*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 20 از 22 نخستنخست ... 1016171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 191 تا 200 , از مجموع 212
  1. #191
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    ثُمَّ قَالَ: ((كما فِى الامر يوم الخندق ، فاءِنَّهُ قد روى : اءِنَّكَسرت الاحزاب و تفرقوا سبعين فرقة ، فكان فِى عقب كل فرقة شخص ‍ على صورة على بن ابى طالب عليه السلام مع اءِنَّهُ كان على شفير الخندق ، لانه كان من خواصه لَا يثنى بالضربة لكافر، و لَا يتبع منهزما)).(1235)
    سپس فرموده : ((چنان كه در جنگ خندق چنين بود، چه روايت است كه احزاب در آن روز شكست خوردند و هفتاد دسته شدند، و چون گريختند در پس هر دسته شخصى به صورت على بن ابى طالب عليه السلام آنها را تعقيب مى كرد، با اين كه خود آن حضرت بر لب خندق ايستاده بود، [و آنان را دنبال نمى كرد] زيرا از ويژگى هاى حضرتش اين بود كه به هيچ كافرى دو ضربت نمى زد، و فراريان را تعقيب نمى نمود.
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام : اءِذَا دخل المؤ من [فِى] قبره كانت الصلاة عَن يمينه ، و الزكاة عَن يساره ، و البر مظل عليه ، و يتنحى الصبر ناحية ، فاءِذَا دخل عليه الملكان اللذان يليان مسائلته قَالَ الصبر للصلاة و الزكاة و البر: دونكم صاحبكم ، فَاءِن عجزتم عنه فانا دونه .
    (1236)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : چون مؤ من در قبر داخل شود نماز از سوى راست ، زكات از جانب چپ ، و نيكى بر سر او سايه افكن خواهد بود، و صبر نيز در كنارى مى ايستد. پس چون فرشته اى كه متصدى سؤ ال از او هستند بر او وارد شوند صبر به نماز و زكات و نيكى گويد: مواظب صاحب خود باشيد، و اگر درمانده شديد من به كار او خواهم پرداخت .
    و فِى ((الكافى)) عَن ابان بن تغلب قَالَ سالت اباعبدالله عليه السلام عَن حق المؤ من على المؤ من ، فَقَالَ: حق المؤ من [على المؤ من] اعظم من اءَنْ اذكر، لو حدثتكم لكفرتم ، اءنّ المؤ من اءِذَا خرج من قبره خرج معه مثال من قبره يَقوُل له : ابشر بالكرامة من الله و السرور، فيَقوُل له : بشرك الله بخير.
    قَالَ: ثُمَّ يمضى معه يبشره بمثل ما قَالَ، و اءِذَا مر بهول قَالَ: ليس ‍ هَذَا لك ، و اءِذَا مر بخير قَالَ: هَذَا لك . فلا يزال معه يؤ مّنه مما يخاف و يبشره بما يحب حتّى يقف معه بين يدى الله تعالى ، فاءِذَا امر به تعالى يبشره بما يحب حتّى يقف معه بين يدى الله تعالى ، فاءِذَا امر به الى اَلْجَنَّة قَالَ له المثال : ابشر فَاءِن الله عزّ و جل قد امر بك الى اَلْجَنَّة . قَالَ: فيَقوُل : من اءَنْتَ رحمك الله ، تبشرنى من حين خرجت من قبرى ، و آنستنى فِى طريقى خفرتنى عَن ربى ؟ فيَقوُل : انا السرور اَلَّذِى كنت تدخله على اخواءِنَّكَ فِى الدنيا، خلقت منه لابشّرك و اونس وحشتك .
    (1237)
    و در ((كافى)) از ابان بن تغلب روايت است كه : از امام صادق عليه السلام درباره حق مؤ من بر مؤ من پرسيدم ، فرمود: حق مؤ من بر مؤ من بزرگتر از آن است كه بتوانم باز گويم ، اگر به شما خبر دهم همانا كافر مى شويد(1238)...(1239)
    و فِى باب فضل القرآن من ((الكافى)) عَن ابى جعفر عليه السلام قَالَ: يا سعد تعلموا القرآن فَاءِن القرآن ياءتى يَوْم الْقِيَامَةِ فِى احسن صورة نظر اليها الخلق ، و النَّاس صفوف عشرون و مائة الف صدف ، ثمانون الف [صف] امة محمد، و اربعون الف [صف] من سائر الامم . فياءتى على صف المسلمين فِى صورة رجل فيسلم فينظرون اليه ثُمَّ يَقوُلوُن : لَا اله الا الله الحليم الكريم ، اءنّ هَذَا الرجل من المسلمين فعرفه بنعمته و صفته غير اءِنَّهُ كان اشد اجتهادا منا فِى القرآن ، فمن هناك اعطى من البهاء و الجمال و النور ما لم نعطه .
    و در باب فضل قرآن ((كافى)) از امام باقر عليه السلام روايت است كه فرمود:
    اى سعد، قرآن را بياموزيد، زيرا قرآن در بهترين صورت ها كه مردم ديده اند روز قيامت بيايد، و مردم در يكصد و بيست هزار صف هستند، كه هشتاد هزار آن صف ها از امت محمد است ، و چهل هزار صف از امت هاى ديگر. پس به صورت مردى در برابر صف مسلمانان در آيد و آن ها به وى نظر كنند و گويند: معبودى جز خداى بردبار و كريم نيست ، همانا اين مردى از مسلمانان است كه به سيما و صفت او را بشناسيم جز اين كه او درباره قرآن كوشاتر از ما بوده ، و از اين رو درخشندگى و زيبايى و روشنى بيشترى به او داده شده كه به ما داده نشده .
    ثُمَّ يجاوز حتّى ياءتى على صف الشهداء، فينظر اليه الشهداء، ثُمَّ يَقوُلوُن : لَا اله الا الله الرب الرحيم ، اءنّ هَذَا الرجل من الشهداء نعرفه بسمته و صفته غير اءِنَّهُ من شهداء البحر، فمن هناك اعطى من البهاء و الفضل ما لم نعطه .
    سپس از آن ها بگذرد تا در برابر صف شهيدان قرار گيرد، شهداء بر او نظر كنند و گويند: معبودى جز خداى پروردگار مهربان نيست ، اين مرد از شهيدان است كه ما او را به سيما و صفت بشناسيم جز اين كه او از شهيدان در درياست ، و از اين جا به او زيبايى و برتريى داده اند كه به ما نداده اند.
    قَالَ: فيتجاوز حتّى ياءتى على صف شهداء البحر فِى صورة شهيد، فينظر اليه شهداء البحر فيكثر تعجبهم و يَقوُلوُن : اءنّ هَذَا من شهداء البحر نعرفه بسمته و صفته غير اءَنْ الجزيرة اَلَّتِى اصيب فِيهَا كانت اعظم هولا من الجزيرة اَلَّتِى اصبنا فِيهَا، فمن هناك اعطى من البهاء و الجمال و النور ما لم نعطه .
    فرمود: پس بگذرد تا به صورت شهيدى در برابر صف شهيدان دريا رسد، پس آنان به او نگاه كنند و شگفت آن ها بسيار گردد و گويند: اين از شهيدان در دريا است كه ما او را به علامت و صفت بشناسيم جز اين كه آن جزيره اى كه اين مرد در آن شهيد شده هولناكتر از جزيره اى كه ما در آن گرفتار شديم بوده ، و روى اين جهت است كه به او درخشندگى و زيبايى و روشنى اى داده اند كه به ما نداده اند.
    ثُمَّ يجاوز حتّى ياءتى صف النبيين و المرسلين فِى صورة نبى مرسل فينظر النبيون و المرسلون اليه فيشتد لذلك تعجبهم و يَقوُلوُن : لَا اله الا الله الحليم الكريم ، اءنّ هَذَا النَّبِى المرسل نعرفه بسمته و صفته غير اءِنَّهُ اعطى فضلا كَثِيرا.
    پس از آنان بگذرد تا به صف پيامبران و مرسلين رسد در صورت يك پيمبر مرسل ، پس پيمبران و مرسلين به او نگاه كنند و تعجبشان از ديدن او بسيار گردد و گويند: معبودى جز خداى بردبار كريم نيست ، براستى اين پيمبر مرسلى است كه ما او را به نشانى و وصفش بشناسيم جز اين كه به او برترى بسيار داده شده .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #192
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    قَالَ: فيجتمعون فياتون رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فيسالونه و يَقوُلوُن : يا محمد من هَذَا؟ فيَقوُل لهم : او ما تعرفونه ؟ فيَقوُلوُن : ما نعرفه ، هَذَا ممن لم يغضب الله عليه ، فيَقوُل رسول الله صلى الله عليه و آله و لم : هَذَا حجة الله على خلقه .
    فيسلم ثُمَّ يجاوز حتّى ياءتى [على] صف الملائكة فِى صورة ملك مقرب ، فتنظر اليه الملائكة فيشتد تعجبهم و يكبر ذَلِكَ عليهم لما راوا من فضله و يَقوُلوُن : تعالى رَبَّنَا و تقدس ، اءنّ هَذَا العبد من الملائكة نعرفه بسمته و صفته غير اءِنَّهُ كان اقرب الملائكة الى الله عزّ و جل مقاما، فمن هناك اءِنَّهُ البس من النور و الجمال ما لم نلبس .
    فرمود: پس همگى گرد آيند و خدمت رسول خدا آيند و از او پرسند و گويند: اى محمد اين كيست ؟ به آن ها فرمايد: آيا او را نمى شناسيد؟ گويند: ما او را نمى شناسيم [جز اين كه معلوم است كه] او از آنهايى است كه خدا بر او خشم نكرده . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمايد: اين حجت خدا است بر خلقش . پس سلام كند و بگذرد تا به صف فرشتگان رسد به صورت فرشته اى مقرب ، پس فرشتگان به او نظر افكنند و سخت در شگفت روند و چون برترى او را ببينند بر آن ها گران آيد و گويند: پروردگار ما متعالى و مقدس است ، اين بنده از فرشتگان است كه او را به نشانى و وصفش بشناسيم جز اين كه او از نظر مقام و مرتبه نزديكترين فرشتگان است نزد خداى عزّ و جل ، و از اين نظر نور و جمالى به او پوشانده شده كه به ما پوشانده نشده است .
    ثُمَّ يجاوز حتّى ينتهى الى رب العزة تبارك و تعالى فيخر تحت العرش ، فيناديه تبارك و تعالى : يا حجتى فِى الارض و كلامى الصادق الناطق ارع راءسك ، و سل تعط، و اشفع تشفع . فيرفع راءسه ، فيَقوُل الله تبارك و تعالى : كيف رايت عبادى ؟ فيَقوُل : يا رب مِنْهُمْ من صاننى و حافظ علىّ و لم يضيع شيئا من حقى ، و مِنْهُمْ من ضيعتنى و استخف بحقى كذب بى و انا حجتك على جميع خلقك . فيَقوُل الله تبارك و تعالى : و عزتى و جلالى و ارتفاع مكانى لاثيبن عليك اليوم احسن الثواب ، و لاعاقبن عليك اليوم اليم العقاب .
    پس بگذرد تا به درگاه رب العزه تبارك و تعالى رسد و پاى عرش ‍ به سجده در افتد، خداى تعالى او را ندا كند: اى حجت من در زمين و اى سخن راست و گويايم ، سر بردار و بخواه تا به تو داده شود، و شفاعت كن تا شفاعتت پذيرفته گردد. پس سر بردارد و خداى تبارك و تعالى به او فرمايد: بندگان مرا نسبت به خود چگونه ديدى ؟ عرض كند: بار پروردگارا! برخى از ايشان مرا نگهدارى كرد و محفوظ داشت و چيزى از مرا ضايع نكرد، و برخى از ايشان مرا ضايع كرد و حق مرا سبك شمرد و مرا تكذيب كرد با اين كه من حجت تو بر تمامى بندگانت بودم . پس خداى تبارك و تعالى فرمايد: به عزت و جلال خودم و مكانت والايم سوگند امروز بهترين ثواب را به خاطر تو دهم و دردناك ترين كيفر را به خاطر تو بكنم .
    قَالَ: فيرجع القرآن راءسه فِى صورة اخرى . قَالَ: فقُلْتُ له : يا اباجعفر فِى اى صورة يرجع ؟ قَالَ: يرجع فِى صورة رجل شاحب الدون متغير ينكره (1240) اهل الجمع ، فياتى الرجل من شيعتنا اَلَّذِى كان يعرفه و يجادل به اهل الخلاف فيقوم بين يديه فيَقوُل : ما تعرفنى ؟ فينظر اليه الرجل فيَقوُل : ما اعرفك يا عبدالله ، قَالَ: فيرجع فِى صورته اَلَّتِى كانت فِى الخلق الاول و يَقوُل : ما تعرفنى ؟ فيَقوُل : نعم ، فيَقوُل القرآن : انا اَلَّذِى اسهرت ليلك و انصبت عيشك (1241) و فِى سمعت الاذى و رجمت بالقول ، الا و اءنّ كل تاجر قد استوفِى تجارته و انا وراءك اليوم .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #193
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فرمود: پس قرآن در صورت ديگرى برگردد، [سعد خفاف] گويد: عرض كردم : در چه صورتى باز گردد اى اباجعفر؟! فرمود: در صورت مردى رنگ پريده و متغير كه اهل محشر او را نشناسند، پس بيايد نزد مردى از شيعيان ما كه او را مى شناخته و بدان با مخالفين بحث مى كرده ، و در برابرش بايستد و به او گويد: مرا نمى شناسى ؟ آن مرد به او نگاه كند و گويد: اى بنده خدا من تو را نشناسم ، پس بدان صورت كه در خلقت اوليه بوده است باز گردد و گويد: مرا نشناسى ؟ گويد: چرا، پس قرآن گويد: منم كه تو را به شب بيدارى كشيدم و در زندگيت تو را به تعب افكندم ، درباره من ناهنجار شنيدى و مورد لعن و شتم قرار گرفتى ، آگاه باش كه همانا هر تاجرى سود خود را دريافت كند و من امروز پشتيبان و پشت سر تو هستم .
    قَالَ: فينطلق به الى رب العزة تبارك و تعالى فيَقوُل : يا رب [يا رب] عبدك و اءَنْتَ اعلم به ، قد كان نصبا فى ، مواظبا على ، يعادى بسببى ، و يحب لى و يبغض ؛ فيَقوُل الله عزّ و جل : ادخلوا عبدى جنتى و اكسوه حلة من حلل اَلْجَنَّة ، و توجوه بتاج . فاءِذَا فعل به ذَلِكَ عرض على القرآن فيقَالَ له : هل رضيت بما صنع بوليك ؟ فيَقوُل : يا رب انى استقل هَذَا له فزده مزيد الخير كله ، فيَقوُل : و عزتى و جلالى و علوى و ارتفاع مكانى لانحلن له اليوم خمسة اشياء مع المزيد عليه و لمن كان له منزلته ، الا اءِنَّهُم شباب لَا يهرمون ، و اصحاء لَا يسقمون ، و اغنياء لَا يفتقرون ، و فرحون لَا يحزنون ، و احياء لَا يموتون . ثُمَّ تلا هَذِهِ الآية : لَا يذوقون فِيهَا الموت الا الموت الاولى .
    (1242)
    فرمود: پس او را به سوى پروردگار تبارك و تعالى برد، و گويد: پروردگارا، پروردگارا، بنده تو است و تو به او داناترى كه رنجكش ‍ درباره من بود، و مواظب بر من بود، به خاطر من مورد دشمنى قرار مى گرفت ، و دوستى و خشمش به خاطر من بود. پس خداى عزّ و جل فرمايد: بنده ام را وارد بهشت كنيد و از جامه هاى بهشتى به او بپوشانيد و تاج بر سرش نهيد و چون با او چنين كنند او را به قرآن نشان دهند و گويند: آيا به آن چه درباره دوستت رفتار شد خشنود شدى ؟ گويد: بار پروردگارا، من اين را كم شمرم ، خير را درباره اش افزون كن ، خداوند فرمايد: به عزت و جلال و بلندى و ارتفاع مقامم سوگند، امروز به او و هر كه در پايه اوست پنج چيز بخشم و افزون كنم ، آگاه باش كه ايشان جوانانى باشند كه پير نشوند، و تندرستانى باشند كه بيمار نگردند، و توانگرانى باشند كه نادار نشوند، و خرسندانى باشند كه غمگين نشوند، و زنده هايى باشند كه نميرند.
    سپس [امام باقر عليه السلام] اين آيه را خواند: ((نچشند در آن مرگ را جز همان مرگ نخستين)).
    قَالَ: قُلْتُ: جعلت فداك يا اباجعفر [و] هل يتِلْكَمْ القرآن ؟ فتبسم ثُمَّ قَالَ: رحم الله الضعفاء من شيعتنا اءِنَّهُم اهل تسليم ؛ ثُمَّ قَالَ: نعم يا سعد و الصلاة تتكلم و لها صورة و خلق تامر و تنهى . قَالَ سعد: فتغير لذلك لونى و قُلْتُ: هَذَا شى ء لَا استطيع [انا] اتِلْكَمْ به فِى النَّاس . فَقَالَ ابوجعفر عليه السلام : و هل النَّاس شيعتنا؟ فمن لم يعرف الصلاة فقد اءِنَّكَر حقنا. ثُمَّ قَالَ: يا سعد، اسمعك كلام القرآن ؟ قَالَ سعد: فقُلْتُ: بلى صلى الله عليك ، فَقَالَ: (( اءنّ صلاة تنهى عَن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر))،(1243) فالنهى كلام و الفحشاء و المنكر رجال ، و نحن ذكر الله و نحن اكبر.
    (1244)
    [سعد] گويد: عرض كردم : فدايت گردم اى اباجعفر، آيا قرآن نيز سخن گويد؟ حضرت لبخندى زد و فرمود: خدا رحمت كند شيعيان ساده دل ما را كه اهل تسليم هستند [و به سخنان ما گردن نهند]؛ سپس فرمود: آرى اى سعد، نماز هم سخن گويد، و صورتى و خلقتى دارد، و امر و نهى مى كند.
    سعد مى گويد: از اين سخن رنگم متغير شد و گفتم : اين چيزى است كه من نمى توانم ميان مردم بگويم ؟ حضرت باقر عليه السلام فرمود: آيا مردم جز همان شيعيان ما هستند؟ پس هر كه نماز را نشناسد حق ما را منكر شده . سپس فرمود: اى سعد، آيا كلام قرآن را به گوش تو برسانم ؟ سعد گويد: عرض كردم : بلى رحمت خدا بر شما باد، فرمود: همانا نماز باز مى دارد از فحشاء (ناشايست) و منكر (ناپسند) و هر آينه ذكر (ياد) خدا بزرگتر است))، پس نهى [كه همان بازداشتن مى باشد] سخن است ، و فحشاء و مساءله منكر مردان هستند، و مائيم ذكر خدا و ما بزرگتريم .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #194
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و در ((عين الحياة)) گفته است : ((و اين معنى نيز ظاهر است كه مدح هر صفت كمالى كه در قرآن واقع است به مدح صاحبان آن صفت بر مى گردد، و صاحب آن صفت بر وجه اكمل ايشانند،(1245) و مذمت هر صفت نقصى كه وارد شده است به مذمت صاحبان آن صفت بر مى گردد كه دشمنان ايشانند، و چون قرآن شخصى نيست قائم بذات بلكه عرضى است كه در محال مختلفه ظهورات مختلفه دارد - چنان كه پيوسته در علم واجب الوجود بوده و از آن جا در لوح ظاهر گرديده و از آن جا به روح و حضرت جبرئيل منتقل گرديده بلاواسطه ، و به واسطه جبرئيل در نفس مقدس نبوى ظاهر گرديده و از آن جا به قلوب اوصياء و مؤ منان در آمده و در صورت كتابتى ظهور نموده - پس قرآن را حرمتى است كه در هر جا ظهور كرده آن محل را حرمتى بخشيده ، و در هر جا كه ظهورش زياده است موجب حرمت آن چيز بيشتر گرديده .
    پس هرگاه آن نقش هاى مركب و لوح و كاغذى كه بر آن نقش بسته و جلدى كه مجاور آن گرديده با آن كه پست ترين ظهورات اوست آن قدر حرمت به آن ها بخشيده باشد كه اگر كسى خلاف ادبى نسبت به آن ها
    به عمل آورد كافر مى شود، پس قلب مؤ من كه حامل قرآن گرديده حرمتش زياده از نقش و كاغذ قرآن خواهد بود، چنان چه وارد شده است كه : ((مومن حرمتش از قرآن بيشتر است)).
    (1246) و از مضامين و اخلاق حسنه قرآن هر چند در مؤ من بيشتر ظهور كرده موجب احترام او گرديده ، و هر چند خلاف آن اوصاف از نقايص ‍ و معاصى و اخلاق ذميمه ظهور كرده و موجب نقصان ظهور قرآن و نقص حرمت گرديده . پس اين مراتب ظهورات قرآن و اوصاف آن زياده مى گردد تا چون به مرتبه جناب رفعت مآب نبوى و اهل بيت كرام او مى رسد مرتبه ظهورش به نهايت مى رسد، چنان چه در وصف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است كه : كان خلقه بالقرآن ،(1247) بلكه اگر به حقيقت نظر كنى قرآن حقيقى ايشانند كه محل لفظ قرآن و معنى قرآن و اخلاق قرآنند چنان كه دانستى قرآن چيزى را مى گويند كه نقش قرآن در آن باشد، و نقش كامل قرآن به حسب معنى و لفظ در قلوب مطهره ايشان حاصل است ، چنان چه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام بسيار مى فرمودند: كه ((منم كلام الله ناطق)).(1248)
    و اين است معنى آن حديثى كه حضرت صادق عليه السلام فرموده در حديث طولانى كه قرآن به صورت نيكويى به صحراى محشر خواهد آمد و شفاعت حاملان خود خواهد كرد.
    راوى پرسيد: كه آيا قرآن سخن تواند گفت ؟ حضرت تبسم نمود، الحديث . و بعد از اتمام حديث آخوند مرحوم فرموده است كه : ((چون اين مطلب را در حل اخبار اهل بيت اطهار عليهم السلام دخل بسيار است اگر زياده از اين توضيح نمايم صوابست .
    و همچنين ايمان چون به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام كامل گرديده آن حضرت به وجه كامل به آن متصف است و بقاى ايمان به بركت آن حضرت است و ولايتش ركن اعظم ايمان است ، و ايمان در جميع اعضا و جوارحش سرايت كرده و پيوسته از آثار و افعالش انوار ايمان مشاهده مى شود، و اگر ايمان بر آن حضرت اطلاق شود در باطن قرآن بعيد نيست .
    و همچنين مخالفان ايشان در باب كفر و معاصى چنين اند. پس ‍ روح و معنى و محل حقيقى صلاة و ايمان و زكات و غير اين ها از عبادات على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان اويند، و روح و معنى و محل حقيقى فحشاء و منكر و كفر و فسوق و عصيان دشمنان ايشانند كه به سبب ايشان كفر و معاصى باقى ماند و در ايشان كامل بود. و همچنين كعبه را حرمت داده اند براى آن كه مهبط فيض الهى و معبد دوستان خدا است ؛ و دلهاى ائمه معصومين و دوستان ايشان كه محل معرفت و محبت و ياد خدا است از كعبه اشرف است و كعبه حقيقى ايشانند، اما نبايد كه كسى انكار حرمت اين كعبه ظاهر بكند يا انكار حج كند تا كافر شود، بلكه مى بايد كه به كعبه ظاهر رود و از انوار هر دو بهره مند شود، چنان كه به اسانيد معتبره از حضرت امام جعفر صادق و امام محمد باقر عليهماالسلام منقول است كه فرموده اند: ((اين سنگ ها را براى اين بنا كرده اند كه مردم بيايند به طواف و به اين وسيله به خدمت ما برسند و معالم دين خود را از ما ياد گيرند و ولايت خود را بر ما عرض نمايند)).
    (1249)
    و زياده بر اين در اين مقام بسط نمى توان داد. اما اگر ادراك اين معنى را درست نمودى بسيارى از مشكلات اخبار بر تو ظاهر گردد، و معنى نهى كردن نماز را مى فهمى كه هم نماز خودش كه كامل شد در كسى موجب قرب مى شود و از معاصى نهى مى نمايد و منع مى كند، و هم ائمه معصومين عليهم السلام كه روح نمازند نهى مى كنند، بلكه همان معنى نمازى كه در ايشان كامل گرديده و موجب اعلاى مراتب و قرب ايشان گرديده به زبان ايشان متكمل است و تو را منع مى نمايد. و زياده از اين سخن در اين مقامات نازك گفتن موهم معانى كفرآميز مى شود. انتهى عبارت ((عين الحياة)).(1250)
    اى عزيز! سر اين كه كعبه مركز زمين است آن است كه معنى و روح كعبه ولايت است ؛ و سر اين كه زمين از كعبه بسط شد ولايت است كه با هر ذره اى از موجودات مى باشد، و سر اين كه على بن ابى طالب عليه السلام در كعبه متولد شد نيز ظاهر گرديد. و در مباحث ولايت اءن شاء الله تعالى تحقيق اين مراتب ذكر خواهد شد.
    اى عزيز! اءنّ القرآن لم يخلق منذ نزل الى العباد و لَا يخلق و لَا يدنس ، فهو على طراوته و طيبه و طهارته ، و له كسوة اى نور عظيم لايق بجناب المتكلم و هو الله عزّ و جل ؛ و الذكر اَلَّذِى يذكره العبد مبتدعا من تلقاء قلبه من علمه برايه افلّ كسوة له .
    ... همانا قرآن از روزى كه به سوى بندگان نازل شده كهنه نگشته و فرسوده و آلوده [به اباطيل] نخواهد گشت . و بر همان طراوت و پاكيزگى خود باقى است ، و آن را پوششى يعنى نور بزرگى كه شايسته جناب متكلم آن يعنى خداوند است ، مى باشد؛ و ذكرى كه بنده به دلخواه خود اختراع نموده و از سوى علم و راءى خويش برگزيده ، كمترين پوشش آن است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #195
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و اگر عظمت قرآن كه كلام خداى تعالى و صفت وى است ، بداند، در وقت تلاوت ، دل وى به هر طرف نرود و حاضر باشد، و اگر حقيقت معانى اين حروف آشكارا شود هفت آسمان و زمين را طاقت تجلى آن ندارد.(1251) و هر حرفِى از قرآن به منزله كوهى است كه بر وجود بشريت واقع مى شود، و چون نور قرآن به نور دل مؤ من جمع شود وجود بشريت متلاشى گردد.
    و بعضى اكابر فرموده اند:
    هرگاه كسى دارويى خورد و نداند كه چه مى خورد اثر كند، قرآن نيز همچنين اثر مى كند هر چند معانى آن كلمات را نفهمد.
    و فِى ((تاويل الايات)) عَن الشيخ ابى جعفر الطوسى باسناده الى الفضل بن شاذان ، عَن داود بن كثير قَالَ: قُلْتُ لابى عبدالله عليه السلام : انتم الصلاة فِى كتاب الله عزّ و جل و انتم الزكاة و انتم الحج ؟ فَقَالَ: يا داود نحن الصلاة فِى كتاب الله عزّ و جل و نحن الزكاة و نحن الصيام و نحن الحج و نحن الشهر الحرام و نحن البلد الحرام و نحن قبلة الله و نحن كعبة الله و نحن وجه الله ، قَالَ الله تعالى : ((فاينما تولوا فثم وجه الله))،(1252) و نحن الآيات و نحن البينات . و عدونا فِى كتاب الله عزّ و جل الفحشاء و المنكر و البغى و الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام و الاصنام و الاوثان و الجبت و الطاغوت و الميتة و الدم و لحم الخنزير.
    و در ((تاويل الايات)) از شيخ طوسى با سندش از فضل بن شاذان ، از داود بن كثير روايت است كه : به امام صادق عليه السلام گفتم : نماز در كتاب خدا و نيز زكات و حج ، شما هستيد؟ فرمود: اى داود، مائيم نماز در كتاب خدا، مائيم زكات ، مائيم روزه ، مائيم حج ، وجه خدا كه فرموده : ((هر كجا روكنيد همانجا وجه خداست))، و مائيم آيات و مائيم بينات و دلائل روشن الهى . و دشمن ما در كتاب خدا همان فحشاء و منكر و ستم و شراب و قمار و بت ها و تيرهاى قمار و اصنام و اوثان و جبت و طاغوت و مرده و خون و گوشت خوك است كه در كتاب خدا آمده .
    يا داود اءنّ الله خلقنا [فاكرم خلقنا] و فضلنا و جعلنا امناءه و حفظته و خزّاءِنَّهُ على ما فِى السموات و الارض ، و جعل لنا اضدادا و اعداء، فسمانا فِى كتابه و كنّى عَن اسمائنا باحسن الاسماء و احبها اليه تكنية عَن العدو، و سمى اعداءنا و اضدادنا فِى كتابه و كنّى عَن اسمائهم ، و ضرب لهم الامثال فِى كتابه فِى ابغض الاسماء اليه و الى عباده المتقين .
    (1253)
    اى داود، خداوند ما را آفريد [و گرامى آفريد] و برترى داد و ما را امينان و حافظان و گنجينه داران خود بر آن چه در آسمان ها و زمين است قرار داد، و براى ما اضداد و دشمنانى قرار داد. پس ما را در كتاب خود نام برد، و به جهت پوشيدن داشته از دشمن نام ما را با نيكوترين و بهترين نام ها نزد خود به طور كنايه بيان نمود، و دشمنان و اضداد ما را نيز در كتابش نام برد، و نام آن ها را با كنايه برد، و از آن ها در كتاب خود در صورت بدترين نام ها نزد خود و نزد بندگان پرهيزكارش مثلهايى بيان كرد.
    و روى فِى ((تاويل الايات)) عَن الشيخ الطوسى باسناده عَن الفضل بن شاذان ، باسناده عَن ابى عبدالله عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: نحن اصل كل خير، و من فروعنا كل بر؛ و من البر التوحيد و الصلاة و الصيام و كظم الغيظ و العفو عَن المسى ء و الرحمة على الفقير و تعاهد الجار و الاقرار بالفضل لاهله . و عدونا اصل كل شر، و من فروعهم كل قبيح و فاحشة ، و مساءله نهم الكذب و النميمة و البخل و القطيعة و اكل الربا و اكل مال اليتيم بغير حقه - الحديث .
    (1254)
    و در همان كتاب با همان سند از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود:
    ما ريشه هر خيرى هستيم ، و هر نيكى از شاخسار ماست ؛ و از نيكى است : توحيد، نماز، روزه ، فرو بردن خشم ، گذشت از بدكار، رحمت بر فقير، رسيدگى به همسايه ، اقرار به فضل اهل فضل . و دشمن ما ريشه هر شرى است ، و از شاخه هاى آن هاست هر زشتى و فاحشه اى ، و از آن هاست : دروغ ، سخن چينى ، بخل ، قطع رحم ، ربا خوارى ، خوردن مال يتيم به ناحق ...
    و عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اءِنَّهُ قَالَ: اءنّ الصلاة تاءتى الى الميت فِى قبره بصورة شخص انور اللون ، يونسه فِى قبره و يدفع عنه اهوال البرزخ - الحديث .
    (1255)
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : همانا نماز به صورت شخصى نورانى در قبر نزد ميت آيد، در قبر مونس او خواهد بود و هراس هاى برزخ را از او دور مى سازد.
    و فِى ((الغوالى)) عَن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ قَالَ: اءِذَا كان وقت كل فريضة نادى ملك من تحت بطنان العرش : ايها النَّاس قوموا الى نيراءِنَّكَم اَلَّتِى اوقدتموها على ظهوركم ، فاطفئوها بصلاتكم .
    (1256)
    و در ((غوالى)) از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : هرگاه وقت نماز واجبى فرا رسد فرشته اى از زير شكم عرش ندا كند: اى مردم برخيزيد به سوى آتشهايى كه بر پشت خود افروخته ايد، پس با نمازهاى خود آن را خاموش ‍ سازيد.
    ثُمَّ قَالَ صاحب ((الغوالى)) فِى تصديق هَذَا الحديث : ((يدل عليه قَوْله تعالى : اءنّ الحسنات يذهبن السيئات .(1257) و المراد بالنيران هى الاعمال القبيحة اَلَّتِى هى سبب فِى حصول العقاب باَلْنَّار، فاطلاق اسم اَلْنَّار عليه مجاز. هَذَا على قول اهل الظاهر، و اما على قول اهل الباطن فالنيران على حقيقتها من حيث اءنَّ العمل المستقبح ينقلب بحقيقته نارا و يصير على ظهر فاعله يَوْم الْقِيَامَةِ، و اطفاؤ ها فعل حسنات تؤ ثر فِى رفع احراقها من الظهر، فيَكوُن الاطلاق فيه حقيقة ايضا. و مما يصدقه قَوْله تعالى : هَذِهِ بضاعتنا ردّت الينا،(1258) و كذا قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى نَ يشربون فِى آنية الذهب و الفضة اءِنَّمَا يجرجر فِى بطونهم نارا))، انتهى .
    (1259)
    سپس صاحب ((غوالى)) در تصديق اين حديث فرموده : بر اين مطلب دلالت دارد قول خداى متعال كه : ((همانا نيكى ها بدى ها را از بين مى برد)). و مراد از آتش ها همان اعمال زشتى است كه سبب حصول عذاب آتشين شده است ، و نام آتش بر آن نهادن به طريق مجاز است . اين بيان مطابق قول اهل ظاهر است ، اما بنا بر قول اهل باطن ، آتش ها به صورت واقعى و حقيقى هستند از آن جهت كه عمل زشت حقيقة به آتش تبديل شده و در قيامت بر پشت آدم بدكار قرار مى گيرد، و خاموش ساختن آن با انجام كارهاى نيك است كه در برداشتن آن ها از پشت صاحب خود مؤ ثر واقع مى شوند؛ از اين رو لفظ آتش به معناى حقيقى خود است نه مجازى . و از جمله دلائل بر درستى آن قول خداى متعال است كه : ((اين همان كالاى ماست كه به ما بازگردانده شده))، و نيز حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه : ((آنان كه در ظروف طلا و نقره آب مى نوشند، همانا در شكمهاشان آتش صدا مى كند)). پايان سخن صاحب ((غوالى)).
    اى عزيز! از جهت توضيح اين مطلب تحقيقى كه ملاجلال دوانى در رساله مسمى به ((زوراء)) نموده كافِى [است بلكه كافى] و شافِى است ، و در آن رساله ذكر نموده كه اين فيض از بركت باطن باب مدينه علم و فرزند او سيدالشهداء عليه السلام به من رسيد در وقتى كه مشغول به تقبيل عتبه ايشان بودم . و جمعى از محققين مانند شيخ بهاءالدين
    (1260) و سيد نعمت الله آن را تحسين نموده اند، و بناى كلام ((عين الحياة)) نيز بر اين تحقيق است ، و عبارة ((مجلى)) نيز كه بعد از اين ذكر مى شود بر اين است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #196
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    قَالَ فِى ((شرح الغوالى)) بعد ما تقدم : ((و هَذَا القول هو اَلَّذِى رجحه شيخنا البهايى فِى تحريره اءِنَّهُ منوط بما ذهب اليه طائفة من العلماء، و الاخبار ظاهرة فيه من تجسم الاعمال فِى النَّشْاءَة اَلْاُخْرَى كما روى : اءنّ الصلاة تاءتى - الحديث ، و هكذا حال ساير اعمال البر. و الزنا ياءتى بصورة شخص اسود اللون منتن الريح يَكوُن معه فِى القبر و يوحشه و يجلب عليه الاهوال الى يَوْم الْقِيَامَةِ، و هكذا حال ساير الذنوب . و هَذِهِ الاعمال المجسمة هى الموزونة يَوْم الْقِيَامَةِ فِى ميزان حسى له لسان و كفتان . و لما كان القول بهَذَا النحو من التجسم خلاف طور العقل و هو لَا يهتدى اليه ، لان الامور المعنوية كيف يظهر للحس ؟ و الاعراض كيف تنقلب جواهر؟ مع قيام الدليل بزعمهم على امتناع الانقلاب على (1261) فتح باب التاويل فيه و قَالَوا: معنى هَذَا التجسم اءَنْ الله سبحانَهُ و تعالى يخلق بازاء الاعمال البر الاشخاص الحسنة لانس ‍ المؤ من بها، و بازاء الذنوب الصور المستنكرة لاستيحاش الكافر بها، و هَذِهِ الاعمال هى الموضوعة فِى ميازين الْقِيَامَةِ. و الاول هو الاقرب من الفاظ الاخبار.
    در ((شرح غوالى)) پس از بيان گذشته فرموده است : ((اين همان قولى است كه شيخ بهايى در تحرير خود آن را ترجيح داده كه آن منوط به نظريه اى است كه گروهى از علماء بدان قائلند، و اخبار در اين زمينه كه تجسم اعمال در نشاه آخرت است ، ظهور دارد، چنان كه روايت شده : ((همانا نماز به صورت ... مى آيد))، و حال ساير اعمال نيك نيز چنين است . و زنا به صورت شخصى سياه رنگ و بدبود مى آيد، با او در قبر خواهد بود، او را به وحشت مى افكند و تا قيامت پيوسته هراس هاى متعدد را به سوى او جلب مى نمايد، و حال ساير گناهان نيز چنين است . و همين اعمال تجسم يافته است كه در قيامت با ترازويى حسى كه يك شاهين و دو كفه دارد وزن مى شوند. ولى چون اعتقاد به اين گونه تجسم خلاف روش عقل بوده و عقل بدان راه نمى برد، زيرا امور معنوى چگونه مى تواند براى حس ظاهر شود؟ و عرضها چگونه به جوهرها
    (1262) تبديل مى يابد؟ با اين كه به گمان آن ها بر امتناع انقلاب [اعراض به جواهر] دليل قائم است ، دست به تاءويل زده و گفته اند: معناى اين گونه تجسم آن است كه خداى متعال به ازاى اعمال نيك و خوب اشخاص خوشرويى را مى آفريند تا مؤ من بدان ها انس گيرد و نيز به ازاء گناهان چهره هاى زشت و هولناكى مى آفريند تا كافر از آن ها در وحشت باشد، و همين اعمال [تجسم يافته] است كه در قيامت در ترازوهاى سنجش عمل قرار مى گيرند. ولى قول اول نزديك تر به الفاظ اخبار است .
    و قد كشف عَن حقيقة هَذَا المعنى المحقق الدوانى فِى لسالة ((الزوراء)) و حاصل ذَلِكَ البيان مختصرا بلفظه : (( اءنّ الحقيقة الواحدة تظهر فِى البصر بالصورة المعينة المكتنفة بالعوارض ‍ المادية و ملازمة وضع معين من محاذاة و قرب و عدم حجاب الى غير ذَلِكَ، و هى بعينا تظهر فِى الحس المشترك بصورة تشابهها من غير تِلْكَ الشرايط؛ و هى فِى الحاَلَّتِى ن تقبل التكثر بحسب الاشخاص كصورة زيد و عمرو و بكر، ثُمَّ تظهر تِلْكَ الحقيقة فِى العقل بحيث لَا تقبل التكثر، و تصير الافراد المتكثرة فِى الصورة المبصرة و المتخيلة متحدة فِى الصورة العقلية .
    و از حقيقت اين معنى محقق دوانى در رساله ((زوراء)) پرده برداشته كه حاصل بيان ايشان به طور خلاصه به لفظ خودشان چنين است : ((يك حقيقت به يك صورت معينى كه سراسر پيچيده در عوارض مادى و ملازم وضع معينى از قبيل روبرو بودن و نزديكى و فاصله نبودن چيزى و امثال اين هاست در ديد چشم جلوه مى كند، و همان حقيقت عينا در حس مشترك به صورتى شبيه آن جلوه مى كند بدون آن كه آن شرايط خاص را داشته باشد؛ و آن حقيقت در اين دو حال به حسب اشخاص ، كثرت پذير است مانند صورت زيد و عمرو و بكر، سپس همين حقيقت در عقل جلوه مى كند بى آن كه كثرت بپذيرد، و افرادى كه در صورت طبيعى و خيالى متكثر بودند، در صورت عقلى متحد و بدون تكثر خواهند بود.
    ثُمَّ الصورة العقلية متفاوتة فِى قبول التكثر، فَاءِن صور الانواع من حيث خصوص نوعيتها متكثرة ، و من حيث خصوص ‍ جنسيتها واحدة ، و هكذا الى جنس الاجناس فيتحد فِى صورته جميع انواعها، لكن يمتاز عَن جنس آخر مقابله و هو العرض . و اءِذَا اعتبرت من المفهومات ما يشتمل جميع الحقايق و الاعتبارات اتحد الكل فِى صورته كالشى ء فِى الممكن العام مثلا. اءِذَا تذكرت ذَلِكَ فنتحدس من اءَنْ الصورة ولو عقلية غير الحقيقة بل هى ملابسها المختلفة باختلاف المشاعر و المدارك .
    باز خود صورت عقلى در پذيرش تكثر [به نوعى ديگر] متفاوت است ، چه صور انواع [در عقل] از جهت خصوص نوع بودنشان متكثرند، و از جهت خصوص جنس بودنشان واحدند [مثل حيوان كه از جهت اين كه جنس است يك صورت عقلى بيش ‍ ندارد، ولى از آن جهت كه شامل صور انواعى از قبيل انسان ، اسب ، پرندگان و غيره است ، متكثر است] و اين تكثر ادامه مى يابد تا به جنس الاجناس برسد كه در آن جا جميع انواع در صورت آن متحد مى باشند، ولى باز هم از جنس ديگرى كه در مقابل آن قرار دهد مانند عرض ، ممتاز و مجزاست . و هر گاه از مفهومات صورتى را در نظر گرفتى كه شامل جميع حقايق و اعتبارات باشد همه آن ها در آن صورت يكى بيش نيستند، مانند شى ء در امكان عام مثلا. هرگاه به اين مطلب تذكر يابى حدس زده و به اين نتيجه مى رسى كه صورت هر چند عقلى باشد غير خود حقيقت است ، بلكه اين صور لباس هاى گوناگونى هستند كه مطابق مشاعر و قواى مدركه انسان بر آن حقيقت پوشانده مى شوند.
    ثُمَّ اءنّ ذَلِكَ الحقيقة مع وحدتها الذاتية قد تظهر فِى صور متكثرة متخالفة الحكم كصور الاشخاص ، و قد تظهر فِى حقيقة واحدة كالصور العقلية . و كما اءَنْ المتخلفين بالصورة فِى موطن قد يتحدان فِيهَا فِى موطن آخر فقد يتعاكس الصورتان فِى الموطنين اى يظهر احدهما بصورة خاصة و الاخر بصورة اخرى فِى ذَلِكَ الموطن ، ثُمَّ يظهران فِى موطن آخر على عكس الصورتين ، فيظهر هَذَا بالصورة اَلَّتِى كانت للاخرى ، و اَلْاُخْرَى بالصورة اَلَّتِى كانت لهذه ، كالفرح الظاهر للرؤ يا بصورة البكاء، و نحو ذَلِكَ من الامور المعلومة بممارسة التعبير.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #197
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    حال اين حقيقت با اين كه وحدت ذاتى دارد گاهى در صور متكثره اى كه هر كدام احكام جداگانه اى دارند ظهور مى كند مانند صور اشخاص گناگون ، و گاه در صورت حقيقت واحدى جلوه گر مى شود مانند صور عقلى . و همانطور كه دو چيز كه در صورت مختلفند گاهى در جاى ديگرى اتحاد پيدا مى كنند، گاهى نيز به عكس مى شود و همان جا هر كدام به صورت خاصى در مى آيند، و باز در جاى ديگرى هر كدام به صورت آن ديگرى در مى آيد، مانند شادى كه در رؤ يا به صورت گريه نمودار مى شود، و امثال آن از امورى كه با ممارست تعبير خواب به خوبى معلوم مى گردد.
    و محصل هَذَا اءِنَّ الحقيقة مغايرة لجميع الصور اَلَّتِى تتجلى فِيهَا على المشاعر الظاهرة و الباطنة ، الجسمانية و الروحانية مغايرة من حيث ذاته لَا من حيث الوجود، و اءنّ تِلْكَ الحقيقة من حيث ذاتها قابلة للظهور بصور مختلفة الاحكام ؛ و اءنّ جميع الصور اَلَّتِى تظهر هى بها مساوية الاقدام بالنسبة اليها، و ليس ‍ بعضها اولى بها من البعض فِى حد ذاتها، بل اءِنَّمَا يخصص تِلْكَ الصور بعينها لها احكام المواطن و المشاعر. فالعلم حقيقة واحدة تظهر فِى موطن اليقظة بصورة عرضية محتجبة عَن الحس مدركة بالعقل كلية و بالوهم اللبن . و كما اءَنْ الظاهر على المدارك الباطنة فِى اليقظة حقيقة العلم ، كذلك الظاهر على المشاعر فِى الرؤ يا حقيقة العلم ، الا اءِنَّهُ يتجلى فِى كل موطن بصورة بعينها لها ذَلِكَ الموطن .
    نتيجه اين بيان آن است كه : حقيقت ، مغاير جميع صورى است كه در آن صور براى مشاعر ظاهرى و باطنى ، جسمانى و روحانى جلوه مى كند، البته از حيث ذات مغاير است نه از حيث وجود؛ و اين كه آن حقيقت از جهت ذات خود قابليت آن دارد كه به صورت هاى مختلف الاحكام در آيد؛ و اين كه تمام صورى كه آن حقيقت بدان ها جلوه مى كند نسبت به آن حقيقت مساوى اند و هيچكدام در حد ذات خود نسبت به آن حقيقت از ديگرى اولويت ندارد، بلكه اين صور هر كدام اختصاصا حكام مواطن و مشاعرى را كه در آن ها ظهور مى يابند دارا مى باشند. مثلا ((علم)) حقيقت واحدى است كه در حال بيدارى به صورت عرضى كه پوشيده از حس است و در عقل به صورت كلى و در وهم به صورت جزئى ادراك مى شود، ظهور مى نمايد، و همين علم در رؤ يا به صورتى جوهرى يعنى ((شير)) جلوه مى كند. و همانطور كه آن چيزى كه در بيدارى بر قواى باطنى ادراك ظهور مى كند حقيقت علم است ، همانطور آن چيزى هم كه در رؤ يا بر مشاعر و قواى ادراكى جلوه مى كند حقيقت علم است ، جز اين كه اين حقيقت در هر جايى مطابق شرايط همان جا خودنمايى مى كند.
    ثُمَّ اءنّ المحجوب المنغمس فِى احكام الطبيعة اَلَّتِى لَا يعرف الحقايق الا بصورها لتعودها بالعوايد المالوفة الطبيعة ينكر الحقيقة عند تبدل الصور، و لَا يعرفها لتحولها فِى ملابسها. لكن العارف الدراك اَلَّذِى له نفس قوية لَا يصير مغلوبا باحكام خصوصيات المواطن و لَا يحجبها حكم موطن عَن احكام المواطين الاخر بل يعرفها فِى ساير ملابسها. و لما كانت هَذِهِ النكتة خفية مخالفة لما ارتكز فِى الطبايع المالوفة المتمكنة فِى الطبايع و العوايد، مع جلالة شاءنها و كونها مرقاة على الاطلاع على اسرار خفية امر باتقانها و المحافظة عليها.
    حال آن شخص محجوبى كه غرق احكام طبيعت است و حقايق را جز به صورت نمى شناسد - از آن رو كه به عادتها و شرايط مالوف طبيعى عادت پيدا نموده است - حقيقت را به هنگام تبديل صورت ها منكر مى شود و آن حقيقت را چون در ملابس و پوشش هاى گوناگون تحول پيدا نموده باز نمى شناسد.
    ولى عارف دراكى كه داراى نفسى نيرومند است مغلوب احكام خصوصيات مواطن نمى گردد و حكم يك موطن او را از احكام مواطن ديگر محجوب نمى دارد بلكه آن حقيقت را در ساير پوشش هاى خود باز مى شناسد. و چون اين نكته بسيار ظريف و پوشيده است و مخالف آن چيزى است كه در طبايعى كه به عالم طبيعت و عادت هاى ظاهرى عادت پيدا كرده اند ارتكاز يافته ، با همه اهميتى كه دارد و با اين كه نردبانى است كه با آن مى توان بر اسرار پوشيده دست يافت ، دستور داده شده كه آن را خوب بفهمند و از آن به خوبى محافظت نمايند)).
    ثُمَّ قَالَ: كاءِنَّكَ فيما قرع سمعك من هَذِهِ المقدمات اطلعت على حقيقة الانطباق بين العوالم ، فانها باسرها صورة حقيقة واحدة متخالفة من جهات تخالف احكام المواطن اَلَّتِى تشترطها النفس ‍ فِى مدراج صعودها و هبوطها و المدارك اَلَّتِى هى مقتضى تِلْكَ المواطن ، بل حقيقة العوالم فانها صور تظهر على النفس فِى مواطنها. بل اءِنَّكَشف عليك اسرار غامضة من احوال المبدا و المعاد و ظهوره فِى الكثرات ، فَاءِن ذَلِكَ يتحصل و يتقوم بالنفس و مراتبها، و اسرار المعاد فِى ظهور الاعمال و الاخلاق الظاهرة فِى النَّشْاءَة الدنيوية بالصور الخاصة ، و فِى النَّشْاءَة الخروية بالصور اَلَّتِى تقتضيها احكام تِلْكَ النَّشْاءَة كما فصل فِى الشريعة .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #198
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    سپس فرموده : ((گويا از اين مقدماتى كه به گوش تو رسيد بر حقيقت انطباق ميان عوالم آگاهى يافتى ، چه همه عوالم صورت يك حقيقتند كه از جهت تفاوت احكام مواطن مختلفِى كه نفس ‍ در مدارج صعود و نزول خود مشروط مى دارد و مدراك هر كدام به مقتضاى آن مواطن آن را مى يابند، اختلاف و تفاوت پيدا مى كند؛ بلكه بر حقيقت خود عوالم نيز؛ چه آن صورت هايى است كه هر كدام در جاى خود براى نفس ظهور مى يابد. بلكه اسرار پيچيده اى از احوال مبداء و معاد و ظهور آن در كثرات برا يتو مكشوف مى گردد، زيرا همه اين ها با نفس و مراتب آن حصول پيدا نموده و قوام مى يابد؛ و نيز اسرار معاد از قبيل ظهور اعمال و اخلاق ، كه در نشاءة دنيا به صور خاصى نمود دارند و در نشاءه آخرت با صورت هاى ديگرى كه مقتضاى احكام آن نشاءه است ظهور مى يابند، چنان كه در شريعت به تفصيل بيان شده است .
    و تيسر عليك ايضا مشاهدة الواحد الحقيقى فِى الكثرات من غير شوب ممازجة و لَا انلفصال ، و تسلقت الى حقايق ما انباء به لسان النبوات من ظهور الاعمال و الاخلاق فِى المواطن المعادية بصور الجساد، و كيفية وزن الاعمال ، و اطلعت على سرّ قَوْله تعالى : و اءنّ جهنم لمحيطة بالكافرين ،(1263) و اءنّ الاية بظاهرها تدل على احاطة جهنم بالكافرين فِى زمان الحال ، و لَا حاجة الى الصرف عَن الظاهر بناء على التحقيق اَلَّذِى سبق ، فَاءِن الاخلاق الرذيلة و العقايد الباطلة هى محيطة بهم فِى هَذِهِ النَّشْاءَة هى بعينها جهنم اَلَّتِى ستظهر فِى الصور الموعودة عليهم كما انذهم الشارع عليه السلام ، الا اءِنَّهُم لَا يعرفون ذَلِكَ لعدم ظهورها فِى هَذِهِ النَّشْاءَة عليهم فِى تِلْكَ الصورة ، و هم لفرط جهلهم بالحقايق لَا يعرفون الحقايق الا بصورها؛ و اما النفس المحيطة بالحقايق و تقلبها فِى الصور بحسب المواطن فيعرف حقيقة الامر، بل قد ينعكس ذَلِكَ الى مرآة خيالية اَلَّتِى هى مشكاة مصابيح النفس فتشاهد تِلْكَ الصور باعينها مع مشاهدتها للصور المحسوسة ، فَاءِن النفوس ‍ الناطقة لَا يشغلها شاءن عَن شاءن و لَا يليها موطن عَن موطن ، و اءن لم تكن هَذِهِ الحال دائمة بل مختلفة بحسب خواص الاوقات و ما يتبعها من الاحوال ، كما ورد فِى الحديث المشتمل لرؤ يته للجنة و اَلْنَّار و هو فِى الصلاة حذاء الحايط.
    و نيز مشاهده واحد حقيقى را در كثرات ، بدون شائبه اين كه ممازجت يا انفصالى صورت گيرد، براى تو آسان مى گردد، و به حقايق آن چه كه لسان وحى به آن خبر داده از قبيل ظهور اعمال و اخلاق در معاد به صورت اجساد، و چگونگى سنجش اعمال ، راه خواهى يافت ، و بر راز اين آيه كه ((همانا جهنم هر آينه بر كافران احاطه دارد)) واقف خواهى گشت ، و اين كه اين آيه به ظاهر خود دلالت دارد بر اين كه در همين حال جهنم بر كافران احاطه دارد، و نيازى به صرف آيه از ظاهر خود و تاءويل آن نيست بنابر تحقيقى كه گذشت ، چه اخلاق رذيله و عقايد باطله اى كه در همين دنيا به آنان احاطه دارد عينا همان جهنمى است كه به زودى [در عالم قيامت يا پس از مرگ] در همان صورى كه به آنان وعده داده شده ظهور پيدا مى كند همانطور كه شارع مقدس آنان را از آن بيم داده است ، جز اين كه [در اين جا] آن را نمى شناسند زيرا جهنم در اين نشاءه در آن صورت ها براى آنان نمودار نيست ، و آنان نيز به خاطر جهل فراوان خود به حقايق ، حقايق را جز در صورت هاى خاص خود نمى بينند؛ ولى نفسى كه محيط به حقايق است و از تقلب و دگرگونى هايى كه در صور مختلف به حسب مواطن گوناگون پيدا مى كند آگاه است حقيقت مطلب را مى داند، بلكه بسا اين مطلب در آيينه خيالى اى كه به منزله چراغدان براى چراغ نفس است منعكس شده بنابراين آن صورت ها را عينا مشاهده مى كند با اين كه آن ها را در صورت محسوس خود نيز مشاهده مى نمايد، زيرا كه نفوس ناطقه را اشتغال به چيزى از اشتغال به چيز ديگر باز نداشته و هيچ موطنى آن ها را از موطن ديگر به خود مشغول نمى دارد، هر چند كه اين حال دائمى نيست بلكه به حسب خواص اوقات مختلف و احوال گوناگونى كه بدان دست مى دهد، اختلاف پيدا مى كند، چنان كه در حديث آمده كه آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم بهشت و دوزخ را ديد در حالى كه مقابل ديوار مشغول نماز بود.
    و ايضا تعرف من ذَلِكَ التحقيق معنى قَوْله تعالى : اَلَّذِى نَ ياكلون اموال اليتامى ظلما اءِنَّمَا ياكلون فِى بطونهم نارا،(1264) و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى نَ يشربون فِى آنية الذهب و الفضة اءِنَّمَا يجرجر(1265) فِى بطونهم نارا، فَاءِن ظاهره يدل على وقوع هَذِهِ الحال فِى المآل . و الجرجرة بمعنى الصب و هو متعد بنفسه ، فيَكوُن فاعل قَوْله ((يجرجر)) الضمير الراجع الى قَوْله ((اَلَّذِى)) و ((نار جهنم)) مفعولا؛ و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ اَلْجَنَّة قيعان و اءنّ غراسها سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه ، فَاءِن هَذَا الحديث يدل على اءَنْ هَذَا القول بعينه غراسها، الى غير ذَلِكَ من غوامض الحكم و الاسرار الالهية ، و علمت اءَنْ جميع ذَلِكَ على الحقيقة لاالمجاز كما توهمه المتوهمون ؛ و كذلك قَوْله : الدنيا مزرعة الْاخِرَة ،(1266) فَاءِن معناه اءَنْ الاخلاق المكتسبة فِى الدنيا مادة اَلْجَنَّة و اَلْنَّار، و هى تظهر فِى تِلْكَ المواطن بصورتها و صورة ما يظهر فِيهَا اللذايذ و المكاره .
    و نيز از اين تحقيق معناى اين آيه : ((آنان كه اموال يتيمان را به ناحق مى خورند جز اين نيست كه در شكمهاشان آتش ‍ مى خورند)) و معناى اين حديث : ((آنان كه در ظروف طلا و نقره آب مى نوشند جز اين نيست كه در شكمهاشان آتش مى ريزند)) را مى فهمى ، چه ظاهر اين ها دلالت دارد كه اين حال در آينده (قيامت) حاصل مى شود [در صورتى كه چنين نيست بلكه در همين نشاءه آتش مى خورند و نمى دانند].
    (1267) و نيز به معناى اين حديث ((همانا بهشت ، زمين خشك و هموارى است و نهالهايى كه در آن كاشته مى شود ذكر سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه است)) پى مى برى ، چه اين حديث دلالت دارد كه اين اذكار عينا همان نهال ها هستند [نه اين كه خداوند به ازاء آن ها نهالهايى مى آفريند]، و نيز ساير حكمت ها و اسرار پيچيده الهى را مى فهمى ، و مى دانى كه همه اين ها به طريق حقيقت بيان شده نه مجاز، چنان كه اهل وهم توهم كرده اند؛ و نيز معناى حديث ((دنيا مزرعه آخرت است)) را مى فهمى ، زيرا كه معناى آن اين است كه خوى هايى كه در دنيا كسب شده اند ماده و خميرمايه بهشت و دوزخ ‌اند كه در آن مواطن به صور خود و صور چيزهايى كه لذتها و ناخوشايندى ها در آن ها ظهور مى كنند، ظهور و بروز پيدا خواهند نمود)).
    ثُمَّ قَالَ: لعلك تقول : كيف يَكوُن العرض بعينه هو الجوهر، و كيف يَكوُن المعنى واحدا والحال هَذِهِ اءنّ الحقايق متخالفة بذواتها؟ فنقول : قد لوحنا اليك اءَنْ الحقيقة غير الصورة ، فانها فِى حد ذاتها و صرافة سذاجتها عارية عَن جميع الصور اَلَّتِى تتجلى بها، لكنها تظهر فِى صورة تارة و فِى غيرها اخرى ، و الصورتان متغايرتان قطعا لكن الحقيقة المتجلية فِى الصورتين بحسب اختلاف الموطنين شى ء واحد.
    سپس فرموده : ((ممكن است بگويى : چگونه عرض مى تواند عينا به جوهر تبديل شود؟ و چگونه معنا مى شود معنا يكى باشد و حال آن كه اين حقايق ذاتا با يكديگر تفاوت دارند؟ در پاسخ گوييم : ما برايت ترسيم نموديم كه حقيقت در ذات و صرافت بساطت خود غير از صورت است و از جميع صورى كه بدان جلوه مى كند عارى است ، ولى گاهى در يك صورت و گاه در صورت ديگرى ظهور مى نمايد، اين دو صورت قطعا با يكديگر متفاوتند ولى حقيقتى كه به حسب اختلاف مواطن در اين دو صورت جلوه نموده يك چيز است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #199
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و ما اشبه ذَلِكَ مما يَقوُل ه اهل الحكمة النظرية اء: الجواهر باعتبار وجودها فِى الذهن اعراض قائمة به محتاجة اليه ، ثُمَّ هى فِى الخارج قائمة بانفسها متسغنية عَن غيرها. فاءِذَا اعتقدت اءَنْ حقيقة تظهر فِى موطن بصور عرضية محتاجة ، و فِى آخر بصور مستقلة مستغنية تكون جوهرية فاجعل ذَلِكَ تانيسا لك تكسر به صولة نبوطبعك عنه فِى بدو النظر حتّى ياتيك اليقين و تشرف على حقيقة قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : النوم اخ الموت ؛(1268) و قول صاحب سره و باب مدينة علمه : النَّاس نيام فاءِذَا ماتوا انتبهوا.(1269)
    و چقدر شبيه است اين نظريه با آن چه اهل حكمت نظرى گفته اند كه : جواهر به اعتبار وجودشان در ذهن اعراضى هستند كه قائم به ذهن و نيازمند به آنند، ولى همان جواهر در خارج از ذهن قائم بنفس اند و از غير خود بى نياز.
    پس هرگاه اعتقاد دارى كه يك حقيقت ممكن است در يك جا به صورت عرض و محتاج جلوه كند، و در جاى ديگر به صورت جوهرى مستقل و بى نياز، پس اين مطلب را براى خود تانيسى قرار ده تا صولت سركشى طبع خود را از قبول آن كه در ابتداى نظر رخ مى دهد بشكنى و يقين برايت حاصل شده و بر حقيقت اين حديث نبوى : ((خواب برادر مرگ است)) اطلاع حاصل نمايى ، و نيز بر قول صاحب سر و در شهر علم آن حضرت [يعنى اميرمؤ منان عليه السلام] كه فرموده : ((مردم خوابند، چون بميرند بيدار شوند.))
    اءرايت الحقيقة الواحدة كيف ظهرت على القوة العاقلة بصورة وحدانية لطيفة مجردة ، ثُمَّ ظهرت على الحواس بصور متخالفة كثيرة مادية ، فكانها تنزلت مع النفس عَن صرافة تجردها و وحدتها الى التكثر و التعدد؟ و اءِذَا ترقت الى مرتبة التجرد الصرف توحدت . و [ان] للحقايق مع النفس صعودا و هبوطا فهى اذن موجودة مع النفس لَا فِى الخارج عنها و هى تصاحبها فِى مواطنها المختلفة ، و تنصبغ فِى كل موطن من مواطنها باحكامها من الوحدة و الكثرة و اللطافة و الكثافة .
    آيا ديده اى كه چگونه يك حقيقت به صورت يگانگى و لطيف و مجرد براى قوه عاقله ظهور مى نمايد، سپس همان حقيقت به صورت هاى مختلف كثير و مادى براى حواس ظاهر مى شود كه گويا همراه با نفس از صرافت تجرد و وحدت خود به تكثر و تعدد نزول يافته است ؟ پس هرگاه كه نفس به مرتبه حواس برسد آن صور نيز به غايت تكثر و تعدد مى رسند، و هرگاه نفس به مرتبه تجرد صرف صعود يابد آن صور نيز وحدت مى يابند. و حقايق را با نفس ، صعود و نزولى است ، بنابراين آن ها همراه نفس موجودند نه در خارج از آن و با نفس در مواطن مختلف همراهى مى كنند و در هر موطنى به مناسبت احكام آن موطن از وحدت و كثرت و لطافت و ضخامت ، رنگ همان موطن را به خود مى گيرند.
    و من ثُمَّ اقول : شاءن العلم تكثير الواحد و ذَلِكَ فِى العلم التفصيلى المتحصل بما يلى الجهة السالفة من النفس ، و كماله فِى المشاعر الظاهرة ؛ و توحيد الكثير، و ذَلِكَ فِى العلم الاجمالى المتقوم بما يلى الجهة العالية من النفس ، و كماله فِى المدارك الشهودى المعبر بنور الولاية ، و هو غاية المراتب ، و يليه فِى الشرف مرتبة الذوق الفطرى .
    (1270)
    و از همين جاست كه من گويم : شاءن علم به كثرت آوردن واحد است ، و اين در مورد علم تفصيلى است كه در جهت پايين نفس ‍ حاصل مى شود، و كمال آن در مشاعر ظاهرى است ؛ و نيز به وحدت آوردن كثير است ، و اين در مورد علم اجمالى است كه در جهت عالى و بالاى نفس حصول و قوام مى يابد، و كمال آن در مدرك شهودى است كه از آن به نور ((ولايت)) تعبير مى شود كه آن غايت و نهايت مراتب است ، و پس از آن از نظر شرافت و اهميت مرتبه ذوق فطرى قرار دارد.
    هَذَا كلامه و يظهر منه معنى قول اميرالمؤ منين عليه السلام : العلم نقطة كثرها الجاهلون (1271) و ذَلِكَ اءَنْ العلم الحقيقى المتقوم بما يلى الجهة العالية من النفس و مدركه الشهودى ، و اما العلم التفصيلى المتحصل بما يلى الجهة السافلة من النفس و يَكوُن فِى المشاعر الظاهرة فهو صور مختلفة لتِلْكَ الحقيقة الواحدة ، فيَكوُن العلم حينئذ هو تِلْكَ الحقيقة البسيطة اَلَّذِى عبّر عنه بالنقطة .
    اين بود كلام او، و از آن معناى قول اميرمؤ منان عليه السلام ظاهر مى شود كه فرمود: ((علم يك نقطه است ، جاهلان زيادش ‍ نمودند)). چه علم حقيقى همان است كه در جهت عالى نفس ‍ قوام مى يابد و مدرك آن شهودى است ، و اما علم تفصيلى كه در جهت سافله نفس حاصل مى شود و در مشاعر ظاهرى نمود دارد صور مختلفِى است از همان حقيقت واحد، بنابراين علم همان حقيقت بسيطى است كه از آن تعبير به ((نقطه )) مى شود.
    و ربما ظهر منه ايضا الاشارة الى معنى قَوْله : علم ما كان و علم ما يَكوُن فِى القرآن فِى سورة الفاتحة ، و علم الفاتحة فِى البسملة منها.(1272) و ذَلِكَ اءَنْ العلم الحقيقى هو علم التوحيد، و ساير العلوم من توابعه ، و قد ظهر منه ما برز بصور مختلفة و عبارت متفاوتة ، و اقصر ما يعبر عنه هو البسملة لاشتمالها على اصوله .
    و بسا كه از آن اشاره اى به معناى اين حقيقت پيدا شود كه : ((علم گذشته و آينده در قرآن در سوره فاتحه است ، و علم فاتحه در بسم الله آن نهفته است)).
    زيرا علم حقيقى همان توحيد است و ساير علوم از توابع آن به شمار مى روند، كه مقدارى از آن به صور مختلف و عبارات متفاوتى بروز پيدا كرده است ، و كوتاهترين تعبير از آن علم ، بسم الله است كه مشتمل بر اصول علم توحيد است .
    و يظهر منها ايضا سرّ الهى فِى شاءن اميرالمؤ منين عليه السلام و هو اءَنْ حقيقته برزخ بين عالم الوجوب و الامكان ، فهو معلوم من وجه و مجهول من وجه آخر. فبالجهة الثانية قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : لَا يعرف عليا الا الله تعالى و انا، و لَا يعرفنا الا على .(1273) و بالجهة الاولى دخلت تحت عالم البشر. و اما حقيقته فهو النور المشار اليه بقَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : خلقت انا و علىّ من نور واحد.(1274) فكانا بتِلْكَ الصورة النورانية قبل خلق الخلق ، ثُمَّ لما بعث الله الانبياء بعث عليا معهم بتِلْكَ الصورة او بغيرها، كما قَالَ جبرئيل عليه السلام للنبى صلى الله عليه و آله و سلم : اءنّ الله بعث عليا مع الانبياء باطنا و معك ظاهرا.
    (1275)
    و نيز سرى الهى در شاءن اميرمؤ منان عليه السلام از آن ظاهر مى شود و آن اين كه : حقيقت آن حضرت برزخى ميان عالم وجوب و امكان است ، پس از جهاتى معلوم و از جهتى مجهول است ، و از جهت دوم [يعنى جهت مجهول بودن حقيقت آن حضرت] است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((على را جز خدا و من ، و خدا و مرا جز على نمى شناسد)).
    و به جهت اول است كه در عالم بشريت داخل است . اما حقيقت آن حضرت همان نورى است كه در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن اشاره شده است كه : ((من و على از يك نور آفريده شده ايم)). و پيش از آفرينش خلق هر دو در همين صورت نورانى بودند، سپس چون خداوند انبيا را برانگيخت على را به همان صورت نورانى يا به صورتى ديگر با آنان مبعوث نمود، چنان كه جبرئيل عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ((خداوند على را با انبياء به طور باطنى و با تو به طور ظاهرى مبعوث فرمود)).
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #200
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    ثُمَّ لما جرى عليه القلم الالهى فِى الولادة افيض على تِلْكَ الحقيقة صورة تناسب هَذَا العالم ، لكن لَا نقصرها على صورة واحدد بل يجوز اءَنْ يظهر عليه السلام بالصور المتعددة اما متناسبا كما ورد فِى حضوره عند جميع الاموات ، و يموت فِى الساعة الواحدة الوف من النَّاس ، و كما اءِنَّهُ روى اءِنَّهُ اضافه اربعون رجلا من الصحابة فِى وقت واحد، فيَكوُن اشارة الى تعدد الصور المفاضة على تِلْكَ الحقيقة النورانية القدسية تدبرها نور واحد فِى نهاية القوة و الاطلاع على عالمى الوجوب و الامكان ؛ و اما متناسبه من بعض الوجوه كما روى اءَنْ الحسين عليه السلام لما استشهد راءى رجل من عكسر ابن زياد و اناس من اهل السودان اسدا عظيما يخرج من غيضة كان هناك فياتى الى بدن الحسين عليه السلام و يقبله و يبكى ، فسالوا الجن اَلَّذِى نَ [كانوا] ينوحون عليه فقَالَوا: هَذَا ابوه اميرالمؤ منين عليه السلام .
    سپس وقتى قلم الهى در مورد ولادت حضرتش جريان يافت ، صورتى كه مناسب اين علم باشد بر آن حقيقت افاضه شد، ولى محدود به يك صورت نيست بلكه جايز است كه آن حضرت به صور متعددى جلوه كند؛ حال يا صورتى متناسب ، چنان كه در حديث وارد است كه حضرتش نزد جميع كسانى كه در شرف مرگ اند حضور مى يابد و حال آن كه هزارها كس در يك ساعت مى ميرند، و نيز روايت است كه چهل نفر از صحابه در يك زمان از آن حضرت در ميهمانى پذيرايى كردند؛ و اين اشاره به اين است كه صور چندى بر آن حقيقت نوراين قدسى افاضه گشته است كه آن حقيقت آن صور را در نور واحدى در نهايت قوت و اطلاع از عالم وجوب و امكان تدبير مى نموده است . يا اين كه آن صورت از بعضى جهات متناسب است ، چنان كه روايت است كه : چون امام حسين عليه السلام شهيد شد مردى از سپاه ابن زياد و مردمى چند از اهل سودان شير بزرگى را ديدند كه از جنگلى كه در آن اطراف بود بيرون مى شدو كنار بدن حسين عليه السلام مى آمد و آن را مى بوسيد و گريه مى كرد، پس از اجنه اى كه بر آن حضرت نوحه گرى مى كردند سؤ ال نمودند، در پاسخ گفتند: اين پدرش ‍ اميرالمؤ منين عليه السلام است .
    و يظهر ايضا منه سر ما روى اءَنْ بعض الائمة كان اسمر اللون ، مع اءِنَّهُ يجب اءَنْ يَكوُن الامام احسن النَّاس فِى الخلق و الخلق ، و حقيقته كما ورد اءِنَّهُم كانوا يظهرون على النَّاس على صور مختلفة بحسب ما تحتمله عقَوْله م . و كذلك فِى مراتب الالحان و الاصوات . و قد بقى هنا اسرار كثيرة طوينا ذكرها حذرا من التطويل)).(1276) انتهى كلام السيد نعمة الله على ما فِى ((شرح الغوالى)).
    و نيز از آن ظاهر مى شود سر اين كه روايت شده بعضى از امامان عليهم السلام گندمگون بوده اند، با اين كه لازم است امام از همه مردم در خلقت و اخلاق نيكوتر باشد؛ و حقيقت اين مطلب آن است كه طبق روايات رسيده ، آن بزرگواران بر مردم مطابق آن مقدار كه قابل تحمل براى عقل آنان بود به صور گوناگونى ظهور مى يافته اند. و مطلب در مورد [اختلاف] آهنگها و صداها نيز از همين قرار است . اسرار ديگرى نيز باقى ماند كه به جهت پرهيز از درازى سخن از ذكر آن ها خوددارى نموديم)). پايان سخن سيد نعمت الله در ((شرح غوالى)).
    و موافق اين تحقيق است آن چه در ((مكاتيب)) است كه : ((دنيا اسم است و آخرت مسمى ، چنان چه اشاره اى لطيفه بدان هست در كلام ابن عباس رحمه الله كه از آن چه در بهشت است نيست در دنيا مگر نام ها، هر چه در دنيا است تماثيل و صور و حقايق قائمه است در آخرت .
    پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((باد خوشى از شبكه در بهشت مى آيد)).
    (1277) و فرمود: ((حر و برد از نفس جهنم است )).(1278) پس صاحب همت را هميشه روى به حقايق تواند بود و به صور و ضلال فريفته نگردد و دل بدان نبندد)).(1279)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 20 از 22 نخستنخست ... 1016171819202122 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •