*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 13 از 22 نخستنخست ... 391011121314151617 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 212
  1. #121
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و ايضا: الاختيار باطل ، لان سعد بن [ابى] وقاص لم يبايع عليا عليه السلام و بايع معاوية و هو من العشرة المبشرة ؛ و كذلك اسامة بن زيد و حسان بن ثابت و محمد بن مسلمة و عبدالله بن عمر و هم من اجلاء الصحابة على زعمهم . و سعد بن عبادة لم يبايع احدا من الخلفاء، و قتله خالد بن وليد بالشام . و بايع جمهور اصحابة بعد على عليه السلام معاوية ، و كذلك بايع قوم معاوية قوم عليا عليه السلام ، و بايع بعد على عليه السلام قوم الحسن بن على عليهماالسلام و قوم معاوية ، و قوم يزيد و قوم الحسين بن على عليهماالسلام . و كذلك الشيطان فعل مع ملوك بنى امية .
    و نيز: اختيار و انتخاب صورت نگرفت ، زيرا سعد بن ابى وقاص با على عليه السلام بيعت نكرد ولى با معاويه بيعت كرد و حال آن كه وى از جمله آن ده نفرى بود كه (به گمان اهل سنت) مژده بهشت به آنان داده شده بود. همچنين اسامة بن زيد و حسان بن ثابت و محمد بن مسلمة و عبدالله بن عمر كه همگى به گمان اهل سنت از بزرگان صحابه بودند از بيعت با على عليه السلام سر باز زدند. و سعد بن عباده با هيچ يك از خلفا بيعت نكرد و خالد بن وليد او را در شام به قتل رساند. و جمهور صحابه بعد از على عليه السلام با معاويه (كه شايستگى امامت نداشت ) بيعت كردند، و همين طور گروهى با معاويه و گروهى با على عليه السلام بيعت نمودند. و پس از على عليه السلام گروهى با حسن بن على عليهماالسلام و گروهى با معاويه ، و گروهى با يزيد و گروهى با حسين بن على عليهماالسلام دست بيعت دادند. و شيطان اين گونه با ملوك بنى اميه رفتار كرد.
    فان قيل : بايع هؤ لاء هؤ لاء خوفا من السيف . قلنا: كذلك الصدر الاول ايضا حتّى ضربت فاطمة عليهاالسلام بالسياط مع علو شانها و رفعة مكانها، و اسودت ذراعها و ماتت عليه ، و اخذ على عليه السلام مبطوشا مكتوفا وجى ء به الى الاول قهرا، و غصب املاكه : فاى قهر اغلظ من هَذَا؟!
    اگر گفته شود: اين گروه ها با افراد نامبرده از ترس شمشير بيعت كردند؛ گوييم : در صدر اول خلافت نيز چنين بود تا آن جا كه فاطمه عليها السلام با همه بلندى مقام و رفعت منزلت با تازياءِنَّهُ كتك خورد و بازويش سياه شد و در اثر همان ضربات جان سپرد؛ و على عليه السلام مقهور و كت بسته دستگير شد و با زور به نزد خليفه اول برده شد و همه داراييش غصب شد؛ و كدام قهرى از اين شديدتر و سخت تر؟!
    و ايضا: اختار النَّاس عثمان ثم قتلوه اجماعا، و ممن قتله طلحة و زبير و سعد بن [ابى] وقاص من العشرة المبشرة ، و قام بذلك خال المؤ منين محمد بن ابى بكر و عمار المؤ من بشهادة النبى صلى الله عليه و آله و سلم و بايعوا عليا عليه السلام ، ثم اجمعوا على لعنه عليه السلام الف شهر. و بسبب هَذَا من كان فِى جانب معاوية اشتهر بالسنى ؛ و المراد بالسنة لعن على عليه السلام لا السنة المحمدية . و لما رفع عمر بن عبدالعزيز ذلك ، قَالَ النَّاس : رفعت السنة و بدلت السنة . و سياءتى تفصيل ذلك اءن شاء الله تعالى .
    و نيز: مردم عثمان را به خلافت برگزيدند سپس دسته جمعى او را كشتند، و از جمله قاتلان طلحه و زبيرر و سعد بن ابى وقاص ‍ بودند كه از عشره مبشره به حساب مى آمدند، و نيز دايى مؤ منان محمد بن ابى بكر [كه برادر عايشه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود] و عمار كه به گواهى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اهل ايمان بود، در اين كار دست داشتند، و همگى با على عليه السلام بيعت كردند و بعد چندى [مردم و تنى چند از اينان] بر لعن آن حضرت در طول هزار ماه اتفاق كردند. و از همين روست كه هر كه درجانب معاويه قرار داشت به لقب ((سنى)) اشتهار يافت ، و منظور از ((سنت)) لعن على عليه السلام بود (كه معاويه سنت نهاد) نه سنت محمدى صلى الله عليه و آله و سلم . و چون عمر بن عبدالعزيز دستور لعن را برداشت ، مردم گفتدند: سنت برداشته شد، سنت تغيير يافت . تفصيل اين مطلب به خواست خدا خواهد آمد.
    و ممن افتى بقتل عثمان عايشة ، فانها ابدا كانت تقول : ((اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا))(772) كما نقله ابواسحاق الثعلبى فِى كتابه . و النعثل اسم لمعز كثير الشعر، و كان عثمان شعرانيا. و سبب عداوتها لعثمان اءن ابابكر وظف لعايشة و حفصة كل سنة لكل واحدة منها عشرة آلاف درهم و لباقى نساء النبى صلى الله عليه و آله و سلم خمسة آلاف ، فضلهما عليهن ، و لما استخلف عثمان قَالَ: و الله ما افعل بك الا ما فعل ابوك بفاطمة ؛ و قطع وظيفتهما. و سياءتى تفصيله اءن شاء الله .(773)
    و از جمله كسانى كه به كشتن عثمان فتوا داد عايشه بود، چه او هميشه مى گفت : ((نعثل را بكشيد، خداوند نعثل را بكشد)) چنان كه ابواسحاق ثعلبى در كتاب خود آورده است . و نعثل ، بز پرمو را گويند، و عثمان بسيار پرمو بود. سبب دشمنى عايشه با عثمان اين بود كه ابوبكر براى عايشه و حفصه (دختر عمر) هر كدام سالى ده هزار درهم حقوق معين كرده بود و براى ساير زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پنج هزار درهم ، و بدين گونه آن دو را بر ديگران ترجيح داده بود. چون عثمان به خلافت رسيد به عايشه گفت : به خدا سوگند من با تو نمى كنم مگر همان كارى را كه پدرت با فاطمه كرد، و حقوق وى را قطع نمود. تفصيل آن به خواست خدا خواهد آمد.
    و ايضا: لو كانت الامامة بالاجماع و البيعة ، لم وصى ابوبكر لعمر، و عمر بالشورى ؟ و لو كان خلافة ابى بكر بالنص لم قَالَ: ((اقيلونى ))؟(774) لان فِى ذلك نقض عهد الله و عهد رسوله صلى الله عليه و آله و سلم .
    و دليل ديگر اين كه : اگر امامت به اجماع و بيعت امت است ، پس ‍ چرا ابوبكر به عمر وصيت كرد، و عمر به شورى ؟ و اگر خلافت ابوبكر به نص بود چرا گفت : ((مرا رها سازيد)) زيرا در اين سخن نقض پيمان خدا و پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است .
    و ايضا: نقول بان جميع العبادات من اَلَّذِى نَ و كذلك الامامة من الدين ، فكما لا يجوز اخذ شى ء من العبادات و غيرها من الاحكام الشرعية بغير اذن من الله و رسوله ، فكذلك الامامة .
    و نيز گوييم : همه عبادات جزء دين است و امامت نيز جزء دين است ؛ و همانطور كه جايز نيست چيزى از عبادات يا ساير احكام شرعى را بدون اذن خدا و رسول او از كسى دريافت كرد، امامت نيز چنين است .
    و فِى كتاب ((اسرار الامامة)): قَالَ عمر فِى ابى بكر اتفاقا للعالمين على صحته : ((كانت بيعة ابى بكر قُلْتُه وقى الله المسلمين شرها، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه)).
    (775)
    در كتاب ((اسرار الامامة)) آورده است : در خبرى كه صحت آن مورد اتفاق اهل عالم است وارد شده كه عمر درباره ابوبكر گفت : ((بيعت با ابى بكر اتفاقى و بى رويه صورت گرفت ، خداوند مسلمانان را از شر آن محفوظ داشته ، پس هر كه به مانند آن باز گردد او را بكشيد)).
    فعلم من ذلك كله اءن تعيين الامام ليس وظيفة الرعية بل بتعيين الله تعالى . فاءِذَا بطلت امامة من عينه الرعية فثبتت امامة على عليه السلام . قَالَ تعالى حكاية عن خليله : و اءِذَا بتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قَالَ: انى جاعلك للناس اماما قَالَ و من ذريتى قَالَ لا ينال عهدى الظالمين .(776)
    و المراد بالكلمات بناء البيت و المناسك المتعلقة به و ذبح ولده . فلما قَالَ الله تعالى ((لا ينال عهدى الظالمين)) قَالَ ابراهيم عند ذلك : رب اجعلنى مقيم الصلاة و من ذريتى (777) طمعا فِى امامتهم . فعلمنا اءن الامامة فِى ذرية ابراهيم ، و وجدنا اءن عليا عليه السلام كان من ذريته و مقيم الصلاة ، و غيره كان تارك الصلاة قبله و بعده .

    و از تمام اين مباحث معلوم شد كه تعيين امام وظيفه رعيت نيست بلكه به تعيين خداى متعال است . پس چون امامت پاره اى از كسانى كه رعيت تعيينشان نموده بود باطل گشت امامت على عليه السلام ثابت ميگردد. خداى متعال از قول خليل خود مى فرمايد: ((و آن گاه كه ابراهيم را پروردگارش با كلماتى آز مايش نمود و او آنها را كامل ساخت و به خوبى از عهده بر آمد، فرمود: من تو را براى مردم امام قرار مى دهم .
    ابراهيم گفت : از فرزندانم نيز. فرمود: عهد من به ستمكاران نمى رسد)). و مراد از كلمات ، ساختمان خانه كعبه و مناسك مربوط به آن و سر بريدن فرزند خود است . پس چون خداى متعال فرمود: ((عهد من به ستمكاران نمى رسد)) آن گاه ابراهيم گفت : ((پروردگارا، مرا برپادارنده نماز قرار ده و از فرزندانم نيز)) از روى طمعى كه در امامت آنان داشت . از اين رو پى مى بريم كه امامت در ميان فرزندان ابراهيم عليه السلام قرار دارد، و على عليه السلام را نيز از فرزندان او و برپا دارنده نماز يافته ايم ، و غير آن حضرت قبل از آن (اسلام يا رسيدن به خلافت) و بعد از آن تارك نماز بوده است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #122
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و يدل على ذلك صريحا ما رواه الفقيه ابن المغازلى عن ابن مسعد قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : انا دعوة ابى ابراهيم عليه السلام . قَالَ: قُلْتُ: كيف صرت دعوة ابيك ابراهيم ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : الله عز و جل اوحى الى ابراهيم : انى جاعلك للناس اماما، فاستخف به الفرح فقَالَ: يا رب و من ذريتى ائمة مثلى فاوحى الله تعالى اليه : يا ابراهيم انى لا اعطيك عهدا لا افِى لك به . قَالَ: يا رب ما العهد اَلَّذِى لا تفِى به ؟ قَالَ: لا اعطين الظالم من ذريتك عهدا. فقَالَ ابراهيم عندها: واجنبنى و بنى اءن نعبد الاصنام رب انهن اضللن كَثِيرا من النَّاس .(778) ثم قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : فانتهت الدعوة الى و الى على عليه السلام ، لم يسجد احدنا لصنم ، فاتخذنى نبيا و اتخذ عليا وصيا.(779)
    و از دلائل صريح اين مطلب روايتى است كه فقيه دانشمند ابن مغازلى ، از ابن مسعود روايت كرده است كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من خواسته پدرم ابراهيم هستم . گفتم : چگونه خواسته پدرت ابراهيم شده اى ؟ فرمود: خداى بزرگ به ابراهيم عليه السلام وحى فرستاد كه من تو را امام مردم قرار مى دهم ، از اين رو شادى او را به وجد آورده و گفت : پروردگارا، از فرزندانم نيز امامانى مانند خودم قرار ده . خداى متعال به او وحى كرد كه : اى ابراهيم ، من به تو عهدى و پيمانى نمى سپارم كه به آن وفا نكنم . ابراهيم گفت : پروردگارا، عهدى كه بدان وفا نمى كنى كدام است ؟ فرمود: من به ستمكار از فرزندان تو عهدى نمى سپارم . آن گاه ابراهيم گفت : ((من و فرزندانم را از بت پرستى اجتناب ده . پروردگارا، اين بتان بسيارى از مردم را به گمراهى كشيده اند)).
    سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: پس اين دعا و درخواست به من و على عليه السلام رسيد، كه هيچكدام ما به بتى سر سجده فرود نياورده ايم ، پس مرا پيامبر و على را وصى قرار داد.
    فبهذه الاية تستدل على اءن الامام لا يَكوُن الا معصوما عن فعل القبيح ، و الظالم يفعله و قد نفِى الله سبقحاءِنَّهُ اءن ينال عهده ظالما لنفسه او لغيره .
    پس به اين آيه استدلال مى توان كرد كه امام نيست جز كسى كه از كارهاى زشت معصوم باشد، در حالى كه ظالم كارهاى زشت را انجام مى دهد، و خداى سبحان نفِى كردهاست اين كه عهدش را به كسى كه به خود يا ديگران ستم مى كند، بسپارد.
    [بطلان اجماع]
    اى عزيز! حكايت اجماع ايشان فسادش از آن گذشته است كه به تحرير آيد چه تكدر على عليه السلام و عدم رضاى وى بين از شمس است ، و صاحب ((جامع الاصول)) از ((صحيح بخارى)) و ((مسلم)) و ((ترمذى)) و ((نسايى)) و ((سنن ابى داود)) روايت كرده است از مالك بن اوس كه على عليه السلام و عباس ‍ آمدند به نزد عمر و طلب ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمودند. عمر به ايشان گفت : كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت ابوبكر گفت : كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت كه : ((ما گروه پيامبران ميراث نمى گذاريم ، آن چه از ما مى ماند صدقه است)) پس مشا او را دروغگو و گناهكار و مكار و خيانت كننده دانستيد، و خدا مى داند كه او راستگو و نيكوكار و تابع حق بود.
    مخفِى نماناد كه قول عمر: ((او تابع حق بود)) اگر است باشد لازم مى آيد نعوذ بالله كذب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ، چه عامه و خاصه متفقند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: على مع الحق و الحق مع على ،
    (780) و كذب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم باطل است ، پس قول عمر كه او ((تابع حق بود)) دروغ است .
    ((پس عمر گفت كه چون ابوبكر مرد، گفتم كه من ولى رسول خدا و ولى ابوبكرم ، پس شما مرا دروغگو و گناهكار و مكار و خائن دانستيد، و خدا مى داند كه من راستگو و نيكوكار و تابع حقم ، پس ‍ من خلافت را متصرف شدم و الحال هر دو متفق شده ايد و مى گوييد كه ميراث را به ما بده)).
    (781)


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #123
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    پس از اين حديث كه در اين صحيح از صحاح ايشان وارد شده است كه اعتراف امام ايشان كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و عباس ايشان را دروغگو و خائن و مكار مى دانسته اند پس ‍ چگونه راضى به بيعت ايشان بوده اند!
    و صاحب ((جامع الاصول)) روايت كرده است از ((صحيح مسلم)) و ((بخارى)) كه عايشه گفت : ((فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و عباس آمدند به نزد ابوبكر و طلب ميراث خود از تركه رسول خدا مى كردند و طلب فدك مى نمودند و حصه خود را از خيبر مطالبه مى فرمودند. ابوبكر گفت : من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه گفت : ((از ما ميراث نمى ماند، آن چه مى گذاريم صدقه است ، و آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم از اين مال نمى خورند)). و كارى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده است من خلاف آن نمى كنم . پس چون حاصل صدقه مدينه آمد عمر آن را به على عليه السلام و عباس داد و على عليه السلام آن را متصرف شد و حاصل فدك و خيبر را عمر ضبط كرد و به ايشان نداد.
    و گفته اند در روايت ديگر وارد شده است كه : ((فاطمه آزرده شد و هجرت كرد از ابوبكر و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت . و حضرت امير او را در شب دفن كرد و ابوبكر را براى نماز او خبر نكرد. پس ‍ عايشه گفت : كه على عليه السلام روى در ميان مردم داشت تا فاطمه در حيات بود، چون فاطمه از دنيا رحلت نمود روى مردم از او گرديد و رعايت او را نمى كردند. و فاطمه بعد از حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شش ماه زنده بود)).
    (782)
    پس زهرى از راوى پرسيد كه پس على عليه السلام شش ماه به ابوبكر بيعت نكرد؟ گفت : والله نه او و نه احدى از بنى هاشم تا ششم ماه به ابوبكر بيعت نكردند تا على عليه السلام بيعت كرد. چون عليه السلام ديد كه روى مردم از او گرديد به ضرورت ميل كرد به صلح با ابوبكر. پس پيغام كرد ابوبكر را كه بيا به سوى ما و كسى را با خود مياور، از براى آن كه عمر را با خود نياورد چون شدت عمر را مى دانست . پس عمر به ابوبكر گفت : تنها به نزد ايشان مرو .ابوبكر گفت : به خدا قسم كه تنها به نزد ايشان مى روم ، با من چه مى توانند كرد؟
    پس آمد به خانه على عليه السلام و جميع بنى هاشم در آن جا مجتمع بودند. پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام برخاست و خطبه خواند و فضايل خود را ذكر كرد و حقوق خود را بيان كرد تا آن كه ابوبكر به گريه افتاد و حضرت ساكت شد. و ابوبكر برخاست و خطبه خواند و عذر خود را در باب فدك ذكر كرد، و بعد از نماز ظهر على عليه السلام به ضرورت بيعت كرد.))
    (783)
    پس تا شش ماه بنابر آن چه در اين حديث ذكر شده است اجماعى بر خلافت ابوبكر نه طوعا و نه كرها منعقد نشده است و تصرف ايشان در اين مدت در فروج و اديان و اموال مسلمانان صورت نداشته است . و كسى كه رجوع به ((نهج البلاغه)) نمايد در مواضع بسيار از آن مى يابد كه آن حضرت شكايت بسيار در امر امامت از ايشان داشته است . و احمد بن اعثم كوفِى كه از معتبرترين مورخين و محدثين ايشان است در تاريخ خود نقل كرده است كه : ((معاويه به على عليه السلام نامه نوشت كه مضمونش اين است : اما بعد، حسد ده جزء است ، نه جزء آن در توست و يك جزء آن در ساير مردم ، زيرا كه امور اين امت بر نگشت به احدى بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مگر آن كه حسد بردى و تعدى كردى بر او، و ما دانستيم اين را از تو و از نظر خشم آلود تو و سخنان ناهموار تو و آههاى بلند تو و امتناع كردن تو از بيعت خلفا، و تو را مى كشيدند به سوى بيعت مانند شترى كه مهارش را بكشند، تا آن كه بيعت كردى از روى كراهت)).(784)
    و ابن ابى الحديد از كلبى روايت كرده است كه : ((چون على عليه السلام خواست به جانب بصره برود خطبه خواند. بعد از حمد و ثنا و صلوات گفت : به درستى كه چون حق تعالى پيغمبر خود را به عالم بقا برد قريش امر خلافت را از ما گرفتند و متصرف شدند و ما را منع كردند از حقى كه ما سزاوارتر بوديم به آن از همه مردم . پس دانستيم كه صبر كردن بر اين ظلم بهتر است از آن كه كلمه مسلمانان را پراكنده كنيم و خون هاى مسلمانان را بريزيم ، و مردم نو مسلمان بودند و دين در حركت و اضطراب بود و هنوز قرار نگرفته بود و به اندك ضعفِى فاسد مى شد.))(785)
    و ابن ابى الحديد گفته است كه : از سخنان مشهور معاويه است كه به على عليه السلام نوشت كه : ((ديروز بود كه زنت را بر درازگوشى سوار كردى و دست هاى دو پسرت حسن و حسين را گرفتى در روزى كه به ابوبكر بيعت كردند و نگذاشتى احدى از اهل بدر و اهل سوابق را مگر آن كه با زن و دو پسرت به در خانه ايشان رفتى و خواستى كه ايشان را جمع كنى از براى قتال با مصاحب رسول خدا، و اجابت تو نكردند از ايشان مگر چهار نفر يا پنج نفر، و اگر به حق بودى اجابت تو مى كردند. و اگر من همه چيز را فراموش كنم اين را فراموش نمى كنم كه با پدرم گفتى كه وقتى مى خواست تو را از جا به در آورد كه اگر چهل نفر مى يافتم كه صاحب عزم بودند قتال مى كردم با ابوبكر)).(786)
    باز ابن ابى الحديد گفته : ((اما امتناع على عليه السلام از بيعت ابوبكر تا آن كه او را به عنف آوردند به نحوى كه مذكور شد [را] محدثان و راويان سير و تواريخ روايت كرده اند و همه ثقاتند و مامونند)).(787)
    وباز ابن ابى الحديد گفته است كه : ((صحيح نزد من آن است كه فاطمه عليها السلام از دنيا رفت غضبناك بود بر ابوبكر و عمر، و وصيت كرد كه آن ها بر او نماز نكنند. و اينها نزد اصحاب ما از جمله گناهان صغيره بوده است كه آمرزيده شده است)).(788)
    و ايضا ابن ابى الحديد گفته است كه : ((من نزد ابوجعفر نقيب استاد خود مى خواندم اين حديث را كه هبار بن اسود نيزه اى حواله هودج زينب دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كرد و او ترسيد و فرزندى از شكمش سقط شد، و به اين سبب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز فتح مكه خون او را هدر داد. و چون من اين حديث را خواندم نقيب گفت : هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خون هبار را مباح كرد از براى رسانيدن اذيت به زينب و سقط او، ظاهر حال آن است كه اگر در حال حيات مى بود مباح مى كرد خون كسى كه فاطمه را ترسانيد و فرزند او را هلاك كرد.))(789)
    و باز ابن ابى الحديد بيعت سقيفه را روايت كرده است از مساءله حمد بن جرير طبرى كه معتمدترين مورخين ايشان است ، و از واقدى كه : ((عمر با اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم با جماعتى بر در خانه على عليه السلام رفت و گفت : بيرون آييد و الا خانه را بر شما مى سوزانم)).(790)
    و ابن حراءِنَّهُ از زيد بن اسلم روايت كرده است كه : ((من از آن ها بودم كه با عمر هيزم برداشتيم و به در خانه فاطمه برديم در وقتى كه على عليه السلام و اصحابش امتناع كردند از بيعت ابوبكر. و عمر به فاطمه گفت : كه بيرون كن هر كه را در اين خانه هست و الا مى سوزانم خانه را با هر كه در اين خانه هست . در آن وقت على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و جمعى از صحابه در آن خانه بودند، و فاطمه عليهاالسلام گفت : آيا خانه را بر من و فرزندانم مى سوزانى ؟ گفت : بلى والله ، يا بيرون آيند و بيعت كنند يا مى سوزانم)).(791)
    و ابراهيم ثقفِى از زهرى روايت كرده است كه : ((بيعت نكرد على عليه السلام مگر بعد از شش ماه ، و جراءت به هم نرسانيدند مگر بعد از وفات فاطمه عليها السلام)).(792)
    و ايضا ابراهيم روايت كرده است كه : ((قبيله اسلم ابا كردند از بيعت ابوبكر و گفتند تا بريده بيعت نكند ما بيعت نمى كنيم زيرا كه حضرت رسول خدا با بريده گفته است : على ولى شماست بعد از من)).(793)
    و روى اءن ابابكر كتب الى اسامة بن زيد: (( بسم الله الرحمن الرحيم . من ابى بكر الصديق خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم الى اسامة بن زيد. اما بعد، فان المسملين استخلفونى و رضوا بى ، فاءِذَا قرات كتابى هَذَا فاقبل الى ، و السلام)). و هَذَا عزل من ابى بكر لامارة اسامة مع اءن الرسول صلى الله عليه و آله و سلم نصبه و امّره عليه و على عمر و عثمان .
    فاجابه اسامة كاتبا: (( بسم الله الرحمن الرحيم . من اسامة بن زيد اَلَّذِى ولاه رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم الى عتيق بن ابى قحافة . اما بعد، فاءِنَّهُ ورد منك كتاب ينقض آخره اوله ، زعمت اءِنَّكَ خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ثم ذكرت اءن السملمين استخلفونى ، اما قولك (( اءنّ المسلمين استخلفونى و رضوا بى)) فانا من المسلمين و لم استخلفك و لم ارض بك . فاءِذَا قرات كتابى هَذَا فاقبل الى الوجه اَلَّذِى وجهك فيه رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم معى)).
    (794)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #124
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و روايت است كه ابوبكر به اسامة بن زيد نوشت :
    ((به نام خدا. از ابى بكر صديق خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اسامة بن زيد. اما بعد، همانا مسلمانان مرا خليفه قرار دادند و به خلافت من رضايت دادند، پس چون نامه مرا خواندى به سوى من روى آر، والسلام)). اين نامه عزل نامه ابوبكر است نسبت به امارت اسامة بن زيد، با آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اسامه را [به سردارى لشكر] منصوب نموده و بر ابوبكر و عمر و عثمان امير قرار داده بود. اسامه در پاسخ او نوشت :
    ((به نام خدا. از اسامه بن زيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او راامير ساخته است به عتيق بن ابى قحافه .
    (795)
    اما بعد، نامه اى از تو به دستم رسيد كه اول آن با آخرش متناقض ‍ است ، نخست پنداشته اى كه خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستى سپس ياد آور شده اى كه مسلمانان تو را خليفه قرار داده اند! اما اين كه گفته اى ((مسلمانان تو را خليفه قرار داده و به خلافت تو رضايت دادند)) من يكى از مسلمانانم كه نه تو را خليفه ساخته و نه به خلافت تو رضايت داده ام . پس چون نامه ام را خواندى به همان كارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تو را بدان ماءمور ساخته بود كه تحت فرمان من باشى ، روى آر.
    و ايضا اءِنَّكَر العباس على ابى بكر و مثله [ابو] سفيان بن حرب و الزبير بن العوام ، و قد كسر سيفه و حمله الانصار. هكذا ذكر الرازى .
    (796)
    و نيز: عباس بن عبدالمطلب و [ابو] سفيان بن حرب و زبير بن عوام بر ابى بكر انكار كردند، تا آن جا كه شمشير زبير شكست و انصار او را برداشتند (و به خانه بردند). رازى اين گونه آورده است .
    و ايضا كبار الصحابة لم يبايعوه يوم السقيفة و هم سلمان الفارسى و ابوذر و حذيفة بن اليمان و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و ابوالهيثم بن اَلَّتِى هان و عمار بن ياسر و المقداد بن اسود و سعد بن عبادة الانصارى و خباب : الارت و بريدة بن الاسلمى و خالد بن سعد بن العاص و ابوايوب خالد بن زيد الانصارى و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و قيس بن سعد بن عبادة الخزرجى ، و جابر بن عبدالله الانصارى و ابو سعيد الخدرى و عبدالله بن العباس و الفضل بن العباس .
    (797)
    و نيز بزرگان صحابه در روز سقيفه با او بيعت نكردند، و آن ها عبارت بودند از: سلمان ، ابوذر حذيفة بن يمان ، خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين ،(798) ابوالهيثم بن تيهان ، عمار بن ياسر، مقداد بن اسود، سعد بن عباده انصارى ، خباب بن ارت ، بريده اسلمى ، خالد بن سعد بن عاص ، ابوايوب خالد بن زيد انصارى ، سهل بن حنيف ، قيس بن سعد بن عباده خزرجى ، جابربن عبدالله انصارى ، ابوسعيد خدرى ، عبدالله بن عباس و فضل بن عباس .
    قيل : دخل خضر على على عليه السلام يوم السقيفة ، قَالَ: و رايت ابليس على قارعة الطريق يرقص و يَقوُل : يوم كيوم آدم)). و يويده قَوْله تعالى : و لقد صدق ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤ منين .
    (799)
    گويند: ((در روز سقيفه خضر عليه السلام بر على عليه السلام وارد شد و گفت : ابليس را در شاهراه ديدم كه مى رقصيد و مى گفت : امروز همانند روزى است كه آدم را فريفتم)).
    مويد اين سخن قول خداى متعال است كه : ((همانا ابليس گمان خود را جامه عمل پوشاند و آنان جز گروهى از مؤ منان ، از وى پيروى نمودند)).
    اى عزيز! از جمله غرايب آن كه : اكثر متاخرين عامه مانند ملا سعد در ((مقاصد)) و صاحب ((مواقف)) و سيد شريف و ديگران چون ديده اند كه مساءله تمسك به اين اجماع شدن فضيحت است دست از اجماع برداشته اند و گفته اند: هرگاه امامت ثابت شد حصول امامت به بيعت و اختيار است ، پس محتاج نيست به اجماع جميع اهل حل و عقد، زيرا كه دليل بر آن قايم نشده است نه از عقل و نه از نقل ، بلكه بيعت يكى و دو تا از اهل حل و عقد كافِى است در ثبوت امامت و جواز متابعت امام بر اهل اسلام ، زيرا كه ما مى دانيم كه صحابه با صلابتى كه در دين داشتند اكتفا كردند در امامت به همين ، مثل عقد عمر از براى ابوبكر، و عقد عبدالرحمن از براى عثمان . و شرط نكرده اند در عقدش ‍ اجتماع هر كه در مدينه باشد چه جاى اجماع امت از شهرها! و كسى بر ايشان انكار نكرد، و بر اين امر اتفاق كردند جميع اهل اعصار بعد از آن تا اين زمان)).
    (800)
    و فخر رازى در ((نهاية العقول)) گفته است كه : ((اجماع منعقد نشد بر خلافت ابوبكر در زمان خودش ، بلكه بعد از فوت او در زمان خلافت عمر كه سعد بن عباده مرد، اجماع منعقد شد)).(801)
    اى عزيز! تاءمل نما، با هوش باش كه هرگاه اجماع بر بيعت ابوبكر نبود پس به چه حجت او خود را خليفه مى دانست ؟ و هرگاه بيعت يك شخص در امامت كافِى باشد چرا قبيله سعدو خزرج با ابوبكر معارضه مى نمودند؟ و چرا ابوبكر و عمر با على و جميع بنى هاشم معارضه مى كردند و حال آن كه اجماع اهل بيت صحيح است به اعتبار حديث متواتر انى تارك فيكم الثقلين ، و مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح ؟(802)
    ((من دو چيز گرانبها ميان شما به جاى مى گذارم : [كتاب خدا و عترت خودم])): و ((مثل خاندان من مثل كشتى نوح است ...)).
    و از اين قول لازم مى آيد كه هرگاه يك نفر با كسى بيعت كند هر چند عامه اهل فضل و علم و صلاح در طرف ديگر باشند به بيعت آن يك نفر امامت ثابت باشد و اين ها كه همه مخالفت نمايند مرتد باشند، و حال اين كه اگر اين يك نفر شهادت دهد كه در همى زيد از عمرو طلب دارد تنها شهادتش را قبول نمى كنند، و در تحقق امامت به بيعت او اكتفا مى نمايند! و به اين سبب يزيد و وليد را خليفه واجب الاطاعة خلق مى دانند كه فضايح ايشان نسبت به فرزند رسول خدا و حرم خدا و حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آن مشهورتر است كه محتاج به ذكر باشد.
    و در جمع صحاح از حذيفة بن شهاب روايت كرده است كه حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : ((فاطمه پاره تن من است ، هر كه او را آزرده مى كند مرا آزرده مى كند، و هر كه او را آزار مى كند مرا آزار مى كند، و هر چه او را به تعب مى اندازد، مرا به تعب مى اندازد.))
    (803)
    و اخبار بر سبيل تواتر وارد است و بعضى از آن ها اءن شاء الله در مبحث ولايت بيايد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند كه : ((ايذاى على ايذاى من است)) و خداى تعالى در قرآن فرموده است كه : و من يوذى الله و رسوله فاولئك هم الكافرون .(804)
    و در كتب اماميه مذكور است كه : ((ابوبكر و عمر، خالد بن وليد را امر كردند به قتل على بن ابى طالب عليه السلام . به او گفت : در پهلوى او بايست و چون من سلام نماز را بگويم برخيز و گردنش ‍ را بزن . و چون ابوبكر به تشهد نشست از آن اراده پشيمان شد و از فتنه و شجاعت و سطوت آن حضرت ترسيد و تشهد را مكرر مى خواند و از ترس سلام نمى گفت ، تا آن كه مردم گمان كردند كه در نماز سهوى كرده است .
    پس ملتفت شد به جانب خالد و گفت : اى خالد مكن آن چه من تو را به آن امر كرده بودم . و به روايتى سه مرتبه اين سخن را گفت و بعد از آن سلام نماز را گفت)).
    (805)
    ابن ابى الحديد نقل كرده است كه : ((از استاد خود ابوجعفر نقيب پرسيدم آيا حق است قصه خالد و امر ابى بكر و عمر او را به قتل على عليه السلام ؟ ابوجعفر گفت : گروهى از سادات علوى اين را روايت كرده اند. و ايضا روايت كرده اند كه مردى آمد نزد زفر بن هذيل شاگرد ابوحنيفه و سؤ ال كرد از قول ابوحنيفه كه : ميگويد كه جايز است بيرون آمدن از نماز به غير سلام مانند سخن گفتن و فعل كثير و حدث . زفر گفت : بلى جايز است ، چنان چه ابوبكر در تشهد گفت . آن مرد گفت : چه بود آن چه ابوبكر گفت ؟ زفر گفت : بر تو نيست كه اين سؤ ال بكنى . او مكرر پرسيد. زفر گفت : بيرون كنيد اين مرد را كه او از ااصحاب ابوالخطاب خواهد بود)).(806)
    و فضل بن شاذان در كتاب ((ايضاح)) نقل كرده است و گفته است كه : ((اين قصه را از سفيان و ابن جنى و وكيع پرسيدند كه چه مى گويد در اين كه ابوبكر كرد؟ و همه گفتند: بدى بود اما تمام نكرد. و جمعى ديگر از اهل مدينه گفتند: قصورى ندارد اگر از براى اصلاح امت كه متفرق نشوند مردى را بكشند، چون على مردم را از بيعت ابوبكر منع ميكرد او هم مر به قتل او نمود.))(807)
    ابن ابى الحديد از جاحظ روايت نموده است كه : ((چون عمر شنيد كه عمار مى گويد كه اگر عمر بميرد من به على عليه السلام بيعت مى كنم ، عمر بر منبر رفت و گفت : كانت بيعة ابى بكر قتلة وقى الله المسلمين شره ، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه .))(808)
    اگر اين كلام را راست گفته است پس ابى بكر اين قدر از اهليت خلافت دور است كه متضمن شر مسلمين است تا حدى كه موجب قتل است . و اگر دروغ است پس او قابل خلافت نيست و حال آن كه خلافت عمر مبتنى بر خلافت ابوبكر است ، و هرگاه خلافت او باطل باشد از او نيز باطل است .
    و اعلم ايها اللبيب الفطن انهم يروون اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: نحن معاشر الانبياء لا نورث و لم نوص بالامامة ايضا على قَوْله م ، مع اءن ابابكر وصى الى عمر و عمر وصى بالشورى . فان كانت الوصاية حقا منهما فالنبى صلى الله عليه و آله و سلم اولى بذلك . و اءنْ كانت باطلا فانهما خالفا رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم . اللهم انت المشتكى و انت المستعان .
    اى خردمند تيزهوش ! بدان كه مخالفان روايت مى كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((ما گروه انبياء ارث نمى نهيم)) و به گمان آنان ((به امامت نيز سفارشى نداريم)) با اين كه ابوبكر سفارش به عمر كرد، و عمر به تشكيل شورى سفارش ‍ نمود. اگر وصايت از سوى آن دو حق بوده ، پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن دو نفر به وصايت نمودن شايسته تر بوده است ، و اگر وصايت از سوى آن دو باطل بوده ، پس آنان مخالفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كرده اند! خداوندا به سوى تو شكوه مى كنيم و تو كانون نصرتى .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #125
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [35]: [رساله ابن ابى جمهور در ولايت]
    اى عزيز! چون شيخ محمد بن على بن ابراهيم بن ابى جمهور اللحسايى (809) - قدس سره - رساله اى در نقض امامت خلفاى ثلاثه دارد كه با فاضل هروى كه در فنون علوم سرآمد بود در مشهد مقدس رضوى عليه السلام ميان ايشان مباحثه اى اتفاق افتاد، در ((مجالس المؤ منين)) آن را ايراد نموده ، اين ضعيف آن رساله را بالفاظها ذكر مى نمايد.
    شيخ مذكور مى گويد كه :
    ((در خانه سيد نقيب سيد محسن جمعى از سادات و طلبه را ضيافت نموده بود و ملاى هروى نيز حاضر بود و در آن اثنا متوجه جانب من گرديده از نام من پرسيد، گفتم : نامم محمد است . بعد از آن پرسيد كه مولد تو از كدام ديار عرب است ؟ گفتم : بلاد هجر كه به ((لحساء))
    (810) مشهور است و اهل علم و دين در آن جا محشورند.
    پس گفت : كه مذهب تو چيست ؟ گفتم : از اصول مى پرسى يا از فروع ؟ گفت : از هر دو. گفتم : مذهب من در اصول هر چيزى است كه مرا دليل قايم شده بر آن ، و در فروع فقهى است كه منسوب به اهل بيت عليهم السلام . پس گفت : چنان مى بينم كه مذهب اماميه دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : اماميه مى گويند كه على بن ابى طالب عليه السلام بعد از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم امام است بلافاصله . گفتم : بلى چنين است و من به آن قايلم . گفت : دليل بگو بر اين دعوى خود. گفتم : مرا احتياج نيست به اقامه دليل بر اين مدعا. گفت : چرا؟ گفتم : به سبب آن كه تو امامت على بن ابى طالب را يك باره منكر نيستى بلكه من و تو متفقيم بر اين كه او امام است بعد از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اين قدر هست كه من نفِى واسطه مى كنم ، پس من در اين مساءله نافِى باشم و تو مثبت ، بنابراين بر تو است كه اقامه دليل كنى ، مگر آن كه امامت على بن ابى طالب را بالمره انكار كنى و خرق اجماع نمايى كه آن هنگام اقامه دليل بر من واجب مى شود. گفت : به خدا پناه مى برم از انكار امامت او و لكن ميگويم كه او رابع سه كس است كه پيش از او خلافت كردند. گفتم : پس تو را دليل بايد بر دعوى ، زيرا كه من با تو در اثبات اين وسايط موافق نيستم .
    و حاضران حسن تقرير مرا پسنديدند و گفتند كه حق به جانب شيخ عرب است كه مى گويد كه تو مدعى [اى] و او منكر، و مدعى در اثبات دعوى خود محتاج به گواه است . پس چون الزام او بر اقامه دليل نمودم گفت : دلايل بر اين دعوى من بسيار است . گفتم : يك دليل مرا بر اين كافِى است . گفت : اجماع واقع شده بر امامت ابوبكر بعد از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بلافاصله ، و اجماع در شرع حجت است .
    گفتم : اگر مراد تو از اين اجماع اجماعى است كه از كثرت قايلين به امامت ابوبكر در آن وقت حاصل شده اين چنين اجماع حجت نيست ، زيرا كه مخالفان امامت ابوبكر نيز در آن وقت موجود بودند و اگر چه نظر به كثرت موافقان او قليل مى نمودند. و كثرت حجت نيست به دليل قول خداى تعالى : و قليل من عبادى الشكور.
    (811) بلكه كثرت در بسيارى از امور مذموم است چنان چه خداى تعالى فرموده : لا خير فِى كثير من نجويهم ،(812) و: كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله و الله مع الصابرين .(813)
    و اگر مراد از آن اجماعى است كه از اتفاق اهل حل و عقد در روز وفات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حاصل شده باشد، مرا در ابطال آن دو طريق است : يك طريق كه استقامت آن در مذهب من به يقين پيوسته و اگر چه الزام تو به آن نتوانم كرد و آن اين است كه اجماع نزد من حجت نمى باشد الا به دخول معصوم در آن ، و هر اجماعى كه خالى از آن باشد به مذهب ما حجت نيست ، زيرا كه جايز است خطا بر هر يك از آن آحاد، پس ‍ آن اجماع به طريقه ما درست نباشد.
    دوم ، ابطال آن به طريقى كه در نزد شما نيز مستقيم است و آن اين است كه اجماع چنان چه گذشت اتفاق اهل حل و عقد است از امت محمد مصطفِى صلى الله عليه و آله و سلم بر امرى از امور، و اين معنى حاصل نشد در امامت ابوبكر در روز سقيفه بلكه فضلاى صحابه وزهاد و علما و اشراف و سادات بسيار بودند و در سقيفه بنى ساعده حاضر نشدند، و بالجمله اتفاق است كه على و عباس و پسر او عبدالله و زبير و مقداد و عمار و ابوذر و سلمان و جماعتى از بنى هاشم و غير ايشان از صحابه به مصيبت حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و تجهيز او اشتغال داشتند، وچون انصار اشتغال حضرت امير عليه السلام را به لوازم مصيبت حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و عدم التفات او را به خلافت ديدند در سقيفه بنى ساعده مجتمع شدند به جهت نظم امور خود نظر در تعيين اميرى انداختند، و چون ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و جمعى از طلقاء كه با ايشان بودند خبر اجتماع انصار را شنيدند به جانب سقيفه دويدند و با ايشان شيوه مجادله و مخاصمه ورزيدند تا آن كه انصار زبان مصالحه منا اميرالمؤ منين و منكم امير
    (814) گشودند، و ابوبكر واصحابش ‍ به آن راضى نشده روايت خود را كه الائمة من قريش (815 ) بر ايشان حجت نمودند، و مع ذها بشير بن سعد را كه يكى از روساى انصار بود و به مرض حسد سعد بن عباده كه قرعه اختيار امارت انصار بر اسم او افتاده بود [گرفتار بود] فريب داده با خود يار ساختند. لاجرم عمرو ابوعبيده به استظهار(816) بشير بن سعد مبادرت به بيعت ابى بكر نموده ، دست بر دست او زدند و گفتند: السلام عليك يا خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #126
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و از اين جا مساءله علوم مى شود كه بيعت ابى بكر در روز سقيفه از روى مكر و حيله و فريب و قهر بوده ، و لهَذَا عمر گفت : كانت بيعة ابى بكر قتلة و فِى الله المسلمين شرها، و من عاد الى مثلها فاقتلوه . و هرگاه فضلاى صحابه و زهاد و ذوى الاتقدار از مهاجر و انصار در آن جا حاضر نبودند و بيعت با ابوبكر ننمودند چگونه اجماعى كه مدعاى شماست به هم مى رسد؟
    فاضل هروى چون اين مقدمات را شنيد، گفت : آن چه ذكر نمودى مسلم است لكن آن جماعت كه ذكر نمودى در روز سقيفه حاضر نبودند بعد از آن با ديگران در بيعت ابوبكر موافقت نمودند و به خلافت او راضى شدند، غاية الامر اتفاق ايشان يك بار واقع نشده باشد، و اين در اجماع شرط نيست .
    گفتم : حصول موافقت و رضاى ايشان بعد از آن ها چنان كه تو گمان برده اى حجت نمى شود، زيرا كه احتمال اكراه و اجبار و تقيه را در آن راه هست بنابر آن كه چون اشراب و علماء و زهاد ديدند كه متصديان خلافت ، عوام كالانعام را كه از روى عدم بصيرت به هر باطلى ميل مى كنند و از دنبال هر لقمه اى مى روند فريب داده با خود يار ساختند و بزرگان ايشان را استمالت تقليد امور و وعده تفويض ايالت بلاد و ثغور دادند لاجرم از مخالفت ايشان بر جان خود ترسيدند و از روى تقيه و اكراه تابع ايشان گرديدند؛ و متابعت و انقيادى كه از روى اكراه باشد به اجماع مبطل اجماع است .
    و فاضل هروى گفت كه : از كجا دانسته اى كه ايشان از روى تقيه و اكراه تابع شدند تا مدعاى تو درست شود؟ گفتم كه : علم ميزان مقرر شده كه اءِذَا جاء الاحتمال بطل الاستدلال ،(817) و احتمال اكراه در اين اجماع قايم است ، پس بايد كه باطل باشد؛ با آن كه امارات اكراه (818) در ضمن بسيارى از روايات ظاهر شده ، از آن جمله آن كه : ابن ابى الحديد معتزلى كه در مساءله امامت موافق اهل سنت است ، در باب فضايل عمر گفته كه : عمر هو اَلَّذِى وطاء الامر لابى بكر و قام فيه ، حتّى اءِنَّهُ وقع فيصدر المقداد و كسر سيف الزبير، و كان قد شهره عليهم .(819) و اين غايت اكراه است .
    و ديگر آن كه : ابن ابى الحديد نيز روايت كرده است از براء بن عازب كه گفت : ((من هميشه محب اهل بيت رسالت بودم . و چون حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت حزن و اندوه بسيار به من رسيد، پس از خانه بيرون آمدم تا ببينم مردم در چه كارند، ديدم كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده در كوچه مى روند و جمعى از طلقاء بر يمين و يسار ايشان مى دوند، و عمر شمشير از غلاف كشيده و به هر يك از مسلمانان كه مى رسد به او مى گويد كه به ابوبكر بيعت كن چنان كه ديگران بيعت كردند، و خواهى نخواهى از او بيعت مى گيرند. چون آن حالت را ديدم به غايت آزرده گشتم .
    نزد على بن ابى طالب عليه السلام رفتم و خبر آن جماعت را بديشان رسانيدم در وقتى كه قبر منور آن حضرت را درست مى كرد. پس بيلى را كه در دست داشت بر زمين نهاد و گفت : بسم الله الرحمن الرحيم ، الم ، احسب النَّاس اءن يتركوا اءن يَقوُل وا آمنا و هم لا يفتنون .(820)

    و عباس - رضى الله عنه - آن جا بود و گفت : تربت ايديكم بنى هاشم الى آخر الدهر،(821) يعنى : ((دشت شما زير شد [اى بنى هاشم تا انقضاى دهر])).
    و اين روايت نيز دال است بر اكراه و اين كه على و عباس توقع خلافت از براى خود داشتند.
    و ديگر اين كه : اين روايت مشهور است كه چون سعد بن عباده در روز سقيفه بيمار بود از بيعت ابوبكر امتناع نمود، ابوبكر خود به مردم گفت : كه : لگدمال كنيد سعد را. و روايت ديگر آن است كه گفت : اقتلوا سعدا، قتل الله سعدا.
    (822)
    ديگر اين روايت نيز مشهور است كه : ((چون ابوبكر در جمعه اول از ايام خلافت خود بر بالاى منبر رفت ، دوازده نفر از مهاجران و شش نفر از انصار بر پاى خاستند و بالا رفتن او را بر منبر حضرت پيغمبر انكار كردند و چندان در آن باب به او عتاب كردند كه بر بالاى منبر مبهوت ماند و جوابى نتوانست بر زبان راند تا عمر برخاست و با ابوبكر درشتى كرده گفت : اى لكع ، اءِذَا كنت لا تقوم بحجة فلم اقمت نفسك فِى هَذَا المقام ؟(823)
    آن گاه دست ابوبكر را گرفته از منبر به زير آورد و به خانه آورد. و چون روز جمعه ديگر رسيد با جمعى كثير مانند سعد وقاص و خالد بن وليد و همراه هر يك از ايشان صد جلف پليد بود لشگر كشيد و آن جماعت شمشيرها كشيده به مسجد در آمدند، و چون نظر عمر به حضرت امير و جماعتى از صحابه مانند سلمان و غيره كه با او بودند افتاد به ايشان خطاب نمود و سوگند ياد كرد و گفت : والله اى اصحاب على ، اگر يكى از شما امروز متكلم شود به آن چه در آن روز جمعه متكلم شده بود چشمهاى او را از سرش بيرون خواهم كرد.
    سلمان - رضى الله عنه - برپاى خاست و گفت : صدق رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ قَالَ: بينما اخى و ابن عمى جالس فِى مسجدى اذ وثب عليه طائفة من كلاب اهل اَلْنَّار يريدون قتله ؛ و لا شك اءِنَّكَم منهم .
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم راست گفت ، چه او فرمود: ((در اين بين كه من و پسر عمويم در مسجد نشسته بوديم ناگهان يك دسته از سگان دوزخى بر او حمله آورده و قصد كشتن او را داشتند))؛ و شكى نيست كه شما از آن ها هستيد.
    پس عمر شمشير بر كشيد تا او را بزند حضرت امير دامن او را گرفت و بر زمين كشاند و گفت : يابن صهاك الحبشية ، اباءسيافكم تهددوننا، و بجمعكم تكاثروننا؟ والله لولا كتاب من الله سبق و عهد من رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم تقدم لراءيتم (824) اينا اقل عددا و اضعف ناصرا.
    اى پسر صهاك حبشى ،
    (825) آيا با شمشيرهايتان ما را تهديد مى كنيد و جمعيت خود را به رخ ما مى كشيد؟ به خدا سوگند اگر فرمان پيشين كتاب خدا و سفارش قبلى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبود به شما نشان مى دادم كه كداممان كمتر و بى ياورتريم .
    آن گاه آن حضرت به اصحاب خود گفت كه : از مسجد بيرون رويد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #127
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [36]: [احتجاج مامون با علماى عامه در امر امامت]
    چون احتجاجى كه مامون الرشيد بر فقها و متكلمين عامه در خراسان ايراد نموده است مجموع آن ها را از معدن نبوت اخذ نموده بوده است و اخبار متفرقه از ائمه هاديه عليهم السلام در هر يك از آن ها وارد شده است و حق تعالى از جهت اتمام حجت آن ها را بر زبان وى جارى گردانيده است و نظر به اين كه الفضل ما شهد به الاعداء(830) اين ضعيف احتجاجات او را ايراد مى نمايد تا آن كه طالب حق در نهايت بصيرت و يقين باشد.
    قَالَ ابوجعفر محمد بن على بن بابويه فِى كتابه ((عيون اخبار ارضا عليه السلام)):
    ((روى اسحاق بن حماد قَالَ: كان الامامون يعقد مجالس النظر و يجمع المخالفين لاهل البيت عليهم السلام و يكلمهمفِى امامة اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام و تفضيله على جميع الصحابة تقربا الى الرضا عليه السلام ، و كان الرضا عليه السلام يَقوُل لاصحابه اَلَّذِى نَ يثق بهم : لا تعتزوا منه فما يقتلنى والله غيره و لكنه لا بد لى من الصبر حتّى يبلغ الكتاب اجله .

    اسحاق بن حماد روايت كرده است كه : ماءمون بدين جهت كه هر چه بيشتر خود را به حضرت رضا عليه السلام نزديك سازد مجالس بحث و نظر تشكيل مى داد و مخالفان اهل بيت عليهم السلام را جمع نموده و با آنان در زمينه امامت اميرالمؤ منين على عليه السلام و برترى آن حضرت از جميع صحابه به سخن و مناظره مى پرداخت . ولى حضرت رضا عليه السلام به ياران مورد اعتماد خود مى فرمود: فريب او را نخوريد، به خدا سوگند كسى جز او مرا نخواهد كشت ، ولى ناگزير بايد صبر كنم تا مهلت پرونده ام سر آيد.
    عن [اسحاق بن] حماد بن زيد قَالَ: جمعنا يحيى بن اكثم القاضى فقَالَ: قد امرنى المامون باحاضر جماعة من اهل الحديث و جماعة من اهل الكلام و النظر، فجمعت له من الصنفين [زهاء] اربعين رجلا، ثم مضيت بهم فامرتهم بالكينونة فِى مجلس ‍ الحاجب لا علمه بمكانهم . ففعلوا، فاعلمته ، فامرنى بادخالهم ، ففعلت ، فدخلوا فسلموا فحدثهم ساعة و آنسهم ، ثم قَالَ: اريد اءن اجعلَكُمْ بينى و بين الله فِى يومى هَذَا حجة ، فمن كان حاقنا او له حاجة فليقم الى قضاء حاجته ، و انبسطوا و اسلبوا اخفافكم وضعوا ارديتكم . ففعلوا ما امروا به .
    [اسحاق بن] حماد بن زيد گويد: يحيى بن اكثم ما را گرد آورده گفت : ماءمون مرا ماءمور ساخته كه گروهى از اهل حديث و گروهى از اهل كلام و نظر را حاضر سازم ، و من از هر دو دسته [حدود] چهل مرد را گرد آورده به خانه ماءمون برده و به آنان دستور دادم در اتاق انتظار باشند تا ماءمون را از حضورشان با خبر سازم . آنان همانجا ماندند، من ماءمون را مطلع ساخته ، وى دستور داد كه داخل شوند. من فرمان ماءمون را عمل نموده و آنان همگى وارد شدند. ماءمون ساعتى با آنان به گفتگو پرداخت و با آنان گرم گفت ، سپس گفت : من تصميم دارم امروز شما را ميان خود و خداوند حجت قرار دهم ، بنابراين هر كس بيرون كارى دارد برخيزد قضاى حاجت كند. و همگيراحت و با نشاط بشينيد، كفشهاى خود را در آوريد و عباى خود را زمين گذاريد. همگى آن چه گفته بود به جا آوردند.
    فقَالَ: ايها القوم ! انما استحضرتكم لاحتج بكم عند الله عز وجل ، فاتقوا الله وانظروا لانفسكم و امامكم و لا يمنعكم جلالتى و مكانى من قول الحق حيث كان ، و رد الباطل على من اتى به ، و اشفقوا على انفسكم من اَلْنَّار، و تقربوا الى الله تعالى برضواءِنَّهُ و ايثار طاعته ؛ فما احد تقرب الى مخلوق بمعصية الخالق الا سلطه الله عليه ، فناظرونى بجميع عقولَكُمْ. انى رجل ازعم اءن عليا عليه السلام خير البشر بعد نبى الله صلى الله عليه و آله و سلم : فان كننت مصيبا فصوبوا لى قولى ، و اءنْ كنت مخطئا فردوا على ، و هلموا فان شئتم سالتكم و اءنْ شئتم فاسالونى . فقَالَ له اَلَّذِى نَ يَقوُلوُن بالحديث : بل نحن نسالك . فقَالَ: هاتسوا و قلدوا كلامكم رجلا واحدا منكم ، فاءِذَا تكلم فان كانت عند احدكم زيادة فيزد، و اءنْ اتى بخلل فسددوه .



    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #128
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    ماءمون گفت : اى قوم ! من شما را حاضر ساخته ام تا نزد خداى بزرگ با شما احتجاج كنم . پس از خدا پروا كنيد و مصلحت خود و امامتان را در نظر بگيريد، مبادا جلات و منزلت من شما را از گفتار حق در هر جا كه باشيد و رد باطل بر هر كه آن را آورد، باز دارد؛ بر خود از آتش دوزخ رحم آوريد و با طلب خشنودى خداى متعال و ترجيح طاعت او به حضرت او تقرب جوييد، چه هيچ مخلوقى با كسب معصيت خالق به مخلوق ديگرى تقرب نجويد جز اين كه خداوند او را بر وى مسلط مى سازد؛ پس با هر چه در توان عقل و خرد شماست با من به مناظره پردازيد. من مردى هستم كه معتقدم على عليه السلام پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين بشر است . اگر نظريه ام درست است به صحت آن اعتراف كنيد و اگر در اين زمينه به خطا رفته ام سخنم را رد كنيد. حال بياييد، اگر خواستيد من از شما سؤ ال كنم و اگر خواستيد شما بپرسيد. اهل حديث گفتند: ما سؤ ال مى كنيم . گفت : سؤ ال خود را بياوريد و سخن را به عهده يكى از خودتان واگذاريد اگر شما حرف ديگرى داشتيد به آن بيفزاييد و اگر سخنش نقصى داشت ترميم نماييد.
    قَالَ قائل منهم : انما نزعم اءن خير النَّاس بعد النبى صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر من قبل اءن الرواية المجمع عليها جاءت عن الرسول صلى الله عليه و آله و سلم اءِنَّهُ قَالَ: اقتدوا باَلَّذِى نَ من بعدى ابوبكر و عمر. فلما امرنا بالاقتداء بهما علمنا اءِنَّهُ لم يامر بالاقتداء الا بخير النَّاس .
    يكى از آنان گفت : ما معتقديم كه بهترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر است ، زيرا طبق روايتى كه به اتفاق از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده و فرموده اند: ((از كسانى كه پس از من هستند يعنى ابوبكر و عمر، پيروى كنيد)) پس چون ما را به پيروى از آن دو دستور فرموده پى برده ايم كه آن حضرت جز به پيروى از بهترين مردم فرمان نمى دهد.
    فقَالَ المامون : الروايات كثيرة و لا بد من اءن تكون كلها حقا او كلها باطلا او بعضها حقا و بعضها باطلا. فلو كانت كلها حقا كانت كلها باطلا من قبل اءن بعضها ينقض بعضا. و لو كانت كلها باطلا كان فِى بطلانها بطلان الدين و دروس الشريعة . فلما بطل الوجهان ثبت الثالث بالاضطرار و هو اءن بعضها حق و بعضها باطل . و اءِذَا كان كذلك فلا بد من دليل على ما يحق منها ليعتقد و ينفِى خلافه .
    فاءِذَا كان دليل الخبر فِى نفسه صحيحا (حقا - م) كان اولى ما اعتقد و اخذ به . و روايتك هذه من الاخبار اَلَّتِى ادلتها باطلة فِى نفسها، و ذلك اءن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم احكم الحكماء و اولى الخلق بالصدق و ابعد النَّاس من الامر بالمحال و حمل النَّاس على التدين بالخلاف ، و ذلك اءن هذين الرجلين لا يخلوان من اءن يَكوُن ا متفقين من كل جهة او مختلفين ، فان كانا متفقين من كل جهة كانا واحدا فِى العدد و الصورة و الجسم ، و هَذَا معدوم اءن يَكوُن اثنان به معنى واحد من كل جهة ؛ و اءنْ كانا مختلفين فكيف يجوز الاقتداء بهما؟ و هَذَا تكليف ما لا يطاق ، لانك اءِذَا اقتديت بواحد خالفت الاخر.

    ماءمون گفت : روايات بسيارى در دست هست ، ناگزير بايد يا تمام آن ها حق باشد، يا تماما باطل ، يا پاره اى حق و پاره اى باطل . اگر همه حق باشد در نتيجه همه باطل خواهد بود، زيرا پاره اى پاره ديگر را نقض مى كند. و اگر همه باطل باشد در نتيجه دين باطل بوده و شريعت مندرس خواهد شد.
    و چون اين دو وجه نادرست است ، ناچار وجه سوم كه پاره اى حق و پاره اى باطل است ، ثابت خواهد بود. حال كه چنين است ناگزير بايد دليلى بر آن چه حق است وجود داشته باشد تا به آن اعتقاد پيدا شود و خلاف آن نفِى گردد. و اگر دليل صحت (حقانيت) خبر در خودش باشد چنين خبرى شايسته تر است كه بدان معقتد شد و آن را پذيرفت . و اين روايت تو از رواياتى است كه دليل بطلانش با خودش است ، چه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حكيم تر از هر حكيم و راستگوترين مردم و دورترين آن ها از اعتقاد به امر محال و وادار ساختن مردم به اعتقاد خلاف بود.
    توضيح اين كه : اين دو مرد (ابوبكر و عمر) يا اين است كه از هر جهت با هم متفق بودند يا فرق داشتند.اگر هر دو از همه جهت متفق بودند، درواقع ، در عدد و صورت و جسم يكى بودند، و هيچگاه دو چيز نمى توانند از هر جهت يكى باشند. و اگر با هم فرق داشتند چگونه جايز است كه به هر دو در هر زمينه اى اقتدا نمود؟ اين تكليف ما لا يطاق و بيرون از توان بشر است ، زيرا هر گاه از يكى پيروى كردى ناچار با ديگرى مخالفت ورزيده اى .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #129
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و الدليل على اختلافهما اءن ابابكر سبى اهل الردة ، و ردهم عمر احرارا. اشار عمر الى ابى بكر بعزل خالد و بقتله بمالك بن نويرة ، فابى عليه . و حرم عمر المتعتين ، و لم يفعل ذلك ابوبكر. و وضع عمر ديوان العطية ، و لم يفعل ذلك ابوبكر. و استخلف ابوبكر، و لم يفعل ذلك عمر. و لهَذَا امثال كثيرة .
    دليل اختلاف و فرق اين دو با هم اين است كه : ابوبكر مرتدان را اسير كرد، و عمر آزادشان ساخت ، عمر به ابوبكر گفت : خالد را عزل كن و به خاطر كشتن مالك بن نويره ، او را بكش ، و ابابكر ابا كرد. عمر متعه نساء و متعه حج را حرام كرد، و ابوبكر چنين نكرد. عمر ديوان حقوق و پاداش وضع كرد، و ابوبكر چنين نكرد. ابوبكر براى پس از خود جانشين قرار داد، و عمر چنين نكرد، و از اين قبيل بسيار است .
    قَالَ مصنف هَذَا الكتاب : فِى هَذَا فصل لم يذكره المامون لخصمه و هو انهم لم يرووا اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: ((اقتدوا باَلَّذِى نَ من بعدى ابى بكر و عمر)) و انما رووا ((ابوبكر و عمر))، و منهم من روى ((ابابكر و عمر)) فلو كانت الرواية صحيحة لكان معنى قَوْله بالنصب ((اقتدوا باَلَّذِى نَ من بعدى : كتاب الله و العترة يا ابابكر و عمر))، و معنى قَوْله بالرفع ((اقتدوا ايها النَّاس و ابوبكر و عمر باَلَّذِى نَ من بعدى : كتاب الله و العترة)).
    مصنف اين كتاب (مرحوم صدوق) گويد: در اين زمينه فصل ديگرى است كه ماءمون به خصم خود نگفته و آن اين كه : در روايت آنان لفظ ابى بكر و عمر به صورت مجرور نيامده بلكه به صورت مرفوع : ابوبكر و عمر، و به صورت منصوب : ابابكر و عمر، آمده است . و اگر اين روايت صحيح باشد معناى آن در صورت منصوب بودن اين است كه : ((به كسانى كه پس از من هستند يعنى كتاب خدا و خاندانم اقتدا كنيد اى ابابكر و عمر)). و معناى آن در صورت مرفوع بودن اين است كه : ((اى مردم و اى ابابكر و عمر! به كسانى كه پس از من هستند يعنى كتاب خدا و خاندانم اقتدا كنيد)).
    رجعت الى حديث المامون . و قَالَ آخر من اصحاب الحديث : قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابابكر خليلا. فقَالَ المامون : هَذَا مستحيل من قبل روايتكم اءِنَّهُ و اخى بين الصحابة و اخّر عليا، فقَالَ له فِى ذلك فقَالَ: ما اخرتك الا لنفسى . و اى الروايتين ثبتت بطلبت اَلْاُخْرَى .
    دنباله داستان ماءمون : يكى ديگر از اهل حديث گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((اگر بنا بود خليلى براى خود برگيرم همانا ابوبكر را خليل خود مى ساختم)).
    ماءمون گفت : اين محال است زيرا خودتان روايت كرده ايد كه آن حضرت ميان اصحاب برادرى قرار داد و على را كنار گذاشت . على عليه السلام در اين مورد پرسش نمود، حضرت فرمود: من تو را جز براى خودم كنار نگذاشته ام .)) هر كدام از اين دو روايت درست باشد ديگرى باطل خواهد بود.
    قَالَ آخر: اءنّ عليا عليه السلام قَالَ بالمنبر: خير هذه الامة بعد نبيها ابوبكر و عمر. قَالَ المامون : هَذَا مستحيل من قبل اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم لو علم انهما افضل ما ولى عليها مرة عمرو بن العاص و اخرى اسامة بن زيد. و يكذب هَذَا قول على عليه السلام لما قبض النبى صلى الله عليه و آله و سلم و انا اولى بمجلسه منى بقميصى ، و لكنى اشفقت اءن يرجع النَّاس كفارا. و قَوْله عليه السلام : انى يَكوُن ان خيرا منى و قد عبدت الله عز و جل قبلهما و عبدته بعدهما.
    يكى ديگر گفت : على عليه السلام بر فراز منبر فرمود: ((بهترين اين امت پس از پيامبر آن ابوبكر و عمر بودند.)) ماءمون گفت : اين محال است از اين رو كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى دانست كه آن دو افضل اند هيچگاه عمرو بن عاص و بار ديگر اسامة بن زيد را اميرا آنان نمى ساخت . و نيز اين گفتار علفِى عليه السلام اين حديث را ابطال مى سازد كه فرمود: ((چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در گذشت من به جانشينى آن حضرت از شايستگى ام به پيراهن خودم شايسته تر بودم . ولى [اقدام نكردم زيرا] ترسيدم كه مردم به كفر باز گردند)). و نيز اين كه فرموده : ((كجا آنان از من بهترند در حالى كه من خداى بزرگ را پيش از آنان و بعد از آنان پرستش نموده ام))؟
    و قَالَ آخر: اءن ابابكر اغلق بابه و قَالَ: هل من مستقيل فاقليه ؟ فقَالَ على عليه السلام : قدمك رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فمن ذا يوخرك . فقَالَ المامون : هَذَا باطل من قبل اءن عليا عليه السلام قعد من بيعة ابى بكر، و رويتم اءِنَّهُ قعد عنها حتّى قبضت فاطمة عليهاالسلام و اءنها اوصته اءن تدفن ليلا و لا يشهدا جنازتها. و وجه آخر و هو اءِنَّهُ اءنْ كان النبى صلى الله عليه و آله و سلم استخلفه فكيف كان له اءن يستقبل و هو يَقوُل للانصاره : ((قد رضيت لَكُمْ احد هذين : اباعبيدة و عمر)).
    ديگرى گفت : ابوبكر در را به روى خود بست و گفت : آيا كسى هست كه بخواهد بيعت خود را پس بگيرد تا به او پس بدهم ؟ على عليه السلام فرمود: ((رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تو را مقدم داشته ، كيست كه تو را عقب زند))؟!
    ماءمون گفت : اين باطل است ، زيرا على عليه السلام از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد، و خودتان روايت كرده ايد كه تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود ايشان از بيعت خوددارى نمود، و فاطمه به آن حضرت سفارش كرد كه شبِاءَنَّهُ به خاك سپرده شود و ابوبكر و عمر بر جنازه اش حاضر نشوند. دليل ديگر اين كه : اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را خليفه گردانيده بود، او چه حقى داشت كه استعفا دهد؟ در حالى كه به انصار مى گفت : ((من براى شما يكى از اين دو را مى پسندم : ابوعبيده و عمر)).
    قَالَ آخر: (( اءنّ عمرو بن العاص قَالَ: يا رسول الله ! من احب النساء اليك ؟ قَالَ: عايشة . فقَالَ: من الرجال ؟ قَالَ: ابوها)). قَالَ المامون : هَذَا باطل من قبل اءِنَّكَم رويتم اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم وضع بين يديه طاير مشوى ، فقَالَ: اللهم ائتنى باحب خلقك اليك . فكان عليا عليه السلام ، فاى روايتكم تقبل ؟
    ديگرى گفت : عمرو بن عاص گفت : ((اى رسول خدا، محبوبترين زنان نزد شما كيست ؟ فرمود: عايشه . گفت : از مردان كه ؟ فرمود: پدرش)).
    ماءمون گفت : اين باطل است ، زيرا خودتان روايت كرده ايد كه : ((پرنده بريانى را حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نهادند، گفت : خداوندا، محبوبترين خلق خود را نزد خودت ، نزد من حاضر ساز)). و آن كس على عليه السلام بود. پس كداميك از اين دو روايت شما را بايد پذيرفت ؟
    قَالَ آخر: قَالَ على عليه السلام : من فضلنى على ابى بكر و عمر جلدته حد المفترى . قَالَ المامون : كيف يجوز اءن يَقوُل على عليه السلام اجلد الحد من لا يجب عليه الحد؟ فيَكوُن متعديا لحدود الله عز وجل عاملا بخلاف امره ، و ليس تفضيل من فضله عليهما فرية . و قد رويتم عن امامكم اءِنَّهُ قَالَ: ((وليتكم و لست بخيركم)). فاى الرجلين اصدق عندكم ، ابوبكر على نفسه او على عليه السلام على ابوبكر؟ مع تناقض الحديث فِى نفسه ، و لا بد فِى قَوْله من اءن يَكوُن صادقا او كاذبا، فان كان صادقا فان كان عرف ذلك بالوحى فالوحى منقطع و اءنْ كان بالتظنى فالمتظنى متحير. و اءنْ كان غير صادق فمن المحال اءن يلى امر المسلمين و يقوم باحكامهم و يقيم حدودهم كذاب .
    ديگرى گفت : على عليه السلام فرموده است : ((هر كس مرا بر ابى بكر و عمر برترى دهد، حد افترازننده را بر او جارى مى سازم)). ماءمون گفت : چطور جايز است كه على عليه السلام بگويد حد جارى مى سازم بر كسى كه اجراى حد بر او واجب نشده است ؟ كه در اين صورت آن حضرت از حد خداى بزرگ تجاوز نموده و بر خلاف امر خداوند عمل مى كرده باشد، در حالى كه برترى دادن آن حضرت را بر آن دو نفر افترا نيست . و خود شما از امامتان روايت كرده ايد كه : ((من امور شما را به دست گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم)). حال كدام يك از اين دو مرد نزد شما راستگوتر است ؟ ابوبكر كه بر ضد خود گواهى مى دهد، يا على عليه السلام در مورد ابوبكر؟ علاوه بر اين كه اين حديث فِى نفسه متناقض است ، زيرا وى در اين سخن خود يا راستگوست يا دروغگو. اگر راستگوست يا اين است كه اين وظيفه را از سوى وحى شناخته ، كه چنين نيست زيرا وحى منقطع شده بود، و اگراز راه گمان و تخمين گفته ، كه چنين شخصى متحير است ؛ و اگر راستگو نيست ، پس محال است كه دروغگويى امر مسلمانان را به دست بگيرد و به احكام آنان قيام كند و حدود آنان را اقامه نمايد.
    قَالَ آخر: فقد جاء اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: ابوبكر و عمر سيدا كهول اهل اَلْجَنَّة . قَالَ المامون : هَذَا الحديث محال لانه لا يَكوُن فِى اَلْجَنَّة كهل . و يروى اءن اشجعية كانت عند النبى صلى الله عليه و آله و سلم فقَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم . لا يدخل اَلْجَنَّة عجوز. فبكى فقَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : اءنْ الله عز وجل يَقوُل : انا انشانا هن انشاء فجعلناهن ابكارا عربا اترابا.(831) فان زعمتم اءن ابابكر ينشاء شابا اءِذَا دخل اَلْجَنَّة ، فقد رويتم اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ للحسن و الحسين عليهماالسلام : انهما سيدا شباب اهل اَلْجَنَّة من الاولين و اَلْاُخْرَى ن و ابوهما خير منهما.
    ديگرى گفت : در خبر آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((ابوبكر و عمر دو سرور كهنسالان بهشتى اند)). ماءمون گفت : اين حديث محال است ، زيرا اصلا كهنسال داخل بهشت نمى شود.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #130
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و در روايت است كه : پير زالى از قبيله اشجع نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، حضرت فرمود: هيچ پير زالى داخل بهشت نمى شود. آن زن گريست ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداى بزرگ مى فرمايد: ((ما آن زنانى را خلقتى تازه بخشيده ايم ، پس آنان بكر و شوهر دوست و نوجوان و همسال قرار داده ايم)). حال اگر پنداريد كه ابوبكر جوان مى شود و آن گاه داخل بهشت مى گردد، [ديگر سرور بهشتيان نيست زيرا] خودتان روايت كرده ايد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره حسن و حسين عليهماالسلام فرموده : ((آن دو سرور جوانان بهشتى اند از گذشتگان و آيندگان ، و پدرشان از آن دو بهتر است)).
    قَالَ آخر: فقد صح اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: لو لم ابعث فيكم لبعث عمر. قَالَ المامون : هَذَا محال لان الله عز و جل يَقوُل : انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ،(832) و قَالَ عزّ و جل : و اءِذَا اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم .(833) فهل يجوز اءن يَكوُن من لم يوخذ ميثاقه على النبوة مبعوثا و من اخذ ميثاقه على النبوة موخرا؟!
    يكى ديگر گفت : در خبر صحيح آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((اگر مسن ميان شما مبعوث نمى شدم ، همانا عمر مبعوث مى شد)).
    ماءمون گفت : چنين چيزى مال است ، زيرا خداى بزرگ مى فرمايد: ((ما به تو وحى كرديم چنان كه به نوح و پيامبرن پس از او وحى فرستاديم ))، و فرموده : ((و آن گاه كه از تمام پيامبران عهد و پيمان گرفتيم و نيز از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم)). آيا جايز است كسى كه پيمانى از او بر نبوت گرفته نشده مبعوث گردد، و كسى كه پيمانش گرفته شده موخر قرار گيرد؟!
    قَالَ آخر: اءنّ النبى صلى الله عليه و آله و سلم الى عمر يوم عرفة فتبسم و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ الله تعالى باهى بعباده عامة و بعمر خاصة . فقَالَ المامون : هَذَا مستحيل من قبل اءن الله عزّ و جل لم يكن ليباهى يعمر و يدع نبيه فيَكوُن عمر فِى الخاصة و النبى فِى العامة . و ليست هذه الروايات باعجب من روايتكم اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: دخلت اَلْجَنَّة فسمعت خفق نعلين فاءِذَا بلال مولى ابى بكر فقد سبقنى الى اَلْجَنَّة . و انما قَالَت الشيعة : [شيعة] على خير من ابى بكر، و قُلْتُم عبد ابى بكر خير من الرسول ، لان السابق افضل من المسبوق . و كما رويتم : اءنّ الشيطان يفر من ظل عمر و القى على لسان نبى الله صلى الله عليه و آله و سلم : و انهن الغرانيق العلى . ففر من ظل ظل عمر و القى على لسان النبى صلى الله عليه و آله و سلم الكفر.
    ديگرى گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در روز عرفه به عمر نگريست و تبسمى كرده فرمود: ((همانا خداى متعال به همه بندگانش عموما مباهات و افتخار نمود و به عمر خصوصا)). ماءمون گفت : اين محال است ، زيرا نمى شود خداوند به عمر مباهات كند و پيامبر خود را كنار گذارد، و در اين صورت عمر در جهت خصوص قرار گيرد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان عموم .
    البته اين روايات از روايت ديگر شما عجيب تر نيست كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((داخل بهشت شدم و صداى پايى شنيدم ، ناگاه بلال غلام ابى بكر را ديدم كه پيش از من به بهشت رفته بود)). شيعه مى گويد [شيعه] على از ابى بكر بهتر است ، و شما مى گوييد غلام ابى بكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهتر است ! زيرا هميشه سابق بر مسبوق برترى دارد. و نيز روايت كرده ايد كه : شيطان از سايه عمر مى گريزد، ولى بر زبان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم القا مى كند كه : اينان پرندگان والايى هستند.(834)
    شگفتا! شيطان از سايه عمر فرار مى كند ولى بر زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كلمه كفر را القا مى كند.
    و قَالَ آخر: قد قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : لو نزل العذاب ما نجا الا عمر. فقَالَ المامون : هَذَا خلاف الكتاب نصا، لان الله تعالى يَقوُل : و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم ،(835) فجعلتم عمر مثل النبى .
    ديگرى گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((اگر عذاب نازل شود كسى جز عمر نجات پيدا نمى كند)). ماءمون گفت : اين خلاف صريح كتاب خدا است ، زيرا خداى متعال مى فرمايد: ((خداوند تا زمانى كه تو در ميان آنانى آنان را عذاب نمى كند)) و شما عمر را همانند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار داديد.
    و قَالَ آخر: فقد شهد النبى صلى الله عليه و آله و سلم لعمر باَلْجَنَّة فِى عشرة من الصحابة . فقَالَ المامون : لو كان هَذَا كما زعمت لكان عمر لا يَقوُل لحذيفة : ((ناشدتك بالله امن المنافقين انا))؟ فان كان قد قَالَ له النبى صلى الله عليه و آله و سلم : (( انت من اهل اَلْجَنَّة)) و لم يصدقه حتّى زكاه حذيفة ، فصدق حذيفة و لم يصدق النبى صلى الله عليه و آله و سلم ، [فهَذَا على غير الاسلام ، و اءنْ كان قد صدق النبى صلى الله عليه و آله و سلم] فلم ساءل حذيفة ؟ و هَذَان الخبران متناقضان فِى انفسهما.
    ديگرى گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى عمر شهادت به بهشت داده است در ميان ده نفر از اصحاب خود [كه به عشره مبشره معروفند.] ماءمون گفت : اگر چنين بود هيچگاه عمر به حذيفه نمى گفت : ((تو را به خدا سوگند، آيا من از منافقين هستم))؟ پس اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرموده بود: ((از بهشتيان هستى)) و او باورش نشده بود تا اين كه حذيفه او را بستايد، بنابراين حذيفه را تصديق نموده و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تصديق ننموده [و اين نظريه اسلامى نيست ، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تصديق نموده بود] چه دليلى داشت كه از حذيفه سؤ ال كند؟ اين دو خبر با يكديگر متناقض اند.
    و قَالَ آخر: قد قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : وضعت فِى كفة الميزان و وضعت امتى فِى كفة الميزان و وضعت امتى فِى كفة اخرى فرجحت بهم ، ثم وضع مكانى ابوبكر فرجح بهم ، ثم عمر فرجح بهم ، ثم رفع الميزان . فقَالَ المامون : هَذَا محال من قبل اءِنَّهُ لا يخلو من اءن يَكوُن اجسامها او اعمالها. فان كانت الاجسام فلا يخفِى على ذى روح اءِنَّهُ محال ، لانه لا يرجح اجسامهما باجسام الامة . و اءنْ كانت افعالهما(836) لم تكن بعد، فكيف ترجح بما ليس ؟ و خبرونى بما يتفاضل النَّاس ؟ فقَالَ بعضهم : بالاعمال الصالحة . قَالَ: فمن فضل صاحبه على عهد النبى صلى الله عليه و آله و سلم ، ثم اءنّ المفضول عمل بعد وفاة النبى صلى الله عليه و آله و سلم باكثر من عمل الفاضل على عهد النبى صلى الله عليه و آله و سلم ايلحق به ؟ فان قُلْتُم : نعم ؛ اوجدتكم فِى عصرنا هَذَا من هو اكثر جهادا او حجا او صوما او صدقة .
    قَالَوا: صدقت ، لا يلحق فاضل دهرنا فاضل عصر النبى صلى الله عليه و آله و سلم . قَالَ المامون : فانظروا فيما روى عن ائمتكم اَلَّذِى نَ اخذتم عنهم ادياءِنَّكَم فِى فضايل على عليه السلام و قايسوا اليها ما رووا فِى فضايل تمام العشرة اَلَّذِى نَ شهدوا لهم باَلْجَنَّة . فان كانت جزءا من اجزاء كثيرة فالقول قولَكُمْ، و اءنْ كانوا قد رووا فِى فضايل على عليه السلام اكثر فخذوا عن ائمتكم ما رووا و لا تعتدوا (و لا تعدوا - م).

    ديگرى گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : ((من در يك كفه ترازو نهاده شدم و امتم در كفه ديگر، پس من سنگين تر آمدم . سپس ابوبكر جاى من نهاده شد، او نيز سنگين تر آمد. سپس عمر جاى او نهاده شد، او نيز سنگين تر آمد. سپس ‍ ترازو را برداشتند)).
    ماءمون گفت : اين محال است ، زيرا از دو صورت خالى نيست ، يا اين است كه اجسامشان در ترازو نهاده شده يا اعمالشان . اگر اجسامشان بوده ، بر هيچ صاحب روحى پوشيده نيست كه اين امرى محال است ، زيرا اجسام آنان بر اجسام همه امت سنگين تر نمى آيد.
    و اگرافعال و اعمالشان بوده ، اعمال امت كه هنوز در آن وقت وجود پيدا نكرده بود، پس چگونه اعمال آنان بر چيزى كه هنوز وجود نيافته سنگين تر آمده است ؟ حال به من خبر دهيد كه مردم به چه چيز بر يكديگر برترى مى يابند؟ بعضى گفتند: به اعمال شايسته . ماءمون گفت : كسى كه رفيقش در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فاضل بود، سپس شخص مفضول پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اعمال بسيارى انجام دهد بيش از آن چه آن فاضل در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم انجام داده بود، آيا مفضول به پاى فاضل مى رسد؟ اگر گوييد: آرى ، من در عصر خودمان كسى را به شما معرفِى مى كنم كه جهاد و حج و روزه و صدقه او بيش از آنان باشد. گفتند: راست گفتى ، فاضل روزگار ما به پاى فاضل روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمى رسد. ماءمون گفت : پس در آن چه پيشوايان شما كه دين خود را از آن ها دريافت مى داريد، درباره على عليه السلام روايت كرده اند بنگريد و آن چه را كه در فضايل تمام آن ده نفرى كه گواهى به بهشتى بودن آنان داده اند روايت كرده اند با آن مقايسه كنيد، اگر در كنار فضايل على عليه السلام يك جزء از اجزاى بى شمار آن بود، حق با شماست ، و اگر درباره فضايل على عليه السلام بيشتر روايت كرده اند، پس روايات پيشوايان خوئد را دريافت كنيد و از حق تجاوز منماييد (از آن فراتر نرويد).
    قَالَ: فاطرق القوم جميعا. فقَالَ المامون : ما لَكُمْ سكتم ؟ قَالَوا: قد استقصينا. قَالَ المامون : و اسالَكُمْ، خبرونى اى الاعمال كانت افضل يوم بعث الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم ؟ قَالَوا: السبق الى الاسلام ، لان الله تعالى يَقوُل : السابقون السابقون اولئك المقربون .(837)
    قَالَ: فهل علمتم احدا اسبق من على عليه السلام الى الاسلام ؟ قَالَوا: اءِنَّهُ سبق حدثا لم يجر عليه حكم ، و ابوبكر اسلم كهلا قد جرى عليه الحكم ؛ و بين هاتين الحاَلَّتِى ن فرق .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 13 از 22 نخستنخست ... 391011121314151617 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •