*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 16 از 22 نخستنخست ... 6121314151617181920 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 212
  1. #151
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    يكى از فضلاء چه خوب گفته كه : ((بدتر از ابليس كسى است كه سابقه عبادت و فرمانبرى پيش از او نداشته ، و در ميدان نافرمانى با او همگام بوده است))، چه ميان علما ترديدى نيست در اين كه ابليس عابدترين فرشتگان بود و شش هزار سال حامل عرش بود، و چون خداى متعال آدم عليه السلام را به عنوان خليفه در زمين آفريد و شيطان را امر به سجده نمود استكبار ورزيد و مستحق طرد و لعن شد، ولى معاويه پيوسته در شرك خود و پرستش بت ها باقى بود تا اين كه پنج ماه پيش از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اسلام آورد سپس در مورد خليفه پيامبر سر از فرمان خدا برتافت ، بنابراين از ابليس بدتر است .
    و تمادى بعضهم فِى التعصب حتّى اعتقدوا امامة يزيد بن معاوية مع ما صدر منه من الافعال القبيحة من قتل الامام الحسين بن على عليهماالسلام و نهب امواله و سبى نسائه و الدوران بهم فِى البلاد على الجمال بغير قتب و مولانا زين العابدين عليه السلام مغلول اليدين ، و لم يقنعوا بقتله عليه السلام حتّى رضوا اضلاعه و صدره بالخيول ، و حملوا رؤ وسهم على القنا، مع اءَنْ مشايخهم رووا اءَنْ يوم قتل الحسين عليه السلام اقطرت السماء دما؛ و قد ذكر ذَلِكَ الرافعى فِى ((شرح الوجيز)) و ذكر ابن سعد فِى ((الطبقات)): (( اءنّ الحمرة اَلَّتِى ظهرت فِى السماء يوم قتل الحسين عليه السلام)).(972)
    و قَالَ ايضا: ((ما رفعت حجر الا و تحته دم عبيط، و قد مطرت السماء مطرا بقى اثره فِى الثياب حتّى تقعطت)).
    (973)
    و بعضى ديگر آن قدر در تعصب غوطه ور شده اند كه به امامت يزيد بن معاويه اعتقاد پيدا كرده اند با آن همه كارهاى زشتى كه از او صادر شد از كشتن امام حسين بن على عليهماالسلام و تاراج اموال و اسارت زنان حضرتش و آن ها را بر شتران بى جهاز در ميان شترها گرداندن در حالى كه مولايمان زين العابدين عليه السلام هر دو دست مباركش با زنجير بسته شده بود، و به كشتن حضرتش قناعت نكرده تا آن كه استخوانهاى پشت و سينه اش را زير سم اسب ها خرد كرد و سرهاى مباركشان را بر سر نيزه ها برافراشته به هر طرف مى بردند؛ با آن كه مشايخ و بزرگان آنها روايت كرده اند كه : ((در روز قتل حسين عليه السلام آسمان خون باريد)) اين مطلب را رافعى در ((شرح وجيز)) آورده است ، و ابن سعد در ((طبقات)) گويد: ((سرخى اى كه در آسمان پيدا شده از روز شهادت حسين عليه السلام بوده است)) و نيز گويد: ((سنگى برداشته نشد جز آن كه زير آن خون خالص و تازه به چشم مى خورد، و آسمان بارانى باريد كه اثرش در لباس ها باقى بود تا قطع شد)).

    و توقف جماعة ممن لَا يَقوُل بامامة يزيد فِى لعنه . و قَالَ ابوالفرج ابن جوزى من شيوخ الحنابلة : عَن ابن عباس قَالَ: ((اوحى الله الى محمد صلى الله عليه و آله و سلم : انى قتلت بيحيى بن زكريا عليه السلام سبعين الفا، و انى قاتل بابن بنتك فاطمة سبعين الفا و سبعنى الفا)).(974)
    و قَالَ له ولد[ه] صالح يوما: ((انّ قوما ينسبوننا الى توالى يزيد، فَقَالَ: يا بنى هل يتوالى يزيد احد يومن بالله و اليوم الاخر؟ فقُلْتُ: لم لَا تلعنه ؟ فَقَالَ: كيف لَا العنه و الله لعنه فِى كتابه . فقُلْتُ: و اين لعن يزيد؟ فَقَالَ: فهل عسيتم اءنْ توليتم اءَنْ تفسدوا فِى الارض ‍ وتقطعوا ارحامكم . اولئك اَلَّذِى نَ لعنهم الله فاصمهم واعمى ابصارهم ،(975)
    فهل يَكوُن فساد اعظم من اَلْقَتل ؟
    و گروهى از كسانى كه قائل به امامت يزيد نيستند در لعن او توقف كردند.
    ابوالفرج ابن جوزى كه از بزرگان حنبلى هاست از ابن عباس روايت كرده است كه : ((خداوند به محمد صلى الله عليه و آله و سلم وحى فرستاد كه : من به خون خواهى يحيى بن زكريا عليه السلام هفتاد هزار نفر را كشتم ، و به خونخواهى پسر دخترت فاطمه هفتاد هزار و هفتاد هزار كس را خواهم كشت)).
    مهتابن بحيى از احمد بن حنبل درباره يزيد پرسش نمود، وى گفت : ((او كسى است كه آن كارها را كرد [گفتم : چه كرد؟] گفت : مدينه را غارت كرد)). روزى فرزند [او] صالح به او گفت : ((قوم ما، ما را به دوستى يزيد متهم مى كنند، وى مى گفت : پسر جانم ، آيا كسى كه ايمان به خدا و روز جزا دارد مى تواند يزيد را دوست بدارد؟ گفتم : پس چرا او را لعنت نمى كنى ؟ گفت : چگونه لعنت نمى كنم و حال آن كه خداوند در كتاب خود او را لعنت كرده ؟ گفتم : در كجا يزيد را لعن نموده ؟ گفت : در اين آيه كه : ((آيا اين به جاست كه چون ولايت يافتيد در زمين فساد كنيد و پيوند خويش ‍ را به خويشان خود ببريد؟ چنين كسانى را خداوند لعنت كرده و گوشهاى آنان را كر، و چشمهاشان را كور ساخته است)). آيا فسادى بزرگتر از كشتار؟
    و نهب المدينة ثلاثة ايام و سبى اهلها، و قتل جمعا من وجوه النَّاس فِيهَا من قريش و المهاجرين و الانصار يبلغ عددهم سبعمائة و قتل من لم يعرف من حر و عبد و امراءة عشرة آلاف ، فخاض الناى فِى الدماء حتّى وصلت الدماء الى قبر رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وامتلاءت الروضة و المسجد، ثُمَّ خرب الكعبة بالمناجيق و هدمها و احرفها(976) و.(977)
    و سه روز پياپى در مدينه قتل و غارت كرد و مردم آن را به اسيرى گرفت و حدود هتفصد نفر از سرشناسان مردم را كه از قريش و مهاجرين و انصار نيز در ميان آن ها بودند، كشت ، و ده هزار آزاد و بنده و زن ناشناخته را به قتل رساند، و مردم در خون غوطه ور شدند تا خون ها به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و حرم و مجسد پر از خون شد، سپس با منجنيق خانه كعبه را از جا كند و ويران نمود و سوزاند.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #152
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    فصل [39]: [پاره اى از مطاعن ابى بكر]
    و از جمله مطاعنى كه بر ابوبكر وارد است حكايت فدك است كه از اهل بيت عليهم السلام غصب كرد كه مبادا بعضى به طمع مال به ايشان ميل كنند، و در وقتى كه شجره خبيثه را مى نوشتند اين حديث را وضع كردند: نحن معاشر الانبياء لَا نورث و لَا ترك منا فهو صدقة .(978)
    و فدك از جمله بلادى بود كه بى جنگ به تصرف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در آمده بود، زيرا كه چون فتح خيبر به دست اميرالمؤ منين عليه السلام شد اهل فدك و ساير قراى نواحى آن دانستند كه تاب مقاومت ندارند بدون جنگ تسليم كردند، و آيات كريمه نازل شد كه چون بى جنگ گرفتند مال حضرت رسول است ، و آيه نازل شد كه : و آت ذى القربى ،(979) حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از جبرئيل پرسيد كه : ذالقربى كيست و حق او چيست ؟ گفت : ذالقربى فاطمه است و حق او فدك است پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به امر خداى عزّ و جل به فاطمه عليهاالسلام داد كه از او وذريه او باشد كه ائمه عليهم السلام باشند از اولاد حسن و حسين عليهماالسلام .
    و فرمود: كه اين ها بى جنگ گرفت شده است و مخصوص من است و به امر خدا به تو دادم ، بگير اين ها را، از تو و فرزندان توست تا روز قيامت .
    و چون خلافت به ابوبكر قرار گرفت آدم فرستاد وكلاى حضرت فاطه را از فدك بيرون كرد. حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: كه چرا مرا منع مى كنى از مال من ؟ ابوبكر گفت : بر آن چه مى گويى گواه بياور. حضرت فاطمه عليها السلام بعد از آن كه محاجه كرد و خطبه طويلى [ايراد كرد] كه دو جزو مى شود در نهايت فصاحت و بلاغت و مشتمل است بر اين كه آيه تطهير بر شاءن ايشان وارد است ، و يحيى از زكريا، و سليمان از داود عليهم السلام ارث برده به نص قرآن و عموما آيات ارث ، و اين كه تو مدعى حديث موضوعى ميباشى و بر توست بينه ، ام ايمن را شاهد برد.
    ام ايمن به ابوبكر گفت : گواهى نمى دهم تا حجت را بر تو تمام كنم به آن چه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حق من گفته است ، تو را به حق خدا قسم ميدهم نميدانى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ((ام ايمن زنى است از اهل بهشت))؟ ابوبكر گفت : بلى مى دانم . پس ام ايمن گفت : پس من گواهى مى دهم كه حق تعالى وحى كرد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم : بده به ذى القربى حق او را، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به طعمه حضرت فاطمه عليهاالسلام داد به امر خدا. و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نيز آمد و به همين نحو گواهى دادند. و به روايت ديگر حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نيز شهادت دادند و او قبول ننمود.
    و خطبه حضرت فاطمه عليهاالسلام را عامه و خاصه نقل نموده اند و اكثر الفاظش را ابن اثير در ((نهايه)) ذكر نموده است ، و ابن طاووس از طرق عامه آن خطبه را روايت كرده است .
    (980)
    و ابن ابى الحديد از كتاب ((سقيفه جوهرى)) روايت كرده است كه : ((چون ابوبكر خطبه حضرت فاطمه را در باب فدك شنيد بر منبر رفت و گفت : ايها النَّاس اين چه گوش دادن است بر هر سخنى ؟ اين آرزوها چرا در عهد رسول صلى الله عليه و آله و سلم نبود؟ و اين قصه از بابت روباه است كه گواهش دم او بود، و او ملازم جميع فتنه هاست ، مى خواهد فتنه پيرشده را جوان كند، استعانت ميجويد از ضعيفان و يارى مى جويد از زنان مانند ام طحال كه دوست ترين اهل و زن زناكار بود)).(981)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #153
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    ابن ابى الحديد گفته است كه : ((من به استاد خود نقيب گفتم كه ابوبكر اين كنايه ها را به كه داشت ؟
    نقيب گفت : كنايه نيست صريح است و مرادش على بن ابى طالب است . من تعجب كردم و گفتم : اين قسم سخنان با او داشت ؟ گفت : بلى پادشاه بود و هر چه مى خواست مى كرد و مى گفت . نقيب گفت : ام طحال زنى بود در ايام جاهليت و به زناى او مثل مى زدند)).
    (982)
    اى عزيز! به انصاف تاءمل نما كه با معصومه طاهره و اميرمؤ منان چه نسبت ها مى دهند و حال آن كه تكذيب ايشان تكذيب خداست و ايذاى ايشان ايذاى خداست . آيا مى توان گفت : ايشان را نصيبى و حظى از اسلام بوده است ؟ لَا والله ، ثُمَّ لَا و الله .
    قَالَ العلامة فِى ((منهاج الكرامة)): ((و لو كان هَذَا الخبر اَلَّذِى وضعه ابوبكر حقا لما جاز له ترك البلغة اَلَّتِى خلفها النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و سيفه عمامته عند على عليه السلام ، و لما حكم به له لما ادعاه العباس ، و لكان اهل البيت اَلَّذِى نَ طهرهم الله من الرجس مرتكبين ما لَا يجوز، لان الصدقة محرمة عليهم . و بعد ذَلِكَ اءِنَّهُ لما جاء الى ابى بكر مال البحرين و عنده جابر بن عبدالله الانصارى فَقَالَ له : اءنّ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ لى : ((اءِذَا اتى مال البحرين حثوت لك ، ثُمَّ حثوت لك ، ثُمَّ حثوت لك ، فَقَالَ له : تقدم فخذ بعددها. فاخذ من بيت مال المسلمين ، و اعطاه من غير بينة بل بمجرد الدعوى .
    (983)
    علامه [حلى] در ((منهاج الكرامة)) گويد: ((اگر اين حديثى كه ابوبكر جعل كرد درست بود هرگز براى او روا نبود كه استر و شمشير و عمامه اى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خود به جاى گذارده بود و نزد على عليه السلام بود نزد حضرتش ‍ باقى گذارد، و هنگامى كه عباس مدعى آن ها شد حكم به نفع آن حضرت نمى كرد. و نيز در اين صورت اهل بيت پيغمبر كه خداوند آنان را از پليدى پاك نموده و مرتكب عمل ناروايى شده اند، چه گرفتن صدقه بر آنان حرام است . و پس از اين واقعه هنگامى كه اموالى از بحرين به دست ابوبكر رسيد و جابر بن عبدالله انصارى نزد وى بود و به او گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به من فرموده : ((هرگاه مال بحرين به دست ما رسد نزد تو بريزم و بريزم و بريزم)). ابوبكر گفت : پيش برو و به تعداد آن ها برگير. وى از بيت المال مسلمانان برداشت و ابوبكر به صرف ادعا و بدون گواه به او بخشيد)).
    و مطاعن فدك بسيار است از آن جمله آن كه : پس ابوبكر چرا زوجات آن حضرت را متمكن ساخت از تصرف كردن در حجره هاى خود، و نگفت اين ها صدقه است ؟ و اين نقيض آن حكمى استكه در فدك و ميراث رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حق فاطمه عليهاالسلام كرد.
    قَالَ فِى ((الخرايج)): ((اءن ما كان فِى مناظرة فضال بن الحسن بن فضال الكوفِى مع ابى حنيفه : فَقَالَ له الفضال : قول الله تعالى : يا ايها اَلَّذِى نَ آمنوا لَا تدخلوا بيوت النَّبِى الا اءَنْ يؤ ذن لَكُمْ(984) منسوخ او غير منسوخ ؟ قَالَ: غير منسوخ . قَالَ: ما تقول فِى خير النَّاس بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ؟ ابوبكر و عمر، او على بن ابى طالب ؟ فَقَالَ: اما علمت انهما ضجيعا رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِى قبره ؟ فاى حجة تريد اوضع من هَذِهِ فِى فضلهما؟ فَقَالَ له الفضال . لقد ظلما اءذْ وصيا بدفنهما فِى موضع ليس لَهُمَا فيه حق ؛ و اءنْ كان الموضع لَهُمَا و وهباه من رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لقد اساء! اءذْ رجعا فِى هبتهما و نكثا عهدهما؛ و قد اقررت اءَنْ قَوْله تعالى : لَا تدخلوا بيوت النَّبِى الا اءَنْ يؤ ذن لَكُمْ غير منسوخ .
    در كتاب ((خرايج)) گويد: ((فضال بن حسن بن فضال كوفِى ضمن مناظره اى كه با ابوحنيفه داشت ، گفت : اين آيه ؛ ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خانه هاى پيامبر داخل نشويد جز اين كه به شما اجازه دهد)) آيا منسوخ است يا غير منسوخ ؟!
    ابوحنيفه گفت : غير منسوخ . گفت : نظر تو درباره بهترين كس پس ‍ از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چيست ؟ آيا ابوبكر و عمر است يا على بن ابى طالب ؟
    گفت : مگر نمى دانى كه آن ها در كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مدفونند؟ چه دليل در فضل آن ها بر اين روشن تر؟ فضال گفت : آندو ستم كرده اند، چه وصيت نموده اند در جايى مدفون شوند كه آن ها را حقى در آن نبوده است . اگر آن جا حق آن دو بوده و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هبه كرده بودند، همانا كار بدى كردند كه هبه خود را پس گرفتند و پيمان خود را شكستند، و تو اقرار كردى كه آيه اذن منسوخ نشده است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  5. #154
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    فاطرق ثُمَّ قَالَ: لم يكن له ولا لَهُمَا خاصة لكنهما نظرا فِى حق عايشة و حفصة فاستحقا الدفن فِى ذَلِكَ الموضع بحقوق ابنتيهما. فَقَالَ له فضال : اءَنْتَ تعلم اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ماتعن تسع زوجات ، و كان لهن الثمن لمكان فاطمة ، فاءِذَا لِكُلِّ واحدة منهن تسع الثمن ، ثُمَّ نظرنا فِى تسع الثمن فاءِذَا هو شبر فِى شبر، والحجرة كذا و كذا طولا و عرضا، فكيف يستحقان الرجلان اكثر من ذَلِكَ؟ و بعد فما بال عايشة و حفصة ترثان النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمة بنته لَا ترثه و منعت الميراث ؟ فالمناقضة ظاهرة فِى ذَلِكَ من وجوه كثيرة . فَقَالَ ابوحنيفة : نحو عنى فاءِنَّهُ رافضى خبيث .
    (985)
    ابوحنيفه لختى سر به زير افكند، سپس گفت : نه حق اختصاصى آن حضرت بود و نه حق اختصاصى آن دو. بلكه نظر در حق عايشه و حفصه كه همسران آن حضرت بودند كردند و طبق حقوق دختران خود استحقاق دفن در آن جا پيدا نمودند.
    فضال گفت : ميدانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با داشتن نه همسر از دنيا رحلت فرمود، و حق مجموع آن ها يك هشتم دارايى آن حضرت بود، چه آن حضرت دخترى به نام فاطمه داشت ، از اين روايت كرده است كه :سهم هر كدام يك نهم از يك هشتم است ، و چون به اين مقدار بنگريم سهم هر كدام يك وجب در يك وجب است در حالى كه طول و عرض حجره فلان مقدار در فلان مقدار است ، پس آن دو مرد بيشتر از اين حد را چگونه مستحق بودند؟ علاوه فرق عايشه و حفصه با فاطمه دختر آن حضرت چه بود كه آنان از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارث ببرند و فاطمه نبرد و از ميراث خود محروم گردد؟ بنابراين در اين كار از وجوه بسيارى تناقض آشكار وجود دارد.
    ابوحنيفه گفت : او را از من دور كنيد كه رافضى پليد است)).
    فَاءِن كنت بعد ما ذكر غير متيقن فِى عداوتهم الكامنة لاهل بيت الرسالة - صلوات الله عليهم اجمعين - فاسمع ما نتلوه عليك : قَالَ تعالى فِى حق نساء النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : و قرن فِى بيوتكن ،(986) و قَالَ عزّ و جل : و لَا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى ،(987) و قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم - بعد ذكره خروج الصفراء بنت شعيب على يوشع وصى موسى عليه السلام -: و اءنّ منكن من يخرج على وصيى ، ثُمَّ قَالَ: يا حميراء لَا تكونيها.(988) فاخبره بذلك قبل كونه ، و كان معجزا له ، و مع ذَلِكَ كله خرجت عايشة من اقليم الى اقليم آخر مسلحة لقتل الامام عليه السلام و من معه من الاصحاب بو قامت على العسكر و هو اسم جملها: قَالَ الله تعالى : فلا تخضغن بالقول فيطمع اَلَّذِى فِى قلبه مرض ،(989)
    اگر پس از همه آن چه مذكور شد باز هم به دشمنى راسخ آنان با اهل بيت رسالت عليهم السلام يقين پيدا نكردى به گفتار آينده گوش سپار: خداوند درباره زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((در خانه هاى خود قرار گيريد)) و فرموده : ((و مانند زمان جاهليت نخستين ظاهر مشويد)) و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از آن كه داستان شورش صفراء دختر شعيب را بر يوشع وصى موسى عليه السلام ذكر نمود، فرمود: ((همانا يكى از شما همسرانم بر وصى من مى شورد)) . سپس فرمود: ((اى حميراء مبادا تو آن كس باشى)). و با اين سخن پيش از وقوع حادثه او را با خبر ساخت و اين خود يكى از معجزات حضرتش ‍ بود. با اين حال عايشه مسلحاءِنَّهُ از سرزمينى به سرزمين ديگر براى كشتن امام عليه السلام و اصحابى كه با آن حضرت بودند بيرون شد و بر شترى كه ((عسكر)) نام داشت سوار شد. و با اين كه خداوند فرموده است : ((و در سخن گفتن با مردان اجنبى صدا نازك مكنيد تا آن كس كه در قلبش مرض است طمع نكند)) ناله سر مى داد و زارى مى كرد تا سپاهش از او نرمد.
    و حربت مرة اخرى على جنازة الحسن عليه السلام ظنا منها اءِنَّهُ يدفن عند النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم مع عسكر الشام ، و استدعت من مروان سهما و قوسا، و رمت بالنشاب الى جنازته ، ثُمَّ رشق عسكر الشام بمتابعتها، و جرى بينها و بين عبدالله بن عباس ‍ كلمات موحشة ، فَقَالَ: يا عايشة !


    تجملت تبغلت و لو عشت تفيلت لك التسع من الثمن و بالكل تصرفت
    و بار ديگر همراه با لشكر شام بر سر جنازه امام حسن عليه السلام به گمان اين كه مى خواهند حضرتش را كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفن كنند، جنگيد، وى از مروان تير و كمان طلب كرد و چند تير بر جنازه آن حضرت پرتاب كرد، و به پيرو او لشكر شام نيز تيرهايى پرتاب نمودند. و ميان او و عبدالله بن عباس سخنان دهشتزايى رد و بدل شد، ابن عباس به وى گفت : ((اى عايشه روزى سوار بر شتر شدى (جنگ جمل) و امروز سوار بر استر (هنگام دفن امام حسن عليه السلام) و اگر زنده بمانى سوار فيل خواهى شد! سهم تو يك نهم از يك هشتم بيشتر نيست و حال آن كه همه را متصرف شده اى))!
    و من المشهورات اءَنْ اربعة عشر نفرا من اصحاب الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم مكروا بالرسول صلى الله عليه و آله و سلم ليلة العقبة . القوا الدباب فِى الطريق ، فخلصه الله من مكرهم ، و كان ابوموسى الاشعرى مِنْهُمْ فِى القاء الدباب ، و كان عمار يقود جمل النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، و المقداد يسوقه . قَالَ عمار: يا رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، اعرف الجميع بالاسم و النسب ، فنزل قَوْله تعالى : و هموا بما لم ينالوا.
    (990)
    و مشهور است كه : چهارده نفر از اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در شب عقبه به آن حضرت حيله زدند و كيسه هاى شن را بر سر راه حضرتش افكندند [تا ايشان از كوه پرتاب شوند] و خداوند آن حضرت را از مكر آنان نجات داد، و ابوموسى اشعرى يكى از آن ها بود در افكندن كيسه هاى شن ، عمار مهار شتر پيامبر را مى كشيد و مقداد از پشت مى راند.
    عمار گفت : اى رسول خدا، من همه آن ها را به اسم و نسب مى شناسم ، پس اين آيه نازل شد: ((عزم كارى كردند كه توفيق دستيابى به آن را نيافتند)).
    و كان انس بن مالك حارب عليا عليه السلام فِى نصرة معاوية ، و كتم فضائله عليه السلام و رده يوم الطير مرتين . و ابوهريرة امره غير خفى . و عبدالله بن عمر كان من المنحرفين عَن على عليه السلام و لم يبايعه ، و رضى اءذْ دخل على يزيد - لعنه الله - بقتل الحسين عليه السلام و قَالَ: يا ليتنى كنت شريكك فِى دمه .
    و انس بن مالك در راه يارى معاويه با على عليه السلام جنگيد و فضائل آن حضرت را كتمان كرد، و روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دعا كرد: خداوندا محبوبترين خلق خود را نزد من فرست تا از اين پرنده بريان شده با من بخورد، و على آمد، انس ‍ دو بار آن حضرت را باز گرداند. ابوهريره نيز امر او بر كسى پوشيده نيست . و عبدالله بن عمر از منحرفان از على عليه السلام بود و با آن حضرت بيعت نكرد، و هنگامى كه بر يزيد - لعنة الله - وارد شد از كشتن حسين عليه السلام خشنود شد و گفت : كاش با تو در ريختن خون او شريك بودم .
    ايها اللبيب ، هل لهؤ لاء من الاسلام نصيب ؟ و شمه اى اشنايع خليفه اول ذكر شد، و بس است او را حديثى كه از ائمه عليهم السلام وراد شده است كه : كان الثانى سيئة من سيئات الاول .
    (991)
    اى خردمند، آيا ايننان بهره اى از اسلام برده اند؟... دومى (عمر) يك گناه از گناهان اولى (ابوبكر) بود.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  7. #155
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [40]: [پاره اى از مطاعن عمر]
    و اما شنايع ثانى در اين ضمن معلوم شد، على اءِنَّهُ الزم النَّاس ‍ بغسل الرجلين و اجاز مسح الخفين ، و اءِنَّكَر ذَلِكَ عليه على عليه السلام فَقَالَ لعمر: لم امرت بالمسح على الخفين ؟ قَالَ: لانى رايت رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يوم الطايف مسح على خفيه . فَقَالَ على عليه السلام : ذَلِكَ قبل نزول المائدة او بعد نزولها؟ قَالَ عمر: لَا ادرى .(992)
    ... علاوه آن كه مردم را ملزم ساخت به شستن پا در وضو به جاى مسح ، و مسح از روى پاپوش را جايز دانست ، و على عليه السلام اين مساءله را بر عمر انكار كرد و به او فرمود: ((چرا دستور دادى از روى پاپوش مسح كنند؟ گفت : زيرا ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز طائف روى پاپوش خود را مسح كرد. على عليه السلام فرمود: اين عمل پيش از نزول سوره مائده بود يا بعد از آن ؟ عمر گفت : نمى دانم .))
    و غير الاذان فاسقط ((حى على خير العمل)) و زاد فيه ((الصلاة خير من النوم)). و قدم التسليم على التشهد، و امر بعقد اليدين على الصدر، و الجماعة فِى النافلة .
    و اذان را تغيير داد و حى على خير العمل را حذف نموده الصلاة خير من النوم (نماز از خواب بهتر است) را به آن اضافه كرد. سلام نماز را بر تشهد مقدم داشت ، و دستور داد [هنگام خواندن حمد] دستها را به سينه بچشبانند، و نمازهاى نافله و مستحبى را به جماعت بخوانند.
    و قد ورد فِى السير اءَنْ عمر اول من قدم التسليم على التشهد فِى التحيات . و ذَلِكَ كله بدعة ظاهرة ، اءِذَا المنقول عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و عَن اهل بيته عليهم السلام خلافها، و اءَنْ التسليم آخر الصلاة ، و اءَنْ التشهد يجب اتياءِنَّهُ قبله ، و لولا ذَلِكَ لوقع التشهد بعد الفراغ من الصلاة لحصول التحلل منها بالتسليم بعموم الحديث ، فليزمها النقص لان التشهد جزء منها بالاتفاق ، فاءِذَا وقع بعد التسليم لم يكن داخلا فِيهَا ضرورة ، فيقع النقص و الخلل فِيهَا.
    در تاريخ و سير آمدهاست كهعمر نخستين كسى بود كه سلام نماز را بر تشهد در تحيات مقدم داشت . و اين ها همه بدعت آشكار است ، چه آن چه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و خاندانش عليهم السلام نقل شده خلاف آن است ، و نيز سلام پايان نماز است و تشهد وجب است كه پيش از آن خوانده شود. و اگر چنين نشود تشهد پس از فراغ از نماز واقع ميشود، چه طبق عموم حديث ، با سلام دادن از احرام نماز بيرون آمده است ، از اين رو نقص در نماز پيدا مى شود، چه به اتفاق همه تشهد جزء نماز است ، و چون بعد از سلام واقع شود بى شك داخل در نماز نخواهد بود، لذا نقص و خلل در نماز ايجاد خواهد شد.
    فلما الزم عمر النَّاس بتقديم التسليم على التشهد لزم بطان الصلاة و عدم صحتها، فابطل على المسلمين صلاتهم اَلَّتِى هى عمود دينهم ، و ذَلِكَ لان مقصوده هدم دين الاسلام و تعطيل احكامه ، و لما كان عموده الصلاة قصد الى تغييرها ليدخل الخلل و النقص فِيهَا. و ذَلِكَ من الامور اَلَّتِى لَا يتفطن لها الا من اعطى سلامة بصيرته و ترك عماية التقليد.
    پس چون عمر مردم را به مقدم داشتن سلام بر تشهد امر نمود لازمه اش باطل بودن نماز و عدم صحت آن است ، و با اين عمل نماز همه مسلمانان را كه به منزله ستون دين آن هاست ، باطل ساخت ، و مقصود او نيز هدم دين اسلام و تعطيل احكام آن بود، و چون نماز ستون دين است به تغيير آن همت گماشت تا خلل و نقص در آن وارد سازد. و اين از امورى است كه به آن پى نمى برد مگر كسى كه بينش به او داده شده و از كورى تقليد دست برداشته باشد.
    و وضع عمر فِى الشريعة الخراج ، و دوّن الدواوين ، فقسم النَّاس على ثلاثة اصناف : جند و رعية و اهل العلم ، فاخذ من الرعية الخراج لاهل العلم و الجند. ثُمَّ ابتدع كتابة ديوان اثبت فيه اسماء اهل العطاء من الجند و من اهل العلم و الرياسات و الولايات ، و اثبت لِكُلِّ واحد ما يعطى من الخراج اَلَّذِى وضعت على الرعية ؛ و غير ذَلِكَ من الزيادة و النقيصة فِى الشرع و دين الاسلام .
    عمر در شريعت و قوانين دينى ماليات را وضع نمود و ديوان ها تدوين كرد، پس مردم را بر سه طبقه تقسيم نمود: لشكرى ، رعيت ، دانشمندان .
    و از رعيت براى دانشمندان و لشكريان ماليات مى گرفت . سپس ‍ ديوان نويسى را اختراع كرد و نامهاى حقوق بگيران لشكرى و اهل علم و رياست و فرماندارى را در آن ثبت نمود، و براى هر كدام از مالياتى كه بر رعيت وضع شده بود چيزى مقرر داشت . و ساير كم و زيادهايى كه در شريعت و دين اسلام انجام داد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  9. #156
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و ايضا اءِنَّهُ اعطى بعض ازواج النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم غير ما تستحقونه ،(993) فاءِنَّهُ ابدع لعايشة و حفصة فِى بيت مال المسلمين فِى كل سنة لِكُلِّ واحدد مائة الف درهم . و من المعلوم اءَنْ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لم يعطهما ذَلِكَ و اءِنَّمَا كان يجرى عليهما النفقة و الكسوة على الاقتصاد، فابدع لَهُمَا ما لَا تستحقاءِنَّهُ لكونهما من اهل محبته و مودته و اشتهارهما ببغض آل النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم .
    و نيز پاره اى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چيزى كه استحقاق آن را نداشتند بخشش نمود، چه او براى عايشه و حفصه از بيت المال مسلمانان براى هر كدام سالى صد هزار درهم مقرر داشت . و معلوم است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين مقدار را به آنان نمى داد و تنها نفقه واجب و لباس و پوشش آن ها را در حد متعادل و مياءِنَّهُ تامين مى نمود، ولى عمر آن چه را كه آن ها مستحق آن نبودند براى آن ها مقرر داشت ، چه آن دو اهل دوستى و مودت او بودند و به دشمنى آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، مشهور.
    و يدل على ذَلِكَ اءِنَّهُ روى الثقات من اهل السيرة : ((انّ عليا عليه السلام حدث عَن نفسه قَالَ: كنت قاعدا يوما عند عثمان و قد بويع له ، اءذْ اتته عايشة و حفصة تطلبان منه ما كان يعطيهما ابوبكر و عمر فِى كل سنة من بيت المال . فَقَالَ عثمان : لَا ارى لاكُمَْ فِى كتاب الله و لَا سنة نبيه صلى الله عليه و آله و سلم من ذَلِكَ شيئا. فقَالَتا له : فما بال ابى بكر و عمر كانا يعطياننا ذَلِكَ؟ اءَنْتَ خير منهما؟ فَقَالَ لَهُمَا: كانا يعطياءِنَّكَما بطيبة من انفسهما لَا باستحقاق لاكُمَْ، و انا نفسى لَا تطيب باعطائكما، فانصرفا فليس لاكُمَْ عندى حق .
    دليل اين مطلب آن است كه سيره نويسان قابل اعتماد روايت كرده اند كه :
    ((على عليه السلام از خود سخن مى گفت و فرمود: پس از آن كه با عثمان بيعت شد، روزى نزد او نشسته بودم كه عايشه و حفصه نزد او آمدند و حقوقى را كه ابوبكر و عمر سالياءِنَّهُ از بيت المال به آن ها مى دادند طلب كردند. عثمان گفت : من در كتاب خدا دليلى براى اين مطلب نمى بينم . گفتند: پس چرا ابوبكر و عمر آن را به ما مى پرداختند؟ آيا تو از آن ها بهترى ؟ گفت : آن ها از روى طيب نفس خود به شما مى پرداختند نه از روى استحقاق شما، ولى نفس من خوش ندارد كه به شما بدهم ، برگرديد كه شما را نزد من حقى نيست .
    فقَالَتا: اءِذَا منعتنا عطاءنا فاعطنا ميراثنا من ضياع رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و امواله اَلَّتِى بيدك . فَقَالَ عثمان : لَا و الله و لَا كرامة و لَا نعم ، و لكنى اجيز شهادتكما على انفسكما فاءِنَّكَما قد شهدتما عند ابويكما اءِنَّكَما سمعتما رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يَقوُل : ((انّ الانبياء لَا يورث ،(994) ما تركناه صدقه)). ثُمَّ بعثتما اعرابيا من قيس جلفا يتطهر ببوله مالك بن الحرث بن الحدبان (995) يشهد معكما، لم يكن من اصحاب النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و لَا من الانصار.
    اما وجدتم من هو احق بالشهادة ليشهد على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم غير اعرابى ؟ اما والله لَا اشك اءِنَّهُ قد كذب على رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و كذبتما معه ، و لكن اجيز شهادتكما على انفسكما، اذهبا فلا حق لاكُمَْ، و اءنْ كنتما شهدتما بباطل فعليكما و على من اجاز شهادتكما على اهل هذ البيت لعنة الله و الملائكة و النَّاس اجمعين . قَالَ على عليه السلام : ثم نظر الىّ و تبسم و قَالَ: يا اباالحسن شفيتك منهما؟ فقُلْتُ: نعم ، و الله لقد قُلْتُ حقا، فلا ارغم الله الا انفهما.
    (996)
    گفتند: حال كه ما را از حقوقمان منع مى كنى پس ميراثمان را از دارايى و اموال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه در اختيار توست بده .
    عثمان گفت : نه ، ((نهج البلاغه)) خدا سوگند نمى دهم و شما را نزد من كرامتى و ارزشى نيست ، ولى گواهى شما را بر ضد خودتان مى پذيرم ، چه شما نزد پدرتان گواهى داديد كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده ايد كه مى فرموده : انبياء ارث نمى گذارند، آن چه را باقى گذاريم صدقه است))، سپس يك بيابانگرد تهى مغز كه خود را با بولش آب مى كشيد به نام مالك بن حرث بن حدبان كه از قبيله قيس بود را بر انگيختيد كه با شما گواهى دهد، و حال آن كه او نه از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و نه از انصار. آيا شما كسى را كه شايسته تر باشد به گواهى دادن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از يك بيابانگرد نيافتيد؟ هان ، به خدا سوگند بى شك او بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دروغ بست و شما نيز با او دروغ بستيد، ولى گواهى شما را بر ضد خودتان مى پذيرم ، برويد كه شما را حقى نيست ، و اگر شما به باطل گواهى داده ايد، بر شما و كسى كه گواهى شما را بر ضد اين خاندان پذيرفت لعنت خداوند و فرشتگان و تمامى مردمان باد. سپس رو به من كرده ، لبخندى زد و گفت : اى اباالحسن دل تو را از آن دو خنك كردم ؟ گفتم : آرى ، خدا سوگند حق گفتى ، خداوند جز بينى آن دو را به خاك نمالد)).
    اى عزيز! قَالَ الله تعالى : فقاتلوا اَلَّتِى تبغى حتّى تفى ء الى امر الله ،(997) و هم بغاة بنص القرآن ، و اما عايشة و جنودها و معاوية و جنوده فلا شك لاحد اءِنَّهُم بغاة ، لان الاجماع من الكل على اءِنَّهُ عليه السلام كان اماما بعد عثمان .
    اى عزيز، خداى متعال فرموده : ((... پس با گروه متجاوز بجنگيد تا به فرمان خدا باز گردد)) و اينان به نص قرآن كريم متجاوزند، چه در مورد عايشه و سپاهش و معاويه و سپاه او هيچ كس شك ندارد كه آن ها متجاوزند، زيرا اجماع امت بر اين است كه على عليه السلام پس از عثمان امام بوده است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  11. #157
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    فصل [41]: [پاره اى از مطاعن عثمان]
    و اما مطاعن ثالث زياده از حد و شمار است : اقارب خود را والى بر اموال و نفوس و فروج مسلمانان كرد، چنان چه وليد برادر مادرى خود را والى كوفه گردانيد، و انواع فسوق از او صادر شد، و مدارش بر شمر خمر بود. [ابن] عبدالبر در كتاب ((استيعاب)) و اكثر محدثان و مورخان روايت كرده اند كه : ((روزى وليد به مسجد آمد و نماز صبح را با مردم چهار ركعت كرد، پس در اثناى نماز به ايشان گفت : اگر ميخواهيد زياده از چهار ركعت نيز بكنم)).
    سپس عبدالبر گفته است كه : ((خلافِى نيست ميان اهل علم كه آيه اءنْ جائكم فاسق بنباء فتبينوا
    (998) در شاءن وليد نازل شد)).(999)
    و صاحب ((مروج الذهب)) گفته است كه : ((فسق او به حدى شايع شد كه او را در منبر سنگسار كردند، و او را به مدينه آوردند و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام او را حد شرب خمر زدند، و عثمان راضى نبود)).(1000) و مروان منافق را دخيل در خلافت كرد، و عبدالله بن ابى سرح را والى مصر كرد، و مصريان از او شكوه كردند و به فرياد آمدند و محمد بن ابى بكر را والى كرد و فرستاد و پنهان به عبدالله نوشت كه چون اين جماعت بيايند سر و ريش را بتراش و حبس كن و بعضى را بر دار بكش . اهل مصر نامه را در راه گرفتند و به مدينه برگشتند. و به اين اسباب كشته شد.
    و ديگر آن كه حكم بن ابى العاص را كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم او را از مدينه بيرون كرد و به اعتبار كفر و نفاق و ايذاى بسيارى كه از او به حضرت مى رسيد و تا حضرت در حيات بود او را رخصت دخول مدينه نداد، و چون حضرت از دنيا رحلت كرد به اعتبار رقابتى كه با عثمان داشت ، عثمان از ابوبكر شفاعت كرد كه او را رخصت دخول در مدينه بدهد، قبول نكرد، و عمر نيز در ايام خلافت خود قبول نكرد و چون خود خليفه شد او و امثال او را به اعزاز و اكرام به مدينه آورد، هر چند حضرت اميرالمؤ منين او را منع نمود و همچنين زبير و طلحه و سعد و عمار و عبدالرحمن و ساير صحابه انكار اين فعل از او كردند فايده نكرد. و اين عمل هم مخالفت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و خلافت سيرت شيخى بود و حال آن كه شرط كرده بود كه به سيرت شيخين عمل بكند.
    و ديگر آن كه ابوذر - رحمه الله - كه در بزرگوارى او احدى تاءمل ندارد به سبب آن كه مكرر عثمان را به ظلم و بدعت نسبت مى داد و مى گفت : بشر الكافرين بعذاب اليم .
    (1001) به شام فرستاد، و در آن جا نيز چون معاويه را نسبت به ظلم و بدعت مى داد معاويه او را بر شترى درشت و ناهموار سوار كرد و شخص ‍ غليظى را، بر او موكل كرد كه شب و روز شتر را براند و نگذارد كه بخوابد و آرام بگيرد، به مدينه آورد. چون او را به اين حال به مدينه آوردند رانهايش مجروح شده بود و گوشتهايش ريخت . و او را از مدينه به ربذه كه بدترين مواضع بود اخراج كرد و غدغن كرد مسلمانان را با او مجالست نكنند در هيچ موضعى و كسى به مشايعت او نرود، و به حضرت اميرالمؤ منين و حسنين عليهم السلام و عمار كه به مشايعت او رفتند درشتى و بى ادبى كرد. و عبدالله بن مسعود را چهل تازياءِنَّهُ زد و وظيفه (1002) او را قطع كرد براى آن كه چرا نماز بر ابى ذر كرد بعد از مردن او.و اهل سنت مجموع اين فضايح را از او نقل نموده اند.
    و عمار را زد و حال آن كه عامه در شاءن او نقل نموده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : ((عمار مملو از ايمان است)).
    (1003 )
    و فرمود كه : ((هر كه عمار را دشمن بدارد خدا او را دشمن دارد)).(1004)
    و سبب زدن عمار آن بود كه مجموع مسلمانان از صحابه و غير هم فسوق و ظلم هاى او را نوشتند و به عمار دادند كه به وى بدهد كه اگر ترك اين اعمال نكند بر او شورش مى نمايند. چون دو سطر از آن را خواند نامه را انداخت . عمار او را نصيحت كرد، امر كرد كه دست ها وپاهاى او را بر زمين كشيدند و آن قدر او را زدند كه از حركت انداختند پس خودش لگدى چند با كفش بر شكم و اسافل اعضايش زد كه علت فتق به هم رسانيد و بيهوش شد، تا نصف شب بيهوش بود، نماز ظهر و عصر و مغرب و خفتن از او فوت شد.
    و در ((لوامع)) نقل نموده است كه : ((هجده هزار قرآن را عثمان بسوزانيد و مردم را جمع كرد بر قرائت زيد بن ثابت . و چون اين خبر به عايشه رسيد گفت : اقتلوا حراق المصاحف .
    (1005) و چون شنايع بسيار از او واقع شد صحابه اجماع كردند به قتل او و او را كشتند. و حذيفه مى گفت كه : ((هر كس اعتقاد دارد كه عثمان مظلوم كشته شده است در روز قيامت گناهش بيشتر است از جمعى كه گوساله پرستيدند.))
    پس اگر اجماع حجت باشد بر امامت ، اجماع مهاجرين و انصار به اضعاف مضاعف بر قتل او شد، پس عامه بايد قايل باشند به كفر او يا كبيره اى كه باعث قتل او باشد، يا اعتراف به بطلان امامت ابوبكر نمايند. و كثرت كسانى كه اتفاق بر قتل عثمان نمدند على اختلاف الاقوال ده هزار يا پانزده هزار يا بيست و پنج هزار كس ‍ بودند، حتّى عايشه و معاويه نيز داخل بودند، چنان كه صحاب ((نهاية)) و مورخان گفته اند كه عايشه مكرر مى گفت : اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا.
    (1006)
    ابن ابى الحديد از استاد خود ابويعقوب معتزلى نقل كرده است كه : ((حريص ترين مردم بر قتل عثمان عايشه بود. و چون عثمان معاويه را به مدد طلبيد گفت : تا او اطاعت خدا مى نمود خدا هم رعايت او مى نمود، بعد از آن كه او تغيير داد و حرمت دين خدا را نگاه نداشت خدا هم او را واگذاشت ، و كسى را كه حق تعالى رعايت نكند من اعانت نمى كنم)).(1007)
    و بعد از آن كه عايشه و معاويه به عداوت اميرالمؤ منين عليه السلام خون عثمان را مطالبه نمودند و حال آن كه همان جماعتى كه اجماع بر قتل عثمان نمودند همان ساعت اجماع بر خلافت اميرالمؤ منين عليه السلام نمودند و بيعت كردند، و سنيان آن حضرت را به اين اجماع خليفه چهارم مى دانند و واجب الاطاعة ، پس چگونه مى شود كه اجماعشان بر خلافت آن حضرت صحيح باشد و بيعتشان درست باشد و بر قتل عثمان باطل باشد؟

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  12. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  13. #158
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و در زمان امير تيمور علماى ماوراء النهر اتفاق نموده محضرى نوشتند كه بر همه كس واجب است بغض على بن ابى طالب اگر چه به قدر جوى باشد، به سبب آن كه فتوى به قتل عثمان داد. و امير را بر اين داشتند كه حكم به اين بكند و به ممالك خود رواج بدهد. امير فرمود: محضر را نزد شيخ زين الدين ابوبكر بردند تا راءى او در اين باب معلوم گردد. شيخ در پشت محضر نوشت كه : واى بر عثمانى كه على مرتضى عليه السلام فتوى به خون او دهد! امير را خوش آمد، محضر را پاره كرد.
    و عصيان عثمان به مرتبه اى رسيده بود كه اهل مدينه بعد از قتل او تجويز غسل و دفن و نماز بر او نكردند، چنان چه مداينى در ((مقتل)) و اعثم كوفِى و طبرى و ابى عبدالبر و ساير علماى ايشان ذكر كرده اند كه : ((بعد از كشتن سه روز اهل مدينه و اكابر صحابه ، او را در مزبله انداخته بودند و مردم را از نماز بر او و غسل و دفن منع مى نمودند، حتّى آن كه مروان و سه كس ديگر از ملازمتش او را مى بردند كه دفن كنند مردم مطلع شدند و نعش او را سنگسار كردند، و بعد از سه روز حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مردم را از ممانعت دفن او منع فرمودند. پس او را شب برداشتند و در مقبره يهودان دفن كردند، و سگ هاى يك پاى او را خورده بودند)).
    و عامه نقل نموده اند كه : حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام انكار بسيارى داشت در اين كه ابوذر و عمار ايذاى عثمان مى نمودند و حال آن كه ايشان مى گويند كه حضرت داخل قاتلين عثمان بود. پس بنابراين يا بطلان خلافت آن جناب لازم مى آيد يا كفر عثمان [و] نظر به حديث متفق عليه على مع الحق و الحق مع على ،(1008) و انى تارك فيكم الثقلين ، حق با على است ، پس ‍ كفر عثمان ثابت است .
    اگر گويى كه : عثمان از اهل بدر است و حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند كه : ((اهل بدر گناهانشان آمرزيده است))،(1009) جواب آن است كه اين موجب اغراء و معصيت مى شود؛ صحيح نيست . و ديگر آن كه عثمان در واقعه بدر حاضر نبود. و ديگر آن كه اين خبر نزد اماميه ثابت نيست و اين روايت از عبدالله بن عمر است ، و به اميرالمؤ منين عليه السلام بيت نكرد و با پاى حجاج كافر بيعت كرد.
    و اگر گويى كه از جمله ده نفر است با ايشان از اهل بهشتند، جواب آن است كه : از جمله ده نفرى كه مى گويند طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و ابوعبيدة بن جراح است . و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در جنگ جمل در حينى كه زبير به ايشان گفت : كه من از جمله ده نفرم ، فرمود: بشمار ده نفر را؛ نه نفر بشمرد، حضرت فرمودند: دهم كيست ؟ گفت : تويى . حضرت فرمودند كه : اقرار كردى براى من به بهشت ، و آن چه از براى خود و ياران خود دعوى كردى من قبول ندارم و منكرم .
    زبير گفت : آيا گمان دارى كه دروغ بر پيغمبر بسته است ؟ حضرت فرمود كه : گمان ندارم ، والله يقين مى دانم كه افترا كرده است بر آن حضرت ، و به خدا سوگند كه بعضى از آن ها كه نام بردى در تابوتى اند در چاهى در اسفل درك جهنم ، و بر سر آن چاه سنگى هست كه هرگاه خدا خواهد كه جهنم را برافروزد و مشتعل گرداند آن سنگ را از سر آن چاه بر مى دارند. و شنيدم اين را، و اگر نشنيده باشم اين را خدا تو را بر من ظفر بدهد و خون مرا بر دست تو بريزد، و اگر شنيده باشم خدا مرا ظفر دهد بر تو و بر اصحاب تو، و ارواح شما را به زودى به سوى جهنم ببرد.
    پس زبير برگشت به سوى اصحاب خود و مى گريست . و اين حديث را طبرى در كتاب خود از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به اين نحو كه ذكر شد روايت كرده است .
    (1010)
    و اگر اين خبر صحيح بود چرا ابوبكر و عمر از مناقب خود نشمردند؟ و عثمان وقتى كه او را محصور كردند از مناقب خود نشمرد؟ و چگونه اكابر صحابه از مهاجر و انصار جراءت به قتل او مى نمودند؟ و لازم مى آيد كه اكثر عسكر جمل كافر باشند چه بعضى از مهاجر و انصار ازعشره در هر دو طرف بودند. و هر گاه اين خبر اصل مى داشت چرا عمر از حذيفه مى پرسيد كه در سرى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به تو گفت ، مرا از جمله منافقين شمرد يا نه ؟
    و ابن ابى الحديد گفته است كه : ((حديث بدر اگر عام باشد لازم مى آيد كه تكليف از ايشان ساقط باشد و رخصت داده باشند ايشان را بر ارتكاب جميع محرمات از صغيره و كبيره هر چند آن فعل مؤ دى باشد به كفر مانند استخفاف به قرآن مجيد. و اين مخالف اجماع و ضرورى دين است ، و كسى دعوى عصمت در اهل بدر نكرده است مگر در اميرالمؤ منين عليه السلام ، و شكى نيست كه غير از آن حضرت مرتكب گناهان مى شدند، پس اعلام ايشان نمودن چنين مغفرت عامى را اغراء بر قبيح است ، و آن قبيح است و صدورش از حق تعالى محال)).
    (1011)
    و اما تمسك به بيعت رضوان ، بر تقديم تسليم صحت روايت بيعت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، استدلال به آن مدخول است از چند وجه : اول آن كه حق تعالى معلق گردانيده رضا را در ايمان و بيعت هر دو، نه بر بيعت تنها.
    دوم آن كه : قبول نداريم كه الف و لام ((المؤ منين)) براى استغراق است ، خصوص آن كه در اين آيه وصفِى چند مذكور است كه دلالت بر اختصاص به جماعتى خاص مى كند، زيرا كه فرموده است : ((پس خدا دانست آن چه در دلهاى ايشان است پس سكينه و اطمينان بر ايشان نازل گردانيد و ثواب داد ايشان را فتح نزديك))،
    (1012) و فتحى كه بعد از بيعت رضوان بود بلافاصله فتح خيبر بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در آن جنگ ابوبكر و عمر را فرستاد، گريختند و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به غضب آمد و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را فرستاد و فتح نمود. پس آن حضرت مخصوص است به اين آيه و آن ها كه با او بودند، و عثمان معلوم نيست كه با آن حضرت بوده است .
    و ديگر آن كه : آيه دلالت ندارد بر اين كه رضاى خدا از ايشان مستمر خواهد بود تا وقت موت ايشان و از ايشان فعلى كه موجب عدم رضا باشد صادر نخواهد شد. و ايشان موافق مشهور هزار و پانصد يا هزار و سيصد نفر بودند، و معلوم است كه بسيارى از ايشان مرتكب محرمات و كباير شدند. و اگر آقايى غلامى داشته باشد و يك روز خوبى نمايد و آقا به او بگويد كه من از تو راضى شدم در وقتى كه فلان كار كردى يا به سبب آن كه فلان كار كردى ؛ در روز ديگر كه نافرمانى عظيم بكند و از او در غضب شود و او را تاءديب نمايد و تعذيب كند هيچكس او را ملامت نمى كند و نسبت به تناقض نمى دهد، خصوص آن كه آيه اى كه در همين سوره قبل از اين آيه به اندك فاصله واقع شده است صريح است در اين كه قبول اين بيعت مشروط به موافات است ، و ممكن است كه اين بيعت را بر هم زنند چنان چه فرموده است : اءنّ اَلَّذِى نَ يبايعونك اءِنَّمَا يبعايعون الله يد الله فوق اَيدِيهِم فَمَن نكث فَاءِنَّمَا ينكث على نفسه و من اوفِى بِمَا عاهد عليه الله فسيؤ تيه اجرا عظيما.
    (1013)
    ((آنان كه با تو بيعت مى كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى نمايند، [دست تو] دست خداست كه بالاى دست آن ها قرار گرفته است ، پس هر كه بيعت شكند به ضرر خود شكسته است ، و هر كه به پيمانى كه با خدا بسته است ، وفا كند خداوند به زودى پاداش بزرگى به او خواهد بخشيد.))
    پس معلوم شد كه فائده اين بيعت وقتى به ايشان مى رسد و رضاى خدا شامل حال ايشان مى شود كه امرى كه مخالف آن باشد از ايشان صادر نگردد.
    (1014)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  14. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  15. #159
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [42]: [پاره اى از دلائل امامت اميرالمؤ منين عليه السلام]
    اى عزيز! هر گاه از اين بيانات بطلان خلافت مشايخ ثلاثه ثابت شد ما محتاج به ذكر دليل از براى امامت على بن ابى طالب عليه السلام نيستيم ، چه امت از دو فرقه بيرون نمى باشند يا شيعى يا سنى ؛ از بطلان احدهما حقيقت آن ديگرى مى رسد.
    و مع ذَلِكَ به حول و قوه باطن ولايت ، اين ضعيف براهين بر امامت آن حضرت اقامه مى نمايد. از آن جمله آن كه :
    اصول فضايل از نزد جميع علما چهار است : علم و عفت و شجاعت و عدالت .
    و اميرالمؤ منين عليه السلام بلغ فِى هَذِهِ المراتب اقصاها و علا فِى هَذِهِ المدارج اعلاها. اما العلم : فصول فيه الى حيث قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : اءَنَا مدينة العلم و على بابها.
    (1015) و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : على اقضاكم .(1016) و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : قسمت الحكمة عشرة اجزاء، فاعطى على عليه السلام تسعة ، و النَّاس جزءا واحدا.
    (1017)
    و اميرمؤ منان عليه السلام به اقصى درجات اين مراتب و اعلى مراتب اين درجات دست يافته است . اما علم : در آن به جايى رسيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((من شهر علمم و على در آن است)).
    و فرمود: ((على در قضاوت از همه شما برتر است)).
    و فرمود: ((حكمت به ده جزء قسمت شده ، نه جزء آن به على عليه السلام داده شده و يك جزء ديگر به مردم .))
    و قَالَ على عليه السلام فِى حق نفسه : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.(1018) و قَالَ عليه السلام : لو كسرت لى الوسادة لحكمت بين اهل التوراة بتوراتهم ، و بين اهل الانجيل بانجيلهم ، و بين اهل الزبورهم ، و بين اهل الفرقان بفرقانهم .(1019) و هَذَا يَدُلُّ على اءِنَّهُ بَلَغَ فِى كمال العلم الى اقصى ما تبلغ اليه القوة البشرية ، و يَدُلُّ على آية على اءِنَّهُ بلغ فِى كمال العلم الى اقصى ما تبلغ اليه القوة البشرية ، و يدل عليه آية المباهلة ايضا لكون نفسه نفس الرَّسوُل ، فثبت له جميع ما ثبت لرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم من الفضايل العلمية و العملية ما خلا النبوة . و قد ضبط بعض علماء العامة اءَنْ عمر قَالَ سبعون مرة :(1020) لو لَا على لهلك عمر. و سياءتى انشاء الله فِى مبحث الولاية قطرة من ابحر علمه .
    و على عليه السلام در حق خود فرموده : ((و اگر همه پرده ها برداشته شود به يقين من افزوده نخواهد شد.)) و فرمود: ((اگر بالشى برايم دوته كنند همانا ميان اهل تورات به توراتشان ، و ميان اهل انجيل به انجيلشان ، و ميان اهل زبور به زبورشان ، و ميان اهل فرقان به فرقانشان داورى خواهم نمود)). و اين سخن دليل است كه آن حضرت در زمينه علم به نهايت درجه اى كه در توان بشر است دست يافته است ، و آيه مباهله نيز بر اين مطلب دلالت دارد، چه آن حضرت به منزله نفس پيامبر است براى آن حضرت نيز ثابت است جز نبوت و پيامبرى . و بعضى از علماى عامه هفتاد مورد از عمر ضبط كرده اند كه گفته : ((اگر على نبود عمر هلاك شده بود)). به خواست خدا در مبحث ولايت قطره اى از درياهاى علم آن حضرت بيان خواهد شد.
    و اما العفة : فقد كان فِيهَا الاية الكبرى و المنزلة العظمى ، و يكفِى للتنبيه على حالة مطالعة كلماته الشريفة الواردة فِى ذَلِكَ، و سياءتى نبذ منها فِى ذكر حال العالم بالله .
    و اما عفت : آن حضرت نشانه اى بزرگ و منزلتى عظيم در آن زمينه است ، و جهت آگاهى بر حال حضرتش در اين مورد مطالعه سخنان شريفش در اين زمينه كافِى است ، و پاره اى از آن ها در ذكر حال علم بالله خواهد آمد.
    و فِى ((نهج البلاغه)) قَالَ لابنه الحسن عليه السلام : و اعلم اءَنْ امامك عقبة كؤ ودا، المخفف فِيهَا احسن حالا من المثقل ، و المبطى ء عليها اقبح امرا من المسرع ، و اءَنْ مهبطها بك لَا محالة على جنة او على نار... يا بنى اكثر من ذكر الموت و ذكر ما تهجم عليه و تقضى بعد الموت اليه ، حتّى ياتيك و قد اخذت من حذرك ، و شددت له ازرك ، و لَا ياءتيك بغتة فيبهرك . و اياك اءَنْ تغتر بما ترى من اخلاد اهل الدنيا اليها و تكالبهم عليها، فَاءِنَّمَا اهلا كلاب عاوية ، و سباع ضارية ، يهر بعضها على بعض ، و ياءكل عزيزها ذليلها، و يقهر كبيرها صغيرها... سلكت بهم الدنيا طريق العمى ، و اخذت بابصارهم عَن منار الهدى ، فتاهو فِى حيرتها، و غرقوا فِى نعتها.
    (1021)
    در ((نهج البلاغه)) آمده كه به فرزندش حسن عليه السلام فرموده است :



    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  16. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  17. #160
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    ((و بدان كه كريوه هاى سختى در پيش دارى كه آن جا سبكباران از كسانى كه كوله بار سنگين به دوش دارند خوش حال ترند، و كار كندروان از تندروان زشت تر؛ و ناگزير فرود تو يا در بهشت است يا در دوزخ . پسر جان ، فراوان ياد مرگ كن و ياد آن چه بر آن وارد شده و پس از مرگ به سوى آن خواهى شد، تا آن كه وقتى مرگ گريبانگير تو گشت سپر خود برگرفته و كمر خود را محكم بسته باشى و ناگهان بر تو وارد نشود كه تو را مبهوت و بيخود سازد. مبادا فريب توجه بى اندازه دنياپرستان به دنيا و جنجال و درگيرى آن ها بر سر آن را خورى ، چه اهل دنيا سگان هار و حيوانات درنده اى هستند كه بر هم يورش مى برند و قوى آن ها ناتوانش را مى خورد و بزرگش كوچكش را مقهور مى سازد. دنيا آن ها را به راه كورى كشانده و ديدگانشان را از ديدن مشعل هدايت نابينا ساخته ، از اين رو در حسرت دنيا گم ، و در خوشى و رفاهش غرق گشته اند.
    و فيه ايضا اءِنَّهُ عليه السلام كتب على عثمان بن حنيف الانصارى عامله بالبصرة و قد بلغه اءِنَّهُ دعى الى وليمة قوم فاجاب اليها -: فانظر يا بن حنيف الى ما تقضمه من هَذَا المطعم ، فما اشتبه عليك علمه فالفظه ، و ما ايقنت بطيب وجوهه قتل منه . الا و اءنّ لِكُلِّ ماموم اماما يقتدى به و يستضى ء بنور علمه ، الا و اءنّ امامكم قد اكتفِى من دنياه بطمريه ، و من طعمه بقرضيه ، الا و اءِنَّكَم لَا تقدرون على ذَلِكَ و لكن اعينونى بورع و اجتهاد و عفة و سداد.
    (1022)
    و نيز در هان كتاب آمده كه آن حضرت به فرماندار خود در بصره به نام عثمان بن حنيف - وقتى شنيد كه به ميهمانى گروهى دعوت شده و پذيرفته - نامه اى نوشت ، از جمله آن كه : ((اى پسر حنيف ، به اين غذايى كه مى جوى خوب بنگر، پس آن چه كه راه درآمدش را درست نمى دانى از دهان بيفكن ، و از آن چه به پاكى درآمدش يقين دارى بهره گير.
    هان ، بدان كه هر پيروى را پيشوايى است كه از او پيروى مى كند و از نور او بهره مند مى شود. هان كه امام شما از دنياى خود به دو جامه مندرس و از خوراكش به دو قرص نان بسنده كرده است ، هان كه شما توان آن را نداريد، ولى مرا به پاكدامنى و كوشش و عفت و درستى يارى دهيد.))
    لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ، إِلَي مُصَفِى هَذَا الْعَسَلِ، وَلُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ، وَنَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَلكِنْ هَيْهَاتَ اءَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ، وَيَقُودَنِي جَشَعِي إِلَي تَخَيُّرِ الاَْطْعِمَةِ وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ اءَوِ الْيَمَامَةِ مَنْ لاَطَمَعَ لَهُ فِى الْقُرْصِ، وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ اءَوْ اءَبِيتَ مِبْطَانا وَحَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَي وَاءَكْبَادٌ حَرَّي ، اءَوْ اءَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
    وَ حَسْبُكَ دَاءً اءَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ وَحَوْلَكَ اءَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَي الْقِدِّ.
    اءَاءَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِاءَنْ يُقَالَ: اءَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ، وَلاَ اءُشَارِكُهُمْ فِى مَكَارِهِ الدَّهْرِ، اءَوْ اءَكُونَ اءُسْوَةً لَهُمْ فِى جُشُوبَةِ الْعَيْشِ!
    (1023)
    و فرموده : ((اگر بخواهم مى توانم به عسل ناب و مصفا و مغز گندم و پارچه هاى ابريشمين راه پيدا كنم ، ولى بسى دور است كه هوايم بر من غلبه يابد و حرص و آزم مرا به انتخاب خوراك ها كشاند، چه شايد در حجاز يا يمامه كسى باشد كه اميد يك قرص نان هم نداشته و هرگز طعم سيرى را نچشيده باشد. آيا به همين قانع باشم كه مرا اميرالمؤ منين نامند ولى در مشكلات روزگار و سختى معيشت شريك آنان نباشم))!
    و قَوْله عليه السلام : وَ ايْمُ اللهِ - يَمِينا اءسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللهِ - لاََرُوضَنَّ نَفْسِى رِيَاضَةً تَهشُّ مَعَها إِلَى الْقُرْصِ اءِذَا قَدَرتْ عَلَيْهِ مَطْعُوما، وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَاءْدُوما.(1024) الى غير ذَلِكَ مِن كَلامِه عَليهِالسَلام . وَ سَيَاءتِى اءِنَّهُ كَانَ يَرقَع قَميصُه بِلِيف مِن النَّخل ، وَ كانَ عَليه السلام لَا يَنخل لَه دَقِيقُ الشَّعِير، وَ كَانِ ادامَه عليه السلام مَعَه المِلح وَ اءنْ ترقى فَتَبات الارض ، وَ اءِنْ تَرَقى فَبِاللَّبن ، و كان قليلا ياءكُل اللَّحم ، و لَم يشبع مِن طَعَام قِط، وَ كان يَلبس الخَشن ، وَ ياءكل جَريش الشعير، و ذا ائتدم فبالملح ، فكان ازهد النَّاس ، و كان عليه السلام يَقوُل : لَا تجعلوا قلوبكم مقابر الحيوان .
    (1025)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  18. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

صفحه 16 از 22 نخستنخست ... 6121314151617181920 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •