*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 12 از 22 نخستنخست ... 28910111213141516 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 120 , از مجموع 212
  1. #111
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    قَالَ الشيخ ابونصر الفارابى :(682) ((ينبغى لمن اراد اءن يشرع فِى الحكمة اءن يَكوُن صحيح المزاج متادبا بآداب الاخيار، قد تعلم القرآن و اللغة و علوم الشرع اولا، و يَكوُن عفيفا معرضا عن الفوسق و الفجور و الغدر و الخيانة و المكر و الحيلة ، فارغ البال عن مصالح المعاش ، مقبلا على اداء الوظايف الشرعية ، غير مخل بركن من اركان الشريعة و لا بادب من آدابها، معظما للعلم و العلماء، و لا يَكوُن عنده لشى ء قدر الا الحكمة و اهلها، و لا يتخذ العلم حرفة . و اءِذَا كان بخلاف ذلك فهو عالم زور و حكيم كذب ، بل لا يعد منهم)).
    شيخ ابونصر فارابى مى گود: كسى كه مى خواهد به آموختن حكمت پردازد شايسته است كه داراى مزاج سالم بوده ، به آداب نيكان آراسته باشد، نخست قرآن و لغت و علوم شريعت را آموخته باشد، پاكدامن و راستگو بوده ، از فسق و فجور و فريب و خيانت و مكر و حيله روگردان ، از فكر اصلاح معاش آسوده ، سرگرم اداى وظايف شرعى بوده ، به ركنى از اركان دين و ادبى از آداب آن بى توجه نبوده ، علم و عالم را بزرگ بدارد.
    چيزى جز حكمت و حكيمان در نظر او ارزش شى نداشته و علم را حرفه خود قرار ندهد.و چون به خلاف اين باشد عالمى ناحق و حكيمى دروغين است ، بلكه اصلا از عالمان و حكيمان به شمار نيايد.
    فكلامه دال على اءن العمل هو الثمرة المجتناة من شجرة العلم ، بل هو المحصل . و لهَذَا قيل : ((تمام السعادة بمكارم الاخلاق كما اءن تمام الشجرة بالثمرة)). و تهذيب الاخلاق باب طويل و علم شريف و سياءتى انشاء الله تعالى نبذة منه فِى المرتبة الثانية .
    سخن شيخ دلالت دارد بر آن كه عمل ، ميوه دست چين درخت علم ، بلكه نتيجه و محصول علم است . از اين رو گفته اند: ((كمال سعادت به آراسته بودن مكارم اخلاق است ، چنان كه كمال درخت به ميوه است))، و تهذيب اخلاق خود بابى طويل و علمى شريف است كه به خواست خدا در مرتبه دوم پاره اى از مباحث آن خواهد آمد.
    اتى عزيز! عمل ما و شما بهاءِنَّهُ است ، زيرا كه عقل كل مى فرمايد:
    ما عبدناك حق عبادتك .(683) پس تاءمل نما در وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به ابى ذر رحمه الله : اءنّ لله تعالى ملائكة قياما من خيفته ما رفعوا رؤ وسهم حتّى ينفخ فِى الصور النفخة الْاخِرَة ، فيَقوُلوُن جميعا سبحاءِنَّكَ و بحمدك ما عبدناك كما ينبغى لك اءن تعبد. و لو كان لرجل عمل سبعين نسيا لاستقل عمله من شدة ما يرى يومئذ. و لو اءن دلوا صب من غسلين فِى مطلع الشمس لغلت [منه] جماجم من فِى مغربها. و لو زفرت فِى جهنم زفرة لم يبق ملك مقرب و لا نبى مرسل الا خر جاثيا لركبتيه يَقوُل : رب ! نفسى [نفسى]: حتّى ينسى ابراهيم اسحاق عليهماالسلام و يَقوُل : يا رب ! انا خليلك ابراهيم فلا تنسنى .(684)
    خداى متعال را فرشتگانى است كه از بيم او در حال ايستاده اند و سر بلند نمى كنند تا بار دوم در صور دميده شود، همگى ميگويند: خدايا تو منزهى و سپاس تو را است ، آن گونه كه شايسته پرستشى تو را نپرستيده ايم . و اگر مردى به اندازه هفتاد پيامبر عمل كند همانا از شدت آن چه در آن روز (قيامت) مشاهده مى كند عمل خود را اندك مى انگارد. و اگر سطلى از آب غسلين را در مشرق بريزند همانا جمجمه هاى كسانى كه در مغرب اند به جوش آيد. و اگر فريادى از جهنميان به گوش رسد هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسلى نماند جز آن كه باز از نو به خاك افتد و گويد: پروردگارا، مرا نگهدار. حتّى ابراهيم عليه السلام [فرزند دلبندش] اسحاق عليه السلام را فراموش كند و گويد: پروردگارا، من خليل توام ابراهيم ، مرا فراموش مكن .
    پس اى عزيز! ما دورافتادگان را چاره از متابعت شريعت نيست به نهجى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام صادر شده است ، لان الكل اتفقوا على اءن النهايات لا تصح الا بتصحيح البدايات ، كما اءن الابنية لا تقوم الا على الاساس .
    ... زيرا همگى اتفاق دارند كه مراتب نهايى جز با تصحيح و اصلاح مقدمات به صحت نپيوندند، چنان كه ساختمان جز بر اساس و پايه آن استوار نمى گردد.
    و فِى ((منهاج السايرين)): ((و تصحيح البدايات هو اقامة الامر على مشاهدة الاخلاص و متابعة السنة ، و تعظيم النهى على مشاهدة الخوف و رعاية الحرمة و الشفقة على العالم ببذل النصيحة و كف الموونة ، و مجانبة كل صاحب يفسد الوقت و كل سبب يقسى القلب))(685)
    در ((منهاج السايرين)) گويد: تصحيح بدايات آن است كه اوامر را طبق مشاهده اخلاص و پيروى از سنت به پا دارد، نواهى را طبق مشاهده خوف و رعايت حرمت بزرگ شمارد، بر عالميان با بذل نصيحت و باز داشتن زحمت شفقت ورزد، و از هر همراهى كه موجب اتلاف وقت و هر چيزى كه موجب قلب ميگردد، دورى گزيند.
    و فِى ((المكاتيب)): ((يكى از سالكان را ديدند كه دايم طواف كردى ، گفتند: تو اين همه دل خود را حاضر مى يابى كه پيوسته طواف مى كنى . گفت : نه دل مى شناسم نه حضور؛ به من رسيده است كه گرد اين خانه گشتن مفيد است ؛ ديگر چه كنم كه دست بر هيچ ندارم .
    اى سبحان الله ! اگر آدمى دست بر هيچ ندارد دست بر سر خود دارد كه بر سنگ زند، چه سرى كه از سر خدا خالى است سزاوار سنگ است . و سنگ دارد كه بر سينه خود زند، سينه اى كه از مهر خدا پر نيست سنگ او را در خور است . و قطع اين طريق را بايد به مرافقت كسى كه قطع مراحل و طى منازل شريعت و طريقت نموده باشد نمايى .
    هر كه از شرعت برون ره مى دهد ره گذارت بر سر چه مى دهد زينهار اى مرد طالب زينهار كز شريعت دست و دل كوته مدار مشنو از بى دولتان حرف سقيم باش در حرف محمد مستقيم جام تحقيق ار طلب دارى بجو(686) تا به دست آرى ! خم شرع او نيست بيرون از شريعت اين كنوز از قلند صورتان مشنو رموز دست از شرع محمد بر مدار گفتمت اين دادمت صد زينهار
    در ((كلمات مكنونه)) آورده است كه : ((علماء سه طايفه اند: يكى - آنانند كه علم ظاهر دانند و بس . و ايشان مانند چراغند كه خود را سوزند و ديگران را افروزند. و اين طايفه كم است كه از محبت دنيا خالى باشند بلكه دين را به دنيا فروشند، چرا كه ايشان نه دنيا را شناخته اند، و نه آخرت را دانسته ، چه اين هر دو نشاه را به علم باطن توان شناخت نه به ظاهر.
    پس هر آينه اين قوم را صلاحيت رهبرى خلايق نيست . بلى عوام بديشان مهتدى مى شوند و بالعرض منتفع مى گردند، چنان كه حديث اءنّ الله يويد هَذَا الدين بالرجل الفاجر،(687) اشارت بدان نموده . و گاه باشد كه در ميان ايشان كسى يافت شود كه به پاكى طينت و صفاى سريرت متصف باشد و به حق رهبرى عوام تواند كرد و بدان مثاب و ماجور باشد.
    دوم - آنانند كه علم باطن دانند و بس . و ايشان مانند ستاره اند كه روشنايى او از حوالى خودش تجاوز نكند و از اين طايفه نيز رهبرى بيايد مگر كم ، چرا كه بيش از گليم خويش از آب نتوانند كشيد، به جهت آن كه علم باطن بى ظاهر احاطه و سعت نتواند داشت و به كمال نتواند بود.
    سيم - آنانند كه هم علم ظاهر و هم علم باطن دانند. و مثل ايشان مثل آفتاب است كه عالمى را روشن تواند داشت . و ايشانند كه سزاوار رهنمايى و رهبرى خلايق اند، چه يكى از ايشان شرق و غرب عالم را فرا تواند رسيد و قطب وقت خويش تواند بود، و ليكن چون در صدد رهبرى و پيشوايى در آيند محل طعن اهل ظاهر مى گردند و از ايشان اذيت ها مى كشند، چرا كه در اين هنگام ايشان را در نزد عامه جاه و عزت دست به هم مى دهد و علماى دنيا كه ابناى دنيااند نمى توانند ديد كه معشوق ايشان كه دنياست با ديگرى باشد. و سبب ديگر در اذيت ايشان تشبه طايفه اى از جهان است به ايشان در اقوال و افعال و دعاوى خالى از احوال و گرويدن جمعى از عوام بديشان .
    عيب ما نيست گر نمى بينيم گوهرى در ميان چندين خس (688)
    و لذا قَالَ الشبلى : من تفقه و لم يتصوف فقد تفسق ، و من تصوف و لم يتفقه فقد تزندق ، و من جمع بينهما فقد تحقق .
    از اين رو شبلى گفته است : هر كه تفقه كند و به تصوف نپردازد همانا به فسق گراييده ، هر كه به تصوف پردازد و تفقه نكند همانا به كفر و زندقه دچار گشته ، و هر كه به هر دو كار پردازد و تفقه نكند همانا به حقيقت رسيده است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #112
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    سرورى در شرح ((مثنوى)) آوردهاست كه : ((شيخ ركن الدين علاءالدوله گفته است كه : شيخ مجدالدين بغدادى فرموده كه : در واقعه از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدم كه : ما تقول فِى حق ابن سينا؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : هو رجل اراد اءن يصل الى الله تعالى بلا واسطتى فحجبته بيدى هكذا، فسقط فِى اَلْنَّار.(689)
    من اين حكايت را پيش استاد مولانا جمال الدين حنبلى ميگفتم ، او گفت : عجب ، عجب ! و بعد از آن فرمود: از بغداد به شام مى رفتم تا از آن جا به روم بروم ، چون به موصل رسيدم شب در مسجد جمعه بودم ، چون در خواب شدم ديدم كه كسى مى گويد كه : آن جا نمى روى كه فايده اى گيرى ؟ من نظر كردم جمعى ديدم كه حلقه زده اند شخصى در ميان نشسته و نورى از سر وى تا به آسمان پيوسته ، وى سخن مى گفت و ايشان مى شنيدند. گفتم : آن كيست ؟ گفت : حضرت محمد مصطفِى صلى الله عليه و آله و سلم . من پيش رفتم و سلام كردم ، جواب دادند.
    گفت : و مرا در حلقه جا دادند و چون بنشستم پرسيدم : يا رسول الله ! ما تقول حق ابن سينا ؟ فرمود كه : رجل اضله الله . و ديگر گفتم : ما تقول فِى حق شهاب الدين المقتول ؟ فرمود: هو من مستتبعه . بعد از آن از علماء اسلام پرسيدم ، گفتم : ما تقول فِى حق فخر الدين الرازى ؟ گفت : و هو رجل معاتب . گفتم : ما تقول فِى حق حجة الاسلام محمد الغزالى ؟ گفت : هو رجل وصل الى المقصود. گفتم : ما تقول فِى حق امام الحرمين ؟ گفت : هو ممن نصر دينى .(690) بعد از آن كسى نزديك من بود گفت : از اين سؤ ال ها چه مى كنى ؟ دعايى درخواست كن كه تو را فايده دهد.
    بعد از آن گفتم : يا رسول الله مرا دعايى بياموز. گفت : بگو: اللهم تب على حتّى اتوب ، و اعصمنى اليه من اءن اعود، و حبب الى الطاعات ، و كرّه الى الخطيئات .(691) انتهى .
    و حكايت ابن سينا را در ((مجمع البحرين)) در لغت ((سين)) از مجد الدين نقل نموده .(692)
    اى عزيز!

    آشنا هيچ است اندر بحر روح نيست اين جا چاره جز كشتى نوح اين چنين فرمود آن شاه رسل كه منم كشتى در اين درياى كل يا كسى كو در بصيرتهاى من شد خليفه راستى بر جاى من كشتى نوحيم در دريا كه تا رونگردانى ز كشتى اى فتى همچو كنعان (693) سوى هر كوهى مرو از نبى (694) لا عاصم اليوم (695) شنو در بلندى كوه فكرت كم نگر كه يكى موجش كند زير و زبر گر تو كنعانى ندارى باورم گر دو صد چندين نصيحت پرورم گوش كنعان كى پذيرد اين كلام كه برو مهر خدايست و ختام كى گذارد موعظه بر مهر حق كى بگرداند حدث مهر سبق ليك مى گويم حديث خوش پيى بر اميد آن كه تو كنعان نيى



    آخر اين اقرار خواهى كرد هين هم ز اول روز آخر را ببين مى توانى ديد آخر را مكن چشم آخر بينت را كور و كهن (696)
    پس سالك راه حق بايد كه از قلاده شريعت سر نپيچد و بر جاده شرع انور در ظاهر و باطن رفتار نمايد تا به مدد نور ظاهر [و] نور باطن قوت يافته به مقصد اصلى اءن شاء الله تعالى برسد.
    و اعلم اءن للطهارة الظاهرة على ما دلت به الشريعة المطهرة تاءثيرا فِى اشراق نورها للقلب ، لان العلاقة ثابتة بين عالم الشهادة و الملكوت ؛ فكما يفيض من معارف القلب آثار على الجوارح ، فكذلك قد يفيض من الطهارة الظاهرة اثر على الباطن ، و اليه الاشارة بان الوضوء نور على نور.(697) و قد علم بالتجربة اءِنَّهُ اءِذَا غلب اللون او الصورة على قلب المجامع او الحامل عند تحرك الحمل مال لون الولد و صورته الى ذلك اللون و تِلْكَ الصورة . و نظيره فيضان النور بواسطة المرآة المحاذية الشمس على بعض ‍ الاجسام المحاذية . و الى قريب من هَذَا يظهر سر الشفاعة .
    و بدان كه طبق دلائل شريعت مطهره ، طهارت ظاهرى در تابيدن نور خود به قلب تاءثير بسزايى دارد، زيرا ميان عالم شهادت و ملكوت وابستگى و پيوندى وجود دارد، و همانگونه كه از معارف دل آثارى بر جوارح فائض مى شود، همچنين از طهارت ظاهرى اثرى بر باطن سرازير مى گردد، و اشاره به همين است كه فرمود: ((وضو گرفتن در حال وضو داشتن ، نور على نور است)).
    و به تجربه ثابت شده است كه هر گاه رنگ يا صورتى بر قلب كسى كه با همسرش همبستر مى شود يا بر قلب زن باردارى كه بچه در رحمش تكان مى خورد غلبه پيدا كند، رنگ و صورت آن كودك به همان رنگ و صورت تمايل پيدا مى كند. و نظير اين است نور خورشيد كه بر آينه مى تابد و از آن به اجسامى كه در برابر آينه قرار دارند منعكس مى گردد. و با توجه به همين مطلب فلسفه شفاعت نيز آشكار مى شود.
    اى عزيز! اين نور وقتى دست به هم مى دهد كه عمل مطابق فرموده شارع عليه السلام باشد، و اين حاصل نمى شود الا به علم به احكام ، پس طريقت بدون شريعت ثمره ندارد.
    قَالَ رجل لرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، اخبرنى بافضل العمل . قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : عليك بالعلم . قَالَ: يا رسول الله ، اسال من افضل العمل . قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : عليك بالعلم فان قليل العلم مع العلم كثير، و اءنّ كثير العمل مع الجهل قليل .(698)
    مردى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: مرا از برترين اعمال خبر ده . فرمود: بر تو باد به تحصيل علم . عرض كرد: اى رسول خدا، من از برترين اعمال پرسيدم . فرمود: بر تو باد به تحصيل علم ، زيرا عمل اندك همراه با علم ، بسيار است و عمل بسيار همراه با جهل ، اندك .
    و كاملين اين طايفه يك قدم از شريعت تجاوز نمى نموده اند، در هر حال مراقب شريعت بوده اند. آورده اند كه به شيخ نورى ، محوى دست داد كه از خوردن و آشاميدن و خوابيدن باز ماند. پس جماعتى به نزد شيخ جنيد آمدند و گفتند: كه شيخ نورى چند شبِاءَنَّهُ روز است كه به يك حسب مى گردد، الله الله مى گويد و هيچ طعام و آب نخورده است و نخفته است و نمازها را به وقت مى گزارد. گروهى نزديك شيخ جنيد بودند گفتند: او هشيار است ، فانى نيست ، پس اين تكلف است كه هيچ طعام نمى خورد و نمى آشامد و نمى خوابد. شيخ گفت : نه چنين است ، او واجد لذت آن نام شريف است و طعام و شراب او از آن جاست و از ذكر آن نام مبارك محفوظ مى باشد، پس خداى تعالى او را نگاه مى دارد تا در وقت خدمت كه وقت نماز است از خدمت محروم نماند.
    آورده اند كه شيخ شبلى مريدى را به خلوت امر فرموده بود. شبى در حين كار نورى بر آمد كه اطراف آسمان و زمين را پوشيدن گرفت و اكناف آن از يمين و يسار نهفتن آغاز نمود و آن نور به زبان فصيح گفت كه : انى انا الله .(699) طالب ساده دل از انوار خواست كه قبول بكند و سجده الوهيت بجاى آورد كه شيخ شبلى از مسافت بعيده بانگ بر زد كه : ((سجده مكن كه آن نور وضوى تو است )).
    چون پيرش صاحب تصرف بود او را از ورطه آن هلاكت بر آورد و از هاويه انهماك خلاص نمود و بر سرش آمد و گفت : تِلْكَ خيالات تربى بها اطفال الطريقة .(700)
    و گاه مى باشد كه نور مرشد يا ولى را مى بيند، چنان كه منقول است كه سالكى در طريقه طيفورية و بايزيديه بود و منازل بسيار طى نموده بود و ليكن در اين طريقه سست اعتقاد و پست ارادت بود. از او پرسيدند: كه چرا ارادت تو به اين سلسله سست است ؟ گفت : يك نوبت وضو مى ساختم در اثناى آن ديدم كه ديوار قبله بشكافت و از آن سوى فضايى و صحرايى پيدا شد كه در وى آسمان و ستاره ثوابت و سياره نمايان شد كه وسيعتر از آسمان منظوره ، و ستاره ها درخشان تر از خورشيد. پرسيدم كه اين چيست ؟ يكى گفت : كه اين نور سلطان العارفين است .(701)
    چند قدم ديگر بالاتر رفتم آسمان ديگر وسيعتر از فلك اطلس و ستاره هاى درخشان تر از خورشيد. پرسيدم كه اين چيست ؟ گفتند: كه اين نور از مجدالدين بغدادى است .
    پس اى عزيز! عارف كسى است كه نور ظاهر را با نور باطن جمع نمايد و به روشنى هر دو راه برود. عن على عليه السلام : لا تتكل على المنى فانها بضايع النوكى .(702)
    از على عليه السلام روايت است كه : بر آرزوها اعتماد مكن كه آن ها كالاى نابخردان است .
    و در ((مقصد الاقصى)) گفته است : ((بدان كه انسان كامل آن است كه در شريعت و طريقت و حقيقت تمام باشد. و اگر اين عبارت را فهم نمى كنى به عبارت ديگر بگويم ، بدان كه انسان كامل آن است كه او را چهار چيز به كمال باشد: اقوال نيك و افعال نيك و اخلاق نيك و معارف نيك . جمله سالكان در اين ميانند و كار سالكان آن است كه اين چهار چيز را به كمال برسانند، كه هر كه اين چهار چيز را به كمال خود رسانيد انسان كامل خواهد شد.
    چون انسان كامل را دانستى اكنون بدان كه انسان كامل را به اضافات و اعتبارات به اسامى مختلف ذكر كرده اند و جمله راست است : شيخ و پيشوا و هادى و مهدى گفته اند، و دانا و بالغ و كامل و مكمل گفته اند، و جام جهان نماى و آينه گيتى نماى و ترياق بزرگ و اكسير اعظم و عيسى گفته اند كه مرده زنده مى كند، و خضر گفته اند كه آب حيات خورده ، و سليمان گفته اند كه زبان مرغان مى داند.
    اى درويش ! تمام موجودات همچون يك شخصى است و انسان كامل دل آن شخص است . و بعضى گفته اند كه تمامى موجودات همچون يك درختى است و آدميان ميوه آن درخت ، و انسان كامل زبده و خلاصه آدميان است ، و انسان كامل به علم محيط است بر تمام اين درخت .
    اى درويش ! بر انسان كامل هيچ چيز پوشيده نمانده است ، به خداى رسيده است و خداى را شناخته است ، و بعد از شناخت خداى تعالى تمامى جواهر اشيا را كماهى دانسته و ديده است . و انسان كامل چون خداى را شناخت و اشيا را و حكمت هاى اشيا را كماهى بديد و بدانست ، بعد از آن هيچ كارى را بهتر از آن نديد كه راحت به خلق رساند، و هيچ راحتّى بهتر از آن نديد كه به تكميل خلق مشغول شود و با مردم چيزى كند و چيزى گويد كه مردم چون آن بشنوند و به آن عمل كنند در دنيا و آخرت رستگار شوند. و اين رحمتى است كه مى كنند، و پيغمبران را از اين جهت رحمت عالميان گفته اند. و اگر ترك پيشوايى نمود و عزلت و فراغت و قناعت اختيار كرد كامل آزاد است زيرا كه آخر ما يخرج من رووس الصديقين حب الجاه .(703)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #113
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [32]: [ضرورت استاد و مرشد طريق]
    اى عزيز! از فصل سابق معلوم شد كه در سلوك بايد كه از جاده شرع انور قدم بيرون نگذارد، و همچنين فِى الجمله معلوم شد كه بى مرشد كامل سلوك ميسر نيست ، اكنون بدان كه در وصول به حق ، مريد را از مرشدى آگاه راه شناس راه رو صاحب تصرف ناچار است .

    از هر چه به جز مى است كوتاهى به و آن مى ز كف بتان خرگاهى به مشايخ ، بتان خرگاه حضرتند كه : اوليايى تحت قبابى ، لا يعرفهم غيرى .(704)
    اى عزيز! زياده بر آن چه در فصل سابق از اين باب ذكر شد ما فِى كتاب الحجة من ((الكافى)) عن ابى جعفر عليهماالسلام مخاطبا لبعض اصحابه : يخرج احدكم فراسخ فيطلب لنفسه دليلا، و انت بطرق السماء اجهل منك بطرق الارض ، فاطلب لنفسك دليلا.(705)
    امام باقر عليه السلام به بعضى از اصحاب خود خطاب كرده فرمود: يكى از شما براى مسافرت چند فرسخى خود راهنما طلب مى كند، و حال آن كه او از راه هاى آسمان نسبت به راه هاى زمين بى اطلاع ترى ، پس براى خود راهنما بطلب .
    و ديگر آن كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اعرف نفسك تعرف ربك .
    (706) پس معرفت رب موقوف به معرفت نفس است ، و معرفت نفس موقوف به معرفت شيخ است .
    گر به تنهايى تو بنشينى بسى راه نتوان يافت اينجا بى كسى قَالَ تعالى : قَالَ له موسى : هل اتبعك على اءن تعدمن مما علمت رشدا.(707)
    خداوند فرموده : موسى به او (خضر) گفت : آيا اجازه مى دهى به دنبال شما باشم تا از آن چه آموخته شده اى به من رشدى بياموزى ؟
    و عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : الشيخ فِى قومه كالنبى فِى امته .
    (708)
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: منزلت شيخ در امت خود مانند منزلت پيامبر در امت خويش است .
    و قَالَ بعض اهل المعرفة : لولا المربى ما عرفت ربى .
    يكى از اهل معرفت گفته : اگر مربى نبود من پروردگار خود را نمى شناختم .
    و فِى ((نهج البلاغه)): خذ الحكمة انى كانت ، فان الحكمة تكون فِى صدر المنافق فتلجلج فِى صدره حتّى تخرج فتسكن الى صاحبها فِى صدر المؤ من .
    (709)
    و در ((نهج البلاغه)) آمده است كه : حكمت را در هر جا كه بود بر گير، چه گاهى حكمت در سينه منافق خطور مى كند و دائم پرسه مى زند تا برون آيد و در سينه مؤ من كنار امثال و نظائر خود قرار گيرد.
    از اين جا گفته اند: ((در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست .))
    و فيه ايضا: الحكمة ضالة المؤ من ، فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق .
    (710)
    و نيز در همان كتاب است كه : حكمت گمشده مؤ من است ، پس ‍ حكمت را بگير هر چند از اهل نفاق باشد.
    و فِى ((الغوالى)) عن المعمر، عن العسكرى عليه السلام : احسن ظنك و لو بحجر، يطرح الله فيه سره فتتناول نصيبك منه . فقُلْتُ: يابن رسول الله و لو بحجر؟ فقَالَ عليه السلام : الا تنظر الى الحجر الاسود.
    (711)
    بيان : يحتمل اءن يَكوُن اشارة الى ما روى فِى اخبار كثيرة منها اءِنَّهُ عليه السلام قَالَ فِى الحجر: ليبعثنه الله تعالى يَوْم الْقِيَامَةِ له عينان يبصر بهما و لسان ينطق به ، و يشهد على من يستلمه بحق .
    در ((غوالى اللئالى)) از معمر، از امام عسكرى عليه السلام روايت كرده كه :
    ((خوش گمال باش ! اگر چه به سنگى باشد، خداوند سر خود را در آن سنگ افكند و تو بهره خود را از آن خواهى يافت .)) عرض ‍ كردم : اى فرزند رسول خدا، اگر چه سنگى باشد؟ فرمود: آيا حجر الاسود را نمى نگرى ؟))
    احتمال دارد اين سفارش حضرت اشاره باشد به مطلبى كه در اخبار بسيارى درباره حجر الاسود وارد شده است از جمله همانان خداوند حجر الاسود را در قيامت بر مى انگيزد در حالى كه داراى دو چشم است كه به آن مى بيند و زبانى دارد كه بدان سخن مى گويد و براى هر كس كه او را لمس كرده باشد گواهى به حق مى دهد.
    و فِى ((العلل)) عن سلمان (ره): ليجيئن الحجر يَوْم الْقِيَامَةِ مثل ابى قبيس ، له لسان و شفتان ، يشهد لمن و افاه بالموالاة .
    (712)
    و در ((علل الشرايع)) از سلمان (ره) روايت كرده است كه : همانا حجر الاسود در قيامت به اندازه كوه ابوقبيس وارد مى شود داراى زبان و دو لب ، و براى كسى كه با آن برخورد داشته و آن را لمس ‍ نموده گواهى به موالات و دوستى مى دهد.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #114
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فِى ((العلل)) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : طوفوا بالبيت و استلموا الركن فاءِنَّهُ يمين الله فِى ارضه يصافح بها خلقه . و فِى حديث آخر: بيايع بها. قَالَ مصنف هَذَا الكتاب - يعنى ((العلل)) -: معنى يمين الله طريق الله اَلَّذِى ياخذ به المومنون الى اَلْجَنَّة .(713)
    و نيز از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:: ((دور خانه كعبه بگرديد و ركن را استلام كنيد، زيرا ركن دست راست خداوند در زمين اوست كه بدان با خلق خود مصافحه مى كند)).
    و در حديث ديگرى است كه : ((بدان با خلق خود بيعت مى كند)).
    مؤ لف (مرحوم صدوق) در توضيح آن گويد: معنى دست راست خدا، همان راه خداست كه مؤ منان آن را براى رفتن به سوى بهشت پيش مى گيرند.
    و فِى ((الكافى)) عن ابى جعفر عليهماالسلام اءِنَّهُ يقَالَ: لمجلس اجلسه الى من اثق به اوثق فِى نفسى من عمل سنة .(714)
    و در ((كافى)) از امام باقر عليه السلام روايت است كه : يك نشست با كسى كه به او اعتماد دارم در جانم مطمئن تر است از عمل يك سال .
    در ((مقصد الاقصى)) آورده است كه : ((بدان كه صحبت ، اثرهاى قوى و خاصيت هاى عظيم دارد هم در بدى و هم در نيكى . هر سالكى كه به مقصد رسيد و مقصود حاصل كرد از آن بود كه به صحبت دانايى رسيد، و هر سالكى كه به مقصد نرسيد و مقصود حاصل نكرد و مجاهدات بسيار و اين همه آداب و شرايط بى شمار كه در راه سالك نهاده اند از جهت آن است كه سالك شايسته صحبت دانا گردد، كه سالك چون شايسته صحبت دانا گشت كار سالك تمام گشت ، زيرا كه سلوك براى آن است كه معرفت اجمالى ، تفصيلى گردد و استدلالى ، كشفِى شود.
    اى درويش ! اگر سالك به يك روز بلكه به يك ساعت به صحبت رسد و مستعد باشد و شايسته صحبت دانا باشد از آن بهتر باشد كه صد سال بلكه هزار سال به رياضات و مجاهدات مشغول بود بى صحبت دانا، اءنّ يوما عند ربك كالف سنة .(715) امكان ندارد كه كسى بى صحبت دانا به مقصد رسد و مقصود حاصل كند اگر چه مستعد باشد و اگر چه به رياضات و مجاهدات مشغول بود الا ماشاء الله .
    اى درويش ! بسيار كس بود كه به صحبت دانا رسند و ايشان را از آن دانا هيچ فايده اى نباشد. و اين از دو حال خالى نباشد يا استعداد ندارد يا طالب نباشد)).(716)
    از اينجاست كه گفته اند كه تعليم و ارشاد همچون كاشتن است ، بعضى از تخم در راه افتد چيزى نمى رويد و حاصل نمى شود، و بعضى بر سنگ افتد و آن نيز حاصل نشود، و بعضى بر زمين لطيف افتد حاصل بسيار بدهد.
    خواهى كه در اين زماءِنَّهُ مردى گردى و اندر ره دين صاحب دردى گردى روزان و شبان به گرد مردان مى گرد مردى گردى چو گرد مردى گردى
    اى ضياء الحق حسام الدين بگير يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير بر نويس احوال پير راه دان پير را بگزين و عين راه دان پير تابستان و خلقان تير ماه خلق مانند شبند و پير، ماه كرده ام بخت جوان را نام پير كو! حق پير است نى ز ايام پير آن چنان پيرى است كش آغاز نيست با چنان درّ يتيم نيست خود قوى تر مى شود خمر كهن خاصه آن خمرى كه باشد من لدن (717)
    پير را بگزين كه بى پير اين سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر هيچ نكشد نفس را جز ظل پير دامن اين نفس كش را سخت گير آن رهى كه بارها تو رفته اى بى قلاووزان (718) در او آشفته اى پس رهى كان را نديدستى تو هيچ هين مرو تنهاز رهبر سر مپيچ هر كه او بى مرشدى در راه شد اوز غولان گمره و در چاه شد گر نباشد سايه پير اى فضول بس تو را آشفته دارد بانگ غول گفت پيغمبر على را كاى على شير حقى ، پهلوانى ، پر دلى ليك بر شيرى مكن هم اعتميد اندر آ در سايه نخل اميد هر كسى گر طاعتى پيش آورند بهر قرب حضرت بى چون و چند تو تقرب جو به عقل و سر خويش (719) نه چو ايشان بر كمال و بر خويش اندر آ در سايه آن عاقلى كش نشاند برد از ره ناقلى پس تقرب جو بدو سوى اله سر مپيچ از طاعت او هيچ گاه زان كه او هر خار را گلشن كند ديده هر كور را روشن كند ظل او اندر زمين چون كوه قاف روح او سيمرغ بس عالى طواف دستگيرد بنده خاص اله طالبان را مى برد تا پيشگاه آفتاب روح او نه از فلك كه ز نورش نزده اند انس و ملك گر بگويم تا قيامت نعت او هيچ او را غايت و مقطع مجو در بشر روپوش كرده است آفتاب فهم كن و الله اعلم بالصواب يا على از جمله طاعات راه بر گزين تو سايه خاص اله هر كسى در طاعتى بگريختند خويشتن را مخلصى انگيختند تو برو در سايه عاقل گريز تا رهى ز آن دشمن پنهان ستيز از همه طاعات اينت لايق است سبق يابى بر هر آن كه سابق است چون گرفتى پير هين تسليم شو همچو موسى زير حكم خضر رو صبر كن بر كار خضر اى بى نفاق تا نگويد خضر:رو هَذَا الفراق(720)گر چه كشتى بشكند تو دم مزن گر چه طفلى را كشد تو مو مكن دست خود مسپار جز بر دست پير حق شده است آن دست او را دستگير دست او را حق چو دست خويش خواند پس يد الله فوق ايديهم براند (721)
    دست حق ميراند و زنده اش كند زنده چه بود جان پايندش ‍ كند هر كه تنها نادرا اين ره بريد هم به عون و همت پيران رسيد دست او از غايبان كوتاه نيست دست او جز قبضه الله نيست غايبان را چون چنين خلعت دهند حاضران از غايبان بى شك بهند غايبان را چون نواله مى دهند پيش مهمان تا چه نعمت ها نهند كو كسى كه پيش شه بندد كمر؟ كو كسى كه هست از بيرون ، در؟ جهد آن كن تا رهى يابى درون ورنه مانى حلقه وار اندر برون چون گزيدى پير، نازك دل مباش سست و ريزنده چو آب و گل مباش ور به هر زخمى تو پر كينه شوى پس كجا بى صيقل آيينه شوى گفت : پيغمبر كه حق فرموده است من نگنجم هيچ در بالا و پست در زمين و آسمان و عرش نيز من نگنجم اين يقين دان اى عزيز در دل مؤ من بگنجم اين عجب گر مرا جويى در آن دل ها طلب (722)
    آن دلى كز آسمان ها برتر است آن دل ابدال يا پيغمبر است دل كه هفتصد همچو اين هفت آسمان چون بيايد مى شود در وى نهان مسجدى كو در درون اولياست قبله گاه جمله است آن جا خداست ما طبيبانيم شاگردان حق بحر قلزم ديد ما را فانفلق (723)
    اشتران بختييم (724) اندر سبق مست و بى خود زير محملهاى حق آن طبيبان طبيعت ، ديگرند كه به دل از راه نبضى بنگرند آن طبيبان را بود بولى دليل وين دليل ما بود وحى جليل ما بيبان فعاليم و مقَالَ ملهم ما پرتو نور جلال اين طبيبان را به جان بنده شويد تا به مشك و عنبر آكنده شويد (725)
    و فِى ((نهج البلاغه)): رحم الله امرءا سمع حكما فوعى ، و دعى الى رشاد فدنا، و اخذ بحجزة هاد فنجا.(726)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #115
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    در ((نهج البلاغه)) فرموده است : خدا رحمت كند مردى را كه حكمى را بشنود و خوب فرا گيرد، و به راه درست خوانده شود و پذيرفته ، نزديك آن گردد، و به دامن رهنمايى چنگ زده و نجات يابد.
    قَالَ ابن ميثم فِى شرحه : ((اى يَكوُن فِى سلوكه لسبيل الله مقتديا باستاد مرشد عالم ليتحصل به نجاته . و استعار لفظ الحجزة لاثر الاستاد و سنته . و وجه المشابهة كون ذهن المقتدى لازما لسنة شيخه فِى مضايق طرق الله و ظلماتها لينجو به ، كما يلزم السالك لطريق مظلم لم يسلكه قبل [اءن ياخذ] بحجزة آخر قد سلك تِلْكَ الطريق و صار دليلا فيها ليهتدى به و ينجو من اَلَّتِى ة فِى ظلماتها.
    ابن ميثم در شرح خود گويد: منظور اين است كه در سپردن راه خدا به استاد مرشد و عالمى اقتدا كند تا نجات خود را به سبب او حاصل نمايد. لفظ ((دامن)) را براى اثر استاد و سنت و روش او استعاره آورده است . وجه مشابهت آن ها اين است كه ذهن مقتدى در تنگناها و تاريكى هاى راه خداى متعال همراه سنت شيخ خود است تا بدان سبب نجات يابد، همانگونه كه رونده در راهى تاريك در آن راه قدم نمى گذارد پيش از آن كه به دامن كسى كه آن راه را رفته چنگ نزند، تا رهنمايش باشد و به سبب او راه يابد و در تاريكى هاى آن راه از خطر گمراهى رهايى پيدا كند.
    و بين اهل السلوك خلاف فِى اءِنَّهُ هل يضطر المريد الى الشيخ فِى سلوكه ام لا؛ و اكثرهم يرى وجوبه ، و يفهم من كلامه عليه السلام وجوب ذلك ، و بمثل شهادته يحتج الموجبون له ، اذ كان لسان العارفين و منتهى طبقاتهم ، و ظاهر اءن طريق المريد مع الشيخ اقرب الى الهداية ، و بدونه اطول و اقرب الى الضلال عنها، فلذلك قَالَ عليه السلام ((فنجا)) اى النجاة معلقة به . و قد ذكرنا ما احتج به الفريقان فِى كتاب ((مصباح العارفين)) انتهى .(727)
    ميان اهل سلوك اختلال است كه آيا مريد در سلوك خود ناگزير از شيخ راه هست يا نه ؟ اكثرا آن را لازم مى دانند، و از كلام امام عليه السلام نيز وجوب آن فهميده مى شود، و آنان كه وجود شيخ را لازم مى دانند به گواهى سخن امام استدلال مى كنند، چه آن حضرت زبان عارفان و نهايت طبقات ايشان است . و روشن است كه راه مريد همراه با شيخ به هدايت نزديكتر، و بدون او درازتر و به گمراهى نزديك تر است . از اين رو امام عليه السلام فرموده : ((پس نجات يابد)) يعنى نجات وابسته به وجود اوست . و ما در كتاب ((مصباح العارفين)) دليل هر دو طرف را آورده ايم .
    و بعد از اين خواهد آمد اءن شاء الله از ((كافى)) حديثى كه ايمان ده درجه دارد و صاحب درجه بالا سعى كند كه آن كس كه درجه او پست است او را بالا كشد. و در فصل سابق گذشت حديثى كه : النَّاس معلم و متعلم و غثاء.
    و فِى كتاب ((عقاب الاعمال)) للصدوق (ره) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: عبدالله حبر من احبار بنى اسرائيل حتّى صار مثل الخلال ، فاوحى الله الى نبى زماءِنَّهُ قل له : و عزتى و جلالى و جبروتى لو اءِنَّكَ عبدتنى حتّى تذوب كما تذوب الالية فِى القدر ما قبلت منك حتّى تاتينى من الباب اَلَّذِى امرتك . (728)
    در كتاب ((عقاب الاعمال)) صدوق از امام صادق عليه السلام روايت است كه :
    يكى از بزرگان دين يهود آن قدر خدا را عبادت كرد تا مانند خلالى نحيف و لاغر شد. خداوند به پيامبر زمانش وحى فرمود كه به او بگو: به عزت و جلال خودم سوگند، اگر آن چنان مرا عبادت كنى تا چون دنبه اى كه در ديگ جوشان آب مى شود، آب شوى ، هرگز از تو نخواهم پذيرفت تا اين كه از درى بر من وارد شوى كه تو را دستور داده ام .
    اى عزيز! موسى را با كمال استعداد مرتبه نبوت و درجه رسالت و اولوالعزمى كه داشت در بدايت حال ده سال ملازمت خدمت شعيب مى بايست تا استحقاق شرف مكالمه حق يابد و بعد از آن كه به دولت كليم اللهى و سعادت و كتبنا له فِى الالواح من كل شى ء موعظة و تفصيلا لكل شى ء(729) رسيده بود و پيشوايى و مقتدايى دوازده سبط يافته و جملگى تورات از تلقين حضرت عزت تلقى كرده ديگر باره در دبيرستان تعلم علم لدنى از معلم خضر التماس ابجد متابعت مى بايست كرد كه : هل اتبعك على اءن تعلمن مما علمت رشدا،(730) و آن كه معلم او را اولين تخته الف و باى اءِنَّكَ لن تستطيع معى صبرا(731) نويسد.
    سورى كه در او هزار جان قربان است چه جاى دهل زنان بى سامان است
    و شيخ فريد الدين عطار ميگويد كه : ((قومى از اولياء الله مى باشند كه ايشان را مشايخ طريقت و كبراى حقيقت ((اويسيان)) مى گويند، و ايشان را در ظاهر به پيرى احتّى اج نبود زيرا كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم ايشان را در حجر عنايت خويش پرورش مى دهد بيواسطه غيرى ، چنان كه اويس را داد، و اين به غايت رتبه عالى است ، تا كه را اين جا رسانند و اين دولت به كه رو نمايد، ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء.(732)
    و همچنين بعضى اولياى روى زمين كه متابعان آن حضرتند بعضى طالبان را به حسب روحانيت تربيت مى كنند بى آن كه او را در ظاهر پيرى باشد.
    و اين جماعت را نيز داخل ((اويسيان)) نامند. و شيخ ابوالحسن خرقانى از باطن بايزيد استفاضه مى نمود چنان كه حكايت او بيايد. و خواجه حافظ شيرازى نيز نسبت به پيرى ظاهرا نداشته است ، و خواجه نظامى گنجوى نيز از اين قبيل است چنان چه خود اشاره نموده است :
    چو از ران خود خورده بايد كباب چه گردم به دريوزه چون آفتاب اگر به ز خود گلبنى ديدمى گل سرخ يا زرد ازو چيدمى
    و شيخ نظامى سرحلقه اويسيان از متقدمين است ، و از متاخرين خواجه حافظ و شيخ بديع الدين الملقب به شاهمدار)).(733)
    اى عزيز! كارخانه الهى است ، عجايب و غرايب بسيار است ، اما مرد آن است كه سير و سلوك خود را به سرحد واحديت رساند، اما بى ارادت به شيخى بسيار كم اتفاق مى افتد چنان چه در اشعار مولوى اشاره به آن رفته است .
    پس اى عزيز! هرگاه اين تخم سعادت و هدايت در دلت پديد آيد، در پرورش آن به نيابت و خلافت شيخى كه نايب امام است محتاج باشى كه آراسته به شريعت ظاهره و طريقت باطنه شده باشد. و قطع نظر از آن چه كه ذكر شد از آيات و روايات و كلمات اخيار، آفات راه و شبهات بسيار است و عقبات و كؤ ود(734) بى شمار. بسيارى از مردم مانند فلاسفه و دهريه و معطله و براهمه و مباحيه تنها به راه رفتند و در مزلات افتادند و دين را به باد دادند، و ساير اهل بدع و اهواء چون صاحب راه را نشناختند هر يك در شبهه افتاده از راه دور بيفتادند و هلاك شدند.
    تو چون مورى و اين راهى است همچون موى بت رويان مرو زينهار بر تقليد و بر تخمين و بر عميد به صاحب دولتى پيوند اگر تو زندگى خواهى كه از يك چاكر عيسى چنين معروف شد يلدا
    و با وجود يافتن و به دست آوردن همچنين مرشدى ، طلب هدايت و ارشاد از جناب بارى تعالى به تضرع و ابتهال بايد نمود.
    به خدا ار كسى تواند بود بى خداى از خداى ، برخوردار
    هداية : [رد يك شبهه]
    و اگر كسى با وجود آن چه مذكور شد نفسش غرور نمايد كه دليل اين راه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم و لطف حق (735) بس است و قرآن و علم شريعت بيان راه خداست ، و به شيخ و مربى چه حاجت است ؟ جوابش آن است كه : شك نيست در اين كه دليل و قافله سالار اين راه جمال آفتاب صفت محمد مصطفِى صلى الله عليه و آله و سلم است و ائمه هداى عليهم السلام است كه : و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا،(736) و لطف حق و قرآن و علم شريعت بيان راه است ، و لكن مثال آن همچنان است كه اطباى حذاق آمدند و الهام حق ايشان را مدد كرد تا به عمرهاى دراز رنجها بردند و سعى ها نمودند و انواع مرض ‍ بشناختند و به خواص ادويه اطلاع يافتند و معاجين و ادويه و اشربه بساختند و داروخانه ها از آن پر كردند و در كتب طبى شرح صلاح و فساد هر يك بدادند و تصانيف بسيار در طب علمى و عملى بنهادند، بعد از آن بعضى شاگردان خلف از ايشان علوم آموختند و بر قانون ادويه اطلاع يافتند و در خدمت آن اطبا ممارست و معالجت كردند و بر قانون استادان به طبيبى مشغول شدند و جمعى ديگر را كه استعداد تحصيل آن علوم داشتند تربيت كردند و در اين كار به كمال رسانيدند و همچنين قرنا بعد قرن از هر طايفه شاگردان به عمل مى آمد تا بدين وقت ، اگر كسى را در اين زمان بيمارى باشد چه كند؟ به كتب رجوع كند، به نظر عقل خويش تصرف كند و به اطبا التفات نكند و بدون معرفت و تجربه در طب خود را به نظر خود معالجه كند؟ يا به خدمت اطبا رجوع نمايد و اصحاب تجارب آن علم را خدمت نمايد و تسليم تصرف ايشان شود و هر معجون و شربت كه ايشان مى دهند اگر تلخ است و اگر شيرين نوش كند، و به هواى خود در خود تصرف نكند كه جان شيرين بر باد دهد؟

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #116
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    همچنين در قرآن مجيد جمله علوم طب دينى كه به معالجه فِى قلوبهم مرض (737) تعلق دارد حاصل است كه : و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا،(738) و داروخانه اى است كه جمله معاجبين و اشربه و ادويه در وى جمع است كه : و لا رطب و لا يابس الا فِى كتاب مبين ،(739) و: فيه تبيان كل شى ء،(740) و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طبيب حاذق در دين بود كه هر بيمارى را معالجه به صواب مى نمود كه : اءِنَّكَ لتهدى الى صراط مستقيم ،(741) و صحابه شاگردان خلف ، كه علم طب از آن حضرت حاصل كردند و تجربه و ممارست عملى يافته اند قرنا بعد قرن ؛ تابعين از صحابه تجارب حاصل كرده اند الى يومنا هَذَا، و هر يك را خداوند تبارك و تعالى نظرها مى بخشيد تا هر آفت مزاج را آن قوم مى شناختند و در انواع علوم و طب دينى كه شريعت است علمى و عملى بساختند، و لكن در اين وقت صاحب واقعه ، معالجه خود از كتب ايشان به نظر عقل نتواند كرد، اگر چه در اين علم به كمال باشد. پس طبيب حاذق تجربه پيشه بايد كه معرفت به امزجه مختلفه داشته باشد و بر قانون علمى و عملى اطلاع تمام يافته باشد و امراض و علل بشناسد تا هر بيمارى را معالجه تواند كرد خصوصا سالك اين راه پرخطر، چه عيسى عليه السلام مى فرمايد: لن يلج ملكوت السموات من لم يولد مرتين .(742) و سير مبتدى از روش موران ضعيف كمتر باشد.
    هر مرد كجا قطع كند اين راه را كاين راه به پاى هر كسى يافته نيست
    پس شيخ مرغ صفت و مريد بى پر و بال چون خود را موروار بر شهپر ولايت او بند مسافت هاى بعيده كه به عمرهاى بخودى خود قطع نتوانستى كرد بر گوشه بال همت شيخ به اندك روزگار قطع كند. سيد اشرف در ((مكاتيب)) آورده كه : ((سالك اگر هزار سال سير به قوت قدم خويش كند يك قدم باشد كه به رهبرى پير راه ديده طى كند، بلكه واجب است كه به دستگيرى دستگير يار سنجيده پى نهد)).(743)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #117
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [33]: [در آداب شيخ و مريد]
    اى عزيز! چون مريد صادق ارادت در وى پديد آيد، بداند كه ارادت دولتى بزرگ است و تخم جمله ارادات از پرتو انوار حق است چنان كه شيخ ابوالحسن خرقانى مى گويد: ((او را خواست ما را خواست)).
    آورده اند كه : يكى از خلفا را جاريه جميله اى بود و علاقه بسيارى به وى داشت . شب بيدار شد جاريه را در فراش نديد، مضطرب بيرون دويد، ديد كه جاريه در فضاى خانه سر را برهنه نموده و در سجده است و با خدا در مناجات مى گويد: اى خداى بى شبه و مثال ، تو را قسم مى دهم به محبتى كه به من دارى همچنين همچنين بكن . خليفه پيش رفت و گفت : همچنين مگو، بلكه بگو تو را قسم مى دهم به محبتى كه من به تو دارم . جاريه گفت : نه همچنين است بلكه از من صحيح است ، من و تو هر دو در فراش ‍ خواب بوديم ، اگر نه محبت او نسبت به من بود چرا تو در خواب ماندى و مرا از فراش به اين جا آورده و به مناجات با خود واداشته ؟)).
    اى عزيز! مردى صفت ذاى حق تعالى است تا حق تعالى بدين صفت بر روح بنده تجلى نكند عكس نور ارادت بر دل بنده پديد نيايد. و چون اين تخم سعادت در زمين دل به مواهب الهى افتاد بايد كه آن مهمان غيبى را عزيز دارد و ضايع نكند.

    در عشق اگر جان بدهى جان اين است گر بگذرى از سر، سر و سامان اين است گر در ره او دل تو دردى گيرد آن درد نگه دار كه درمان اين است اى عزيز! ابتداى اين نور چون شرر آتشى باشد، اگر آن را به كبريتى بر نگيرد و به هيزمهاى خشك مدد نكند ديگر باره روى در كمون گذارد.
    و عن اهلبيت العصمة عليهم السلام : جدوا و اجتهدوا، و اءنْ لم تعملوا فلا تعصوا، فان من بنى و لا يهدم ارتفع بناؤ ه و اءنْ كان يسيرا، و اءنّ من بنى و يهدم يوشك اءن يرتفع له بناه .
    (744)
    و از هل بيت معصومين عليهم السلام روايت است كه : بكوشيد و سخت جديت نماييد، و اگر عمل نمى كنيد نافرمانى هم نكنيد، چه هر كه ساخت و ويران نكرد بنايش بالا مى رود هر چند اندك باشد، و هر كه ساخت و ويران كرد اميدى نيست كه بنايش بالا رود.
    و از اين حديث شريف معلوم مى شود كه اين كس بايد كه دو ركن تقوى كه شطر اكتساب و شطر اجتناب است به عمل آورد تا به درجه اول تقوى كه تقواى عوام است برسد. و اگر [به] اتيان به هر دو شطر نتواند عمده شطرين را كه اجتناب از مناهى است از دست ندهد.
    و مدد آن نور نار صفت آن است كه خود را به كبريت تصرف شيخ كاملى در آورد تا آن شرر قوت گيرد. و چون مريد صادق جمال شيخ در آينه دل مشاهده كرد در حال بر جمال ولايت شيخ عاشق نشود از تصرف اراده و اختيار خويش بيرون نتواند آمد و در تصرف اراده شيخ نتواند رفت . يعنى مريد وقتى مريد است ((نهج البلاغه)) مريد مراد شيخ بود نه مريد مراد خويش . و چون توفيق تسليم تصرف ولايت شيخ ‌اش كرامت فرمودند بايد كه شيخ همت عالى خويش را بر وى گمارد و مراقب حال او گردد.
    اگر چه جمله در اندوه و درديم يقين دانيم كآخر شاد گرديم چو خارى هست ريحان نيز باشد چو دردى هست درمان نيز باشد و فِى ((روضة الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: كان المسيح عليه السلام يَقوُل : اءنّ تارك شفاء المجروح من جرحه شريح لجارحه ... و التارك لشفائه لم يشاء صلاحه [فاءِذَا لم يشاء صلاحه] فقد شاء فساده اضطرارا، فكذلك لا تحدثوا بالحكمة غير اهلها فتجهلوا، و لا تمنعوها اهلها فتاثموا، وليكن احدهما بمنزلة الطببيب المداوى ، اءنْ راءى موضعا لدوائه و الا امسك .(745)
    و در ((روضه كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : مسيح عليه السلام مى فرمود: كسى كه در صدد مرهم نهادن بر زخم مجروحى نيست با زخم زننده او شريك است . و كسى كه دست از درمان مجروحى بكشد صلاح او را نخواسته ، و [چون صلاح او را نخواسته] ناگزير تباهى او را خواستار بوده است . همچنين حكمت را به نااهلش نگوييد كه به جهل منسوب مى شويد، و از اهلش باز نداريد كه گناهكار مى گردد. بايد كه هر كدام شما چون طبيب حاذقى باشد، اگر جايى براى داروى خود ديد، بنهد وگرنه دست بدارد.
    و مريد نيز بايد كه قضيه عليه السلام عليكم بالسمع و الطاعة
    (746) را بداند و به هيچ وجه از تصرف شيخ بيرون نرود كه در خطر افتد.
    و فِى ((مصباح الشريعه)) عن الصادق عليه السلام : و لا طريق للاكياس من المؤ منين اسلم من الاقتداء لانه المنهج الاوضح و المقصد الاصح . قَالَ الله تعالى لاعز خلقه : ((اولئك اَلَّذِى نَ هدى الله فبهديهم اقتده))،(747) و قَالَ الله عز و جل : ((ثم اوحينا اليك اءن اتبع ملة ابراهيم حنيفا)).(748) فلو كان لدين الله تعالى مسلك اقوم من الاقتداء لندب انبياءه و و اولياءه اليه .
    قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : فِى القلب نور لا يضى ء الا فِى اتباع الحق و قصد السبيل و هو من نور الانبياء عليهم السلام مودع فِى قلوب المؤ منين)).
    (749) هَذَا آخر الحديث عن الصادق عليه السلام
    .
    و در كتاب ((مصباح الشريعه)) از امام صادق عليه السلام رايت است كه :
    براى زيركان مؤ من راهى سالم تر از اقتداء نيست ، كه آن راه روشن تر و مقصد درست تر است . خداى متعال به عزيزترين خلق خود فرموده : ((اينانند آن هايى كه خداوند هدايت فرموده ، پس از هدايت ايشان پيروى كن))، و فرموده : ((سپس به تو وحى كرديم كه از آيين ابراهيم كه معتدل و حق گراست پيروى كن)).
    پس اگر دين خداى متعال را مسلكى استوارتر از اقتدا مى بود همانا پيامبران و اولياى خود را بدان فرا مى خواند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : در قلب نورى است كه جز هنگام پيروى از حق و پيمودن راه مياءِنَّهُ و راست نمى تابد، و آن از نور پيامبران عليهم السلام است كه در دلهاى مؤ منان به وديعت نهاده شده است .
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) عن عمر بن يزيد قَالَ: قَالَ ابوعبدالله عليه السلام : يابن يزيد، انت و الله منا اهل البيت . قُلْتُ: جعلت فداك من آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم ؟ قَالَ عليه السلام : اى والله من انفسهم . قُلْتُ: من انفسهم جعلت فداك ؟ قَالَ: اى والله من انفسهم ، يا عمر، اما تقراء كتاب الله عز و جل : ((اءن اولى النَّاس بابراهيم للذين اتبعوه و هَذَا النبى و اَلَّذِى نَ آمنوا و الله ولى المؤ منين ))،(750) اما تقراء كتاب الله عز اسمه : ((فمن تبعنى فاءِنَّهُ منى و من عصانى فاءِنَّكَ غفور رحيم)).
    (751)
    در كتاب ((مجالس ابن شيخ)) از عمر بن يزيد روايت است كه : امام صادق عليه السلام به من فرمود: اى پسر يزيد، به خدا سوگند تو از ما خاندان هستى . گفتم : فدايت شوم ، از آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند از خود ايشانى . گفتم : فدايت شوم از خود ايشان ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند، از خود ايشان . اى عمر، مگر كتاب خداى بزرگ را نمى خوانى كه ((سزاوارترين و نزديكترين مردم به ابراهيم آنانند كه از او پيروى كرده اند و اين پيامبر و آنان كه ايمان آورده اند، و خداوند ولى و سرپرست همه مؤ منان است))، مگر كتاب خداى بزرگ را نمى خوانى كه (از قول ابراهيم عليه السلام فرموده): ((پس هر كه از من پيروى كند همانا از من است ، و هر كه مرا نافرمانى كند همانا تو (اى خداوند) بسيار آمرزنده و مهربانى)).
    و فِى ((نهج البلاغه)): اءنّ اولى النَّاس بالانبياء اعملهم بما جاؤ وا به . ثم تلا عليه السلام : اءنّ اولى النَّاس بابراهيم - الآية - ثم قَالَ عليه السلام : اءنّ ولى محمد صلى الله عليه و آله و سلم من اطاع الله و اءنْ بعدت لحمته ، و اءنّ عدو محمد صلى الله عليه و آله و سلم من عصى الله و اءنْ قربت قرابته .
    (752)
    و در ((نهج البلاغه)) آمده است كه : سزاوارترين و نزديكترى مردم به پيامبران آنانند كه به آن چه آنان آورده اند بيش از ديگران عمل مى كنند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: ((همانا سزاوارترين مردم به ابراهيم آنانند كه ...)) سپس فرمود: همانا دوست محمد صلى الله عليه و آله و سلم كسى است كه خدا را اطاعت كند هر چند خويشاوندى و نسبتش دور باشد، و همانا دشمن محمد صلى الله عليه و آله و سلم كسى است كه نافرمانى خدا كند اگر چه خويشاونديش نزديك باشد.
    اقول : و من هنا صح ما نقله الشيخ البهايى - فِى ((شرح الاربعين)) عن بعض اهل الاكُمَْل و هو المحقق الدوانى فِى حاشية القديم فِى معرض تحقق الال كلاما حاصله : اءنّ آل النبى صلى الله عليه و آله و سلم مساءله كل من يؤ ول اليه - اليه اءن قَالَ - هَذَا ملخص كلامه ، و هو مما يكتب بالتبر على الاحداق لا بالحبر على الاوراق .
    (753)
    من گويم : و از همين جا درست مى نمايد كلامى كه شيخ بهايى (ره) در كتاب ((اربعين)) (شرح چهل حديث) از يكى از اهل كمال يعنى محقق دوانى در حاشيه قديم خود (شرح هياكل) در تحقيق معنى ((آل)) نقل فرموده كه حاصلش اين است : ((آل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همه كسانى هستند كه به او باز ميگردند...)) سپس فرموده : اين خلاصه سخن اوست ، و از جمله چيزهايى است كه زيبنده است با طلا بر احداق نوشته شود نه با مركب بر صفحه اوراق .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #118
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [34]: [شرايط شيخ و مرشد]
    اى عزيز! چون اين مراتب دانسته شد بدان كه مقامات شيخى و شرائط آن به حد و حصر در نيايد، اما بايد كه چند صفت در او موجود بود كه اگر يك صفت از اين صفت ها ناقص باشد به قدر آن خلل و نقصان در مقام شيخى باشد. و المراد من المقام ما ثبت و اقام ، و الحال ما كان عارضا سريع الزوال .(754)
    اول - بايد كه مجذوب سالك باشد، زيرا كه اهل معرفت سه چيز را به غايت اعتبار مى كنند: اول - جذبه ، دوم - سلوك ، سيم - عروج .
    جذبه عبارت از كشش است ، و سلوك عبارت از كوشش است ، و عروج عبارت از بخشش است . جذبه فعل حق تعالى است كه بنده را روى به خود مى كشد. بنده روى به دنيا آورده دل به دوستى مال و جاه بسته ، عنايت حق تعالى در مى رسد و روى دل بنده را بر مى گرداند تا بنده روى به خدا مى آورد. و فى الحديث : جذبة من جذبات الحق توازى عمل الثقلين .
    (755)
    آن چه از طرف حق است نامش جذبه است ، و آن چه از طرف بنده است نامش ميل و اراده و محبت و عشق است . توجه بنده هر چه زياده مى شود نامش ديگر مى گردد تا به جايى برسد كه سالك به يك بار ترك همه چيز كند و روى به خدا آورد. آن گاه به مرتبه عشق رسيده است .
    و چون اين مقدمات معلوم شد بدان كه : چون يكى را جذبه حق در رسد و آن كس در دوستى خدا به مرتبه عشق در رسد بيشتر آن باشد كه از آن مرتبه باز نيايد و در همان مرتبه عشق زندگانى كند و در همان مرتبه از اين عالم برود، و اين چنين كسى را ((مجذوب)) مى گويند. بعضى باشند كه باز آيند و از خود با خبر باشند، اگر سلوك كنند و سلوك را تمام كنند و جذبه حق به ايشان نرسد اين كس را ((سالك)) گويند.
    و شيخ سهروردى در ((عوارف المعارف)) گفته است كه : از اين چهار قسم يك قسم شيخى و پيشوايى را مى شايد و آن مجذوب سالك است .
    (756)
    اى عزيز! چون اين كس از نقصان خبر خبردار شد و در باطن شوقى به كمال كه باعث او باشد بر طلب كمال پديد آيد پس ‍ محتاج شود به حركتى در طلب كمال . و اهل طريقت اين حركت را ((سلوك)) خوانند و كسى كه به اين حركت رغبت كند و لوازم وصول به مطلوب را مرعى دارد ((سالك)) گويند.
    پس اى عزيز! از براى تاءكيد و تذكير باز اين ضعيف مى گويد كه : چون دغدغه طلبى در اين كس پيدا شود فرصت را غنيمت داند آن مهمان غيبى را عزيز دانسته ، تربيتش نمايد به مفارقت صورت كثرت و به تدريج . و صورت تدريج بيايد مفصلا اءن شاء الله تب و مجملا آن كه : از مردم منفرد و منقطع شود تا آن كه مناسبتى ميان او و پروردگار وجود يابد، و بعد از اين استعانت يابد به مرشدى راه پيموده شريعت آگاهى كه براى او تعيين نمايد ذكرى كه مناسب او باشد.
    دوم : اعتقاد خوبست . بايد كه شيخ به اعتقاد اهل بيت و ائمه اثناعشر عليهم السلام باشد و الا مبدع باشد و مبدع منجى نباشد بلكه هالك و در ضلالت باشد، ((كور را كى رهنما كورى بود))؟ طبيب يداوى و الطبيب عليل .
    (757)
    دليل بر اين كه ناجى ، فرقه محقه شيعه است به جهت حديث متواتر لفظى و معنوى [اى است] كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
    و لياتى على امتى ما اتى على بنى اسرائيل ، افترقت امة اليهود على احدى و سبعين فرقة ، و افترقت امة الناصرى على ثنتين و سبعين فرقة ، و ستفترق امتى على ثلاث و سبعين فرقة ، كلهم فِى اَلْنَّار الا فرقة واحدة .
    (758)
    همانا بر سر امت من خواهد آمد آن چه بر سر بنى اسرائيل آمد امت يهود هفتاد و يك فرقه شدند، و امت نصارى هفتاد و دو فرقه و به زودى امت من هفتاد و سه فرقه شوند كه همگى در آتشند جز يك فرقه .
    و قد ورد فِى الخبر المتفق عليه فِى تعيين الناجية : و هى اَلَّتِى اتبعت وصيى عليا عليه السلام كما قَالَ فِى الناجية من قوم موسى عليه السلام : اَلَّذِى نَ اتبعوا وصيه يوشع ، و من قوم موسى عليه السلام : اَلَّذِى نَ اتبعوا وصيه شمعون .
    و در خبرى كه مورد اتفاق همه است در تعيين فرقه ناجيه وارد شده است كه :
    آن فرقه اى است كه از وصى من على عليه السلام پيروى كند، چنان كه درباره فرقه ناجيه از قوم موسى عليه السلام وارد است كه آنان پيروان وصى او يوشع اند، و از قوم عيسى عليه السلام پيروان وصى او شمعون .
    و فِى الاخر المتفق عليه : مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركب فيها(759) نجا، و من تخلف عنها هلك .
    (760)
    و در حديث ديگرى كه نيز مورد اتفاق همه است آمده : مثل خاندان من مثل كشتى نوح است ، هر كه در آن سوار شد نجات يافت ، و هر كه از آن باز ماند هلاك شد.
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) قَالَ على عليه السلام لراس ‍ اليهود: على كم افترقتم ؟ قَالَ: على كذا و كذا فرقة . قَالَ على عليه السلام : كذبت . ثم اقبل على النَّاس فقَالَ: و الله لو ثنيت الى لوسادة لقضيت بين اهل التوراة بتوراتهم و بين اهل الانجيل بانجيلهمب و بين اهل القرآن بقرآنهم .
    افترقت اليهود على احدى و سبعين فرقة ، سبعون منها فِى اَلْنَّار و واحدة منها ناجيد و هى اَلَّتِى اتبعت يوشع وصى موسى عليه السلام .
    وافترقت امة النصارى على ثنتين و سبعين فرقة ، احدى و سبعون منها فِى اَلْنَّار و واحدد منها ناجية و هى اَلَّتِى اتبعت شمعون وصى عيسى عليه السلام . و تفترق هذه الامة على ثلاث و سبعين فرقة ، اثنان و سبعون فِى اَلْنَّار و واحدة فِى اَلْجَنَّة و هى اَلَّتِى اتبعت وصى محمد صلى الله عليه و آله و سلم - و ضرب بيده على صدره - ثم قَالَ: ثلاث عشر فرقة من الثلاث و السبعين فرقة كلها تنتحل مودتى و حبى ، و واحدة منها ناجية و هو النمط الاوسط، و اثنتا عشر فِى اَلْنَّار.
    (761)
    و در ((مجالس ابن شيخ)) روايت است كه : على عليه السلام به رئيس يهود فرمود: شما چند فرقه شديد؟ گفت : چندين و چند فرقه . فرمود: دروغ گفتى . سپس به مردم روى كرده فرمود: به خدا سوگند اگربالشى برايم دوخته كنند همانا (بر آن نشينم و) ميان اهل تورات با توراتشان و ميان اهل انجيل با انجيلشان و ميان اهل قرآن با قرآنشان به داورى پردازم . امت يهود هفتاد و يك فرقه شدند، هفتاد فرقه در آتش و يك فرقه اهل نجات ، و آنان گروهى بودند كه از يوشع وصى موسى عليه السلام پيروى كردند. امت نصارى هفتاد و دو فرقه شدند، هفتاد و يك فرقه در آتش و يك فرقه اهل نجات ، و آنان گروهى بودند كه از شمعون وصى عيسى عليه السلام پيروى كردند.
    اين امت نيز هفتاد و سه فرقه مى شوند، هفتاد و دو فرقه در آتش و يك فرقه اهل نجات ، و آنان گروهى هستند كه از وصى محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيروى كنند - و دست بر سينه خود نهاده و به خود اشارت نمود - سپس فرمود: از اين هفتاد و سه فرقه ، سيزده فرقه مدعى دوستى و محبت منند، در حالى كه تنها يك فرقه از آنان اهل نجات است ، و آن معتدلان و ميانه روانند،
    (762) و دوازده فرقه ديگر در آتشند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #119
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    روى فخر المحققين عن والده العلامة (ره) و روى صاحب ((المجلى)) عنه ايضا اءِنَّهُ قَالَ نصير الدين الطوسى (ره): ((الفرقة الناجية هى الفرقة الامامية ، لان جميع المذاهب وقفت على اصولها و فروعها فوجدت من عدا الامامية مشتركين فِى الاصول المعتبرة فِى الايمان و اءنْ اختلفوا فِى اشياء يساوى اثباتها و نفيها بالنسبة الى الايمان . ثم وجدت اءن طائفة الامامية يخالفون الكل فِى اصولهم ، فلو كانت فرقة من عداهم ناجية لكان الكل ناجين ؛ فيدل على اءن الناجى هو الامامية لا غير))(763) انتهى .
    و معناه اءن جميع الفرق متفقون على اءن دخول اَلْجَنَّة و النجاة من اَلْنَّار يَكوُن بالاقرار بالشهادتين ، و من قَالَ ((لا اله الا الله ، محمد رسول الله))، دخول اَلْجَنَّة ، و لا يخالفهم فِى هَذَا الاعتقاد الا الامامية - رضوان الله عليهم - حيث قَالَوا: لا يدخل اَلْجَنَّة الا من قَالَ بولاية اهل البيت عليهم السلام و برى ء الى الله تعالى من اعدائهم .

    فخر المحققين از پدر خود علامه حلى (ره) و نيز صاحب كتاب ((مجلسى)) نقل كرده اند كه خواجه نصير الدين طوسى (ره) فرموده : ((فرقه ناجيه فرقه اماميه (شيعيان دوازده امامى) است ، زيرا بر تمام اصول و فروع ساير مذاهب اطلاع يافته ام و جز اماميه همه آنان را در اصولى كه در ايمان معتبر مى دانند مشترك ديدم هر چند در پاره اى از مسائل كه اثبات و نفِى آن ها نسبت به مساءله ايمان مساوى است با هم اختلاف نظر دارند. سپس ديدم كه گروه اماميه با همه آنان در اصولشان اختلاف اختلاف دارد. حال اگر يكى از آن فرقه ها اهل نجات بود مى بايست همگى آن ها اهل نجات باشند (زيرا همه در اصول با يكديگر هم عقيده اند. در صورتى كه چنين نيست بلكه تنها يك فرقه اهل نجات است). پس ‍ اين دليل است كه فرقه ناجيه فرقه اى است كه در برابر همه آنان باشد و آن فرقه اماميه است نه غير آن)).
    معناى فرمايش ايشان اين است كه : تمام فرقه ها اتفاق نظر دارند در اين كه دخول در بهشت ونجات از دوزخ به اقرار به شهادتين وابسته است و هر كه شهادت به توحيد خدا و رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بدهد داخل بهشت خواهد شد. و تنها گروهى كه با اينان در اين نظريه اختلاف دارد فرقه اماميه - رضوان الله عليهم - است كه ولايت را نيز شرط مى دانند و گويند كه داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه معتقد به ولايت اهل بيت عليهم السلام بوده و از دشمنان ايشان به سوى خداى متعال بيزارى جويد.
    و فِى ((مجالس الصدوق)) قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لسلمان : فهل تدرى من كان وصى موسى من امته ؟ فقُلْتُ: يوشع بن نون عليه السلام فتاه . فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : فهل تدرى لم كان اوصى اليه ؟ فقُلْتُ: الله و رسوله اعلم ، فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اوصى اليه لانه كان اعلم امته بعده ؛ و وصيى و اعلم امتى بعدى على بن ابى طالب عليه السلام .
    (764)
    و در ((مجالس صدوق)) روايت است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سمل به سلمان فرمود: آيا مى دانى وصى موسى از ميان امتش كه بود؟ گفتم : جوانى كه همراه او بود: يوشع بن نون . فرمود: ميدانى به چه دليل او را وصى خود قرار دارد؟ گفتم : خدا و رسولش داناترند. فرمود: بدين جهت او را وصى خود قرار داد كه او داناترين افراد امتش پس از وى بود؛ و وصى من و داناترين امتم پس از من على بن ابى طالب عليه السلام است .
    و فِى كتاب ((المودات)) عن سلمان - رضى الله عنه - قَالَ: دخلت على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و هو فِى غمرات الموت فقُلْتُ: يا رسول الله ! هل اوصيت ؟ فقَالَ: يا سلمان اتدرى من الاوصياء؟ فقُلْتُ: الله و رسوله اعلم . قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ آدم عليه السلام وصى الى شيث و كان فضل من تركه بعده من ولده . و وصى نوح عليه السلام سام و كان افضل من تركه بعده ، و وصى موسى عليه السلام يوشع و كان افضل من تركه بعده ، و انيوصيت الى على عليه السلام و هو افضل من اترك بعدى .
    (765)
    و در كتاب ((مودات)) از سلمان - رضى الله عنه - روايت است كه : در حال جان دادن و رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر آن حضرت وارد شدم و عرض كردم : اى رسول خدا، آيا كسى را وصى خود قرار داده اى ؟ فرمود: اى سلمان ، آيا مى دانى اوصيا كيانند؟ گفتم : خدا و رسولش داناترند.
    فرمود: وصى آدم عليه السلام شيث بود كه برترين كسى بود كه نوح پس از خود به جاى گذاشت . وصى موسى عليه السلام يوشع بود كه برترين كسى بود كه موسى پس از خود به جاى گذاشت . و من به على عليه السلام وصيت كرده ام ، و او برترين كسى است كه من پس از خود به جا خواهم گذارد.
    و فِى كتاب ((اسرارا الامامة)) سال سلمان النبى صلى الله عليه و آله و سلم عن وصيه ، فسكت الى اظهر ثم ادناه منه و قَالَ: من كان وصى موسى عليه السلام من امته ؟ قَالَ: يوشع بن نون فتاه ، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : يا سلمان هل تدرى لم كان اوصى اليه ؟ قَالَ: الله و رسوله اعلم ، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اوصى اليه لانه كان اعلم امته بعده ، و وصيى و اعلم امتى بعدى على بن ابى طالب .
    (766)
    و در كتاب ((اسرار الامامة)) آورده است كه : سلمان از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره وصى ايشان پرسيد، حضرت تا هنگام ظهر از پاسخ سكوت كرد، سپس وى را نزديك خود ساخته و فرمود: وصى موسى از ميان امتش كه بود؟... (و عين حديث ((مجالس)) را نقل كرده است).
    اى عزيز! اجماع امت نيز بر اين معتقد است كه على بن ابى طالب عليه السلام اعلم امت آن جناب است ، پس آن جناب وصى بلافصل باشد، چنان چه طريقه مستحسنه عقليه هر پيغمبرى بوده ، چه تقديم جاهل بر عالم عقلا قبيح است : قَالَ الله تعالى : ام كنتم شهداء اذ حضر يعقوب الموت اذ قَالَ لبنيه ما تعبدون من بعدى - الآية .(767) فجميع الانبياء اءِذَا ماتوا ما قام مقامهم الا اولادهم او بعض اقاربهم كما قام شيث مقام آدم عليهماالسلام ، و سام مقام نوح عليهماالسلام ، و اسماعيل و اسحاق مقام ابراهيم عليهماالسلام ، و يوسف مقام يعقوب عليهماالسلام ، و يوشع بن نون مقام موسى عليهماالسلام و كان ابن عمه ، و يحيى مقام عيسى عليهماالسلام و كان ابن خالته ، و سليمان مقام داود عليهماالسلام ، و قَالَ تعالى : و لا تجد لسنتنا تحويلا،
    (768) اى تبديلا، و قَالَ سبحانَهُ و تعالى : ما كنت بدعا من الرسل ،(769) و قَالَ تعالى : خطابا لنبيه صلى الله عليه و آله و سلم : اولئك اَلَّذِى نَ هدى الله فبهديهم اقتده .
    (770)
    خداى متعال فرموده : ((بلكه آيا شاهد بوديد آن گاه كه يعقوب را مرگ فرا رسيد، آن گاه كه به فرزندانش گفت : چه چيز را پس از من مى پرستيد؟ گفتند: خداى تو و خداى پدران تو ابراهيم و...)).
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #120
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    بنابراين پس از درگذشتتمام پيامبران ، جز فرزندان يا بعضى از خويشان و نزديكانشان جانشين آنان نمى شده اند، چنان كه شيث به جاى آدم ، و سام به جاى نوح ، و اسماعيل به جاى ابراهيم ، و يوسف به جاى يعقوب ، و يوشع بن نون كه پسر عموى موسى عليه السلام بود به جاى او، و يحيى كه پسرخاله عيسى عليه السلام بود به جاى وى ، و سليمان به جاى داود عليهم السلام نشست ؛ خداى متعال فرموده : ((سنت ما تحويل و تغييرپذير نخواهد بود))، و فرموده ((بگو) من از نخستين پيامبر نيستم)). و فرموده : ((اينان كسانى اند كه خداوند هدايت فرموده ، پس از هدايت ايشان پيروى نما)).
    و عقل نيز بر اين معنى حاكم است كه احتّى اج امت به نبى به جهت آن است كه تبليغ احكام الهى از امور معاش و معاد به ايشان نمايد، و اين وظيفه كسى است كه در عصر خود اعلم ناس باشد، الاترى اءن الكتابة و البناء و النقش لا يفوض الى من كان جاهلا بها؟ فكيف يفوض امر الامامة والرياسة العامة الى الجاهل !؟
    ... آيا نبينى كه نگارش و ساختمان سازى و نقاشى را كه به كسى كه آشناى با اين امور نيست واگذار نمى كند؟ پس چگونه مى توان امر امامت و رياست عامه را به جاهل واگذار نمود؟!
    و فِى ((الكافى)) عن منصور بن حازم قَالَ: ((قُلْتُ لابى عبدالله عليه السلام : اءنّ الله اجل و اكرم من اءن يعرف بخلقه بل الخلق يعرفون بالله تعالى ، قَالَ عليه السلام : صدقت . قُلْتُ: اءنّ من عرف اءن ربا ينبغى له اءن يعرف اءن لذلك الرب رضا و سخطا، و اءِنَّهُ لا يعرف رضاه و سخطه الا يوحى او رسول ، فمن لم ياءته الوحى فقد ينبغى له اءن يطلب الرسل ، فاءِذَا لقيم عرف انهم الحجة و اءن لهم الطاعة المفترضة : و قُلْتُ: للناس : اليس تعلمون اءن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم كان هو الحجة من الله على خلقه ؟ قَالَوا: بلى ، قُلْتُ: فحين مضى من كان هو الحجة على خلقه ؟ فقَالَوا: القرآن . فنظرت فِى القرآن فاءِذَا هو يخاصم به المرجى ء و القدرى و الزنديق اَلَّذِى لا يومن به حتّى يغلب الرجال بخصومته ، فعرفت اءن القرآن لا يَكوُن حجة الا بقيم ، فما قَالَ فيه من شى ء كان حقا. فقُلْتُ لهم : من قيم القرآن ؟ فقَالَوا: ابن مسعود قد كان يعلم ، و عمر يعلم ، و حذيفة يعلم . قُلْتُ: كله ؟ قَالَوا: لا؛ فلم اجد احدا يَقوُل اءِنَّهُ يعرف ذلك كله الا عليا عليه السلام ، و اءِذَا كان الشى ء بين القوم فقَالَ هَذَا: لا ادرى ، و قَالَ هَذَا: لا ادرى ، فقَالَ هَذَا: انا ادرى ، فاشهد اءن عليا عليه السلام كان قيم القرآن و كانت طاعته مفترضة و كان الحجة على النَّاس بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و اءنْ ما قَالَ فِى القرآن فهو حق . فقَالَ: رحمك الله)).
    (771)
    در كتاب ((كافى)) از منصور بن حازم روايت كرده است كه : به امام صادق عليه السلام گفتم : خداى متعال بزرگتر و گرامى تر از آن است كه به آفريدگان خود شناخته شود بلكه آفريدگان به خداى متعال شناخته مى شود. فرمود: راست گفتى . گفتم : كسى كه مى داند پروردگارى دارد شايسته است بداند كه آن پروردگار را خشنودى و خشمى است ، و خشنودى و خشم او نيز جز به وحى يا فرستاده اى شناخته نمى شود، پس هر كه او را وحى نمى رسد بايد كه در طلب رسولان برآيد، و چون با ايشان برخورد كند خواهد شناخت كه آنان حجت اند و طاعتشان حاجب است . و نيز به مردم گفتم كه : آيا نمى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از سوى خداوند حجت بر آفريدگانش بود؟ گفتند: چرا. گفتم : چون آن حضرت در گذشت حجت بر خلق خدا كه بود؟ گفتند: قرآن . من در قرآن نظر كردم ديدم قرآن به گونه اى است كه فرقه هاى مرجئه و قدريه و زنديقانى كه اصلا ايمان به آن ندارند بلكه احتجاج مى كنند تا آن جا كه در مباحثه بر خصم خود غالب مى آيند، پس دانستم كه قرآن نمى تواند حجت باشد مگر با بودن قيم و سرپرستى براى آن ، كه هر چه درباره آن نظر دهد، حق باشد. به آنان گفتم : قيم قرآن كيست ؟ گفتند: ابن مسعود قرآن مى دانست ، عمر مى دانست ، حذيفه مى دانست . گفتم : همه قرآن را؟ گفتند: نه . پس هيچ كس را نيافتم كه بگويد همه قرآن را مى داند جز على عليه السلام را، زيرا چون حادثه اى ميان آن قوم رخ مى داد هر يكى مى گفت : نمى دانم ، و آن حضرت مى فرمود: من مى دانم . بنابراين گواهى مى دهم كه على عليه السلام قيم قرآن است و اطاعت از او واجب و پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او حجت بود و هر چه درباره قرآن بفرمايد حق است . حضرت فرمود: خداى متعال تو را مورد رحمت خود قرار دهد.))
    و ديگر آن كه در هيچ عصرى تعيين امام با امت نبوده مانند نبى كه از جانب خدا بوده است نه عباد؛ و از جانب خدا در هر عصرى اشاره به نبى آن وقت مى شده است كه فلان را كه اعلم امت است وصى خود بكن همچنان كه در اخبار سابقه گذشت . و لو فوض امر الامامة الى الامة لامكن اءن يفوض باب من امر الشارع اليها.
    ... و اگر جايز بود امر امامت به امت سپرده شود ممكن خواهد بود كه يكى از ابواب امر شارع نيز به آن سپرده شود (در صورتى كه چنين چيزى را هيچكس جايز نمى شمرد).
    و ايضا: لا يخلو اما اءن يحال نصب الامام الى جميع الامة ، و هَذَا محال ، لان اجتماعهم محال ، لانه لا يتفق قط؛ اوالى بعضهم ، و هَذَا البعض اما معين و هَذَا لم يوجد، او الى اهل بلد او الى قوم معينين من بلد او صقع ، و فِى جميع ذلك الفسادات . و اءنْ كان القوم غير متعينين فحينئذ يتعطل الحدود الشرعية و الجمعة و الجماعات و الجهاد و غير ذلك .
    و دليل ديگر اين كه : از دو حال خارج نيست ، يا اين است كه نصب امام به همه امت واگذار شود، كه اين محال است ، زيرا اجتماع و گرد آمدن همه آنان محال است ، چه هرگز همه امت بر يك چيز اتفاق نمى كنند. يا اين كه به بعضى از آنان سپرده شود، و اين بعض ‍ يا افراد معينى هستند كه چنين چيزى نبوده است ، و يا اين كه به اهل يك شهر يا به گروهى معين از يك شهر و ناحيه اى واگذار شود، و در همه اين صور فسادهاى بسيارى وجود دارد.
    و اگر غير معين باشند نتيجه آن تعطيل حدود شرعى و جمعه و جماعات و جهاد و غير اين هاست .
    و ايضا: لو لم يكن التعيين باختيار كل الامة لامكن وقع التشاجر من العلماء فِى تعيين هؤ لاء اَلَّذِى نَ فيهم صلاحية الامامة ، او يختار علماء كل بلد او كل محلة نصب واحد للامامة .
    و نيز: اگر تعيين به اختيار تمام امت نباشد ممكن است ميان علما در تعيين افراد ذى صلاحيت براى امامت ، نزاع و مشاجره صورت گيرد، يا اين كه علماى هر شره و محله اى نصب يكى را براى امامت اختيار نمايند.
    و ايضا لاوجه لنصب الامام من الرعية لانه منبع الفتنة كما ترى الفتنة الواقعة بمنصب الشيخين حتّى ظهر المذاهب الكثيرة .
    و نيز: اصلا نصب امام از سوى رعيت وجهى ندارد، زيار اين كار منبع فتنه است ، چنان كه فتنه اى را كه با منصب شيخين واقع شد ملاحظه مى كنى تا آن جا كه مذاهب بسيارى از اين طريق پيدا شد.
    و ايضا: يمكن اءن يتشكل الشيطان بشكل الادمى لترويج امره و يغوى النَّاس يمكر و خديعة كما فعل يزيد و معاوية ، فانهما كانا يجددان امر الجاهلية كشرب الخمر و الفقاع و غير ذلك .
    و نيز: ممكن است شيطان براى ترويج امر خود به صورت آدمى جلوه كند و با مكر و تزوير خود مردم را به بيراهه بكشاند، چنان كه يزيد بن معاويه (كه دو شيطان به ظاهر انسان بودند) امر جاهليت از قبيل خوردن شراب و آبجو و رسوم ديگر را تجديد مى كردند.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 12 از 22 نخستنخست ... 28910111213141516 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •