*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 17 از 22 نخستنخست ... 7131415161718192021 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 212
  1. #161
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فرموده : ((به خدا سوگند - مگر آن كه خدا نخواهد - آن چنان نفس خود را رياضت دهم كه به يك قرص نان براى خوردن دلخوش كند و به نمك براى خورش قناعت كند...)) و سخنان ديگر از اين قبيل . و به زودى در بحث هاى آينده خواهد آمد كه آن حضرت لباس خود را با ليف خرما وصله مى زد، و براى حضرتش سبوس جو را به هنگام آرد كردن نمى گرفتند، خورش ‍ او نمك بود، و اگر ترقى مى كرد پاره اى سبزيجات ، و اگر ترقى مى كرد شير بود.
    به ندرت گوشت مى خورد، هرگز از طعامى سير نشد، لباس زير مى پوشيد، جو سبوس نگرفته مى خورد، و چون اراده خورش ‍ مى نمود آن را به نمك مى آلود، زاهدترين مردم بود، و هميشه مى فرمود: ((دلهاى خود را قبور حيوانات نسازيد)).
    روى سويد بن عفلة (1026) قَالَ: دخلت على على بن ابى طالب عليه السلام فوجدته جالسا و بين يديه اناء فيه لبن اجد ريح حموضته ، و فِى يده رغيف ارى قشار الشعير فِى وجهه ، و هو يكسره بيده و يطرحه فيه . قَالَ: ادن فاصب من طعامنا. فقُلْتُ: انى صائم . فَقَالَ عليه السلام : سمعت رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يَقوُل : من منعه الصيام عَن طعامه يشتهيه كان حقا على الله تعالى اءَنْ يطعمه من طعام اَلْجَنَّة ، و يسقيه من شرابها. قَالَ فقُلْتُ للفضة - و هى بقريب منه قائمة -: ويحك يا فضة ، الا تتقين الله فِى هَذَا الشيخ لَا ينخل له طعام من النخالة اَلَّتِى فيه ؟ قَالَت : قد تقدم الينا الا ينخل له طعام . قَالَ عليه السلام : ما قُلْتُ لها؟ قَالَ: فاخبرته . قَالَ عليه السلام : بابى و امى من لم ينخل له طعام و لم يشبع من خبر البر ثلاثة حتّى قبضه الله تعالى .(1027)
    سويد بن عفله گويد: بر على بن ابى طالب عليه السلام داخل شدم ، ديدم نشسته . ظرفِى شير در پيش رو دارد كه بوى ترشى آن به مشامم مى رسيد، و قرص نانى در دست داشت كه پوسته هاى جو را در آن مى ديدم كه حضرت آن را مى شكست و در ظرفِى شير مى ريخت .
    فرمود: نزديك باى و از غذاى ما بخور. عرض كردم : من روزه ام . فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود: ((هر كس كه روزه او را از غذايى كه اشتهاى آن دارد، باز دارد، بر خداى متعال است كه او را از غذاهاى بهشتى بخوراند، و از شراب هاى بهشتى سيراب نمايد)). من به فضه خادمه كه نزديك آن حضرت ايستاده بود گفتم : واى بر تو اى فضه ، آيا در مورد اين پيرمرد از خدا پروا نمى كنى كه غذاى او از پوسته و سبوس پاك نشده است ؟ گفت : ايشان به ما سفارش نموده كه سبوس غذايش گرفته نشود.
    حضرت به من فرمود: به او چه گفتى ؟ ماجرا را گفتم . فرمود: پدر و مادرم فداى آن كس باد كه هرگز سبوس طعامش گرفته نشد، و سه روز متوالى از نان گندم سير نشد تا خداوند او را به سوى خود برد.
    و روى عدى بن ثابت : قَالَ اتى على عليه السلام بفالوذج فابى اءَنْ ياكل منه و قَالَ: شى ء لم ياكل منه رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لَا احب اءَنْ آكل منه .(1028) و كان يجعل جريش الشعير فِى وعاء و يختم عليه ، فقيل له فِى ذَلِكَ، فَقَالَ عليه السلام : اخاف هذين الولدين اءَنْ يجعلا فيه شيئا من زيت او سمن .(1029)
    عدى بن ثابت گويد: فالوده اى (حلوايى ساخته شده از آرد و عسل و آب) براى على عليه السلام آوردند، حضرت از خوردن آن خوددارى نموده فرمود: ((خوش ندارم چيزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آن نخورده ، بخورم)). آن حضرت جو سبوق نگرفته را در ظرفِى قرار مى داد و در آن را مهر و موم مى كرد، در اين مورد با او سخن گفتند، فرمود: بيم آن دارم كه اين دو فرزندم آن را به زيتون و روغن بياميزند.
    و قَالَ عليه السلام لِلدُّنيا: يا دنيا غرى غيرى لَا حاجة لى فيك ، قد بيانتك ثلاثا لَا رجعد لَا فيك .(1030) و كان الحسن بن على عليهماالسلام : يَقوُل : مطلقة الاب لَا تحل للولد.(1031)
    آن حضرت به دنيا خطاب مى كرد كه : ((اى دنيا ديگرى را بفريب كه مرا به تو نيازى نيست ، من تو را سه طلاقه كرده ام ، و رجوع به تو برايم روانيست)).
    و حسن بن على عليهماالسلام مى فرمود: زنى را كه پدر طلاق داده ، براى فرزند حلال نيست (يعنى من نيز سراغ دنيا نخواهم رفت).
    فاءِذَا كان ازهد النَّاس كان افضلهمو كان امامهم لقبح تفضيل المفضول على الفاضل .
    و اما الشجاعة : فاءِنَّهُ لَا خلاف بين المسلمين و غيرهم اءَنْ عليا عليه السلام كان اشجع النَّاس ، و بسبب شجاعته ثتت قواعد الاسلام ، و جعل رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ضربته يوم الخندق لعمرو بن عبدود العامرى افضل الثقلين الى يَوْم الْقِيَامَةِ؛ سئل عَن الصادق عليه السلام عَن هَذَا الحديث الشريف فَقَالَ: انا من الثقلين .
    (1032)
    حال كه آن حضرت زاهدترين مردم است پس برترين آن هاست و در نتيجه امام آنان خواهد بود، چه تفضيل مفضول بر فاضل از نظر عقل ، قبيح است .
    اما شجاعت : ميان مسلمانان و ديگران نيز خلافِى نيست در آن كه على عليه السلام شجاعترين مردم بود، و به سبب شجاعت او بود كه پايه هاى اسلام استوار ماند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم يك ضربت او را بر عمرو بن عبدود در جنگ خندق ، بالاتر از اعمال انس و جن تا روز قيامت دانست .
    از امام صادق عليه السلام درباره اين حديث پرسش شد، فرمود: من يكى از افراد ثقلين هستم .
    و نزل جبرئيل عليه السلام يوم احد و سمع المسلمون كافة و هو يَقوُل : ((لَا سيف الا ذوالفقار، و لَا فتى الا على)). و فِى اخبار عديدة - و سياءتى فِى مبحث الولاية اءن شاء الله تعالى من طرق الخاصة و العامة - اءِنَّهُ مكتوب على ساق العرش : لَا اله الا الله ، محمد رسول الله ، و نصرته بعلى بن ابى طالب عليه السلام .(1033) و بلغت شجاعته عند النَّاس مبلاغا يضرب لها الامثال و يكتب لها. و اءِذَا كان اشجع النَّاس كان افضلهم لقَوْله تعالى : و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما،(1034) فيَكوُن هو الامام .
    و جبرئيل عليه السلام در جنگ احد فرود آمد و همه مسلمانان شنيدند كه مى گفت : ((شمشيرى جز ذوالفقار نيست ، و جوانمردى جز على ، نه)).
    و در اخبار چندى - كه به خواست خدا در مبحث ولايت خواهد آمد - از طريق خاصه و عامه وارد است كه : ((بر پايه عرش نوشته شده : معبودى جز الله نيست ، محمد رسول خداست ، و او را با على بن ابى طالب يارى داده ام .))
    و شجاعت حضرتش در نزد مردم به پايه اى رسيده است كه ضرب المثل شده و چيزها نوشته اند. و چون شجاع ترين مردم بود پس برترين آن ها بوده است ، بنابر قول خداى متعال كه : ((خداوند مجاهدان را بر قاعدان به پاداش بزرگى برترى داده است))، پس ‍ آن حضرت امام است .
    و اما العدالة : فقد بلغ فِيهَا الغاية القصوى ، و سنى فِيهَا نهاية المنتهى . و فِى ((نهج البلاغه)) قَالَ لاخيه عقيل - اَلَّذِى لم يكن عنده احب اليه منه -: والله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا، و اجر فِى الاغلال مصفدا، احب الى من اءَنْ القى الله و رسوله [يَوْم الْقِيَامَةِ] ظالما لبعض العباد او غاصبا لشى ء من الحطام ، و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الى البلى قفولها، و يطول فِى الشرى حلولها.
    اما عدالت : آن حضرت به بالاترين درجه و آخرين نقاط دوردست آن دست يافته است . در ((نهج البلاغه)) آمده كه در برخورد با برادرش عقيل كه كسى از او نزد حضرتش محبوبتر نبود، فرموده است : ((به خدا سوگند اگر شب را تا به صبح بر روى خار مغيلان بيدار به سر برم ، و در ميان غل و زنجير كشيده شوم ، نزد من محبوبتر از آن است كه [روز قيامت] خدا و رسول او را ديدار كنم در حالى كه به بعضى بندگان ستم نموده يا چيزى از كالاى بى ارزش دنيا را غصب نموده باشم . و چگونه به كسى ستم كنم به نفع نفسى كه شتابان به سوى فرسودگى مى رود، و مدتهاى مديد در زير خاك اقامت خواهد گزيد.
    وَاللهِ لَقَدْ رَاءَيْتُ عَقِيلا وَ قَدْ اءمْلَقَ حتّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعا، وَ رَاءَيْتُ صِبْيَاءِنَّهُ شُعْثَ [الشُّعُورِ، غُبْرَ] الاَْلْوَانِ، مِنْ فَقْرِهِمْ، كَاءَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ، وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّدا، وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّدا، فَاءَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمَعِي ، فَظَنَّ اءَنِّي اءَبِيعُهُ دِينِي ، وَ اءَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقا طَرِيقِي ، فَاءَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ اءَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ اءَلَمِهَا، وَ كَادَ اءَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا، فَقُلْتُ لَهُ: ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ، يَا عَقِيلُ! اءَتَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ اءَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّنِي إِلَي نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ! اءَتَئِنُّ مِنَ الاَْذَي وَ لاَ اءَئِنُّ مِنْ لَظى ؟



    به خدا سوگند، همانا عقيل را ديدم كه به نهايت فقر و تهيدستى رسيده بود تا آن جا كه پيماءِنَّهُ از گندم شما از من درخواست نمود و كودكانش را ديدم كه از فرط فقر ژوليده مو و تيره رنگ شده ، گويا رخسارشان با نيل سياه بود. و او پيوسته به من مراجعه كرده و اصرار مى ورزيد، من بدو گوش فرادادم و گمان برد كه من دينم را به او مى فروشم و زمام خود را به دست او سپرده از راه و روش ‍ خود جدايى مى گزينم .
    من آهنى داغ كرده را به تنش نزديك نمودم تا بدان عبرت بگيرد، ناگهان از درد آن چون بيمارى دردمند فرياد بركشيد. بدو گفتم : مادران داغدار به عزايت بنشينند! آيا از آتشى كه يك انسان به شوخى داغ نموده فرياد مى كنى ، ولى مرا به سوى آتى مى كشانى كه خداوند جبار از روى خشم خود برافروخته است ! تو از اين رنج اندك مى نالى ، و من از آتش دوزخ ننالم ؟
    وَ اءَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفَوفَةٍ فِى وِعَائِهَا، وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا، كَاءَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ اءَوْ قَيْئِهَا، فَقُلْتُ: اءَصِلَةٌ، اءَمْ زَكَاةٌ، اءَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا اءَهْلَ الْبَيْتِ! فَقَالَ: لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ، وَ لكِنَّهَا هَدِيَّةٌ. فَقُلْتُ: هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ ! اءَعَنْ دِينِ اللهِ اءَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِى ؟ اءَمُخْتَبِطٌ اءَنْتَ اءَمْ ذُوجِنَّة ، اءَمْ تَهْجُرُ ؟ وَاللهِ لَوْ اءُعْطِيتُ الاَْقَالَيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ اءَفْلاَكِهَا، عَلَى اءَنْ اءَعْصِىَ اللهَ فِى نَمْلَةٍ اءَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ، وَإِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِى فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا، مَا لِعَلِيّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَي ، وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى ! نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ سُبَاتِالْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  3. #162
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و شگفت تر از اين آنكه : شبانگاه كسى درب مرا كوبيد و حلوايى در ظرف سربسته و معجونى كه خوشايند من نبود برايم ارمغان آورد، گويا با آب دهان يا قى ء مار خمير شده بود، بدو گفتم : آيا اين هديه است يا زكات يا صدقه ؟ كه زكات و صدقه بر ما خاندان رام است . گفت : نه زكات است و نه صدقه ، بلكه هديه است . گفتم : مادران داغدار در سوگت بگريند، آيا از راه دين خدا آمده اى تا مرا بفريبى ؟ آيا عقل خود را از دست داده ، يا جن زده شده يا سخن نامربوط مى گويى ؟
    به خدا سوگند! اگر هفت اقليم را با همه آنچه در زير افلاك آنهاست به من دهند تا خدا را در مورد مورچه اى كه داءِنَّهُ جوى را از او بستانم ، نافرمانى كنم ، هرگز چنين نخواهم كرد، و همانا دنياى شما در نظر من از برگى كه در دهان ملخى بوده و به جويدن آن مشغول باشد، پست تر است ! على را با نعمت زوال پذير و لذتهاى ناپايدار چه كار؟ از كارهاى ناشايست و لغزشهاى زشت به خدا پناه مى بريم .))
    و كان عليه السلام اعبد النَّاس بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، و لقد كان يفرش بين الصفين و السهام تتساقط حوله و هو لَا يلتفت من ربه و لَا يغير عادته . و كان اءِذَا توجه الى الله تعالى توجه بكليته ، و ينقطع عَن الدنيا و ما فِيهَا نظره ، حتّى اءِنَّهُ لَا يدرك الالم ، لانهم كانوا اءِذَا ارادوا اخراج الحديد و النشاب عَن جسده الشريف تركوه حتّى يصلى ، فاءِذَا اشتغل بالصلاة و اقبل على الله تعالى اخرجوا الحديد من جسده و لم يحس به ، فاءِذَا فرغ من صلاته يرى ذَلِكَ و يَقوُل لولده الحسن عليه السلام : اءنْ هى الا فعلتك يا حسن . و لم يترك صلاة الليل قط حتّى ليلة الهرير.
    و قَالَ عليه السلام : اءنّ الجلسة فِى الجامع خير من الجلسة فِى اَلْجَنَّة ، فَاءِن اَلْجَنَّة فِيهَا رضا نفسى ، و الجامع فِيهَا رضا ربى .
    (1035)
    آن حضرت بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عابدترين مردم بود، و همانا در ميدان جنگ ميان دو صف سجاده مى انداخت و به ذكر حق مشغول مى شد و با آن كه تيرها از چپ و راست در اطرافش فرو مى ريخت از حق رو مى گرداند و از كار خود دست نمى كشيد.
    چون به خداى متعال رو مى آورد با همه وجود رو مى كرد و ديده از دنيا و ما فِيهَا مى بريد تا آن جا كه درد را احساس نمى نمود، چه هرگاه مى خواستند پاره آهن يا تير را از بدن شريفش بيرون آورند، مى گذاشتند به نماز ايستد، پس چون مشغول نماز مى شد و رو به خداى متعال مى آورد و آهن را از تنش بيرون مى آوردند و او احساس نمى كرد، و چون از نماز فارغ ميشد، مى ديد كه تير را بيرون آورده اند و به فرزندش حسن عليه السلام مى فرمود: ((اى حسن اين كار كسى جز تو نيست)).
    آن حضرت هرگز نماز شب را ترك نكرد حتّى در ليلة الهرير (در جنگ صفين كه شبى بسيار سخت و سرد بود). و فرمود: نشستن در مسجد بزرگ شهر از نشستن در بهشت بهتر است ، چه با نشستن در بهشت خشنودى نفس است ، و در نشستن مسجد خشنودى پروردگارم)).
    اى عزيز! مگو كه : ما مسلم داريم كه اين مراتب مذكوره در آن جناب بيشتر بود، اما چه ضرر دارد كه با وجود اين ها ابوبكر افضل باشد، چنان چه ملا على قوشجى اين احتمال را در ((شرح تجريد)) داده است . زيرا كه ما مى گوييم كه :
    موجب قرب در نزد حق تعالى اين امور مى شود نه چيزى ديگر، چنان چه در قرآن مجيد فرموده است : اءنّ اكرمكم عند الله اتقاكم .(1036) و ابوبكر - نعوذ بالله - قرابتى و نسبتى با حق تعالى نداشت كه به سبب آن اقرب باشد.
    و ايضا: انا لما وجدنا الخلايق جايزى الخطاء، و لِكُلِّ احد طبيعة و جبلة و آراء، كل احد فما لديهم فرحون ،(1037) و الخطاء يجوز على كل احد مِنْهُمْ فِى الضوابط الدنيوية و العبادات الدينية ، فلابد من امام يرشدهم و يسددهم و يهديهم الى صراط مستقيم ، متوافقين على نهج واحد هو سبيل و منهجه ، و خاصة عند التشاجر و التخالف بينهم . فعلة الحاجة لهم اليه جواز الخطاء عليهم ، فلو كان هو ايضا مثلهم لاحتاج الى مرشد و امام آخر، حتّى يؤ دى الى التسلسل ، فلا بد من كونه معصوما. و العصمة لم تثبت لاحد الا لعلى عليه السلام ، لانه لم يشرك بالله طرفة عين ابدا على ما اجمع عليه الامة .
    دليل ديگر: ما چون همه خلايق را جايز الخطا مى يابيم ؛ و نيز هر كس به نوبه خود داراى طبيعت و سرشت و آرايى است كه با ديگران تفاوت دارد، و هر كس به آن چه دارد دلخوش است ، و در هر كدام احتمال خطا در ضوابط دنيوى و عبادات دينى مى رود، ناگزير بايد امامى وجود داشته باشد كه آنان را به راه راست ارشاد و هدايت نمايد، تا همه بر يك طريق كه آن راه و روش خداست توافق كنند، به ويژه هنگامى كه تشاجر و مخالفت ميان آنان در مى گيرد.
    پس علت نياز آنان به امام احتمال خطا رفتن بر آنان است و اگر امام نيز مثل آنان جايز الخطا باشد نياز به مرشد و امام ديگرى پيدا مى كند، و همين طور اين نياز تكرار مى شود تا به بى نهايت و تسلسل برسد (كه البته تسلسل از نظر عقل باطل است)، پس ‍ ناچارا بايد امام معصوم باشد. عصمت براى هيچ كس جز على عليه السلام ثابت نشده ، چه حضرتش به اجماع امت هرگز يك چشم به هم زدن به خداوند شرك نياورده است .
    و فِى ((مناقب)) ابن مردويه الشافعى المذهب الاصفهانى المولد، عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : خمسة منا معصومون : انا و على و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام .(1038)
    در ((مناقب ابن مردويه شافعى مذهب كه زادگاهش اصفهان بوده از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : پنج تن از ما معصوم هستند: من ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام .
    و قَوْله تعالى : و الله يعلم حيث يجعل رسالته .(1039) فعلة احتّى اج النَّاس الى الرَّسوُل هى بعينها علة احتّى اجهم الى الامام عليه السلام ، فكما لَا يجوز نصب الرَّسوُل للناس فكذلك الامام ، و كما لَا يجوز اءَنْ يَكوُن الرَّسوُل غير معصوم فكذلك الامام .
    دليل ديگر قول خداوند است كه : ((و خداوند داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد و به عهده چه كسى بسپارد))، و چون علت احتّى اج مردم به رسول عينا احتّى اج مردم به مردم است ، پس همانگونه كه نصب پيامبر براى مردم جايز نيست ، امام نيز چنين است ، و همانگونه كه پيامبر جايز نيست غير معصوم باشد، امام نيز چنين است .
    و ايضا قَوْله عزّ و جل : و اءذْ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قَالَ انى جاعلك للناس اماما قَالَ و من ذريتى قَالَ لَا ينال عهدى الظالمين ،(1040) يدل على اءَنْ الامامة لَا ينالها الظالم مطلقا. فكل من كان فِى وقت من الاوقات ظالما لنفسه او لغيره لَا يستحقها.
    و نيز اين آيه كه فرموده : ((و آن گاه كه ابراهيم را پروردگارش به كلماتى آزمايش نمود، و او از عهده آن ها بر آمد، خداوند فرمود: من تو را امام براى مردم قرار خواهم داد.
    گفت : از فرزندانم نيز.
    فرمود: عهد من به ستمكاران نمى رسد)) دلالت دارد بر اين كه امامت منصبى است كه مطلقا ظالم را به آن دسترس نيست . پس ‍ هر كس كه يك وقتى نسبت به خود يا ديگرى ستمكار بوده است استحقاق امامت را ندارد.
    و اءَنْ الامام يجب اءَنْ يَكوُن معصوما، لان المراد من العهد الامامة ، و هو متفق عليه بين العامة و الخاصة . و العجب من البيضاوى حيث قَالَ فِى تفسير هَذِهِ الاية :
    ((و فِيهَا دلالة على عصمة الانبياء عليهم السلام من الكباير قبل البعثة ، و اءَنْ الفاسق لَا يصلح للامامة ، لان جهة دلالة الاية على عصمة الانبياء و الائمة متحدة ، فمن اى جهة تدل على عصمة الانبياء عليهم السلام فهى بعينها وجه دلالة عصمة الامام عليه السلام ، بل بمنطوقها تدل على عصمة الامام ، اءذْ ابراهيم عليه السلام استدعى الامامة لذريته .
    (1041)
    و نيز اين كه امام واجب است كه معصوم باشد، چه مراد از عهد به اتفاق عامه و خاصه امامت است . و عجب است از بيضاوى كه در تفسير اين آيه گفته : ((اين آيه دلالت دارد كه انبيا عليهم السلام پيش از بعثت ، از گناهان بزرگ معصوم بوده اند، و نيز اين كه فاسق صلاحيت امامت را ندارد، چه جهت دلالت آيه بر عصمت انبياء و امامان يكى است ، و از هر جهت كه بر عصمت انبياء دلالت دارد عينا از همان جهت بر عصمت امام دلالت دارد، بلكه مستقيما به منطوق خود بر عصمت امام دلالت مى كند، چه ابراهيم عليه السلام براى فرزندان خود درخواست امامت نمود)).
    و ايضا الامام اءِذَا لم يكن معصوما فربما بيرتشى فِى قضائه ، او يدهن ، و اءنْ شهد لَا يسمع شهادته لفسه ، او يؤ خر ما قدمه الله تعالى و يقدم ما اخره الله تعالى ، و لَا ياءمن النَّاس منه ، و لَا يوثق به ، و يرده الفاسق عند امره بالمعروف و نهييه عَن المنكر باءِنَّكَ كنت مثلنا قبل او عليه الان ، فعظ نفسك اولا قبل اءَنْ تعظ غيرك .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. تشكر

    بیقرار ظهور (14-05-1392)

  5. #163
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    دليل ديگر: اگر امام معصوم نباشد چه بسا در داورى هاى خود رشوه بگيرد يا مداهنه و سازش به خرج دهد، و اگر شهادت دهد گواهى وى به جهت فسق او مسموع نگردد، يا آن چه را خدا مقدم داشته موخر و آن چه را خدا مؤ خر داشته مقدم بدارد، و مردم از او ايمن نباشند و اعتماد بر او پيدا نشود، و موجب شود كه وقتى امر به معروف و نهى از منكر كند، شخص فاسق سخن او را رد نمايد و به او بگويد كه تو خودت مثل ما بودى يا هستى ، پس ‍ نخست خود را پنده ده پيش از آن كه به اندرز ديگران پردازى .
    و فِى ((نكت الفصول)) من كتب العامة ، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم فِى حق على بن ابى طالب عليه السلام : من اراد اءَنْ يحيى بحياتى ، و يموت بموتى ، و يَكوُن فِى جنة الخلد اَلَّتِى وعدنى ربى فليتبع على بن ابى طالب عليه السلام فاءِنَّهُ لن يخرجكم من هدى و لن يدخلَكُمْ فِى ضلالة .
    (1042)
    در كتاب ((نكت الفصول)) كه از كتب عامه است آورده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره على عليه السلام فرموده است : ((هر كس بخواهد مثل من زندگى كند، و مثل من بميرد، و در بهشت جاودانى كه از پروردگارم به من وعده نموده ، باشد، بايد از على بن ابى طالب عليه السلام پيروى كند، كه او شما را از هدايت بيرون نبرده و در ضلالت و گمراهى داخل نمى سازد)).
    و فِى ((تفسير الثعلبى)) اءِنَّهُ صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: سباق الامم ثلاثة ، لم يشركوا بالله طرفة عين ابدا: على بن ابى طالب عليه السلام ، و صاحب ياسين ، و مؤ من آل فرعون ، و علىّ افضلهم .
    (1043)
    و در ((تفسير ثعلبى)) روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
    ((سبقت گيرندگان امت ها سه كس اند كه هرگز چشم بهم زدنى به خداوند شرك نياوردند: على بن ابى طالب ، و صاحب ياسين (كه داستانش در سوره مباركه يس آمده است) و مؤ من آل فرعون . و على عليه السلام برترين آن هاست .)
    و عَن ابن عباس : اءِنَّهُ قَالَ عليه السلام : انا و على و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام معصومون مطهرون .
    (1044)
    و از ابن عباس روايت است كه : گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
    من و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و مطهر هستيم .
    و فِى كتاب ((اسرار الامامة)) عَن ابى اسحاق الثعالبى فِى رسالته فِى تاءويل الايات المتشابهات فِى قَوْله تعالى : (( اءنّ اَلَّذِى نَ قَالَوا رَبَّنَا الله ثُمَّ استقاموا تتنزل عليهم الملائكة))(1045): لو اءَنْ شخصا عبدالله مائة سنة و وقع عنه فِى هَذِهِ الايام عثرة واحدة لَا يقَالَ: اءِنَّهُ مستقيم ، فعلى هَذَا وجب الاستقامة فِى عموم الاوقات ، و لَا يوجد هَذِهِ الصفة الا فِى الرَّسوُل المعصوم))، انتهى .(1046) و لَا يذهب عليك وقوع العثرة من كل واحد من الثلاثة فِى ايام اسلامهم و اوقات خلافتهم ، فاءِذَا لم يكن احد مستقيما فكيف يَكوُن اهلا لاستقامة (1047) الاخر!؟
    و در كتاب ((اسرار الامامة)) به نقل از ابى اسحاق ثعلبى در رساله ((تاويل الايات المتشابهات)) در تفسير آيه ((همانا آنان كه گفتند پروردگار ما خداست ، سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند)) آورده است كه : اگر كسى صد سال خدا را عبادت كند و در اين ايام تنها يك لغزش از او سر زند، نمى توان گفت او استقامت ورزيده است . از اينرو استقامت در عموم اوقات لازم است ، و اين صفت جز در رسول معصوم يافت نمى شود)).
    و از خاطرت نرود ((نهج البلاغه)) از هر يك از خلفاى سه گاءِنَّهُ در دوران مسلمانى و اوقات خلافتشان لغزشهايى سر زده است ، پس چگونه كسى كه خود اهل استقامت نيست صلاحيت به استقامت در آوردن ديگران را دارد؟!
    ((كور را كى رهنما كورى شود؟))

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #164
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    برهان ديگر: قَالَ الله عزّ و جل : يا ايها اَلَّذِى نَ آمنوا [اتقوا الله و] كونوا مع الصادقين .(1048)
    امام فخر رازى در تفسير اين آيه واضح الدلالة بر امامت گفته است كه : ((حق تعالى در اين آيه امر كرده است مؤ منان را كه با صادقان باشند، پس بايد كه صادق موجود باشد، زيرا كه بودن با چيزى مشروط است به وجود آن چيز، پس ناچار است كه در هر زمان صادقان باشند، پس بايد كه جميع امت اجتماع بر باطل نكنند، و اين دليل است كه اجماع حجت است . و اين مخصوص زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نيست ، زيرا كه به تواتر ثابت شده است كه خطابهاى قرآن متوجه جميع مكلفين است تا روز قيامت ، و لفظ آيه شامل جميع اوقات هست ، و تخصيص به بعضى ازمنه از آيه معلوم نيست ، چه موجب تعطيل حكم آيه است . و ايضا حق تعالى اول امر كرده است ايشان را به تقوا، و اين امر شامل هر كسى هست كه بتواند متقى باشد و خطا بر او جايز باشد، پس آيه كريمه دلالت مى كند بر آن كه هر كه جايز الخطاست واجب است كه پيروى كند كسى را كه عصمت او از خطا واجب است ، و آن هايند كه حكم كرده است خدا به اين كه صادقانند. و ترتب حكم در اين باب دلالت دارد بر آن كه از براى اين واجب است بر جايز الخطا كه اقتدا و پيروى كند صادق را كه مانع باشد از خطا. و اين معنى در همه زمان ها هست ، پس بايد كه معصوم نيز در هر زمان بوده باشد. و ما اين معنى را قبول داريم اما مى گوييم كه معصوم جميع امت است ، و شيعه مى گويند كه يك شخص از امت است . و ما مى گوييم كه اين باطل است ، زيرا كه اگر چنين بود بايست كه بشناسيم كه آن شخص كيست تا متابعت او كنيم ، و ما كه نمى شناسيم چنين كس را در ميان امت هست)).(1049)
    اى عزيز! حق تعالى حق را بر زبان او جارى گردانيده است و بعد از اتمام دليل و اتقان آن در نهايت اتقان ، جواب سستى گفته است كه عناد او بر اهل عالم ظاهر است ، و اگرنه ضعف جوابش معلوم است ، زيرا كه آن چه در نفِى مذهب شيعه گفته است كه اگر مى بود مى بايست كه ما بدانيم كه كيست ، مثل آن است كه اهل كتاب بگويند كه : نبوت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حاشا كه باطل است ، زيرا كه اگر حق بود بايست كه ما او را بشناسيم و حقيت او را بدانيم . و همچنين يهود نسبت به عيسى عليه السلام نيز، و حلش آن است كه : اين راجع به تقصير ايشان است كه بايد تخليه بكنند و رجوع به ادله نموده انصاف را پيش ‍ گيرند تا حقيت دليل معلوم شود.
    و ديگر آن كه : هرگاه تصريح نموده به اين كه در هر زمان احتّى اج به معصوم هست از براى تحفظ از خطا، هيچ عاقل تجويز مى كند كه در اين اعصار كه امت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مشرق و مغرب عالم را گرفته است احدى را ممكن باشد كه علم به اقوال جميع علماى امت به هم رساند كه هيچ كس در اين مساءله مخالفت نكرده است ؟ خصوص با تشتت آراء و اهواء كه در ميان امت به هم رسيده است .
    و ديگر آن كه : اگر وجود معصوم در تحفظ از خطا شرط است در اجماع ، به اتفاق همه امت ، على و حسنين عليهم السلام در اجماع سقيفه بنى ساعده حاضر نبودند ، پس اجماع ايشان باطل باشد، چه همه [امت] در اجماع بودند و به غير از على و حسنين عليهم السلام نيز كسى معصوم نبود.
    پس مى گوييم كه : مراد از آيه آن است كه : ((اى گروهى كه ايمان آورده ايد، بترسيد از خدا و باشيد با صادقان و راستگويان در همه چيز))؛ و ظاهر است كه مراد از بودن با ايشان متابعت ايشان است در گفتار و كردار نه آن كه به بدن و جسد با ايشان باشيد، زيرا كه اين محال است و بى فايده . و معنى امامت همين است . و چون خطاب هاى قرآنى عام است و شامل جميع امت در همه زمان ها هست به اتفاق امت ، پس بايد كه در جميع زمان ها چنين صادقى باشد كه امت با او باشند.
    و معلوم است كه صادق فِى الجمله مراد نيست و الا لازم مى آيد كه هر كس يك راست بگويد متابعت او واجب باشد، و اين به اتفاق باطل است ، پس بايد كه صادق در جميع افعال مراد باشد و آن معصوم است . پس ثابت شد وجود معصوم در هر زمان و وجوب متابعت ايشان ؛ و به اتفاق كل ، غير از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و دوازده امام معصوم نيستند، پس حقيت مذهب ايشان و امامت ائمه عليهم السلام ثابت شد، با آن كه به طريق شيعه اخبار مستفيضه ، و در تفسير ((درّ منثور)) سيوطى و ثعلبى نقل نموده اند از حضرت باقر عليه السلام كه : مراد از صادقين على بن ابى طالب عليه السلام است .
    (1050)
    برهان ديگر: آيه شريفه اءِنَّمَا وليكم الله و رسوله و اَلَّذِى نَ آمنا اَلَّذِى نَ يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون .(1051)
    و از طرق خاصه و عامه اخبار مستفيضه وارد شده است كه اين آيه در شاءن على بن ابى طالب عليه السلام نازل شد در حينى كه خاتم خود را در اثناى ركوع به سايل داد، و حسان شاعر و غير او اين مضمون را به نظم در آورده اند. و وجه دلالتش بر امامت آن است كه اءِنَّمَا كلمه حصر است ، و ولى در لغت به چند معنى آمده است : يار و دوست و صاحب اختيار و اولى به تصرف . و دو معنى آخر نزديكند به يكديگر. و معنى اول معلوم است كه در اين آيه مراد نيست ، زيرا كه يار و دوست مؤ منان مخصوص خدا و رسول خدا و بعضى از مؤ منان كه موصوف به اين صفات باشند نيست بلكه همه مؤ منان يار و دوست يكديگرند، چنان كه حق تعالى فرموده : المؤ منون [و المومنات] بعضهم اولياء بعض ،(1052) و ملائكه نيز محب و يار مؤ منان اند، چنان چه فرموده است : نحن اولياءكم فِى الحياة الدنيا،(1053) بلكه بعضى از كفار نيز محب و يار بعضى از مؤ منان مى باشند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #165
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و اگر گويند كه : آيه به لفظ جمع وارد شده است چگونه مخصوص آن حضرت است ؟ گوييم كه : در عرف عرب و عجم اطلاق جمع بر واحد جايز است ، و شاهد قول خداى تعالى است : و اءذْ قَالَ موسى لاهله امكثوا،(1054) و حال آن كه در احاديث وارد شده است كه ائمه عليهمالسلام نيز داخلند. و صاحب ((كشاف)) گفته است كه : ((مراد از اين هر چند آن حضرت است اما به لفظ جمع آورده است كه ديگران نيز متابعت آن حضرت بكنند)).
    و دليل ديگر بر اين كه مراد از صادقين در آيه متقدمه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است آن است كه حق تعالى در قرآن صادقان را به اوصافِى چند ستوده كه در غير حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام آن اوصاف مجتمع نگرديده ، زيرا كه فرموده است :
    لَّيْسَ الْبِرَّ اءَنْ تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ لَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الا خِرِ وَ الْمَلا ئِكَةِ وَ الْكِتَابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَى وَ الْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّآئِلِينَ وَ فِى الرِّقَابِ وَ اءَقَامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اءِذَا عَاهَدُواْ وَالصَّابِرِينَ فِى الْبَاءْسَاء و الضَّرَّاء وَ حِينَ الْبَاءْسِ اءُولَئِكَ اَلَّذِى نَ صَدَقُوا وَ اءُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.(1055)

    ((نيكى آن نيست كه صورت هاى خود را به سوى مشرق و مغرب گردانيد، ولى نيكى آن است كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و مال را على رغم ميلى كه بدان داشته به صاحبان خويشى و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان و درخواست كنندگان و در راه آزاد كردن بندگان پرداخته ، نماز را به پا داشته و زكات داده و به پيمان خود وقتى پيمانى بندند وفا مى كنند و در مشكلات مالى و جانى و در ميدان جنگ صبر و پايدارى ميورزند، اينانند كسانى كه راست گفته و اينانند پرهيزگاران .))
    و ايضا فخر رازى در ((اربعين)) از احمد بيهقى در ((فضائل الصحابه)) از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه فرمودند كه : ((هر كه خواهد نظر به سوى آدم عليه السلام در علم او به سوى نوح عليه السلام در تقواى او، و به سوى ابراهيم عليه السلام در خلت او، و به سوى موسى عليه السلام در هيبت او، و به سوى عيسى عليه السلام در عبادت او، نظر كند به سوى على بن ابى طالب عليه السلام)).
    و بعد از آن از جانب شيعه گفته است كه :
    ((ظاهر حديث دلالت ميكند بر آن كه على عليه السلام مساوى پيغمبران متقدمه است در آن صفات ، و شك نيست كه آن ها افضل از ابوبكر بوده اند و از ساير صاحبه ، و مساوى افضل افضل است ، پس بايد على افضل از آن ها باشد.))
    (1056)
    و ايضا كان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم حريصا على تربيته من اول عمره الى اءَنْ اعده لاعلى مراتب الاكُمَْلات النفسانية . قَالَ عليه السلام فِى تربيته النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم و اتباعه اثره فِى خطبته المسماة بالقاصعة :
    و قد علمتم موضعي من رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بالقرابة القريبة ، والمنزلة الخصيصة ، وضعنى فِى حجره و انا وليد، يضمنى الى صدره ، و يكنفنى فِى فراشه ، و يمسنى جسده ، و يشمنى عرفه ، و كان يمضغ الشى ء ثُمَّ يلقمنيه ، و ما وجد لى كذبة فِى قول و لَا خطلة فِى فعل .
    و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله و سلم من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ، ليله ون هاره ، و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه ، يرفع لى فِى كل يوم علما من اخلاقه ، و يامرنى بالاقتداء به .
    و لقد كان يجاور فِى كل سنة بحراء فاراه ، و لَا يراه غيرى ، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فِى الاسلام غير رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و خديجة و انا ثالثهما، ارى نور الوحى والرسالة ، و اشم ريح النبوة . و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحى [عليه صلى الله عليه وآله و سلم]، فقُلْتُ: يا رسول الله ما هَذِهِ الرنة ؟ فَقَالَ: هَذَا الشيطان قد ايس من عبادته ، اءِنَّكَ تسمع ما اسمع ، و ترى ما ارى الا اءِنَّكَ لست بنبى و لكنك وزير - الخطبة .
    (1057)
    و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آغاز عمر آن حضرت تا آن گاه كه او را براى رسيدن به عاليترين مراتب كمالات نفسانى آماده مى ساخت بر تربيت حضرتش حريص بود.
    على عليه السلام در خطبه قاصعة درباره تربيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به او و پيروى خود از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد:
    و تحقيقا شما موقعيت مرا نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خويشاوندى نزديك ، و منزلت خصوصى نسبت به حضرتش مى دانيد، من كودك بودم كه مرا در دامان خويش ‍ مى گرفت ، مرا به سينه مى چسبانيد، در بستر خود در آغوش ‍ مى كشيد، بدن شريفش را به من مى ساييد، و بوى خوش خود را به من مشام من مى رساند، لقمه را مى جويد سپس به دهان من مى گذشت .
    هرگز دروغي در گفتار و لغزشى در عمل از من سراغ نداشت . همانا خداوند از هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از شير گرفته شد بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مقرون او ساخت كه شب و روز او را در راه مكارم صفات و محاسن جهان مى برند، و من همچون بچه شترى كه دنبال مادرش مى رود به دنبال او بودم ، هر روز پرچم يكى از اخلاقيات والاى خود را برايم مى افراشت و مرا به پيروى از امر مى كرد. هر سال در كوه حراء مجاورت داشت . و تنها من او را مى ديدم و ديگرى نمى ديد، و آن روز اسلام در خانه اى نبود جز خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و خديجه ، و من سومى آنها بودم ، نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را استشمام مى نمودم .
    و همانا ناله شيطان را در وقت نزول وحى مى شنيدم ، عرض كردم : اى رسول خدا، اين ناله چيست ؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستيده شدن نوميد شده است . تو آن چه را من مى شنوم مى شنوى ، و آنچه را كه من مى بينم ، مى بينى ، جز اينكه تو پيامبر نيستى ، ولى وزير من مى باشى .))


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #166
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    فصل [43]: [امامت على عليه السلام در جميع علوم]
    واعلم ايها اللبيب الزكى - هدانا الله و اياك على الصراط المستقيم هو صراط على عليه السلام - اءِنَّهُ صار بهذه المراتب المتقدمة استاد العالمين بعد الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم فِى جميع العلوم ، كما قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : انا مدينة العلم و على بابها.(1058)
    و لَا شك اءَنْ مقصوده اءِنَّهُ هو المنبع اَلَّذِى تفيض عنه العلوم الاسلامية و الاسرار الحكمية اَلَّتِى اشتمل عليها القرآن الحكيم و السنة الكريمة ، و هو مصدرها و المحيط بها، لان شاءن المدينة بما تحتوى عليه كذلك ، و اءَنْ عليا عليه السلام هو المفرع لتِلْكَ الاسرار.

    اى خردمند تيزهوش - كه خداوند ما و تو را بر راه راست كه همان راه على عليه السلام است هدايت كند - بدان كه آن حضرت با دستيابى به مراتب گذشته ، پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در تمام علوم استاد جهانيان گشته است ، چنان كه پيامبر فرمود: ((من شهر علمم و على در آن شهر است .))
    و شكى نيست كه مقصود پيامبر آن است كه على عليه السلام منبعى است كه علوم اسلامى و اسرار حكمى اى كه قرآن و سنت گرامى پيامبر بر آن اشتمال دارد، از آن مى جوشد و جارى مى گردد، و اين كه وى مصدر آن ها و محيط به آن هاست ، چه شهر نسبت به محتوايش همينگونه است ، و اين كه على عليه السلام تفصيل دهنده اين اسرار است .
    و تفصيل ذَلِكَ: اءِنَّمَا لما بحثنا العلوم باسرها فوجدنا اعظمها و اهمها هو العلم الالهى ، و قد ورد فِى خطبه عليه السلام من اسرار التوحيد و النبوات و القضاء و القدر و اسرار المعاد ما لم ياءت فِى كلام احد من اكابر العملاء و اساطين الحكمة . ثُمَّ وجدنا اءَنْ جميع فرق الاسلام ينتهى فِى علومهم اليه عليه السلام .
    تفصيل مطلب آن كه : وقتى ما همه علوم را مورد مطالعه قرار دهيم ، بزرگترين و مهم ترين آن ها را علم الهى مى يابيم ، و در خطبه هاى آن حضرت آن قدر از اسرار توحيد و نبوت ها و قضاء و قدر و اسرار معاد وارد است كه در كلام هيچ يك از بزرگان علما و استوانه هاى حكمت نيامده است ، و نيز مى يابيم كه تمام فرق اسلامى سلسله علومشان به آن حضرت منتهى مى شود.
    اما المتكلمون : فاما المعتزلة ، فانتسابهم اليه عليه السلام ظاهر، فَاءِن اكثر اصولهم ماخوذ من ظواهر كلامه عليه السلام فِى التوحيد و العدل . و ايضا اءِنَّهُم ينتسبون الى مشايخهم كالحسن البصرى و واصل بن عطا، و كانوا منتسبين الى على عليه السلام و متلقفين عنه العلوم .
    و اما الاشعرية ، فمعلوم اءَنْ استادهم ابوالحسن الاشعرى ، و قد كان تلميذ ابى على الجبايى و هو من مشايخ المعتزلة ، و اما الشيعة ، فانتسابهم اليه ظاهر. و اما الخوارج ، فهم و اءنْ كانوا فِى غاية البعد عنه عليه السلام الا اءِنَّهُم ينتسبون الى مشايخهم و قد كان تلامذة على عليه السلام .

    اما متكلمان و علماى عقايد: معتزله نسبتشان به آن حضرت روشن است ، چه بيشتر اصول عقيدتى آنان از ظواهر كلام آن حضرت در زمينه توحيد و عدل برگرفته شده است . و نيز به مشايخ خود چون حسن بصرى و واصل بن عطا منسوبند كه آن ها از منتسبان به على عليه السلام بوده و علوم خود را از ايشان دريافت مى كرده اند.
    و اشعريان ، معلوم است كه استادشان ابوالحسن اشعرى است ، و او شاگرد ابوعلى جبايى است كه از مشايخ معتزله است . و شيعه ، انتسابشان به آن حضرت روشن است .
    و خوارج ، هرچند كه بى اندازه از آن حضرت دورند ولى آن ها به مشايخ خود انتساب دارند و مشايخ آن ها شاگردان على عليه السلام بوده اند.
    و اما المفسرون : فرئيسهم ابن عباس و قد كان تلميذا لعلى عليه السلام . و اما الفقهاء: فمذاهبهم المشهورة اربعة ، احدها مذهب ابى حنيفة ، و هو قراء على الصادق عليه السلام و اخذ الاحكام منه ، و انتهاء الصادق الى على عليه السلام ظاهر. الثانى مذهب مالك ، و قد كان تلميذا لربيعة الراءى ، و ربيعة تلميذ عكرمة ، و عكرمة تلميذ عبدالله بن عباس و هو كان تلميذا لعلى عليه السلام . الثالث مذهب الشافعى ، و قد كان تلميذا لمالك . الرابع مذهب احمد بن حنبل و قد كان تلميذا للشافعى . فرجع انتساب فقه الجميع الى على عليه السلام .
    اما مفسران : رئيس آنان ابن عباس است كه شاگرد على عليه السلام بوده است . اما فقهاء: مذاهب مشهور آنان چهار تا است :
    1 - مذهب ابى حنيفه كه وى نزد امام صادق عليه السلام درس ‍ خوانده و احكام را از آن حضرت فرا گرفته ، و منتهى شدن امام صادق عليه السلام به على عليه السلام ظاهر است .
    2 - مذهب مالك ، كه شاگرد ربيعة الراى ، و او شاگرد عكرمه ، و او شاگرد عبدالله بن عباس ، و وى شاگرد على عليه السلام بوده است .
    3 - مذهب شافعى است ، كه وى شاگرد مالك بوده .
    4 - مذهب احمد بن حنبل است ، كه شاگرد شافعى بوده است . پس انتساب فقه تمامى اين ها به على عليه السلام باز ميگردد.
    و مما يويد كما له فِى الفقه الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم فِى حقه عليه السلام : اقضاكم على ،(1059) و الاقصى لابد اءَنْ يَكوُن افقه و اعلم بقواعد الفقه و اصوله .
    و از جمله دلايلى كه كمال آن حضرت را در فقه تاييد مى كند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه درباره اش فرمود: ((داورترين شما على عليه السلام است)). چه آن كس كه داورتر است ناگزير فقيه تر و داناتر به قواعد اصول فقه مى باشد.
    و اما الفصحاء: فمعلوم اءَنْ جميع من ينسب الى الفصاحة من بعده يملاءون اوعية اذهانهم من الفاظه [الشريفة] و يضمنونها كلامهم و خطبهم ، فتكون فِيهَا بمنزلة درر العقود. و الامر فِى ذَلِكَ ظاهر حتّى اءِنَّهُ قيل : ((كلامه عليه السلام تحت كلام الخالق ، و فوق كلام المخلوق)).
    اما فصيحان : معلوم است كه پس از آن حضرت همه كسانى كه به شيوه سخنى منسوبند ظرف حافظه خود را از الفاظ آن حضرت انباشته و آن ها را در لابلاى سخنان و خطبه هاى خود جاى مى دهند، كه آن الفاظ در ميان آن سخنان چون مرواريدى به رشته كشيده مى نمايد. مطلب در اين زمينه ظاهر است تا آن جا كه گفته شده : ((سخن حضرتش فروتر از كلام خالق ، و فراتر از كلام مخلوق است)).
    و اما النحويون : ((فاول من وضع النحو فهو ابواسود الدؤ لى ، و كان ذَلِكَ بارشاده له ، و بدايه الامر اءَنْ ابا اسود سمع رجلا يقراء: اءَنْ الله برى ء من المشركين و رسوله ،(1060) بالكسر، فاءِنَّكَر ذَلِكَ و قَالَ: نعوذ بالله من الحور(1061) بعد الكور - اى من نقصان الايمان بعد زيادته - و راجع عليا عليه السلام فِى ذَلِكَ فَقَالَ له : نحوت اءَنْ اضع للناس ميزانا يقومون به السنتهم ، فَقَالَ عليه السلام : انح نحوى ،(1062) و ارشده الى كيفية ذَلِكَ الوضع و علمه اياه .
    اما نحويان : نخستين كسى كه علم نحو را تاسيس كرد ابوالاسود دؤ لى است ، و اين كار با راهنمايى آن حضرت صورت گرفت . آغاز آن چنين بود كه ابوالاسود شنيد مردى آيه اءَنْ الله برى ء من المشركين و رسوله را كه به ضم يا فتح رسول است به كسر آن مى خواند [كه معنايش چنين مى شد: خدا از مشركان و از رسولش بيزار است]، ابوالاسود اين را بر او انكار نمود و گفت : پناه مى بريم به خدا از كاهش يافتن ايمان پس از افزون شدن آن . سپس به نزد على عليه السلام مراجعت كرد، عرضه داشت : آمدهام تا ميزانى براى مردم قرار دهم تا زبان هاى خود را بدان وسيله درست واستوار سازند، حضرت فرمود:: راه مرا بپيما. سپس او را به كيفيت آن ارشاد نموده و راه آن را بدون آموخت .
    و اما علماء الصوفية و ارباب العرفان : فنسبتهم اليه فِى تصفية الباطن و كيفية السلوك الى الله تعالى ظاهرة الانتهاء اليه عليه السلام ، و قد مر و ستقف عليه ايضا اءن شاء الله تعالى .
    اما علماء و صوفيه و ارباب عرفان : نسبت آنان به حضرتش در زمينه تصفيه باطن و چگونگى سلوك به سوى خداوند ظاهر است كه سلسله آنان در آن حضرت منتهى مى شود، و در اين مورد سخن رفت و به خواست خدا باز هم بر آن واقف خواهى شد.
    و اما علماء الشجاعة و الممارسة للاسلحة و الحروب : فهم ايضا ينتسبون اليه عليه السلام فِى ذَلِكَ. فثبت اءِنَّهُ عليه السلام كان استاد الخلق و هاديهم الى طريق الحق بعد رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #167
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    اما علماء شجاعت و فنون جنگى و اسلحه بردارى : آنان نيز در اين زمينه به آن حضرت منسوبند. پس ثابت شد كه آن حضرت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم استاد خلق و هدايت كننده آنان به راه حق بود.
    و اما فضائله النفسانية : هى اما اءَنْ تعتبر بالنسبة الى قوته النظرية اوالى قوته العملية . اما اءِنَّهُ كان كاملا بالنسبة الى القوة النظرية فلانه غير خفِى اءَنْ كمال القوة النظرية اءِنَّمَا هو باستكمال الحكمة النظرية بقدر الطاقة البشرية ، و لَا شك اءَنْ هَذِهِ الدرجة و هى استكمال النفس الانسانية بتصور المعارف الحقيقية و التصديق بالحقايق النظرية كانت ثابتة له ، لانه عليه السلام كان سيد العارفين بعد سيد المرسلين ، و اءِنَّهُ كان متسنما لدرجة الوصول ، و قد ثبت فِى علم السلوك اءَنْ وصول العارف اءِنَّمَا يحق اءِذَا غاب عَن نفسه فلحظ جناب الحق من حيث اءِنَّهُ هو فقط، و اءنْ لحظ نفسه فمن حيث هى لاحظة ، لَا من حيث هى متنزية بزينة الحق .
    اما فضائل نفسانى : و آن يا به اعتبار قوه نظرى آن حضرت است يا به اعتبار قوه عملى او. اما اين كه در قوه نظرى كامل بود: پوشيده نيست كه كمال قوه نظرى به سبب كامل ساختن حكمت نظرى تا آن اندازه كه در توان بشر است ، مى باشد، و شكى نيست كه اين درجه ، يعنى استكمال نفس انسانى يا تصور معارف حيقى و باور به حقايق نظرى ، براى آن حضرت ثابت بوده است ، چه آن حضرت پس از سرور رسولان الهى ، سرور عارفان بوده و به آخرين درجات وصول بر رفته بود، و در علم سلوك ثابت شده كه وصول عارف زمانى دست مى دهد كه از خود غايب شده و جناب حق را از آن جهت كه تنها اوست ملاحظه كند، و اگر به خود زير نظر دارد از اين جهت باشد كه نظركننده است نه از اين جهت كه به زينت حق آراسته گشته است .
    و قد وجد فِى كلامه عليه السلام دلالات تستلزم حصول هَذِهِ المرتبة ، منها قَوْله عليه السلام : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.(1063) و ذَلِكَ يستلزم تحقق الوصول التام اَلَّذِى ليس فِى قوة الاولياء نيله .
    و در سخنان آن حضرت دلائلى وجود دارد كه مستلزم وصول به اين درجه است ، از جمله آن كه : ((اگر پرده كنار رود به يقين من افزوده نخواهد شد.))
    و اين سخن مستلزم تحقق وصول كامل است كه دستيابى به آن در توان ساير اولياء نيست .
    و قول النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فِى حقه : يا على اءِنَّكَ تسمع ما اسمع ، و ترى ما ارى .(1064) و لَا شك اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم كان له الاتصال التام بالحق تعالى ، فكان هَذَا الاتصال و الوصول حاصلا لعلى عليه السلام بمقتضى شهادة الرَّسوُل صلى الله عليه و آله و سلم .
    ديگر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حق آن حضرت است كه : ((اى على ، تو مى شنوى آن چه را من مى شنوم ، و مى بينى آن چه را من مى بينم)). شكى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اتصال كامل به حق تعالى داشت ، پس به گواهى رسول خدا اين اتصال و وصول براى على عليه السلام نيز حاصل بوده است .
    و قَوْله عليه السلام : ما عبدتك خوفا من غضبك ،(1065) و لَا رغبة فِى ثوابك ، و لكن وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك . و التقريب اءِنَّهُ عليه السلام حذف كل قيد دنيوى و اخروى عَن درجة الاعتبار سوى الحق تعالى ، و ذَلِكَ مما تحقق له الوصول .
    و ديگر سخن خود آن حضرت است كه : ((خداوندا، تو را از ترس ‍ خشمت ، و رغبت به پاداشت پرستش نكردم ، بلكه تو را شايسته پرستش يافتم ، پس پرستشت نمودم)).
    بيان اين مطلب آن كه : آن حضرت هر قيد دنيوى و اخروى جز حضرت حق را از درجه اعتبار ساقط كرده است ، و اين از جمله شواهدى است بر اين كه وصول براى آن حضرت دست داده است .
    و اما كماله فِى القوة العملية فَاءِنَّمَا هو باستكمال النفس بكمال الحكمة العملية ، و هى باستكمال النفس بكمال الملكة التامة على الافعال الفاضلة حتّى يَكوُن الانسان ثابتا على الصراط المستقيم متجنبا لطرفِى الافراط و التفريط. وقد تقدم اءَنْ اصول الفضايل الخلفية : الحكمة و الشجاعة و العفة و العدل ، و هى كانت ثابتة له باتم ما يَكوُن .
    اما كمال آن حضرت در قوه عملى : كمال در اين قوه بستگى دارد به استكمال نفس به كمال حكمت عملى ، و آن به استكمال نفس ‍ است و به كمال ملكه نامى كه بر افعال فاضله پيدا مى كند تا جايى كه انسان بر راه راست پا بر جا مى ماند و از دو طرف افراط و تفريط مى گزيند.
    و در گذشته گفتيم كه اصول فضايل اخلاى چهار چيز است : حكمت ، شجاعت ، عفت و عدالت ، و تمامى اين ها به كاملترين حد ممكن براى حضرتش ثابت بوده است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #168
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و ايضا - هدانا الله و اياك الى صراط على عليه السلام امام المتقين و اولاده المعصومين عليهم السلام - انا وجدنا ساير الاناسى اءِنَّهُم قَالَوا برئيس من السلطان و الملك الزعيم حتّى الرعاة على المواشى ، و النعيم فِى كل بيت ، و منه قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : كلَكُمْ راع و كلَكُمْ مسؤ ول عَن رعيته ،(1066) و قَالَ تعالى : الرجال قوامون على النساء،(1067) حتّى راينا الصبيان ينصبون احدا مِنْهُمْ على انفسهم فِى الملاعب ، و كذلك فِى المكاتيب (1068) ينصب المودب حال خروجه من مكتبه احدا من صبياءِنَّهُ من له سداد فِى تِلْكَ الصنعة ، و ما اهمل كل بدن من غير مقدم و مرشد مصلح كله العقل و القلب ، و جعل الحواس و ساير الاعضاء فِى حكمهما، و ما عضو الا وله مقدم حتّى الاصابع كالابهام و الاسنان ، و ما تجد قوما الا و هم ينصبون صاحب الحزم و الراى على انفسهم ، و كذلك جميع الحيوانات لِكُلِّ مِنْهُمْ مقدم آمر لهم بما هو من شاءنه فِى تدبيره حتّى النحل و الغربان و الكراكى و العصافير و الطيور المر فرقة اللاتى يطرن صافات فِى الجو، لِكُلِّ منهن مقدم يطير و يصلح من هو بمنزلة وزيره فِى سيرته ، و مثله فِى الحيات و اليحامير و الغزلان .
    و ديگر [از دلايل امامت] - خداوند ما و تو را به راه على پيشواى متقيان و اولاد معصومش عليهم السلام هدايت كند - آن كه : بدان كه ما تمام انسان ها را چنين يافته ايم كه همه معتقد به يك رئيس و پادشاه و سرپرست هستند حتّى به لزوم وجود شبان براى رمه ، و سرپرست در هر خانه ، و در همين زمينه است فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه : ((همه شما شبانيد و همگى نسبت به رعيت خود مسووليد))، و خداى متعال فرموده : ((مردان بر زنان سمت سرپرستى دارند))، حتّى ديده ايم كه كودكان در وقت بازى يكى را رئيس خود قرار مى دهند و نيز در مكتب خانه ها و كلاس ها آموزگار به هنگام خروج از كلاس ، يكى از كودكان را كه در اين زمينه شايستگى دارد، بر مى گمارد، و نيز هيچ بدنى بدون مقدم و راهنماى مصلح كل اعضاء كه عقل و قلب است واگذار نشده و حواس و ساير اعضاء در تحت فرمان آن دو هستند، و نيز هيچ عضوى نيست مگر آن كه در ميان خود مقدمى دارد حتّى انگشتان مثل انگشت شست ، و دندان ها نيز چنين است ، و هيچ قومى را نمى يابى جز اين كه يك نفر دورانديش و صاحب نظر را بر خود مى گمارند، و نيز همه حيوانات در هر صنفِى مقدم و فرماندهى دارند، كه تدبير امور آنان را به عهده دارد حتّى زنبور عسل و كلاغ ها و درناها و گنجشك ها و پرندگانى كه در فضا بال گشاده و بى حركت پرواز مى كنند هر كدام مقدمى دارند كه پيشاپيش آن ها پرواز مى كند و يكى را به منزله وزير در سيره و روش خود تربيت مى نمايد، و نظير آن در مارها و گاوها و گوزن هاى كوهى و آهوان به چشم مى خورد.
    فاءِذَا جبل تعالى شاءنه فِى نفوس هؤ لاء اءِنَّهُ لَا بد لهم من مقدم فكيف يخلو اهل العالم مع جواز خطائهم و طمعهم و بغضهم لاخر؟ وكذلك فِى الفلكيات جعل الله تعالى الشمس امامهم ، و القمر وزيره ، و الافلاك اقَالَيمها، و البروج بلادها، و العلوية و السفلية فِى حكمها و فِى تدبيرها، و جعل انوار الكواكب منها و من ضوئها، و اسكنها وسط الافلاك ، و جعل كل شهر فِى بلد من بلاد ملكها، و جميع الكواكب و البروج فِى قبضتها، و من ذَلِكَ قَوْله تبارك و تعالى : سنريهم آياتنا فِى الافاق و فِى انفسهم حتّى يتبين لهم اءِنَّهُ الحق .(1069)
    پس هرگاه خداى متعال در سرشت اين ها چنين نهاده كه از داشتن مقدم و پيشوايى ناگزيرند، چگونه اهل عالم با توجه به جايز الخطا بودن آن ها و طمعشان و دشمنى اى كه با يكديگر دارند، مى توانند خالى از پيشوا باشند؟ و همچنين در كرات آسمانى ، خداوند خورشيد را پيشوا، ماه را وزير، كرات را كشورها، و بروج را شهرهاى او قرار داده و آسمانها و زمين را تحت فرمان و تدبير آن ساخته ، و نور ستارگان را از نور آن برافروخته ، و آن را وسط افلاك جاى داده ، و هر ماهى را در يكى از شهرهاى حكومتش ‍ قرار داده ، و تمام ستارگان و بروج را در تحت قدرت آن نهاده است ، و در همين زمينه است فرمايش خداوند كه : ((به زودى نشانه هاى خود را در آفاق و جانهايشان به آنان مى نمايانيم تا براى آنان روشن شود كه او حق است)).
    و فِى المعادن جعل الذهب خلاصتها، و جعل جوهر الاثمان ، و جعلها على وجه التراب ، ثُمَّ اختار اللآلى الثمينة واحدا فواحدا دون مرتبة الذهب . و كذلك فِى الاشجار و النباتات و المطعومات و المشروبات و الملبوسات الى آخر الكاينات ، فلا بد من كون الانسان مثلها على سبيل الاستمرار.
    رمعادن نيز، طلا چكيده و برگزيده آن هاست و جوهر بهاى اشياء قرار گرفته ، و خداوند آن را بر صفحه خاك قرار داده است ، سپس گوهرهاى ديگر را يكى پس از ديگرى در مرتبه نازل تر از طلا انتخاب فرموده . و در مورد درختان ، گياهان ، خوردنى ها، آشاميدنى ها، و پوشيدنى ها و ساير كاينات نيز مطلب از همين قرار است ، پس ناگزير انسان نيز طبق نظام كلى و مستمر آفرينش ‍ بايد مانند آن ها باشد.
    و ايضا: اءنّ الله تبارك و تعالى لم يرد اءَنْ يستخلف آدم عليه السلام من غير اظهار برهان عليه ، حتّى يقتدى به العباد، كما قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : تخلقوا باخلاق الله ، ففتح فِى صدره عليه السلام عيبة العلم ، و شرح صدره بالعلوم اللدنية و المكاشفات الالهامية ، و علمه اسماء كل شى ء من الحيوانات و الاشجار و النباتات ، و نفع كل شى ء للامر الفلانى ، الى غير ذَلِكَ؛ و الملائكة جهلوا بها، و كان آدم عليه السلام اخذ ينبئهم ، فلما ظهر عجزهم و فاق آدم عليه السلام بالعلم امرهم بالسجود له بنية الخالق . فنبه الله تبارك و تعالى اءَنْ خليفته يجب اءَنْ يَكوُن مثله بوفور(1070) العلم .
    و دليل ديگر: خداى متعال نخواست كه آدم عليه السلام را بدون اظهار برهان بر او خليفه سازد، تا بندگان نيز از روش او پيروى كنند چنان چه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((خود را به اخلاق خدا بياراييد))، از اين رو صندوق علم را در سينه اش ‍ گشود و با علوم لدنى و مكاشفات الهامى سينه اش را گشاده ساخت و نام تمام حيوانات و درختان و گياهان و خاصيت هر چيزى براى فلان چيز ديگر و... را به او آموخت ، و فرشتگان آن ها را نمى دانستند، آدم عليه السلام شروع كرد به آنان خبر دادن ، و چون ناتوانى آن ها آشكار شد و آدم عليه السلام با داشتن علم بر آنان فائق آمد، خداوند آنان را به سجود بر آدم به نيت سجده بر خالق فرمان داد. پس بدينگونه خداى متعال آگاهى داد كه خليفه او بايد در وفور علم مانند خود او باشد.
    و سياءتى اءن شاء الله تعالى فِى باب الولاية اءَنْ علم آدم عليه السلام فِى جنب علم مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام اَلَّذِى هو عيبة علم الله تبارك و تعالى كالقطرة فِى البحر، و المخالف يَقوُل : اءنّ ابابكر روى عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم احد عشر حديثا، و عمر كان مثله فِى علمه ، و لم يعرفا معنى الاب فِى قَوْله تعالى : و فاكهد و ابا، متاعا لَكُمْ و لانعامكم ،(1071) و يعرفه كل حيوان .
    و به خواست خدا در باب ولايت خواهد آمد كه علم آدم عليه السلام در جنب علم مولاى ما اميرمؤ منان عليه السلام كه ظرف علم خداست چون قطره اى در برابر درياست ، در حالى كه مخالف معتقد است كه ابوبكر تنها يازده حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت نموده ، و عمر نيز در علم مثل او بود، و آن دو معنى ((اب)) (علف) را در آيه ((و ميوه هايى و علف ها را كه متاع شما و چهارپايانتان است)) نمى دانستند در حالى كه هر حيوانى آن را مى شناسد.
    قول عمر سبعون مرة : ((لولا على عليه السلام لهلك عمر))،(1072) و على عليه السلام يَقوُل : سلونى [عَن] ما تحت العرش ، سلونى عَن طرق السماء، فانى اعلم بها من طرق الارض .(1073) فايهما موصوف بصفة خليفة الله آدم عليه السلام ، على عليه السلام ام ابوبكر؟ فدع حيرة الحيوان ، و اسلك مسلك خليفة الرحمن ، فبشر عباد، اَلَّذِى نَ يستمعون القول فيتبعون احسنه .(1074) فدع ما يريبك الى ما لَا يريبك .
    (1075)
    عمر هفتاد مرتبه گفت : ((اگر على نبود عمر هلاك شده بود)) و على عليه السلام مى فرمود: ((از عرش به پايين از من بپرسيد، از راه هاى آسمان از من بپرسيد، كه من به آن ها از راه هاى زمين آشناترم)).
    پس كدام يك به صفت خليفه خدا يعنى آدم موصوفند، على عليه السلام يا ابو بكر؟ پس از سرگردانى اهل حيرت دست بردار و در راه خليفه خداوند گام نه ، كه [خداوند فرموده]: ((بندگان مرا مژده ده ، آنان كه سخن را مى شنوند و بهترينش را انتخاب مى كنند))، پس آن چه را ترديد دارى رها كن و به آن چه ترديد ندارى پيوند.
    و ايضا: اءَنْ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم استخلف عليا عليه السلام فِى المدينة حين ذهب الى تبوك و لم يعزله ، و استخلف ابابكر فِى تسع آيات و عزله . و استخلف ابابكر فِى الصلاة بقول الخصم و عزله ، و استخلف عليا عليه السلام فِى سورة براءة و لم يعزله .
    دليل ديگر: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گاهى كه به تبوك رفت على عليه السلام را در مدينه جاى خود نهاد و او را از آن مقام عزل ننمود، ولى ابوبكر را درباره تبليغ نه آيه خليفه نمود سپس او را عزل فرمود. و نيز ابوبكر را - بنا به قول مخالف - در اقامه نماز جاى خود نهاد و عزلش نمود، ولى على عليه السلام را در تبليغ سوره برائت خليفه نمود و عزلش ننمود.
    و ايضا: ذكر الرازى و النيشابورى فِى تفسيرهما فِى آية المباهلة : اءنّ هَذِهِ الاية تدل على اءَنْ عليا عليه السلام نفس النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، و النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم افضل من جميع الانبياء عليهم السلام ، فعلى عليه السلام اءِذَا افضل مِنْهُمْ.
    دليل ديگر، فخر رازى و نيشابورى در تفسير خود در تفسير آيه مباهله گفته اند كه : اين آيه دلالت دارد بر آن كه على عليه السلام نفس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ، و چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از تمام انبياء عليهم السلام افضل است ، پس ‍ على عليه السلام نيز از آنان افضل مى باشد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  11. #169
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [44]: [در اثبات امامت ائمه اثناعشر عليهم السلام]
    اى عزيز! چون امامت على بن ابى طالب عليه السلام بلافاصله ثابت شد، بدان كه بعد از آن جناب يازده نفر از اولاد اماجد او به ترتيب امامند واحدا بعد واحد، و اخبار متواتره در اين باب از حضرت رسالت مآب نبوى صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است و در باب مباحث ولايت اءن شاء الله تعالى از آن ها ذكر مى شود، و كافِى است در اين باب حديث متواتر بين فريقين موافق و مخالف كه از حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل نموده اند كه : انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ، لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض .(1076)
    پس واجب است بقاى احدهما به بقاى ديگرى مانند صلات و زكات كه از مكلفين مادامى كه شرايط تكليف در ايشان موجود است منفك نمى شود، فكذلك القرآن و العترة ، والعترة ليست بظاهرة فلا بد اءَنْ تكون مخفية ، كما اءَنْ القرآن الاصلى اَلَّذِى لم يتغير و لم يتبدل مخفِى ايضا معه . و لَا عجب فِى طول عمره بعد الاعتراف بقدرة الله تعالى على كل شى ء و بعد وقوع مثله ، لانه عاش لقمن ثلاثة آلاف سنة ، و خضر و الياس من لدن ابراهيم عليه السلام الى زماننا هَذَا، و كذلك الدجال من عهد محمد صلى الله عليه و آله و سلم و هو يهودى المذهب ، و كذلك الشياطين و الابالسة من الفساق ، و عوج بن عناق من عهد قابيل الى ايام موسى ، و يعيش عيسى عليه السلام من زماءِنَّهُ الى قيام القائم عليه السلام .
    ... و قرآن و عترت نيز چنين اند، و عترت [در اين زمان] ظاهر نيست ، پس ناگزير بايد مخفِى باشد، چنان كه قرآن اصلى كه دست نخورده و تغيير و تبديل نيافته نيز با او مخفِى مى باشد.
    (1077) و طول عمر او هم تعجب آور نيست پس از اعتراف به قدرت خداوند بر هر چيز، و بعد از وقوع همانند آن [در امت هاى گذشته]، چه لقمان (1078) سه هزار سال عمر كرد، و خضر و الياس ‍ از زمان ابراهيم عليه السلام تا زمان ما زنده اند، و همچنين دجال كه از زمان محمد صلى الله عليه و آله و سلم بوده و يهودى مذهب هم هست ، و همچنين شياطين و ابليس هاى فاسق ، و عوج بن عناق از زمان قابيل تا روزگار موسى زنده بود، و عيسى عليه السلام از زمان خود تا قيام امام قائم عليه السلام زنده است .
    و عَن على بن الحسين عليهماالسلام : اءنّ اهل زمان غيبة الامام القائلين بامامته المنتظرين لخروجه افضل اهل كل زمان ، لان الله تعالى اعطاهم [من] العقول و الافهام حتّى صارت [به الغيبة] عندهم بمنزلة المشاهدة . و جعلهم فِى ذَلِكَ الزمان بمنزلة المجاهدين بين يدى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بالسيف ، اولئك هم المخلصون حقا، و شيعتنا صدقا، و الدعاة الى دين الله تعالى سرا و جهرا.
    (1079)
    امام سجاد عليه السلام فرمود: همانا مردم زمان غيبت امام عليه السلام كه قائل به امامت او و منتظر خروج اويند برترين مردم تمام زمان ها هستند، زيرا خداى متعال آن مقدار از عقل و فهم به ايشان بخشيده كه غيبت در نظرشان همچون مشاهده و عيان است ، و آنان را در آن زمان به منزله مجاهدانى كه در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شمشير مى زدند قرار داده است ، آنان حقا مخلص اند، و راستى شيعيان مايند، و دعوت كنندگان به سوى خدا در پنهان و آشكارند.
    قد قُلْتُ: الموت الطبيعى يمنع اءَنْ يحيى الادمى اكثر من مائة و عشرين سنة . و الجواب اءِنَّهُ قلنا: اله نظاير من [غير] هَذِهِ الامة ، مع اءَنْ الله تعالى على كل شى ء قدير، على اءِنَّهُ لم يجوز اءَنْ يَكوُن له طبيعة خامسة بوسطة نور الولاية بقدرة الفاعل المختار كما لاهل اَلْجَنَّة و اَلْنَّار؟
    اگر گويى : مرگ طبيعى مانع از اين است كه آدمى بيش از صد و بيست سال زنده بماند. جواب آن است كه : اولاد [غير] اين امت نظير داشته . ثانيا خداوند بر هر چيز تواناست . ثالثا از كجا ممكن نباشد كه آن حضرت به وساطه داشتن نور ولايت با قدرت فاعل مختار، طبيعت پنجمى داشته باشد چنان كه اهل بهشت و دوزخ را اين حالت است ؟
    فَاءِن قيل : كيف يجوز اختفاء الحق و قد قَالَ الله تعالى : اءنّ اَلَّذِى نَ يكتمون انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس ‍ فِى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ؟(1080) فالجواب : اءنّ الله تعالى قَالَ مخاطبا لنبيه صلى الله عليه و آله و سلم : و الله يعصمك من النَّاس .(1081) و ايضا قد قَالَ يعقوب عليه السلام : يا بنى لَا تقصص رؤ ياك على اخوتك فيكيدوا لك كيدا،(1082) اليس ‍ موسى فِى بيت فرعون ثلاثين سنة يخفِى فيه دينه منه ؟ و كذلك آسية بنت مزاحم امراءة فرعون سنين متطاولة ، و كذلك شمعون وصى عيسى عليه السلام يخفِى دينه من جبار انطاكية سنة ، و كان يدخل معه فِى بيت الصنم و يسجد الله فيه و يظن النَّاس اءِنَّهُ يسجد لصنمهم ، و هو المراد بقَوْله تعالى : فعززنا بثالث ،(1083) و كذلك حزقيل ابن خالة فرعون ، كما قَالَ الله : و قَالَ رجل مؤ من من آل فرعون يكتم ايمانه .(1084) و قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : كائن فِى امتى ما كان فِى بنى اسرائيل حذ و النعل بالنعل .
    (1085)
    اگر گفته شود: چگونه براى آن حضرت جايز است پنهان كردن حق ، و حال آن كه خداى متعال فرموده : ((آنان كه پنهان مى كنند آن چه را كه ما نازل كرديم از دلائل روشن و هدايت ، پس از آن كه ما آن ها را در كتاب براى مردم روشن ساختيم ، چنين كسانى را خداوند و تمام لعنت كنندگان لعنت مى كنند))؟
    جواب آن است كه [اين كار از روى تقيه و نبودن زمينه لازم براى اظهار حق ، جايز است چنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نخست از تبليغ علنى و همگانى ولايت خوددارى مى كرد تا اين كه] خداوند به او خطاب كرده فرمود: ((خداوند تو را از مردم محافظت مى كند)). و نيز يعقوب [به يوسف] گفت : ((پسر جان ، خواب خود را براى برادرانت باز گو مكن كه براى [هلاك] تو دست به حيله مى زنند)).
    مگر موسى عليه السلام سى سال در خانه فرعون دين خود را از او پنهان نداشت ؟ و همچنين آسيه دختر مزاحم همسر فرعون سال هاى متمادى چنين كرد، و همين طور شمعون وصى عيسى عليه السلام يكسال دين خود را از پادشاه جبار انطاكيه پنهان داشت و با او به بتكده وارد مى شد و صورة به بتها و در نيت به خداوند سجده مى نمود و مردم مى پنداشتند كه به بتهاى آنان سجده مى كند، و او همان كسى است كه خداوند فرموده : ((پس ما آن دو را به وسيله نفر سومى قدرت بخشيديم))، و همچنين بود حزقيل پسر خاله فرعون ، چنان كه خداى متعال فرموده : ((و مردى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت گفت ...))، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر چه در بنى اسرائيل وقوع يافته در امت من نيز مو به مو واقع خواهد شد.
    فالامام الثانى عشر و هو المهدى عليه السلام امام زماننا هَذَا و هو سنة ستة عشر بعد مائتين و الالف حى من حين ولادته عليه السلام و هى سنة ست و خمسين و مائين الى هَذَا الوقت ، بل و يجب بقاؤ ه الى آخر زمان التكليف على ما تقرر من قواعدهم اللطيفة من اءَنْ اللطف واجب على الله تعالى ، و وجود الامام عليه السلام فِى كل عصر هو اللطف .
    پس امام دوازدهم عليه السلام كه امام زمان ماست و آن سال هزار و دويست و شانزده است ،
    (1086) از زمان ولادتش كه سال دويست پنجاه و شش بوده تا حال زنده است . بلكه طبق قواعد لطيفِى كه شيعيان دارند - و آن اين است كه لطف بر خداوند متعال واجب است و وجود امام عليه السلام در هر عصرى يكى از مصاديق لطف خداست - واجب است آن حضرت تا آخر زمان تكليف باقى بماند.
    اى عزيز! نورى كه هادى ابصار است بروج دوازده گاءِنَّهُ مشهوره است ، اولش ((حمل)) و آخرش ((حوت)) است ، پس محال نور ولايت نيز دوازده است تا آن كه [عدد] محال هادى باطن با هادى ظاهر مطابق باشد، و به اين نكته شريفه اشاره در اخبار ائمه هاديه عليهم السلام شده است ، عارف به حق بايد كه تفصيلش را بيابد. پس هر امامى به منزله برجى است كه تربيت اين عالم كند. و مويد اين نكته است آن چه در اخبار نبويه وارد شده است كه : ((دنيا و مافيها محمول بر ماهى است كه حامل همه است))
    (1087) و در اين اشاره اى لطيفه است و آن آنست كه چون آخر محال اين انور ((حوت)) است و حوت حامل اثقَالَ دنيا و مافيها است ، پس آخر محال نور ولايت نيز مصالح اديان و شريعت است .
    و توضيح ذَلِكَ: اءنّ حامل الارض الحوت ، و الحوت آخر البروج ، فيَكوُن المعنى اءَنْ الحامل للارض آخر بروج الامامة و هو الحوت الحامل للارض الحامل لاثقَالَ مصالح اديانهم ، فهو حامل نور الامامة الباقى لها، القائم باعيانها الى اءَنْ تقوم الساعة ، و هو المهدى و هو الحوت المشار اليه ، فافهم .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  12. #170
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    توضيح مطلب آن كه : حامل زمين ((حوت)) است و ((حوت)) آخرين برج است . و معنايش اين مى شود كه حامل زمين آخرين برج امامت است و او همان ((حوت)) است كه حامل زمين و حامل اثقَالَ مصالح دين آن هاست ، پس او حامل نور امامت است كه براى آن باقى و به اعيان آن تا قيام قيامت قائل است ، و او مهدى است ، و همان حوتى است كه بدان اشاره رفته است .
    مطلب را درياب .
    و ايضا: اءنّ هَذَا العدد يشتمل عليه اكثر الاشياء فِى الافاق و فِى الانفس حيث وقع على اثنى عشر، و كذلك اكثر اسماء الله تعالى ، فيجب اءَنْ يَكوُن الائمة كذلك ايضا، فَاءِن ((لَا اله الا الله)) اثنا عشر حرفا،ثُمَّ ((محمد رسول الله)) اثنا عشر حرفا، ثُمَّ ((على ولى الله)) اثنا عشر حرفا، ثُمَّ ((بشير النذير)) اثنا عشرحرفا، ثُمَّ (( اميرالمؤ منين)) اثنا عشر حرفا، ثُمَّ ((على بن ابى طالب)) اثنا عشر حرفا، ثُمَّ ((العروة الوثقى)) اثنا عشر حرفا، و ((آدم خليفة الله)) كذلك ، و ((نوح نجى الله)) كذلك ، و ((ابراهيم خليل الله)) كذلك ، و ((موسى كليم الله)) كذلك ، و ((عيسى روح الله)) كذلك ، و ((محمد حبيب الله)) كذلك ، و ((المحيى المميت)) كذلك ، و ((الظاهر الباطن)) كذلك ، و ((اقيموا الصلوة)) كذلك ، و ((آتوا الزكآة )) كذلك ، و ((الم ذَلِكَ الكتاب)) كذلك ، و ((الم الله لَا اله)) كذلك ، و البروج اثنا عشر كذلك ، و الملائكة الموكلون بها كذلك .
    دليل ديگر: اين عدد (دوازده) عددى است كه بيشتر چيزها چه در آفاق و چه در انفس به اين عددند، و نيز بيشتر اسامى خداى متعال چنين است ، پس واجب است كه امامان نيز چنين باشند، چه لَا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله ، البشير النذير، اميرالمؤ منين ، على بن ابى طالب ، العروة الوثقى ، آدم خليفة الله ، نوح نجى الله ، ابراهيم خليل الله ، موسى كليم الله ، عيسى روح الله ، محمد حبيب الله ، المحيى المميت ، الظاهر الباطن ، اقيموا الصلاة ، آتوا الزكاة ، الم ، ذَلِكَ الكتاب ، الم ، الله لَا اله ، هر كدام دوازده حرفند، و نيز تعداد برجها، و تعداد فرشتگان ماءمور آن ها دوازده است .
    (1088)
    و قَالَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : قدموا قريشا، و لَا تتقدموها.(1089) و اَلَّذِى عليه المحققون من علماء النسب اءَنْ كل من ولده النضر بن كنانة فهو قرشى فوق كل قرشى ، فنسب قريش ‍ انهدر منه الى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، و شرف قريش ارتقى لها من الله عزّ و جل ، فهو صلوات الله عليه و آله بمنزلة مركز الدايرة بالنسبة الى محيطها، فمنه نزل الشرف ، فاءِذَا فرضته خطاء متصاعدا متصلا الى المحيط مركبا من نقطة ابا فابا، فهو ((محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤ ى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة))، فالمركز اَلَّذِى انبعث منه الشرف متصاعدا هو النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ، و المحيط اَلَّذِى انتهى اليه الصفة القرشية الشريفة هو النضر بن كنانة ، و هَذَا الخط المتصاعد من المركز الى المحيط اجزاؤ ه اثنا عشر، فدرجات الشرف المتصاعدة اثنا عشر، فدرجات الشرف المتنازلة عَن المركز يجب اءَنْ يَكوُن اثنى عشر ايضا، لاستحاله اءَنْ يَكوُن الخطان الخارجان من المركز الى المحيط متفاوتين .
    و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : ((قريش را مقدم بداريد، و بر آنان پيشى نگيريد)). آن چه محققان از علماى نسب بر آنند اين است كه هر كس نسبش به نضر بن كناءِنَّهُ برسد قرشى است بالاتر از هر قرشى ديگر، و نسب قريش از وى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سرازير شده است ، و شرف قريش از سوى خداى بزرگ ارتقا يافته ، بنابراين آن حضرت به منزله مركز دايره نسبت به محيط آن است ، پس شرافت از او نازل مى شود. حال اگر اين نزول را به صورت خطى متصل كه از مركز به محيط دايره متصاعد است فرض كنى كه از نقطه هايى كه همان پدران واسطه هستند تشكيل يافته به اين صورت در مى آيد: ((محمد (مركز دايره) بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤ ى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (محيط دايره) بن كنانة))، پس مركزى كه شرافت از آن بر مى خيزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و محيطى كه صفت شريف قرشى بودن به او منتهى گردد نضر بن كنانه ، و اين خط متصاعد از مركز به محيط، اجزاى آن دوازده عدد است ، بنابراين درجات شرافت متصاعده از مركز (پسر به پدر) دوازده است ، پس ‍ لازم است درجات شرافت متنازله (از پدر به پسر يعنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اولادش امامان معصوم عليهم السلام) نيز دوازده باشد، چه محال است كه دو شعاع كه از مركز به محيط دايره متصاعدند يك اندازه نباشند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 17 از 22 نخستنخست ... 7131415161718192021 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •