*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 15 از 22 نخستنخست ... 5111213141516171819 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 150 , از مجموع 212
  1. #141
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [38]: [علت ارتداد صحابه و عدم استبعاد آن]
    اى عزيز! استبعاد مكن كه چگونه مى شود كه جميع صحابه از حق بر گردند الا قليلى ، و ايشان در ايام حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جان و مال خود را در راه حق مى دادند؛ لانا نقول مضافا الى ما سمعت : اءَنْ هولاء كانوا مشركين لم يسلموا باطنا بل اسلموا ظاهرا، و اما بنو اسرائيل فولدوا مسلمين و كانوا اولاد المسلمين ، و لما غاب موسى عليه السلام عنهم فارتد ثلاثة و ثمانون الفا مِنْهُمْ بعبادة العجل ؛ فهَذَا الفعل لاولاد المشركين اوقع و امكن .
    ... زيرا علاوه بر آن چه شنيدى گوييم : آنان سابقا مشرك بودند و باطنا ايمان نياورده بلكه ايمانشان ظاهرى بود. بنى اسرائيل با اين كه مسلمان متولد شده بودند و همه مسلمان زاده بودند چون موسى عليه السلام [چهل روز] از آنان غيبت كرد هشتاد و سه هزار نفرشان با پرستش گوساله به كفر بر گشتند؛ پس ارتداد نسبت به مشرك زادگان احتمال وقوع بيشتر داشته و ممكن تر است .
    و ايضا: اءَنْ بنى اسرائيل لما جاوزوا البحر و راءوا اغراق فرعون و من تبعه قَالَوا: يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهة .
    (905)
    و نيز [اين ارتداد بعيد نيست زيرا] بنى اسرائيل وقتى از دريا گذشتند و غرق فرعون و پيروانش را ديدند [به قومى رسيدند كه بت مى پرستيدند] گفتند: اى موسى براى ما خدايانى قرار ده چنان كه اينان را خدايانى است .
    و ايضا از اخبار بسيار مستفاد مى شود كه مخالفت ايشان مر رسول خدا را در حال حيات آن جناب نيز بوده چنان چه در ((غوالى)) از براء بن عازب روايت نموده كه اءِنَّهُ قَالَ: خرج رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و اصحابه و احرموا بالحج ، فلما قدموا مكة قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اجعلوا حجكم عمرة . فَقَالَ النَّاس :احرمنا يا رسول الله بالحج ، فكيف نجعلها عمرة ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : انظروا كيف آمركم فافعلوا. فردوا عليه القول ، فغضب و دخل المنزل و الغضب فِى وجهه ، فراءته بعض نسائه و الغضب فِى وجهه فقَالَت : من اغضبك ، اغضبه الله تعالى ؟ فَقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : ما لى و لَا اغضب و انا آمر بالشى ء فلا يتبع ؟
    (906)
    او گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با ياران خود از [مدينه] بيرون شدند و احرام حج بستند. چون به مكه رسيدند فرمود: نيت خود را از حج به عمره برگردانيد.(907)
    مردم گفتند: اى رسول خدا ما احرام حج بسته ايم چگونه آن را بدل به عمره نماييم ؟
    فرمود: بنگريد هر گونه كه شما را دستور مى دهم همانطور عمل كنيد. آنان سخن حضرت را رد كردند، حضرت خشمگين شد و در حالى كه آثار خشم در چهره مبارك داشتند داخل منزل شدند، يكى از همسران حضرتش ايشان را خشمگين ديد، گفت : چه كس شما را به خشم آورده ، خداوند به خشمش آورد؟ فرمود: چرا غضب نكنم در صورتى كه من به چيزى فرمان مى دهم و از آن پيروى نمى شود؟
    پس هرگاه ايشان در اوامرى كه مشتمل بر عبادت است مخالفت نمايند و شفاها امر آن حضرت را مكرر رد نمايند پس در حظوظ نفسانيه و طلب رياست و نفاذ امر با عدم حضور آن حضرت چه مضايقه دارند؟!
    قَالَ الله تعالى : و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افاءن مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ،(908) و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : و الله لَا ننقلب بعد اءذْ هدانا الله .
    (909)
    خداى متعال فرموده : ((محمد جز يك فرستاده نيست كه پيش از او نيز فرستادگانى بوده اند، پس آيا اگر بميرد يا كشته شود به پشت پاشنه هاى خود مى گرديد [و به كيفر گذشته مى گراييد]))؟ و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : به خدا سوگند پس از آن كه خدا ما را هدايت كرد برگشت نخواهيم نمود. [و اين آيه بر امكان ارتداد دلالت دارد].
    و فِى ((الغوالى)): قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : لَا ترجعوا بعدى كفارا يضرب بعضكم رقاب بعض بالسيف .(910) ثُمَّ قَالَ صاحب ((الغوالى)): هَذَا الحديث اخبار عَن كفرهم ، لَا اءِنَّهُ نهى ، و يدل على جواز الكفر بعد الايمان)).(911)
    در كتاب ((غوالى)) آورده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده :
    ((پس از من به كفر باز نگرديد كه بعضى با شمشير گردن ديگرى را بزنيد)).
    سپس گويد: ((اين حديث خبر از بازگشت آنان به كفر است نه نهى از آن ، بنابراين دلالت دارد كه بازگشت به كفر پس از ايمان آوردن امرى ممكن است)).
    قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : و اَلَّذِى نَ قاتلوا عليا عليه السلام هم الكفرة ، لانه مع الحق ، و الحق معه .
    (912)
    و نيز فرموده : كسانى كه با على عليه السلام بجنگند كافرند، زيرا او با حق و حق با اوست .
    و قَوْله م : اءنّ حزب الصفين و البصرة اجتهدوا اجتهادا خطاء؛ فاسد، لان الاجتهاد المؤ دى بصاحبه الى الكفر لَا يَكوُن اجتهادا يعذر فيه صاحبه .
    و اين كه گويند: حزبى كه در جنگ صفين و بصره (جمل) شركت داشتند اجتهاد كردند و در اين اجتهاد خطا كردند؛ درست نيست ، زيرا اجتهادى كه صاحب خود را به كفر بكشاند اجتهادى نيست كه صاحب آن معذور باشد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #142
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و فِى ((الغوالى)): بينا رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يخطب يوم الجمعة اءذْ قدم دحية الكلبى من الشام بتجارة ؛ و كان اءِذَا قدم لم يبق فِى المدينة عاتق الا اتته ؛ و كان اءِذَا قدم يقدم بكل ما يحتاج اليه النَّاس من بر و دقيق و غيره ، ثُمَّ يضرب الطبل ليؤ ذن النَّاس بقدومه ، فيخرج النَّاس فيبايعون منه . فقدم ذات [ذات] جمعة ، و كان قبل اءَنْ يسلم و رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يخطب على المنبر، فخرج النَّاس فَلِم يبق فِى المسجد الا اثنا عشر فَقَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : فلولا هؤ لاء لسوّمت عليهم الحجارة من السماء؛ و انزل الله الاية فِى سورة الجمعه .
    و فِى رواية اخرى اءِنَّهُ صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: و اَلَّذِى نفسى بيده لو تتابعتم حتّى لَا يبقى منكم احد لسال بكم الوادى نارا.
    (913)
    در كتاب ((غوالى)) آورده است كه : در اين بين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز جمعه مشغول خواندن خطبه بود، دحيه كلبى با كالاى تجارتى اى از سوى شام وارد شد. و عادت چنين بود كه چون دحيه كلبى وارد مى شود هيچ دوشيزه اى نمى ماند جز اين كه به تماشاى او مى رفت ؛ و چون وارد مى شد انواع نيازمندى هاى مردم از گندم و آرد و ساير چيزها را با خود مى آورد، سپس طبل مى زد تا ورود خود را به مردم اعلام كند، مردم نيز بيرون مى رفتند و از او خريد مى نمودند. وى پيش از آن كه اسلام بياورد روز جمعه اى هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خطبه مى خواند وارد شد، همه مردم بيرون رفتند و جز دوازده نفر كسى در مسجد نماند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((اگر اينان نبودند همانا از آسمان سنگ بر سرشان مى باريد))، و خداوند آيه آخر سوره جمعه را نازل فرمود.
    و در روايت ديگرى است كه : حضرت فرمود: سوگند به كسى كه جانم به دست اوست ، اگر شما در پى آنان مى شديد تا هيچكس ‍ شما نمى ماند همانا همه شما با آتش هلاك مى شديد.
    پس اى عزيز با هوش ! تاءمل نما كه هرگاه از براى نفع جزيى دنيوى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين معامله را بنمايند پس از براى حب جاه و رياست عامه با جناب مرتضوى عليه السلام كه كينه ديرينه او در دلهاى ايشان كمون داشته و سالها در انتظار فرصت بودند چرا مضايقه مى نمايند؟! پس اين كه عامه نقل نموده اند كه هر يك از خلفاى ثلاثه بذل اموال عظيمه در راه دين نموده اند محض افتراست چنان چه از اين حكايت معلوم شد، و از آيه نجوى نيز معلوم است ، چنان چه خاصه و عامه نقل نموده اند كه حق تعالى از جهت امتحان ، آيه : يا ايها اَلَّذِى نَ آمنوا اءِذَا ناجيتم الرَّسوُل فقدموا بين يدى نجويكم صدقة (914) را كه نازل ساخت هيچ يك از صحابه به غير از على بن ابى طالب عليه السلام عمل به اين آيه ننمود، چنان چه حافظ ابونعيمو ساير مفسرين ذكر نموده اند كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه : ((آيه اى در قرآن هست كه عمل به آن نكرده است كسى پيش از من ، و عمل به آن نخواهد كرد احدى بعد از من ، و آن آيه نجوا است كه من يك دينار داشتم و آن را به ده درهم فروختم و هرگاه كه خواستم رازى بگويم يك درهم تصدق كردم)).(915)
    و الحاصل آن حضرت تا ده روز ده درهم را داده با آن حضرت نجوا كرد، و به غير از او به اين آيه احدى عمل ننمود. پس اگر خلفاى ثلاثه را اعتنايى در امر دين بودى در ظرف ده روز عاجز نبودند از اين كه يك درهم تصدق كنند و با آن حضرت مناجات كنند و خود را مورد عتاب اءاءشفقتم اءَنْ تقدموا بين يدى نجويكم صدقات - الآية ،(916) در نياورند.
    قَالَ العلامة (ره) فِى ((منهاج الكرامة)): ((اما انفاق ابى بكر على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فكذب ، لانه لم يكن ذا مال ، فَاءِن اباه كان فقيرا فِى الغاية و كان ينادى على مائدة عبدالله بن جدعان بمد فِى كل يوم يقتات به . فلو كان ابوبكر غنيا لكفِى اباه . و كان ابوبكر معلما للصبيان فِى الجاهلية ، و فِى الاسلام كان خياطا، و لما ولى امر المسلمين منعه النَّاس من الخياطة فَقَالَ: انى احتاج الى القوت ؛ فجعلوا له فِى كل يوم ثلاثة دراغهم من بيت المال . و النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم كان قبل الهجرة غنيا بمال خديجة ، و لم يحتج الى تجهيز الجيوش ؛ و بعد الهجرة لم يكن لابى بكر شى ء البتة . ثُمَّ لو انفق لوجب اءَنْ ينزل فيه قرآن كما نزل فِى على عليه السلام ((هل اتى))(917) و ((اءِنَّمَا وليكم الله)).(918) و من المعلوم اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم كان اشرف من اَلَّذِى نَ تصدق عليهم اميرالمؤ منين عليه السلام و المال اَلَّذِى يدعون انفاقه كان اكثر، فحيث لم ينزل شى ء دل على كذب النقل)).(919)
    علامه [حلى] در ((منهاج الكرامة)) فرموده : ((اما انفاق ابى بكر بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دروغ محض است ، زيرا وى مالدار نبود، چه پدرش بى نهايت فقير بود و كارش اين بود كه بر سر سفره عبدالله بن جدعان بستاند، و اگر ابوبكر پول داشت خرجى پدرش را مى داد. خود ابوبكر نيز در جاهليت آموزگار كودكان بود، مردم او را از خياطى باز داشتند، گفت : من به خوراك روزانه ام محتاجم ؛ و آنان از بيت المال روزاءِنَّهُ سه درهم براى او مقرر داشتند.
    در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيش از هجرت با وجود مال خديجه بى نياز بود و احتّى اج به تجهيز جيوش هم پيدا نكرد، و پس از هجرت نيز ابوبكر را مالى نبود [كه به ايشان پردازد]. و نيز اگر ابوبكر اتفاقى كرده بود واجب بود كه آيه اى از قرآن درباره اش نازل شود چنان چه آيه هل اتى و اءِنَّمَا وليكم الله درباره على عليه السلام نازل شد.و معلوم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از كسانى كه اميرالمؤ منين عليه السلام بر آنان تصدق نمود اشرف و برتر بود و مالى هم كه اينان مدعى هستند ابوبكر بر آن حضرت انفاق نموده بيشتر بوده [بنابراين بايد حتما درباره ابوبكر آيه اى نازل مى شد]، و چون آيه اى نازل نشد دليل است بر اين كه اين نقل دروغ است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #143
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    قَالَ معاوية لعبد الله بن جعفر:(920) و لئن كان ما تقولون ، لهلكت الامة و رجعت عَن دينها الا انتم اهل البيت و من يَقوُل بقولَكُمْ، و اولئك فِى النَّاس قليل ، فاقبل عبدالله بن عباس على معاوية فَقَالَ: قَالَ الله عزّ و جل : و قليل من عبادى الشكور،(921) و ما اكثر النَّاس و لو حرصت بمومنين ،(922) و قَالَ داود عليه السلام : الا اَلَّذِى نَ آمنوا و عملوا الصالحات و قليل ما هم .(923) و ما تتعجب من ذَلِكَ يا معاوية و اعجب من امرنا امر بنى اسرائيل : اءنّ السحرة قَالَوا لفرعون : اقض ما اءَنْتَ قاض ،(924) فامنوا بموسى و صدقوه ، ثُمَّ سار بمن اتبعه من بنى اسرائيل و هم يصدقون بموسى و التورات مقرين بدينه ، فاقطعهم البحر و اراهم العجائب ، و مروا حين قطعوا البحر باصنام تعبد، فقَالَوا: هَذَا الهكم و اله موسى ؛(925) ثُمَّ قَالَ لهم بعد ذَلِكَ: ادخلوا الارض المقدسة اَلَّتِى كتب الله لَكُمْ(926) فكان من جوابهم ما قص الكتاب ، فَقَالَ موسى عليه السلام : رب انى لَا املك الا نفسى و اخى فافرق بيننا و بين القوم الفاسقين .(927) ثُمَّ قَالَ: فلا تاءس على القوم الفاسقين .(928)
    معاويه به عبدالله بن جعفر گفت : اگر آن چه شما مى گوييد درست باشد، همانا همه امت به هلاكت رسيده و از دين خود برگشته به جز شما خاندان و كسانى كه با شما هم عقيده اند و آنان اندكى از مردم اند.
    عبدالله بن معاويه رو كرد و گفت : خداى بزرگ فرموده : ((و اندكى از بندگان من شاكرند)) و ((بيشتر مردم ايمان نمى آورند هر چند تو حريص به ايمان آن ها باشى)) و داود عليه السلام فرمود: ((... مگر آنان كه ايمان آورده و عمل شايسته كرده اند، و آنان اندك اند)).
    اى معاويه تو چه تعجبى از اين دارى و حال آن كه داستان بنى اسرائيل از داستان ما عجيب تر است : ساحران به فرعون گفتند: ((هر چه در نظر دارى بكن))، و به موسى عليه السلام ايمان آورده و تصديقش نمودند، سپس آن حضرت با آن عده از بنى اسرائيل كه از او پيروى كردند - در حالى كه موسى و تورات را تصديق نموده و به دين او گردن نهاده بودند - حركت كرد، پس از آن كه آنان را از دريا عبور داد و عجائب و شگفتى هايى را به آنان نماياند، با اين حال وقتى از دريا عبور نمودند گذرشان بر بتهايى افتاد كه كه پرستيده مى شدند، پس گفتند [به يكديگر]: ((اين خداى شما و خداى موسى است)).(929)
    موسى عليه السلام پس از آن به ايشان گفت : ((به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر فرموده داخل شويد)) و در جواب چيزى نگفتند كه قرآن كريم بازگو كرده است .موسى عليه السلام در نهايت گفت :
    ((پروردگارا من جز خود و برادرم را مالك نيستم ، پس ميان من و گروه فاسقين جدايى افكن))، سپس خداوند فرمود: ((پس بر گروه فاسقين تاسف مخور)).
    فما اتباع هَذِهِ الامة رجلا اطاعوه و اتبعوه ، لهم سوابق مع رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مقرين بدين محمد صلى الله عليه و آله و سلم و بالقرآن حملهم (930) الحسد و الكفر اءَنْ خالفوا امامهم و وليهم باعجب من قوم صاغوا من حليهم عجلا ثُمَّ عكفوا عليه يعبدونه و يسجدون له و يزعمون اءِنَّهُ رب العالمين ، فاجمعوا عليه سوى هارون ؛ و قد بقى مع صاحبه اَلَّذِى هو بمنزلة هارون من موسى اهل بيته كلهم و سلمان و ابوذر و مقداد و الزبير، ثُمَّ رجع الزبير و ارتد.
    بنابراين پيروى اين امت از مردى كه او را اطاعت و پيروى نمودند در حالى كه سوابقى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داشتند و به دين آن حضرت و قرآن معترف بودند ولى حسد و كفر آنان را واداشت تا با پيشوا و سرپرست خود مخالفت ورزند، شگفت انگيزتر از قومى نيست كه با دست خود گوساله اى از زيورآلات خويش ساختند سپس سر در عبادت او نهادند و به او سجده كردند به اين پندار كه او پروردگار جهانيان است ! به جز هارون ، همگى بر اين امر اتفاق داشتند. در صورتى كه در اين امت ، با يار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه نسبتش با آن حضرت نسبت هارون به موسى بود همه خاندانش و نيز سلمان و ابوذر و مقداد و زبير پايدار ماندند، و تنها زبير از آن حضرت بازگشت و ارتداد پيدا كرد.
    تعجب يا معاوية اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سمى الائمة بغدير خم و فِى غير موطن يحتج عليهم و يامرهم بطاعتهم ، و بعث رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم جعفرا الى مؤ نة فَقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : وليت عليكم جعفرا، فَاءِن هلك جعفر بن ابى طالب فزيد بن حارثة ، فَاءِن هلك زيد فعبدالله بن رواحة . فقتلوا جميعا؛ ثُمَّ يترك امته لَا يبين لهم من خلفاؤ ه بعده و يامرهم باتباع غيرهم و اعلمهم بكتاب الله و سنة نبيهم ، و يتركهم يختارون لانفسهم ! اذن لكان رايهم لانفسهم اهدى لهم و ارشد من رايه و اختياره لهم . و ما ركب القوم ما ركبوا الا بعد البينة و الحجة ، ما تركهم رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِى عمياء و لَا شبهة .(931)
    اى معاويه از اين تعجب نما كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در غدير خم امامان را نام برد، و در موارد بسيارى بر امت خويش [بدين وسيله] احتجاج مى نمود و امت را به اطاعتشان دستور مى داد، و نيز جعفر [بن ابى طالب] را به موته فرستاد و فرمود: جعفر را اميرا شما ساختم ، اگر جعفر بن ابى طالب هلاك شد زيد بن حارثه ، و اگر زيد نيز به هلاكت رسيد، عبدالله بن رواحه امير باشد، سپس همگى كشته شدند؛ سپس امت خود را رها ساخته خلفاى پس از خود را بر ايشان بيان نكند و آنان را به پيروى ديگران و غير اعلم به كتاب خدا و سنت پيامبرشان فرمان دهد، و آنان را به خود واگذارد كه براى خويش خليفه برگزينند! در اين صورت راءى و نظر آنان براى خود هدايت بخش تر و رشد آورنده تر از راءى و گزينش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى آنان خواهد بود. آرى قوم هر چه كردند پس از دليل روشن و اتمام حجت بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آنان را در كورى و شبهه رها ننمود)).
    و ايضا اءَنْ على بن ابى طالب عليه السلام كان اولهم اسلاما و اعظمهم عناء فِى الجهاد فِى سبيل الله و مبارزة الاقران و وقايته لرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بنفسه ، و اءِنَّهُ لم ينزل برَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم شديدة الا قدّمه و معرفة بفضله ، و اءِنَّهُ اعلمهم بكتاب الله و سنة نبيه صلى الله عليه و آله و سلم ، و اءِنَّهُ احبهم الى رسول الله ، و اءِنَّهُ كان له كل يوم و ليلة خلوة و دخلة اليه ، اءِذَا ساله اعطاه ، و اءِذَا سكت ابتداه ، و اءِنَّهُ لم يحتج الى احد بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِى علم و لَا فقه ، و اءنْ جميعهم كانوا يحتاجون اليه ، و اءنْ له من السوابق و المناقب و ما انزل الله فيه من القرآن ما ليس لاحد مِنْهُمْ، و اءِنَّهُ اجودهم احد مِنْهُمْ الى خير، و لم يؤ مر رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم احدا قط عليه ، و لم يتقدم احد امامه فِى صلاة قط، و قد كان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم استعمل اسامة على جيش و عقد له فِى ذَلِكَ الجيش ابابكر و عمر، فَقَالَ له واحد منهما: لَا ينتهى يستعمل علينا هَذَا الصبى العبد؛ لان اسامة كان مولى لرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم .
    و نيز على بن ابى طالب عليه السلام اولين مسلمان بود، رنج و تعب او در جهاد فِى سبيل الله و مبارزه با دلاوران كافر و پاسدارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رخ نداد جز اين كه او را پيش انداخت از روى اطمينان به او و شناختى كه از فضل او داشت ، او داناترين آن ها به كتاب خدا و سنت پيامبر بود، نزد رسول خدا از همه محبوبتر بود، هر روز و هر شب با پيامبر خلوت داشت و بر آن حضرت وارد مى شد، چون پرسش مى كرد پاسخش مى گفت ، و چون سكوت مى نمود خود ابتدا مى فرمود، پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در زمينه علم و فقه به هيچ كس نياز پيدا نكرد و حال آن كه همه آنان نيازمند وى بودند، او را از سوابق و مناقب و آياتى كه خداوند درباره اش نازل فرموده آن قدر هست كه احدى از آنان را نيست ، از همه بخشنده تر و سخى النفس تر بود، در هيچ يك از خصال نيك نظر و شبيه نداشت ، هيچ كدام در زمينه هر گونه خيرى از او پيشى نجستند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم احدى را بر او امير نساخت و هيچ كس در نماز پيشواى او قرار نگرفت ، در صورتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اسامه را امير لشكرى نمود و ابوبكر و عمر را تحت پرچم وى قرار داد، كه هر يكى گفتند: پيامبر دست بر نمى دارد تا اين كه اين كودك زر خريد را بر ما امارت مى بخشد؛ چه اسامه [پسر زيد] آزادشده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود.
    اقول : تصديق ما قَالَه ابن عباس - رحمه الله - ما فِى ((الكافى)) عَن الصادق ، عَن ابيه ، عَن جده صلى الله عليه و آله و سلم فِى قَوْله : ((يعرفون نعمة الله ثُمَّ ينكرونها))(932) قَالَ: لما نزلت آية ((اءِنَّمَا وليكم الله و رسوله و اَلَّذِى نَ آمنوا اَلَّذِى نَ يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون))(933) اجتمع نفر من اصحاب رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِى مسجد المدينة فَقَالَ بعضهم لبعض : ما تقولون فِى هَذِهِ الاية ؟ فَقَالَ بعضههم : اءنْ كفرنا بهذه الاية نكفر بسايرها، و اءنْ آمنا فَاءِن هَذِهِ ذل حين يسلط علينا ابن ابى طالب ، فقَالَوا: قد علمنا اءنّ محمدا صلى الله عليه و آله و سلم صادق فيما يَقوُل ، و لكن نتولاه و لَا نطيع عليا فيما امرنا. قَالَ: فنزلت هَذِهِ الآية : ((يعرفون نعمة الله ثُمَّ ينكرونها)) يعنى يعرفون ولاية على عليه السلام و اكثرهم الكافرون بالولاية .(934)


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #144
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    من گويم : گواه درستى سخن ابن عباس حديثى است كه در ((كافى)) از امام صادق ، از پدرش ، از جدش عليهم السلام درباره اين آيه : ((نعمت خدا را مى شناسند سپس آن را انكار مى كنند)) وارد شده است كه فرمود: چون آيه : ((جز اين نيست كه ولى و سرپرست شما خداوند و رسول او و مومنانى هستند كه نماز را به پار مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند)) نازل شد، تنى چند از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد مدينه گرد آمده بعضى به بعض ديگر گفتند: نظر شما درباره اين آيه چيست ؟ بعضى گفتند: اگر به اين آيه كفر ورزيم به ساير آيات كافر شده ايم ، و اگر به آن ايمان آوريم همانا اين سرشكستگى است كه پسر ابى طالب بر ما مسلط شود، پس گفتند: ما مى دانيم كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در گفتار خود صادق است ، ما او را سرپرست خود مى گيريم ولى از دستوارت على اطاعت نمى كنيم . فرمود: پس اين آيه نازل شد كه : ((نعمت خدا را مى شناسند سپس آن را انكار مى كنند)) يعنى ولايت على عليه السلام را مى شناسند ولى بيشترشان به ولايت كفر مى ورزند.
    و تصديق ذَلِكَ ايضا ما قَالَه الطبرسى - رحمه الله - فِى كتاب ((اسرار الاقامة)) حيث اءنْ يزيد - لعنة الله - يَقوُل بعد قتل الحسين عليه السلام و اصحابه و اقربائه :

    ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل فاهلوا و استهلوا فرحا ثُمَّ قَالَوا يا يزيد لَا تشل لست من خندف اءن لم انتقم من بنى احمد ما كان فعل لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لَا وحى نزل (935)


    و گواه اين مطلب آن است كه طبرسى (ره) در كتاب ((اسرار الامامة)) فرموده كه : يزيد - لعنة الله - پس از كشتن حسين عليه السلام و اصحاب و خويشان حضرتش اشعارى گفت كه ترجمه اش اين است :
    ((اى كاش بزرگان و اجداد من كه در بدر كشته شدند، جزع و بيتابى خزرج را از ضرب نيزه ها شاهد بودند.
    تا غريو شادى بر مى كشيدند و مى گفتند: اى يزيد دست مريزاد. من از طايفه خندف نيستم اگر انتقام نكشم ، از فرزندان احمد به خاطر كارهايى كه كرده است . هاشم با ملك و سلطنت بازى كرد و گرنه ، نه خبرى در كار است ونه وحيى نازل شده است)).
    و فِى ((منهاج السائرين)): ((اختلف النَّاس بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و تعددت آرائهم بحسب تعدد اهوائهم ، فبعضهم طلب الامر لنفسه من غير حق و تابعه اكثر النَّاس ‍ طلبا لِلدُّنيا كما اختار عمر بن سعد ملك الرى اياما يسيرة لما خير بينه و بين قتل الحسين عليه السلام مع علمه بان فِى قتله اَلْنَّار، و اخبر بذلك فِى شعره حيث قَالَ:
    دعانى عبيدالله من بعد قومه الى خطة فِيهَا اخرجت الحسينى فو الله لَا ادرى و انى لواقف افكر فِى امرى على خطرين ءاءترك ملك الرى و الرى منيتى ام اصبح ماثوما بقتل حسين و فِى قتله اَلْنَّار اَلَّتِى ليس دونها حجاب ولى فِى الرى قرة عين (936)
    و در ((منهاج السائرين)) گويد: ((مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اختلاف كردند، و نظريات آنان بنا به تعداد خواسته هاشان متعدد بود، بعضى حكومت را به ناحق براى خود خواست و بيشتر مردم نيز به خاطر دنياطلبى به دنبال او افتادند، چنان كه عمر بن سعد چون ميان حكومت رى و كشتن امام حسين عليه السلام مخير شد حكومت چند روزه ناچيز رى را برگزيد با آن كه مى دانست با كشتن آن حضرت دچار آتش خواهد شد، و از اين آگاهى خود در شعرش خبر داده است ، آن جا كه گفته : ((عبيدالله پس از قوم خود مرا فراخواند براى حكومت سرزمينى كه عليه حسين شورش كرده اند. به خدا سوگند نمى دانم چه كنم ، و دست نگه داشته ، در كار خود كه بر دو خطر بزرگ قرار گرفته مى انديشم ، آيا حكومت رى را رها كنم ، كه رى آرزوى من است ؟ يا اين كه با كشتن حسين خود را گناهكار سازم ؟ كيفر كشتن حسين آتشى است كه آن را حاجب و مانعى نيست ، و در عين حال حكومت رى مايه خنكى و روشنى چشم من است .))
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #145
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    هَذَا حال ملوكهم و اصحاب رسولهم ، و اما علماؤ هم فقد ذكر الغزالى و المتوكل و كانا امامين للشافعية : اءنْ تسطيح القبور هو المشروع ، لكن لما جعلته الرافضة شعارا لهم عدلنا الى التسنيم .(937)
    اين حال ملوك و اصحاب رسول آن هاست ، و اما عالمان آن ها: غزالى و متوكل كه از پيشوايان شافعيانند گفته اند: ((صاف و هموار ساختن قبرها كار مشروعى است ، ولى چون رافضيان اين را شعار خود ساخته اند ما به بر آمده ساختن قبرها عدول كرده ايم .))
    و ذكر الزمخشرى و كان من ائمة الحنفية فِى تفسير قَوْله تعالى : هو اَلَّذِى يصلى عليكم و ملائكته : اءِنَّهُ يجوز بمقتضى هَذِهِ الاية اءَنْ يصلى على آحاد المسلمين ، لكن لما اتخذت الرافضة ذَلِكَ فِى ائمتهم منعنا.(938)
    و زمخشرى كه از پيشوايان حنفيان است در تفسير آيه ((اوست كه بر شما درود مى فرستد و نيز فرشتگان او)) گويد: ((به مقتضاى اين آيه جايز است كه بر هر يك از مسلمانان درود فرستد، ولى چون رافضيان اين روش را در مورد امامان خود پيش گرفته اند ما از آن منع مى كنيم .))
    و قَالَ مصنف ((الهداية)) من الحنفية : اءنّ المشروع النختم فِى اليمين ، لكن لما اتخذته الرافضة عادة جعلنا التختم فِى اليسار.(939)
    و مصنف ((هدايه)) كه حنفِى مذهب است گويد: ((مشروع آن است كه انگشتر به دست راست كنند، ولى چون رافضيان اين را عادت خود ساخته اند ما انگشتر را به دست چپ مى كنيم)).
    و امثال ذَلِكَ كثيرة . فانظر ايها المصنف الطالب للحق كيف يغيرون الشريعة و يبدلون الاحكام اَلَّتِى ورد [بها] الاخبار عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اَلَّذِى [هو] صاحب الشريعة ، و يذهبون الى ضد الصواب ، مع اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم قَالَ: كل بدعد ضلالة ، و كل ضلالة مصيرها الى اَلْنَّار.(940)
    و امثال اين ها بسيار است . اى مصنف حق جو بنگر كه چگونه شريعت را تغيير مى دهند و احكامى را كه اخبار فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه صاحب شريعت است درباره آن ها رسيده ، دگرگون مى سازند و به ضد صواب و درستى مى گرايند، با آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((هر بدعتى گمراهى است ، و هر گمراهى اى بازگشتش به آتش ‍ است)).
    و فِى كتاب ((المناقب فِى مناقب آل ابى طالب عليهم السلام)): (( اءنّ ابن عباس روى ثلاثة و ثالثين الف حديث عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فِى حق على عليه السلام ، فلما علمت الصحابة بها قَالَوا: فربما يسمعها العامة و يقدموه عليهم او يسوء الظن بهم ، ففردوا جماعة قلائل البضايع فِى الدين كاءبى هريرة و انس حتّى افتروا على النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اءِنَّهُ قَالَ فيهم كذا و كذا، و بذلوا لهم فِى كل حديث دينارا، حتّى يقَالَ: اءنّ اباهريرة افترى اربعمائة حديث فِى شاءن ابى بكر. و امر معاوية اءِنَّهُ نادى مناد: اءنّ من روى حديثا فِى حق على يقتل فِى الحال و يسرى اولاده و ينهب ماله . و حكموا الف شهر باءن من يسمى ولده عليا او يذكر عليا عليه السلام يقتل . روى اءَنْ عالما ذكر عليا فِى منبر دمشق ، و انهى ذَلِكَ بعبد الملك بن مروان فامر بقطع لسان ذَلِكَ العالم ، و قَالَ: عجبا اءنّ اسم على بقى فِى خواطر الخلايق و ما نسوه ! و افشوا اباتراب و يعنون به عليا عليه السلام ، و فِى اللعن يلعنون اباتراب)).(941)
    در كتاب ((مناقب آل ابى طالب عليهم السلام)) آورده است كه : ((ابن عباس سى و سه هزار حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حق على عليه السلام روايت نمود، و چون صحابه بدان پى بردند گفتند بسا ممكن است عموم مردم آن ها را بشنوند و آن حضرت را بر ما ترجيح دهند يا به ما سوءظن پيدا كنند، لذا گروهى بى مايگان در دين مثل ابى هريره و انس را برانگيختند تا احاديثى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دادند كه درباره آن ها چنين و چنان فرموده ؛ و در برابر هر حديث يك دينار به آنان صله دادند تا آن جا كه گفته مى شود: ابوهريره چهارصد حديث درباره ابى بكر جعل كرد. و معاويه دستور داد كه جارچى صدا زند: هر كه درباره على حديثى نقل كند در همان لحظه كشته خواهد شد، و فرزندانش اسير شده و مالش به تاراج خواهد رفت . و مدت هزار ماه حكم كردند كه هركس فرزند خود را ((على)) بنامد يا نام على را بر زبان آورد كشته مى شود.
    و روايت است كه عالمى بر منبر دمشق على را ياد كرد، اين خبر به عبدالملك بن مروان رسيد، دستور داد زبان او را ببرند، و گفت : شگفتا! نام على هنوز در خاطر خلايق باقى مانده و آن را فراموش ‍ نكرده اند! و نام ((ابوتراب)) را كه كنيه على عليه السلام بود منتشر ساختند و در لعن بدين نام لعن مى كردند)).
    و فِى كتاب ((اسرار الامامة)): ((لما آل نوبة الامارة الى عمر بن عبد العزيز تفكر فِى معاوية و اولاده و لعنه عليا عليه السلام و قتل اولاده من غير استحقاق ، فلما اصبح احضر الوزراء فَقَالَ: رايت البارحة اءَنْ هلاك آل ابى سفيان بمخالفتهم العترة ، و خاطر ببالى اءَنْ ارفع لعنهم ، و قَالَ وزراؤ ه : الراى راءى الامير. فلما صعد المنبر يوم الجمعة قام اليه ذمى متمول و استنكح منه بتنه ؟ قَالَ عمر: اءِنَّكَ عندنا كافر، لَا تحل بناتنا للكافر.
    فَقَالَ الذمى : فَلِم زوّج نبيكم بنته فاطمة من الكافر على بن ابى طالب ؟ فصاح عليه عمر فَقَالَ: من يَقوُل اءنّ عليا كافر؟ فَقَالَ الذمى : اءنْ لم يكن على كافرا فَلِم تلعنونه ؟ فتخجل عمر و نزل و كتب الى قاضى بلاد الاسلام : اءنّ اميرالمؤ منين عمر بن عبدالعزيز رفع لعن على عليه السلام لان ذَلِكَ كان بدعة و ضلالة .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #146
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و در كتاب ((اسرار الامامة)) آمده است كه : ((چون نوبت حكومت به عمر بن عبدالعزيز رسيد در مورد معاويه و اولادش و اين كه على عليه السلام را لعن مى كنند و اولاد آن حضرت را بدون استحقاق به قتل مى رسانند، انديشيد، چون صبح شد وزيران را احضار كرد و گفت : ديشب به خواب ديدم كه هلاك آل ابى سفيان در مخالفت با خاندان پيامبر است . و به نظرم رسيده كه لعن آن ها را بر دارم . وزيران گفتند: راءى راءى امير است . روز جمعه كه براى خواندن خطبه به منبر رفت يك نفر ثروتمند ذمى به پا خاست و دختر او را خواستگارى نمود. عمر گفت : تو نزد ما كافرى و دختران ما براى كافران حلال نيستند.ذمى گفت : پس چرا پيامبرتان دخترش را به على بن ابى طالب كافر داد؟ عمر فرياد زد و گفت : چه كسى مى گويد على كافر است ؟ ذمى گفت : اگر على كافر نبود پس چرا او را لعن مى كنيد؟ عمر شرمنده شد و از منبر فرود آمد و به قاضيان كشورهاى اسلامى نوشت كه : اميرمؤ منان عمر بن عبدالعزيز لعن على عليه السلام را برداشت ، زيرا اين كار بدعت و گمراهى بوده است .
    و امر القواد خمسمائة شجعان حتّى لبسوا السلاح تحت ثيابهم فِى جمعة اخرى ، و صعد المنبر - و كان عادتهم لعنه عليه السلام آخر الخطبه - فلما خرج من الخطبة قَالَ: اءنّ الله يَاءمَر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى [حقه] و ينهى عَن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلَكُمْ تذكرون ،(942) مقام اللعن و نزل . فصاح القوم من جوانب المسجد: كفر اميرالمؤ منين ؛ و حملوا عليه ليقتلوه ، فنادى القواد فصاح بهم حتّى اظهروا الاسلحة و خلصوه من ايديهم ، و التجاء باعانة القواد الى فصره . فصارت قراءة هَذِهِ الاية سنة فِى آخر الخطبة . و تفرق النَّاس قايلين : غيّرت السنة ، ابدلت السنة . فاستفتى النَّاس عَن هَذِهِ المسالة من ابى حنيفة و الشافعى ، فكتبا بان الوضع بدعة و الرفع كان سنة لازمة)).(943)
    در جمعه بعد به پانصد تن از شجاعان نظامى دستور داد كه در زير لباس سلاح به تن كنند و در ملس حاضر شوند. وى به منبر رفت ، و عادت آنان اين بود كه در آخر خطبه آن حضرت را لعن مى كردند، او چون از خطبه فارغ شد به جاى لعن اين آيه را خواند: ((خداوند به عدل و نيكى و پرداختن حق خويشان و نزديكان فرمان مى دهد، و از فحشاء و منكرات و ستم نهى مى نمايد، باشد كه تذكر يابيد))، و از منبر فرود آمد. مردم از اطراف مسجد فرياد بر آوردند كه : اميرمؤ منان كافر شد. و بر او يورش آوردند كه او را بكشند، عمر نظاميان را صدا زد، همگى اسلحه ها را بيرون كشيده آورا از دست مردم خلاص كردند، و به كمك آنان به قصر خود پناهنده شد. از آن روز به بعد قرائت اين آيه در آخر خطبه جمعه سنت شد. مردم پراكنده شدند در حالى كه مى گفتند: سنت تغيير يافت ، سنت تبديل يافت ؛ و از ابوحنيفه و شافعى در مورد اين مساءله استفتا كردند و آندو در پاسخ نوشتند: قرار لعن بدعت بود و برداشتن آن سنتى است كه عمل بدان لازم است)).
    و فِى كتاب ((اسرار الامامة)): ((و فِى الشام قبائل مكرون معظمون يحمل اءِلَيْهِم المبرات و المصدقات ، مِنْهُمْ بنوالسنان اولاد من رفع الرمح اَلَّذِى كان عليه راءس الحسين عليه السلام . و مِنْهُمْ بنو الطشت و هم اولاد اللعين اَلَّذِى وضع راءس الحسين عليه السلام فِى الطشت و حمله الى بين يدى يزيد اللعين . و مِنْهُمْ بنو اللعن و هم اولاد من ركض الخيل على جسد الحسين عليه السلام فِى كربلاء و اخذوا من لك النعل نعالا(944) و يخلطون بمثله و يعلقون حلقة منه على ابواب الدور تفالا و تيمنا و تبركا بها. و مِنْهُمْ بنو المكبرين ، و هم اولاد من كبّر يوم دخول راءس ‍ الحسين عليه السلام فِى الشام . ومنهم بنو الفروج و هم اولاد من ادخل راءس الحسين عليه السلام فِى درب مفروج . و مِنْهُمْ بَنُو القضيب و هم اولاد من حمل القضيب الى يزيد - عليه اللعنة - يضرب ثنايا الحسين عليه السلام . و مِنْهُمْ بنوالفتح و هم اولاد من قراء سورة ((انا فتحنا)) بشارة لفتح يزيد.(945)
    در كتاب ((اسرار الامامة)) گويد: ((در شام قبائلى هستند كه مورد اكرام و احترام فراوان قرار دارند و ميراث و صدقات براى آنان برده مى شود.
    گروهى ((بنوسنان)) نام دارند و آن ها اولاد كسى هستند كه نيزه اى را كه سر امام حسين عليه السلام بر آن قرار داشت بلند كرده بودند.
    گروهى ديگر ((بنوطشت)) ناميده مى شوند و آنان اولاد مرد ملعونى هستند كه سر مبارك حسين عليه السلام را در طشت نهاد و در مقابل يزيد قرار داد.
    گروهى ديگر ((بنونعل)) هستند و آنان اولاد كسانى اند كه در كربلا اسب بر جسد حسين عليه السلام تاختند، و از روى آن نعل نعل هاى ديگرى ساخته ، با نعلهاى ديگر آميختند و هر يك حلقه اى از آن نعل ها را به خاطر فال نيك و تيمن و تبرك بر در خانه هاشان آويختند.(946)
    گروهى ديگر ((بنومكبرين))اند و آنان اولاد كسانى اند كه هنگام وارد ساختن سر حسين عليه السلام به شام فرياد تكبير بر آوردند.
    گروهى ديگر ((بنو فروج))اند و آنان اولاد كسى هستند كه سر حسين عليه السلام را در ((درب فروج)) در شام داخل ساخت .
    گروهى ديگر ((بنوقضيب))اند و آنان اولاد كسى هستند كه چوب خيزران را براى يزيد آورد كه با آن بر دندان هاى مبارك حسين عليه السلام مى زد.
    و گروهى ديگر ((بنوح فتح)) هستند و آنان اولاد كسانى هستند كه سوره فتح را به جهت مژده پيروزى يزيد قرائت كردند.))
    فَهَوُلاء هم اَلَّذِى نَ قَالَ الله تعالى : و لَئِن اتيت اَلَّذِى نَ اوتوا الكتاب بكل آية ما تبعوا قبلتك و ما اءَنْتَ بتابع قبلتهم و ما بعضهم بتابع قبلة بعض ،(947) و ما قبلوا من الله تعالى مناقب على عليه السلام فِى ثلاث مائة آية و لَا من رسوله فِى ثلاثين الف حديث ؛ قَالَ تعالى : و كاين من آية فِى السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون .(948)
    فاءِذَا يقبلوا من الله و لَا من رسوله صلى الله عليه و آله و سلم فيما تقدم فكيف يقبلون من عالم ؟ ساءل سائل عليا عليه السلام ، فَقَالَ: سل متفقها لَا متعندا. فاءِذَا سمع يعاند لَا يقبل الحجة ، لان الحجة عنده حينئذ كالعسل عند الصفراوى فيَكوُن مرا.

    آرى اينان كسانى اند كه خداى متعال فرموده : ((و اگر گروهى هر آيه را براى اهل كتاب بياورى از قبيله تو پيروى نمى كنند، و تو نيز قبله آنان را پيرو نيستى ، و خود آنان (يهود و نصارى)) نيز تابع قبله يكديگر نيستند)). اينان مناقب على بن ابى طالب عليه السلام را از خداوند در سيصد آيه از قرآن ، و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سى هزار حديث نپذيرفتند؛ خداوند فرموده : ((چه بسيار نشانه هايى در آسمان ها و زمين وجود دارد كه اينان بر آن ها گذر مى كنند ولى از آن ها روگردانند)). و هرگه كه در گذشته از خدا و رسولش نپذيرفته اند چگونه از يك عالم مى پذيرند؟!
    مردى از على عليه السلام پرسشى كرد، حضرت فرمود: براى فهميدن بپرس نه از روى عناد و دشمنى ، چه هرگاه بشنود و عناد ورزد حجت را نمى پذيرد، زيرا حجت نزد معاند مانند عسل براى شخص صفرادار است كه براى او بسيار تلخ مى نمايد.
    عجبا! اءِنَّهُم يَقوُلوُن : اءنّ اهل الردة على ابوبكر حلت اموالهم و سبى ذراريهم و قتل رجالهم ، لما اءَنْ ابابكر بعث خالدا لقتل بنى حنيفة ، و كان بين خالد و مالك بن نويرة اميرهم عداوة ، فقتلهم جميعا فِى الركوع و السجود، و زنى خالد بامراءته ، و جميع الصحابة اَلَّذِى نَ كانوا معه زنوا فِى تِلْكَ الليلة ، و لقّب خالدا سيف الله ؛ و كانوا يَقوُلوُن اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم امرنا اءَنْ نصرف حقوق اموالنا فِى صلحآء قومنا؛ و الخلافة لبنى هاشم لَا لك يا ابن ابى قحافة ؛ و لم يعرف ابوبكر اءَنْ مانع الزكاة بالتاويل لَا يقتل ؛ و تاسف ابوبكر فِى آخر عمره على قتله ، و اءِنَّكَر عمر على ابوبكر فِى ذَلِكَ و رد السبايا ايام خلافته ، و جلد خالدا لزنائه بامراءة مالك .
    شگفتا! اينان ميگويند اهل رده كه از دادن زكات به ابى بكر خوددارى كردند به غنيمت گرفتن اموال و اسير نمودن اولاد و كشتن مردانشان حلال است ، چه ابوبكر خالد را براى كشتن بنى حنيفه فرستاد، و ميان خالد و اميرا آنان مالك بن نويره سابقه دشمنى وجود داشت ، و خالد هم را كه در حال ركوع و سجود بودند كشت و با زن مالك زنا كرد و همه صحابه اى كه با او شركت داشتند در آن شب با زنان آن قبيله زنا نمودند، و خالد را ((شمشير خدا)) لقب داد، در حالى كه آن قبيله مى گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ما دستور فرموده كه حقوق مالى خود را ميان صالحان قوم خود به مصرف برسانيم ، و خلافت از آن بنى هاشم است نه از آن تو اى پسر ابى قحافه (ابوبكر)؛ و ابوبكر ندانست كه كسى كه تاويلا مانع الزكات است نه ظاهرا مستحق كشتن نيست ! لذا ابوبكر در آخر عمرش بر كشتن مالك تاءسف مى خورد، و عمر در اين كار بر ابوبكر اعتراض كرده و در ايام خلافتش اسيران را به شهر خودشان باز گرداند و بر خالد به خاطر زنا با همسر مالك حد جارى ساخت .
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى جعفر عليه السلام قَالَ: لما اخذ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بيد على عليه السلام يوم الغدير صرخ ابليس فِى جنوده صرخة ، فَلِم يبق مِنْهُمْ احد فِى بر و لَا بحر الا اتاه ، فقَالَوا: يا سيدهم و مولاهم ماءِذَا دهاك ؟ فما سمعنا لك صرخة اوحش من صرختك هَذِهِ! فَقَالَ لهم : فعل هذ النَّبِى فعلا اءنْ تم له لم يعص الله ابدا.
    فقَالَوا: يا سيدهم اءَنْتَ كنت لادم من قبل . فلما قَالَ المنافقون : اءِنَّهُ ينطق عَن الهوى ، و قَالَ احدهم لصاحبه : اما ترى عينيه تدوران فِى راءسه كاءِنَّهُ مجنون - يعنون رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم - صرخ ابليس صرخة بطرب فجمع اولياءه ثُمَّ قَالَ: اما علمتم انى كنت لادم من قبل ؟ قَالَوا: نعم ، قَالَ: اما آدم نقض العهد و لم يكفر بالرب ، و هؤ لاء نقضوا العهد و كَفَروُا بالرسول صلى الله عليه و آله و سلم . فلما قبض رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و اقام النَّاس غير على عليه السلام لبس ابليس تاج الملك و نصبر منبرا و قعد فِى الثوية و جمع خيلة و رجله ثُمَّ قَالَ لهم : اطربوا لَا يطاع الله حتّى يقوم الامام . ثُمَّ قَالَ ابوجعفر عليهماالسلام : كان تاءويل هَذِهِ الآية لما قبض رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، و الظن من ابليس حين قَالَوا لرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : اءِنَّهُ ينطق عَن الهوى ، فظن بهم ظنا فصدّ قوا ظنّه .
    (949)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #147
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    در ((كافى)) از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه : ((چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز غدير دست على عليه السلام را گرفت [و به مردم معرفِى كرد] ابليس در ميان لشكريانش فريادى كشيد كه هيچ يك از آنان در خشكى و دريا نماند جز اين كه نزد او حاضر شدند و گفتند: اى سرور و مولاى ما، چه مصيبتى برايت رخ داده است كه ما تا به حال چنين فريادى از تو نشنيده ايم ؟
    گفت : اين پيامبر كارى كرده كه اگر به پايان رسد خداوند هرگز معصيت نخواهد شد. گفتند: اى سرور ما تو همانى كه پيش از اين آدم را فريفتى ! و چون منافقان گفتند: ((پيامبر به دلخواه خود سخن مى گويد)) و يكى از آن ها به رفيقش گفت : ((دو چشم او (پيامبر) را نمى بينى كه در سرش مى گردد و مثل ديواءِنَّهُ شده است ؟)) در اين جا ابليس فريادى از شادى بر كشيد و همه دوستان خود را گرد آورد و گفت : آيا ندانستيد كه من سابقا آدم را فريفتم ؟ گفتند: چرا. گفت : ((آدم پيمان را شكست ولى به پروردگار كافر نشد، و اينان پيمان را شكستند و به رسول خدا كافر شدند)). و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در گذشت و مردم غير على عليه السلام را به پا داشتند، ابليس تاج حكومت به سر نهاد، منبرى برافراشته ، در خرگاه نشسته و سواران و پيادگان خود را جمع نمود گفت : شاد باشيد كه تا زمان قيام امام [زمان عليه السلام] خداوند اطاعت نخواهد شد.
    سپس امام باقر عليه السلام فرمود: تاءويل اين آيه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد، و گمان از سوى ابليس بود كه وقتى منافقان درباره پيامبر گفتند: او به دلخواه خود سخن مى گويد، گمانى به آنان برد و آنان گمان او را جامه عمل پوشاندند.
    و فِى ((تفسير على بن ابراهيم)) باسناده عَن ابى جعفر عليهماالسلام فِى حديث الى اءَنْ قَالَ: بعد ما قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : من كنت مولاه - الحديث : حئت الابالة التراب على راءسها. فَقَالَ لهم ابليس الاكبر: ما لَكُمْ؟ قَالَوا: قد عقد هَذَا الرجل اليوم عقدة لَا يحلها انى الى يَوْم الْقِيَامَةِ. فَقَالَ لهم ابليس : كلا، اءنّ اَلَّذِى نَ حوله قد وعدونى فيه عدة و لن يخلفونى فِيهَا. فانزل الله سبحانَهُ هَذِهِ الاية : ((و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤ منين))(950) يعنى شيعة على عليه السلام .
    و در ((تفسير على بن ابراهيم)) به اسناد خود از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه ضمن حديثى فرمودند: پس از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست)) شياطين خاك بر سر فشاندند، شيطان بزرگ به آنان گفت : چرا چنين مى كنيد؟ گفتند: اين مرد پيمانى بست كه تا روز قيامت هيچ انسانى نمى تواند آن را بگشايد. شيطان گفت : چنين نيست ، اطرافيانش درباره او به من وعده اى داده اند كه هرگز خلف آن نمى كنند.
    پس خداى سبحان اين آيه را فرستاد: ((و همانا شيطان گمان خود را بر آنان جامه عمل پوشانيد، و جز عده اى از مؤ منان همه از او پيروى كردند)) كه آن مؤ منان شيعيان على عليه السلام هستند.
    و لَا يخفِى اءَنْ قوم فرعون كانوا يذبحون ابناء بنى اسرائيل و يستحيون نسائهم ، و مثله حال الحسين عليه السلام فِى كربلاء، قتلوا رجالهم و استحيوا نسائهم ، و كذلك قتل هارون الرشيد فِى ليلة واحدة بنيشابور ستين علوية فاطمية و حفر لهم ثلاثة آبار، و القى كل عشرين فِى بئر.
    پوشيده نماند كه فرعونيان پسران بنى اسرائيل را مى كشتند و زنانشان را زنده مى داشتند، و حال حسين عليه السلام نيز در كربلا چنين بود كه مردان آن ها را شكستند و زنانشان را زنده داشتند، و همچنين هارون الرشيد در نيشابور در يك شب شصت تن از علويان فاطمى را كشت و سه عدد چاه حفر نمود و هر بيست نفرى را در يك چاه افكند.
    و فِى ((مقاتل الطالبية)): ((قتل من اولاد على عليه السلام مائة و عشرون الفا))(951) و جمع ذَلِكَ كان من قتلا لرجال و استحياء النساء و اءنّ الله تعالى يَقوُل : و لَكُمْ فِى رسول الله اسوة حسنة))،(952) فاتبعونى يحببكم الله ،(953) فيجب على تابعيه اءَنْ يحزنوا الحزنه و يفرحوا لفرحه ، و لَا شك اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يحزن لقتل اولاده سيما ما وقع فِى عاشورا، و هؤ لاء يفرحون فِى هَذَا اليوم لقتل يزيد - عليه اللعنة - احدا و سبعين نفسا زكية من اصحابه ، مِنْهُمْ ثمانية عشر نفسا من ذريته . و على ما سبق من ملا سعد و السيد الشريف اءنّ من بايع واحدا يصير اماما واجب الاطاعة ، فيلزم اءَنْ يَكوُن الحسين عليه السلام و تابعوه مباح الدم - العياذ بالله -، و الحسين عليه السلام على قَوْله م كان واجب الاطاعة ، لان اصحابه بايعوه . اللهم احشر محبى على و اولاده عليهم السلام معهم ، و محبيهم معهم .
    و در ((مقاتل الطالبية)) گويد: ((صد و بيست هزار نفر از اولاد على عليه السلام به شهادت رسيدند)). و همه اين ها از قبيل كشتن مردان و زنده داشتن زنان بود.
    خداى متعال مى فرمايد: ((براى شما در وجود رسول خدا الگوى خوبى است)) و ((از من (پيامبر) پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد))، بنابراين بر پيروان حضرتش لازم است كه به اندوه آن حضرت اندوهناك و به شاديش شادمان باشند، و بدون شك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى كشتار اولادش ‍ اندوهگين است به ويژه براى وقايع عاشورا، ولى آنان در اين روز به خاطر كشتن يزيد هفتاد و يك تن پاك از ياران آن حضرت را كه هيجده نفر از اولاد حضرتش بودند، شادى مى كنند.




    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #148
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و طبق نظريه اى كه در گذشته از ملا سعد و سيد شريف نقل شد كه هر كس با يك نفر بيعت كند آن شخص امام و واجب الاطاعة مى شود. لازم مى آيد كه خون حسين عليه السلام و پيروانش مباح باشد - پناه به خدا -، و نيز حسين عليه السلام بنابر نظريه آنان واجب الاطاعة بود، زيرا يارانش با او بيعت كرده بودند. خداوندا دوستان على واولادش را با آن بزرگواران محشور فرما، و دوستان دشمنانشان را نيز با همان دشمنانشان .
    و لَا شك اءَنْ هَذِهِ الفجرة الفسقة اَلَّذِى نَ يفتون بما هو يصير اصلاحا لافعالهم الشنيعة مشاركون معهم فِى الاثم كما هو منصوص ، و لكن هَذِهِ الفتاوى لَا تصلح ما تجاوز افعالهم من الشناعة ، و نعم ما قَالَ:

    عجوز تمنت اءَنْ تكون فتية و قد يبس العينان و احدود الظهر تروح الى العطار تبغى شبابها و لن يصلح العطار ما افسد الدهر
    و شكى نيست كه اين فاسقان فاجرى كه فتواهايى مى دهند تا كارهاى شنيع و زشت آن ها را ترميم كنند شريك جرم آن هايند، و در اين زمينه حديث وارد است . ولى اين فتاوى كارهاى آن ها را كه از حد شناعت و زشتى فراتر رفته است ترميم نتواند كرد، و چه خوب گفته شاعر كه : ((پير زالى است كه آرزوى جوانى دارد در حالى كه چشمهايش خشك و كم سو شده و پشتش خميده است ! به جستجوى جوانى به نزد عطار مى رود [تا با استفاده از وسائل آرايش خود را جوان جلوه دهد] و حال آن كه عطار چيزى را كه روزگار تباه ساخته ، ترميم نتواند كرد)).
    و المخالفون يفرحون فِى ذَلِكَ اليوم و يلبسون احسن ثيابهم المتلونة و يخضيبون الايدى و الارجل و يشتغلون بانواع الملاهى و بانواع الملاعب و الدفوف و الرقص ، و سنوا من يوم قتلهم اءَنْ يقراءوا سورة ((انا فتحنا)) فرحا باءن فتح الامر و الدولة ليزيد - عليه اللعنة - بقتله عترة النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و اصحابه ، فالتعصب الجاهلية و العرق الكافرية كان مركوزا فِى طباعهم .
    آرى مخالفان در اين روز (عاشورا) شادى مى كنند، بهترين لباس هاى رنگارنگ خود را مى پوشند، دستها و پاهاى خود را رنگ مى گذارند و به انواع بازى ها و سرگرمى ها و سازها و پايكوبى ها مى پردازند، و از روزى كه شهداى كربلا را به قتل رساندند به خاطر شادى به فتح و دولت يزيد - عليه اللعنة - با كشتن خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ياران او، خواندن سوره ((انا فتحنا)) را سنت نهاده اند. آرى تعصب جاهلى و رگ كفر صفتى در كمون طبيعتشان رسوخ كرده و با شيره جانشان آميخته بوده است .
    روى فِى كتاب ((شرف النبوة)): ((انّ ابابكر راءى فِى منامه اءَنْ الشمس انفصلت من السماء و وقعت على سطح الكعبة و تنائرت اجزاؤ ها و تفرقت و سقطت قطعة منها فِى بيته . فسال بحيراء الراهب عَن تعبيره ، فَقَالَ: سيطهر نبى آخر الزمان فِى مكة و يدعى النبوة ، و يحصل لك منه حظ اوفر بعده ، فلا تتاخر عَن قبول دعوته . فلما دعاه النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم الى الاسلام قَالَ: باى حجة تقبل قولك ؟ قَالَ: بتعبير بحيراء الراهب ، فاسلم عند ذَلِكَ)).(954) فيمكن اءَنْ يَكوُن اسلامه لذلك لَا لله تعالى ، و اما على عليه السلام فشهد الله بخلوص اعتقاده : اءِنَّمَا نطعمكم لوجه الله لَا نريد منكم جزاء و لَا شكورا.
    (955)
    در كتاب ((شرف النبوه)) روايت كرده است كه : ((ابوبكر در خواب ديد كه خورشيد از آسمان جدا شد و بر بام كعبه سقوط كرد و اجزائش از هم پاشيد و پراكنده گشت و پاره اى از آن در خانه او افتاد. تعبير آن را از بحيراء راهب پرسيد، وى گفت : به زودى پيامبر آخر زمان در مكه ظاهر مى شود و ادعاى نبوت مى كند و پس از او تو را از سوى او بهره فراوانى نصيب خواهد شد، بنابراين در قبول دعوت او تاخير مكن .
    چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را دعوت به اسلام نمود، گفت : به چه دليل قول تو را بپذيرم ؟ فرمود: به دليل تعبير بحيراء راهب . ابوبكر اسلام آورد)). بنابراين ممكن است اسلام آوردن او به خاطر همين بوده نه براى خداى متعال .
    و اما على عليه السلام ، خداوند به خلوص اعتقاد در اين آيه گواهى داده كه :
    ((ما شما را براى خدا طعام مى دهيم و از شما انتظار پاداش و سپاس نداريم)).
    و مما ينادى بعداوتهم القديمة لاهل البيت عليهم السلام ما رواه الصدوق - رحمه الله - فِى - ((العلل)) عَن احمد بن حنبل قَالَ: ((الحق اءَنْ السنى لَا يَكوُن سنيا حتّى يبغض عليا و لو قليلا)).
    (956)
    و از جمله دلايلى كه به فرياد بلند از دشمنى ديريه آنان نسبت به اهل بيت عليهم السلام خبر مى دهد آن است كه صدوق (ره) در كتاب ((علل)) از احمد بن حنبل روايت كرده است كه گفت : ((حق آن است كه سنى ، سنى نيست تا اين كه على را دشمن بدارد ولو اندك)).
    و فِى ((تاريخ ابن خلكان)) المعتبر عندهم : ((انّ التسنن لَا يجتمه مع حب على))،(957) مع اءِنَّهُم رووا فِى كتبهم اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: يا على ! لَا يحبك الا مؤ من تقى ، و لَا يبغضك الا منافق شقى .
    (958)
    و در ((تاريخ ابن خلكان)) كه نزد آنان معتبر است گويد: ((تسنن با دوستى على جمع نمى شود))، با اين كه خودشان در كتاب هاى خود روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : ((اى على ، دوست ندارد تو را جز مؤ من با تقوا، و دشمن ندارد تو را جز منافق تيره بخت)).
    و فِى ((نكت الفصول)) للشيخ نجيب الدين ابى الفتح الاصفهانى نقلا عَن ((صحيح المسلم)): ((انّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: اوحى الله تعالى الىّ فِى على عليه السلام ثلاثة : اءِنَّهُ سيد الوصيين ، و امام المتقين ، و قائد الغر المحجلين .(959) قثبت اءِنَّهُ ليس بامامهم بل امام المتقين اَلَّذِى نَ قَالَ الله تعالى : اءنّ المتقين فِى جنات و نهر - الاية ،(960) لان تصديق الامام بالامامة لَا يجتمع مع بغضه .
    و در كتاب ((نكت الفصول )) نجيب الدين شيخ ابوالفتح اصنفهانى به نقل از ((صحيح مسلم)) آمده است كه : ((پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند درباره على عليه السلام سه چيز به من وحى فرستاد: او سرور اوصياء، پيشواى پرهيزگاران ، و پيشرو كسانى است كه نور ايمان در رخسارشان هويدا است)).
    پس ثابت است كه آن حضرت پيشواى آنان (سنيان) نيست بلكه پيشواى پرهيزكارانى است كه خداى متعال در باره آن ها فرموده : ((همانا پرهيزكاران در باغها و نهرهايى هستند...)) چرا كه تصديق امام به امامت با دشمنى او جمع نمى شود.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #149
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و اعلم اءِنَّهُ قد روت الجماعة كلهم اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ فِى حق ابى ذر رحمه الله : ما اقُلْتُ الغبراء، و لَا اظلت الخضراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر،(961) و لم يسموه صديقا و سموا ابابكر صديقا مع اءِنَّهُ لم يرد مثل ذَلِكَ فِى حقه ، و سموه خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مع اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لم يستخلفه فِى حياته و لَا بعد وفاته عندهم ، و لم يسموه اميرالمؤ منين عليه السلام خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مع اءِنَّهُ استخلفه فِى عدة مواطن ، منها استخلفه على المدينة فِى غزوة تبوك و قَالَ له : اءنّ المدينة لَا تصلح الا لى او لك ، اما ترضى اءَنْ تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا اءِنَّهُ لَا نبى بعدى ؟(962)
    و بدان كه عامه همه روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره ابى ذر (ره) فرمود: ((زمين برنداشته و آسمان سايه نينداخته بر سر كسى كه از ابى ذر راستگوتر باشد)).
    با اين وصف او را ((صديق)) نخواندند و ابوبكر را صديق ناميدند با اين كه چنين چيزى درباره او نرسيده است . و او را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ناميدند با آن كه به قول خودشان آن حضرت او را نه در زمان حيات و نه پس از وفات خويش ‍ خليفه نساخت ، ولى اميرالمؤ منين عليه السلام را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نخواندند با آن كه حضرتش را در مواطن متعددى جانشين خود ساخت از جمله در جنگ تبوك كه او را در مدينه به جاى خود گذارد و به او فرمود: ((مدينه جز براى من يا تو شايستگى ندارد؛ آيا خشنود نيستى كه نسبت تو با من همان نسبت هارون با موسى باشد جز اين كه پس از من پيامبرى نخواهد بود؟)).
    و امر اسامة على الجيش اَلَّذِى نَ فيهم ابوبكر و عمر، و مات و لم يعزله ، و لم يسموه خليفة رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، و لما تولى ابوبكر غضب اسامة و قَالَ: اءنّ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم امرنى عليك فمن استخلفك على ؟ فمشى هو و عمر حتّى استرضياه ، و كانا يسمياءِنَّهُ مدة حياته اميرا. و سموا عمر الفاروق و لم يسموا عليا عليه السلام بذلك مع اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم قَالَ فيه : هَذَا فاروق امتى ، يفرق بين الحق و الباطل .(963)
    آن حضرت اسامه را بر لشكرى كه ابوبكر و عمر نيز در ميان آن ها بودند اميرا ساخت و تا هنگام مرگ هم عزلش ننمود، با اين حال او را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نناميدند، و چون ابوبكر به حكومت رسيد اسامه خشمگين شد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا اميرتو قرار داده پس چه كسى تو را بر من خليفه ساخته است ؟ وى با عمر به نزد او رفتند و او را راضى نمودند و تا زنده بود او را امير مى خواندند. آنان عمر را ((فاروق)) ناميدند و على عليه السلام را به اين لقب نخواندند با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره آن حضرت فرموده بود: ((اين شخص فاروق امت من است كه ميان حق و باطل فرق مى نهد و جدايى مى اندازد)).
    و كيف ساعدوا عايشة فِى امرباطل و هو خروجها على الامام الرابع و لم ينصر احد مِنْهُمْ بنت رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لما طلبت حقها من ابى بكر، و لَا شخص واحد بكلمة . و سموها ام المؤ منين و لم يسموا غيرها من ازواجه بذلك . و لم يسموا اخاها محمد بن ابى بكر مع عظم شاءنه و قرب منزلته من الله تعالى و اخته عايشة خال المؤ منين ، و سموا معاوية بن ابى سفيان خال المؤ منين ، لان اخته ام حبيبة بنت ابى سفيان بعض زوجات النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، و اخت محمد بن ابى بكر و ابوه اعظم شانا من اخت معاوية و ابيه ، مع اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لعن معاوية الطليق ابن الطليق اللعين ابن اللعين ، و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اءِذَا رايتم معاوية على منبرى فاقتلوه .(964)
    بنگر كه چگونه عايشه را در كار باطل خود كه شروش بر امام چهارم (به نظر آن ها) بود يارى دادند ولى هيچكدام دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را آن گاه كه حق خود را از ابى بكر طلب كرد يارى ندادند و هيچ كس حتّى يك كلمه هم نگفت . عايشه را ((ام المؤ منين)) خواندند و زنان ديگر آن حضرت را بدين نام نخواندند. محمد بن ابى بكر برادر عايشه را با همه علو شاءن و قرب و منزلتى كه به خدا داشت و خواهرى چون عايشه داشت ((دائى مؤ منان)) نخواندند ولى معاويه را بدين لقب ناميدند، چه خواهر او يعنى ام حبيبه دخت ابى سفيان يكى از همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، و حال آن كه خواهر محمد بن ابى بكر (عايشه) و پدرش (ابوبكر) از خواهر معاويه و پدرش باعظمت تر بودند، و نيز اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم معاويه را كه آزاد شده و پسر آزاد شده بود (زيرا هر دو در فتح مكه به لطف پيامبر آزاد شدند) و ملعون پسر ملعون بود لعنت كرد و فرمود: ((هرگاه معاويه را بر فراز منبر من ديديد او را بكشيد)).




    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #150
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,678 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و كان من المؤ لفة قلوبهم ، و قاتل عليا عليه السلام ، و هو رابع الخلفاء امام حق ، و كل من حارب اماما حقا فهو باغ . و سبب ذَلِكَ موافقة محمد بن ابى بكر لعلى عليه السلام مفارقته لابيه و بغض ‍ معاوية لعلى عليه السلام و محاربته له . و سموه كاتب الوحى و لم يكتب منه كلمة واحدة بل كان يكتب رسائل ، على اءِنَّهُ كان من جملة كتبة الوحى ابن ابى سرح و ارتد مشركا و فيه نزل : و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم .(965)
    معاويه از كفارى بود كه پيامبر براى جلب قلوب آن ها بديشان سهمى از زكات مى داد، وى با على عليه السلام كه چهارمين خليفه (به نظر خودشان) و امام بر حق بود جنگيد، در صورتى كه هر كس با امام بر حق بجنگد ((باغى و شورشگر)) بوده [و حكم او كشتن است]. و سبب آن موافقت محمد بن ابى بكر با على عليه السلام و مخالفت وى پا پدرش و دشمنى معاويه با على عليه السلام و جنگ با او بود. معاويه را كاتب وحى ناميده اند در حالى كه يك كلمه از وحى را ننوشته بلكه نامه اى چند براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نوشته است علاوه آن كه [كاتب وحى بودن فضيلت نيست ، چه] ابن ابى سرح نيز از كاتبان وحى بود كه به شرك بازگشت و اين آيه درباره اش نازل شد كه :
    ((... ولى آن كس كه سينه اش به كفر گشاده است پس خشم خدا بر آنان باد، و عذابى بزرگ براى آن هاست .))
    مع اءَنْ معاوية لم يزل مشركا فِى مدة كون النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم مبعوثا يكذب بالوحى و يهزا بالشرع ، و كان باليمن يوم الفتح يطعن على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و يكتب الى صخرين حرب يعيره باسلامه ، و الفتح كان فِى شهر رمضان لثمان سنين من قدوم النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم المدينة و معاوية مقيم على شركه ، هارب من النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم لانه كان قد اهدر دمه ، فهرب الى مكة ، فلما لم يجد له ماءوى صار الى النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم مضطرا فاظهر الاسلام . قيل : و كان اسلامه قبل موت النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم بخمسة اشهر، و طرح نفسه على العباس فسال رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فعفا عنه .
    و نيز معاويه در طول مدت بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيوسته مشرك بود، وحى را تكذيب مى كرد و شريعت را مسخره مى نمود، و روز فتح مكه در يمن بود و بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم طعن مى كرد و به صخر بن حرب (ابوسفيان) نامه مى نوشت و او را در مورد اسلام آوردنش ‍ سرزنش مى كرد. و فتح مكه در ماه رمضان سال هشتم هجرت پيامبر به مدينه رخ داد و معاويه در آن زمان بر شرك باقى بود، وى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گريخت ، زيرا آن حضرت خون او را مباح فرموده بود، او به سوى مكه گريخت و چون پناهى نيافت ناگزير نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بازگشت و اظهار اسلام نمود.
    بعضى گفته اند كه : اسلام او پنج ماه پيش از رحلت پيامبر صورت گرفت . او به عباس [عموى پيامبر] توسل جست واو از آن حضرت درخواست كرد و حضرت از سر تقصير او گذشت .
    مع اءَنْ الزمخشرى من مشايخ المعتزلة الحنفية روى فِى كتاب ((ربيع الابرار)) اءِنَّهُ ادعى بنوّته اربعة نفر.(966) و قد روى عبدالله بن عمر قَالَ: اتيت النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فسمعته يَقوُل : يطلع عليكم رجل يموت على غير سنتى ، فطلع معاوية .(967) وقام النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم يوما يخطب ، فاخذ معاوية بيد ابنه يزيد و خرج و لم يسمع الخطبة ، فقَالَن لعن الله القايد و المقود.(968)
    و نيز زمخشرى كه از مشايخ معتزله حنفِى مذهبان است در كتاب ((ربيع الابرار)) آورده است كه :
    ((چهار پدر مدعى فرزندى او بودند)). و عبدالله بن عمر گويد: ((نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفتم ، شنيدم كه ميفرمود: مردى نزد شما از راه مى رسد كه بر غير سنت من مى ميرد. و معاويه از راه رسيد.)) و روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خواندن خطبه پرداخت ، معاويه دست فرزندش يزيد را گرفت و بيرون رفت و به خطبه گوش نداد. حضرت فرمود: ((خداوند، پيشرو و پسرو، هر دو را لعنت كند)).
    و بالغ فِى محاربة على عليه السلام و قتل جمعا كَثِيرا من اخيار الصحابة ، و لعنه على المنابر مدة ثمانين سنة الى اءنقطعه عمر بن عبدالعزيز، و سم الحسن عليه السلام ، و قتل ابنه يزيد - عليه اللعنة - الحسين عليه السلام و نهب نساءه ، و كسر جده ثنية النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و اكلت امه كبد حمزة .
    معاويه در جنگ با على عليه السلام كمال شدت به خرج داد و جمع كثيرى از خوبان صحابه را به قتل رساند، و مدت هشتاد سال پايه گذار لعن بر آن حضرت شد تا عمر بن عبدالعزيز آن را ممنوع ساخت ، حضرت امام حسن عليه السلام را مسموم نمود، فرزندش يزيد - عليه اللعنة - امام حسين عليه السلام را به شهادت رساند و حرم او را كرد، جدش دندان پيشين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را شكست ، و مادرش جگر حمزه [سيد الشهداء] را جويد.(969)
    و سموا خالد بن الوليد سيف الله و سهم الله ، و خالد لم يزل عدو الله و عدو الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم مكذبا له ، و هو كان سبب قتل المسلمين فِى يوم احد و فِى كسر رباعية النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و فِى قتل حمزة عمه صلى الله عليه و آله و سلم ، و لما تظاهر بالاسلام بعثه رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم الى بنى جذيمة لياخذ مِنْهُمْ الصدقات ، فخانه و خالفه على امره و قتل المسلمين ، فقام رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِى اصحابه خطيبا بالانكار عليه رافعا يديه الى السماء حتّى شوهد بياض ابطيه و هو يَقوُل : اللهم انى ابراء اليك مما صنع خالد.(970) ثُمَّ انفذ اليه اميرالمؤ منين عليه السلام لتلافِى ما فرط فِى امره ، و امره اءَنْ يسترضى القوم ، ففعل .
    و خالد بن وليد را ((شمشير خدا)) و ((تير خدا)) ناميدند با آن كه خالد هميشه دشمن خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و تكذيب كننده آن حضرت بود، و هم او بود كه در جنگ احد سبب كشته شدن مسلمانان و شكستن دندان پيامبر و شهادت حمزه عموى پيامبر گرديد، و چون به ظاهر اسلام آورد رسول خدا او را به سوى قبيله بنى جذيمه فرستاد تا صدقات و زكوات آن ها را بگيرد، خالد به آن حضرت خيانت كرد و مطابق دستورش ‍ عمل ننمود و آن ها را كه مسلمان بودند كشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ميان اصحاب خود به جهت انكار بر او به خطبه برخاست و در حالى كه دستهاى مبارك را به سوى آسمان برداشته به اندازه اى كه سپيدى زير بغلش نمايان شد، گفت : ((خداوندا من از اين عملى كه خالد كرده به سوى تو بيزارى مى جويم))، سپس اميرالمؤ منين عليه السلام را براى جبران تفريطى كه خالد در فرمان آن حضرت كرده بود به سوى آنان گسيل داشت و دستور داد رضايت آن قوم را جلب نمايد، و حضرت چنين كرد.
    و لما قبض النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و ولى ابوبكر، امره بقتل اهل يمامة ، فقتل مِنْهُمْ الفا و ماءتى نفس مع تظاهرهم بالاسلام . و قد سمعت حكايته مع مالك بن نويرة و قبيلته ، و مع هَذِهِ الشنايع سموه سيف الله ، و سموا مانع الزكوة مع الشبهة مرتدا مع اظهارهم العذر، و لم يسموا من قتل المسلمين و استحل دماءهم و نساءهم و سبى ذراريهم و لم يسموا محارب اميرالمؤ منين عليه السلام مرتدا، مع قول النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : يا على حربك حربى ، و سلمك سلمى ؛(971) و محارب رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم كافر بالاجماع .
    و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در گذشت و ابوبكر زمام امور را به دست گرفت ، او را به كشتن اهل يمامه فرمان داد، و او هزار و دويست تن از آنان را با اين كه تظاهر به اسلام مى كردند، به قتل رساند. و پيش از اين داستان او را با مالك بن نويره و قبيله او شنيدى . و با اين همه زشتكارى او را ((شمشير خدا)) لقب دادند، و كسانى را كه از پرداخت زكات خوددارى كردند از روى شبهه اى كه رخ داده بود [كه خلافت ابوبكر را قبول نداشتند نه وجوب پرداخت زكات را] مرتد ناميدند يا اين كه آن ها عذر خود را در عدم پرداخت زكات اظهار كردند، ولى كسى را كه مسلمانان را كشت و خون و ناموسشان را حلال شمرد و كودكانشان را اسير نمود، و نيز كسى را كه رودر روى اميرالمؤ منين عليه السلام ايستاد و به جنگ با آن حضرت پرداخت ، مرتد نخواندند، با آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده بود كه : ((اى على ، جنگ تو جنگ من است ، و آشتى تو آشتى من است))، و با توجه به اين كه محارب با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اجماع امت ، كافر است .
    و قد احسن بعض الفضلاء فِى قَوْله : ((شر من ابليس من لم يسبقه فِى سالف طاعته ، و جرى معه فِى ميدان معصيته)). و لَا شك بين العلماء اءَنْ ابليس كان اعبد الملائكة و كان يحمل العرش ‍ ستة آلاف سنة ، و لما خلق الله تعالى آدم خليفة فِى الارض و امره بالسجود فاستكبر فاستحق الطرد و اللعن ؛ و معاوية لم يزل فِى الاشراك و عبادة الاصنام الى اءَنْ اسلم بخمسة اشهر قبل وفاة النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، ثُمَّ استكبر عَن طاعة الله فِى خليفة النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فكان شرا من ابليس .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 15 از 22 نخستنخست ... 5111213141516171819 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •