*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 21 از 22 نخستنخست ... 11171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 201 تا 210 , از مجموع 212
  1. #201
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و در ((حق اليقين)) آورده است كه : در ((محاسن)) به سند صحيح از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام روايت كرده است كه : ((چون مؤ من مى ميرد با او داخل مى شود در قبرش شش ‍ صورت كه يكى از آن ها خوشروتر و خوش هيات تر و خوشبوتر و پاكيزه تر است از باقى صورت ها، پس يكى از جانب راست مى ايستد، و يكى از جانب چپ ، و يكى در پيش رو، و يكى در پايين پا، [و يكى در عقب سر]، و آن كه خوشروتر است بر بالاى سر است . پس سؤ ال يا عذاب را از هر جهت كه مى آيد آن كه در آن جهت ايستاده است مانع مى شود. پس آن كه از همه خوشروتر است به ساير صورت ها مى گويد: شما كيستيد، خدا شما را جزاى خير دهد از جانب من ؟ صاحب جانب راست گودى : من روزه ام ، و صاحب جانب چپ گويد: من زكاتم ، و آن كه در پيش روى است گويد: من روزه ام ، و آن كه در عقب است گويد: من حج و عمره ام و آن كه در پايين پا ايستاده است گويد: من بر و احسان [به] برادران مؤ منم . پس آن ها به او گويند كه : تو كيستى كه از همه ما بهتر و خوشروتر و خوشبوى تر؟ گويد كه من ولايت آل محمدام صلى الله عليه و آله و سلم)).(1280)
    قَالَ فِى ((المجلى)): ((و قد حقق بعض اهل الاشراق على قاعدة الاشراق فَقَالَ: اءنّ العذاب الوارد على النفس بعد مفارقة البدن اءِنَّمَا هو لتقصيرها و خططّتها لَا لمنتقم خارجى عاقبها و انتقم منها كما يتوهمه العوام ، كما اءنّ العذاب الحاصل فِى العالم بالاسباب الخارجة ، و ليس الامر كذلك لعذبها، فَاءِن العذاب لها اءِنَّمَا هو بسبب الهيئات الردية و الاخلاق السيئة و هى حاملة لعذابها معها و موجبة له بسبب تِلْكَ الهيئات ؛ هى الموجبة لعذاب نفسها، فانها متى فارقت متلطخة بالملكات المذمومة و الهيئات الرذيلة و زال الحجاب البدنى عنها شاهدت ثمار تِلْكَ الهيئات ، و عاينت مرارة تِلْكَ اسيئيات فتاذت بذلك ، ورد اليها اعمالها القبيحة بعينها و كانت عقابها. و اليه الاشارة بقَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اءِنَّمَا هى اعمالهم ردت اليهم ،(1281) و قَوْله تعالى : واحاطت به خطيئته .(1282) و يَكوُن حالها كحال المريض المقصر فِى الحمية و الاحتّى اط اءِذَا ادت اليه شهوته ، و ساقت اليه قوته البهيمية اوصابا و امراضا مولمة ؛ فيَكوُن هَذَا التالم من لوازم ما ساق اليه القدر من الجهة الموجبة لذلك التالم لَا اءَنْ منتقما من خارج انتقم منه .
    در كتاب ((مجلى)) فرموده است : ((بعضى از اشراقيون بنابر قاعده اشراق تحقيقى نموده و گفته است كه : عذابى كه بر نفس ‍ پس از مفارقت آن از بدن وارد مى آيد از روى تقصير و گناه اوست نه اين كه يك منتقم خارجى او را كيفر مى دهد و از وى انتقام مى كشد آن گونه كه پاره اى عوام توهم نموده اند، همانطور كه عذابى كه در اين عالم حاصل مى شود به سبب اسباب خارجى است ، ولى در مورد عذاب نفس [پس از مرگ و نشاءه آخرت] چنين نيست ، چه عذاب نفس [در آن نشاءه] به سبب هيئات پست و اخلاق زشت است و همين ها حامل عذاب نفس با او خواهند بود و آن عذاب ها به سبب همين هيئات و ملكات براى وى حتمى مى شوند.
    بنابراين نفس خودش عذاب خودش را فراهم مى آورد، چه هنگامى كه نفس با غوطه ور بودن در ملكات نكوهيده و هيئات رذيله از بدن جدا شد و حجاب بدنى از وى زائل گشت ميوه آن هيئات را مشاهده كرده و تخلى آن گناهان را معاينه و ديدار نموده و از آن ها در اذيت و آزار خواهد بود، و اعمال زشتش بدو بازگردانده مى وشد و همان ها كيف و عذاب او مى باشند. و اشاره به همين است كه حديث ((جز اين نيست كه اين عذاب ها همان اعمال آن هاست كه به ايشان باز گردانده شده است))، و آيه ((و گناهش به او احاطه كرد)). و حال چنين كسى به مريضى ماند كه در پرهيز و احتّى اط كوتاهى نموده و در نتيجه ، شهوت و نيروى حيوانى او بيمارى ها و امراض دردناكى را به سوى او كشانده است ، لذا اين درد كشيدن از لوازم همان چيزى است كه قدر از همان جهتى كه موجب آن درد است به سوى او سوق داده است ، نه اين كه منتقمى از خارج از او انتقام گرفته است .
    و زاد بعضهم فِى تحقيق هَذَا المعنى فَقَالَ: اءنّ اَلْنَّار المعاقب بها لبست نارا خلقت من مادة خارجة عَن افعال المعذب بل هى بعينها نار، و منه قَوْله تعالى : اءِنَّمَا ياكلون فِى بطونهم نارا، و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى نَ يشربون فِى آدية الذهب و الفضة - الحديث . و الاصل عدم المجاز، فكانت تِلْكَ الافعال ظاهرة بصورها الحقيقية فكانت نارا فيعذب بها لَا بنار خارجة . و احتراقه بها تطهيرا له من دنس الخطايا و نجاسة الذنوب ، ليطهر فيصير مستعد لافاضة الاكُمَْل اَلَّذِى لَا يصحّ قيامه بالجنس ‍ المتلوث بالقاذورات ، لان اَلْنَّار تحيله و يذهب اخباثه فيصير عنصرا طاهرا خاليا من جميع الخبائث مستعدا لفيض الاكُمَْلات الحسية و العقلية . و يريد ذَلِكَ و ينقص بحسب قوة النجاسة و ضعفها، و شدة ملازمتها و عدمه . فندبر هَذِهِ الاسرار فانها حقايق تحتاج الى فحص عَن معانى اسرار الشريعة و الجمع بينها و بين الحكمة .
    و يكى ديگر در تحقيق اين معنى اضافه كرده است كه : آتشى كه بدان كيفر مى شود آتشى نيست كه از ماده اى خارج از افعال شخص معذب آفريده شده باشد بلكه آن ها عينا همان آتش ‍ است . و از همين بابت است آيه ((جز اين نيست كه در شكمهاشان آتش مى خورند)) و حديث ((آنان كه در ظروف طلا و نقره مى آشامند))؛ و اصل اين است كه معنى مجازى در نظر نباشد، بنابراين آن افعال به صورت حقيقى خود هستند كه به صورت آتشند و صاحب آن بدن ها معذب مى گردد نه اين كه آتشى خارجى در كار باشد. و علت آن كه او به آن آتش مى سوزد آن است كه از آلودگى خطايا و پليدى گناهان پاك شود و مستعد كمالى گردد كه نمى تواند در جنس آلوده به كثافات قرار گيرد؛ چه آتش آن را صيقل مى دهد و كثافات آن را برطرف مى سازد، پس ‍ عنصر پاكيزه اى مى شود كه از تمام آلودگى ها و كثافات خالى بوده و مستعد فيض كمالات حسى و عقلى مى گردد. و اين [عذاب] به حسب نيرو و ضعف نجاست و نيز شدت ملازمت و وابستگى آن ها با عدم آن كم و زياد مى شود. پس در اين اسرار بينديش چه آن ها حقايقى است كه براى درك آنها نيازمند پژوهش از اسرار شريعت و جمع ميان شريعت و حكمت (عقل) است)).
    ثُمَّ قَالَ: اقول : هَذَا البحث مبنى على قاعدة كلية مقررة عند اهل الحكمة الاشراقية ، اءِذَا حققتها و كشفت اسرارها عرفت بها غوامض هَذِهِ المعانى ، بل و تطلع بها على غوامض كثيرة من اسرارهم و هى اءَنْ الحقيقة الكلية تظهر فِى الصور المختلفة ، و تتداول تِلْكَ عليها احكامها باعتبار ظهورها فِى تِلْكَ الصور المتلبسة بها بحيث تكون تِلْكَ الصور مظاهر لتِلْكَ الحقيقة [فِى مواطن متعددة ، يظهر لتِلْكَ الحقيقة] فِى كل موطن من تِلْكَ المواطن [احكام خاصة و افعال خاصة و احوال خاصة بواسطة ظهورها فِى تِلْكَ المواطن] بواسطة تِلْكَ الصور على حسب اختلافها فِى تنزلاتها من العالم العقلى الى النفسى ، الى الحسى ، الى غير ذَلِكَ من مواطنها المتعددة باعتبار قوة الكشف و المعاينة الحاصلتين عند النفس فِى مواطن تعقلاتها. فاءِذَا بسطت هَذَا الاصل و عرفت غوامضه عرفت به غوامض اسرار الحقيقة و كيفية تنزلاتها فِى الملابس المختلفة و المواطن المتفاوتة ، و اطلعت لذلك على اسرار الحقيقة و كيفية تنزلاتها فِى الملابس المختلفة ، و عرفت به الجمع بين الباطن و الظاهر [و اطلعت] على اسرار العوالم و انطباق بعضها على بعض ، فافهم ذَلِكَ فاءِنَّهُ بحث نفيس .
    سپس فرموده است : ((من گويم : اين مبحث بر اساس قاعده كلى اى است كه نزد حكماى اشراقى مقرر است ، و چون آن را به خوبى دريابى و اسرار آن را مكشوف دارى بدان وسيله غوامض و پيچيدگى هاى اين معانى را باز خواهى شناخت و از غوامض ‍ بسيارى ديگر از اسرارشان آگاه خواهى شد و آن اين كه : حقيقت كلى در صور مختلفِى جلوه مى كند و به اعتبار ظهورش در آن صور، آن صور هر كدام با احكام خاص خودشان بر آن طارى مى شوند، به گونه اى كه آن صورت ها هر كدام در جاهاى مختلف مظهرى از آن حقيقت مى باشند، كه در هر جايى براى آن حقيقت به واسطه ظهورش در آن جا احكام و افعال و احوال خصاى پيدا مى شود به واسطه همان صور به حسب تفاوتى كه در نزول خود از عالم عقلى به نفسى و به عالم حسى و مواطن متعدد ديگرى دارند و به اعتبار نيروى كشف و معاينه كه در مواطن تعقلات گوناگون نفس براى آن حاصل مى شود.
    پس هرگاه اين اصل را گسترش دهى و به غوامض آن آشنا شوى ، بدان سبب غوامض اسرار حقيقت و چگونگى نزول آن را در لباس هاى مختلف و مواطن گوناگون به خوبى مى شناسى و بدين سبب بر اسرار شريعت و ظهور آن در مبلابس و صور مختلف اطلاع خواهى يافت ، و به سبب آن راه جمع ميان باطن و ظاهر و اسرار عوامل و تطبيق بعضى بر ديگرى را مى دانى . پس آن را خوب بفهم كه بحث نفيسى است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #202
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فاءِذَا تطلع سرك على معرفة هَذِهِ القاعدة علمت اءَنْ الطاعة و المعصية حقيقتان تظهران فِى العالم الحسى بالصور العقلية ، و لَهُمَا فِى انفسهما حقايق اخرى يظهران بها فِى ملابسهما بالصور المعنوية فِى العالم المثالى و فِى العالم العقلى ، فيصيران جنة و نارا مثاليين و عقليين ، و مظهرهما فِى العالم الحسى اَلْجَنَّة و اَلْنَّار الحسيين ، فيصيران بحقايقهما جنة و نارا.
    پس هرگاه نفس تو به شناخت اين قواعد نائل آمد خواهى دانست كه اطاعت و معصيت دو حقيقتى هستند كه در عالم حسى به صورت هاى عقلى ظاهر مى شوند، و نيز در ذات خود حقايق ديگرى هستند كه در ظرف و لباس خود به صور معنوى در عالم مثال و عقل ظهور مى يابند، پس دو نوع بهشت و دوزخ مثالى و عقلى مى گردند كه مظهر آن دو در عالم حسى بهشت و دوزخ حسى مى باشد، بنابراين آن ها (طاعت و معصيت) به حقايق خود و در ذات خود بهشت و دوزخ مى گردند.
    و قد اشارت الاثار النبوية و اسرار الشرايع الالهية الى ذَلِكَ، فِى احوال اهل الطاعة قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلْجَنَّة قيعان ، غراسها سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه ؛ و فِى احوال اهل المعصية قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى نَ يشربون - الحديث .
    و قد رويت عَن والدى - الى اءَنْ ساق الاسناد الى رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم - اءِنَّهُ قَالَ: اءِذَا دخل وقت كل فريضة ناديملك من السماء: ايها النَّاس قوموا الى نيراءِنَّكَم اَلَّتِى اوقدتموها على ظهوركم فاطفؤ وها بصلاتكم .
    (1283)
    و در آثار نبوى و اسرار شرايع الهى نيز به اين مطلب اشاره شده است ، در مورد اهل طاعت حديث ((بهشت زمين خشك و هموارى است ، و نهال هاى آن سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه است))، و در مورد اهل معصيت حديث ((آنان در ظروف طلا و نقره مى نوشند...)).
    و من از پدرم - با ذكر سند - از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت دارم كه فرمود: ((چون وقت هر نماز واجبى فرا رسد فرشته اى از آسمان ندا كند: اى مردم ، برخيزيد به سوى آتش هايى كه بر پشت خود افروخته ايد، پس آن ها را با نماز خود خاموش سازيد)). و نيز با همين سند از شيخ صدوق (ره) به سند مرفوع از امام باقر عليه السلام روايت مى كنم كه فرمود: ((بنده اى نيست كه چيزى از زكاتش را ندهد جز اين كه آن مقدار اژدهايى از آتش مى شود و بر گردن او حلقه خواهد زد، پس گوشت او را با ندان بكند تا مردم از حساب فارغ گردند)).
    و مثال هَذِهِ الاحاديث كثيرة فِى مواضعها فِى باب اعمال الخير و فِى باب اعمال الشر، و اءنّ الاولى يتولد منها الجنان و الولدان و القصور و الدور و انواع المسرات الحسية و اللذات البدنية ، و اءنّ الثانية يتولد منها النيران و الاهوال و الاغلال و انواع الالام الحسية و الغموم البدينة ، و لكن لَا يظهر ذَلِكَ لفاعلهما حال و قوعهما منه ، بل اءِنَّمَا يظهران عليه بصورهما الظاهرة لَا نحجابه عَن الحقايق الكامنة تحت هَذِهِ الصور بالانغماس فِى الحجب البدنية و الانغمار بالاحوال الطبيعية و غفلة النفس عَن تِلْكَ الحقايق بمهام عالم الغربة ، فيَكوُن ذَلِكَ عايقا لها عَن ادراك تِلْكَ الحقايق و امثالها مما هو ثابت فِى عالم الغيب .
    و امثال اين احاديث در جاى خود در باب اعمال خير و اعمال شر بسيار است كه از اولى بهشت و ولدان و قصور و خانه ها و انواع خوشى هاى حسى و لذات بدنى متولد مى شود، و از دومى آتش ‍ و هراس ها و زنجيرها و انواع آلام حسى و اندوه هاى بدنى .
    ولى اين صور براى فاعل طاعت و معصيت در حال انجام آن ها جلوه نمى كند بلكه به همان صورت ظاهرى خود ظهور مى نمايند، زيرا صاحب آن به خاطر غوطه ور شدن در حجاب هاى بدنى و فرو رفتن در احوال طبيعى و غفلت نفس از اين حقايق به جهت سرگرم بودن به مهمات عالم غربت ، از حقايقى كه در زير اين صورت نهفته محجوب است ، و همين ها عايقى است براى نفس از ادراك اين حقايق و امثال آن يها كه در عالم غيب ثابت است .
    فاءِذَا زال الحجاب عنها بقطع العلاقة اما بالكلية كما [فِى حالة الموت ، اولا بالكلية كما] فِى جال الرياضات اءِنَّكَشفت لها تِلْكَ الحقايق بصورها الحقيقية و ادركتها على ما هى عليه فِى انفسها ادراكا تاما لعدم المانع لها عَن ذَلِكَ، اءِذَا المانع ليس الاحجاب العلاقة البدنية ، و قد زال بزوالها، فيدرك صور تِلْكَ الاعمال الخيرية او الشرية فتلتذ بالاولى التذاءِذَا تاما، و تتالم بالثانية كذلك ، فلا معاقب لها من خارج ، و ليس لمفيض الجود و الوجود عليها فِى ذَلِكَ اثر سوى الفيض بواسطة الاستعدادات الذاتية ، فهى الحاصلة لعذابها معها و المحصلة لنفسها آلامها و عقابها، و كذا الكلام فِى بهجتها و سرورها.
    پس هرگاه به سبب قطع علاقه - حال يا قطع كلى چنان كه [در حال مرگ يا نه كلى چناءِنَّكَه] در حال رياضات چنين است - اين حجاب زائل شد آن حقايق به صور حقيقى خود براى نفس ‍ مكشوف مى گردد، و آن ها را چنان كه هستند به صورت ادراك كاملى ادراك مى نمايد، چه مانعى از آن ها نيست ، زيرا مانع جز حجاب علاقيه بدنى نبود كه آن هم با از بين رفتن بدن از بين رفته است ، بنابراين صور آن اعمال خير يا شر را ادراك مى كند و از اولى لذت كامل مى برد و از دومى درد و رنج فراوان .
    ولى كيفر دهنده اى از بيرون وجود ندارد، و در اين مورد اثرى از مفيض جود و وجود بر او نيست مگر فيضى كه به سبب استعدادات ذاتى حاصل مى شود، پس همان هاست كه براى عذاب نفس همراه آن حاصل است و نفس براى خود آلام و عذاب ها را تحصيل مى نمايد. در مورد بهجت و سرور نفس نيز مطلب از همين قرار است .
    و اما بيان اءَنْ اهل الشكف يشاهدون الحقايق لَا بصورها الظاهرة لاهل الحجاب بل بصورها الحيقية و ملابسها الذاتية فظاهر لمن تدبر اسرار الشريعة فَاءِن فِيهَا ما يدل على ذَلِكَ، كما ورد عَن النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم اءِنَّهُ قَالَ: رايت اَلْجَنَّة و اَلْنَّار فِى [عرض] هَذَا الحايط.
    (1284)
    اما بيان اين كه اهل كشف ، حقايق را نه به صور ظاهرى كه براى اهل حجاب نمودار است بلكه به صور حقيقى و ملابس ذاتى خود مشاهده مى كنند، براى كسى كه در اسرار شريعت انديشيده باشد ظاهر است ، چه در شريعت نمونه هاى زيادى براى آن وجود دارد، چنان كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد است كه : ((بهشت و دوزخ را در عرض همين ديوار ديدم)).
    و فِى كتاب الراوندى عَن الصادق عليه السلام قَالَ: قُلْتُ له : ما فضلنا على من خالفنا؟ فوالله انى لارى الرجل مِنْهُمْ ارخى بالا و اكثر مالا و انعم عيشا و احسن حالا و اطمع فِى اَلْجَنَّة ! قَالَ: فسكت عنى حتّى اءِذَا كنا بالابطح من مكة راينا النَّاس يضجون الى الله ، فَقَالَ: يا ابا محمد هل تسمع ما اسمع ؟ قُلْتُ: اسمع ضجيج النَّاس ‍ الى الله تعالى ، فَقَالَ: ما اكثر الضجيج و العجيج و اقل الحجيج ! و اَلَّذِى بعث بالنبوة محمدا صلى الله عليه و آله و سلم و عجل بروحه الى اَلْجَنَّة ما يتثبل الله الا منك و من اصحابك خاصة . قَالَ: ثم مسح يده على وجهى فنظرت فاءِذَا اكثر النَّاس خنازير و حمر و قردة الا رجل بعد رجل .
    (1285)
    و در كتاب راوندى روايت است كه : راوى گفت : ((به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم : ما چه فضل و برترى اى از مخالفان خود داريم ؟ به خدا سوگند من مردى از مخالفان را مى بينم كه آسوده تر، داراتر، خوشگذران تر، نيكوحال تر و به بهشت اميدوارتر از ماست .
    حضرت پاسخ مرا نداد تا اين كه در مكه به سرزمين ابطح بوديم كه ديديم مردم به درگاه خدا ناله و فرياد سر مى دهند، پس فرمود: اى ابامحمد! آيا آن چه را من مى شنوم مى شنوى ؟ گفتم : فرياد ناله مردم را به سوى خداى متعال مى شنوم ، فرمود: فرياد و ناله سردهنده چه بسيار است ولى حاجى واقعى اندك ! سوگند به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به پيامبرى برانگيخت و در بردن روح او به بهشت شتاب ورزيد، خداوند جز از تو و ياران تو نخواهد پذيرفت . سپس دست خود را به چشم من ماليد، پس ديدم كه بيشتر مردم به صورت خوك و الاغ و ميمون اند مگر چند مرد انگشت شمار)).


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #203
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و روى ايضا باسناده عَن ابى بصير - رحمه الله - قَالَ: قُلْتُ لابى جعفر عليه السلام : انا مولاك و شيعتك ضعيف ضرير، اضمن لى اَلْجَنَّة ، فَقَالَ: او لَا اعطيك علامة الائمة ؟ قُلْتُ: و ما عليك اءَنْ تجمعها لى . قَالَ: و تحب ذَلِكَ؟ قُلْتُ: كيف لَا احب ؟ فما زاد اءَنْ مسح على بصرى بابصرت جميع ما فِى السقيفة اَلَّتِى كان جالسا فِيهَا، ثُمَّ قَالَ: يا ابا محمد هَذَا بصرك فانظر ما ذاترى نفسك ؟ قَالَ: فوالله ما ابصرت الا كلبا او خنزيرا او قردا، فقُلْتُ: ما هَذَا الحق المسوخ ؟ قَالَ: هَذَا اَلَّذِى ترى هذ السواد الاعظم ، لو كشف الغطاء للناس ما نظر الشيعة الى من خالفهم الا فِى هَذِهِ الصور. ثُمَّ قَالَ: يا ابامحمد اءنْ احببت تركت على حالك هكذا، و اءنْ احببت ضمنت لك اَلْجَنَّة و رددتك الى حالك الاول . قُلْتُ: لَا حاجة لى الى النظر الى هَذَا الخلق المنكوس ، ردّنى . فمسح على عينى فرجعت كما كنت .(1286) الى غير ذَلِكَ من الاحاديث .
    و نيز به سندش از ابى بصير (ره) روايت نموده كه گفت : ((به امام باقر عليه السلام گفتم : من تحت سرپرستس شما و شيعه ضعيف و نابيناى شمايم ، بهشت را براى من ضامن شو.
    فرمود: آيا نشان امامان را به تو ندهيم ؟ گفتم : در جمع آوردن آن ها براى من زيانى متوجه شما نيست . فرمود: دوست دارى آن را؟ گفتم : چگونه دوست نداشته باشم ؟ بيش از اين نبود كه دست بر چشمم كشيد و من تمام آن چه را كه در آن ايوانى كه حضرت نشسته بود قرار داشت ديدم ، سپس فرمود: اى ابامحمد اين چشم توست خود نگاه كن چه مى بينى ؟ گويد: به خدا سوگند جز سگ و خوك و ميمون چيزى نديدم ، عرض كردم : اين خلق مسخ شده چيست ؟ فرمود: آن چه را مى بينى همين اكثريت خلق است ، اگر پرده از ديدگان مردم برداشته مى شد شيعيان ، مخالفان خود را جز در اين صورت ها نمى ديدند.
    سپس فرمود: اى ابامحمد! اگر دوست دارى تو را بر همين حال (بينايى) رها كنم ، و اگر دوست دارى بهشت را برايت ضامن شوم و به همان حالت اولت باز گردانم . گفتم : مرا نيازى به ديدن اين خلق وارونه نيست ، مرا باز گردان . سپس دست بر چشمم كشيد و به همان حالى كه بودم بازگشتم)). و نظير اين احاديث .
    ثُمَّ قَالَ: سمعت عَن بعض حكايات المكاشفين ما يقارب ذَلِكَ او يمائله و هو اءِنَّهُ دخل رجل من العامة الى بعض اوليائه ليسلم عليه - و كان قد عرض له بعض الاحوال - قَالَ لخادمه : اخرج عنا هَذَا الحمار، فامر الخادم ذَلِكَ الرجل بالانصراف . فلما مضى ساعة و سُرى عنه قَالَ له الخادم : اءنّ فلانا دخل ليسلم عليك ، قَالَ: و الله ما رايت صورة انسان اءِنَّمَا رايت صورة حمار.
    سپس فرموده : از بعضى افراد، حكايات اهل كشف نظير اين ها را شنيده ام و آن اين كه : مردى از عامه براى عرض سلام خدمت يكى از اولياى خود رسيد، آن شخص كه بعضى از احوال به او دست داده بود به خادمش گفت : اين الاغ را از نزد من بيرون كن . خادم به او دستور داد باز گردد. چون ساعتى گذشت و حالش به جا آمد خادم به او گفت : فلانى بر شما وارد شد سلام كند، گفت : به خدا سوگند صورت انسان نديدم بلكه صورت الاغى ديدم .
    و حكى عَن الشيخ الجنيد اءِنَّهُ الزم بصلاة الجماعة ، فحضر لصلاة المغرب ليلة بالجامع فصلى خلف امامه ، فلما ركع للثانية جلس الشيخ و ترك الصلاة .
    فلما اتم الجماعة صلاتهم قَالَ له بعض من حضر: ما بال الشيخ قطع الصلاة ؟ فَقَالَ: ايصح اءَنْ يصلى خلف امام فِى السوق ؟ اءِنَّمَا تصح الصلاة خلف امام فِى المحراب ، فَلِم اره فيه و اءِنَّمَا رايته فِى السوق يشترى بغلا. فسئل الامام عَن ذَلِكَ، فَقَالَ: صدق الشيخ ، انى لما ركعت فِى الثانية خطر بقلبى انى اروح بعد الفراغ الى السوق فاشترى بغلا، فشاهد الشيخ حالى و اطلع على ضميرى .
    (1287)
    و از شيخ جنيد حكايت است كه او را به اداى نماز جماعت ملزم ساختند، شبى براى اداى نماز مغرب در مسجد جامع حضور يافت و پشت سر امام جماعت آن جا به نماز ايستاد، چون امام به ركوع دوم رفت شيخ نشست و نماز را رها كرد. چون آن جماعت نماز خود را به پايان بردند يكى از حاضران به او گفت : چه شد كه شيخ نماز را قطع كرد؟ جنيد گفت : آيا صحيح است كه پشت سر امامى كه در بازار است نماز خواند؟ نماز پشت سر امامى كه در محراب است صحيح است ، ولى او را در محراب نديدم بلكه در بازار ديدم كه مشغول خريدن استرى بود. در اين باره از امام پرسيدند، گفت : شيخ درست فرموده ، چون به ركوع ركعت دوم رسيدم به قلبم گذشت كه پس از فراغ از نماز به بازار بروم و استرى خريدارى نمايم ، پس شيخ حال مرا مشاهده كرد و از ضمير و درون من آگاه شد.
    پس اى عزيز! از اين بيانات معلوم شد كه هر فردى از افراد انسان خودش قيامت خودش است ، پس خودش يا بهشت است و يا دوزخ ، و در اين نشاءه در وى كمون دارد و در نشاءه ديگر بروز مى نمايد.
    و هَذَا هو اَلَّذِى ذهب اليه فِى ((البحار)) عند ذكره من ((كنز الكراجكى))(1288) عَن سلام بن المستنير قَالَن سالت ابا جعفر عليه السلام عَن قول الله تعالى : يوم يَقوُل المنافقون و المنافقات للذين آمنوا،(1289) قَالَ: فَقَالَ: اما انّها نزلت فينا و فِى شيعتنا و فِى المنافقين [و] الكفار. اما اءِنَّهُ اءِذَا كان يَوْم الْقِيَامَةِ و حبس الخلايق فِى طريق [المحشر] ضرب الله سورا من ظلمة فيه باب فيه الرحمة يعنى النور - و ظاهره من قبله العذاب - يعنى الظلمة - فيصيرنا الله و شيعتنا فِى باطن السور اَلَّذِى فيه الرحمة و النور، و عدونا و الكفار فِى ظاهر السور اَلَّذِى فيه الظلمة ، فيناديكم عدونا و عدوكم من الباب فِى ظاهر السور اَلَّذِى فيه الظلمة ، فيناديكم عدونا و عدوكم من الباب اَلَّذِى فِى السور من ظاهره : ((الم نكن معكم)) فِى الدنيا؟ نبينا و نبيكم واحد، و صلاتنا و صلاتكم و صومنا و صومكم و حجنا و حجكم واحد.
    قَالَ: فيناديهم الملك من عند الله تعالى : ((بلى و لكنكم فتنتم انفسكم)) بعد نبيكم ، ثُمَّ توليتم و تركتم اتباع من امركم به نبيكم ، ((و تربصتم)) به الدوائر، ((و ارتبتم)) فيما قَالَ فيه نبيكم ، ((و غرتكم الامانى)) و ما اجتمعتم عليه من خلافكم على اهل الحق ، و غركم حلم الله عنكم فِى تِلْكَ الحال حتّى جاء الحق - و يعنى بالحق ظهور على بن ابى طالب عليه السلام و من ظهر من الائمة عليهم السلام بعده بالحق . و قَوْله : ((و غركم بالله الغرور)) يعنى الشيطان ((فاليوم لَا يؤ خذ منكم فدية و لَا من اَلَّذِى نَ كَفَروُا)) اى لَا تؤ خذ لَكُمْ حسنة تفدون بها انفسكم ، و ((مَاءويكُم اَلْنَّار هى مولاكم و بئس المصير)).



    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #204
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    .. و اين همان نظريه اى است كه در ((بحار)) بدان ميل نموده آن جا كه از ((كنز كراجكى)) از سلام بن مستنير روايت نموده است كه گفت : از امام باقر عليه السلام از قول خداى متعال كه مى فرمايد: ((روزى كه مردان و زنان منافق به مؤ منان گويند...)) سؤ ال كردم ، فرمود: هان ، اين آيه درباره ما و شيعيان ما و منافقان [و] كافران نازل شده است . چون روز قيامت شود و خلايق در راه محشر محبوس شوند، خداوند ديوارى از ظلمت قرار دهد كه درى دارد و در آن رحمت - يعنى نور - است ، و بيرون آن از سوى خدا عذاب - يعنى ظلمت - است . خداوند ما و شيعيان ما را در داخل آن ديوار كه رحمت و نور در آن است مى برد، و دشمن ما و كفار را در بيرون آن ديورا كه تاريكى در آن است ؛ پس ‍ دشمنان ما و شما از بيرون همان درى كه در آن ديوار قرار دارد شما را ندا مى دهند كه آيا در دنيا با شما نبوديم ؟ پيامبر ما و شما يكى است ، نماز و روزه و حج ما و شما يكى است . پس فرشته اى از سوى خداى متعال به آنان ندا دهد كه : آرى ، ولى شما پس از پيامبرتان خود را فريفتيد، سپس پشت كرديد و از پيروى آن كس ‍ كه پيامبرتان شما را ماءمور بدان ساخته بود دست كشيديد و منتظر پيشامدهاى ناگورا براى او شديد، و درباره آن چه پيامبرتان فرموده بود ترديد كرديد، و آرزوها و تصميمى كه به اتفاق بر مخالفت اهل حق گرفته بودى شما را فريب داد، و بردبارى خدا در آن حال شما را گول زد تا اين كه حق - يعنى ظهور على بن ابى طالب عليه السلام و اولاد آن حضرت كه پس از او به حق به امامت رسيدند -، و غرور - يعنى شيطان - شما را نسبت به خدا فريب داد، پس امروز هيچ فديه اى از شما و نه از كسانى كه كافر شده اند پذيرفته نيست ؛ يعنى از شما كار نيكى كه بتوانيد بدان وسيله خود را آزاد سازيد دريافت نمى شود، و جايگاه شما آتش است ؛ آن جا به شما سزاوارتر است و بدبازگشت گاهى است .
    و روى ايضا تاءويل آخر عَن عطا، عَن ابن عباس قَالَ سالت رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم عَن هَذِهِ الاية فَقَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : انا السرور، و على الباب .
    (1290)
    و نيز تاءويل ديگرى از ابن عباس روايت شده است كه گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره اين آيه پرسيدم ، فرمود: من آن ديوارم ، و على آن در است .
    بيان : فالمراد على التفسير الاخير: من دخل الباب باطاعة على عليه السلام و موالاته فهو [فى] الرحمة ، و من لم يدخل فهو [فى] الحيرة فِى الدنيا و الظلمة و العذاب فِى الْاخِرَة . و لَا ينافِى التفسير الاول ، لان السور المضروب و بابه هما ولاية محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام و مثلا للناس ؛ و جميع الاحوال و الافعال فِى الدنيا يتجسم فِى النَّشْاءَة اَلْاُخْرَى ، اما بالامثلة الشبيهة بها بازائها، او بتحول الاعراض هناك جواهر، و الاول اوفق لحكم العقل ، و لَا ينافيه صريح ما ورد فِى النقل .
    بيان : پس مراد از آيه بنابر تفسير دوم اين است كه هر كس با اطاعت و دوستى على عليه السلام داخل آن در شود، در رحمت است ، و هر كه داخل نشود در سرگردانى در دنيا، و تاريكى و عذاب در آخرت است . و با تفسير اول منافات ندارد زيرا آن ديوار كشيده شده و در آن ، هر دو ولايت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام است ، و آن دو براى مردم ممثل مى شوند. و جميع احوال و افعالى كه در دنيا انجام شده در نشاءه ديگر مجسم و ممثل مى گردند، يا با مثالهايى كه شبيه آن ها و به ازاى آن هاست ، يا اين كه در آن جا اعراض به جوهر تحول مى يابند؛ و ولى با حكم عقل موافقتر است و صريح آن چه در نقل رسيده نيز با آن منافات ندارد.
    قَالَ الشيخ البهايى - قدس الله روحه -: تجسم الاعمال فِى النَّشْاءَة الاخروية قد ورد فِى احاديث متكثرة من طرق المخالف و الموالف ، و قد روى اصحابنا - رضى الله عنهم - عَن قيس بن عاصم اءِنَّهُ قَالَ: وفدت مع جماعة من بنى تميم على النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم فدخلت عليه و عنده الصلصال بن الدلهمس ، فقُلْتُ: يا نبى الله عظنا موعظة ننتفع بها، فانا قوم نعبر فِى البرية .
    فَقَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : يا قيس اءنّ مع العز ذلا، و اءنّ مع الحياة موتا، و اءنّ مع الدنيا آخرة ، و اءنّ لِكُلِّ شى ء حسيبا، و اءنّ لِكُلِّ اجل كتابا، و اءِنَّهُ لَا بد لك يا قيس من قرين يدفن معك و هو حى ، و تدفن معه و اءَنْتَ ميت ؛ فَاءِن كان كريما اكرمك ، و اءن كان لئيما اساءك ، ثُمَّ لَا يحشر الا معك ، و لَا تحشر الا معه ، و لَا تسال الا عنه ، فلا تجعله الا صالحا، فاءِنَّهُ اءنْ صلح انست به ، و اءنْفسد لَا تستوحش الا منه ، و هو فعلك - الخبر.
    (1291)
    شيخ بهايى - قدس الله روحه - فرموده : تجسم اعمال در نشاءه آخرت در ضمن احاديث بسيارى از طريق مخالف و موافق رسيده است ، و اصحاب ما - رضى الله عنهم - از قيس بن عاصم روايت كرده اند كه گفت : ((با گروهى از بنى تميم حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيده بر آن حضرت وارد شدم صلصال بن دلهمس نيز نزد آن حضرت بود، عرض كردم : اى پيامبر خدا، ما را موعظتى فرما كه از آن استفاده كنيم ، چه ما قومى باديه نشين هستيم [و كمتر حضور شما توانيم رسيد]. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى قيس ، همانا با عزت ذلتى ، و با زندگى مرگى ، و با دنيا آخرتى ، و هر چيزى را حسابگرى . و هر اجلى را نوشته اى است ؛ اى قيس ، تو ناگزيرى از همراهى كه با تو به خاك سپرده مى شود در حالى كه زنده است ، و تو با او به خاك سپرده مى شوى در حالى كه مرده اى ؛ اگر كريم باشد تو را گرامى دارد، و اگر پشت باشد تو را بدى رساند، سپس جز با تو محشور نشود، و تو جز با او محشور نگردى ، و جز از او باز پرسى نشوى ؛ پس جز صالح قرارش مده . كه اگر صالح بود به او انس يابى ، و اگر فاسد بود جز از او وحشت نخواهى داشت ، و آن عمل توست)).


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #205
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    ثُمَّ قَالَ: قَالَ بعض اصحاب القلوب : اءنّ الحيات و العقارب ، بل و النيران اَلَّتِى تظهر فِى الْقِيَامَةِ هى بعينها الاعمال القبيحة و الاخلاق الذميمة و العقايد الباطلة اَلَّتِى ظهرت فِى هَذِهِ النَّشْاءَة بهذه الصورة ، و تجلبت بهذه الجلابيب ، كما اءَنْ الروح و الريحان و الحور و الثمار هى الاخلاق الزكية و الاعمال الصالحة و الاعتقادات الحقة اَلَّتِى برزت فِى هَذَا العالم بهَذَا الزى و تسمت بهَذَا الاسم ، اءِذَا الحقيقة الواحدة تختلف صورها باختلاف الاماكن فتحلى فِى كل موطن بحلية و تنزيى فِى كل نشاة بزى . و قَالَوا: اسم الفاعل فِى قَوْله تعالى : يستعجلونك بالعذاب و اءن جهنم لمحيطة بالكافرين ،(1292) ليس بمعنى الاستقبال باءن يَكوُن المراد انّها ستحيط بهم فِى النَّشْاءَة اَلْاُخْرَى ، كما ذكره الظاهريون من المفسرين ، بل هو على حقيقته اى معنى الحال ، فَاءِن قابيحهم الخلقية و العملية و الاعتقادية محيطة بهم فِى هَذِهِ النَّشْاءَة و هى بعينها جهنم اَلَّتِى ستظهر عليهم فِى النَّشْاءَة الاخروية بصورة اَلْنَّار و عقاربها و حياتها.
    و قس على ذَلِكَ قَوْله تعالى : اَلَّذِى نَ ياكلون اموال اليتامى ظلما - الاية ،
    (1293) و لَا تجزون الا ما كنتم تعملون (1294) كالصريح فِى ذَلِكَ، و مثله فِى القرآن العزيز كثير، و ورد فِى الاحديث النبوية منه ما لَا يحصى كقَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلَّذِى يشرب فِى آنية الذهب و الفضة فَاءِنَّمَا يجرجر فِى جوفه نار جهنم ، و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : الظلم ظلمات يَوْم الْقِيَامَةِ،(1295) و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اَلْجَنَّة قيعان و اءنّ غراسها سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه ؛ الى غير ذَلِكَ من الاحاديث المتكثرة . و الله الهادى الى الصواب (1296). انتهى كلامه رفع الله فِى الْجَنَّة مقامه .
    سپس فرموده : يكى از اصحاب قلوب گفته است : ((مارها و عقرب ها، بلكه آتشهايى كه در قيامت ظاهر مى شوند عينا همان كارهاى زشت و خوى هاى نكوهيده و عقايد باطله اى است كه در آن نشاءه به اين صورت ها جلوه نموده و به اين لباس ها و پوششها در آمده اند، همانطور كه آسايش و گياه هاى خوشبو و حور و ميوه ها عينا همان خوى هاى پاك و پسنديده و كردارهاى شايسته و اعتقادات حقه اى است كه در آن عالم به اين شكل جلوه كرده و به اين نام ها نامگذارى شده اند، چه يك حقيقت با اختلاف مكان ها صور مختلفِى به خود مى گيرد و در هر جا به زيورى آراسته شده و به شكل و هيئتى در مى آيد. و گفته اند: اسم فاعل (محيطة = احاطه كننده) در اين آيه : ((و از تو عجله در عذاب را مى خواهند، و همانا دوزخ هر آينه به كافران احاطه كننده است)) به معنى آينده نيست كه معنى چنين باشد كه دوزخ در آينده كه قيامت است به آنان احاطه خواهد كرد، چنان كه اهل ظاهر از مفسران گفته اند، بلكه بر معناى حقيقى خود كه زمان حال است باقى است ، چه زشتى هاى اخلاقى و عملى واعتقادى آنان در همين نشاءه به آنان احاطه دارد و اين ها عينا همان دوزخى ها هستند كه در نشاءه آخرت به صورت آتش و عقرب ها و مارها در مى آيند.
    بر همين منوال مقايسه كن آيه ((آنان كه اموال يتيمان را به ناحق مى خورند...)) را، و آيه ((و جزا داده نمى شويد مگر همان را كه عمل مى كرديد)) در اين مطلب صراحت دارد، و مانند اين ها در قرآن عزيز بسيار، و در احاديث نبوى بى شمار است ، مانند ((آنكس كه در ظروف طلا و نقره مى آشامد جز اين نيست كه در شكمش دوزخ حركت و صدا مى كند)) و ((ظلم تاريكى هاى روز قيامت است)) و ((بهشت سرزمين خشك و هموارى است ، نهالهاى آن سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِه است)) و احاديث بسيار ديگرى از اين دست . و خداوند هدايت كننده به راه راست است . پايان كلام شيخ بهايى كه خداوند مقام او را در بهشت بلند گرداند.
    اقول : القول باستحالة انقلاب الجوهر عرضا و العرض جوهرا فِى تِلْكَ النَّشْاءَة مع القول بامكانها فِى النَّشْاءَة الْاخِرَة قريب من السفسطة ، اءِذَا النَّشْاءَة الاخروية ليس الا مثل تِلْكَ النَّشْاءَة ، و تخلل الموت و الاحياء لَا يصلح اءَنْ يصير منشاء لامثال لذلك ؛ و القياس ‍ على حال النوم و اليقظة اشد سفسطة ، اءذْ ما يظهر فِى النوم اءِنَّمَا يظهر فِى الوجود العلمى ، و ما يظهر فِى الخارج فَاءِنَّمَا يظهر بالوجود العينى ؛ و لَا استعباد كَثِيرا فِى اختلاف الحقايق بحسب الوجودين ، و اما النشاءتان فهما من الوجود العينى و لَا اختلاف بينهما الا بما ذكرنا، و قد عرفت اءِنَّهُ لَا يصلح لاختلاف الحكم العقلى فِى ذَلِكَ. و اما الايات و الاخبار فهى غير صريحة فِى ذَلِكَ، اءذْ يمكن حملها على اءَنْ الله تعالى بخلق هَذِهِ بازاء تِلْكَ او هى جزاؤ ها، و مثل هَذَا المجاز شايع . و بهَذَا الوجه وقع التصريح فِى كثير من الاخبار و الايات . و الله يعلم و حججه عليهم السلام))،
    (1297)
    من (علامه مجلسى) گويم : قول به محال بودن تبديل شدن جوهر به عرض و عرض به جوهر در اين نشاءه ، با قول به امكان آن در نشاءه آخرت قريب به سفسطه و مغالطه است ، چه نشاءه اخروى با اين نشاءه تفاوتى ندارد بو فاصله شدن مرگ و زنده شدن صلاحيت آن را ندارد كه بدان سبب ميان اين دو نشاءه فرق نهاده شود؛ و مقايسه كردن آن (عالم آخرت) با حال خواب و بيدارى مغالطه شديدترى است ، زيرا آن چه در خواب پيدا مى شود در وجود علمى است ، و آن چه در خارج ظهور مى كند با وجود عينى است ؛ البته در اختلاف حقايق به حسب دو نوع وجود استبعاد زيادى وجود ندارد، ولى نشاءه دنيا و آخرت هر دو از يك نوع وجود برخوردارند و آن وجود عينى است و اختلافِى ميان آن دو نيست مگر آن چه كه گفتيم (فاصله شدن مرگ و زنده شدن مجدد)، و دانستى كه اين مطلب صلاحيت آن را ندارد كه حكم عقلى در مورد آن تفاوت پيدا كند. اما آيات و اخبار نيز در اين مطلب (تجسم اعمال) صراحت ندارد، زيرا ممكن است خداى متعال آن صورت ها را به ازاى اين اعمال بيافريند يا جزاى اينها باشند؛ و اين گونه مجاز شايع است ، و به اين وجه در بسيارى از اخبار و آيات تصريح به عمل آمده است . و البته خدا و حجت هاى الهى مى دانند)). پايان كلام مرحوم مجلسى .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #206
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و لَا يخفِى اءَنْ كلامه فِى هَذَا الكتاب مغاير لما تقدم من ((عين الحياة))، و فِى كلامه نظر غير مخفِى على الناظر فيه . و عالم النوم كما ستقف عليه اءن شاء الله تعالى من عالم المثال ، و اكثر الاخبار الواردة فِى هَذَا الباب غير قابل للتاويل ؛ و لَا داعى على التاويل ، اءذْ لَا تنافِى بين الاخبار و بينها و بين حكم العقل .
    پوشيده نيست كه سخن ايشان در اين كتاب (بحارالانوار) مغاير مطلبى است كه از ((عين الحياة)) ايشان نقل شد، و در سخن ايشان نظر است كه بر بيننده پوشيده نيست . و عالم خواب - چنان كه به خواست خدا خواهى دانست - از عالم مثال است [و وجودش ‍ عينى است نه علمى] و بيشتر اخبارى كه در اين باب وارد شده غيرقابل تاءويل است ، و انگيزه اى هم براى تاءويل وجود ندارد زيرا ميان اخبار و اين نظريه و حكم عقل منافاتى به چشم نمى خورد.
    سيزدهم : از شرايطى كه معتبر است در شيخ آن است كه بايد در وى ايثار باشد تا مصالح مريد و حظ او را بر مصالح و حظ خود ترجيح مى دهد: و يوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة .
    (1298)
    و فِى ((مجالس ابن الشيخ)) (ره) عَن معلى بن خنيس قَالَ: قُلْتُ لابى عبدالله عليه السلام : ما حق المؤ من على المؤ من ؟ قَالَ: سبعة حقوق واجبات ، ما منها حق الا واجب عليه ، اءنْ خالفه خرج من ولاية الله و ترك طاعته و لم يكن لله فيه نصيب . قَالَ: قُلْتُ: حدثنى ما هن ؟ قَالَ: ويحك يا معلى انى عليك شفيق اخشى اءَنْ تضيع و لَا تحفظ، و اءَنْ تعلم و لَا تعمل . قَالَ: قُلْتُ: لَا حول و لَا قوة الا بالله العلى العظيم . قَالَ: ايسر حق منها اءَنْ تحب له ما تحب لنفسك ، [و تكره له ما تكره لنفسك]. و الحق الثناى اءَنْ تمشى الى حاجته و تبتغى رضاه و لَا تخالف قَوْله . و الحق الثالث اءَنْ تصله بنفسك و مالك و يديك و رجاليك و لساءِنَّكَ. و الحق الرابع اءَنْ تكون عينه و دليله و مرآته و قميصه . و الحق الخامس اءَنْ لَا تشبع و يجوع ، و لَا تسكتسى و يعرى ، و لَا تروى و يظماء. و الحق السادس ‍ اءَنْ يَكوُن لك امراءة و خادم و ليس لاخيك امراءة و خادم فتبعث بخادمك فتغسل ثيابه ، و تصنع طعامه ، و تجيب دعوته ، و تشهد جنازته ، و تعود مريضه ، و تشخص ببدنك فِى قضاء حوايجه و لَا تلجئه الى اءَنْ يساءلك . فاءِذَا حفظت ذَلِكَ منه فقد وصلت ولايتك بولايته ، و ولايته بولاية الله تعالى .(1299)
    و در ((مجالس ابن شيخ)) از معلى بن خنيس روايت است كه : به امام صادق عليه السلام گفتم : حق مؤ من بر مؤ من چيست ؟ فرمود: هفت حق واجب است ، هيچ يك از آن ها نيست مگر اين كه بر او واجب است كه اگر از آن تخلف كند از تحت ولايت و سرپرستى خدا بيرون رفته و اطاعت خدا را ترك نموده و خدا را در او بهره اى نيست . گفتم : به من خبر ده كه آن ها كدام است ؟
    فرمود: واى بر تو اى معلى ، من به تو مهربانم مى ترسم تضييع كنى و محافظت ننمايى و بدانى و عمل نكنى . گفتم : هيچ حول و قوه اى نيست مگر به دست خداوند والاى بزرگ . فرمود: آسانترين آن حقوق آن است كه براى او دوست بدارى آن چه را براى خود دوست مى دارى [و براى او ناخوش دارى آن چه را كه براى خود ناخوش مى دارى].
    حق دوم آن كه : در بر آوردن حاجت او تلاش كنى ، خشنودى او را طلبى و با سخنش مخالفت نورزى .
    حق سوم آن كه : با جان و مال و دست و پا و زبانت با او پيوند داشته باشى .
    حق چهارم آن كه : چشم و راهنما و آينه و لباس او باشى .
    حق پنجم آن كه : تو سير و او گرسنه ، تو پوشيده و او عريان ، و تو سيراب و او تشنه نباشد.
    حق ششم آن كه : اگر زن و خادمى دارى و برادرت زن و خادم ندارد، خادمت را نزد او فرستى ، تا لباسش را بشويد، غذا برايش ‍ بپزد و بسترش را آماده نمايد. كه همه اين ها ميان او و تو مشترك است .
    حق هفتم آن كه : سوگندش را بپذيرى ، دعوتش را اجابت كنى ، بر جنازه مربوط به او حاضر شوى ، مريضش را عيادت كنى ، در بر آوردن حاجاتش شخصا تلاش كنى و او را مجبور به درخواست از خودت نسازى . پس هر گاه اين امور را در مورد او حفظ كردى همانا دوستى خود را به دوستى او، و دوستى او را به دوستى خداوند پيوند داده اى .
    چهاردهم : كرم است . بايد كه در وى كرم باشد تا مريد را بخشش ‍ ولايت تواند كرد. اعلم اءَنْ الكريم لَا يبالى ما اعطاى و لمن اعطى ، و اءنْ رفع حاجة الى غيره لَا يرضى ، و اءِذَا اعطى زاد على منتهى الرجاء، و لَا يضيع من لاذ به و التجا، و اءِذَا وعد وفى ، و اءِذَا قدر عفا، و اءِذَا جفِى عاتب و ما استقصى و يغنيه عَن الوسايل و الشفعاء.
    بدان كه شخص كريم باك ندارد چه مى بخشد و به كه مى بخشد، اگر حاجتى به غير او برده شود خشنود نمى شود، چون ببخشد نهايت چشمداشتى را كه از او مى رود مى بخشد، كسى را كه به او پناه آورده ضايع نمى گذارد، چون وعده كند وفا نمايد، چون قدرت يابد صرف نظر كند، و چون به او جفا شود سرزنش مى كند ولى نه زياد، و جفاكار را از آوردن واسطه و ميانجى بى نياز مى سازد.
    و فِى ((روح الاحباب)): و روى اءَنْ منشدا اءنشد بين يدى عبدالله بن جعفر قول القايل :
    اءنّ الصنيعة معروف لَا تكون صنيعة حتّى يصاب بها طريق المصنع (1300)
    فَقَالَ عبدالله بن جعفر: قبح الله قائله ، دعا النَّاس الى البخل ، و لكن اصنع المعروف الى من هو اهله و الى من ليس اهله ؛ فَاءِن اصبت اهله فهو اهله ، و اءنْ لم تصب اهله فانت من اهله . فهَذَا كما قُلْتُ:
    يد المعروف غيم حيث كانت تلقاها كفور او شكور فعند الشاكرين لها جزاء و عندالله ما كفر الكفور در كتاب ((روح الاحباب)) آمده است كه : روايت است كه شخصى نزد عبدالله بن جعفر [طيار كه به سخاوت مشهور بود] اين شعر را از شاعرى خواند: ((نيكى خوب است ، ولى نيكى واقعى نيست تا اين كه در راه نيكى كردن واقع شود)).
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #207
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    عبدالله بن جعفر گفت : خداوند روى گوينده اش را زشت كناد، مردم را به بخل دعوت نموده است ، ولى تو نيكى كن ، به اهلش ‍ باش يا به نااهل ؛ اگر به اهلش كردى كه آن شايسته نيكى بوده ، و اگر به نااهل كردى خودت كه اهل نيكى هستى . و اين آن گونه است كه خودم گفته ام (شعر): ((دست نيكى بسان ابر است هر جا كه باشد، كه ناسپاس و سپاسگزار هر دو آن را دريافت مى دارند. نيكى را نزد سپاسگزاران پاداش است ، و نزد خدا ناسپاسى ناسپاس اثرى ندارد)).
    و يروى اءَنْ عبدالله بن جعفر - رضى الله عنه - نزل باعرابى فِى يوم مصير(1301) و الاعرابى لم يعرفه ، فاضافه و ذبح له عنزا، فلما اراد الخروج قَالَ لغلامه مقسم : كم معك ؟
    قَالَ: خمسمائة دينار. قَالَ: اعطها الاعرابى . فَقَالَ الغلام : تعطى اعرابيا خمسمائة دينار على عنز ذبحها لك و هو لَا يعرفك ؟ قَالَ: فَاءِن لم يعرفنى هو فانا اعرف بنفسى و اعطاه الخمسمائة ، فانشاء الاعرابى يَقوُل :

    توسمت فيه الخير لما رايته و قُلْتُ لعرسى : المرء عَن آل هاشم و الا فمن آل المراد فانهم ملوك عظام من ملوك اعاظم فقمت الى عنز من بقية اعنز لاذبحها فعل امرء غير عالم فعوصنى منها غنايى و لم يكن يساوى لحوم العنز خمس ‍ دراهم بخمسمائة من دنانير عوضت من العنز ما جارت به كف آدم فقُلْتُ لعرسى فِى الخلا و صبيتى احقا نرى ام هن احلام نائم (1302)
    و روايت است كه عبدالله بن جعفر در روز سختى بر بيابانگردى وارد شد و آن شخص او را نشناخت ، پس وى را ميهمانى كرد و بزيرا براى او سر بريد. عبدالله به هنگام رفتن به غلامش مقسم گفت : چقدر پول همراه دارى ؟ گفت : پانصد دينار. گفت : همه را به اين شخص بده . غلام گفت : به يك بيابانگردى كه تو را نمى شناسد به خاطر بزى كه برايت سر بريده پانصد دينار مى دهى ؟ عبدالله گفت : اگر او مرا [به سخاوت] نمى شناسد من خودم را [به سخاوت] مى شناسم . پانصد دينار را به او داد، آن شخص اين اشعار بگفت : ((چون او را ديدم نشانه هاى خير را در او مشاهده كردم ، و به همسرم گفتم كه اين مرد از آل هاشم است . و اگر نه از آل مراد است كه آنان از بزرگترين پادشاهان بزرگند. پس به سوى بزى كه از بزها مانده بود رفته تا آن را سر ببرم چون كسى كه از چيزى با خبر نيست . او در عرض آن قدر به من بخشيد كه بى نياز شدم ، و با اين كه گوشت يك بز پا پنج درهم هم برابر نيست ، ولى پانصد دينار به عوض آن بز به من داد، كه اين سخاوتى است كه از دست انسانى مى چكد. پس در خلوت به همسر و كودكانم گفتم كه آيا اين حقيقت است كه ما مى بينيم يا روياى شخص خواب است))؟!
    قَالَ بعض الحكماء: الكرم خصلة جامعة لخصال الخير. و قيل : الكرم مجمع المفاخر. و ساءل معاوية الحسن بن على عليهماالسلام عَن النجدة و الكرم و المروة ، فَقَالَ الحسن عليه السلام : اما الكرم فالتبرع بالمعروف ، و الاعطاء قبل السوال ، و الاطعام فِى المحل . و اما النجدة فالذب عَن الجار، و الصبر فِى المواطن ، و الاقدام عند الكريهة . و اما المروة فحفظ الرجل دينه ، و احرازه نفسه من الدنس ، و قيامه لضيفه ، و اداء الحقوق .
    (1303)
    يكى از حكما فرموده : كرم خصلتى است كه ساير خصال نيك را در بر دارد. و گفته اند: كرم مجمع همه مفاخر است . معاويه از حسن بن على عليهماالسلام از شجاعت و كرم و جوانمردى پرسش كرد، حضرت فرمود: كرم نيكى كردن مجانى ، و بخشش ‍ پيش از درخواست ، و اطعام كردم در قحطى است .
    شجاعت و دليرى دفاع از همسايه ، و پايدارى در جبهه ها، و اقدام به هنگام شدت جنگ است . و جوانمردى محافظت كردن مرد بر دين ، و خوددارى از پستى ، و برخاستن براى ميهمان ، و اداى حقوق است .
    پانزدهم : توكل است . بايد كه در وى قوت توكل باشد، و بر كمال ، تا به سبب رزق مريدان متاسف نشود، و مريد را از خوف معيشت او رد نكند؛ اگر يكى باشد و اگر هزار، داند كه هر كه آيد روزى او از پس او آيد، بلكه بيشتر آيد.
    زالكى كرد سر برون ز نهفت (1304) كشته خويش خشك ديد و بگفت كه اى هم آن نو و هم آن كهن رزق با توست هر چه خواهى كن آورده اند كه زن حاتم اصم در صحبت او چنان پرداخته بود كه يك روز زن را گفت : به سفر مى روم چقدر نفقه خواهى كه بدهم ؟ گفت : چندان كه زندگانى مرا خواهى . گفت : زندگانى تو در تصرف و قدرت من نيست . زن گفت : روزى هم به قدرت تو نيست . حاتم گفت : احسنت . اشاره به آيه شريفه : هو اَلَّذِى خلقكم ثُمَّ رزقكم (1305) است كه خلق بدانند همچنان كه در خلقت ايشان را اختيارى نيست ، در امر رزق هم اختيارى نيست . پس ‍ چون حاتم به سفر رفت زنى از زن او پرسيد كه حاتم براى تو چه نفقه بنهاد؟ گفت : حاتم روزى خواره بودا، روزى ده نبود، اما روزى ده اينجاست به سفر نرفته است .
    و ديگر آورده اند كه شخصى ده هزار درهم به نزد ابراهيم ادهم آورد، او قبول نكرد و گفت : من سلطنت را دادم و فقر را خريدم تا نام مرا در دفتر فقراى حضرت خدا نوشته اند، و تو مى خواهى كه نام مرا به اين ده هزار درهم از ميان دفتر خدا بيرون كنى ؟!
    آورده اند كه شقيق بلخى در اول حال از توانگران بود، روزى بنده اى را ديد كه بازى و مزاح مى كند، و مردمان به قحط مبتلا بودند. خواجه شقيق او را گفت : نه شرط است در وقتى كه مردان در قحط گرفتارند تو به مزاح مشغول باشى . گفت : مرا چه غم ؟ خواجه اى دارم يك ده خاصه اوست ، از آن ده او را چندان حاصل آيد كه ما را كافِى است . شقيق متنبه شد گفت : خواجه مخلوق است ، يك ده بيش ندارد و غلامش رزق ندارد، پس ‍ مسلمانان غم روزى چگونه مى خورند كه خداوند ايشان توانگر و بى نياز است و عوالم بسيار دارد؟!
    اما تفسير توكل چنان چه در مرتبه دوم اءن شاء الله تعالى بيايد آن كه : خلق را لَا يعطى و لَا يمنع ، و لَا يضر و لَا ينفع
    (1306) داند.
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: ليس شى ء الا و له حد. قَالَ: قُلْتُ: جعلت فداك فما حد التوكل ؟ قَالَ: اليقين . قُلْتُ: فما حد اليقين ؟ قَالَ: اءَنْ لَا تخاف مع الله شيئا.
    (1307)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : ((چيزى نيست جز آن كه حد و مرزى دارد. [راوى] گويد: گفتم : فدايت بشوم مرز توكل چيست ؟ فرمود: يقين . گفتم : مرز يقين چيست ؟ فرمود: اين كه با خدا از هيچ نهراسى)).
    و فِى ((الكافى)) عَن اميرالمؤ منين عليه السلام : لَا يجد عبد طعم الايمان حتّى يعلم اءَن ما اصابه لم يكن ليخطاءه ، و اءَنْ ما اخطاءه لم يكن ليصيبه ، و اءَنْ الضار [و] النافع هو الله عزّ و جل .
    (1308)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #208
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و در همان كتاب از اميرمؤ منان عليه السلام روايت است كه : ((هيچ بنده اى مزه ايمان را نمى چشد تا اين كه بداند آن چه كه به او رسيده نمى بايست كه خطا مى رفته ، و آن چه از او خطا رفته نمى بايست كه به او مى رسيده ؛ و بداند كه زيان رساننده و بخشنده خود خداى بزرگ است)).
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام ، عَن اميرالمؤ منين عليه السلام : الايمان لَهُ اَركَان اربعة : التوكل على الله تعالى ، و تَفوِيضِ الاَمرِ اِلَى اللَّهِ، وَ الرِّضا بقضاء الله ، و التَّسليم لامرِ اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى .
    (1309)
    و نيز در همان كتاب از امام صادق ، از اميرمؤ منان عليهماالسلام روايت است كه : ((ايمان چهار پايه دارد: توكل بر خدا، واگذارى كار به خدا، خشنودى به قضاى خدا، و تسليم فرمان خداى بزرگ بودن)).
    شانزدهم : تسليم است . بايد كه تسليم غيب باشد تا هر كه را حق تعالى خواهد در اين كار در آورد و هر كه را خواهد ببرد؛ و به آمدن مريدان ، راغب و به رفتن ايشان سست نشود، بلكه در جميع حالات در مقام تسليم باشد، و هر كه به صحبت او رسد او را آورده حق داند و خدمت او را خدمت حق داند، و هر كه برود رفته حق داند. اءِنَّكَ لَا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء.
    (1310)
    هفدهم : رضا به قدر است . بايد كه راضى به قضا و قدر حق تعالى باشد، ثابت قدم باشد، و به تربيت مريدان به شرايط شيخى كوشد، و آن چه حق تعالى بر مريدان تقدير كرده و جارى ساخته است از وصول به مرتبه اى و عدم وصول ، راضى باشد و در اعتراض ‍ مسدود سازد، و نه به آمدن فربه ، و نه به رفتن لاغر باشد.
    و فِى ((الكافى)) عَن على بن الحسين عليهماالسلام : الزهد عشرة اجزاء، اعلى درجة الزهد ادنى درجة الورع ، و اعلى درجة الورع ادنى درجة اليقين ، و اعلى درجة اليقين ادنى درجة الرضا.
    (1311)
    و در ((كافى)) از امام سجاد عليه السلام روايت است كه : ((زهد ده جزء است ، بالاترين درجه زهد پايين ترين درجه ورع ، و بالاترين درجه ورع پايين ترين درجه يقين ، و بالاترين درجه يقين پايين ترين درجه رضا است)).
    و فِى ((شرح الصحيفه)) فِى ترجمة : و اجعل يقينى افضل اليقين : عَن ابى الحسن عليه السلام : الايمان فوق الاسلام بدرجة ، و التقوى فوق الايمان بدرجة ، و اليقين فوق التقوى بدرجة ، و ما قسّم فِى النَّاس شى ء اقل من اليقين .
    (1312)
    و در ((شرح صحيفه)) در شرح جمله ((و يقين مرا برترين يقين قرار ده)) از امام رضا عليه السلام روايت است كه : ((ايمان يك درجه بالاتر از ااسلام ، و تقوا يك درجه بالاتر از يمان ، و يقين يك درجه بالاتر از تقواست . و ميان مردم چيزى كمتر از يقين تقسيم نشده است)).
    و اما حد اليقين فَقَالَ: هو اءَنْ لَا تخاف مع الله شيئا،(1313) يعنى نشان يقين دار آن بود كه در آتش مى رود، چنان كه گفته اند كه يقين آن است كه تو بر آن اعتقاد [داشته]
    (1314) باشى كه در هر چيز متصرف خداست ، و هر اثر بى تقدير و تاءثير او نيست ؛ و هر چه شده به تقدير او شده است ، و هر چه بعد از اين باشد به تقدير او بشود. و چون بر اين اعتقاد باشى اگر به آتش بروى باك ندارى .
    و عَن ابى عبدالله عليه السلام قيل له : باى شى ء يعلم المؤ من باءَنَّهُ مؤ من ؟ قَالَ عليه السلام : بالتسليم لله ، و الرضا فيما ورد عليه من سرور او سخط.(1315) و اعلم اءَنَّ الزهد كله فِى آية من كتاب الله تعالى : لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لَا تفرحوا بما آتاكم .
    (1316)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #209
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و روايت است كه به امام صادق عليه السلام عرض شد: ((مومن به چه چيز بداند كه مؤ من است ؟ فرمود: به اين كه تسليم خدا بوده ، و به آن چه بر او وارد مى شود از شادى و خشم خشنود باشد)). و بدان كه همه زهد در يك آيه از كتاب خدا جمع است و آن اين است كه : ((تا بر آن چه از دست شما رفت اندوه مداريد، و به آن چه به شما داده ، شاد مگرديد)).
    و فِى ((الكافى)) عَن ابى عبدالله عليه السلام : اءنّ فِى ما اوحى الله عزّ و جل الى موسى بن عمران عليه السلام : ما خلقت خلقا احب الى من عبدى المؤ من ، فانى اءِنَّمَا ابتليه بما هو خير له ، و ازوى عنه ما هو ضر له ، و انا اعلم بما يصلح عليه عبدى ، فليصبر على بلايى ، و ليشكر [على] نعمايى ، و ليرض بقضايى ، و اكتبه فِى الصديقين عندى اءذْ[ا] عمل برايى و اطاع اعمرى .
    (1317)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : ((از جمله چيزهايى كه خداى بزرگ به موسى عليه السلام وحى كرد اين بود كه : من خلقى نيافريدم كه از بنده مومنم نزد من محبوبتر باشد. چه او را مبتلا مى كنم به آن چه خير اوست ، و از او باز مى دارم آن چه را كه به زيان اوست ، و من داناترم به آن چه كه صلاح بنده ام در آن است ، پس بايد كه بر بلاى من صبر كند، و نعمت هايم را شكر گويد، و به قضاى من راضى باشد تا نام او را نزد خود در دفتر صديقان ثبت كنم آن گاه كه مطابق خشنودى من عمل كند و فرمان را گردن نهد)).
    هجدهم : وقار است . بايد كه شيخ با وقار باشد تا مريدان گستاخ و دلير نشوند كه از مدد باطن ولايت شيخ محروم مانند. و هر چند عظم و وقع شيخ در دل ايشان بيشتر باشد مدد فيض بيشتر يابند. و اين سرى است عظيم . از اين جا گفته اند كه تعظيم شيخ بيشتر از تعظيم پدر بايد.
    و فِى ((نهج البلاغه)) فِى تعريف المؤ من : فِى الزلازل و قور، و فِى المكاره صبور.(1318) فينبغى اءَنْ يَكوُن قوة نفسه على قبول الواردات الالهية يقوده بها، و بلوغ رياضته حد السكينة عند ورود اكثرها.
    و در ((نهج البلاغه)) در تعريف مؤ من آمده است كه : ((در امور اضطراب انگيز با وقار، و در مشكلات و سختى ها صبور است)). پس سزاوار است كه نيروى خود را بر سر قبول واردات الهى بگذارد كه او را به هر جا خواست بكشاند، و رياضتش در وقت ورود اكثر آن ها به حد آرامش برسد.
    نوزدهم : فتوت است . و فتوت در لغت جوانمردى است نه جوان ، چه جوان را فتى گويند. و السماحة غير الفتوة و هى كون الرجل سهل الخلق ؛ و استعمل بمعنى السخا ايضا.
    (1319)
    و فتوت از روى اصطلاح در ((فتوت نامه)) آورده است كه در عرف عام عبارت است از اتصاف شخص به صفات حميده و اخلاق پسنديده بر وجهى كه بدان از ابناى جنس خويش ممتاز گردد. و به تعريف خاص عبارتست از ظهور نور فطرت انسانى و استيلاى آن بر ظلمت صفات نفسانى تا فضايل اخلاق باسرها(1320) مكمل گردد.
    و رذايل به كلى انتها پذيرد. و در تورات آمده است كه ((حضرت موسى عليه السلام از حق - جل و علا - پرسيد كه مالفتوة ؟ خطاب آمد كه : اءَنْ ترد النفس الىّ طاهرة كما قبلتها منى طاهرة .
    (1321)
    ... فتوت چيست ؟ خطاب آمد كه : فتوت آن است كه نفس را پاكيزه به من برگردانى همانطور كه پاكيزه از من تحويل گرفتى .
    و فِى الحقيقة فتوت نورى است از عالم قدس كه [از] پرتو فيض او صفات ملكى و سمات ملكوتى در باطن صاحبش ظاهر گردد، و اخلاق شيطانى و اطوار جوانى كه [به] سبب تعلقات بدنى و انغماس در هواى هيولانى بر نفس انسانى عارض شده باشد به كلى مندفع شود.
    رجال صدقوا ما عاهدوا الله - الاية ،(1322) و رجال لَا تلهيهم تجارة و لَا بيع عَن ذكر الله و اقام الصلاة و ايتاء الزكوة .
    (1323)
    و مردى و جوانمردى صدق [و] وفا به عهد مولا، و عدم غفلت از اوست ؛ و نقض عهد و شكستن آن كار جوانمردان نيست . و مويد آيه اول آن كه : از سرور مردان على مرتضى پرسيدند: كه فتوت چيست ؟ فرمودند كه : ((هيچ كار نكند در نهانى كه اگر آشكار شود منفعل گردد)).(1324) و هر آينه اين وقتى باشد كه خداى را حاضر داند و از او غافل نشود پس صدق آيه دوم نيز ظاهر شد.

    سرت همه داراى فلك مى داند كو موى به موى و رگ به رگ مى داند گيرم كه به زرق خلق را بفريبى با او چه كنى كه يك به يك مى داند
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #210
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    امام محمد باقر عليه السلام مى فرمايد كه : ((فتوت آن است كه همه كس را از خود بهتر دانى ، و خود را بر هيچ كس تفضيل ننهى)).(1325)

    هر كه را ذره اى وجود بود پيش هر ذره در سجود بود
    يحيى قاضى از امام محمد تقى عليه السلام پرسيد كه : فتوت چيست ؟ و آن حضرت يازده ساله بودند، فرمودند كه : ((فتوت را سه مرتبه هست : اول سخاست كه هر چه دارد از هيچ كس وا ندارد. دوم صفاست كه سينه را از كبر و كينه پاك و پاكيزه سازد. و مرتبه آخر وفاست)).(1326)
    و از بيانات مدح خداى عزّ و جل اميرالمؤ منين عليه السلام را به لَا فتى الا على ، لَا سيف الا ذوالفقار،(1327) معلوم مى شود كه فتوت ختم به آن حضرت شد. و الجود بالنفس اقصى غاية الجود.(1328)

    هست جوانمرد درم صد هزار كار چو با جان فتد آن جاست كار
    و قيل : الفتوة رؤ ية اِعذَار الخَلق و تقصيرك ، و اِعتِقَاد تَمَامِهم و قُصوُرِك ، و الشَّفقة عَلى الخَلق كُلُّهم بِرّهم و فَاجِرهم . و قيل : الفتوة اءَنْ لَا يشغلك دنياك عَن دينك ، و المروة اءَنْ لَا يشغلك احدهما عَن الْاخِرَة .(1329)
    و گفته اند: جوانمردى آن است كه خلق را معذور و خود را مقصر بدانى ، و به كامل بودن آنان و به قصور خود معتقد باشى ، و بر نيكوكار و بدكار خلق مهربان باشى .
    و گفته اند: فتوت آن است كه دنيايت تو را از دينت مشغول نسازد، و مروت آن است كه هيچكدام (دين و دنيا) تو را از آخرت باز ندارد.
    و فِى ((منهاج السايرين)): ((خلاصة الفتوة اءَنْ لَا تشهد لك فضلا، و لَا ترى لك حقا تطالب به احدا، بل ترى الحقوق واجبة عليك للكل ، فَاءِن من خصوصية الصفا شهود فضل النَّاس و محو انانية الشيطنة و رعونة النفس و طولها.
    و در ((منهاج السايرين)) آمده است : خلاصه جوانمردى آن است كه براى خود فضلى مشاهده نكنى ، و براى خود حقى نبينى تا آن را از كسى مطالبه نمايى ، بلكه براى همه كس بر خود حقوق را واجب شمارى ، چه از ويژگى هاى صفا، فضل مردم را ديدن ، و محو خود بينى شيطانى و نابخردى و سركشى نفس است .
    و اعلم اءَنْ من احوج عدوه الى شفاعة ، و لم يخجل من المعذرة اليه لم يشم رايحة الفتوة . و من طلب نور الحقيقة على قدم الاستدلال لم يحل له دعوى الفتوة لان صاحب الفتوة بصفاء قلبه يشاهد الحق اجلى من الشمس ، فطلبه بنور العقل كمن يطلب الشمس بالسراج .
    (1330)
    و بدان كه آن كس كه دشمنش را نيازمند به ميانجى تراشى كند، و از پوزشى كه به درگاه او آورده مى شود شرمسار نگردد بوى جوانمردى به مشام او نرسيده است . و هر كس كه نور حقيقت را با گام استدلال بجويد، او را دعوى جوانمردى كردن روا نيست ، چه جوانمرد با صفاى قلبش حق را روشنتر از خورشيد مشاهده مى نمايد، پس طلب كردن آن با نور عقل چون كسى است كه با چراغ در جستجوى خورشيد باشد.
    و قيل للحسن البلاذرى : اى شى ء تعلمت من ابى عبدالله فِى ثلاثين سنة ؟ قَالَ: الفتوة و الهمة . قيل : و ما معناهما؟ قَالَ: اما الفتوة اءَنْ لَا تساءل النَّاس شيئا. و اما الهمة اءَنْ لَا تسال شيئا دونه .
    به حسن بلاذرى گفتند: در طول اين سى سال از ابى عبدالله
    (1331) چه آموخته اى ؟
    گفت : جوانمردى و بلندهمتى . گفتند: معناى اين ها چيست ؟ گفت : جوانمردى آن است كه از كسى چيزى نخواهى . و همت آن است كه جز او (يعنى خداوند) چيزى نخواهى)).
    بيستم : بايد كه در كارها ثابت قدم باشد و درست عزيمت ؛ با مريد، وفادار و نيكوعهد بود، تا به بى ثباتى و بدعهدى حقوق مريد را فرو نگذارد، و به هر حركتى همت از او باز نگيرد و سعى او را باطل نكند.
    و فِى ((مجالس الصدوق)) عَن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: ينبغى للمومن اءَنْ يَكوُن فيه ثمانى خصال : و قور عند الهَزاهَز، صبَور عِندَ البَلاء، شَكور عِندَ الرَّخاء، قَانِع بِمَا رَزَقَهُ الله ، لَا يظلم الاعداء، و لَا يَتَحَامَل الاَصْدِقَاء،(1332) بَدنه مِنه فِى تَعب ، و النَّاس منه فِى راحة ، اءنّ العلم خَلِيل المؤ من ، و الحِلم وَزيرُه ، و الصَّبر امير جُنوده ، و الرِّفق اخوه ، و اللِّين وَالِده .
    (1333)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 21 از 22 نخستنخست ... 11171819202122 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •