*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 14 از 22 نخستنخست ... 4101112131415161718 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 212
  1. #131
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    اى اسحاق ، آيا تو حديث ولايت را روايت نمى كنى ؟ گفتم : چرا. گفت : باز گو. من باز گفتم . گفت : نمى بينى كه خداوند چيزى را براى على عليه السلام واجب گردانيده كه براى آن دو واجب ننموده است ؟ گفتم : مردم مى گويند: اين حديث به خاطر حارثه بوده است .(857) گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين حديث را كجا بيان كرد؟ گفتم : پس از بازگشت از حجة الوداع . گفت : زيد بن حارثه كى كشته شد؟ گفتم : در جنگ موته . گفت : مگر زيد پيش از واقعه غدير خم كشته نشد؟ گفتم : چرا. گفت : به من خبر ده ، اگر فرزند پانزده ساله تو بگويد: مولاى من مولاى پسرعموى من است ، آيا تو اين سخن را ناخوشايند مى دارى ؟ گفتم : آرى ، گفت : آيا فرزند خود را منزه مى دارى از چيزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از آن منزه نمى دارى ؟! واى بر شما! آيا دانشمندان خودتان را اربابان خود قرار داده ايد! خداى بزرگ مى فرمايد: ((قوم يهود دانشمندان و راهبان خود را به جاى خدا اربابان خود قرار داده اند))، به خدا سوگند براى آنان روزه نگرفتند و نماز نگزاردند، ولى به آنان فرمان دادند و آنان فرمانشان را اطاعت نمودند.
    ثم قَالَ: اتروى قول النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم لعلى عليه السلام : اءَنْتَ منى بمنزلة هارون من موسى ؟ قُلْتُ: نعم . قَالَ: اما تعلم اءن هارون اخو موسى لابيه و امّه ؟ قُلْتُ بلى . قَالَ: فعلى كذلك ؟ قُلْتُ: لا. قَالَ: فهارون نبى و ليس على كذلك ، فما المنزلة الثالثة الا الخلافة . و هَذَا كما قَالَ المنافقون : اءِنَّهُ استخلفه استثقالا له فاراد اءن يطيب نفسه ، و هَذَا كما حكى الله عزّ و جل عن موسى حيث يَقوُل لهارون : اخلفنى فِى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين .
    (858)
    سپس گفت : آيا اين گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام را روايت مى كنى كه : ((نسبت تو با من مانند نسبت هارون با موسى است ...))؟ گفتم : آرى . گفت : مى دانى كه هارون برادر پدر و مادرى موسى بود؟ گفتم : آرى . گفت : على عليه السلام هم چنين نسبتى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داشت ؟ گفتم : نه . گفت : هارون پيامبر بود و على عليه السلام نبود، پس [جز منزلت برادرى نسبى و پيامبرى] منزله سوم غير خلافت نمى تواند باشد. و اين جمله را از آن رو فرمود كه منافقان گفتند: ((چون پيامبر همراهى او را خوش ندانست وى را در جاى خود گذاشت)) و آن حضرت خواست او را شادمان سازد؟ و اين سخن مانند همان سخنى است كه خداى بزرگ از موسى حكايت كرده كه به هارون گفت : ((در ميان قوم من جانشينم باش ، و علم صالح كن و از راه مفسدان پيروى منما.))
    فقُلْتُ: اءنّ موسى خلّف هارون فِى قومه و هو حى ثم مضى الى ميقات الله عزّ و جل ، و اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم خلف عليا عليه السلام حين خرج الى غزاته . فقَالَ: اخبرونى عن موسى حين خلف هارون كان معه حيث مضى الى ميقات ربه احد من اصحابه ؟ فقُلْتُ: نعم .(859) قَالَ: اوليس قد استخلفه على جميعهم ؟ قُلْتُ: بلى . قَالَ: كذلك على عليه السلام خلفه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم حين خرج فِى غزاته فِى الضعفاء و النساء و الصبيان اءذْ(860) كان اكثر قومه معه و [ اءنْ] كان قد جعله خليفة على جميعهم ؛ و الدليل على اءِنَّهُ جعله خليفة عليهم فِى حياته اءِذَا غاب و بعد موته قَوْله : على منى بمنزلة هارون من موسى الا اءِنَّهُ لا نبى بعدى . و هو وزير النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ايضا بهَذَا القول ، لان موسى قد دعا الله عزّ و جل فيما دعا الله : و اجعل لى وزيرا من اهلى ، هارون اخى ، اشدد به ازرى ، و اشركه فِى امرى .(861) فاءِذَا كان على عليه السلام منه بمنزلة هارون من موسى فهو وزيره كما كان هارون وزير موسى و خليفته .
    گفتم : موسى در زمان حياتش هارون را در ميان قوم خود جانشين ساخت سپس به ميقات خداوند رفت ، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم على را جانشين ساخت آن گاه كه مى خواست براى جنگى بيرون شود.
    (862) گفت : به من خبر ده كه آيا هنگامى كه موسى ، هارون را جانشين خود ساخت سپس به ميقات خداوند رفت كسى از اصحابش هم با او بود؟ گفتم : آرى . گفت : آيا او را در ميان همه آنان جانشين نساخت ؟ گفتم : چرا. گفت : على عليه السلام نيز همين طور بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه خواست از براى جنگى بيرون شود او را در ميان ضعفا و زنان و كودكان جانشين خود ساخت ، زيرا بيشتر قومش با او همراه بودند و با اين حال او را بر همه آنان جانشين قرار داد. دليل اين كه او را در زمان حيات خود به هنگام غياب و نيز پس از مرگش بر همه جانشين قرار داد گفتار آن حضرت است كه : ((على نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است ، جز اين كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد)).(863) و به دليل همين فرمايش ‍ حضرت كه على عليه السلام نسبتش با آن حضرت مثل نسبت هارون با موسى است ، پس وزير آن حضرت نيز مى باشد، چه موسى عليه السلام به پيشگاه خداوند دعا كرد و از جمله عرضه داشت : ((و براى من وزيرى از خاندانم قرار ده كه او هارون برادرم است ، پشتم را بدو محكم ساز و او را در كارم شريك گردان))، پس هر گاه على عليه السلام به منزله هارون نسبت به موسى باشد پس وزير و خليفه آن حضرت خواهد بود چنان كه هارون وزير و خليفه موسى بود.
    ثم اقبل على اصحاب النظر و الكلام فقَالَ: اسالَكُمْ او تسالونى ؟ فقَالَوا: بل نسالك . فقَالَ: قولوا. فَقَالَ قائل منهم : اليست امامة على عليه السلام من قبل الله تعالى نقل ذلك عن الرسول صلى الله عليه و آله و سلم من نقل الفرض مثل الظهر اربع ركعات ، وفِى مائتى درهم خمسة دراهم ، و الحج الى مكة ؟ فَقَالَ: بلى . قَالَ: فما بالهم لم يختلفوا فِى جميع الفروض و اختلفوا فِى خلافة على عليه السلام وحدها؟ قَالَ المامون : اءنّ جميع الفرض لا يقع فيه من التنافس و الرغبة ما يقع فِى الخلافة .
    سپس ره به اصحاب نظر و كلام نمود و گفت : من از شما بپرسم يا شما از من مى پرسيد؟ گفتند: ما از تو مى پرسيم . گفت : بگوييد. يكى از آنان گفت : مگر نه اين است كه امامت على عليه السلام از سوى خداى متعال است و آن را كسانى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند كه : ساير واجبات دينى مثل اين كه نماز ظهر چهار ركعت است ، و در هر دويست درهم پنج درهم زكات است ، و حج به مكه را از آن حضرت نقل كرده اند؟ ماءمون گفت : چرا. گفت : پس چرا در هيچ يك از واجبات اختلاف نكردند و تنها در خلافت على عليه السلام اختلاف ورزيدند؟ ماءمون گفت : زيرا در هيچ يك از فرائض مانند خلافت ميل و رغبت و رقابت صورت نمى گيرد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #132
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فَقَالَ آخر: ما اءِنَّكَرت اءن يَكوُن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم امرهم باختيار رجل يقوم مقامه رافة بهم و رقة عليهم اءن يستخلف هو بنفسه فيغير خليفته فينزل العذاب ؟ قَالَ: اءِنَّكَرت ذلك من قبل اءن الله تعالى اراءف بخلقه من النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و قد بعث نبيه اليهم و هو يعلم اءن فيهم عاص و مطيع (864) فَلِم يمنعه ذَلِكَ من ارساله . و علة اخرى : لو امرهم باختيار رجل كان لايخلو من اءن يَكوُن امرا لِكُلِّ او امرا لبعض . فان كان امرا لِكُلِّ، من كان المختار؟ و اءنْ كان امرا لبعض فلا بد على هَذَا البعض علامة ، فان قُلْتُ: الفقهاء فلا بد من تحديد الفقيه و سمته .
    ديگرى گفت : چه انكارى دارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از روى مهر و دلسوزى آنان را امر به انتخاب مردى براى خلافت و جانشينى خود فرموده باشد كه مبادا خودش براى آنان خليفه تعيين كند و آنان خلافت او را نپذيرند و تغيير دهند و در نتيجه عذاب نازل شود؟ گفت : از اين رو منكر آنم كه خداى متعال از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خلق خود مهربانتر است و با اين حال پيامبر خود را در ميان آنان برانگيخت با آن كه مى دانست در ميان آنان نافرمان و فرمانبر وجود دارد، ولى اين مطلب او را از ارسال او باز نداشت .
    علت ديگر اين كه : اگر آنان را به انتخاب مردى امر فرموده بود از دو حال بيرون نيست : يا اين فرمان به همه بود يا به بعضى ! اگر فرمان به همه بود، پس شخصى برگزيده كه بود؟ و اگر فرمان به بعضى بود، ناگزير بايد نشانه هايى داشته باشد. اگر گويى : آن ها فقهايند، ناچار بايد حدود و نشانه هاى فقيه ذكر شود.
    قَالَ آخر: فقد روى اءن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: ما رآه المسلمون حسنا فهو عند الله حسن ، و ما راوه قبيحا فهو عند الله تعالى قبيح . فَقَالَ: لَا بد من اءن يريد كل المؤ منين او البعض . فَاءِن اراد الكل فهو مفقود، لان الكل لَا يمكن اجتماعهم . و اءنْ كان البعض ، فقد روى كل فِى صاحبه حصنا، مثل رواية الشيعة فِى على عليه السلام و رواية الحشوية فِى غيره . فمتى يثبت ما يريدون من الامامة ؟
    ديگرى گفت : از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : ((آن چه را مسلمانان خوب بدانند نزد خداوند خوب است ، و آنچه را بد بدانند نزد خداوند بد است)).
    ماءمون گفت : ناگزير بايد مراد همه مؤ منين باشند يا بعضى از آنان . اگر مراد همه باشند، چنين چيزى وجود ندارد، زيرا امكان ندارد همه اجتماع كنند و اتفاق نظر داشته باشند. و اگر بعضى از آن ها مرادند، مشاهده مى شود كه هر دسته از آنان در مورد فرد منتخب خود روايات خوب مى آورند، مثل روايت شيعه درباره على عليه السلام و روايت حشويه درباره ديگرى . در اين صورت كى امامتى كه در طلب آنند ثابت مى گردد؟
    فَقَالَ آخر: فيجوز اءن يزعم اءن اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم اخطاءوا. قَالَ: كيف يزعم انهم اخطاءوا و اجتمعوا على الضلالة و هم لَا يعلمون فرضا و لَا سنة ؟ لانك تزعم اءن الامامة لَا فرض من الله تبارك و تعالى و لَا سنة من الرسول ، و كيف يَكوُن مما (فيما - م ص) ليس عندك بفرض و لَا سنة خطاء؟
    ديگرى گفت : بنابراين جايز است كه پندارند اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم خطا كرده اند. ماءمون گفت : چگونه اين پندار پديد آيد كه آنان خطا نمودند و بر ضلالت و گمراهى اتفاق كردند در حالى كه آنان [امامت را] نه فرضى مى دانتند نه سنتى ؟ زيرا گمان تو اين است كه امامت نه از جانب خداى متعال واجب است نه از سوى سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، بنابراين چگونه در مورد چيزى كه در نظر تو نه فرض است نه سنت ، خطا صورت مى گيرد؟
    قَالَ آخر: فانت تدعى لعلى عليه السلام من الامامة ، فهات بينتك على ما تدعى .
    قَالَ: ما انا بمدع و لكنى مقر و لَا بينة على المقر، و المدعى من يزعم اءن اليه التولية و العزل و اءن اليه الاختيار. و البينة لَا تعرى من اءَنْ يَكوُن فِى شركائه فهم خصماء، او تكون من غيرهم و الغير معدوم ، فكيف يؤ تى بالبينة على هَذَا؟!

    ديگرى گفت : تو مدعى امامت براى على عليه السلام هستى ، گواه اين مدعيات را بياور. ماءمون گفت : من مدعى نيستم بلكه مقر هستم و آوردن گواه بر مقر لازم نيست ، و مدعى آن كسى است كه گمان دارد توليت و عزل به او واگذار شده و اختيار انتخاب با اوست . و گواهان يا با مدعى در عقيده شريكند كه در اين صورت خود، مدعى و خصم خواهند بود و گواهيشان پذيرفته نيست ، و يا ديگرانند، كه در اين جا ديگرى فرض ندارد [چرا كه در اين صورت با نظريه او مخالفند و گواهى به نفع او نخواهند داد]، پس ‍ چگونه مى توان بر اين مطلب گواه آورد؟
    فَقَالَ آخر: فما كان الواجب على على عليه السلام بعد مضى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ؟ قَالَ: ما فعله . قَالَ: افما وجب عليه اءَنْ يعلم النَّاس اءِنَّهُ امام ؟ فَقَالَ: اءنّ الامامة لَا تكون بفعل منه فِى نفسه و لَا بفعل من النَّاس فيه من اختيار او تفضيل او غير ذَلِكَ، اءِنَّمَا يَكوُن بفعل من الله تبارك و تعالى فيه كما قَالَ لابراهيم عليه السلام : اءِنِّى جاعلك للناس اماما.(865)
    و كما قَالَ عزّ و جل للملائكة : انى جاعل فِى الارض خليفة .(866) و كما قَالَ لداود عليه السلام اياه فِى بدو الصنيعة ، و التشريف فِى النسب ، و الطهارة فِى المنشاء، و العصمة فِى المستقبل ، و لو كانت بفعل منه فِى نفسه كان من فعل ذَلِكَ الفعل مستحقا للامامة و اءِذَا عمل خلافها اعتزل ، فيَكوُن خليفة من قبل افعاله .

    ديگرى گفت : پس تكليف على عليه السلام پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه بود؟ ماءمون گفت : همان كه كرد. گفت : آيا بر او واجب نبود كه به مردم امامت خود را اعلام كند؟ ماءمون گفت : امامت چيزى نيست كه مربوط به فعل شخص ‍ وى يا فعل مردم باشد از قبيل انتخاب يا برترى دادن و غير اين ها، بلكه فعل خداى متعال است ، چنان كه به ابراهيم عليه السلام فرمود: ((من تو را امام قرار مى دهم))، و به ملائكه فرمود: ((من در زمينه خليفه قرار مى دهم))، و به داود عليه السلام فرمود: ((ما تو را در زمين خليفه قرار داديم)).
    پس امام از سوى خداى متعال امام است به اين كه او را در آغاز خلقتش و در شرافت نسب و طهارت منشاء و عصمت در آينده بر مى گزيند. و اگر امامت به فعل خودش بستگى داشت ، هر كس با انجام آن مستحق امامت مى شد، و چون به خلافت آن عمل مى كرد منزوى مى گشت ، و در اين صورت از سوى فعل خود خليفه بود.
    قَالَ آخر: فَلِم اوجبت الامامة لعلى عليه السلام بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ؟ قَالَ: لخروجه من الطفولية الى الايمان كخروج النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم من الطفولية الى الايمان ، و براءته من الضلالة و اجتنابه عن الشرك كبراءته النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم عن الضلالة و اجتنابه عن الشرك ، لان الشرك ظلم و لَا يَكوُن الظالم اماما و لَا من عبد و ثنا باجماع ، و من اشرك فقد حل من الله تعالى محل اعدائه ، فالحكم فيه الشهادة عليه بما اجتمعت عليه الامة حتّى يجى ء اجماع آخر مثله ؛ و لان من حكم عليه مرة لَا يجوز اءَنْ يَكوُن حاكما، فيَكوُن الحاكم محكوما عليه ، فلا يَكوُن حينئذ فرق بين الحاكم و المحكوم عليه .
    ديگرى گفت : به چه چيز امامت را پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى على عليه السلام لازم ساختى ؟ ماءمون گفت : زيرا مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كودكى به ايمان شتافت و مانند آن حضرت از ضلالت و گمراهى بيزار و از شرك پرهيز داشت ، چه شرك ظلم است ، و ظالم نميتواند امام باشد و نه كسى كه بت پرستيده باشد، به اجماع امت ، و هر كه شرك ورزد از سوى خداى متعالى در جايگاه دشمنان خدا قرار خواهد گرفت ، پس حكم درباره او همان اجماعى است كه عليه او شده تا اجماع ديگرى قائم شود و آن را باطل سازد. و نيز به اين دليل كه هر كس يك بار محكوم عليه واقع شود ديگر جايز نيست حاكم باشد، چه در اين صورت حاكم خود محكوم عليه خواهد بود و آن هنگام فرقى ميان حاكم و محكوم نيست .
    قَالَ آخر: فَلِم لم يقاتل على عليه السلام ابابكر كما قاتل معاوية فَقَالَ: المساءلة محال ، لان ((لم)) اقتضاء و ((لم يفعل)) نفى ، و النفِى لَا يَكوُن له علة ، و اءِنَّمَا العلة للاثبات . و اءِنَّمَا يجب اءَنْ ينظر فِى امر على عليه السلام امن قبل الله او من قبل غيره . فَاءِن صح اءِنَّهُ من قبل الله تعالى فالشك فِى تدبيره كفر، لقَوْله تعالى : فلا و ربك لَا يومنون حتّى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لَا يجدوا فِى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما.(867)
    فافعال الفاعل تبع لاصله ، فَاءِن كان قيامه عن الله عزّ و جل فافعاله عنه ، و على النَّاس الرضا و التسليم . و قد ترك رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم القتال يوم الحديبية يوم صد المُشرِكُون هديه عَن البيت ، فلما وجد الاعوان و قوى حارب ، كما قَالَ الله عزّ و جل فِى الاول فاصفح الصفح الجميل ،(868) ثم قَالَ عزّ و جل : اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم واقعدوا لهم كل مرصد.
    (869)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #133
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    ديگرى گفت : پس چرا على عليه السلام با ابوبكر نجنگيد چنان كه با معاويه به جنگ پرداخت ؟ ماءمون گفت : اين پرسش جواب ندارد، زيرا ((چرا)) سؤ ال از علت است ، و كارى نكردن عمل سلبى است و آن علت ندارد علت از آن امور مثبت است . با اين حال بايد در امر على عليه السلام نگريست كه آيا از سوى خدا بوده يا از سوى غير خدا؟ پس اگر از سوى خدا بوده شك در تعبير و عملكرد او كفر است ، زيرا خداوند مى فرمايد: ((به پروردگارت سوگند كه اينان مؤ من نخواهند بود تا اين كه در مورد مشاجرات خود تو را داور كنند، سپس از آن چه حكم كردى حرجى در خود نيابند، و دربست تسليم تو باشند)).
    افعال فاعل هميشه تابع اصل آن است ، پس اگر قيامش از جانب خداوند بوده كارهايش به حساب اوست و بر مردم لازم است راضى و تسليم باشند.
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز حديبيه كه مشركان او را از بردن قربانى به خانه كعبه مانع شدند، جنگ نكرد، و چون يارانى پيدا نمود و قدرت يافت به جنگ پرداخت ، چنان كه خداى بزرگ در آغاز فرمود: ((پس گذشت كن گذشتى نيكو))، سپس فرمود: ((مشركان را هر جا يافتيد بكشيد، و بگيريدشان و محاصره شان كنيد و در هر جا در كمين آنان باشيد)).
    قَالَ آخر: اءِذَا زعمت امامة على عليه السلام من قبل الله تعالى و اءِنَّهُ مفترض الطاعة فَلِم لم يجز الا التبليغ و الدعاء [كما] للانبياء صلى الله عليه و آله و سلم و جاز لعلى عليه السلام اءَنْ يترك ما امر به من دعوة النَّاس ؟ فَقَالَ المَاءموُن : انا لم نزعم اءَنْ عليا عليه السلام امر بالتبليغ فيَكوُن رسولا و لكنه وضع علما بين الله تعالى و بين خلقه ، و من تبعه كان مطيعا، و من خالفه كان عاصيا، فَاءِن وجد اعوانا يتقوى بهم جاهد، و اءنْ لم يجد اعوانا فاللوم عليهم لَا عليه ، لانهم امروا بطاعة على عليه السلام على كل حال ، و لم يؤ مر هو بمجادلتهم (بمجاهدتهم - م ص) الا بقوة ، فهو بمنزلة البيت ، على النَّاس الحج اليه ، فاءِذَا حجوا ادوا ما عليهم ، و اءِذَا لم يفعلوا كانت اللائمة عليهم لَا على البيت .
    ديگرى گفت : تو كه پندارى على عليه السلام از سوى خداى متعال امام است و اطاعت او واجب ، پس چرا وظيفه كه جز تبليغ و دعوت نيست چنان كه وظيفه انبياء عليهم السلام بود، براى على عليه السلام جايز بود كه دست از دعوت مردم كه بدان ماءمور بود، بر دارد؟
    ماءمون گفت : من معتقد نيستم كه على عليه السلام ماءمور به تبليغ بود تا رسول شود، بلكه او نشانه اى بين خدا و آفريدگانش قرار داده شده بود، هر كه از او پيروى كرد فرمانبر است ، و هر كه مخالفت او كرد نافرمان . اگر ياورانى مى يافت كه نيرويش باشند جهاد مى كرد، و اگر ياورانى نمى يافت عار و ننگ بر مردم بود نه بر او، زيرا آنان در هر حالى ماءمور به اطاعت على عليه السلام بودند ولى آن حضرت ماءمور به مجادله (مجاهده) با آنان نبود مگر زمانى كه نيرو داشته باشد. آن حضرت به منزله كعبه است كه مردم وظيفه دارند به سوى آن روند، اگر حج كردند تكليف خود را عمل كرده اند، و اگر نكردند عار و ننگ دامنگير آن هاست نه دامنگير كعبه .
    و قَالَ آخر: اءِذَا اوجبت اءِنَّهُ لَا بد من امام مفترض الطاعة بالاضطرار، فكيف يجب بالاضطرار اءِنَّهُ على دون غيره ؟ فَقَالَ: من قبل اءَنْ الله عزّ وجل لَا يفرض مجهولا و لَا يَكوُن المفروض ‍ ممتنعا، اءذْ المجهول ممتنع ، و لابد من دلالة الرسول على الفرض ‍ ليقطع العذر بين الله تعالى و بين عباده . ارايت لو فرض الله تعالى على النَّاس صوم شهر و لم يعلم النَّاس اى شهر هو و لم يوسم ، كان على النَّاس استخراج ذَلِكَ بعقَوْله م حتّى يصيبوا ما اراد الله تعالى ، فيَكوُن النَّاس حينئذ مستغنين عَن الرسول المبين لهم ، و عَن الامام الناقل خبر الرسول اليهم ؟!
    ديگرى گفت : حال كه وجود امام واجب الاطاعة را ناگزير و واجب مى شمارى ، چگونه چنين امامى ناچار على عليه السلام است نه غير او. ماءمون گفت : زيرا خداى بزرگ چيز مجهول و نامعلومى را واجب نمى كند و نيز واجب نمى تواند ممتنع و ناممكن باشد، و چون مجهول ممتنع است ناگزير بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر آن واجب راهنمايى كند تا عذر ميان خداى متعال و بندگانش را قطع سازد. نبينى اگر خداى متعال روزه ماهى را واجب كند ولى به مردم اعلام نكند كه آن ماه كدام است و نشان آن را بيان ندارد، بر مردم است كه آن ماه را با عقل خود تعيين كنند تا به آن چه خدا خواسته دست يابند، و در اين صورت مردم از پيامبرى كه احكام را براى آنان بيان كند و از امامى كه خبر پيامبر را براى آنان نقل نمايد، بى نياز خواهند بود؟!
    فَقَالَ آخر: من اين اوجبت اءَنْ عليا عليه السلام كان بالغا حين دعاء النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فَاءِن النَّاس يزعمون اءِنَّهُ كان صبيا حين دعا و لم يكن جاز عليه الحكم و لَا بلغ مبلغ الرجال . فَقَالَ: من قبل اءِنَّهُ لَا يعرى فِى ذَلِكَ الوقت [من اءَنْ يَكوُن] ممن ارسل اليه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ليدعوه ، فَاءِن كان كذلك فهو محتمل للتكليف قوى على اداء الفرائض ؛ و اءنْ كان ممن لم يرسل اليه فقد لزم النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قول الله تعالى : و لو تقوّل علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين .(870) و كان مع ذَلِكَ فقد كلف النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم عباد الله ما لَا يطيقون عَن الله عزّ و جل ، و هَذَا من المحال اَلَّذِى يمتنع كونه و لَا يَاءمَر به الحكيم و لَا يدل عليه الرسول صلى الله عليه و آله و سلم ؛ تعالى الله عَن اءَنْ يَاءمَر بالمحال ، و جل الرسول عَن اءَنْ يَاءمَر بخلاف ما يمكن كونه فِى حكمة الحكيم .
    ديگرى گفت : از كجا ثابت است كه على عليه السلام هنگام دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بالغ بوده است ؟ چه مردم معتقدند كه وى هنگام دعوت كودك بوده و هنوز حكم و تكليف بر او جارى نشده و به حد مردان نرسيده بود.
    ماءمون گفت : زيرا از دو حال خارج نيست : يا در آن وقت از جمله كسانى بوده كه پيامبر ماءمور دعوت آنان بوده يا نه ، اگر چنين بود پس او قايل تكليف بود و بر اداى واجبات ، نيرومند. و اگر از آنان بود كه نمى بايست به دعوت آنان پرداخت پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مورد اين عتاب قرار مى گيرد كه : ((اگر بعضى از گفتارها را به ما بندد همانا با قدرت او را مى گيريم سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم)).
    و علاوه اين كه در اين صورت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بندگان خدا را از سوى خدا به اعمالى فوق طاقتشان تكليف نموده ، و اين محال و نشدنى است و خداوند حكيم بدان امر نمى كند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بدان راهنما نيست . خداوند برتر از آن است كه به امر محال فرمان دهد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فراتر از آن كه به خلاف چيزى كه در حكمت حكيم ممكن است ، دستور دهد.
    فسكت القوم عند ذَلِكَ جميعا. فَقَالَ المَاءموُن : قد سالتمونى و نقضتم على ، افاسلَكُمْ؟ قَالَوا: نعم . قَالَ: اليس قد روت الامة باجماع منها اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: من كذب على متعمدا فليتبواء مقعده من اَلْنَّار؟(871) قَالَوا: بلى . قَالَ: و روى عنه صلى الله عليه و آله و سلم اءِنَّهُ قَالَ: من عصى الله بمعصيد صغرت او كبرت ثم اتخذها دينا و مضى مُصرّا عليها فهو مخلد بين اطباق الجحيم ؟(872) قَالَوا: بلى . قَالَ: فخبرونى عَن رجل يختاره الامة فتنصبه خليفة هل يجوز اءَنْ يقَالَ خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و من قبل الله عزّ و جل و لم يستخلفه الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فَاءِن قُلْتُم : نعم . فقد كابرتم ، و اءنْ قُلْتُم : لَا، وجب اءَنْ يَكوُن ابوبكر لم يكن خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و لَا من قبل الله عزّ وجل و اءِنَّكَم تكذبون على نبى الله صلى الله عليه و آله و سلم و اءِنَّكَم متعرضون لان تكونوا ممن وسمه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم بدخول اَلْنَّار.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #134
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    در اين جا همه ساكت شدند و پاسخى ندادند. ماءمون گفت : شما از من پرسيديد و نقض خود را گفتيد، حال من از شما بپرسم ؟ گفتند: آرى . گفت : آيا امت به اجماع اين روايت را نقل نكرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((هركس عمدا بر من دروغ بندد بايد جايگاه خود را در آتش فراهم كند))؟ گفتند: چرا. گفت : و نيز اين روايت كه : ((هر كس به گناهى نافرمانى خدا كند، كوچك باشد يا بزرگ ، سپس آن را دين خود قرار دهد و با اصرار بر آن بميرد، چنين كسى براى هميشه ميان طبقات دوزخ معذب خواهد بود))؟
    گفتند: چرا، گفت : به من خبر دهيد آيا مردى را كه امت او را برگزيده و به خلافت منصوف ساخته ، مى شود گفت : او خليفه رسول الله و از سوى خداى بزرگ است ، و حال آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را خليفه نساخته باشد؟ اگر گوييد: آرى ، عناد و انكار ورزيده ايد. و اگر گوييد: نه ، لازمه آن اين است كه ابوبكر خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبوده و از سوى خداوند منصوب نگشته ، و شما بر پيامبر خدا دروغ بسته ايد، و در معرض آن قرار گرفته ايد كه از جمله كسانى باشيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان را به دخول در آتش ‍ نشان كرده است .
    و خبرونى فِى اى قوليكم صدقتم ؟ فِى قولَكُمْ: مضى و لم يستخلف ، او فِى قولَكُمْ لابى بكر: يا خليفة رسول الله ؟ فَاءِن كنتم صدقتم فِى احدهما بطل الاخر. فاتقوا الله و انظروا لانفسكم و دعوا التقليد و تجنبوا الشبهات ، فو الله لَا يقبل الله عزّ و جل الا من عبد لَا ياءتى الا بما يعقل ، و لَا يدخل الا فيما يعلم اءِنَّهُ حق ، و الريب شرك (شك - م ص) و كفر بالله عزّ و جل و صاحبه فِى اَلْنَّار.
    به من خبر دهيد كه در كدام يك از اين دو قول خود راست مى گوييد؟ اين كه آن حضرت در گذشت و جانشين معين نكرد، يا در اين كه به ابوبكر، اى خليفه رسول خدا مى گوييد؟ در هر كدام راست گوييد قول ديگرى باطل خواهد بود. پس از خداوند پروا كنيد، و به خود بينديشيد، تقليد را رها كنيد و از شبهات اجتناب ورزيد، كه به خدا سوگند خداى بزرگ عملى را نمى پذيرد مگر از بنده اى كه جز عمل معقول نياورد و جز در آن چه كه آن را حق مى داند داخل نشود. ترديد شرك (شك) و كفر به خداست و صاحب آن در آتش .
    و خبرونى هل يجوز ابتياع احدكم عبدا فاءِذَا ابتاعه صار مولاه و صار المشترى عبده ؟ قَالَوا: لَا. قَالَ: كيف جاز اءَنْ يَكوُن من اجتمعتم عليه انتم و استخلفتموه صار خليفة عليكم و انتم وليتموه ، الا كنتم الخلفاء عليه ؟ بل تولون خليفة و تقولون اءِنَّهُ خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ثم اءِذَا سخطتم عليه قتلتموه كما فعل بعثمان بن عفان !
    به من خبر دهيد آيا جايز است يكى از شما بنده اى بخرد و پس از خريد آن بنده آقاى او شود و خريدار، بنده او؟ گفتند: نه . گفت : پس چگونه جايز است كه آن كس كه شما بر او گرد آمديد و او را خليفه ساختيد بر شما خلافت پيدا كند و حال آن كه شما او را ولايت بخشيده ايد؟ در اين صورت چرا شما بر او خليفه نباشيد؟ شما خودتان كسى را ولايت مى بخشيد و مى گوييد او خليفه رسول خدا است ، و چون بر او خشمناك شديد او را مى كشيد همانطور كه با عثمان عمل شد!
    فَقَالَ قائل منهم : لان الامام وكيل المسلمين اءِذَا رضوا عنه ولوه و اءِذَا سخطوا عليه عزلوه . قَالَ: فلمن المسلمون و البلاد و العباد؟ قَالَوا: لله عزّ و جل . قَالَ: فالله اولى اءَنْ يوكل على عباده و بلاده من غيره ، لان من اجماع الامة اءِنَّهُ من احدث فِى ملك غيره فهو ضامن و ليس له اءَنْ يحدث ، فَاءِن فعل مآثم غارم .
    يكى از آنان گفت : زيرا امام وكيل مسلمين است ، هرگاه از او خوشنود بودند ولايتش مى دهند، و هرگاه بر او خشم گرفتند عزلش مى كنند. ماءمون گفت : مسلمانان و بلاد و بندگان از آن كيستند؟ گفتند: از آن خداى بزرگ . گفت : پس خداوند از ديگران سزاوارتر است كه بر بندگان و بلاد خود وكيل بگمارد، چه به او اجماع امت هر كس در ملك ديگرى كارى انجام دهد ضامن است ، و او را نرسد كه عملى انجام دهد و اگر داد گنهكار و بدهكار است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #135
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    ثم قَالَ: خبرونى عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم هل استخلف حين مضى ام لَا؟ فقَالَوا: لم يستخلف . قَالَ: فتركه ذَلِكَ هدى ام ضلال ؟ قَالَوا: هدى . قَالَ: فعلى النَّاس اءَنْ يتبعوا الهدى و يتركوا الباطل . قَالَوا: قد فعلوا ذَلِكَ. قَالَ: فَلِم استخلف النَّاس ‍ بعده و قد تركه هو؟ و ترك فعله ضلال ، و محال اءَنْ يَكوُن خلاف الهدى هدى ، و اءِذَا كان ترك الاستخلاف هدى فَلِم استخلف ابوبكر و لم يفعله النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ؟ و لم جعل عمر الامر شورى بين المسلمين خلافا على صاحبه ؟ زعمتم اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم لم يستخلف و اءَنْ ابابكر استخلف ، و عمر لم يترك الاستخفاف كما تركه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم بزعمكم ، و لم يستخلف كما فعل ابوبكر، و جاء بمعنى ثالث .
    سپس گفت : به من خبر دهيد آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگام درگذشت خود جانشين معين كرد يا نه ؟ گفتند: جانشين معين نكرد. گفت : آيا اين ترك او هدايت بود يا ضلالت ؟ گفتند: هدايت بود. گفت : پس بر مردم واجب است كه از هدايت پيروى كنند و باطل را رها سازند. گفتند: مردم چنين كردند. گفت : پس ‍ چرا مردم جانشين تعيين كردند در حالى كه آن حضرت اين كار را ترك كرده بود؟ ترك فعل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گمراهى است و محال است كه خلافت هدايت ، هدايت باشد. و هرگاه ترك تعيين جانشين هدايت است پس چرا ابوبكر جانشين معين كرد و حال آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نكرد؟ و چرا عمر بر خلاف رفيق خود ابوبكر، خلافت را به صورت شورى ميان مسلمين قرار داد؟ شما معتقديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جانشين معين نكرد، ابوبكر جانشين تعيين كرد، و عمر نه مانند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استخلاف را ترك كرد و نه مانند ابوبكر استخلاف كرد، بلكه چيز سومى را عمل نمود.
    خبرونى اى ذَلِكَ ترونه صوابا؟ فَاءِن رايتم فعل النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم صوابا فقد اخطاتم ابابكر، و كذل القول فِى بقية الاقويل . و خبرونى ايهما افضل ؟ ما فعل النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم بزعمكم من ترك الاستخلاف او ما صنعتم انتم من الاستخلاف ؟ و خبرونى هل ولى احد بعد النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم باختيار الصحابة منذ قبض النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم الى اليوم ؟ فَاءِن قُلْتُم : لَا، فقد اوجبتم اءَنْ النَّاس كلهم عملوا الضلالة بعد النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و اءنْ قُلْتُم : نعم ، اكذبتم الامة و ابطل قولَكُمْ الوجوه (الوجود - م ص) اَلَّذِى لَا يدفع
    به من خبر دهيد كداميك را درست مى دانيد؟ اگر كار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را درست مى دانيد ابوبكر را به خطا نسبت داده ايد، و همين طور در باقى گفتارها. به من خبر دهيد كداميك بهتر است ؟ آن چه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرد كه به گمان شما ترك استخلاف است ، يا آن چه شما عمل كرديد كه استخلاف است ؟ به من خبر دهيد آيا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و از روزگار رحلت آن حضرت تا به امروز كسى به انتخاب صحابه به ولايت رسيده است ؟ اگر گوييد: نه ، لازمه اش ‍ اين است كه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همگى به ضلالت عمر كردند. و اگر گوييد: آرى ، امت را دروغگو دانسته ايد و وجوه (يا واقعيت) غير قابل نقضى اين قول شما را ابطال مى سازد.
    و خبرونى عَن قول الله عزّ و جل : قل لمن ما فِى السموات و الارض قل الله .(873) اصدق هَذَا ام كذب ؟ قَالَوا: صدق . قَالَ: افليس ما سوى الله لله عزّ و جل اءذْ كان مالكه و محدثه ؟ قَالَوا: نعم . قَالَ: ففِى هَذَا بطلان ما اوجبتم من اختياركم خليفة تفترضون طاعته و تسمونه خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و انتم استخلفتموه و هو معزول عنكم اءِذَا غضبتم عليه و عمل بخلاف محبتكم ، و هو مقتول اءِذَا ابى الاعتزال . ويلَكُمْ، لَا تفتروا على الله كذبا فتلقوا عذاب ذَلِكَ غدا اءِذَا قمتم بين يدى الله عزّ و جل و اءِذَا وردتم على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و قد كذبتم عليه متعمدين ، و قد قَالَ: من كذب على متعمدا فليتبواء مقعده من اَلْنَّار.
    به من خبر دهيد از قول خداى بزرگ كه فرموده : ((بگو آن چه در آسمان ها و زمين است از آن كيست ؟ بگو: از آن خداست))، آيا اين راست است يا دروغ ؟ گفتند: راست است . گفت : آيا غير خدا هر چه هست از آن خدا نيست ، چه خدا مالك و آفريننده آن هاست ؟ گفتند: چرا. گفت : پس در اين قرارتان بطلان اين نهفته است كه شما خليفه اى را انتخاب مى كند و اطاعتش را واجب مى دانيد و او را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى ناميد در حالى كه خودتان او را خليفه ساخته ايد، و چون بر او خشمگين شويد و بر خلاف خواسته شما عمل كند معزول مى شود، و اگر از استعفا و اعتزال خوددارى كند كشته خواهد شد. واى بر شما بر خدا دروغ افترا نبنديد كه فردا عذاب آن را خواهيد ديد، آن گاه كه در برابر خداى بزرگ بايستيد و آن گاه كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد شويد در حالى كه عمدا بر آن حضرت دروغ بسته ايد، و حال آن كه او فرموده بود كه : ((هر كس عمدا بر من دروغ بندد بايد جايگاه خود را در آتش ‍ فراهم كند)).
    ثم استقبل القبلة و رفع يديه و قَالَ: اللهم انى قد نصحت لهم ، اللهم انى قد ارشدتهم ، اللهم انى قد اخرجت ما وجب على اخراجه من عنقى ، اللهم انى لم ادعهم فِى ريب و لَا فِى شك ، اللهم انى ادين بالتقريب اليك بتقديم على عليه السلام على الخلق بعد نبيك صلى الله عليه و آله و سلم كما امرنا به نبيك صلى الله عليه و آله و سلم .
    سپس روبه قبله نمود و دو دست خود را برداشته گفت : خداوندا من براى آنان خيرخواهى كردم ، خداوندا من ارشادشان نمودم ، خداوندا من آن چه را بر عهده ام بود از گردن خود برداشتم ، خداوندا من ايشان را در شك و ترديد رها نكردم ، خداوندا با تقرب جستن به تو براى تو ديندارى كردم ، به اين وسيله كه على عليه السلام را پس از پيامبر تو صلى الله عليه و آله و سلم بر همه خلق مقدم مى دارم همانطور كه پيامبر تو صلى الله عليه و آله و سلم ما را امر فرموده است .
    ثم قَالَ: ثُمَّ افترقنا، فَلِم نجتمع بعد ذَلِكَ حتّى قبض المَاءموُن . و فِى حديث آخر: فسكت القوم ، فَقَالَ لهم : لم سكتتم ؟ قَالَوا: لَا ندرى ما نقول . قَالَ: يكفينى هَذِهِ الحجة عليكم . ثُمَّ امر باخراجهم . قَالَ: فخرجنا متحيرين خجلين . ثُمَّ نظر المَاءموُن الى الفضل بن سهل فَقَالَ: هَذَا اقصى ما عند القوم ، فلا يظن ظانّ اءَنْ جلالتى منعتهم من النقض علىَّ.
    (874)
    راوى گويد: سپس پراكنده شديم . و پس از آن تا وقتى كه ماءمون درگذشت ديگر گرد نيامديم .و در حديث ديگرى آمده است كه : پس قوم ساكت شدند. گفت : چرا ساكت مانده ايد؟ گفتند: نمى دانيم چه بگوييم ؛ گفت : ((همين حجت مرا بس است . سپس ‍ دستور داد همه را بيرون كند.
    راوى گفت : ما همه متحير و سرافكنده بيرون شديم . سپس ماءمون به فضل بن سهل نگاه كرد و گفت : اين نهايت آن چيزى است كه داشتند، و نبايد كسى گمان كند كه جلالت من مانع از آن شد كه سخنان مرا نقض كنند [بلكه ديگر سخنى نداشتند و پاسخى نمى توانستند داد].

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #136
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [37]: [زمينه سازى شيخين براى محروم ساختن على عليه السلام از خلافت]
    و اعلم انهم لم يحضروا فِى عزاء النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و ذَلِكَ مجمع عليهعند الكل ، و عمر كان مع صاحبه فِى سقيفة بنى ساعدة فِى طلب الخلافة و الامارة له ، و هما مع الشرار النَّاس لم يحضروا عزاء نبيهم صلى الله عليه و آله و سلم و لَا دفنه و لَا تجهيزه و لَا الصلاة عليه بن اشتغلا عَن ذَلِكَ المصاب الجليل و الفادح العظيم بالقليل و القَالَ و المنازعات و المخاصمات فِى مقامه و الولاية للامر بعده ، قبل دفنه جراءة منهم على الله و شماتة بموت رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و طلبا للفرصة و حرصا على الدنيا و حبا للرياسة مع كونهم ليسوا من اهلها، بل كيف ساغ لعمر السعى و الجد و التشمير فِى عقد البيعة لابى بكر حتّى فعل لاجلها المناكير و خاصم اكابر الصحابة ، مع اءِنَّهُ رجل من ساير المسلمينلم يجلعه الله تعالى و لَا رسوله فِى ذَلِكَ المقام ولا امره بمساعدة ابى بكر على ما طلبه من الخلافة و الامارة ، فكيف صح له القيام و الاجتهاد و المخاصمة و المقاتلة و اشهار السيوف على ذَلِكَ من غير اذن الله و رسوله ؟!
    بدان كه خلفاء ثلاثه در عزاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حاضر نشدند، و اين مطلب مورد اتفاق همه است ، و عمر با رفيق خود در سقيفه بنى ساعده در جستجوى خلافت و امارت براى او بود، و آنان با ساير اشرار مردم در عزاى پيامبرشان و دفن و تجهيز و نماز بر آن حضرت حاضر نشدند بلكه از اين مصيبت جليل و حادثه بزرگ و سنگين ، پيش از دفن ايشان به گفتگو و درگيرى و مخاصمات در مقام جانشينى آن حضرت و ولايت و حكومت پس از وى سرگرم شدند، و اين ها همه از روى جراءت بر خدا و سرزنش به مرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و فرصت طلبى و حرص بر دنيا و حب رياست با اين كه اهليت آن را ناشتند، صورت گرفت . بلكه چگونهجايز بود براى عمر كه سعى و كوشش و جديت به خرج دهد جهت بيعت گرفتن براى ابى بكر تا آن كه به خاطر آن كارهاى ناپسند بسيار مرتكب شد و با بزرگان صحابه به مخاصمه پرداخت با آن كه او هم مردى مثل ساير مسلمانان بود كه خداى متعال و رسول او وى را در آن مقام ننهاده و او را به كمك ابى بكر در زمينه طلب خلافت و حكومت فرمان نداده بودند، پس چگونه قيام و كوشش و مخاصمه و جنگ و شمشيركشى بر سر آن كار بدون اذن خدا و رسول ، از عمر صحيح مى نمايد؟!
    و من المعلوم لذوى البصائر اءن مسارعته الى ذلك دون غيره من الصحابة انما كان لامر دنيوى و غرض مقصود من الاغراض ‍ الدنيوية ، و اءِنَّهُ لم يكن ذلك منه نصيحة للاسلام و لا محافظة على اظهار الدين بل لما قَالَ على عليه السلام : اشدد بها له اليوم ليردها عليك غدا.
    (875)
    و براى اهل بصيرت معلوم است كه پيشدستى او در ميان ساير صحابه در اين كار تنها به جهت امرى و هدفِى دنيوى بوده است ، و اين عمل او به خاطر دلسوزى براى اسلام و محافظت بر اظهار دين سر نزده بلكه به جهت هدفِى بوده كه على عليه السلام در اين فرمايش خود به او بيان داشته كه : ((خلافت را براى وى (ابوبكر) محكم ساز تا فردا به تو باز گرداند)).
    و كيف لم يسارعا لاجل الدين يوم بدر و يوم احد و تخلفا من جيش اسامة مع تاءكيده صلى الله عليه و آله و سلم حتّى اءِنَّهُ قَالَ: صلى الله عليه و آله و سلم : لعن الله من تخلف [عَن] جيش ‍ اسامة .(876) و قد جميعهم فَلِم يقم اليه احد مِنْهُمْ، و كذلك يوم مرحب اءِنْهزما. فَاءِن كانت مسارعتهم الى السقيفة لِاءَجَلِ الدين فَلْيَكُن المُسَارِعَة و المسابقة عَن تِلْكَ يَوْمَئِذ اولى ؛ فعلم اءَنْ المسابقة اءِنَّمَا كانت لنيل الرياسة طَلَبا للجاه و حبا لِلدُّنيا و حسدا لآل محمد صلى الله عليه و آله و سلم و لذا قَالَ على عليه السلام فِى حق عمر: لشدّ ما تشطّرا ضرعيها.
    (877)
    و [اگر اينان درد دين داشتند] چگونه به خاطر دين در جنگ بدر و احد پيشدستى نكردند؟ و چرا از لشكر اسامه باز ماندند يا اين كه پيامبر در زمينه همراهى آنان با اسامه تاءكيد فراوان داشت تا آن جا كه فرمود: ((خداوند لعنت كند كسى را كه از لشكر اسامه باز ماند)). در جنگ احزاب نيز ابوبكر و عمر از يورش به دشمن گريختند و [عمرو بن عبدود] آن دو را صدا مى زد و به مبارزه مى طلبيد، و همه اينان خاموش مانده و خود را پنهان مى كردند و هيچكدام به سوى وى نرفتند، و نيز [در جنگ خيبر] در مبارزه با مرحب اقدام نكردند و گريختند. پس اگر مسارعت آنان به سوى سقيفه به خاطر دين بود، در آن روزهاى سخت مسارعت و پيشدستى كردن به كارزار شايسته تر بود. پس معلوم مى شود كه پيشدستى آنان در اين زمينه تنها به جهت دستيابى به رياست بود به خاطر جاه طلبى و حب دنيا و حسدى كه به آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم داشتند. از اينروست كه على عليه السلام درباره عمر فرمود: ((چه سخت پستان هاى شتر خلافت را ميان خود تقسيم كردند))!

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #137
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    اى عزيز! از كينه ديرينه عمر بود كه وقت مردن ، شورى ميان شش ‍ نفر قرار داد و تدبيرى كرد تا اميرالمؤ منين عليه السلام كشته گردد يا آن كه به ناچار بيعت به عثمان كند، زيرا كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را با عثمان و زبير و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص ضم كرد و گفت : كه اگر همه بر يك كس اتفاق كنند او خليفه باشد؛ و اگر اختلاف كنند اگر يك طرف بيشتر باشند كمتر را بكشند اگر به طرف بيشتر اتفاق نكنند؛ و اگر مساوى باشند و دو نفر يك كس را اختيار كنند و دو نفر ديگر يك كس را، آن دو نفرى كه عبدالرحمن در ميان آن ها است اختيار كنند و سه نفر ديگر اگر اتفاق نكنند اين سه نفر را بكشند. چون بيرون آمدند حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: تدبير خود را براى محروم كردن من تمام كرد، زيرا كه عبدالرحمن پسر عم سعد است و داماد عثمان است و دانست كه اين سه نفر از هم جدا نمى شوند، نهايتش آن است كه طلحه و زبير با من باشند چون عبدالرحمن در آن طرف است بايد يا من كشته شوم يا با يكى از اينها بيعت كنم .
    و قَالَ عليه السلام فِى ((نهج البلاغه)): فيالله و للشورى ! متى اعترض الريب فِى مع الاول مِنْهُمْ حتّى صرت اقرن الى هَذِهِ النظاير؟(878)
    و آن حضرت در ((نهج البلاغه)) فرموده : خدايا، داد از دست اين شورى ! كى درباره من ترديدى با اولين اينها رخ داده بود كه حال با اين نظاير همدوش گردم ؟
    و لَا يذهب عليك اءَنْ ما فعله فِى الشُّورَى ابتدع فِيهَا امرا ثالثا مخالفا للنص و الاختيار. و من العلوم اءَنْ الطريق الى الاستخلاف منصحر فِى امرين : اما النص او الاختيار، لَا ثالث لَهُمَا بالاتفاق من الكل ، فاخترع هو براءيِهِ طريقا ثالثا لَهُمَا، و لهَذَا قَالَ فِى مرضه : (( اءنْ اوص فقد اوصى من هو خير منى - يعنى ابابكر - و اءنْ اترك فقد ترك من هو خير منى و من ابى بكر - يعنى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم -))(879) ثُمَّ اءِنَّهُ عدل من فعلهما بزعمه و جعل الامر شورى فِى الستتة المذكورة . ثُمَّ استحضرهم فشهد لهم اءِنَّهُم من اهل اَلْجَنَّة ، ثُمَّ عاب على كل واحد مِنْهُمْ بعيب يوجب عدم جواز خلافته ، حتّى قَالَ فِى طلحة : ((و لقد مات رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و هو ساخط عليك للكلمة اَلَّتِى قُلْتُها فِى حياته))(880) و هى قَوْله لما نزلت آية الحجاب :(881) ((ما ينفعه اءَنْ يحجبن عنا؟ و سيموت غَدَا اءِنَّكَحهن بعده)).(882) ثُمَّ قَالَ: (( اءن مضت ثلاثة ايام و لم يتفقوا على واحدهم فاقتلوهم و دعوا النَّاس يختاروا لانفسهم)).
    (883)
    غفلت مكن كه كارى كه عمر در زمينه شورى كرد اختراع امر سومى بود كه با نص و اجتهاد هر دو مخالفت داشت . چه معلوم است كه به اتفاق همه ، راه گزينش جانشين منحصر در دو چيز است : يا نص و انتصاب ، يا اختيار و انتخاب ، و سومى ندارد. ولى او به راءى خود راه سومى را اختراع نمود.
    از اين رو هنگام مرض مرگ گفت : ((اگر وصيت كنم بد نيست چه آن كس كه از من بهتر بود - يعنى ابوبكر - وصيت كرد. و اگر نكنم خلاف نكرده ام ، چه آن كس كه از من و ابى بكر بهتر بود - يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم - ترك وصيت نمود)). با اين حال از همان دو روش كه به پندار خود روش پيامبر و ابى بكر بود عدول نموده و امر حكومت را در شورى ميان شش تن مذكور (على عليه السلام ، طلحه ، زبير، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد بن ابى وقاص) قرار داد. سپس همه را احضار كرده و به بهشتى بودن همه گواهى داد، پس از آن بر هر كدام عيبى گرفت كه موجب عدم جواز خلافت او بود، حتّى در مورد طلحه گفت : ((همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت در حالى كه بر تو خشمگين بود به خاطر سخنى كه در زمان حيات آن حضرت گفته بودى )). و آن سخن اين بود كه چون آيه حجاب درباره زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد [مبنى بر اين كه آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حق ازدواج ندارند و بايد از پشت پرده با مردم تماس بگيرند] گفت : ((براى پيامبر چه سودى دارد كه زنان وى از ما در حجاب باشند؟ وى به زودى فردا مى ميرد و من پس از وى با آنان ازدواج مى كنم)).
    سپس عمر گفت : ((اگر سه روز از تشكيل شورى گذشت و بر يكى اتفاق نكردند، همه را بكشيد و مردم را رها سازيد تا براى خود خليفه اى برگزينند)).
    و لَا يخفِى اءَنْ فِى هَذِهِ القصة تناقضا من وجوه ، احدها: شهادته بطلحة اولا اءِنَّهُ من اهل اَلْجَنَّة ، ثُمَّ قَوْله ثانيا اءنّ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مات و هو ساخط عليه . و من المعلوم بالضرورة اءَنْ من سخط عليه رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ليس من اهل اَلْجَنَّة خصوصا و قد حكم بِاءَنَّهُ مات و هو ساخط عليه ، فَكَيفَ يصح اءَنْ يَكوُن ذَلِكَ المسخوط عليه من اهل اَلْجَنَّة ؟ و ذَلِكَ مناقضة صريحة .
    پوشيده نيست كه در اين داستان از چند جهت تناقض وجود دارد.
    اول اين كه : نخست به بهشتى بودن طلحه گواهى داد، سپس به او گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در گذشت در حالى كه بر وى خشمناك بود. و ضرورة معلوم است كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر او خشم گرفته باشد اهل بهشت نيست ، به ويژه آن كه سخن عمر اين بود كه پيامبر در حال خشم بر او از دنيا رفت ، پس چگونه چنين كسى كه مورد خشم پيامبر قرار گرفته اهل بهشت باشد؟ و اين تناقضى آشكار است .
    و الثانى اءِنَّهُ امر قبتلهم اءنْ لم يتفقوا بعد الايام اَلَّتِى عينها. و كيف يصحّ قتل من شهد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ من اهل اَلْجَنَّة ؟ فَاءِن ذَلِكَ اَلْقَتل اَلْمَاءموُر به اءنْ كان لاستحقاقهم اءِيَّاه لم يحصل الجزم بِاءَنَّهُم من اهل اَلْجَنَّة ، لِاءَنَّ استحقاقهم للقتل اءِنَّمَا كان لجريمة كبيرة خرجوا بها عَن قول الاسلام ، و كل من كان هَذَا حاله لَا يمكن الجزم بدخول اَلْجَنَّة .
    و اءنْ كان بغير استحقاق لهم ، فكيف صح من الخليفة الواجب الطاعة الامر بقتل جماعة لَا يستحقون اَلْقَتل ، بَلْ كانوا معظمين عند نَبيَّهُم حتّى شهد لهم باَلْجَنَّة ، فيَكوُن ذَلِكَ قدحا صريحا فِى الامر بقتلهم . و ذَلِكَ تناقض صريح و تهافت بيّن .

    دوم اين كه : فرمان داد اگر پس از چند روزى كه معين كرده بود اتفاق نظر پيدا نكردند همه را بكشند. و چگونه كشتن كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بهشتى بودن او گواهى دده درست مى نمايد؟ زيرا اگر اين كشتن از روى استحقاق آن ها بوده ، يقين به بهشتى بودن آن ها پيدا نمى شود، زيرا استحقاق قتلشان به خاطر جرم بزرگى است كه يا ارتكاب آن از اصول و قواعد اسلام بيرون رفته اند؛ و هر كه حالش چنين باشد جزم به داخل شدن وى به بهشت پيدا نمى شود. و اگر كشتن آنان بدون استحقاق بوده ، پس چگونه از يك خليفه واجب الاطاعه ، صحيح مى نمايد كه فرمان كشتن جمعى را دهد كه مستحق كشتن نيستند، بلكه آن قدر در نظر پيامبران عظمت دارند كه گواهى به بهشتى بودن آنان داده است ؟ پس اين قدحى آشكار در امر به كشتن آن ها دارد، و خود تناقض صريح و پراكنده گويى آشكار است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #138
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    الثالث : اءِنَّهُ ادخل عليا عليه السلام فِى الشُّورَى و اءَهلِهِ لَلْخلافَةِ و عده من جملة المستحقين لها حتّى قَالَ فيه : ((لله اءَنْتَ ابوحسن لولا دعابة فَيكَ. و الله لو وليتهم لحملتهم الى المحجة البيضاء و الطريق الواضح))(884) مع اءِنَّهُ لما تنازع ابوبكر و على عليه السلام الخلافة لما طلبوا عليا عليه السلام لبيعتهم احتج على عليه السلام بقرابته و سابقته و بِمَا قَالَه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فيه ، ادعى ابوبكر اءِنَّهُ سمع رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يَقوُل : انا اهل بيت اختار الله لَنَا الْاخِرَة على الدُّنيَا، و اءنّ الله لم يجمع لنا اهل البيت النبوة و الخلافة ،(885) و احتج بذلك ابوبكر على على عليه السلام فصدقه عمر يومئذ، و شهد له بذلك اربعة اولهم عمر ثُمَّ ابوعبيدة و سالم مولى ابى حذيفة و معاذ بن جبل . فكيف صح منه يومئذ اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم قَالَ اءِنَّهُ لم يجمع لنا النبوة و الخلافة ، و فِى يوم الشُّورَى ادخل عليا عليه السلام فِى الخلافة اهله لها، فقد جمع لهم بين النبوة و الخلافة ؟ و ذَلِكَ متناقض لما شهد به اولا.
    سوم اين كه : على عليه السلام را داخل شورى كرد و او را شايسته خلافت دانست و از جمله مستحقان آن شمرد تا آن جا كه درباره او گفت : ((اى اباالحسن ، آفرين خدا بر تو، چه شايسته خلافتى اگر اهل شوخى و مزاح گويى نبودى ! به خدا سوگند اگر زمام امورشان را به دست بگيرى همانا آنان را به راه روشن و جاده باز و آشكار خواهى برد))، با اين كه چون ابوبكر و على عليه السلام بر سر خلافت نزاع كردند، آن گاه كه على عليه السلام را براى بيعت خواستند حضرت به خويشاوندى و سابقه خود در اسلام و به مطالبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره او فرموده بود احتجاج نمود، و ابوبكر مدعى شد كه از پيامبر شنيده است كه فرموده ((ما خاندانى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا برگزيده ، و خداوند نبوت و خلافت را براى خاندان جمع نمى كند)). و با اين حديث [ساختگى] بر على عليه السلام حجت آورد، عمر او را تصديق نموده و چهار نفر كه اولشان عمر بود و ديگران ابوعبيده و سالم مولاى حذيفه و معاذ بن جبل بودند همگى گواهى دادند كه ابوبكر راست مى گويد. پس چگونه اين كار از عمر درست است كه از طرفِى گواهى دهد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((نبوت و خلافت براى ما جمع نمى شود)) و از طرفِى در روز شورى على عليه السلام را از كانديداهاى خلافت قرار دهد و او را شايسته خلافت بداند، كه در اين صورت ميان نبوت و خلافت براى آنان جمع كرده است ؟ و اين با آن چه كه نخست گواهى داده بود تناقض دارد!
    و لهَذَا قَالَ على عليه السلام لولده الحسن عليه السلام حين قَالَ له الحسن عليه السلام : لَا تدخل نفسك مع اهل الشُّورَى و ارفع نفسك عنهم : اءِنَّمَا اردت بالدخول معهم متناقضة عمر و قَوْله اءِنَّهُ لن تجتمع لنا النبوة و الخلافة ، ثُمَّ اءِنَّهُ اهلنى لها، فاردت اظهار مناقضته لِلنَّاس .
    (886)
    از اين رو على عليه السلام به فرزندشان حضرت حسن عليه السلام هنگامى كه به آن حضرت عرض كرد: ((خود را با اهل شورا داخل مساز و خود را از همسانى با آنان فراتر گير)) فرمود: مى خواستم با ورود در شورا تناقض گويى عمر را روشن كنم كه از طرفِى گفت نبوت و خلافت براى ما خاندان جمع نمى شود، و از طرفِى مرا شايسته خلافت شناخت ، از اين رو مى خواستم تناقض سخن او را براى مردم آشكار سازم .
    و ايضا: اءنّ عمر قَالَ يوم الشُّورَى لو كان احد الرجلين حيا ابوعبيدة او سالم مولى ابى حذيفة لما خالجنى فِى امر الخلافة شك فِى استحقاقة للخلافة ،(887) مع اءِنَّهُ من المعلوم عند الكل اءَنْ سالما لم يكن من قريش بل كان من الموالى ، و هو يناقض ما رووه يوم السقيفة للانصار من قَوْله م اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: الائمة من قريش ، فابطلوا دعوى الانصار بهَذَا الحديث : فعلم اءَنْ الشُّورَى اَلَّتِى ابتدعها كانت مستلزمة لهذه المناقضات .
    و نيز: عمر در روز شورا گفت : ((اگر يكى از آن دو مرد: ابوعبيده و سالم مولاى حذيفه بودند ترديدى نداشتم كه هر كدام از آن ها براى خلافت استحقاق داشتند))، با اين كه نزد همه معلوم است كه سالم از قريش نبود بلكه از موالى (عجم) بود، و اين با روايتى كه در روز سقيفه براى انصار خواندند كه ((امامان از قريش اند)) و با نقل اين روايت ادعاى انصار را باطل كردند تناقض دارد. پس ‍ دانسته شد شورايى كه عمر اختراع كرد مستلزم اين تناقضهاست .
    و ايضا: روى مسلم فِى صحيحه و الحميدى فِى الجمع بين الصحيحين و غير هما من العلماء و للمحدثين انه : ((لما احتضر النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و كان فِى البيت رجال مِنْهُمْ عمر بن الخطاب و جم غفير من الصحابة ، قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : ايتونى بدواة و بيضاء، و فِى حديث آخر: ايتونى بدواة و كتف اكتب لَكُمْ كتابا لَا تضلوا بعدى .
    فَقَالَ عمر: حسبنا كتاب رَبَّنَا، اءنّ نبيكم ليهجر. فاختلف الحاضرون فَقَالَ بعضهم : القول ما قَالَه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، و قَالَ آخرون : القول ما قَالَه عمر. فاكثر بينهم الغلط
    (888) والاختلاف فِى البيت ، فنظر النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اليهم نظر المغضب و قَالَ لهم : قوموا عنى فلا ينبغى عندى التنازع . فخرجوا من عنده . و كان ابن عباس اءِذَا ذكر هَذَا الحديث يبكى حتّى تبل دموعه الحصى و يَقوُل : يوم الخميس و ما يوم الخميس ! و كان يَقوُل : اءنّ الرزية كل الرزية ما حال بين رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و بين كتابه .
    (889)
    و نيز مسلم در ((صحيح)) خود و حميدى در ((جمع بين صحيحين)) و ساير علما و محدثان روايت كرده اند كه : ((چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به حال احتضار در آمد و مردان بسيارى از صحابه از جمله عمر بن خطاب در خانه بودند، حضرت فرمود: برايم دوات و كاغذى - به روايتى دوات و استخوان شانه اى - بياوريد تا نامه اى براى شما بنويسم كه پس از من گمراه نگرديد. عمر گفت : ((كتاب خدا ما را كافِى است . پيامبران هذيان مى گويد)). حاضران اختلاف كردند، بعضى گفتند: سخن ، سخن پيامبر است ، و عده اى گفتند: سخن ، سخن عمر است . از اين رو سر و صدا و اختلاف در خانه بالا گرفت ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگاهى خشم آلود به آنان كرده فرمود: ((از نزد من برخيزيد كه نزاع و اختلاف در حضور من شايسته نيست)). همگى بيرون رفتند. ابن عباس هرگاه اين حديث را ياد مى كرد ميگريست تا اشك هاى او سنگريزه ها را تر مى كرد و مى گفت : روز پنجشنبه چه پنجشنبه اى ! و مى گفت : همه مصيبت ها از آن جا شروع شد كه عمر ميان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و نوشتن نامه مانع شد.))

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #139
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و قَالَ ابن ابى الحديد فِى ((شرح نهج البلاغه)): لولا اءَنْ عمر ان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يموت فِى ذَلِكَ المرض لما جسر اءَنْ ينبس من ذَلِكَ الكلام بحرف و لَا قدر اءَنْ يتفوّه منه بكلمة .(890 )
    ابن ابى الحديد در ((شرح نهج البلاغه)) گويد: اگر نبود كه عمر مى دانست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در آن مرض ‍ رحلت مى كند، هرگز جراءت نداشت كه حرفِى از اين سخن را به زبان آورد و نمى توانست به كلمه اى از آن لب گشايد.
    و ديگر آن كه : ابن ابى الحديد از ابن عباس در دو سه موضع روايت كرده است كه : ((عمر به من گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خواست خلافت على را در حينى كه فرمود: ايتونى بدوات و قلم تصريح كند و خدا نخواست و من مانع شدم .))(891) و فضايع اين كلام واضح است . اگر حسبنا كتاب الله (892) صحيح بود چرا در سقيفه جمع شدند تشاجر و نزاع كردند و بالاخره چند نفر از راه عداوتى كه به اهل بيت طاهرين عليهم السلام داشتند بيعت به ابوبكر كردند! و اگر كتاب خدا كافِى بود چرا عمر را ابوبكر تعيين نمود، و چرا عمر شورا قرار داد، و چرا در احكام حيران و سرگردان بود؟
    محكمترين آيات قرآن آيه وضو است ، و بعضى گفته اند كه قريب به صد تشابه در او هست .و خدا مى فرمايد: اءنّ اَلَّذِى نَ يؤ ذون الله و رسوله لعنهم الله فِى الدنيا و الآخرة و اعد لهم عذابا مهينا.(893)
    و فِى ((صحيح البخارى)) قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فِى مرضه اَلَّذِى تتوفِى فيه بمحضر من الصحابة : ايتونى بدوات و كتف اكتب لَكُمْ شيئا لَا تختلفون بعدى . و وقع عليه غشية ، فقصد القوم باحضار ملتمس الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم ، فَقَالَ عمر: يهذى الرجل - و روى يهجر -. فلما افاق النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَوا: يا رسول الله نحضر ملتمسك ؟ فَقَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : بعد اَلَّذِى قُلْتُم ما قُلْتُم ؟ و مات غضبان عليه مما سمع منه من قول الرجل يهذى .(894)
    در ((صحيح بخارى)) آورده است كه : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مرض موت خود در حضور جمعى از صحابه فرمود: ((برايم دوات و استخوان شانه اى بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه پس از من اختلاف نكنيد)). در اين حال بيهوشى به آن حضرت دست داد، آن قوم خواستند كه خواسته پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را حاضر كنند. عمر گفت : اين مرد هذيان - و به روايتى نامربوط - مى گويد. چون آن حضرت به هوش آمد گفتند: اى رسول خدا خواسته شما را حاضر سازيم ؟ فرمود: آيا پس از اين سخنان ناشايسته كه گفتيد؟ و آن حضرت به خاطر اين كه عمر گفته بود: اين مرد هذيان مى گويد، بر وى خشمگين مرد.
    و لَا يخفِى اءَنْ هَذِهِ الواقعة تدل على الطعن على عمر من وجوه . الاول : غضب النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم عليه ، و من غضب النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم عليه غضب الله عليه ، و من غضب الله و رسوله عليه و قد تقدم جزاؤ ه .
    پوشيده نيست كه اين واقعه از چند جهت دلالت بر طعن عمر دارد.اول اين كه : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از وى خشمناك بود، و هر كه پيامبر از وى خشمناك باشد خداوند بر او خشم مى گيرد، و هر كه خدا و رسول بر او خشم گيرند كيفرش در گذشته بيان شد كه چيست .
    الثانى : اءِنَّهُ قدم بين يدى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و اختار غير اختياره ، مع اءَنْ الله تعالى حرم ذَلِكَ و نهى عنه فَقَالَ تعالى : يا ايها اَلَّذِى نَ آمنوا لَا تقدموا بين يدى الله و رسوله .(895) و قَالَ تعالى : و ما كان لمومن و لَا مومنة اءِذَا قضى الله و رسوله امرا اءَنْ يَكوُن لهم الخيرة من امرهم .(896) فكيف يصحّ من عمر اءَنْ يتقدم بين يدى النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم مع امره بالكتاب و طلبه الكتابة لينفِى به الاختلاف عَن امته نظر امنه لما يصلحهم و اختيار لذلك ، فيمنعه منه و يحول بينه و بينه ، و يختار ضد اختياره ، حتّى اوقع بين الصحابة الاختلاف و القيل و القَالَ يحضرة النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اَلَّذِى هو ضد مقصود النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم من امره بكتابة الكتاب ، حتّى اءِنَّهُم لما قَالَوا له : اناتى بالدواة و الكنف ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اما بعد اَلَّذِى قُلْتُم ما قُلْتُم ، فلا.
    دوم اين كه : بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيشى جست و غير نظر حضرت را اختيار كرد، با اين كه خداى متعال اين عمل را حرام كرده و از آن نهى نموده و فرموده : ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد بر خدا و رسول او پيشى نگيريد و خود را جلو نيندازيد)) و فرموده : ((هيچ مرد و زن مؤ منى را نرسد كه چون خدا و رسولش به ارمى حكم كردند آنان را اختيار نسبت به كار خود باشد)).
    پس چگونه از عمر صحيح مى نمايد كه خود را از پيامبر جلو بيندازد با اين كه آن حضرت امر به احضار كاغذ كرده و خواست چيزى بنويسد تا اختلاف را از امت خود برطرف سازد از روى عنايتى كه به اصلاح آنان داشت و چنين كارى را انتخاب نمود، و عمر آن حضرت را از آن كار باز داشت و ميان وى و خواسته اش ‍ مانع به عمل آورد و ضد نظر حضرت را انتخاب نمود تا آن جا كه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ميان صحابه اختلاف و گفتگو افكند كه اين درست ضد مقصود پيامبر از نوشتن نامه بود، به طورى كه وقتى به ايشان گفتند: آيا دوات و استخوان شاءنه بياوريم ؟ فرمود: پس از اين گفتارهاى ناهنجار، خير.
    فدل على اءِنَّهُ صلى الله عليه و آله و سلم علم اءَنْ المقصود من الكتاب لَا يقع مِنْهُمْ فيَكوُن كتابته عبثا خاليا عَن الفايدة ، و لَا يجوز فعل ذَلِكَ منه صلى الله عليه و آله و سلم ، و لِاءَجَلِ ذَلِكَ تركه ، لان الغرض منه نفِى الاختلاف ، فلما وقع مِنْهُمْ الاختلاف بحضرته و فِى بيته قبل موته بل حال توديعه و طلب مرضاته فكيف ينفعهم الكتاب بعد موته ؟ كما ينادى بذلك تخلفهم عَن جيش اسامة مع تاءكيده و اصراره بعدم التخلف حتّى اءِنَّهُ صلى الله عليه و آله و سلم لعن المتخلفين عنه .
    و اين عمل حضرت مى رساند كه دانست مقصود از نوشتن عملى نخواهد شد و نوشتن ايشان بيهوده و خالى از فايده خواهد بود، و چون انجام چنين كارى بر آن حضرت روا نيست از اين رو آن را ترك نمود، زيرا هدف از نوشتن آن نفِى اختلاف بود، و چون در حضور خودش و در خانه خودش پيش از مرگش بلكه پيش از وداع و جلب رضايتش اختلاف نمودند نوشتن نامه براى پس از مرگش چه سودى خواهد داشت ؟ چنان كه تخلف آنان را از لشكر اسامه با همه تاءكيد و اصرارى كه از سوى آن حضرت مبنى بر عدم تخلف از لشكر ابراز شد تا آن جا كه متخلفين را لعنت فرمود، نيز منادى سرپيچى آنان از فرمان و نوشتار آن حضرت بود.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #140
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    فوقوع ذَلِكَ الامور من عمر يدل على قلة مبالاته بالدين و عدم مراعاته للاوامر الشرعية و اءِنَّهُ لم يكن معظما للنبى صلى الله عليه و آله و سلم و لَا محترما و لَا ممتثلا لاوامره و لَا مسلما له فِى جميع ما ياءتى به ، والله تعالى يَقوُل : فلا و ربك لَا يومنون - الاية .(897)
    فاين الايمان المتحقق فيه و فِى الجماعة اَلَّذِى نَ قَالَوا: القول ما قَالَه عمر؟ فجعلوا قول عمر هو الحق اَلَّذِى يجب اتباعه ، و قول النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم هو الباطل اَلَّذِى يجب تركه ، و ذَلِكَ هو الكفر الصريح .
    پس سر زدن اين امور از عمر دليل بى مبالاتى وى به دين و عدم مراعاتش نسبت به دستورات شرعى بوده و اين كه هرگز براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارزش و احترامى قائل نبوده و فرمانهاى او را گردن نمى گذاشته و نسبت به همه آورده هاى حضرتش تسليم و پذيرا نبوده است ، و حال آن كه خداى متعال مى فرمايد: ((به پروردگارت سوگند كه ايشان مؤ من نيستند تا اين كه تو را در مشاجرات خود داور قرار دهند سپس نسبت به حكم تو تن در دهند و نگرانى اى از تو در دل خويش نداشته باشند)).
    كجا ايمان در وى و در گروهى كه گفتند: سخن ، سخن عمر است ، رسوخ كرده است ؟ آنان سخن عمر را حق واجب الاطاعة و فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را باطل لازم الترك قرار دادند، و اين كفر آشكار است .
    و الثالث : اءِنَّهُ لما منع النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم عَن مراده و حال بينه و بين ما امر به ، لم يقتصر على ذَلِكَ بل تجرى عليه و نسبه الى ما لَا يجوز عليه ، بل شتمه فِى مقابل وجهه بحضرته و حضرة اصحابه بقَوْله : ((انّ الرجل ليهجر)) فَاءِن معناه يهذى و يهذر كحال المبر سمين اَلَّذِى نَ يهجرون و يهذون السلب العقل ، مع اءِنَّهُ يَقوُل : و ما ينطق عَن الهوى - الاية .(898) و ذَلِكَ لمن انصف من نسفه دليل على اءن القائل لذلك لم يكن ذا عقيدة فِى الدين - و الله تعالى ما صرح فِى الكتاب المجيد باسمه تعظيما بل خاطبه يا ايها الرَّسوُل ، و يا ايها النَّبِى ، الا فِى موضعين نص على رسالته - كيف يَكوُن اماما لكافة النَّاس و هاديا لهم ؟
    سوم اين كه : او چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از خواسته خود باز داشت و ميان آن حضرت و فرمانش فاصله شد، به همين اكتفا نكرد بلكه جسارت به خرج داد و چيزى را كه شايسته آن جناب نبود به حضرت نسبت داد بلكه رو در رو و در حضور اصحاب به حضرت ناسزا گفت كه گفت : ((اين مرد هذيان مى گويد))، چه معناى اين جمله اين است كه آن حضرت مانند بيماران مبتلا به برسام و ذات الجنب كه با پريدن عقلشان سخنان پراكنده و نامربوط بر زبان مى رانند، سخن مى گويد؟ با آن كه خداى متعال مى فرمايد: ((وى از روى هواى نفس سخن نمى گويد...)) و براى هر منصفِى كه كلاه خود را قاضى كند اين سخن دليل آن است كه گوينده اش هرگز به دين عقيده مند نيست ، با توجه به اين كه خداى متعال در قرآن مجيد به جهت تعظيم آن حضرت نام وى را نبرده بلكه هميشه با ((اى رسول)) و ((اى پيامبر)) وى را خطاب فرموده مگر در دو جا كه خواسته نص بر رسالت حضرت بنمايد؛ پس چنين شخصى چگونه مى تواند پيشواى همه مردم و راهبر هدايتگر آنان باشد؟!




    ثُمَّ نقول : لَا يمكن اءَنْ يقَالَ: اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ما كان عالما بحال امته و تشعبهم شعبا سبعمائة فرقة اصلها ثلاثة و سبعون ، لانه صلى الله عليه و آله و سلم كان يعلم ما كان و سيَكوُن ، و اخبر صلى الله عليه و آله و سلم بذلك ايضا بقَوْله : ستفترق امتى على ثلاث و سبعين فرقة ، و علم اءَنْ الحق واحد مِنْهُمْ، لان الله تعالى قَالَ: و ما بعد الحق الا الضلال ؟(899) و مع ذَلِكَ ما عيّن للامة خليفة و ما وصى بذلك و جعلهم فِى الحيوة و الضلالة مع اءِنَّهُ تعالى قَالَ فِى حق نبيه صلى الله عليه و آله و سلم : لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤ ف رحيم .(900) و قَالَ تعالى : فلعلك باخع نفسك .(901 ) فهذه الراءفة تقتضى اءَنْ يصلح امر الامة و ينصب لهم الامام كما كان يفعله صلى الله عليه و آله و سلم فِى كل غيبة ، و كما تقدم اءَنْ ذَلِكَ كان مستمرا من لدن آدم عليه السلام الى زمان نبينا صلى الله عليه و آله و سلم ، و كان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اشفق عليهم بانفسهم ، لان النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اولى بالمومنين ، و هم يَقوُلوُن اءنّ امر الامامة و الخلافة كان اهم ، و لذلك لم يحضروا جنازة الرَّسوُل ، فنقول : قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : اءِنَّمَا انالَكُمْ كالوالد لولده ، فاءِذَا اراد احدكم الغائط فلا يستقبل القبلة و لَا يستدبرها،(902) فكيف يظن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم كان حاله هكذا اءَنْ يخرج من بين الامة و لَا ينصب لهم اماما، مع علوا شاءن هَذَا الامر، و هم تركوا جنازته صلى الله عليه و آله و سلم و اشتغلوا بتعيين الخليفة لاهتمام به ؟ فيلزم من هَذَا اءَنْ يَكوُن وا فِى الدين كاملين من النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم .
    سپس گوييم : امكان ندارد كه گفته شود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از حال امت خود با خبر نبود و نمى دانست كه به هفتصد فرقه كه اصل آن ها هفتاد و سه فرقه است منشعب خواهند گشت ، چه آن حضرت حوادث گذشته و آينده را مى دانست و از اختلاف امت خود نيز خبر داده بود كه ((به زودى امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد))، و مى دانست كه حق با يكى از آنان بيشتر نيست ، زيرا خداى متعال فرموده است : ((و پس از حق جز گمراهى چه چيزى مى تواند بود))؟ با اين حال براى امت جانشين معين نكرد و در اين زمينه سفارشى نفرمود و همه را در حيرت و گمراهى قرار داد، با اين كه خداوند درباره پيامبرش مى فرمايد: ((همانا پيامبر نزد شما آمد كه از خود شماست ، مشكلات شما بر او گران است ، به شما حريص است ، و به مؤ منان رئوف و مهربان است))، و فرموده : (([اى پيامبر] گويا مى خواهى از اندوه اين كه ايمان نمى آورند جان در بازى !)) اين رافت از سوى آن حضرت اقتضا دارد كه حضرتش امر امت را سامان بخشد و براى آنان رهبرى نصب كند چنان كه هرگاه از آنان غايب مى شد چنين مى كرد؛ و همانطور كه گذشت اين شيوه از زمان آدم عليه السلام تا زمان پيامبر ما صلى الله عليه و آله و سلم ادامه داشته ، و رسول خدا از خود امت به خودشان مهربان تر و دلسوزتر بود، چه به آنان اولويت داشت ، و با توجه به اين كه خودشان معتقد بودند كه امر رهبرى و خلافت مهمترين چيز است و از همين رو بر جنازه پيامبر حاضر نشدند؛ ما مى گوييم : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((من براى شما مثل پدر براى فرزند خود هستم ، هرگاه يكى از شما خواست به قضاى حاجت رود روبه قبله و پشت به قبله ننشيند))؛ پيامبرى كه اين حال رافت اوست چگونه متصور است كه از ميان امت برود و با همه اهميتى كه مقام امامت دارد براى آنان امامى منصوب نكند؛ ولى آنان جنازه حضرتش را رها سازند و به جهت اهتمامى كه به اين مقام داشتند به تعيين خليفه پردازند؟ اين چنين پندارى مستلزم اين است كه آنان در دين از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كامل تر بودند!
    و فِى ((الملل و النحل)): ((انّ المتقدمين لم يحضروا جنازة الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم بل جاؤ ا الى قبره صلى الله عليه و آله و سلم بعد ثلاثة ايام و صلوا عليه))،(903) و ذَلِكَ لانتهاز فرصتهم ، و قَالَ الاول للثانى : ((البدار، البدار، قبل البوار))، و لم يدر اءَنْ التعجيل من الشيطان و التانى من الرحمن . و اءِذَا اراد الله استخلاف آدم عليه السلام اعلم الملائكة قبله بستين ؛ و لذلك قَالَ عمر: ((كانت بيعة ابى بكر فلتة و قى الله المسلمين شرها، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه)) و قَالَوا: لو فرغ بنوهاشم من عزاء النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم لما مكنونا، فلذلك بادروا الامر. فعلى ذَلِكَ الحق مع الشيعة حيث تقولون : اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم نص على خلافة على عليه السلام .
    در كتاب ((ملل و نحل)) گويد: ((كسانى كه براى خلافت پيشدستى كردند و خود را جلو انداختند بر جنازه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حاضر نشدند بلكه پس از سه روز بر سر قبر آن حضرت رفته و بر ايشان نماز گزاردند))، و اين به جهت به دست آوردن فرصت بود، كه اولى (ابوبكر) به دومى (عمر) گفت : ((هر چه زودتر بشتاب پيش از آن كه تباهى رخ دهد))، او ندانست كه شتاب كار شيطان است و تانى از خداى رحمان ، خداوند وقتى خواست آدم عليه السلام را جانشين كند سال ها قبل به فرشتگان اعلام فرمود؛ و به خاطر همين شتاب بود كه عمر گفت : ((بيعت با ابوبكر شتابزده و بى رويه انجام گرفت كه خداوند مسلمانان را از شر آن نگه داشت ، پس هر كه به مانند آن باز گردد او را بكشيد)) و از همين رو بود كه گفتند: ((اگر بنى هاشم از عزاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فارغ شوند فرست را از دست ما مى گيرند)) و بدين جهت در كار خود شتاب كردند. بنابر اين حق با شيعه است كه گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نص بر خلافت على عليه السلام كرده است .
    اءنّ قيل : لو كان لعلى عليه السلام نص لما خالفوه و لم يتصور منعه . قلنا: لو كان لابى بكر نص لم يتصور من بنى حنيفة منعه . لو كان لموسى عليه السلام نص لم يتصور رده حتّى قَالَ: لم تؤ ذوننى و قد تعلمون انى رسول الله اليكم .(904) اليست اليهود حرفوا الكتاب عَن مواضعه ، و عبدوا العجل ، و هموا بقتل عيسى عليه السلام و صلبه ؟ اليس قد قتل عثمان مع نص له بزعم المخالف ؟ اليس اخوة يوسف عليه السلام سمعوا نص ابيهم على يوسف ، و القوه فِى غيابة الجب ، و باعوه بدرهم بخمس ؟
    اگر گويند: اگر نصى بر خلافت على عليه السلام وجود داشت با او مخالفت نمى كردند و منع آن حضرت از خلافت متصور نبود.
    گوييم : اگر خلافت ابوبكر بر نصى وجود داشت منع وى از سوى بنى حنيفه تصور نداشت . و اگر براى موسى نصى بود رد آن حضرت متصور نبود تا آن جا كه گفت : ((چرا مرا مى آزاريد در حالى كه مى دانيد من فرستاده خدا هستم))؟ آيا قوم يهود كتاب خود را از جايگاه اصلى خويش تحريف نكردند؟ آيا گوساله را نپرستيدند؟ آيا به كشتن و به دار آويختن عيسى عليه السلام كمر همت نبستند؟ آيا عثمان با اعتقاد مخالفان به اين كه براى وى نص ‍ وجود داشت ، به قتل نرسيد؟ آيا برادران يوسف با اين كه از سوى پدرشان نص بر يوسف را شنيده بودند، حضرتش را در چاه نيفكندند و او را به چند درهمى ناچيز نفروختند؟

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 14 از 22 نخستنخست ... 4101112131415161718 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •