد مگر از غلبه خواب بيخود بيفتد تا خوابش ببرد و چون برخيزد زود وضو بسازد و به ذكر مشغول شود.
    و هر وقت كه از براى وضو يا نماز جماعت بيرون آيد بايد كه چشم را در پيش دارد و به جوانب نظر نكند و دل و زبان را به ذكر مشغول سازد تا متفرق البال و الحواس نگردد، و هر صورت مهيت كه بيند و آواز مهيت كه شنود نترسد و دل را به قوت دارد و پناه به ولايت شيخ ببرد و نام شيخ بر زبان راند و از همت او مدد طلبد تا حق تعالى به لطف خويش آن را دفع نمايد.
    اى عزيز! اربعينات را آداب و شرايط بسيار است اما آن چه مهم است هشت شرط است كه اگر يكى از اين هشت به خلل باشد مقصود كلى از خلوت به حصول نپيوندد. و تعيين هشت براى آن است كه بهشت را هشت در است و هر يكى از شرايط خلوت كليد بندگشاى درى است ، و اگر شرطى را فرو گذارد درى از آن درهاى هشتگاءِنَّهُ بسته ماند.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #102
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [26]: [در بيان وجد اهل سلوك است]
    اى عزيز! اهل سلوك را در بدو سلوك وجد مى باشد.
    قَالَ فِى كتاب ((ادب النفس)): ((و اعلم اءن الوجد امر شريف ، فقَالَت الحكماء: الوجد حالة تحدث للنفس عند انقطاع علائقها عن المحسوسات اءِذَا كان قد ورد عليها وارد مشوق . و قَالَ بعضهم : الوجد هو اتصال النفس بمباديها المجردة عند سماع ما يقتضى ذلك الاتصال .

    اقبل الساقى علينا حامل الكاس المدام فاشربوا من كاس ‍ خلد و اتركوا اكل الطعام و اشبعوا من غير اكل و اسمعوا من غير اذن وانطقوا من غير حرف و اسكتوا تم الكلام در كتاب ((ادب النفس)) گويد: بدان كه وجد امر شريفِى است . حكما گفته اند: وجد حاَلَّتِى است كه هنگام قطع علايق نفس از محسوسات در وقتاى كه خاطرى شوق انگيز بر آن دست دهد، در نفس پيدا مى شود. و بعضى ديگرشان گفته اند: وجد عبارت است از اتصال پيدا كردن نفس به مبادى مجرد خود به هنگام شنيدن چيزى كه اين اتصال را ايجاب كند.
    شاعر گويد: ((ساقى به ما روايت كرده است كه :ا ورد در حالى كه جام مدام به داست داشت ، (و مى گفت :) پس از جام جاودانگى بياشاميد و از خوردن طعام دست بكشيد، بدون خوردن سير شويد، بدون گوش بشنويد، بدون حرف و الفاظ سخن گوييد، و سكوت كنيد كه سخن تمام است .))
    اما الصوفية فقَالَ بعضهم : الوجد رفع الحجاب و مشاهدة المحبوب و حضور الفهم و ملاحظة الغيب و محادثة السر ب - و هو فناؤ ك من حيث انت انت . و قَالَ بعضهم : الوجد سر الله عند العارفين و مكاشفة من الحق توجب الغناء عن الخلق . و هى متقاربة المعنى .. قد مات كثير من النَّاس بالوجد عند سماع وعظ او صعقة مطرب . و الاخبار فِى هَذَا الباب كثيرة جدا)) انتهى .
    (637)
    صوفيان عده اى گويند: وجد عبارت است از برداشتن حجاب و ديدار محبوب و حضور فهم و ملاحظه غيب و رازگويى درون ؛ و آن اين است كه از حيث خوديت خودت فانى شوى .
    بعضى ديگر گويند: وجد سر خدا در نزد عارفين است ، و مكاشفه اى است از سوى حق كه موجب بى نيازى از خلق مى شود. و همه اين معنى با هم نزديكند. مردم بسيارى در وقت شنيدن وعظ و اندرز يا فريادى طرب انگيز جان خود را از دست داده اند. و اخبار در اين باب جدا فراوان است .
    اقول : الدليل على ذلك من الكتاب و السنة و الحس . لانا نرى كَثِيرا اءن من طال سفره و مفارقته من الاقارب و الاحبة ، و بعد قدومه و ملاقاته يحصل شوقه و حالة ينتهى الى الاغماء، و ربما ينتهى الى الموت من الوجد و السرور؛ و ربما لا يرى المحبوب بل يتخيله فيحصل له حينئذ شوق و بكاء و اغماء.
    من گويم : دليل اين مطلب در كتاب و سنت و مشاهدات موجود است . زيرا بسيار ديده ايم كه مثلا كسى كه مسافرت و جدائيى از خويشان و دوستان به طول انجاميده ، چون از سفر باز آيد و با آنان ديدار كند، از شدت وجود و سرور، شوق و حاَلَّتِى به او دست دهد كه بى هوش گردد، و بسا كه به مرگ انجامد. و بسا كه اصلا محبوب را هم نمى بيند بلكه او را در خيال خود مى پروراند و از همين روايت كرده است كه :در آن هنگام شوق و گريه و بى هوشى اى به وى دست مى دهد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #103
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    ذكر فِى ((شرح الغوالى)) اءِنَّهُ قَالَ بشير بن الحارث : مررت برجل و قد ضرب الف سوط فِى سوقة بغداد و لم يتكلم ثم حمل الى الحبس ، فتبعته فقُلْتُ له : لم ضربت ؟ قَالَ: لانى عاشق . فقُلْتُ له : لم سكتت ؟ قَالَ: لان معشوقى كان بحذايى ينظر الى . فقُلْتُ له : لو نظرت الى المعشوق الاكبر! فزعق زعقة و خرّ ميتا.(638)
    در كتاب ((شرح غوالى)) آورده است كه : بشير بن حارث گويد: بر مردى گذر كردم كه در بازار بغداد هزار تازياءِنَّهُ خورده بود و كلمه اى نگفت ، و سپس او را به سوى زندان بردند. به دنبالش ‍ رفته ، بدو گفتم : چرا تازياءِنَّهُ خورده اى ؟ گفت : چون عاشقم . گفتم : چرا ساكت ماندى و هيچ نگفتى ؟ گفت : چون معشوقم و در برابرم قرار داشت و به من مى نگريست . گفتم : كاش به معشوق بزرگتر نظر داشتى ؟ ناگاه نهيبى بر آورد و جنازه اش بر زمين افتاد.
    و حكاية همام المذكورة فِى ((نهج البلاغه)) و ((الكافى)) و غيرهما مشهورة ، رواها [فى] ((الكافى)) فِى باب علامة المؤ من ، و الصدوق فِى ((الامالى)) و فِى آخرها: فصاح همام صيحة ، ثم وقع مغشيا عليه و مات (ره).(639)
    و داستان همام كه در ((نهج البلاغه)) و ((كافى)) و ديگر كتب نقل شده ، مشهور است .
    اين داستان را در ((كافى)) باب علامات مؤ من ، و مرحوم صدوق در ((امالى)) آورده اند، و در آخر آن كتاب وارد است كه : همام فريادى بر آورد، سپس بيهوش بر زمين افتاد و جان سپرد - خداوند رحمتش كناد -.
    وفِى الحديث : اءن حسن بن على عليهماالسلام كان اعبد النَّاس ‍ فِى زماءِنَّهُ و ازهدهم و افضلهم ، و كان اءِذَا حج حج ماشيا، و ربما مشى حافيا و المحامل تساق قدامه . و قد حج عليه السلام عشرين حجة بهذه الهيئة . و كان عليه السلام اءِذَا ذكر الموت بكى ، و اءِذَا ذكر البعث و النشور بكى ، و اءِذَا ذكر العرض على الله شهق شهقة يغشى عليه منها. و كان اءِذَا قام فِى صلاته يرتعد فرائضه بين يدى ربه عز و جل . و كان اءِذَا ذكر اَلْجَنَّة و اَلْنَّار اضطرب اضطراب السليم ، و سال الله اَلْجَنَّة و تعوذ بالله من اَلْنَّار.(640)
    و در حديث است كه : حسن بن على (امام مجتبى) عليه السلام عابدترين و زاهدترين و برترين مردم زمان خود بود. چون به حج مى رفت پياده و بسا با پاى برهنه مى رفت و هودجها در پيش آن حضرت حركت مى كرد. آن حضرت بيست حج به همين شكل به جا آورد. چون ياد مرگ مى افتاد مى گريست ، چون يادى از برانگيخته شدن و بيرون آمدن از قبر مى نمود، مى گريست ، و چون به ياد قرار گرفتن در پيشگاه خداوند مى افتاد فريادى بر مى آورد و از آن بيهوش مى شد. چون در نماز مى ايستاد گوشت بدنش در مقابل پروردگار بزرگش مى لرزيد. چون ياد بهشت و دوزخ مى كرد همانند شخص مار گزيده به خود مى پيچيد، از خداوند درخواست بهشت مى نمود، و از آتش به خدا پناه مى برد.
    و حكاية مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام و غشيته من خوف الله تعالى سياءتى - اءنْ شاء الله تعالى - فِى علامة العالم بالله . و لهَذَا قَالَ بعضهم : الوجد ثمرة فهم المسموع ، و هو ماخوذ من الوجود و المصادقة ، اى يصادف من نفسه احوالا لم يكن يصادفها قبل السماع . و هى اما اءن ترجع الى مكاشفات هى من قبيل العلوم ، او الى تغيرات كالشوق و الحزن و السرور و نحو ذلك ، فان قوى اثّر فِى تحريك الاعضاء و هو الاثر.
    و حكايت غشيه و بى هوشى مولايمان اميرالمؤ منين عليه السلام از خوف خداى متعال - به خواست خدا - در باب نشانه هاى عالم بالله خواهد آمد. از اين روايت كرده است كه :بعضى عرفا گفته اند: وجد، ثمره فهم سخن شنيده شده است ، و آن از ماده وجود و مصادفه (برخورد) گرفته شده ، يعنى صاحب وجد به حالاتى در خود بر مى خورد كه پيش از شنيدن آن سخنان بر خورد نمى كرد. اين حالات يا نتيجه مكاشفاتى است كه از قبيل علوم است ، يا نتيجه تغيراتى است از قبيل شوق و غم و شادى و امثال آن . پس اگر اين حالات قوى باشد در حركت دادن اعضاء مؤ ثر مى افتد و اين وجد همان اثر است .
    و اعلم اءن لمن احب الله تعالى و اشتاقَالَيه آثارا. اما آثاره فثلاثة :
    اولها: فهم المسموع و تنزيله على احوال نفسه فِى معاملته اءنْ كان من المريدين .
    الثانى : الوجد و هو ثمرة فهم المسموع .
    الثالث : اءنْ كان موزونا سمى رقصا و الا فهو اضطراب . و سبب الوجد اءن سر الله تعالى فِى مناسبة نغمات الارواح مهيج للشوق مور لزناد القلب ، فيصفو القلب و ينتفِى عن الكدورات بواسطة احتراقها بتِلْكَ النيران كما يتنقى الجوهر المعروضة على اَلْنَّار من الخبث . و صفاء القلب بتنقيته من الكدورات بواسطة النشاط و الكشف ، فيقوى على مشاهدة ما كان قاصرا عنه قبل ذلك ، ثم قد لا يمكنه التعبير عنه .

    بدان كه : دوست خداى متعال و مشتاق او را آثارى است و آن آثار سه چيز است :
    اول - فهم سخن شنيده و تطبيق آن با احوال نفس خود در معامله اى كه با خدا دارد، اگر از مريدان باشد.
    دوم - وجد، كه ثمره فهميدن سخن شنيده شده است .
    سوم - اگر آن وجد حركات موزون باشد، رقص ناميده مى شود، و اگر ناموزون باشد اضطراب است . و سبب وجد آن است كه سر خداى متعال از جهت مناسبتى كه با ارواح دارد مهيج شوق و برافروزنده آتش دل است ، در نتيجه دل به واسطه آن كدورات با آتش شوق مى سوزد و از بين مى رود، از كدورات پاك مى شوند، و دل به واسطه نشاط و كشف ، صاف شده و از كدورات پالوده مى شود، پس بر مشاهده آن چه كه قبلا از ديدن آن ها ناتوان بود توانا مى گردد، و بسا كه نمى تواند مشاهدات خود را با زبال قَالَ بيان كند.
    اما الكتاب ، فقَالَ الله عز و جل : الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود اَلَّذِى نَ يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ذلك هدى الله يهدى به من يشاء.(641) و قَوْله تعالى : فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله اولئك فِى ضلال مبين .(642) و قَوْله تعالى : انما المؤ منون اَلَّذِى نَ اءِذَا ذكر الله و جلت قلوبهم و اءِذَا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون .(643)
    اما دليل قرآنى آن اين آيات است كه : ((خداوند بهترين حديث را نازل كرد كه آن كتابى است كه آياتش همگون و جف است ، و پوست بدن كسانى كه از پروردگار خود خشيت دارند از آن ها به لرزه مى افتد، سپس پوست ها و دلهاشان با ذكر خدا نرم مى شود، اين است هدايت خداوند كه هر كس را بخواهد بدان هدايت مى نمايد.))
    و ((پس واى بر كسانى كه دلهاشان نسبت به ذكر خدا سخت شده است ، اينان در گمراهى آشكارى هستند)). و ((جز اين نيست كه مؤ منان كسانى اند كه چون ياد خدا به ميان آيد دلهاشان به ترس ‍ آيد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر خداوند توكل مى كنند)).
    و اما النقل ، ففِى الباب السابق من ((الكافى)): صلى اميرالمؤ منين عليه السلام الفجر ثم لم يزل فِى موضعه حتّى صارت الشمس قدر رمح فاقبل على النَّاس بوجهه فقَالَ: و الله لقد ادركت اقواما يبيتون لربهم سجدا و قياما، يخالفون بين جباههم و ركبهم كان زفير اَلْنَّار فِى آذانهم ، اءِذَا ذكر الله تعالى عندهم مادوا كما يميد الشجر، كانما القوم ماتوا غافلين . ثم قام ، فما رئى ضاحكا حتّى قبض .(644)
    اما دليل نقلى آن ، در ((كافى)) باب علامات مؤ من روايت است كه : ((اميرالمومنين عليه السلام نماز صبح را گزارد و در جاى خود نشست تا خورشيد به اندازه يك نيزه بر آمد، سپس روبه مردم كرده فرمود: به خدا سوگند همانا اقوامى را ديدم كه شب را در برابر پروردگار خود با سجده و قيام به صبح مى آوردند، ميان پيشانى و زانوان خود نوبت مى گذاردند، گويا صداى دلخراش ‍ دوزخ در گوشهاشان طنين انداز بود، چون ياد خداى متعال در نزد آنان به ميان مى آمد مانند درخت به حركت در مى آمدند. اين مردم گويا به مرگ غفلت جاى سپرده اند. سپس برخاست و ديگر خندان ديده نشد تا به شهادت رسيد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #104
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فِى كتاب ((ادب النفس)): ((و كان داود عليه السلام اءِذَا اراد اءن ينوح على نفسه يمسك عن الطعام و الشراب و غشيان النساء سبعة ايام ، ثم يامر بمنبر يخرج الى البرية و يامر سليمان عليه السلام اءن يرتقى عليه و ينادى ايتها الوحوش و السباع ، ايها الرجال و النساء، ايها العباد و الزهاد، و يا اصحاب الصوامع و الادبار، هلموا الى سماع الزبور من داود عليه السلام .
    در كتاب ((ادب النفس)) وارد است كه : داود عليه السلام چون مى خواست بر نفس خود زارى كند، هفت روز از خوردن و نوشيدن و همخوابى با زنان دست مى كشيد، سپس دستور مى داد منبرى در صحرا برپا كنند، و به سليمان عليه السلام مى فرمود: بر فراز آن رود و ندا دهد: اى وحشيان و درندگان ، اى مردان و زنان ، اى عابدان و زاهدان ، و اى صومعه نشينان و دير نشينان ، براى شنيدن زبوراز داود عليه السلام گرد آييد.
    قَالَ: فيجتمعون فِى تِلْكَ البرية فيرتقى داود عليه السلام المنبر فياخذ فِى قراءة الزبور حتّى اءِذَا [اتى] ذكر الموت و اهوال الْقِيَامَةِ جعلوا يبكون و يتضرعون حتّى مات منهم خلق كثير من كل جنس . فلما راءى سليمان عليه السلام ذلك قَالَ: يا نبى الله ! تقطعت الاحشاء و تصدعت القلوب من بكائك على ذكر الذنوب ، و بالبكاء ارتفعت الاصوات و كثرت الاموات ، فماءِذَا عليك لو قصرت ؟ قَالَ: فاخذ داود عليه السلام فِى الدعاء، فناداه احد زهاد بنى اسرائيل : ما اسرع ما اخذت فِى طلب الاجر! فخر داود عليه السلام مغشيا عليه . فقام سليمان عليه السلام و نادى : يا معشر النَّاس ! جهزوا موتاكم ، من كان له صاحب فليقم الى جنبه ، و جهزوهم فقد قتلهم ذكر اَلْجَنَّة و اَلْنَّار.(645)
    فرمود: پس مردم دران صحرا جمع مى شدند، و داود عليه السلام بر بالاى آن منبر ميرفت و شروع به خواندن زبور مى نمود. چون به ذكر مرگ و هراسهاى قيامت مى پرداخت مردم مى گريستند و زارى مى نمودند تا جايى كه از هر جنسى افراد زيادى مى مردند. چون سليمان عليه السلام اين منظره را مشاهده كرد عرض كرد: اى پيامبر خدا، از گريه تو به خاطر ياد آورى گناهان جگرها پاره ، و دلها شكافته ، و فريادها به گريه بلند، و كسانى كه از اين امور جان سپرده اند بسيار شده است ، چرا اندكى كوتاه نمى آيى ؟
    پس داود عليه السلام شروع به دعا كردن نمود، يكى از زهاد بنى اسرائيل از آن ميان صدايش زد كه : چه زود در طلب اجر و مزد بر آمدى ! داود عليه السلام از اين سخن بى هوش شد. سليمان عليه السلام برخاست و صدا زد: اى مردم ، مردگان خود را تجهيز كنيد، و هر كس مرده اى دارد كنار آن ايستد و بدان پردازد، و آن ها را به خاك بسپاريد كه ياد بهشت و دوزخ آنان را كشته است .
    و فِى ((شرح السرورى للمثنوى)): ((اءن فِى بعض الاخبار ورد: اءنّ داود عليه السلام كان حسن الصوت بالنياحة و تلاوة الزبور، كان يجتمع النَّاس و الطيور و السباع و الهوام لسماع صوته ، و يموت من كل صنف طائفة ، و كان يحمل من مجلسه آلاف من الجناير. فاءِذَا راءى سليمان عليه السلام ما قد كثر من الاموات نادى : يا ابتاه قد مزقت المستمعين كل ممزق و قتلت طائفة بنى اسرائيل ! فيقطع النياحة و ياخذ فِى الدعاء.(646)
    و در شرح سرورى بر ((مثنوى)) آورده : در پاره اى اخبار آمده است كه : داود عليه السلام در نوحه گرى و تلاوت زبور بسيار خوش صدا بود. انسان ها، پرندگان ، درندگان و گزندگان همه براى شنيدن صدايش جمع مى شدند، و از هر صنفِى گروهى جان مى سپردند، و از مجلس او هزارها جنازه بيرون مى آوردند. سليمان عليه السلام چون ديد كه مردگان بسيار شده اند صدا زد: پدر! شنوندگان را قطعه قطعه كردى (يا از هم پاشيدى) و گروهى از بنى اسرائيل را كشتى ! آن حضرت نوحه گرى را قطع مى كرد و به دعا كردن مى پرداخت .
    در خبر است كه حق تعالى خطاب به ارواح در عالم ذر كرد: الست بربكم .(647)
    ((و اين خطاب را به آواز خوب كرد و در جان ها لذت آن خطاب مانده است ، از آن است كه جان ها از آواز خوب لذت مى برند)).
    و روى اءِنَّهُ حضر مجلس داود عليه السلام اربع مائة من العذارى المتعبدات اللابسات المسوح ، فلما اخذ داود عليه السلام فِى الوعظ و قراءة الزبور صحن جميعا صيحة واحدة و فارقن الدنيا.(648)
    و روايت است كه : چهارصد تن از دختران عابده لباس پشمينه به تن در مجلس داود عليه السلام حاضر شدند، چون داود عليه السلام به وعظ و خواندن زبور پرداخت ، جملگى يك صيحه زدند و از دنيا رفتند.
    روى شعيب بن حرب قَالَ: كانت امراءة من حوارى عيسى عليه السلام فِى معبد لها، فاشرقت يوما على ثمانية رهط من الحواريين فِى صوامعهم فنادت بصوت جهورى :

    الا انما الدنيا كظل سكنته فلا بد يوما اءن ظلك زايل
    قَالَ: فصعق الجميع فمات منهم ستة و بقى اثنا.(649)
    شعيب بن حرب روايت كرده است كه : زنى از اطرافيان عيسى عليه السلام در معبد خود بود، روزى سر از معبد بر آورد و هشت كس از حورايونى را كه در صومعه خود بودند مخاطب قرار داده و با صداى بلند گفت : ((هان ، دنيا چون سايه اى است كه در زير آن سكونت كرده اى ، و ناگزير روزى سايه تو زايل خواهد شد)). همگى بيهوش شدند، شش نفرشان مردند و دو نفرشان ماندند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #105
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [27]: [در عشق مجازى]
    و هَذَا انما يصح اءِذَا كانت تِلْكَ المحبة محبة الروح بالروح لا محبة النفس بالنفس كمحبة الحيوانات للذة و الشهوة . هيهات هيهات ! اين هَذَا من ذاك ؟ اذ هو من الانفس الطاهرة اَلَّتِى يَكوُن لله و فِى الله ، و قد تكون بمجرد صدقهم و نيتهم الخالصة عما حرم الله عليهم و نهاهم عنه ، و لهَذَا وصلوا الى ما وصلوا، فلا يقاس بهم غيرهم .
    و اين عشق زمانى درست است كه محبت ، محبت روح به روح باشد نه محبت نفس به نفس مانند محبت حيوانات به خاطر لذت و شهوت . وه چه دور است ! اين كجا و آن كجا! چه عشق حقيقى مربوط به نفوس پاك است كه براى خدا و در راه خدا باشد، و بسا به مجرد صدق و نيتشان كه از حرام هاى الهى خالص و پالوده است پيدا مى شود. از اين رو دست به مقاماتى يافته اند، و ديگران قابل قياس با آنان نيستند.

    سپه دار بلا مجنون غمناك كه بودش دامن از لوث هوس پاك چو با ليلى به خلوتگاه بنشست شنيدم پرده اى بر چشم خود بست به نازش گفت ليلى كاى يگاءِنَّهُ ز عشقم گشته در عالم فسانه چرا از ديدنم فارغ نشستى ز ديدار نكويم ديده بستى تو را صد چشم ديگر بايد امروز كه تا بينى بدان روى دل افروز جوابش داد مجنون از سر درد كه اى در نيكوى از نيكوان فرد سراپا خويش را ديدم من اكنون ز ليلى بود پر خالى ز جنون به چشم خود تو خود را كن تماشا كه مجنون در مياءِنَّهُ نيست پيدا
    و روى اءن زليخا لما تابت و تزوج بها يوسف عليه السلام انفردت عنه و تخلت بالعبادة و انقطعت الى الله تعالى ، فكان يدعوها الى فراشه نهارا فتدافعته الى الليل ، فاءِذَا دعاها ليلا سوفته الى النهار، فقَالَت : يا يوسف ! انما كنت احبك قبل اءن اعرفه ، فاءِذَا عرفته فما ابقت محبته محبة سواه .(650)
    و روايت است كه : چون زليخا توبه كرد و يوسف با او ازدواج نمود، از يوسف كناره گرفته به عبادت پرداخت و به خداى متعال دل بست . چون يوسف روزها او را به بستر فرا مى خواند وعده شب مى داد، و چون شب فرا مى خواندش او را به روز حواله مى نمود. و بالاخره گفت : اى يوسف ! من تو را دوست داشتم پيش ‍ از آن كه خدا را بشناسم ، و چون او را شناختم محبت او محبت ديگرى را باقى نگذارده است .

    نيست در عشق حظ خود موجود عاشقان را چه كار با مقصود عشق و مقصود كافرى باشد عاشق از كام دل برى باشد عاشقى را يكى فسرده بديد كه همى مرد و خوش همى خنديد گفت كاخر به وقت جان دادن چيست اين خنده و خوش ‍ ايستادن گفت خوبان چه پرده بر گيرند عاشقان پيششان چنين ميرند نزد آن كس كه عشق رهبر اوست كفر و دين هر دو پرده (651) در اوست
    اى عزيز، ولوله عشق و طنطنه محبت و نعره هاى شوق انگيز و صيحه هاى دردآميز و وجد و تواجد، همه در مقام ضلال است و در اوان ظهورات و تجليات ظليه ؛ بعد از وصول به اصل ، حصول اين امور متصور نيست . محبت در آن موطن به معنى اراده طاعت است نه معنى زايد بر آن كه منشاء شوق و ذوق است چنان چه بعض صوفيه فهميده اند.
    و العلوم اَلَّتِى يتعلق بالاحوال و المواجيد و التجليات و الظهورات هى المتعلق بالافعال و الصفات فيزعمون انّها العلوم و المعارف ، و لكن علوم هؤ لاء بالنسبة الى العلوم المتعلقة بالذات و الاصل ظلال و قشور؛ و اللب حظ الواصلين الى الاصل و مرتبة الغيب .
    ... و علومى كه مربوط به احوال و وجدها و تجليات و ظهورات است به افعال و صفات [خداوند] تعلق دارد، و پندارند كه علوم و معارف همانهاست ، ولى علوم اينان نسبت به علومى كه متعلق به ذات و اصل است به منزله سايه و پوست است ، و لب و حقيقت بهره كسانى است كه به اصل و مرتبه غيب دست يافته اند.
    و اعلم اءِنَّهُ يمكن اءن يَكوُن الحكمة فِى العشق المجازى اءِذَا كان خاليا عن الفسق و الريبة - كما اشير اليه - تخليص القلوب عن الهموم المختلفة و اءن يصير جميعها هما واحدا الى اءن يرتقى الحال الى امر لا غاية بعده و لا شى ء من العلايق عنده ، فينتهى الى محبة من ليس له ابتداء و لا انتهاء فيَكوُن [مجاز العشق] مجازا و معبرا الى حقيقة المحبة .
    بدان كه ممكن است حكمت ايجاد عشق مجازى آن گاه كه آلوده به فسق و گناه نباشد - همانطور كه اشاره شد - اين باشد كه دل ها از هموم مختلف پاك و همه تبديل به هم واحد گردند تا آن جا كه حال عاشق ارتقاء يابد و به مرتبه اى كه بعد از آن غايتى نيست و هيچگونه وابستگى اى در آن جا وجود ندارد، برسد، و به محبت آن كس كه آغاز و پايانى براى او نيست منتهى شود. بنابراين چنين عشقى مجاز و گذرگاه به سوى حقيقت محبت است .
    پس اى عزيز! لوح دل را از اغيار ستردن از بدايت ارادت است ، و همه عوام بر آنند كه يكى به دو كنند، و همه خواص بر آنند كه تا هزار را يكى كنند.

    احبك حبا لا يزول و اءنْ بدا لجسمى هَذَا نكبة الموت و البلا و تبا لحب قد يزول صميمه اءِذَا فنى الجسم المركب و انقضى فذا شهوة الجسم الطبيعى فاعلمن و ليس له حظ المودة الصفا و لكن صفو الحب ما حل منزلا مصونا من التركيب بالحس لا يرى فذك هو الروح الالهى فائضا من الله رب العرش و العز و العلا
    تو را آن قدر دوست مى دارم كه هرگز زوان پذير نيست ، هر چند نكبت مرگ و بلا بر اين جسم من رونمايد. نابود باد محبتى كه چون اين جسم مركب فانى و سپرى شود، آن نيز زوال پذيرد. اين چنين محبتى شهوت جسم طبيعى است ، و بدان كه از مودت و صفا بهره اى ندارد. ولى محبت خالص آن است كه در منزلى جاى گزيند كه از تركيبات جسمانى مصون بوده و با حس ظاهرى ديده نشود. و آن همان روح الهى است كه از سوى خداوند صاحب عرش و عزت و بلندى ، فائض گشته است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #106
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [28]: [فضيلت ذكر گروهى]
    بدان كه جلوس جماعت در مجلسى ازبراى ذكر در بعضى اخبار وارد شده است .
    ففِى ((عدة الداعى)) عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : ما جلس قوم يذكرون الله الا نادهم مناد من السماء: قوموا فقد بذّلت سيئاتكم حسنات و غفرت لَكُمْ جميعا، و ما قعد عدة من اهل الارض يذكرون الله الا قعد معهم عدة من الملائكة .
    (652)
    در ((عدة الداعى)) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : هيچ گروهى به ذكر خدا ننشيند جز آن كه مناديى از آسمان ندا دهد: برخيزيد كه گناهانتان به نيكى تبديل يافت و همه آن ها از شما آمرزيده شد. و گروهى از اهل زمين به ذكر خدا ننشينند جز آن كه گروهى از فرشتگان نيز با آنان همنشين شوند.
    و فيه روى اءن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم خروج على اصحابه فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : ارتعوا فِى رياض ‍ اَلْجَنَّة . قَالَوا: يا رسول الله و ما رياض اَلْجَنَّة ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : مجالس الذكر، اغدوا و رووا و اذكروا. و من كان يحب اءن يعلم منزلته عند الله تعالى فلينظر كيف منزلة الله عنده ، فان الله ينزل العبد حيث انزل العبد الله من نفسه . و اعلموا اءن خير اعمالَكُمْ عند مليككم و ازكاها و ارفعها فِى درجاتكم و خير ما طلعت عليه الشمس ذكر الله سبحانَهُ و تعالى فاءِنَّهُ اخبر عن نفسه فقَالَ تعالى : انا جليس من ذكرنى . و قَالَ تعالى : ((فاذكرونى اذكركم)). بنعمتى ، اذكرونى بالطاعة و العبادة ، اذكركم بالنعم و الاحسان و الرحمة و الرضوان .
    (653)
    و نيز آورده است كه : روايت است رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به سوى ياران خود بيرون شد و فرمود: در باغ هاى بهشت گردش كنيد. گفتند: اى رسول خدا، باغ هاى بهشت كدام است ؟ فرمود: مجالس ذكر، صبح و شام در آن شركت كنيد و ياد خدا نماييد. هر كه دوست دارد مقام و منزلت خود را در نزد خدا بداند، بنگرد مقام و منزلت خدا در نزد او چگونه است ، چه خداوند بنده را آن منزلت دهد كه بنده خدا را همان منزلت در نزد خود داده است .
    بدانيد كه بهترين اعمال شما در نزد خداوندگارتان و پاكيزه ترين آن و آن كه درجات شما را از همه بالاتر برد و نيز بهترين چيزى كه خورشيد بر آن تابيده است ، ذكر خداى سبحان است ، چه خداوند از خودش خبر داده و فرموده : ((من همنشين آنم كه مرا ياد كند))
    و فرموده : ((پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم - به نعمت خود -)). مرا با فرمانبرى و عبادت ياد كنيد تا شما را با نعمت و احسان و رحمت و خوشنودى ياد كنم .
    و فِى ((الفقيه)) عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : بادروا الى رياض اَلْجَنَّة . فقَالَوا: يا رسول الله و ما رياض اَلْجَنَّة ؟ فقَالَ: حلق الذكر.
    (654)
    و در ((فقيه)) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : به سوى باغهاى بهشت بشتابيد؛ گفتند: باغهاى بهشت كدامند؟ فرمود: حلقه هايى كه براى ذكر تشكيل مى شود.
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) فِى وصية على عليه السلام عند وفاته للحسن عليه السلام : و عليك بمجالس الذكر، و اكثر من الدعاء.
    (655)
    و در ((مجالس ابن شيخ)) در ضمن وصيت على عليه السلام به امام حسن عليه السلام در هنگام وفات آمده است كه : بر تو باد به مجالس ذكر، و فراوان دعا كن .
    و فِى ((الامالى)) باسناده الى الحسين بن على عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : بادروا الى رياض ‍ اَلْجَنَّة . قَالَوا: و ما رياض اَلْجَنَّة ؟ قَالَ: حلق الذكر.
    (656)
    و در ((امالى)) نيز مانند حديث ((فقيه)) را آورده است .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #107
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [29]: [لزوم اخلاص در ذكر]
    و اعلم ايضا اءن لاهل الذكر صفاوة ، و لها ظهر و بطن ، و اما باطنها بان تصفِى كليتك من غبار رؤ ية الاعمال و طلب الاعواض ‍ على الاعمال و الالتفات الى ما سواه .
    بدان كه اهل ذكر را صفا و خلوصى است كه داراى ظاهر و باطنى است .
    باطن آن اين است كه كليت وجود خود را از غبار ديدن اعمال ، و چشمداشت پاداش بر اعمال ، و توجه به غير خدا، پاكيزه سازى .
    و قَالَ ذوالنون المصرى : من اراد صفوة قلبه فليوثر الله على شهوته .
    ذوالنون مصرى گفته است : هر كه طالب صفاى دل است بايد خدا را بر شهواتش ترجيح دهد.
    قَالَ الانطاكى : اءنْ وجدت رينا فِى قلبك فادم الصيام : فان وجدت رينا فِى قلبك فاطل القيام ، فان وجدت رينا فِى قلبك فاقل الكلام ، فان وجدت رينا فِى قلبك فاترك الادام ، فان وجدت رينا فِى قلبك فاكثر البكاء و الخضوع و التضرع الى الملك العلام .
    انطاكى گويد: اگر آلودگيى در دلت يافتى به روزه گرفتنت ادامه بده ، پس اگر باز هم آلودگى در دلت يافتى نماز را طولانى ساز، پس اگر باز هم آلودگى در دلت يافتى از سخنت بكاه ، پس اگر باز هم آلودگى در دلت يافتى از خورش دست بكش ، پس اگر باز هم آلودگى در دلت يافتى گريه و خضوع و زارى را در پيشگاه خداوند ملك و آگاه و دانا افزون ساز.
    قَالَ بعضهم : الجهل كله موت الا من رزقه الله العلم . و العلم كله حجة الا من وفقه الله تعالى للعمل . و العمل كله هباء منثور الا اءن يَكوُن صافيا لله تعالى . و اهل الصفاوة على خطر عظيم الا اءن يسلموا ذلك الى الله تعالى بلاعيب .
    يكى از عرفا گفته : نادانى همه اش مرگ است جز آن كس كه خداوند او را دانش روزى كرده است . و دانش همه اش حجت است جز آن كس كه خداوند او را توفيق عمل بخشيده است . و عمل همه اش بر باد است جز آن كه خالص براى خداى متعال باشد. اهل صفا و اخلاص نيز بر خطرى عظيم اند جز آن كه عمل با اخلاص را سالم و بى عيب به خداوند تسليم كنند.
    و قد يقَالَ: يجب على العبد اءن ينظر فِى حال اكله و شربه و لباسه و كلامه و حركاته و ارادته ، فيدع منها ما كدر، و ياخذ ما صفا، لان صفاوة الاوقات على قدر صفاوة الاحوال . و بطن الصفاوة فهو كما قَالَ تعالى حكاية عن ابراهيم عليه السلام حيث قَالَ: يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم (657) قيل : بقلب صاف ليس فيه سوى الله ، كما ورد فِى تفسير اهل البيت عليهم السلام .
    و گويند: بر بنده واجب است كه در حال خوراك و نوشيدنى و لباس و سخن و حركات و خواسته اش بنگرد، پس آلوده هاى اين ها را رها كند و صاف و پاكيزه اش را برگيرد، چه صفاى اوقات به اندازه صفاى احوال است . و بطن صفا و اخلاص همان است كه خداى متعال از قول ابراهيم عليه السلام بيان داشته است كه : ((روزى كه مال و فرزندان سودى ندهند، مگر آن كس كه با دلى سليم وارد شود)).
    گويند: مراد، دل صافِى است كه جز خدا در آن نباشد، چنان كه در تفسير اهل بيت عليهم السلام وارد است .
    و قَالَ بعضهم : ليت اءن الله تعالى رفع اَلْجَنَّة و اَلْنَّار من البين احتّى سجد العباد له سجدة صافية بلا تعليق .
    يكى از عرفا گويد: كاش خداوند بهشت و دوزخ را از ميان برمى داشت تا بندگان يك سجده خالص غير مشروط [به طمع يا ترس] براى او بجا مى آوردند.
    سئل بعضهم : متى يعرف الرجل اءِنَّهُ من اهل الصفا؟ قَالَ: اءِذَا ستر جميع المعاصى بستر وجود الله .
    از يكى از عارفان پرسيدند: چه زمانى بنده مى فهمد كه از اهل صفا شده است ؟
    گفت : آن گاه كه با پرده وجود خداوند بر همه گناهان پوشش ‍ بگسترد.
    و حكى اءن بهلولا كان لا ياخذ من احد شيئا، فقيل له فِى ذلك ، فقَالَ: امرنا اءن لا تاخذ شيئا بالواسطة لان منها ذهاب الصفاوة .
    حكايت است كه بهلول از هيچ كس چيزى نمى گرفت . در اين باره با و سخن گفتند، گفت : ما ماموريم كه چيزى را كه با واسطه نگيريم ، زيرا اخلاص و صفا از همين جا از دست مى رود.
    قَالَ المعروف الكرخى : بينا انا اسير فِى البادية لم يكن معى احد من البشر اذ نزل ملك من السماء فسالنى : ما الصفاوة ؟ فقُلْتُ: صدق الوفا. فقَالَ: صدقت . ثم عرج السماء و هو يَقوُل : يوفون و يخافون .
    معروف كرخى گويد: در آن ميان كه در بيابانى اسير شده بودم و بشرى با من نبود، فرشته اى از آسمان فرود آمد و از من پرسيد: صفا چيست ؟ گفتم : صدق وفا. گفت : راست گفتى . سپس به آسمان بالا رفت در حالى كه مى گفت : وفا مى كنند و در عين حال بيم دارند.
    و قيل لبهلول : ما الصفاوة ؟ قَالَ: طيران القلب باجنحة الاشتياق نحو رضاء رب العالمين . و ادنى اوصاف اهل الصفا عيش القلب مع الله بلا علاقة . و من لا يعرف نفسه بالفقر و الفاقة و العجز و الضعف ولم ينل صفوة النفس . و اءِذَا كان العبد الله كما لم يكن ، يكن الله له لم يزل .
    به بهلول گفتند: صفا چيست ؟ گفت : پر كشيدن دل با بال اشتياق به سوى خوشنودى پروردگار عالميان . و پايين ترين اوصاف اهلصفا اين است كه دل بدون علاقه به چيزى با خداوند به سر برد. هر كس ‍ خود را به صفت فقر و نياز و عجز و ناتوانى نشناسد به صفاى نفس ‍ دست ينابد. هر گاه بنده دربست براى خدا باشد چنان كه قبلا نبوده است ، خداوند پيوسته براى او خواهد بود.
    و قَالَ ابوسليمان : طوبى لمن صحت له خطوة واحدة لا يراها الا الله .
    ابوسليمان گفته : خوشا حال آن كس كه قدمى بردارد كه جز خدا آن را نبيند.
    و قَالَ ابوالقاسم : اما ترى اءن ابراهيم عليه السلام وضعغ قدما واحدا بصدق الوفاء على صخرة فامر الله تعالى اءن : اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى ،(658) ليعلم النَّاس شرف الوفاء. و قلوب اهل الصفاء بمنزلة المرآة حين جليت لم يمر بها شى ء الا يمثل فيها. و ربما يتغير صفاوتها من رؤ ية الصفا او رؤ ية المنة او من رؤ ية ذكر المنة او من رؤ ية ترك الرؤ ية او من طلب الاعواض او من كلمة او من نظرة او من سمع او من مشى او من اكل او من شرب او من نوم او من غسل ثوب او غير ذلك ، و اكثر النَّاس عن هَذَا غافلون .
    ابوالقاسم گويد: نديده اى كه ابراهيم عليه السلام يك قدم از روى صدق وفا بر قطعه زنگى نهاد، پس خداى متعال امر فرمود كه از جايگاه ابراهيم محل نماز برگيريد؛ تا مردم شرف وفا را بدانند. دلهاى اهل صفا چون آينه تميز و پاك است كه چيزى از جلو آن نگذرد جز آن كه در آن منعكس شود. و بسا كه صفاى دلها از چند چيز دگرگون شود: ديدن خود صفا، ديدن منت ، ديدن ذكر منت ، ديدن ترك ديدن ، خواهش عوض و پاداش ، گفتن يك كلمه ، يك نظر، يك شنيدن ، يك رفتن ، يك خوردن ، يك نوشيدن ، يك خواب ، شستن يك لباس و غير اين ها. و بيشتر مردم از اين مطلب غافل اند.
    و قَالَ ثابت البنانى : ربما ربما اغسل قميصى بشى ء من اشنان فيتغير صفاء قلبى ، و اصل الصفاوة اءن لا يَكوُن له حاجة الى غير الله .
    ثابت بنانى گويد: بسا لباسم را با اندكى چوبك مى شويم و بدان سبب صفاى قلبم دگرگون مى شود. اصل صفا آن است كه صاحبش را حاجتى به غير خدا نباشد.
    و قيل : حقيقة الصفاوة اطراح القلب على باب الامتنان ، و استقامة السرمع الملك الديان ، و الاستعانة به فِى كل لحظة و اوان .
    گفته اند: حقيقت صفا افكندن دل است بر در سراى منت پذيرى و امتنان .
    و استقامت سر و درون است با خداوند ملك ديان ، و يارى جستن از اوست در هر لحظه و زمان .
    و قيل : حقيقتها تصفية القلوب لعلام الغيوب . و الكل متقارب المعنى .
    و گفته اند: ((حقيقت صفا تصفيه دلها براى داناى غيب هاست)).و اين ها همه از نظر معنا نزديك به هم اند.
    [شطخ و طامات]
    و من اصطلاحاتهم الشطح و الطامات .
    (659)
    بيان : شطح - به كسر الشين - سرودى است كه در حين چرانيدن بزغاله سرايند. و طامات ، مملو شدن و به سر آمدن آب است ، و در اصطلاح چيزى است كه بايد مخفِى داشت . و اهل ذكر معتقد اينند كه در بعض احوال بعضى امور روى مى دهد و آن به حسب ذهول از امور حسيه و قرب ايشان است به جناب احديت .
    و از ائمه عليهم السلام نيز صادر گشته ، از آن جمله است خطبة البيان و خطبه تطنجيه . و اين هر دو خطبه انشاء الله تعالى در مبحث ولايت با اخبار ديگر بيايد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #108
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    [عروج روح]
    و من اصطلاحاتهم العروج للروح . و يدل على ذلك ما فِى ((الكافى)) فِى باب الزهد، عن الصادق عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: اءنّ القلب اءِذَا صفا ضاقت به الارض حتّى يسمو.
    (660) و سياءتى تفصيل ذلك انشاء الله تعالى فِى المرتبة الثالثة .
    و ديگر از اصطلاحات آنان ((عروج روح)) است . دليل آن حديثى است كه در ((كافى)) باب زهد، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه :
    ((هرگاه قلب صفا يابد زمين براى آن تنگ شود تا عروج پيدا كند)). و تفصيل آن به خواست خدا در مرتبه سوم خواهد آمد.
    [كشف و ديدار]
    واعلم ايضا اءن لاهل الذكر كشفا و هو توجه الروح الى عالم المجردات اَلَّتِى هى منها فِى اليقظة ، و الرؤ يا الصادقة توجهها اليها فِى النوم ، فكما هَذَا صحيح فكذلك الكشف فِى اليقظة . و سياءتى الاخبار فِى ذلك فِى المرتبة الثالثة انشاء الله تعالى .
    و نيز بدان كه اهل ذكر را كشفِى هست و آن توجه روح است به عالم مجردات در بيدارى . و روياى صادقه توجه روح است به مجردات در عالم خواب . و همانطور كه اين توجه در خواب صحيح است ، كشف در بيدارى نيز صحيح است . اخبار در اين زمينه به خواست خدا در مرتبه سوم خواهد آمد.
    [كرامات و خوارق عادات]
    و اعلم ايضا اءن صدور الكرامة عن اهل الذكر ليس شيئا ينكر، بل لا وقع له عند الَكُمْلين حتّى قَالَوا: الكرامة حيض الرجال . و قد اثبته المحقق الطوسى فِى ((التجريد)) و العلامة فِى شرحه .(661) و ذكر فِى ((الكافى)) رواية عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم حاصلها: اءنّ الصحابة للنبى صلى الله عليه و آله و سلم : نحن مادام نكون فِى حضرتك تاركين للدنيا و راغبين فِى الْاخِرَة ، و لما رجعنا الى بيوتنا و نرى اولادنا و عيالنا نسينا تِلْكَ الحالة .
    قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم فِى جوابهم : كلا اءنّ هذه خطوات الشيطان فيرغبكم فِى الدنيا و الله لو تديمون على الحالة اَلَّتِى وصفتم انفسكم بها لصافحتكم الملائكة ، و مشيتم على الماء.
    (662) و سياءتى الاخبار فِى ذلك ايضا انشاء الله تعالى .

    و نيز بدان كه صدور كرامات از اهل ذكر قابل انكار نيست ، بلكه كرامت در نزد كاملان اهميتى ندارد حتّى گفته اند: كرامت حيض ‍ مردان است .
    محقق طوسى در كتاب ((تجريد)) و علامه حلى در شرح آن به اثبات آن پرداخته اند. در ((كافى)) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايتى نقل كرده است كه حاصلش اين است : ((صحابه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: ما تا زمانى كه در خدمت شماييم تارك دنيا و مايل به آخرت هستيم ، چون به خانه هاى خود بر مى گرديم و اولاد و عيال خود را مى بينيم اين حالت را فراموش مى نماييم .
    حضرت در پاسخشان فرمود: هرگز! اين ها گامهاى شيطان است كه شما را به دنيا راغب مى سازد؛ به خدا سوگند اگر بر همان حاَلَّتِى كه خود را بدان توصيف نموديد ادامه دهيد همانا فرشتگان با شما مصافحه خواهند كرد و روى آب راه توانيد رفت)). و به خواست خدا اخبار در اين زمينه خواهد آمد.
    و اما وحدت وجودى كه بعضى از اهل ذكر بر آن رفته اند پس ‍ معنى آن آن است كه واجب الوجود موجود است به وجود اصلى حقيقى ، و غير او موجود به وجود غير اصلى بلكه رابطه انتسابى . و در اين باب در كتب خود تمثيلات آورده و گفته اند كه : حق تعالى خود نماينده خود است مانند آفتاب و نور آن ، كه نور آفتاب نماينده آفتاب است ؛ و نمايندگى همه از خداست همچنان كه نمايندگى ذرات به نور آفتاب است . و در هنگام نظر، اگر بنده را نماينده منظور است نمود ذرات از نظرش مخفِى است ، و اگر غير نماينده منظور است البته نماينده اشيا اشيا را بيند نه به ظهور اشيا. و اين مقام توحيد صرف است . بعضى از بزرگان در اين نظر گفته اند كه : لا موجود الا الله .
    (663)
    اى عزيز! توحيد صرف در ديد و دانش در نيايد، چه هر چه در ديد و دانش در آيد مقيد است و از صرافت اطلاق ، متنزل . مطلق آن است كه از جميع قيود منزه و مبرا باشد. پس وراى اين ديده و دانش بايد جيست . اين معامله وراى طور نظر عقل است ، چه عقل ماوراى ديد و دانش را محال مى داند.

    راز درون پرده ز رندان مست پرس كاين حال نيست زاهد عاليمقام را مطلق بر صرافت اطلاق خود است ، هيچ قيدى ماوراى اطلاق نيافته است ، اما چون در مرآت مقيد ظهور فرمايد عكس او به احكام آن مرآت منطبع گردد و محدود نمايد؛ لاجرم در ديدن و دانش آيد. پس اكتفا بر ديد و دانش اكتفا بر عكسى است از عكوس آن مطلوب . اما بلند همتان به جوز و مويز سير نشوند، اءنّ الله يحب معالى الهمم .(664) و فِى ((الكافى)) فِى حديث جاثليق : و هو حياة كل شى ء، و نور كل شى ء.(665)
    و بعد از مرتبه چهارم سخن در توحيد و اقسام آن بيايد انشاء الله تعالى .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #109
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [31]: [پيروى از مرشد و عمل به شريعت]
    اى عزيز! بدان كه فهم اين مراتب مذكوره و وصول به آن ها بدون ارادت به مرشد كاملى كه جامع شرايط آتيه باشد ميسر نمى شود. پس اى عزيز فرصت دو روزه را غنيمت دان و او را به غفلت مگذران و دل را كه آينه و منظر حق تعالى است بازيچه ديو مساز.

    ز من جان پدر اين پند بپذير برو از دامن صاحب دلى گير كه قطره تا صدف را در نيابد نگردد گوهر و روشن نتابد بر جان پدر جانى طلب كن سر خود گير و سامانى طلب كن ازين كه كندنت آخر چه حاصل اگر زر بايدت كانى طلب كند
    و اما اين كه مرشد ضرور است به جهت آن كه خلايق دو نوعند: انبياء و امت ايشان . انبيا را چون از در عالم حقيقت در آوردند اول به كليد مدد فيض و فضل ربانى در روحانيت ايشان را بر عالم بگشايند كه قابل آن بوده اند در اصل فطرت ، پس به كليد شريعت در طلسمات صورت بگشايند تا اثر فيض در صورت اعمال بدنى بر ظاهر قَالَب بدنى پديد آيد؛ و به كليد طريقت در طلسم روحانيت را بگشايند تا مدد فيض به دل رسد و آن كه روحانيت با جسمانيت جمله منور گردد به نور اسلام و ايمان ، و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا.(666)
    و فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام : [يغدو] النَّاس ‍ [على] ثلاثه اصناف : عالم و مساءله تعلم و غثاء. فنحن العالم ، و شيعتنا المتعلم ، و سائر النَّاس الغثاء.(667)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : مردم سه صنف اند: دانشمند، دانشجو، كسى كه به منزله خار و خاشاك روى آب است . دانشمند ماييم ، دانشجو شيعيان مايند، و ساير مردم به منزله خار و خاشاك روى آبند.
    و فِى كتاب ((النوادر)) عن بعض الصادقين عليهم السلام : الجلساء ثلاثة : جليس تستفيد منه فالتزمه . و جليس تفيده فاكرمه . و جليس لا تفيده و لا تستفيد منه فاهرب عنه .
    (668)
    و در كتاب ((نوادر)) از يكى از امامان عليهم السلام روايت كرده است كه : همنشينان سه دسته اند: همنشينى كه از او استفاده كنى ، پس ملازم و همراه او باش و همنشينى كه به او فائده اى رسانى ، وپس اكرامش نما. و همنشينى كه نه او را فايده اى دهى و نه از او فايده اى برى ، پس از وى بگريز.
    و فيه عن ((الاختصاص)) عن الباقر عليه السلام : اءِذَا جلست الى عالم فكان اءن تسمع احرص منك على اءن تقول ، و تعلم حسن الاستماع كما تتعلم حسن القول ، و لا تقطع على احد حديثه .
    (669)
    و در همان كتاب ، از كتاب ((اختصاص)) از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چون نزد عالمى نشستى ، بر شنيدن بيش از گفتن حريص باش . و خوب شنيدن را بياموز چنان كه خوب گفتن را مى آموزى . و سخن هيچكس را قطع مكن .
    پس كليد شريعت را در اين زمان بايد از عالم اخذ كرد، زيرا كه ارواح را در روز ازل در چهار صف بداشتند:
    صف اول : در مقام بى واسطگى ارواح انبيا بود، و صف دوم ارواح اوليا بود، و صف سيم ارواح مؤ منان ، و صف چهارم ارواح كافران .
    پس ارواح انبيا كه در صف اول بودند در مقام بى واسطگى از نظرهاى خاص كه از فيض حق تعالى بديشان مى رسيد استعداد آن يافته بودند كه اين جا بى واسطه رقم هاى غيب يافتند و ساير خلايق به واسطه هدايت ايشان طلسم گشايند، و الئك اَلَّذِى نَ آتيناهم الكتاب و الحكم و النبوة .
    (670)
    و فِى ((تاويل الايات)) فِى تفسير قَوْله تعالى : هَلْ يَنظُرُونَ إِلا اءَن تَاءْتِيهُمُ الْمَلا ئِكَةُ اءَوْ يَاءْتِيَ رَبُّكَ اءَوْ يَاءْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَاءْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لاَ يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ اءَوْ كَسَبَتْ فِى إِيمَانِهَا خَيْرًا:(671) روى فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام فِى قول الله عز و جل : ((لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل)) قَالَ: يعنى من الميثاق ((او كسبت فِى ايمانها خيرا)) قَالَ: الاقرار بالانبياء و الاوصياء و اميرالمؤ منين عليه السلام خاصة ((لا ينفع نفسا ايمانها)) لانها سلبته .
    در كتاب ((تاويل الايات)) در تفسير آيه : هل ينظرون ... (آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان يا پروردگار تو يا پاره اى از آيات پروردگار تو نزد ايشان بيايند؟ روزى كه پاره اى از آيات پروردگارت بيايد هيچ نفسى را كه قبلا ايمان نياورده يا خيرى در ايمان خود كسب نكرده ، ايمان آن روزش سودى نبخشد) گويد كه : در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه در تفسير ((هيچ نفسى را كه قبلا ايمان نياورده ايمان آن روزش ‍ سودى نبخشد)) فرمود: منظور از ((قبل)) روز ميثاق و پيمان گرفتن [در عالم ذر] است .
    ((يا خيرى در ايمان خود كسب نكرده)) منظور اقرار به انبيا و اوصيا و به ويژه اميرالمؤ منين عليه السلام است . ((هيچ نفسى را ايمان آن روزش سودى ندهد)) زيرا از او سلب شده است .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #110
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فقَوْله : ((من الميثاق)) اى من يوم الميثاق الماخوذ عليهم فِى الذر الاول لله تعالى بالربوبية و لمحمد صلى الله عليه و آله و سلم بالنبوة و لعلى عليه السلام بالولاية و الوصاية . فاَلَّذِى يَكوُن منهم قد آمن من يوم الميثاق ينفعه ايمانه ، و اَلَّذِى لم يكن منهم قد آمن من يوم اليثاق لا ينفعه ايماءِنَّهُ لانه قد سلبه اولا.(672)
    مراد از ((ميثاق)) همان پيمانى است كه در عالم ذر نسبت به ربوبيت خداى متعال و نبوت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و ولايت و وصايت على عليه السلام از آنان گرفته شد. آن كس كه در روز ميثاق ايمان آورده ، ايمان آن روزش سودمندش باشد، و كسى كه در روز ميثاق ايمان نياورده ، ايمان آن روزش او را سودى نبخشد، زيار از اول از او سلب شده بود.
    و فِى ((الكافى)) عن على بن الحسين عليهماالسلام : اءنّ الله تعالى اوحى الى دانيال عليه السلام : اءنّ امقت عبيدى الىّ الجاهل [المستخف] بحق اهل العلم التارك للاقتداء بهم .
    و اءنّ احب عبيدى الىّ التقى الطالب للثواب الجزيل ، اللازم للعلماء التابع للحلماء القابل عن الحكماء.
    (673)
    و در ((كافى)) از امام سجاد عليه السلام روايت كرده است كه : خداى متعال به دانيال عليه السلام وحى فرستاد كه : مبغوضترين بندگانم در نزد من جاهلى است كه حق اهل علم را سبك انگاشته و از پيروى آنان دست بردارد. و محبوبترين بندگانم نزد من آن پرهيزگارى است كه جوياى پاداش سترگ ، ملازم عالمان ، پيرو بردباران ، و پذيراى از حكيمان باشد.
    پس اول بايد كه الف و باء شريعت را آموخت .
    وصل عروس بايدت خدمت پيشكاره كن
    زيرا كه هر امرى از اوامر شرع كليد حجابى از هفتاد هزار حجابى است كه اشاره به آن شد. و چون به حق هر امرى از اوامر و نهيى از نواهى در مقام خويش قيام نمودى از بندهاى طلسم گشاده گردد و نسيمى از نفحات الطاف حق از آن راه به مشام جان رسد كه : اءنّ لله فِى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها.(674)
    خدا را در ايام روزگارتان نسيمهايى است ، به هوش باشيد و خود را در معرض آن ها قرار دهيد.
    و هر قدمى كه در شرع بر قانون شريعت نهاده شود قربى به حضرت حق تعالى حاصل مى گردد يعنى منزلى از منازل آن عالم كه از آن جا آمده است قطع كرده مى شود.
    لن يتقرب الى المتقربون بمثل اداء ما افترضت عليهم .(675) و چون در جاده شريعت قدم به صدق نهى الطاف ربوبيه به حقيقت دستگيرى نمايد كه : من يتقرب الى شبرا اتقرب اليه ذراعا، و من تقرب الى ذراعا اتقرب اليه باعا، و من اتانى بمشى اتيته هرولة .(676)
    متقربان به چيزى مثل اداى فرائضى كه بر آن ها واجب ساخته ام به من تقرب نمى جويند... هر كس يك وجب به من نزديك شود، يك ذراع به او نزديك مى شود. هر كس يك ذراع به من نزديك شود، يك باع (اندازه ميان سر انگشتان دست راست و چپ در هنگام باز كردن افقى دست ها) به او نزديك مى شوم . و هر كس به سوى من گام زند، من شتابان به سوى او خواهم رفت .
    گر در ره عاشقى قدم راست نهى معشوقه به اول قدمت پيش ‍ آيد
    اى عزيز! معرفت كامل نافع بدون عبادت حاصل نمى شود و عبادت شايسته نيز بدون علم حاصل و ميسر نگردد. و تمثيل زده اند علم را به چراغ ، و عبادت را به پيمودن راه . اگر چراغ در دست داشته باشى و در يك مقام ايستاده باشى بعد چند ذرع مسافت را نبينى ، هر چند بيشتر مى روى بر تو ظاهر گردد. بلكه عمل ، روغن اين چراغ است ، اگر چراغ را مدد روغن نرسد زود منطفى (677) مى شود.
    و فِى وصية النبى صلى الله عليه و آله و سلم لابى ذر (ره): طوبى للزاهدين فِى الدنيا، الراغبين فِى الْاخِرَة ، اَلَّذِى نَ اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا و ماءها طيبا، واتخذوا كتاب الله شعارا و دعاءه دثارا، يقرضون الدنيا قرضا.
    يا اباذر! حرث الْاخِرَة العمل الصالح و حرث الدنيا المال و البنون .(678) و قَالَ عز وجل : من كان يريد حرث الْاخِرَة نزد له فِى حرثه و من كان يريد حرث الْاخِرَة نؤ ته منها و ماله فِى الْاخِرَة من نصيب .
    (679)
    در سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ابى ذر (ره) آمده است : ((خوشا حال زاهدان در دنيا، راغبان به آخرت ، آنان كه زمين را فرش و خاكش را بستر و آبش را عطر، و كتاب خدا را لباس زير و دعا را لباس روى خود قرار داده (در نهان و آشكار به قرآن و دعا) پردازند و دنيا را بريده و به دور مى اندازند. اى اباذر كشت آخرت كردار شايسته است ، و كشت دنيا مال و فرزندان)).
    و خداى عز و جل فرموده : هر كه كشت آخرت بخواهد بر كشتنش بيفزاييم ، و هر كه كشت دنيا بخواهد از آن به او خواهيم داد و در آخرت بهره اى نخواهم داشت .
    و عن مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام : من ظن بدون الجهد يصل فهو متمن ، و من ظن اءِنَّهُ ببذل الجهد يصل فهو متعن .(680)
    از مولايمان اميرمؤ منان عليه السلام روايت است كه : هر كه پندارد بدون كوشش به وصال ميرسد آرزوپرور است ، و هر كه پندارد [تنها] با كوشش به وصال مى رسد خود را به زحمت مى اندازد.
    حسن بصرى مى گويد: طلب اَلْجَنَّة بلا عمل ذنب من الذنوب .
    بزرگى مى گويد: الحقيقة ترك ملاحظة العمل لا ترك العمل .
    بهشت را بدون عمل خواستن يكى از گناهان است ... حقيقت ، عمل را در نظر نياوردن است نه عمل را ترك گفتن .
    پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد:
    الكيس من دان نفسه ، و عمل لما بعد الموت . و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله تعالى [الامانى].(681)
    زيرك كسى است كه خود را مهار ورام كند و براى پس از مرگ كار كند. بى خرد كسى است كه از هواى نفس خود پيروى كند و از خدا آرزوهاى باطل داشته باشد.
    ثم اعلم اءن اهل المعرفة و الحكماء قسموا اسباب الوصول الى السعادات الاخروية و الحظوظ الباقية الى علم و عمل . و ارتباط احدهما بالاخر معلوم من الدين بالضرورة ، فانفراد احدهما عن الاخر لا يفيد شيئا، حتّى اءن بعض اهل الحكمة قَالَ: اءنّ ادراك المعقولات على ما ينبغى موقوف على صفاء النفس و تنورها، و هما موقوفان على تهذيب الاخلاق و تكميل السياسات .
    بدان كه اهل معرفت و حكمت ، اسباب وصول به سعادت اخروى و بهره هاى فناناپذير را به دو قسم : علم و عمل تقسيم نموده اند. ارتباط علم و عمل به يكديگر يكى از ضروريات دين است ، و هر كدام جداى از ديگرى سودمند نيست ، حتّى بعضى از حكماء گفته اند: ادراك معقولات آن گونه كه بايسته است متوقف بر صفاى نفس و نورانيت آن است ، و اين دو نيز متوقف بر تهذيب اخلاق و تكميل سياسات (تدبير منزل و اجتماع) مى باشند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 11 از 22 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •