*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 19 از 22 نخستنخست ... 91516171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 212
  1. #181
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    پرسيدم : آن صدا چه بود؟ گفته شد: شنيد كه گوينده اى مى گفت : ((بلند است همت آن چشمى كه طمع ديدن تو را دارد))!
    و حكى اءَنْ [اءبا] عبدالله قَالَ: كنت فِى بعض مسيرى فاءِذَا انا باناس قد اجتمعوا عند بعض الجبال منتظرين ، فقُلْتُ لهم : فيم انتم منتظرون ؟ قَالَوا: ننتظر رجلا من البدلاء يخرج فِى كل سنة من وسط هَذَا الجبل و يدخل جبلا آخر. قَالَ: فما لبثت ساعة اءذْ جاء الرجل و عليه مسوح و فِى وجهه سيماء العارفين ، فدنوت منه قبل اءَنْ يدخل الجبل فاخذت بكلمه و قُلْتُ: من اءَنْتَ رحمك الله ؟ فَقَالَ: ابن كراع فاع (1163)فاءِنَّهُ غيور. و نزع المسح من يدى و مضى و غاب عنى .
    حكايت است كه [ابو]عبدالله گفت : در يكى از راه ها مى رفتم كه ناگاه مردمى را ديدم كه نزد يكى از كوه ها جمع شده منتظر كسى بودند، گفتم : منتظر چه هستيد؟ گفتند: منتظر يكى از مردان خداييم كه هر سال از ميان اين كوه بيرون آمده به كوه ديگرى داخل مى شود. ساعتى بيش نماندم كه آن مرد آمد و لباس ‍ پشمينه پوشيده و سيماى عارفان از چهره اش نمودار بود. پيش از آن كه داخل كوه شود نزديك او شده ، آستينش را گرفته و گفتم : خدا تو را رحمت كند، تو كه هستى ؟ گفت : فرزند يك پاچه فروش ‍ (كله پز، طباخ) خشمگين زيرا كه غيور است ! و جامه اش را از دستم كشيد و رفت و از نظرم پنهان گشت .
    و حكى اءَنْ رابعة كانت حاجة فِى طريق مكة ، فاقبل اليها رجل فَقَالَ: يا هَذِهِ، كلى بكلك مشغول . فقَالَت : يا هَذَا، اءنْ كنت صادقا فكلى لك مبذوب ، الا اءَنْ لى اختا احسن منى و هى وراءك . فالتفت الرجل ، فلطمته الرابعة على وجهه فقَالَت : اليك عنى يا بطال ، ادعيت محبتنا ثُمَّ نظرت الى غيرنا؟ رايتك من بعيد فقُلْتُ: وجدت عارفا، فلما تكملت قُلْتُ: وجدت عاشقا، فلما جربتك وجدتك كذابا، ما راءيت معك صفاوة العارفين و مروتهم ، و طريقة العاشقين و صيانتهم . فصاح الرجل و جعل التراب على راءسه و جعل يَقوُل : ادعيت محبة مخلوق فاعرضت بوجهى عنه ، فجائت اللطمة على الوجه ، فاخاف اءَنْ ادعى محبة الخالق ، فاءِذَا اعرضت بقلبى عنه اءَنْ يَكوُن اللطمة على القلب .
    حكايت است كه رابعه در راه مكه به حج مى رفت ، مردى روبه وى آمد و گفت : اى زن ، تمام وجودم به تو مشغول است . گفت : اگر راست گويى من نيز تمام وجودم مبذول تو است ، جز اين كه خواهرى دارم از خودت زيباتر كه پشت سرت ايستاده . آن مرد به عقب روى كرد، رابعه سيلى محكمى بر او زد و گفت : اى هرزه از من دور شو، آيا دوستى ما را ادعا دارى و به غير ما نظر مى كنى ؟ تو را كه از دور ديدم گفتم : عارفِى پيدا كردم ، چون سخن گفتى ، گفتم عاشقى يافتم ، و چون آزمايشت كردم دروغگويت يافتم ، نه صفا و مروت عارفان را با تو ديدم و نه راه و صيانت نفس عاشقان را.
    آن مرد فريادى بر آورد و خاك بر سر مى كرد و مى گفت : مدعى دوستى مخلوقى شدم و چون از وى روى گرداندم از سوى او سيلى به صورتم خورد. پس مى ترسم كه مدعى دوستى خالق شوم و چون دل از او بگردانم سيلى بر قلبم خورد.
    و حكى اءِنَّهُ كان لفتح الموصلى صبى فيوم من الايام عانقه و قبّله ، فنودى اءَنْ يافتح ، ادعيت محبتنا و فِى قلبك حب غيرنا؟ فصاح صيحة فخر مغشيا عليه .
    حكايت است كه فتح موصلى فرزندى داشت ، يكى از روزها او را در آغوش كشيد و بوسيد، به او ندا رسيد كه اى فتح ، مدعى دوستى ما هستى و در دلت دوستى غير ما هست ؟ وى فريادى كشيد و بيهوش بر زمين افتاد.
    وقَالَ فتح المصولى : كان لى ابن فوقعت فِى قلبى محبة له ، فبقيت تِلْكَ الليلة عَن وردى ، و ذهب نشاطى فِى التلاوة و لم اجد لذايذ المناجاة كما كنت اجد قبل ذَلِكَ، فجلست اءستغفرالله ، و ما شعرت اءَنْ الفترة من اى شى ء وقعت ، فغلبتنى عيناى ، فنمت ، فاءِذَا يهاتف يَقوُل : يا فتح ، هكذا فعلنا بمن ادعى محبتنا ثُمَّ مال الى غيرنا. فقُلْتُ: يا قرة عينى اءِنَّمَا اردت به فيخلفنى فيطيعك ، فَاءِن كنت تعلم انى صادق خفذه اليك الساعة . قَالَ: فانتبهت من صياح والدته ، و قد قام ليبول فوقع فِى البئر.(1164)
    فتح موصلى گويد: فرزندى داشتم كه محبت او در دلم افتاده بود، آن شب از ورد خود باز ماندم ، نشاطم در تلاوت قرآن از دست رفت و لذت مناجات را آن چناءِنَّكَه پيش از آن مى يافتم نيافتم . به استغفار نشستم ولى ندانستم كه اين سستى از چه چيز دست داده است . خوابم برد پس در خواب ديدم كه هاتفِى مى گفت : اى فتح ! با كسى كه مدعى محبت ماست سپس به ديگرى دل مى بندد اين چنين عمل مى كنيم .
    گفتم : اى نور چشم من ، خواستم او جاى مرا بگيرد و تو را اطاعت كند، حال اگر مى دانى راست مى گويم او را همين لحظه از من بگير. پس از فرياد مادرش بيدار شدم ، چه آن كودك برخاست براى بول كردن و در چاه افتاد.
    و قَالَ سرى السقطى : من احب شيئا غير الله صار ابكم و اعمى فِى الظلمات ليس بخارج منها.
    سرى سقطى گويد: هر كه غير خدا را دوست بدارد، كر و كور در تاريكى قرار مى گيرد كه از آن بيرون شدنى نيست .
    و قَالَ ذوالنون المصرى : دخلت على امراءة من العارفات فقُلْتُ لها: يا هَذِهِ، علمينى شيئا مما عندك . قَالَت : يا ذالنون ! من زعم حب المولى فالمولى يجرّ به بالبلوى ، ثُمَّ بالدنيا، ثُمَّ بالعقبى ، فَاءِن التفت الى شى ء منها ولّى عنه المولى ، فاءِذَا ولى عنه المولى ولى عنه كل شى ء من العرش الى الثرى .
    ذوالنون مصرى گويد: بر يكى از زنان عارف وارد شده به او گفتم : مرا از آن چه دارى چيزى تعليم كن ، گفت : اى ذوالنون ! هر كس ‍ گمان دوستى مولى دارد مولا او را به بلا، سپس به دنيا و سپس به عقبى آزمايش مى كند، پس اگر به چيزى از آن ها التفات كند مولى از او روى گرداند، و چون مولى از او روى گردان شود از عرش تا فرش هر چه هست از او روى بگرداند.
    و فِى ((المجالس ابن الشيخ)) عَن ابى عبدالله عليه السلام : من اخرجه الله تعالى من ذل المعصية الى عزّ التقوى اغناه الله بلا مال ، و اعزه بلا عشيرة ، و آنسه بلا بشر، و من خاف الله عزّ و جل خاف منه كل شى ء، و من لم يخف الله عزّ و جل اخاف الله من كل شى ء.
    (1165)
    در ((مجالس ابن شيخ)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : هر كه را خدا از خوارى گناه به عزت تقوا بيرون كشد، او را بدون مال بى نياز، و بدون قوم خويش عزيز مى كند، و بدون هيچ بشرى خود مونس او خواهد شد.
    و هر كه از خدا بترسد همه چيز از او بهراسد، و هر كه از خدا نترسد خداوند او را از هر چيز بترساند.
    واعلم اءَن الانس و الخوف و الشوق من آثار المحبة الا انّها آثار مختلفة تختلف على المحب بحسب نظرة و ما يغلب عليه فِى وقته ، فلما غلب عليه التطلع من وراء حجب الغيب الى منتهى [الجمال] و استشعر قصوره عن الاطلاع على كنه الجلال انبعث القلب على الطلب و انزعج له و هاج اليه ، [ف]يسمى هذه الحالة فِى الانزعاج شوقا، و هو بالاضافة الى امر غايب . و اءِذَا غلب عليه الفرح بالقرب و مشاهدة الحضور بما هو حاصل من الكشف ، و كان نظره مقصورا على مطالعة الجمال الحاضر المكشوف غير ملتفت الى ما لم يدركه بعد، استبشر القلب بملاحظته ، فيسمى استبشاره انسا. و اءنْ كان نظره الى صفات العز و الاستغناء و عدم المبالاة و خطر امكان الزوال و البعد، تاءلم القلب بهَذَا الاستشعار، فيسمى تالمه خوفا، و هذه الاحوال تابعة لهذه الملاحظات ، و الملاحظات تابعة لاسباب لايمكن حصرها.
    بدان كه : انس و خوف و شوق از آثار محبت است با اين تفاوت كه آن ها آثار مختلفِى هستند كه هر كدام به حسب نظر محب و طبق حالى كه در آن وقت بر او غلبه دارد بر وى دست مى دهد، پس هر گاه حالت اطلاع پيدا كردن از پشت حجب غيب به منتهاى جمال ربوبى بر وى غالب آيد، و به عدم توانايى خود بر اطلاع از كنه جلال آگاهى پيدا كند دل بر طلب برانگيخته شده و بى قرار و مشتاقاءِنَّهُ بدان سو ميل كند، اين حالت بى قرارى را ((شوق)) گويند، و شوق نسبت به امر غايب صورت مى گيرد. و چون حالت سرور و شادابى كه از نزديكى به او و مشاهده حضورى كه از طريق كشف به دست آمده بر او غالب آيد و نظرش مقصود بر مطالعه جمال حاضر مكشوف باشد بى آن كه به آن چه هنوز بدان دست نيافته التفاتى داشته باشد، دل بدان ملاحظه و ديدار شاد مى گردد، و اين شادى را ((انس)) گويند. و اگر نظر به صفات عزّ و بزرگى و بى نيازى و بى باكى حضرت حق و خطر امكان زوال و بعد از بارگاه او داشته باشد، دل با توجه به اين شعور و آگاهى دردمند مى شود، و اين درد را ((خوف)) نامند. و اين احوال تابع همين ملاحظات است ، و اين ملاحظات نيز تابع اسباب بى شمارى است .
    فالانس معناه استبشار القلب و فرحه بمطالعة الجمال حتّى اءِنَّهُ اءِذَا ذغلب و تجرد عَن ملاحظة ما غاب عنه و ما يتطرق اليه من خطر الزوال عظم نعمه و لذته ، و من هنا نظر بعض العارفين حيث قيل له : اءَنْتَ مشتاق ؟ فَقَالَ: [لَا]، اءِنَّمَا الشوق الى غايب ، فاءِذَا كان الغايب حاضرا فالى من اشتاق ؟ و هَذَا كلام من استغرقه الفرح و لم يلتفت الى ما بقى فِى عالم الامكان . و من غلب عليه الانس لم تكن شهوته الا فِى الانفراد و الخلوة و الاستيحاش عَن النَّاس . ((عجبا للخلايق كيف ارادوا بك بدلا؟ عجبا للقلوب كيف استانست بسواك))؟ و فِى بعض الادعية : ((الهى ماءِذَا وجد من فقدك ، و ماءِذَا فقد من وجدك))؟
    پس معناى انس ، سرور و شادى دل است به مطالعه جمال حق ، تا اين كه چون اين حالت بر وى غلبه يابد و خود را از ملاحظه آن چه از نظر او پنهان شده و از خطر زالى كه از بدو راه مى يابد، تهى دارد نعمت و لذت او بزرگ گردد، و از همين رو است كه وقتى به يكى از عارفان گفتند: تو مشتاق هستى ؟ گفت : [نه]، شوق به چيزى است كه غايب بوده و در دسترس نباشد، و هرگاه غايب حضور داشته باشد پس به كه مشتاق باشم ؟ آرى اين سخن كسى است كه غرق فرح و شادى بوده و به آن چه كه در عالم امكان باقى مانده التفاتى نداشته باشد. و هر كس كه انس بر او غلبه يابد جز به تنهايى و خلوت گزينى و وحشت از مردم مايل نباشد.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #182
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    [يكى از بزرگان گفته] ((شگفتا از خلايق كه چگونه خواستار ديگرى جاى تو شده اند؟ شگفتا از دل ها كه چگونه به غير تو مانوس گشته اند))! و در يكى از دعاها آمده : ((الها، آن كس كه تو را نيافت چه يافت ؟ و آن كس كه تو را يافت چه نيافت))؟
    و علامة الانس بالله ضيق الصدر من معاشرة الخلايق و التبرم بهم و ولوعه بعذوبة الذكر، فَاءِن خالط النَّاس فهو كمنفرد فِى جماعة ، و مجتمع فِى خلوة ، و غريب فِى حضر، و حاضر فِى سفر، و شاهد فِى غيبة ، و غايب فِى حضور، و مخالط بالبدن ، منفرد بالقلب المستغرق بعذوبة الذكر.
    نشانه انس با خدا دلتنگى از معاشرت خلق و ملامت از همنشينى با آن ها و شيفتگى به شيرينى ذكر است ، و اگر با مردم آميزش كند مانند تنهاى در جماعت و مجتمع در خلوت و غريب در حضر و حاضر در سفر و شاهد در غيبت و غايب در حضور بوده و تنها با بدن خود با آن ها آميزش دارد و دلش كه غرق شيرينى ذكر است از آن ها جدا و بيگاءِنَّهُ است .
    قَالَ سيد المحبين فِى وصفهم : هم قوم هجم بهم العلم على حقيقة الامر، فباشروا روح اليقين ، و استلانوا ما استوعره المترفون ، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون ، صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى ، اولئك خلفاء الله فِى ارضه ، و الدعاة الى دينه .
    (1166)
    سالار محبان در وصف چنين كسانى فرموده است : اينان گروهى هستند كه دانش با تمام حقيقت امر بر آنان هجوم آورده ، پس با نسيم روحبخش يقين پيوند خورده اند، آن چه نازپروردگان ناهموار مى شمارند در نظرشان نرم و هموار است ، و به آن چه جاهلان از آن وحشت دارند مايوس اند، با بدن خود در دنيا زندگى مى كنند ولى روحشان به محل اعلى پيوسته است . اينان جانشينان خدا در زمين و دعوت كنندگان به دين اويند.
    و قَالَ على عليه السلام لجابر: ملاذ الدنيا سبعة : الماكول و المشروب و الملبوس و المنكوح و المركوب و المشموم و المسموع . فالذّ الماكولات العسل و هو بصاق من ذبابة . و احلى المشروبات الماء و كفِى باباحته سياحته على وجه الارض . و اعلى الملبوسات الديباج و هو من لعاب دودة . و اعلى المنكوحات النساء و هى مبال فِى مبال و مثال فِى مثال . و اعلى المركوبات الخيل و هى قواتل . و اجل المشمومات المسك و هو دم من سرة دابة . و اجل المسموعات الغناء و الترنم و هو هواء.
    (1167)
    و على عليه السلام به جابر فرمود: لذت هاى دنيا هفت است : خوراكى ، نوشيدنى ، پوشيدنى ، آميزش جنسى ، مركب سوارى ، بوييدنى و شنيدنى .
    لذيذترين خوراكى ها عسل است كه آب دهان حشره اى است . شيرين ترين نوشيدنى ها آب است و در اباحه آن همين بس كه روى زمين جارى است .
    برترين پوشيدنى ها ديباست كه آب دهان كرمى است . برترين منكوحات زنانند كه ريختن مستراحى به مستراح ديگر است . برترين مركب ها اسبانند كه كشنده انسانند. برترين بوييدنى ها مشك است كه خون ناف چهارپايى است . و بالاترين شنيدنى ها موسيقى و ترنم است كه آن هم هوايى بيش نيست .
    و من عوالى الهمة ما روى اءَنْ اعرابيا ساءل اميرالمؤ منين عليه السلام شيئا فكتب الى خازنه : اعط الاعرابى الفا، و لم يتبين . فرجع الخازن اليه فَقَالَ: يا اميرالمؤ منين كتبت للاعرابى بالف و لم يتبين امن الدراهم ام من الدنانير. فَقَالَ: كلاهما عندى حجران ، فاعط الاعرابى انفعهما له .
    و از نمونه هاى همت هاى بلند آن است كه روايت شده : بيابانگردى از اميرالمؤ منين عليه السلام چيزى درخواست نمود، حضرت به خازن خود نوشت : به اعرابى هزار بده . و جنس آن را بيان نفرمود. خازن به آن حضرت مراجعه نموده گفت : اى اميرمؤ منان مرقوم فرمودى به اعرابى هزار بده ، و روشن نساختى كه درهم باشد يا دينار. فرمود: هر دو در نظر من سنگ است ، آن را كه براى او سودمندتر است به او بده .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #183
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و يحكى اءَنْ سائلا ساءل سيف الدولة شيئا، فكتب الى الخازن : اعط مائة دينار. فاستكثر الخازن و علم اءَنْ ذَلِكَ سهو جرى به قلمه ، فرجع اليه و قَالَ: ما كتبت للسائل ؟ قَالَ: مائة درهم ، فَقَالَ: فِى الخط مائة دينار، فَقَالَ: اعطه ما فِى الخط. ثُمَّ قَالَ: ما جاد به القلم القصبى لَا يبخل به الرجل العربى .
    حكايت است كه : سائلى از سيف الدوله چيزى درخواست نمود، سيف به خازنش نوشت صد دينار بده . خازن آن را زياد شمرد و دانست كه سهوى در قلمش رخ داده ، به او مراجعه كرده گفت : براى سائل چقدر مرقوم فرمودى ؟ گفت : صد درهم ، گفت : دستخط شما صد دينار است ، سيف گفت : همان را كه در دستخط است به او بده . سپس گفت : آن چه را كه يك قلم نيين بخشيده ، مردى عربى بدان بخل نمى ورزد.
    نهم : شفقت است بر همه كس . و شفقت كردن آن باشد كه با خلق خدا چيزى كند و چيزى گويد كه چون مردم به آن عمل كنند در دنيا و آخرت سود كنند. اهل علم نصيحت كنند، و اهل قدرت ادب . پس شيخ بايد كه نسبت به همه عباد الله مشفق باشد خصوص نسبت به مريد، و او را به تدريج راه برد، و به ذكر مرغبات و مشوقات حريص و شايق گرداند، و او را زياده از حوصله و استعدادش تكليف ننمايد و به كار ندارد كه فتور و بى رغبتى از براى مريد دست به هم مى دهد و بالاخره اعراض ‍ مى نمايد. و بايد كه از احوال دين و دنياى مريد غافل نباشد و در هر يك از اين ها مددى به وى نمايد.
    و روى اءَنْ رجلا من بنى اسرائيل كان منهمكا فِى المعاصى و ساير فِى الغى و الجهالة ، اتى فِى بعض اسفاره على بئر فاءِذَا كلب قد لهث من العطش ، فرق له و رثاه ، فاخذ العمامة من راءسه و شد بخفه و استسقى الماء و اروى الكلب . فاوحى الله الى نبى ذَلِكَ الزمان : انى قد شكرت له سعيه ، و غفرت له ذنبه لشفقته على خلق من خلقى . فسمع ذَلِكَ فتاب من المعاصى ، و صار ذَلِكَ سببا لتوبته و خلاصه من العقاب . و من علامة الايمان الشفقة على خلق الله ، روه فِى ((روح الاحباب)).(1168)

    روايت است كه : مردى از بنى اسرائيل در گناهان غوطه ور و در گمراهى و جهالت ره سپر بود، در يكى آزسفرها بر لب چاهى رسيد كه سگى در آن جا از تشنگى له له مى زد، دلش به حال او سوخت ، عمامه از سر برگرفت و به كفش خود بست و بدان وسيله از چاه آب كشيد و آن سگ سيراب نمود.
    خداوند به پيامبر آن زمان وحى فرستاد كه : من از كوشش او سپاسگزارى مى كنم و به خاطر دلسوزى بر يكى از آفريدگانم گناهان او را آمرزيدم . اين سخن به گوش او رسيد، از گناهان توبه كرد و همين كار سبب توبه و نجات او از عذاب گرديد [در حديث است كه]: ((از نشانه هاى ايمان شفقت و مهربانى بر خلق خداست)). اين را در ((روح الاحباب)) روايت كرده است .
    دهم : حلم است بايد كه شيخ حليم و بار كش باشد و زود در غضب نرود و مريد را آزرده خاطر ننمايد مگر در مقام تاديب ضرورى .
    و عَن ابى عبدالله عليه السلام : اءنّ الامامة لَا تصلح الا لرجل فيه ثلاث خصال : ورع يحجزه عَن المحارم ، و حلم يملك به غضبه ، و حسن الخلافة على من ولى حتّى يَكوُن لهم كالوالد الرحيم .(1169) قَالَ الله تعالى : يا موسى ، املك غضبك فيمن ملكتك عليه اكف عنك غضبى .
    از امام صادق عليه السلام روايت است كه :
    ((امامت و رهبرى نشايد مگر براى مردى كه در او سه خصلت باشد: پروايى كه او را از گناهان باز دارد، حلمى كه بدان سبب خشم خود را مهار كند، و خوش رفتارى و انجام وظيفه كامل براى كسانى كه سرپرستى آن ها را به عهده گرفته است تا آن جا كه چون پدرى مهربان براى آنان باشد)).
    خداى متعال فرموده : ((اى موسى در مورد كسانى كه تو را سرپرست آن ها ساخته ام خشم خود را مهار كن تا خشم خود را از تو باز دارم)).
    و فِى القدسية : يابن آدم اذكرنى حين تغضب ، اذكرك حين اغضب فلا امحقك فيمن امحق ، و اءِذَا ظلمت بمظلة فارض ‍ بانتصارى لك ، فَاءِن انتصارى لك خير من انتصارك لنفسك .
    در حديث قدسى آمده است كه : اى پسر آدم ! مرا به هنگام خشمت ياد كن كه تو را به هنگام خشم خود ياد كنم و در ميان كسانى كه نابودشان مى سازم تو را نابود نكنم ، و هرگاه مورد ستمى قرار گرفتى به انتقام من خوشنود باش كه انتقام من از انتقام خودت براى تو بهتر است .
    و فِى ((الكافى)) عَن الرضا عليه السلام : لَا يَكوُن الرجل عابدا حتّى يَكوُن حليما، و اءنّ الرجل كان اءِذَا تعبد فِى بنى اسرائيل لم يعد عابدا حتّى يصمت قبل ذَلِكَ عشرين سنة .
    (1170)
    و در ((كافى)) از حضرت رضا عليه السلام روايت است كه :
    مرد عابد نيست تا بردبار باشد، و در بنى اسرائيل رسم چنان بود كه وقتى مردى به عبادت مى پرداخت عابد به شمار نمى آمد تا پيش از آن ، مدت بيست سال سكوت اختيار نمايد.
    و فِى ((مجالس الصدوق)) عَن الصادق عليه السلام قَالَ: ((ثلاثة هم اقرب الخلق الى الله تعالى يَوْم الْقِيَامَةِ حتّى يفرغ من الحساب : رجل لم يدع قدرته فِى حال غضبه الى اءَنْ يحيف على من تحت يديه ، و رجل مشى بين اثنين فَلِم يمل مع احدهما على الاخر بشعيرة ، و رجل قَالَ الحق فيما عليه و آله .
    (1171)
    و در ((مجالس صدوق)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه :
    سه كس در قيامت نزديكترين خلايق به خداوند هستند تا از حساب ديگران فارغ گردد: مردى كه در حال خشم ، قدرت خود را از آزاد نگذارد تا به زير دست خود ستم روا دارد.
    و مردى كه ميان دو كس [براى اصلاح] راه رود و به اندازه جوى به نفع هيچكدام تمايل به خرج ندهد.
    و مردى كه حق بگويد، خواه به ضررش باشد، يا به سودش .
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام : اءلا اخبركم بخير خلائق الدنيا و الْاخِرَة ؟ العفو عمن ظلمك ، و تصل من قطعك ، و الاحسان الى من اساء اليك ، و اعطاء من حرمك .
    (1172)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #184
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : آيا شما را از بهترين خوى هاى دنيا و آخرت خبر ندهم ؟ گذشت از آن كس ‍ كه به تو ستم كرده ، وپيوند با كسى كه از تو بريده ، و نيكى به كسى كه به تو بدى نموده ، و بخشش به كسى كه تو را محروم داشته است .
    و آورده اند كه : ابوعثمان را كسى به ضيافت برد، چون به در خانه رسيد گفت :: يا استاد مصلحت در آمدن نيست ، من پشيمان شدم به سوى خانه باز گرد.
    چون به منزل رسيد باز آن مرد آمد و گفت : از آن چه كردم پشيمان شدم ، و عذر خواستن گرفت . ابوعثمان اجابت نمود، چون به در خانه آن مرد رسيد آن مرد همان گفت كه بار اول گفته بود، تا چهار نوبت همين معغامله كرد، ابوعثمان مخالفت نكرد و متغير نشد.
    بعد از آن ، آن مرد عذر خواست و گفت : مى خواستم كه تو را بيازمايم . ابوعثمان گفت : چه شناسى مرا به خلقى كه آن در سگان يافت شود، هرگه سگى را بخوانى بيايد و چون برانى برود.
    و الاحنف بن قيس كان مثلا فِى الحلم ، فيقَالَ: ((فلان احلم من احنف بن قيس)).
    و حكايته فِى الحلم مشهورة ، و كان يَقوُل : تعلمت الحلم من قيس ‍ بن عاصم . قَالَ: كنت ذات يوم جالسا معه اءذْ جى ء يابن عم له قد قتل ابنا له ، ليقيده به ، فَقَالَ للقوم : ارعبتمالفتى . ثُمَّ اقبل عليه وقَالَ: يا هَذَا، بئس ما صنعت بئس ما صنعت : او هنت ركنك ، و قللت عددك ، و قتتت فِى عضدك ؛ خلوا سبيله ، و احملوا دية ابنى الى امه . قَالَ: فو الله ما تغير لونه و لَا حل حبوته .

    و احنف بن قيس در بردبارى ضرب المثل بود، گويند: ((فلانى از احنف بن قيس بردبارتر است)). و حكايات او در بردبارى مشهور است ، وى مى گفت : بردبارى از از قيس بن عاصم آموختم . روزى با وى نشسته بودم كه يكى از پسرعموهايش را كه پس وى كشته بود آوردند تا او را قصاص كند. به آن گروه گفت : اين جوان را به هراس افكنده ايد! سپس به وى روكرده گفت : فلانى ! بد كارى كردى ! ركن و ستون خود را سست نمودى ، و از عدد [ياوران] خود كاستى ، و در بازوى خود سستى به هم رساندى ؛ رهايش ‍ كنيد و خون بهاى فرزندم را به نزد مادرش ببريد. گويد: به خدا هرگز رنگش تغيير نيافت و همانطور كه نشسته بود بر جاى ماند و بر نخاست .

    يازدهم : عفو است . بايد كه شيخ صاحب عفو باشد، و هر حركت ناپسندى كه از مريد در وجود آيد عفو را كار فرمايد، و به نصايح حسنه معالجه نمايد. و زياده بر آن چه آنفا(1173) در حديث گذشت ، ما روى عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : الا ادلَكُمْ على خير اخلاق اهل الدنيا و الْاخِرَة ؟: من عفا عمن ظلم ، و وصل من قطع ، و يعطى من حرم .(1174)
    ... حديثى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده كه :
    آيا شما را به بهترين اخلاق اهل دنيا و آخرت رهنمايى نكنم ؟: آن كس كه از ستمكار به خود بگذرد، و با كسى كه از او بريده پيوند برقرار كند، و به آن كس كه او را محروم داشته بخشش ‍ نمايد.
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) و ((الكافى)) عَن الصادق ، عَن ابيه عليهماالسلام قَالَ:
    ((ارسل النجاشى ملك الحبشة الى جعفر بن ابى طالب و اصحابه ، فدخلوا عليه و هو فِى بيت له جالس على التراب و عليه خلقان الثياب . قَالَ عليه السلام : فَقَالَ جعفر بن ابى طالب : فاشفقنا منه حين رايناه على تِلْكَ الحال ، فلما اءَنْ راءى ما بنا و تغير وجوهنا قَالَ: الحمد لله اَلَّذِى نصر محمدا صلى الله عليه و آله و سلم و اقر عينى به ، الا ابشركم ؟ فقُلْتُ: بلى ايها الملك ، فَقَالَ: اءِنَّهُ جائنى الساعة من نحو ارضكم عين من عيونى هناك فاخبرونى اءَنْ الله قد نصر نبيه محمدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و اهلك عدوه ، و اسر فلان و فلان ، و قتل فلان و فلان ، و التقوا بواد يقَالَ له بدر، كانى انظر اليه حيث كنت ارعى لسيدى هناك و هو رجل من بنى ضمرة . فَقَالَ جعفر: ايها الملك الصالح ، ما لى اراك جالسا على التراب و عليك هَذِهِ الخلقان ؟ فَقَالَ: يا جعفر انا نجد فيما [ا]نزل على عيسى عليه السلام : اءنّ من حق الله تعالى على عباده اءَنْ يحدثوا لله تواضعا عند ما يحدث لهم من نعمة . فلما احدث الله تعالى لى نعمة محمد صلى الله عليه و آله و سلم احدثت له هَذَا التواضع . قَالَ عليه السلام : فلما بلغ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم ذَلِكَ قَالَ لاصحابه : اءنّ الصدقة تزيد صاحبها كثرة ، فتصدقوا يرحمكم الله . و اءنّ التواضع يزيد صاحبه رفعة ، فتواضعوا يرفعكم الله . و اءنّ العفو يريد صاحبه عزا، فاعفوا يعزكم الله .
    (1175)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #185
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    در ((مجالس ابن شيخ)) و در ((كافى)) از امام صادق ، از پدرش ‍ عليهماالسلام روايت است كه :
    نجاشى پادشاه حبشه نزد جعفر بن ابى طالب و يارانش فرستاد، آنان بر او وارد شدند در حالى كه در خانه اش بر روى خاك نشسته و جامه هاى كهنه اى به تن داشت . جعفر بن ابى طالب گفت : چون او را بدين حال مشاهده كرديم از او ترسيديم ، و چون ما را هراسناك و رنگ پريده ديد گفت : سپاس خدايى را كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را يارى داد و چشم مرا بدو روشن ساخت ، آيا شما را مژده ندهم ؟ گفتم : چرا اى پادشاه ، گفت : همين لحظه يكى از ماموران مخفِى من كه در ديار شما گماشته است از سرزمين شما نزد من آمد و به من گزارش داد كه خداوند پيامبرش ‍ محمد صلى الله عليه و آله و سلم را يارى داد و دشمنش را نابود ساخت ، و فلانى و فلانى اسير، و فلانى و فلانى كشته شدند، و در واديى به نام بدر با هم زد و خورد كردند، گويا من به آن سرزمين مى نگرم ، همانجا كه براى صاحب خود كه مردى از بنى ضمره بود شبانى مى كردم .
    (1176) جعفر گفت : اى پادشاه صالح ، چرا شما را اين گونه مى بينم كه بر خاك نشسته و جامه هاى كهنه به تن دارى ؟ گفت : اى جعفر، ما در آن چه بر عيسى عليه السلام نازل شده چنين ديده ايم كه : يكى از حقوق خداى متعال بر بندگانش ‍ آن است كه وقتى نعمت تازه اى به آنان ارزانى داشت آنان نيز در برابر خداوند تواضع از خودشان نشان دهند. پس چون خداوند نعمت پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به من ارزانى داشت ، من نيز براى او اين تواضع را از خود نشان دادم . چون اين داستان به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد به اصحاب خود فرمود: صدقه موجب فراوانى براى صاحب خود مى شود، پس صدقه بدهيد خدا شما را رحمت كند. و تواضع رفعت مقام صاحبش را بيفزايد، پس تواضع كنيد خدا شما را سربلند گرداند. و گذشت عزت صاحبش را بيفزايد، پس ‍ گذشت كنيد خداوند عزتتان دهد.
    دوازدهم : حسن خلق است . بايد كه شيخ حسن خلق داشته باشد تا مريد را به درشتخويى نرنجاند و مريد نيز از وى كسب اخلاق حسنه نمايد و آئينه افعال و اخلاق شيخ باشد، چنان كه گفته اند: ((جمال ولايت پيران در آينه احوال مريدان توان مشاهده كرد)).
    و ديگر آن كه تا شيخ خود را به اعمال صالحه و اخلاق محموده مستعد و شايسته رحمت الهى نگرداند فيوضات الهى شامل حال او نگردد: اءنّ رحمت الله قريب من المحسنين .
    (1177)
    ابوالبركات گفته است كه : ((خلق نيكو فاضل تر است از همه مرتبتى ، وجود هر مردان به خلق نيكو ظاهر شود، و معيار در تصوف خلق است ، و هر كه او را خلق نيكوتر او صوفى تر)).
    و فِى النبوى صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ العبد ليدرك بحسن الخلق درجة الصائم القائم .
    (1178)
    در حديث نبوى صلى الله عليه و آله و سلم است كه : همانا بنده با خوش خلقى به درجه روزه دار شب زنده دار دست مى يابد.
    و عنه صلى الله عليه و آله و سلم : اكثر ما يدخل النَّاس اَلْجَنَّة بتقوى الله و حسن الخلق .
    (1179)
    و فرمود: بيشترين چيزى كه مردم بدان سبب داخل بهشت مى شوند تقوا و خوش خلقى است .
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام : اءنّ الخلق السى ء يفسد العمل كما يفسد الخل العسل .
    (1180)
    در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : همانا بدخلقى عمل را فاسد مى كند چنان كه سركه عسل را.
    و فِى خبر آخر عنه عليه السلام : اوحى الله عزّ و جل الى بعض ‍ انبيائه : الخلق الحسن يميث الخطيئة كما يميث الشمس ‍ الجليدة .(1181) قَالَ تعالى شانه : اءنّ اَلَّذِى نَ آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ،(1182) فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا.
    (1183)
    و در حديث ديگرى فرمود: ((خداى بزرگ به يكى از پيامبرانش ‍ وحى فرستاد كه : خوش خلقى گناه را آب مى كند چنان كه خورشيد يخ را)).
    خداى متعال فرموده : ((آنان كه ايمان آورده و عمل شايسته كرده اند پاداشى بدون منت دارند)).
    [و فرموده] ((پس هر كه اميد ديدار پروردگار خود دارد بايد عمل شايسته كند)).
    و فِى ((العيون)) عَن الرضا عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : عليكم بحسن الخلق ، فَاءِن حسن الخلق فِى اَلْجَنَّة لَا محالة ، و ياكم و سوء الخلق ، فَاءِن سوء الخلق فِى اَلْنَّار لَا محالة .
    (1184)
    در ((عيون)) از حضرت رضا عليه السلام روايت است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
    بر شما باد به خوش خلقى كه خوش خلقى ناگزير در بهشت است ، و از بدخلقى بپرهيزيد كه بدخلقى ناگزير در آتش است .
    و فيه عَن الرضا عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : اكملَكُمْ ايمانا احسنكم اخلاقا.
    (1185)
    و در همان كتاب از حضرت رضا عليه السلام وارد است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: با ايمان ترين شما خوش خلق ترين شماست .
    و فيه عنه عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : ما من شى ء فِى الميزان احسن من حسن الخلق .
    (1186)
    و فرمود كه : على عليه السلام فرمود: خوش خلق ترين بهترين همنشين است .
    و فيه عنه عليه السلام قَالَ: قَالَ على بن ابى طالب عليه السلام : سئل رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : ما اكثر ما يدخل به اَلْجَنَّة ؟ فَقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : تقوى الله و حسن الخلق .
    (1187 )
    و نيز فرمود كه : على عليه السلام فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال شد: بيشترين چيزى كه سبب دخول در بهشت مى شود چيست ؟ فرمود: تقواى الهى و خوش ‍ خلقى .
    و فِى آخر قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : اقربكم منى مجلسا يَوْم الْقِيَامَةِ احسنكم خلقا، و خيركم لاهله .
    (1188)
    در حديث ديگرى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نزديكترين شما به من در قيامت از نظر جايگاه ، خوش خلق ترين شما و نيكورفتارترين شما با خانواده خود است .
    و فِى آخر قَالَ: احسن النَّاس ايمانا احسنهم خلقا و الطفهم باهله ، و انا الطفكم باهلى .
    (1189)
    و نيز فرمود: بهترين مردم از نظر ايمان خوش خلق ترين آنها و مهربان ترين آنها به خانواده خود است ، و من از همه شما به خانواده خود مهربان ترم .
    و فيه عنه عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : اءنّ جبرئيل الامين نزل علىّ من عند رب العالمين فَقَالَ: يا محمد عليك بحسن الخلق ، فاءِنَّهُ ذهب بخير الدنيا و الْاخِرَة . [الا] و اءنّ اشبهكم بى احسنكم خلقا.
    (1190)
    و نيز از آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : جبرئيل امين از سوى پروردگار جهانيان بر من نازل شد و گفت : اى محمد بر تو باد به خوش خلقى ، كه خير دنيا و آخرت را در بر دارد. [هان كه] همانا شبيه ترين شما به من خوش خلق ترين شماست .
    و من جملة حسن الخلق بشاشة الوجه و طلاقته لعباد الله . و وصى الخضر لعيسى عليه السلام فَقَالَ: كن بشاشا و لَا تكن عباسا، و كن نفاعا و لَا تكن ضرارا.(1191) و فِى الجملة عنوان العرفان مكارم الاخلاق و فضائلها.
    و از جمله خوش خلقى ، خوش رويى و گشادگى چهره نسبت به بندگان خداست . و حضرت خضر به عيسى عليه السلام سفارش ‍ كرد و گفت : ((خوشرو باش و عبوس و چهره در هم مباش ، سودمند باشد و زيان زننده مباش)). و خلاصه سرلوحه عرفان ، مكارم و فضائل اخلاقى است .
    اى عزيز! اعمال تو و اخلاق تو مونس توست در نشاءه قبر و در برزخ و محشر، فاعمل لدنياك بقدر بقائك فِيهَا، و اعمل للاخرة بقدر حاجتك اليها، و اعمل للنار بقدر صبرك عليها.(1192) ما من فعل من الخير و الشر قليلا و لَا كَثِيرا الا و يفيد حصول اثر فِى النفس اما سعادة و اما شقاوة . و عند هَذَا ينكشف سرّ قَوْله : فمن يعمل مثقَالَ ذرة خيرا يره - الاية .
    (1193)
    ...پس براى دنيايت به اندازه اى كار كن كه در آن مى مانى ، و براى آخرت به اندازه اى كه بدان نيازمندى ، و براى آتش دوزخ به اندازه صبرى كه بر آن دارى . هيچ عمل خوب و بدى نيست ، كم باشد يا زياد، جز اين كه اثرى از خود در نفس باقى مى گذارد، در جهت سعادت و يا شقاوت . اينجاست كه راز اين آيه كشف مى شود كه : ((پس هر كه به اندازه ذره اى خوبى كند آن را خواهد ديد...)).
    اى عزيز! اهل معرفت قاطبة و متشرعه محققين ايشان بر اينند كه خود اين اعمال و اخلاق و نفس اين ها در نشاه ديگر مجسم مى شود، اءنّ خيرا فخير، و اءنّ شرا فشر.(1194) فاعمل ما شئت فاءِنَّكَ مجزى به ، و احبب ما شئت فاءِنَّكَ تقارنه . پس بنگر چه آب كرده اى در سبو؟ حاسبوا من قبل اءَنْ تحاسبوا.
    (1195)
    ... خوب باشد خوب ، و بد باشد بد خواهد بود. پس هر چه خواهى بكن كه جزاى آن را خواهى ديد، و هر چه را خواهى دوست بدار كه همنشين آن خواهى بود... به حساب خود برسيد پيش از آن كه به حساب شما رسيدگى شود.


    هفت دوزخ چيست اعمال بدت هشت جنت چيست اعمال خوشت حشر تو بر صورت اعمال توست هر چه بينى نيك وبد احوال توست (1196)
    جمله اخلاق و اوصاف اى پسر هر زمان گردد ممثل در صور

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #186
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    گاه نارت مى نمايد گاه نور گاه دوزخ گاه جناتست و حور لاله و گلها و ريحان و سمن جمله طاعات است و اخلاق حسن حور و غلمان جملگى اوصاف توست مهر و مه روح است و قلب صاف توست قصر مرواريد و درهاى ثمين نيست جز اوصاف پاك و دلپذير
    و فِى ((روح الاحباب)): (( اءنّ بعض اولاد الصحابة على عهد موسى بن جعفر عليه السلام كان يعادى موسى بن جعفر عليهماالسلام و كان يبغضه و يسبه ، و اءِذَا مر به كان يلعنه و آباءه . فَقَالَ له غلماءِنَّهُ و مواليه : دعنا نقتل هَذَا الملعون ، فَقَالَ: انا اقتله . فخرج ذات يوم و طلبه فقيل له : اءِنَّهُ فِى ضيعة له على سواد المدينة . فركب عليه السلام بغلته و تبعه الى ضيعته فوجده يحرث ارضه ، فدخل ارضه ببغلته و كان الرجل يَقوُل : افسدت ارضنا. فلما دنا منه سلم عليه ، فرد السلام ببغض و كراهة ، فجلس عنده و باسطه و قَالَ: كم نرجو فِى حرثك هَذَا؟ و قَالَ: ما رزقنى الله تعالى . فاخذ موسى عليه السلام من غلامه صرة فِيهَا ثلاثمائة دينار احمر فدفعها اليه و قَالَ: خذ هَذِهِ و هب لى اءبى و جدى مما اساء اليك . فلما راءى ذَلِكَ وقع بين يديه فِى الارض و جعل يقبل يده و رجله و يعتذر مما كان منه ، و انصرف موسى عليه السلام . فلما رآه بعد ذَلِكَ فِى السوق و ثب عليه و قَالَ: السلام عليك يا ابن رسول الله ، و اشهد اءِنَّكَ من اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مهبط الوحى و مختلف الملائكة ، لعن الله من ابغضكم و لم يعرف حقا جعل الله لَكُمْ. فَقَالَ النَّاس مساءله ارايناك تقول هَذَا بالامس ؟ فَقَالَ: رايت من حلمه و كرمه ما دلنى على اءِنَّهُ من شجرة النبوة و دوحة الرسالة)). ولذلك قيل فِى المثل : بالبر يستعبد الحر.
    در كتاب ((روح الاحباب)) آمده است كه : يكى از اولاد بعضى صحابه در زمان موسى بن جعفر عليهماالسلام با آن حضرت دشمنى داشت و حضرتش را ناسزا مى گفت ، و چون حضرت بر او مى گذشت آن حضرت و پدران بزرگوارش را لعن مى نمود. خادمان و دوستان حضرتش گفتند: ما را رها كن تا اين ملعون را بكشيم . فرمود: خودم او را مى كشم . روزى آن حضرت به طلب او بيرون شد گفتند: در زمينى كه در آبادى هاى اطراف مدينه دارد مشغول كار است . حضرت بر مركب خود سوار شده به سوى زمينش در پى او شد، او را مشغول زراعت ديد، با مركب خود وارد زمين او شد، آن مرد گفت : زمين ما را خراب كردى . چون حضرت به او نزديك شد سلام كرد، وى با خشم و ناراحتّى پاسخ داد، حضرت نزد او نشست و خوشرويى تمام كرد و فرمود: در اين كشت انتظار چقدر محصول دارى ؟ گفت : هر اندازه خداى متعال روزيم سازد، حضرت كيسه اى را كه سيصد دينار سرخ در آن بود از خادم خود گرفت و به او داد و فرمود: اين را بگير و بدى هاى پدر و جدم را به من ببخش . چون آن مرد چنين ديد در مقابل آن حضرت به زمين افتاد، دست وپايش را بوسه مى داد و از گذشته پوزش مى طلبيد، و حضرت بازگشت . پس از آن چون حضرت را در بازار ديد به طرف آن حضرت دويد و گفت : سلام بر تو اى فرزند رسول خدا، گواهى ميدهم كه تو از خاندان نبوت و معدن رسالت و محل فرود وحى و آمد و شد فرشتگان هستى ، خدا لعنت كند آن كس را كه شما را دشمن بدارد و حقى را كه خداوند براى شما قرار داده نشناسد. مردم گفتند: تا ديروز نمى ديديم كه از اين سخنان گويى ؟ گفت : چيزهايى از بردبارى و كرم او ديدم كه مرا ره نمود كه او از شجره نبوت و درخت تنومند رسالت است)). از اين رو در مثل گفته اند: با نيك رفتارى مى توان آزاده اى را بنده خود ساخت .
    اى عزيز! حسن خلق گاه است كه موجب هدايت بعضى مى شود چنان چه از اين حديث معلوم شد، و از اين مقَوْله اخبار بسيار است .
    [دلائل تجسم اعمال]
    اما دليل بر اين كه نفس اعمال و اخلاق مجسم مى شود ما فِى ((نهج البلاغه)): و ما بين احدكم و [بين] اَلْجَنَّة او اَلْنَّار الا الموت او ينزل به : و اءنّ غاية تنقصها اللحظة ، و تهدمها الساعة الجديرة بقصر المدة .
    (1197)
    ... آن است كه در ((نهج البلاغه)) آمده : و ميان شما و بهشت يا دوزخ جز مرگ فاصله نيست كه گريبانگير آدمى شود. همانا مدتى (اجلى) كه لحظات از آن مى كاهد و سرعت ويرانش ‍ مى سازد شايسته است كه مدتش را كوتاه دانست .
    قَالَ المحقق البحرانى - رحمه الله - فِى شرحه : ((قَالَ بعض ‍ الشارحين : ((و هَذَا الكلام مما يصلح متمسكا للحكماء فِى تفسير هم للجنة و اَلْنَّار، فانهم لما قَالَوا: اءنّ اَلْجَنَّة تعود الى المعارف الالهية و لوازمها، و اَلْنَّار تعود الى حب الدنيا و الميل الى مشتهياتها، و تمكن الهيئات الردية فِى جوهر النفس و العش ‍ بها(1198) بعد المفارقة لما لَا يتمكن من العود اليه ، كمن نقل عَن مجاورة معشوقة و الالتذاذ به الى موضع ظلمانى شديد الظلمة مع عدم تمكنه من العود اليه ، كما قَالَ الله تعالى : رب ارجعون لعلّى اعمل صالحا فيما تركت كلا - الآية .
    (1199)
    و كان ادراك لذة المعرفة التامة و ادراك الم اَلْنَّار بالمعنى المذكور امرا يتحقق حال مفارقة هَذَا البدن ، اءذْ كان الانسان فِى عالم الشهادة فِى ادراكه لما حصل فِى نفسه و تمكن من الهيئات كعضو مفلوح غلطى خدره على المه ، فاءِذَا زال الخدر احس ‍ بالالم ، فكذلك النفس بعد الموت تدرك مالها من لذة او الم كما هو، لزول الشواغل البدنية عنها)). قُلْتُ: و هَذَا الكلام ايضا ظاهر على مذهب المتكلمين ، اءذْ جاء فِى الخبر: (( اءنّ العبد ينكشف له عند الموت عما يستحقه من جنة او نار، ثُمَّ يؤ جل ذَلِكَ الى قيام قيامة الْقِيَامَةِ الكبرى)).(1200)
    محقق بحرانى (ره) در شرح آن فرموده : ((يكى از شارحان گفته : ((اين كلام از جمله دلايلى است كه مى تواند متمسك حكماء در تفسير بهشت و دوزخ واقع شود، چه آنان گويند: بازگشت بهشت به معارف الهى و لوازم آن (اعمال)، و بازگشت آتش دوزخ به دنياپرستى و ميل به مشتهيات و لذايذ آن و جا گرفتن هيئت هاى پست و زشت در جوهر نفس ، و عشق نفس به آن هاست ، پس از مفارقت نفس از آن چه كه بازگشت بدن برايش ممكن نيست ، مانند كسى كه از مجاورت و التذاذ به معشوق خود به مكانى در نهايت تاريكى انتقَالَ داده شود كه ديگر نتواند به جاى نخست باز گردد، چنان كه خداى متعال [از قول دوزخيان] فرموده : ((پروردگارا، مرا باز گردان ، باشد كه در جبران گذشته عمل شايسته اى انجام دهم ؛ هرگز...)).
    ادراك لذت معرفت كامل و نيز ادراك درد آتش به اين معنى ، امرى است كه پس از مفارقت از اين بدن صورت مى گيرد، چه انسان در عالم ظاهر (همين عالم ) در مقايسه با صفاتى كه در نفسش رسوخ نموده و هيئاتى كه در او پديد آمده ، به عضو مفلوجى ماند كه داروى مسكن روى درد آن سرپوش نهاده و چون اثر دارو از بين برود درد را احساس مى كند؛ همچنين نفس ‍ آدمى پس از مرگ به خاطر فارغ شدن از شواغل بدنى لذت و درد خود را احساس مى نمايد)). من (محقق بحرانى) گويم : اين سخن بنا بر مذهب متكلمان نيز روشن است ، چه در خبر آمده : ((همانا براى بنده در وقت مرگ آن چه كه مستحق آن است از بهشت يا دوزخ ، منكشف مى شود، سپس تا روز قيامت كبرى به تاخير مى افتد)).
    اقول : قَوْله ((يؤ جل)) لَا يلايم ما فِى الخبر: القبر اما روضة من رياض اَلْجَنَّة ، او حفرة من حفر النيران ،(1201) و كذلك الاية الكريمة : و لَا تحسبن اَلَّذِى نَ قتلوا فِى سبيل الله - الاية .
    (1202)
    من گويم : اين كه فرموده : ((به تاخير مى افتد)) با آن چه در خبر آمده كه : ((قبر يا باغى است از باغ هاى بهشت و يا چاهى است از چاه هاى دوزخ))، و نيز با آيه كريمه ((هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند مرده مپندار...)) سازگار نيست .(1203)
    و فِى ((قرب الاسناد)) عَن جعفر بن محمد عليهماالسلام ، عَن ابيه ، عَن آبائه ، عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : اول ما يوضع فِى ميزان العبد يَوْم الْقِيَامَةِ حسن خلقه .(1204)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #187
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    در كتاب ((قرب الاسناد)) از امام صادق ، از پدرش ، از پدران بزرگوارش عليهم السلام ، از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : اول چيزى كه روز قيامت در ترازوى عمل بنده نهاده مى شود خوش خلقى اوست .
    و فِى ((معانى الاخبار)) عَن قيس بن عاصم اءِنَّهُ قَالَ له النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ مع العز ذلا، و اءنّ مع الحياة موتا - الى اءَنْ قَالَ - و اءِنَّهُ لَا بد لك يا قيس من قرين يدفن معك و هو حى ، [و تدفن معه] و اءَنْتَ ميت ، فَاءِن كان كريما اكرمك ، و اءنْ كان لئيما اسلمك ، ثُمَّ لَا يحشر الا معك ، و لَا تبعث الا معه ، و لَا تساءل الا عنه ، فلا تجعله الا صالحا، فاءِنَّهُ اءنْ صالح آنست به ، و اءنْ فسد لَا تستوحش الا منه ، و هو معك .(1205)

    در ((معانى الاخبار)) از قيس بن عاصم روايت است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: همانا با عزت ذلتى است و با زندگى مرگى است ... اى قيس ، ناگزير قرين و همنشينى خواهى داشت كه با تو دفن خواهد شد در حالى كه زنده است ، و تو [با او دفن خواهى شد در حالى كه] مرده اى ؛ اگر كريم باشد تو را گرامى دارد، و اگر پست باشد تو را مخذول و بى ارزش سازد، او جز با تو محشور نگردد، و جز با او برانگيخته نخواهى گشت ، و جز از او بازپرسى نخواهى شد، پس او را صالح و شايسته بساز، كه اگر صالح بود، با او انس توانى گرفت ، و اگر فاسد بود جز از او وحشت نخواهى داشت ، و آن عمل توست .
    و فِى ((روح الاحباب)): و روى اءن الاعمال تباهى ، تقول الصدقة انا افضلكن .(1206) اءنّ الصدقة الواحدة تدفع سبعين بابا من البلاء و انّها تفك من بين لحى سبعمائة شيطان .(1207) و عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : الرجل فِى ظل صدقته حتّى يقضى بين النَّاس .
    (1208)
    و در ((روح الاحباب)) آمده است كه روايت است كه : ((اعمال به يكديگر مباهات مى كنند))، صدقه گويد: ((من برترين شما هستم)). و روايت است كه : ((يك صدقه هفتاد در از بلاء را مى بندد، و آدمى را از ميان كام هفتصد شيطان رهايى مى بخشد)).
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : (((در قيامت) آدمى زير سايه صدقه خود است تا داروى ميان مردم به پايان رسد)).
    ثُمَّ قَالَ: ((و لَا يمتنع اءَنْ يقَالَ: اءنّ الله تعالى يجعل ما تصدق به المؤ من جسما كثيفا ساترا مظللا على صاحبه كما جاء فِى تفسير قَوْله تعالى : يمحق الله الربا و يربى الصدقات :(1209) اءنّ الله تعالى يربى الصدقة حتّى يجعلها كاعظم جبل فِى الارض .(1210) فهو ههنا يجعل الشى ء المتصدق به ظلا على صاحبه . و عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : الصدقة تطفى ء الخطيئة كما يطفى ء الماء اَلْنَّار.
    (1211)
    سپس گفته : ((و محال به نظر مى رسد كه گفته شود: خداى متعال صدقه اى را كه مؤ من داده است به صورت جسم با حجم پوشنده اى قرار دهد كه بر سر صاحب خود سايه افكند، چنان كه در تفسير آيه : ((خداوند ربا را نابود مى كند و صدقات را رشد مى دهد)) آمده است كه : ((خداى متعال صدقه را آن قدر رشد مى دهد تا مانند بزرگترين كوه زمين قرار دهد))، پس در آن جا صدقه را به صورت سايه اى بر سر صاحبش قرار مى دهد.
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : ((صدقه گناه را خاموش مى كند چنان كه آب آتش را.))
    و فِى كتاب ((الشهاب)) عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم : اول ما يوضع فِى الميزان الخلق الحسن .
    (1212)
    در كتاب ((شهاب)) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : اول چيزى كه در ترازوى عمل قرار مى گيرد خوش ‍ خلقى است .
    و فِى ((روح الاحباب)) قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : توضع الموازين القسط يَوْم الْقِيَامَةِ، فيؤ تى عمل الرجل فيوضع فِى ميزانه ، ثُمَّ يؤ تى بشى ء مثل الغمام - او مثل السحاب - فيقَالَ له : اتدرى ما هَذَا؟ فيَقوُل : لَا، فيقَالَ: هَذَا العلم اَلَّذِى علمته النَّاس ‍ فعلموا به بعدك .
    (1213)
    و در ((روح الاحباب)) آمده كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ترازوهاى عدالت در قيامت نصب مى شود، پس ‍ عمل مرد را آورده در ترازويش مى نهند، سپس چيزى مانند ابر آورده شود و به او گويند آيا مى دانى كه اين چيست ؟ گويد: نه ، گويند: اين همان علمى است كه به مردم آموختى كه پس از تو به آن عمل نمودند.
    و فِى ((معانى الاخبار)) و ((المجالس)) عَن على عليه السلام : الاخلاء ثلاثة : فخليل يَقوُل : انا معك حيا و ميتا، و هو عمله . و خليل يَقوُل : انا معك حتّى تموت ، و هو ماله صور للورثة . و خليل يَقوُل : انا معك الى باب قبرك ثُمَّ اخليلك ، و هو ولده .
    (1214)
    در ((معانى الاخبار)) و در ((مجالس)) از على عليه السلام روايت است كه : دوستان سه دسته اند: دوستى كه گويد: من در زنده و مردن بودن با تو هستم ، و آن عمل آدمى است . و دوستى كه گويد: تا دم مرگ با تو هستم ، و آن مال اوست كه به ورثه منتقل مى شود. و دوستى كه گويد: تا لب گور با تو هستم سپس تو را رها مى كنم ، و آن اولاد اوست .
    و اصرح منها ما فِى ((تفسير الامام)) فِى تفسير اياك نعبد:(1215) من لَا يرى لعلى بن ابى طالب عليه السلام حقه ، صدقاته ممثلة فِى مثال الافاعى تنهشه ، و صلواته و عباداته ، ممثلة فِى مثال الزبانية تدفعه حتّى تدعه الى جهنم دعا - الى اءَنْ قَالَ - فلو كان لك بدل اعمالك هَذِهِ عبادة الدهر من اوله الى آخره ، و بدل صدقاتك بكل اموال الدنيا يملاء الارض ذهبا لما زادك ذَلِكَ من رحمة الله الا بعدا، و من سخط الله الا قربا.
    (1216)
    و از همه اين ها صريحتر [در تجسم اعمال] روايتى است كه در ((تفسير امام عسكرى عليه السلام)) ضمن تفسير اياك نعبد آمده كه : هر كس حق على بن ابى طالب عليه السلام را نشناسد، صدقات او به صورت افعى هايى در آيند كه او را بگزند، و نمازها و عباداتش به صورت مامورانى در آيند كه پيوسته او را برانند تا در آتش سرنگون سازند... و اگر به جاى اين اعمالت عبادت همه روزگار از اول تا آخر، و به جاى صدقاتت همه اموال دنيا را كه زمين را از طلا پر كند داشته باشى ، جز دورى از رحمت ، و نزديكى به خشمت و غضب خدا نيفزايدت .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #188
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فِى ((الغوالى)) عَن فخر المحققين فِى بعض كتبه ، عَن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ قَالَ: اكثروا من سبحان الله و الحمد لله و لَا اله الا الله و الله اكبر، فانهن ياتين يَوْم الْقِيَامَةِ و لهن مقدمات و موخرات و معقبات و هن الباقيات الصالحات .(1217)
    در كتاب ((غوالى)) از فخر المحققين (فرزند علامه حلى) در يكى از كتب خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه : فراوان ذكر سبحان الله و الحمد لله و لَا اله الا الله والله اكبر بگوييد، كه اين ها در روز قيامت مى آيد در حالى كه از پس و پيش همراهانى و محافظانى با خود دارند، و اين ها همان باقيات صالحات هستند [كه در آيه 46 ، از سوره كهف آمده است .]
    بيان : شبهها بالسلطان الساير بجنوده حيث تكون حافة به ، يعنى اءَنْ هَذِهِ التسبيحات بين الطاعات و الاذكار تؤ تى يَوْم الْقِيَامَةِ بها كالملك المحفوف بجنوده . و تِلْكَ المقدمات و المؤ خرات و المعقبات اما اءَنْ تكون عبارة عَن باقى الاذكار، او انهن من جملة ثواب هَذَا التسبيح و توابعه . و فيه دلالة على اءَنْ نفس هَذِهِ الاعمال تاءتى يَوْم الْقِيَامَةِ و تتجسم كما لَا يخفى .
    بيان : اين اذكار را به سلطانى كه در ميان انبوه لشكريانى كه اطرافش ‍ را فراگرفته اند حركت مى كند، تشبيه فرموده است ، يعنى اين تسبيحات در روز قيامت در ميان طاعات و اذكار ديگرى آورده مى شود مانند پادشاهى كه انبوه لشگريانش اطراف او را فرا گرفته اند و اين همراهان از پس و پيش ، يا عبارت است از ساير اذكارى كه گفته ، يا اين كه از جمله ثواب اين تسبيح و توابع آن هستند. و اين حديث دلالت دارد بر اين كه خود اين اعمال روز قيامت مى آيند و مجسم مى شوند، چنان كه پوشيده نيست .
    و فِى [الغوالى] عَن السيد السجاد عليه السلام فِى حديث طويل : و اءِذَا خرج المؤ من من قبره خرج معه مثال يقدمه امامه ، فلاكُمَْ راءى المؤ من هولاء من اهوال الْقِيَامَةِ قَالَ له المثال : لَا تحزن و لَا تفزع ، و ابشر بالسرور و الكرامة من الله . فلا يزال يبشره بالسرور و الكرامة من الله حتّى يقف بين يدى الله تعالى ، فيحاسبه الله حسابا يسيرا، و يَاءمَر به الى اَلْجَنَّة و المثال معه امامه ، فيقَالَ له المؤ من : رحمك الله نعم الخارج اءَنْتَ معى ، خرجت من قبرى ، ما زلت تبشرنى بالسرور و الكرامة من الله حتّى رايت ذَلِكَ، فمن اءَنْتَ؟ فيَقوُل له المثال : انا السرور اَلَّذِى كنت تدخله على اخيك المؤ من فِى الدنيا، خلقنى الله منه لابشّرك .
    (1218)
    در ((غوالى)) از امام سجاد عليه السلام ضمن حديثى آمده است كه : و چون مؤ من از قبرش بيرون شود، مثالى با او بيرون آيد كه پيشاپيش او حركت مى كند، هر زمان كه مؤ من هراسى از مشاهده اهوال قيامت ببيند مثال به او گويد: غم مخور و مترس و مژده باد تو را به سرور و كرامتى از سوى خدا. و پيوسته او را به سرور و كرامت خداوندى مژده دهد تا در پيشگاه خداى متعال بايستد، پس خداوند حساب آسانى از او گيرد و فرمان دهد او را به بهشت برند، و مثال پيشاپيش اوست ؟ آن مؤ من به او گويد: خدا تو را رحمت كند تو چه خوب خارج شونده اى با من بودى ؟ با من خارج شدى و پيوسته مرا به سرور و كرامت خداوندى مژده مى دادى تا به اين مرحله رسيدم ، تو كه هستى ؟ مثال به او گويد: من همان سرورى هستم كه در دنيا بر برادر مؤ من خود وارد مى ساختى ؛ خداوند مرا از آن آفريده تا تو را مژده دهم .
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) نحوه عَن ابى عبدالله عليه السلام ، و فِى ((الكافى)) عَن ابى جعفر عليه السلام مثله .(1219) و فِى ((عدة الداعى)) قَالَ الصادق عليه السلام : و اعظم من هَذَا حسرة رجل جمع مالا عظيما بكد شديد و مباشرة الاهوال و تعرض الاخطار، ثُمَّ افنى ماله صدقات و ميراث ، او افنى شبابه و قوته صلوات و عبادات و هو مع ذَلِكَ لَا يرى لعلى بن ابى طالب عليه السلام حقه و لَا يعرف له من الاسلام محله ، و يرى اءنّ من لَا بعثره و لَا بعشر عشير معاشره افضل منه - الى اءَنْ قَالَ عليه السلام -: و ياءتى يَوْم الْقِيَامَةِ و صدقاته ممثلة له فِى [امثال] الافاعى تنهشه و صلواته و عباداته ممثلة له فِى مثال الزبانية تدفعه حتّى تدعه الى جهنم دعا - الحديث .
    (1220)
    در ((مجالس ابن شيخ)) مانند اين حديث را از امام صادق عليه السلام ، و در ((كافى)) مانند آن را از امام باقر عليه السلام روايت كرده اند. و در ((عدة الداعى)) آمده كه امام صادق عليه السلام فرمود:... و افسوس مندتر از اين مردى است كه با زحمتى سخت و تحمل هراس ها و خطرهاى بسيار مال فراوانى فراهم آورده ، سپس اين مال را به صورت صدقات و مبرات خرج نموده و جوانى خود را در راه نمازها و عبادات صرف كرده ، ولى حق على بن ابى طالب عليه السلام را نمى شناسد و موقعيت حضرتش را در اسلام نمى داند، و كسى را كه در فضيلت به يك دهم بلكه به يك هزارم آن حضرت هم نمى رسد افضل از آن حضرت مى پندارد... چنين كسى روز قيامت مى آيد در حالى كه صدقات او به صورت افعى هايى در آمده كه او را مى گزند، و نمازها و عبادات او به صورت مامورانى كه او را مى رانند تا در آتش سرنگون سازند...
    و فِى ((العدة)): و روى عثمان بن حماد عَن جعفر بن محمد الصادق ، عَن آبائه ، عَن على عليهم السلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : لما اسرى بى الى السماء دخلت اَلْجَنَّة و رايت فيها فيعانا من مسك ، و رايت فيها ملائكة ينبون لبنة من ذهب و لبنة من فضة ، و ربما امسكوا، فقُلْتُ لهم : ما لَكُمْ ربما ابنيتم و ربما امسكتم ؟ فقَالَوا: حتّى يجيئنا النفقة . قُلْتُ: ما نفقتكم ؟ قَالَوا: قول المؤ من : سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر. فاءِذَا قَالَهن بنينا، و اءِذَا سكت و امسك امسكنا.
    (1221)
    و نيز در ((عدة الداعى)) آمده است كه : عثمان بن حماد از امام صادق ، از پدرانش ، از على عليهم السلام روايت نموده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند وارد بهشت شدم و در آن جا سرزمين هايى از مشك ديدم و فرشتگانى در آن ديدم كه خانه هايى مى سازند با يك خشت از طلا و يك خشت از نقره ؛ و بسا بود كه از كار دست مى كشيدند، به آنان گفتم : چرا گاهى مى سازيد و گاه دست مى كشيد؟ گفتند: منتظر نفقه و مصالح هستيم . گفتم : مصالح شما چيست ؟ گفتند: گفتار مؤ من كه سبحان الله والحمد لله و لَا اله الا الله و الله اكبر هرگاه اين تسبيحات را بگويد ما شروع به ساختن مى كنيم ، و هرگاه ساكت بماند و نگويد ما نيز دست مى كشيم .
    و فِى ((العدة الداعى)) عَن الصادق عليه السلام : و من نسى سورة من القرآن مثلت له فِى صورة حسنة و درجة رفيعة فِى اَلْجَنَّة ، فاءِذَا رآها قَالَ لها: ما اءَنْتَ؟ ما احسنك ! ليتك لى ! فتقول : اما تعرفنى ؟ انا سورة كذا و كذا، و لو لم تنسنى لرفعتك الى هَذَا.
    (1222)
    و نيز در ((عده)) از امام صادق عليه السلام منقول است كه : و هر كس سوره اى از قرآن را [كه قبلا از حفظ داشته] فراموش كند، آن سوره در صورتى نيكو و درجه اى بلند در بهشت براى وى مجسم مى شود؛ چون آن را بيند گويد: تو چه هستى ؟ چه زيبايى ؟ كاش ‍ از آن من بودى ! گويد: مرا نمى شناسى ؟ من فلان و فلان سوره هستم ، اگر مرا فراموش نكرده بودى ، تو را به اين درجه بالاتر مى بردم .
    و عَن ثابت ، عَن ابى الصيقلى قَالَ: قَالَ اميرالمؤ منين عليه السلام : قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم انظروا من تحادثون فاءِنَّهُ ليس من احد ينزل به الموت الا مثل له اصحابه الى الله تعالى ، اءنْ كانوا خيارا فخيارا، و اءنْ كانوا اشرارا فاشرارا. و ليس احد يموت الا تمثلت له عند موته .
    (1223)
    و از ثابت ، از ابى صيقلى ، از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بنگريد با چه كسى همسخن مى شويد، كه هيچ كس نميرد جز آن كه يارانى كه در طريق الهى انتخاب نموده برايش ممثل شوند، اگر خوب باشند مثال خوب و اگر بد باشند مثال بد خواهد بود، و هرگز كسى نميرد جز آن كه من به هنگام مرگ براى او ممثل خواهم شد.
    و فِى ((العلل)) عن يونس ، عمن ذكره ، عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: سالته عن المتزم لاى شى ء يلتزم ، و لاى شى ء يذكر فيه ؟ فقَالَ: عنده نهر من اَلْجَنَّة يلقى فيه اعمال العباد كل خميس .
    (1224)
    در ((علل الشرايع)) از يونس ، از مردى كه نامش را برد، از امام صادق عليه السلام روايت است كه :
    از آن حضرت درباره ملتزم (پشت كعبه) پرسيدم كه به چه دليل ملازم آن شوند و براى چه مطالبى به نزد آن گفته مى شود؟ فرمود: نزد آن نهرى از بهشت است كه پنجشنبه ها اعمال بندگان در آن افكنده مى شود.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #189
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و فِى ((العلل)) عَن محمد بن سنان : اءنّ اباالحسن على بن موسى الرضا عليهماالسلام كتب اليه فيما كتب من جواب مسائله : علة استلام الحجر اءَنْ الله تبارك و تعالى لما اخذ مواثيق بنى آدم التقمة الحجر، فمن ثُمَّ كلف النَّاس بمعاهدة ذَلِكَ المواثيق ، و من ثُمَّ يقَالَ عند الحجر: امانتى اديتها، و ميثاقى تعاهدته لتشهد لى بالموافاة .(1225)
    ونيز در همان كتاب از محمد بن سنان روايت است كه : حضرت رضا عليه السلام در پاسخ مسائل او نوشت : علت دست ساييدن به حجر آن است كه چون خداوند متعال از بندگان پيمان گرفت ، آن را در كام حجر قرار داد، از اين رو مردم مكلفند كه با اين پيمان ها تجديد عهد كنند. و از همين روست كه نزد حجر حجر گفته مى شود: امانت خود را ادا كردم ، و با پيمانم تجديد عهد نمودم تا به آمدنم نزد تو گواهى دهى .
    اسرار آفرينش انديشه در نيايد درياى قلزم است اين در سرمه دان نگنجد و عنه عليه السلام : ليجيئن الحجر يَوْم الْقِيَامَةِ مثل ابى قبيس ، له لسان و شفتان ، يشهد لمن وافاه بالموافاة .(1226)
    و نيز از آن حضرت روايت است كه : همانا حجر در روز قيامت مى آيد در حالى كه به اندازه كوه ابوقبيس است و يك زبان و دو لب دارد، و براى كسى كه نزد او رفته ، به رفتن او گواهى مى دهد.
    و فِى معنى رواية ابن سنان اخبار مستفيضة مذكورة فِى ((العلل)) و غيره .
    و فِى ((العلل)) عَن ابى الحسن على بن موسى الرضا عليهماالسلام قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : استفرهوا ضحاياكم ، فانها مطاياكم على الصراط.
    (1227)
    در معناى روايت ابن سنان اخبار مستفيضه ديگرى روايت شده كه در كتاب ((علل)) و غير آن مذكور است . و در ((علل)) از حضرت رضا عليه السلام روايت است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: براى قربانى بهترين حيوان را انتخاب كنيد كه آن ها مركب شما براى عبور از صراط هستند.
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : حبنا اهل البيت يكفر الذنوب ، و يضاعف الحسنات ، و اءنّ الله ليتحمل عَن محبينا اهل البيت ما عليهم من مظالم العباد الا ما كان مِنْهُمْ فِيهَا على اصرار او ظلم للمومنين ؛ فيَقوُل للسيئات : كونى حسنات .
    (1228)
    و در ((مجالس ابن شيخ)) از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : دوستى ما خاندان موجب آمرزش گناهان مى شود. و نيكى ها را دوچندان مى كند.و همانا خداوند مظالمى را كه از بندگان بر گردن شيعيان ماست خود عهده دار مى شود مگر آن هايى را كه اصرار بر آن مى ورزيده اند يا ستم به مؤ منان بوده است ؛ پس به گناهان فرمايد: حسنات شويد.
    و فِى ((مجالس الصدوق)) عَن عبدالرحمن بن سمرة قَالَ: كنا عند رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يوما فَقَالَ: انى رايت البارحة عجايب . قَالَ: فقلنا: يا رسول الله و ما رايت ؟ حدثنا به ، فداك انفسنا و اهلونا. فَقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : رايت رجلا من امتى و قد اتاه ملك الموت ليقبض روحه ، فجاءه بره بوالديه فمنعه منه . و رايت رجلا من امتى قد بسط عليه عذاب القبر، فجاءه وضوؤ ه فمنعه منه . و رايت رجلا من امتى قداحتوشته الشياطين فجاءه ذكر الله عزّ و جل فنجاه من بينهم . و رايت رجلا من امتى قد احتوشته ملائكة العذاب فجاءته صواته فمنعته مِنْهُمْ. و رايت رجلا من امتى و النبيون حلقا حلقا، كلما اتى حلقة طرد، فجاءه اغتساله من الجنابة فاخذ بيده و اجلسه الى جنبى .
    و در ((مجالس صدوق)) از عبدالرحمن بن سمرة روايت است كه : روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم كه فرمود: ديشب عجايبى ديدم ، گفتيم : اى رسول خدا - خود و خانواده ما فدايت باد - چه ديدى ؟ به ما خبر ده ، فرمود: مردى از امتم را ديدم كه فرشته مرگ آمده روحش را قبض كند، پى نيكى او به پدر و مادرش آمد و از اين كار بازش داشت . و مردى از امتم را ديدم كه عذاب قبر برايش آماده شده بود، پس وضويش آمد و او را از عذاب باز داشت . و مردى از امتم را ديدم كه شياطين او را احاطه كرده بودند، پس ذكر خداى متعال آمد و او را از ميان آن ها نجات داد. و مردى از امتم را ديدم كه فرشتگان عذاب اطراف او را گرفته بودن ، پس نمازهايش آمد و او را از آنان باز داشت . و مردى از امتم را ديدم كه پيامبران حلقه حلقه نشسته بودند و هرگاه به سوى حلقه اى مى رفت او را مى راندند، پس غسل جنابت او آمد، دست او را گرفت و كنار من نشانيد.
    و رايت رجلا من امتى بين يديه ظلمة و من خلفه ظلمة و عَن يمينه ظلمة و عَن شماله ظلمة و من تحته ظلمة مستنقعا فِى الظلمة ، فجاءه حجه و عمرته فاخرجاه من الظلمة ، فجاءه فِى النور. و رايت رجلا من امتى يكلم المؤ منين فلا يكلمونه ، فجاءه صلة الرحم فَقَالَ: يا معشر المؤ منين ، [كلموه فاءِنَّهُ كان واصلا لرحمه] فكلموه و صافحوه و كان معهم . و رايت رجلا من امتى يتقى وهج النيران و شررها بيده و وجهه ، فجاءته صدقته فكانت ظلا على راءسه و سترا على وجهه . و رايت رجلا من امتى قد اخذته الزبانية من كل مكان ، فجاءه امره بالمعروف و نهيه عَن المنكر فخلصاه من بينهم و جعلاه مع ملائكة الرحمه . و رايت رجلا من امتى جاثيا على ركبتيه ، بينه و بين رحمة الله تعالى حجاب ، فجاءه حسن خلقه فاخذه بيده فادخله بيده و ادخله فِى رحمة الله تعالى .
    و مردى از امتم را ديدم كه از پيش رو و پشت سر و راست و چپ و زيرش تاريكى بر او احاطه كرده بود به طورى كه غرق در ظلمت بود، پس حج و عمره او آمدند و او را از تاريكى بيرون كشيده ، در نور داخل ساختند. و مردى از امتم را ديدم كه با مؤ منان سخن مى گفت ولى آنان با او سخن نمى گفتند، پس صله رحم او آمد، و گفت : اى مؤ منان [با او سخن گوييد كه او با خويشان پيوند داشت]، پس با او سخن گفتند و مصافحه نمودند و آن مرد با آنان به سر برد. و مردى از امتم را ديدم كه با دست و صورت خود را از شراره هاى آتش نگه مى داشت ، پس صدقه اش آمد و چون سايه اى بر سر و پوششى بر صورت او قرار گرفت . و مردى از امتم را ديدم كه ماموران الهى از هر جايى [كه مى گريخت] دستگيرش كردند، پس ‍ امر به معروف و نهى از منكر او آمد و او را از ميان آن ها رهايى داده و همراه فرشتگان رحمت قرار دادند. و مردى از امتم را ديدم كه بر سر زانو نشسته و ميان او و رحمت خداى متعال پرده اى حايل بود، پس خوش خلقى او آمد، دست او را گرفت و در رحمت الهى داخل ساخت .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #190
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و رايت رجلا من امتى قد هوت صحيفته قبل شمالى ، فجاءه خوفه من الله عزّ و جل فاخذ صحيفته فجعلها فِى يمينه . و رايت رجلا من امتى خفت موازينه ، فجاءه افراطه فثقلوا موازينه . [و رايت رجلا من امتى قائما على شفير جهنم ، فجاءه رجاؤ ه من الله عزّ و جل فاستنقذ من ذَلِكَ].
    و رايت رجلا من امتى قد هوى فِى اَلْنَّار، فجاءته دموعه اَلَّتِى بكى من خشية الله تعالى فاستخرجته من ذَلِكَ. و رايت رجلا من امتى على الصراط يرتعد كما يرتعد السعفة فِى يوم ريح عاصف ، فجاءه حسن ظنه بالله فسكن رعدته و مضى على الصراط. و رايت رجلا من امتى على الصراط يرحف احيانا و يحبوا احيانا و يتعلق احيانا، فجاءته صلواته علىّ فاقامته على قدميه و مضى على الصراط. و رايت رجلا من امتى انتهى الى ابواب اَلْجَنَّة ، كلما انتهى الى باب اغلق دونه ، فجاءته شهادة اءَنْ لَا اله الا الله صادقا بها، ففتحت له الابواب و دخل اَلْجَنَّة .
    (1229)
    و مردى از امتم را ديدم كه نامه عملش به جانب چپ سقوط كرد، پس ترس او از خداوند آمد، نامه اش را گرفت و در سمت راستش ‍ قرار داد. و مردى از امتم را ديدم كه ترازوى عملش سبك بود، پس اعمال نيكى كه پيشاپيش فرستاده بود آمدند و ترازويش را سنگين نمودند [و مردى از امتم را ديدم كه بر لب پرتگاه دوزخ ايستادهبود، پس اميد او به خدا آمد و او را از آن خطر نجات داد] و مردى از امتم را ديدم كه در آتش سرنگون شد، پس اشكهايى كه از ترس خدا ريخته بود آمد و او را از آن ورطه بيرون كشيد.
    و مردى از امتم را ديدم كه بر صراط قرار گرفته و چون شاخه خرما كه در روز طوفانى تكان مى خورد به خود مى لرزيد، پس ‍ خوش گمانى او به خدا آمد، پس لرزه اندامش باز ايستاد و از صراط عبور كرد. و مردى از امتم را ديدم كه بر صراط قرار داشت ، گاه دو زانوا و گاه روى دست و پا مى رفت و گاه به صراط آويزان مى شد [و نزديك بود به دوزخ در افتد]، پس صلوات هايى كه بر من فرستاده بود آمد، آو را بر سر پا ايستاند و از صراط عبور نمود. و مردى از امتم را ديدم كه به درهاى بهشت رسيد، به هر درى كه مى رسيد به رويش بسته مى شد، پس گواهى صادقاءِنَّهُ او به لَا اله الا الله آمد، پس درها گشوده شد و او داخل بهشت گرديد.
    و فِى ((نوادر الاصول)) من كتب العامة بزيادة : و رايت رجلا من امتى يلهث عطشا، كلما ورد حوضا منع ، فجاءه صيامه فسقاه و ارواه .
    (1230 )
    و در ((نوادر الاصول)) كه از كتب عامه است جمله اى اضافه دارد و آن اين كه : و مردى از امتم را ديدم كه از شدت عطش له له مى زد، سر هر حوضى مى رفت او را مى راندند، پس روزه اش آمد او را شربتى داد و سيرابش نمود.
    و فِى ((منهيات جنة الامان الواقية))(1231) فِى اعمال يوم الخميس ، عَن الباقر عليه السلام : من قراء القدر الف مرة يوم الاثنين ، و الف مرة يوم الخميس الا خلق الله تعالى منها ملكا يدعى القوى ، راحته اكبر من سبع سماوات و سبع ارضين ، و خلق فِى جسده فِى موضع كل ذرة شعرة ، و خلق فِى كل شعرة الف لسان ينطق بكل لسان بقوة الثقلين ، يستغفرون لقائها، و يضاعف الله استغفارهم الى مرة .
    (1232)
    و در ((منهيات جنة الامان الواقية)) در اعمال روز پنجشنبه ، از امام باقر عليه السلام روايت است كه : هر كه سوره قدر را هزار مرتبه در روز دوشنبه و هزار مرتبه در روز پنجشنبه بخواند خداى متعال از آن فرشته اى بيافريند كه قوى نام دارد و گودى كف دستش از آسمان هاى هفت گاءِنَّهُ و زمين هاى هفتگاءِنَّهُ بزرگتر است ، و در جاى هر ذره اى از بدنش يك مو و در هر مويى هزار زبان كه هر زبان با نيروى جن و انس و به هر لعنى سخن مى گويد، مى آفريند و همگى براى خواننده آن آمرزش ‍ مى طلبند، و خداوند استغفار آنان را دو هزار برابر مى نمايد.
    و فِى ((الغوالى)) قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى نَ يشربون فِى آنية [الذهب و] الفضة اءِنَّمَا يجرجر فِى بطونهم نار جهنم .
    (1233)
    و در كتاب ((غوالى)) است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آنان كه در ظروف طلا و نقره مى نوشند همانا آتش ‍ دوزخ است كه در شكمهاشان صدا مى كند.
    و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اَلْجَنَّة قيعان ، و غراسها سبحان الله ، و سبحان ربى العظيم و بحمده .
    (1234)
    و فرمود: بهشت سرزمين هموار و خشكى است و نهالهايى كه در آن كاشته مى شود سبحان الله و سبحان ربى العظيم و بحمده است .
    قَالَ: ((هَذَان الحديثان يدلان بظاهرهما على اءَنْ الاعمال الصورية و اءنْ كانت ظاهرة بصورها الظاهرية فِى النَّشْاءَة الاولى الا اءنها تظهر ثانيا بصورها الحقيقة ، فَاءِن الجرجرة الواقعة للنار فِى البطون غير واقعة بصورتها حال الشرب فِى اناء الفضة و اءِنَّمَا الظاهر صورة الشرب ، و كذلك الكلام فِى الغراس مع اءِنَّهُ عبر عَن ذَلِكَ بغير تِلْكَ الصورة الظاهرة . و كذلك الكلام ما ذكره فِى الحديث ، الا اءَنْ الحقايق تظهر فِى كل موطن بصورة خاصة فِى ذَلِكَ الموطن تلابسها باعتبار الحال الواقع فيه تِلْكَ الحقيقة ، و اءن الحقيقة الواحدة جاز اءَنْ تداول عليها الصور المتعددة المختلفة ، بل و جاز اءَنْ تلبس الحقيقة الواحدة صورا كثيرة دفعة او على التعاقب ، و اءنّ الظاهر من تِلْكَ الصور ما يقتضيه موطن تِلْكَ الحقيقة . فاعتبر ذَلِكَ و تفطن فيه ، فاءِنَّهُ اصل عظيم يعرف به كثير من اسرار الشريعة)).
    سپس صاحب ((غوالى)) فرموده : ((اين دو حديث به ظاهر خود دلالت دارند بر اين كه : اعمال ظاهرى هر چند در دنيا به صور ظاهرى خود آشكارند ولى بار ديگر به صورت هاى حقيقى خود جلوه خواهند نمود، چه صداى آتشى كه در شكمها واقع مى شود، بدين صورت در هنگام نوشيدن آب در ظروف نقره اى واقع نيستند، بلكه صورت ظاهر آن همان نوشيدن است . سخن در مورد نهالهاى بهشتى نيز چنين است با اين كه آن حضرت از آن ها به غير صورت ظاهرى خود تعبير فرموده است . و حقيقت آن ها همان است كه در حديث مذكور داشته ، جز اين كه حقايق در هر جايى به صورت خاص همان جا در مى آيد و به اعتبار حالى كه آن حقيقت در آن واقع است لباس همان حال و شرايط به آن پوشيده مى گردد، و يك حقيقت مى تواند صور متعدد و گوناگونى به خود بگيرد، بلكه [از آن بالاتر] يك حقيقت مى تواند در آن واحد يا در لحظات متعدد صور بسيارى به خود بپوشد، و هر يك از صورت ها كه جلوه مى كند همان چيزى است كه موقعيت و شرايط آن حقيقت مقتضى آن است .
    پس اين اصل را معتبر شمار و هوش خود را در آن به كار انداز، كه آن اصل بزرگى است كه به سبب آن بسيارى از اسرار شريعت دانسته مى شود)).
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 19 از 22 نخستنخست ... 91516171819202122 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •