*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 6 از 22 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 212
  1. #51
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فقَالَ عمر: يا رسول الله ! و فيما يكذبون من اطاع الله و يطردونهم و يعذبونهم ؟
    فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : يا عمر! ترك القوم الطريق و ركنوا الى الدنيا و رفضوا الْاخِرَة و اكلوا الطيبات و لبسوا الثياب المزينات و خدمهم ابناء الفارس و الروم ، و هم يعتذون فِى طيب الطعام و لذيذ الشراب و زكى الريح و مشيد البنيان و مزخرف البيوت و منجدة الملابس ، يتبرج الرجل منهم كما تتبرج المراءة لزوجها، و تتبرج النساء بالحلى و الحلل المزينة ، زيّهم يومئذ زىّ الملوك الجبابرة ، يتباهون بالجاه و اللباس ، و اولياء الله منشحة الوانهم من السُّهاد و منحنية اصلابهم من القيام ، و لقد لطقت بطونهم بظهورهم من طول الصيام ، قد اذهلوا انفسههم و ذبحوها بالعطش طلبا لرضاء الله تعالى و شوقا الى جزيل ثوابه و خوفا من اليم عقابه ، فاءِذَا تكلم منهم متكلم بحق او تفوّه بصدق قيل له : اسكت انت قرين الشيطان و راءس الضلالة ! و يتاءوّلون كتاب الله على غير تاويله ، و يَقوُلوُن ((من حرم زينة الله اَلَّتِى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق)).
    (اعراف ، 32).
    عمر گفت : اى رسول خدا، به چه دليل مطيعان خدا را تكذيب و طرد و شكنجه مى كنند؟ فرمود: اى عمر! آن گروه راه (حق) را رها نموده و به دنيا دل بسته و آخرت را دور انداخته و خوراك هاى پاكيزه خورده و لباس هاى آراسته پوشيده و اولاد فارس و روم خدمتكار آنان مى شوند، و آنان در خوراك پاكيزه و نوشيدنى لذيذ و بوى خوش و ساختمان هاى استوار و خانه هاى مزين و لباس هاى آراسته به سر مى برند، مردانشان خود را به زينت زنان مى آرايند، و زنانشان با زيور و حله هاى مزين خود را آرايش مى دهند؛ زىّ و هيئت آنان در آن روزگار هيئت پادشاهان جبار است ، و با جاه و مقام و لباس به يكديگر فخر فروشند، ولى دوستان خدا رنگشان از شب زنده دارى پريده ، و كمرشان از ايستادن در نماز خميده ، و شمكهاشان از روزه هاى بسيار به پشتشان چسبيده است ، آنان از خودشان غافل اند، و در راه رضاى خداى متعال و از شوق پاداش جزيل و خوف از عذاب دردناك او جان هاى خود را با تحمل تشنگى سر بريده اند، و هرگاه گوينده اى از آنان سخنى به حق بگويد يا به سخن راستى لب گشايد به او گويند: ساكت باش كه تو همراه شيطان و راءس ‍ گمراهى هستى ! آن امت كتاب خدا را بر غير حقيقت تاءويل كنند، و (براى توجيه اعمال خود از اين آيه شريفه استفاده نموده) گويند: چه كسى زينت خدا را كه براى بندگانش بيرون آورده و روزى هاى پاكيزه را حرام كرده است ؟
    و اعلم يا اسامة ! اءن اكثر النَّاس عندالله منزلة يَوْم الْقِيَامَةِ و اجزلهم ثوابا و اكرمهم مآبا من طال فِى الدنيا حزنه و كثر فيها همّه و دام فيها غمه و كثر فيها جوعه و عطشه ، اولئك الابرار، الاتقياء الاخيار، اءنْ شهدوا لم يعرفوا، و اءنْ غابوا لم يفتقدوا.
    اى اسامه ! بدان كه از ميان مردم آن كس منزلت او در نزد خداوند در قيامت از همه بزرگتر و پاداشش بيشتر و بازگشتش گرامى تر است كه در دنيا اندوهى دراز و همى فراوان و غمى مداوم و گرسنگى و تشنگى بسيار داشته باشد، اينان نيكان و پرهيزكاران بهترين ، اگر در ميان جامعه باشد شناخته نباشند، و اگر غايب شوند كسى از آنان سراغ نگيرد.
    يا اسامة ! اولئك تعرفهم بقاع الارض و تبكى [عليهم] اءِذَا ففدتهم محاريبها، فاتخذهم لنفسك كنزا و ذخرا لعلك تنجو بهم من زلازل الدنيا و اهوال يَوْم الْقِيَامَةِ، و اياك اءن تدع ما هم فيه و تذر ما هم عليه فتزل قدمك و تهوى فِى اَلْنَّار و تكون من الخاسرين ، و احذر يا اسامة اءن تكون من اَلَّذِى نَ قَالَوا سمعنا، وهم لا يسمعون .
    (282)
    اى اسامه ! اينانند كه هر منطقه اى از زمين آنان را مى شناسد و محراب هاى آن به هنگام نبودشان بر آنان مى گريد، پس آنان را گنج و ذخيره خود قرار ده ، باشد كه به واسطه آنان از آشوب هاى دنيا و هراس هاى روز قيامت نجات يابى ، و مبادا كه روش آنان را رها كنى و طريقه آنان را پشت پا اندازى ! كه در آتش سرنگون شده و از زيانكاران خواهى بود. اى اسامه ! بپرهيز از اين كه از كسانى باشى كه گفتند: شنيديم ولى نمى شنوند.
    و فِى الكتاب المذكور مرفوعا الى النبى صلى الله عليه و آله و سلم : قَالَ: اتدرون ما غمّى و فِى اى شى ء تفكرى و الى اىّ شى ء اشتياقى ؟ قَالَ اصحابه : لا، يا رسول الله ما علمنا بهَذَا مساءله نشى ء اخبرنا بغمك و تفكرك و تشوّقك .
    قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : اخبرك اءنْ شاء الله . ثم تنفس الصعداء و قَالَ: هاه شوقا الى اخوانى من بعدى ! قَالَ: ابوذر يا رسول الله ! السنا اخواءِنَّكَ؟ قَالَ: لا، و انتم اصحابى ؛ و اخوانى يجيئون من بعدى ، شانهم شاءن الانبياء، قوم يفرون من الاباء و الامهات و من الاخوة و الاخوات و من القرابات كلهم ابتغاء مرضات الله ، يتركون المال لله و يذلون انفسهم بالتواضع لله ، لا يرغبون فِى الشهوات و فضول الدنيا و يجتمعون فِى بيت من بيوت الله كانهم غرباء، تراهم محزونين لخوف اَلْنَّار و حب اَلْجَنَّة ، فمن يعلم قدرهم عندالله ؟ ليس بينهم قراب و لا مال يغبطون بها، بعضهم لبعض اشفق من الام و الوالد على الولد و من الاخ على الاخ . هاه شوقا اليهم ، و يفرّغون انفسهم من كدّ الدنيا و نعيمها لنجاة انفسهم من عذاب الابد و دخول اَلْجَنَّة لمرضات الله .

    و در كتاب مذكور به سند مرفوع از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود: آيا مى دانيد كه اندوه و تفكر من در چيست و اشتياقم به چيست ؟
    يارانش گفتند: نه ، اى رسول خدا! ما هيچ چيز از اين موضوع ندانيم ، ما را از اندوه و تفكر و اشتياق خود خبر ده .
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اءنْ شاء الله خبر مى دهم . سپس آهى دردناك كشيد و فرمود: آه ، چقدر مشتاق ديدار برادران خودم هستم كه پس از من مى آيند.
    ابوذر گفت : اى رسول خدا! مگر ما برادران شما نيستيم ؟ فرمود: نه ، شما ياران منيد، ولى برادرانم پس از من مى آيند، شاءن آنان مثل شاءن انبياست ، آنان گروهى اند كه براى رضاى خدا از پدران و مادران و برادران و خواهران و تمام خويشان خود مى گريزند، مال را براى خدا واگذارند و خود را جهت تواضع در برابر خدا زبون سازند، در شهوات و زيادى هاى دنيا رغبت نكند، و چون غريبان در يكى از خانه هاى خدا گرد آيند، مى بينى كه از بيم آتش و دوستى بهشت محزون و دلتنگ اند، چه كسى از قدر و منزلت آنان نزد خدا باخبر است ؟ هيچگونه رابطه خويشى و مالى با يكديگر ندارند كه بدان سبب به هم حسد برند، به يكديگر از پدر و مادر نسبت به فرزند و از برادر نسبت به برادر مهربانترند. آه ، چقدر مشتاق ديدارشان هستم ! و در راه رضاى خداوند خود را از زحمت دنيا و نعمت هاى آن آسوده ساخته تا جان خود را از عذاب هميشگى نجات بخشيده و داخل بهشت گردند.
    و اعلم يا اباذر! اءن للواحد منهم اجر سبعين بدريا. يا اباذر اءن الواحد منهم اكرم على الله من كل شى ء خلق الله على وجه الارض . يا اباذر قلوبهم الى الله و عملهم لله ، و لو مرض احدهم له فضل عبادة الف سنة و صيام نهارها و قيام ليلها. و اءنْ شئت حتّى ازيدك يا اباذر؟ فقُلْتُ: نعم : يا رسول الله زدنا، قل صلى الله عليه و آله و سلم : لو اءن احدا منهم [اذا] مات فكانما مات من فِى السماء الدنيا من فضله على الله .
    و اءنْ شئت حتّى ازيدك ؟ قُلْتُ: نعم يا رسول الله زدنى ، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : يا اباذر اءن احدا [منهم] تؤ ذيه قملة فِى ثيابه فله عند الله اجر اربعين حجة و اربعين عمرة و اربعين غزوة و عتق اربعين نسمة من ولد اسماعيل ، و يدخل واحد منهم اثنى عشر الفا فِى شفاعته . فقُلْتُ: سبحان الله ! و قَالَوا مثل قولى : سبحان الله ! ما ارحمه بخلقه و الطفه و اكرمه على خلقه ! فقَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : اتعجبون من قولى ؟ و اءنْ شئتم حتّى ازيدكم ؟ قَالَ ابوذر: نعم يا رسول الله زدنا.

    و بدان اى اباذر! كه هر كدام از آنان را پاداش هفتاد نفر از كسانى كه در جنگ بدر شركت داشته اند، مى باشد.
    اى اباذر! هر كدام از آنان نزد خداوند از هرچه كه خداوند بر روى زمين آفريده ، گرامى تر است . اى اباذر! دلشان با خدا و عملشان براى خداست . و اگر يكى از آنان بيمار شود پاداش عبادت هزار سال كه روزها روزه و شبها به نماز باشد براى اوست . اى اباذر! اگر خواهى برايت بيفزايم ؟ گفتم : آرى اى رسول خدا، براى ما بيفزا.
    فرمود: هرگاه يكى از آنان بميرد گويا هر كه در آسمان دنياست مرده است به خاطر فضل و كرامتى كه نزد خداوند دارد. و اگر خواهى برايت بيفزايم ؟ گفتم : آرى ، اى رسول خدا، برايم بيفزا.
    فرمود: اى اباذر! اگر يكى از آنان را شپشى كه در لباس دارد آزار دهد
    (283) پاداش چهل حج و چهل عمره و چهل كارزار و آزاد ساختن چهل بنده از اولاد اسماعيل عليه السلام براى او نزد خداوند خواهد بود، و هر يك از آنان دوازده هزار نفر را در شفاعت خود داخل سازد.
    گفتم : سبحان الله ! و ديگران نيز گفتند: سبحان الله ! تا چه اندازه خداوند به آفريدگان خود مهربان و دلسوز و كرامت بخش است !
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا از سخن من تعجب مى كنيد؟ اگر بخواهيد برايتان بيفزايم ؟ ابوذر گفت : آرى ، اى رسول خدا، برايمان بيفزا.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #52
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : يا اباذر لو اءن احدا منهم اشتهى شهوة من شهوات الدنيا فيصبر فلا يطلبها كان له من الاجر بذكر اهله ، ثم يغتم و يتنفس كتب الله بكل نفس الفِى الف حسنة ، و محا عنه الفِى الف سيئة ، و رفع له الفِى الف درجة . و اءنْ شئت حتّى ازيدك يا اباذر؟ فقُلْتُ: نعم يا رسول الله زدنى ، فقَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : لو اءن احدا منهم يصبر مع اصحابه لا يقطعهم و يصبر فِى مثل جوعهم و مثل غمهم كان له من الاجر كاجر سبعين ممن غزا معى غزوة تبوك .
    فرمود: اى اباذر! اگر يكى از آنان به يكى از شهوات و خواهش هاى دنيا ميل كند ولى صبر كند و به دنبال آن نرود، به خاطر آن كه اهلش از او درخواست كند پاداش برد، و چون غمگين شود و آهى كشد خداوند به هر نفسى كه مى كشد دو ميليون حسنه برايش بنويسد، و دو ميليون گناه از او پاك سازد، و دو ميليون درجه او را بالا برد. اى اباذر! اگر خواهى برايت بيافزايم ؟
    گفتم : آرى ، اى رسول خدا، برايم بيفزا.
    فرمود: اگر يكى از آنان در رفاقت با ياران خود صبر پيشه كند و از آنان نبرد، و در گرسنگى و اندوه با آنان شريك بوده و صبر ورزد پاداش هفتاد نفر از كسانى كه در جنگ تبوك همراه من بوده اند، خواهد داشت .
    و اءنْ شئت حتّى ازيدك ؟ قُلْتُ: نعم يا رسول الله زدنا، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : لو اءن احدا منهم وضع جبينه على الارض ثم قَالَ: آه آه ، فتبكى ملائكة السماوات السبع لرحمتهم عليه ، فقَالَ الله تعالى : يا ملائكتى ما لَكُمْ تبكون ؟ فيَقوُلوُن : الهانا و سيدنا كيف لا نبكى و وليك على الارض يَقوُل فِى وجعه : آه ؟ فيَقوُل الله تعالى : يا ملائكتى اشهدوا انتم انى راض عن عبدى باَلَّذِى يصبر على الشدة و لا يطلب الراحة ، فتقول الملائكة : يا الهانا و سيدنا لا تضر الشدة بعبدك و وليك بعد اءن تقول هَذَا القول ، فيَقوُل الله تعالى : يا ملائكتى اءنّ وليى عندى كمثل نبى من انبيايى ، و لو دعانى وليى و شفع فِى خلقى شفّعته فِى اكثر من سبعين الفا، و لعبدى و وليى فِى جنتى ما يتمنى . يا ملائكتى و عزتى و جلالى لاءنا ارحم بوليى ، و انا خير له من المال للتاجر و الكسب للكاسب ، و فِى الآخرة لا يعذب وليى و لا خوف عليه . ثم قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : طوبى لهم .
    و اگر خواهى برايت بيفزايم ؟ گفتم : آرى اى رسول خدا، برايمان بيفزا.
    فرمود: اگر يكى از آنان پيشانى خود را بر زمين نهد و چند بار ((آه)) بگويد، فرشتگان هفت آسمان از روى دلسوزى و شفقت بر او به گريه آيند، پس خداى متعال فرمايد: اى فرشتگان من ! چرا مى گرييد؟ گويند: اى معبود و سرور ما! چگونه نگرييم و حال آن كه دوست تو در زمين از روى درد ناله سر مى دهد و آه مى گويد. پس خداى متعال فرمايد: اى فرشتگان من ! شاهد باشيد كه من از بنده خودم به سبب آن كه بر رنج و سختى صبر نموده و راحتّى نمى جويد راضيم ، فرشتگان گويند: اى معبود و سرور ما! پس از اين سخنى كه فرمودى هرگز شدت و سختى به بنده و دوست تو زيانى نتواند رساند، خداى متعال فرمايد: اى فرشتگان من ! دوست من در نزدم مانند يكى از پيامبران من است ، و اگر دوستم مرا بخواند و براى آفريدگانم شفاعت كند شفاعت او را براى بيش ‍ از هفتاد هزار نفر مى پذيرم . و براى بنده و دوست من در بهشت من هر چه آرزو كند فراهم است .
    اى فرشتگان من ! به عزت و جلالم سوگند، من از هر كس به دوست خودم مهربانترم ، و من براى او از مال براى تاجر و كسب براى كاسب بهترم ، و دوست من در آخرت عذاب نبيند و بيمى بر او نيست . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خوشا به حال آنان .
    يا اباذر! لو اءن احدا منهم يصلى ركعتين فِى اصحابه افضل عند الله من رجل يعبد الله فِى بل لبنان عمرَ نوح . و اءنْ شئت حتّى ازيدك ؟ يا اباذر! لو اءن احدا منهم يسبح تسبيحة خير له من اءن تصير له جبال الدنيا ذهبا، و نظرة الى واحد منهم احب الىّ من نظرة الى بيت الله الحرام ، و لو اءن احدا منهم يموت فِى شدة بين اصحابه له اجر مقتول بين الركن و المقام و له اجر من يموت فِى حرم الله ، و من مات فِى حرم الله آمنه الله تعالى من الفزع الاكبر و ادخله اَلْجَنَّة .
    اى اباذر! اگر يكى از آنان در ميان ياران خود دو ركعت نماز گزارد برتر است از مردى كه به اندازه عمر نوح عليه السلام خداوند را در كوه لبنان عبادت كند. و اگر خواهى برايت بيفزايم ؟ اى اباذر! اگر يكى از آنان تسبيحى گويد براى او بهتر است از اين كه همه كوه هاى دنيا براى او طلا گردد. و يك نگاه به يكى از آنان نزد من از نگاه به خانه كعبه محبوبتر است .
    و اگر يكى از آنان در ميان ياران خود در حال سختى جان دهد پاداش كسى را كه در ميان ركن و مقام كشته شده باشد خواهد داشت و نيز پاداش كسى را كه در حرم خدا مرده باشد، و هر كس ‍ در حرم خداوند بميرد خداوند متعال او را از ترس و وحشت روز قيامت در امان داشته و به بهشتش برد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #53
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و اءنْ شئت ازيدك يا اباذر؟ قُلْتُ: نعم يا رسول الله ، قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : يجلس اليهم قوم مقصرون مثقلون من الذنوب فلا يقومون من عندهم حتّى ينظر الله اليهم فيرحمهم و يغفر لهم ذنوبهم لكرامتهم على الله .
    ثم قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : المقصر منهم افضل عند الله من الف مجتهد من غيرهم . يا اباذر! ضحكهم عبادة ، و فرحهم تسبيح ، و نومهم صدقة ، و انفاسهم جهاد، و ينظر الله اليهم فِى كل يوم ثلاث مرات . يا اباذر انى اليهم لمشتاق . ثم غمض عينيه و بكى شوقا ثم قَالَ: اللهم احفظهم و انصرهم على من خالف عليهم ، و لا تخذلهم ، و اقر عينى بهم يَوْم الْقِيَامَةِ، ((الا اءنّ اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون .))
    (284)
    و اگر خواهى برايت بيفزايم اى اباذر؟ گفتم : آرى ، اى رسول خدا، فرمود: گروهى كه در پيشگاه الهى مقصرند و پشتشان از بار گناهان سنگين شده است در حضور آنان مى نشينند، پس از نزد آنان بر نخيزند جز اين كه خداوند بر آنان نظر رحمت اندازد پس به ايشان رحم آورد و گناهانشان را بيامرزد، به خاطر كرامتى كه آنان نزد خداوند دارند.
    سپس فرمود: مقصر از آنان نزد خداوند از هزار كوشاى غير آنان برتر است .
    اى اباذر! خنده شان عبادت و شاديشان تسبيح و خوابشان صدقه و نفس هايشان جهاد است ، و خداوند روزى سه مرتبه به آنان نظر افكند، اى اباذر! من خيلى مشتاق آنانم . سپس فرمود: خداوندا، آنان را محفوظ بدار و بر مخالفتشان پيروز كن و دست از ياريشان مدار و روز قيامت چشم مرا به ديدارشان روشن ساز؛ هان كه اولياى خدا نه بيمى بر آنانست و نه اندوهى دارند.
    و فِى ((مجالس الصدوق)) باسناده عن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ قَالَ: كان من زهد يحيى بن زكريا عليهماالسلام اءِنَّهُ اتى بيت المقدس فنظر الى المجتهدين من الاحبار و الرهبان عليهم مدارع الشعر و برانس الصوف و اءِذَا هم قد خرقوا تراقيهم و سلكوا فيها السلاسل و شدوها الى سوارى المسجد، فلما نظر الى ذلك ايت امّه فقَالَ: يا اماه انسجى لى مدرعة من شعر و برنسا من صوف حتّى آتى بيت المقدس فاعبد الله مع الاحبار و الرهبان . فقَالَت له امه : حتّى ياتى نبى الله و اوامر فِى ذلك .
    و در ((مجالس)) صدوق با سند خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه فرمود: از زهد يحيى بن زكريا عليهماالسلام اين بود كه روزى به بيت المقدس رفت ، چشمش افتاد به احبار و راهبان كوشاى در عبادت ، ديد جبه هايى از مو بر تن و كلاه هاى پشمينه اى كه ويژه عبادت است بر سر نهاده ، و دوشهاى خود را سوراخ نموده زنجيرهايى از ميان آن رد كرده و بدان وسيله خود را به ستون هاى مسجد بسته اند،
    (285) چون اين را ديد نزد مادرش آمد و گفت : مادر جان جبه اى از مو و كلاهى از پشم برايم ببافت تا به بيت المقدس روم و در كنار اين احبار و راهبان به عبادت خداوند بپردازم .
    مادرش گفت : صبر كن تا پيامبر خدا (حضرت زكريا عليه السلام) بياييد و در اين مورد با او مشورت كنم .
    فلما دخل زكريا عليه السلام اخبرته بقمالة يحيى ، فقَالَ له زكريا عليه السلام : يا بنى ! ما يدعوك الى هَذَا و انما انت صبى صغير؟ فقَالَ له : يا ابه ! اما راءيت من هو اصغر منى سنّا قد ذاق الموت ؟ قَالَ: بلى ، ثم قَالَ عليه السلام لامه : انسجى له مدرعة من شعر و برنسا من صوف . ففعلت ، فتدرع المدرعة على بدنه و وضع البرنس على راءسه ثم اتى بيت المقدس فاقبل يعبد الله عز و جل مع الاحبار و الرهبان حتّى اكلت مدرعة الشعر لحمه ، فنظر ذات يوم الى ما قد نحل من جسمه فبكى ، فاوحى الله عز و جل اليه : يا يحيى اتبكى ما قد نحل من جسمك ! و عزتى و جلالى لواطلعت الى اَلْنَّار اطلاعة لتدرّعت مدرعة الحديد فضلا عن المنسوج . فبكى حتّى اكلت الدموع لحم خدّيه و بدا للناظرين اضراسه .
    چون زكريا عليه السلام آمد مادرش آن حضرت را از گفتار يحيى با خبر ساخت ، زكريا عليه السلام فرمود: پسر جانم چه چيز تو را به اين كار فرا خوانده در حالى كه تو كودكى صغير هستى ؟ گفت : پدرم مگر نمى بينى كه افرادى كم سن و سال تر از من لذت مرگ را چشيده اند؟ فرمود: آرى ، سپس به مادرش فرمود: جبه اى از مو و كلاهى از پشم برايش بباف . مادرش بافت ، يحيى عليه السلام جبه را به تن كرده كلاه را بر سر نهاده ، به بيت المقدس رفت و در كنار ساير احبار و راهبان به عبادت پرداخت ، تا اين كه آن جبه مويين گوشت بدنش را خورد. روزى چشمش به بدن نحيف و لاغر خود افتاد و گريست ، خداى عز وجل به او وحى فرمود كه : اى يحيى به خاطر اين كه جسمت نحيف و لاغر شده مى گريى ؟! به عزت و جلالم سوگند؟ اگر نظرى بر آتش دوزخ مى افكندى همانا جبه آهنين به تن مى كردى چه رسد به جبه بافتنى ! پس يحيى عليه السلام آن قدر گريست كه اشكها گوشت گونه اش را خورد و دندان هاى او در نظر بينندگان آشكار شد.
    فبلغ ذلك امه ، فدخلت عليه ، و اقبل زكريا عليه السلام ، و اجتمع الاحبار و الرهبان فاخبروه بذهاب لحم خديه ، فقَالَ: ما شعرت بذلك ، فقَالَ زكريا عليه السلام : يا بنى ! ما يدعوك الى هَذَا؟ انما سالت ربى اءن يهبك لى لتقر بك عينى ، قَالَ: انت امرتنى بذلك يا ابه ! قَالَ: و متى ذلك يا بنى ؟ قَالَ: الست القائل : اءنّ بين اَلْنَّار و اَلْجَنَّة لعقبة لا يجوزها الا لبكاؤ ون من خشية الله ؟ قَالَ: بلى ، فجد و اجتهد و شاءِنَّكَ غير شاءنى .
    اين خبر به مادرش رسيد و به نزد او رفت ، زكريا عليه السلام و ساير احبار و راهبان نيز جمع شده نزد او رفتند و او را از رفتن و تراشيده شدن گوشت گونه اش با خبر ساختند، گفت : من خودم نفهميده بودم . زكريا عليه السلام فرمود: پسر جانم ! چه چيز تو را به اين كار فرا خوانده ؟ جز اين نيست كه من از خداوند خواسته بودم كه تو را به من ببخشد كه موجب روشنى چشمم باشى ، گفت : اى پدر! خود شما مرا به اين كار امر فرموده اى . فرمود: چه زمانى پسر جانم ؟ گفت : مگر شما نفرموده ايد كه : همانا ميان دوزخ و بهشت گردنه اى است كه جز كسانى كه از روى خشيت و بيم از خداوند بسيار مى گريند از آن عبور نتواند كرد؟ فرمود: آرى ، پس ‍ كوشش و تلاش كن كه شاءن تو غير شاءن من است .
    فقام يحيى فنفض مدرعته ، فاخذته امه فقَالَت : اءتاءذن لى يا بنى اءنْ اتخذ لك قطعتى لبود تواريان اضراسك و تنشفان دموعك ؟ فقَالَ ها شاءِنَّكَ. فاتخذت له قطعتى لبود تواريان اضراسه و تنشفان دموعه ، فبكى حتّى ابتلّتا من دموع عينيه فجرى عن ذراعيه ، ثم اخذهما فعصرهما فتحدر الدموع من بين اصابعه ، فنظر زكريا عليه السلام الى ابنه و الى دموع عينيه ، فرفع راءسه الى السماء فقَالَ: اللهم اءنّ هَذَا ابنى و هذه دموع عينيه و انت ارحم الراحمين .
    يحيى عليه السلام برخاست و جبه اش را تكاند، ماردش او را گرفت و گفت : پسر جانم آيا اجازه مى دهى كه دو قطعه نمد برايت فراهم كنم كه دندانهايت را بپوشاند و اشك هاى تو را خشك كند؟ گفت : بكن . مادرش دو قطعه نمد كه دندانهاى او را پوشانده و اشكهايش را خشك مى كرد برايش فراهم كرد.
    سپس آن قدر گريست كه نمدها از اشك چشمانش تر شد، و اشكها بر آستينش روان شد، يحيى آن ها را گرفت و چلاند و اشكها از ميان انگشتانش فرو ريخت . زكريا عليه السلام نگاهى به فرزند خود و به اشكهاى ديدگانش انداخت ، سپس سر به آسمان برداشت و گفت : خداوندا! اين فرزند من و اين اشكهاى ديدگان اوست ، و تو مهربان ترين مهربانانى .
    و كان زكريا عليه السلام اءِذَا اراد اءن يعظ بنى اسرائيل يلتفت يمينا و شمالا فان راءى يحيى لم يذكر جنة و لا نارا. فجلس ذات يوم يعظ بنى اسرائيل و اقبل يحيى قد الّف راءسه بعباءة فجلس ‍ فِى غمنار النسا، و التفت زكريا عليه السلام يمينا و شمالا و لم ير يحيى فاءنشاء يَقوُل : حدثنى جبرئيل عليه السلام ، عن الله تبارك و تعالى اءنْ فِى جهنم جبلا يقَالَ له : السكران ، فِى اصل ذلك الجبل واد يقَالَ له : الغضبان لغضب الرحمن تبارك و تعالى ، فِى ذلك الوادى جب فِى نار،(286) فِى ذلك الجب توابيت من نار، فِى تِلْكَ التوابيت صناديق من نار و ثياب من نار و سلاسل من نار و اغلال من نار.
    و زكريا عليه السلام هرگاه مى خواست بنى اسارئيل را موعظه كند به راست و چپ رو مى كرد و اگر يحيى عليه السلام را مى ديد نامى از بهشت دوزخ نمى برد. روزى به موعظه بنى اسرائيل نشست و يحيى عليه السلام در حالى كه عبايى را بر سر خود كشيده بود پيش آمد و در ميان جمعيت مردم نشست . زكريا عليه السلام به راست و چپ نگريست و يحيى عليه السلام را نديد، شروع به سخن كرد و فرمود: جبرئيل عليه السلام از خداى متعال برايم حديث كرد كه : در دوزخ كوهى است به نام سكران ، در پاى اين كوه رودى است كه به خاطر غضب خداى متعال غضبان نام دارد، در اين رودخانه چاهى از آتش است ، در آن چاه تابوتهايى از آتش ، و در آن تابوت ها نيز صندوق هايى آتشين و لباس هايى آتشين و زنجيرهايى آتشين و غل و پايبندهايى آتشين وجود دارد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #54
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فرفع يحيى راءسه فقَالَ: و اغفلتاه من السكران . ثم اقبل هائما على وجهه . فقام زكريا عليه السلام من مجلسه فدخل على ام يحيى فقَالَ لها: يا ام يحيى قومى فاطلبى يحيى فانى تخوفت اءن لا نراه الا و قد ذاق الموت . فقامت فخرجت فِى طلبه حتّى مرت بفتيان من بنى اسرائيل فقَالَوا لها: يا ام يحيى اين تريدون ؟ قَالَت : اريد اءن اطلب ولدى يحيى ، ذكرت اَلْنَّار بين يديه فهام على وجهه . فمضت ام يحيى والفتيان معها حتّى مرت براع فقَالَت : يا راعى ! هل راءيت شابا من صفته كذا و كذا؟ فقَالَ لها: لعلك تطلبين يحيى ؟ قَالَت : نعم ، ذلك ولدى ، ذكرت اَلْنَّار بين يديه فهام على وجهه .
    يحيى عليه السلام سر برداشت و گفت : واى چقدر از ((سكران)) غافليم ! سپس برخاست و بى هدف و سر برگشته بيرون رفت . زكريا عليه السلام از جاى خود برخاست ، به نزد مادرش رفت و فرمود: اى ام يحيى ! برخيز و در پى يحيى برو كه مى ترسم ديگر او را نبينم مگر وقتى كه او مزه مرگ را چشيده باشد. وى برخاست و در طلب او بيرون شد تا به چندى از جوانان بنى اسرائيل گذر كرد، گفتند: اى ام يحيى كجا مى روى ؟ گفت : به دنبال يحيى فرزندم ، نزد او نامى از آتش برده شد و او سرگردان بيرون دويد. مادر يحيى با جوانان رفتند تا به شبانى رسيدند، گفت : اى شبان ! آيا جوانى كه داراى چنين و چنان مشخصاتى است نديدى ؟ گفت : شايد به دنبال يحيى مى گردى ؟ گفت : آرى ، او فرزند من است ، نزد او نامى از آتش برده شد و او سرگردان بيرون دويد.
    قَالَ: انى تركته الساعة على عقبة ثنية كذا و كذا نافعا قدميه فِى الماء رافعا بصره الى السماء يَقوُل : و عزتك يا مولاى لا ذقت بارد الشراب حتّى انظر منزلتى منك . و اقبلت امه فلما راءته ام يحيى دنت منه فاخذت براءسه فوضعته بين ثدييها و هى تناشده بالله اءن ينطلق معها الى المنزل . فانطلق معها حتّى الى المنزل ، فقَالَت له ام يحيى : هل تترك مدرعة الشعر و تلبس مدرعة الصوف فاءِنَّهُ الين ؟ ففعل . و طبخ له عدس فاكل و استوفى ، فنام فذهب به النوم فلم يقم لصلاته ، فنودى فِى منامه : يا يحيى بن زكريا! اردت دارا خيرا من دارى ، و جوارا خيرا من جوارى ؟ فاستيقظ فقَالَ: يا رب ! اقلنى عثرتى ، الهى فو عزتك لا استظل بظل سوى ظل بيت المقدس . و قَالَ لامه : ناولينى مدرعة الشعر فقد علمت اءِنَّكَما ستوردانى المهالك .
    گفت : من همين ساعت او را در گردنه فلان جا ديدم كه پاهاى خود را در آب فرو بره و ديدگانش را به آسمان دوخته مى گفت : مولاى من ! به عزتت سوگند هرگز آب سرد ننوشم تا منزلت خود را در نزد تو ببينم . مادرش پيش آمد، چون چشمش به او افتاد نزديكش ‍ شده سرش را گرفت و به سينه چسبانيد و به خداوند سوگندش ‍ مى داد كه با او به خانه باز گردد.
    يحيى عليه السلام با مادر خود به راه افتاد تا به منزل رسيد، مادرش گفت : آيا اين جبه مويى را رها مى كنى و لباس پشمينه كه نرم تر است بپوشى ؟ يحيى عليه السلام همين كار را كرد. مادرش ‍ مقدارى عدس برايش پخت ، و او خورد تا سير شد و خوابيد، پس ‍ خوابش برد تا جايى كه براى نماز برنخاست
    (287) در خواب ندايش رسيد: اى يحيى بن زكريا! آيا خانه اى بهتر از خانه من و جوارى بهتر از جوار من مى خواهى ؟ از خواب بيدار شد و گفت : پروردگارا از لغزش من درگذر، معبود من ! به عزتت سوگند زير هيچ سايه اى جز سايه بيت المقدس ننشينم ، و به مادرش گفت : همان جبه مويين را به من بده ، من دانستم كه شما دو نفر مرا به هلاكت خواهيد افكند.(288)
    فتقدمت امه فدفعت ! اليه المدرعة و تعلقت به ، فقَالَ: لها زكريا: يا ام يحيى ادعيه فان ولدى قد كشف له عن قناع قلبه و لن ينتفع بالعيش . فقام يحيى فلبس مدرعته و وضع البرنس على راءسه ثم اتى بيت المقدس ، فجعل يعبد الله تعالى مع الاحبار حتّى كان من امره ما كان .(289)
    مادرش همان جبه را به وى باز گرداند و خود را به وى چسبانيد، زكريا عليه السلام فرمود: اى ام يحيى ! رهايش ساز كه فرزندم حجاب از دلش برداشته شده و هرگز از زندگانى بهره نخواهد برد. يحيى عليه السلام برخاست جبه خود را پوشيد و كلاه بر سر نهاد و به بيت المقدس رفت ، و در كنار احبار [و راهبان] به عبادت پرداخت تا كارش رسيد به آن جا كه رسيد (پيامبر شد).
    اى عزيز! مبتدى صاحب خلوت است ، و منتهى صاحب عزلت . خلوت آن است كه از خلق گوشه گيرى ، و عزلت آن كه خود را از ميان برگيرى . سهل بن عبدالله تسترى مى گويد: اسواء المعاصى حديث النفس .
    (290) بيچاره طوطى اگر با خود سخن نگفتى كى در زندان قفس بخفتى ؟ تا با خويش همدم نشد در قفس بر او محكوم نشد.
    چون هستى توست با تو در پوست هى هى نه تو را حكايت اوست تا دسته گل ! خار نگريخت در گردن دلبران نياويخت آيينه چو زنگ خويش بگذاشت از روى بتان نقاب برداشت
    از مهر عالم صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند كه : فرزند آدم را چه بهتر بودى ؟ گفت : آن كه نبودى تا همه آن دم بودى . عزيز من !

    طلب ، آفتست و ارادت ، وبال وجودت حجابست ، وجدان محال تمناى قرب و خيال حضور غروريست نفسانى اى دور دور چو رشته كه با يكدگر بافته است هر آن كس كه گم مى شود يافته است
    عجب حاَلَّتِى است ! هيچ چيز به سايه نزديكتر از نور نيست و هيچ چيز چون سايه از نور دور نيست .
    و فِى (( نهج البلاغه)) عَنْ نَوْفٍ الْبَكَالِيِّ قَالَ: رَاءَيْتُ اءَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع ذَاتَ لَيْلَةٍ- وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ فِرَاشِهِ فَنَظَرَ فِى النُّجُومِ- فَقَالَ لِي يَا نَوْفُ اءَ رَاقِدٌ اءَنْتَ اءَمْ رَامِقٌ- فَقُلْتُ بَلْ رَامِقٌ قَالَ يَا نَوْفُ طُوبَى لِلزَّاهِدِينَ فِى الدُّنْيَا- الرَّاغِبِينَ فِى الْاخِرَة - اءُولَئِكَ قَوْمٌ اتَّخَذُوا الاَْرْضَ بِسَاطا- وَ تُرَابَهَا فِرَاشا وَ مَاءَهَا طِيبا- وَ الْقُرْآنَ شِعَارا وَ الدُّعَاءَ دِثَارا- ثُمَّ قَرَضُوا الدُّنْيَا قَرْضا عَلَى مِنْهَاجِ الْمَسِيحِ- .
    يَا نَوْفُ إِنَّ دَاوُدَ ع قَامَ فِى مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَةِ مِنَ اللَّيْلِ- فَقَالَ إِنَّهَا لَسَاعَةٌ لَا يَدْعُو فِيهَا عَبْدٌ إِلَّا اسْتُجِيبَ لَهُ- إِلَّا اءَنْ يَكوُن عَشَّارا اءَوْ عَرِيفا اءَوْ شُرْطِيّا- اءَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَةٍ وَ هِيَ الطُّنْبُورُ اءَوْ صَاحِبَ كَوْبَةٍ وَ هِيَ الطَّبْلُ- وَ قَدْ قِيلَ اءَيْضا إِنَّ الْعَرْطَبَةَ الطَّبْلُ- وَ الْكَوْبَةَ الطُّنْبُورُ -.
    (291 )

    و در (( نهج البلاغه)) از نوف بكّالى روايت كرده است كه گفت : شبى ديدم اميرالمومنين عليه السّلام از بستر خود بيرون آمده نگاهى به ستارگان انداخت و فرمود: اى نوف ! خوابى يا بيدار؟ گفتم : بيدارم اى اميرمومنان ! فرمود: اى نوف ! خوشا حال زاهدان در دنيا و راغبان به آخرت ! اينان گروهى هستند كه زمين را فرش و خاكش را بستر و آبش را عطر و قرآن را لباس زير و دعا را لباس ‍ روى خود قرار داده (در پنهانى قرآن خوانند و در آشكار دعا كنند) و همچون روش مسيح عليه السلام دنيا را بريده و پشت سر انداخته اند.
    اى نوف ! داوود عليه السلام در چنين ساعتى از شب برخاست ، و گفت : اين ساعتى است كه بنده اى در آن دعا نكند جز آن كه مستجاب شود مگر اينكه باج بگير يا خبرگزار و جاسوس يا ماءمور امنيتى (در دولت جائر) يا طنبور زن و طبل زن باشد.
    و فِى (( نهج البلاغه)): و لقد دخل موسى بن عمران و معه اخوه هارون - عليهما السلام - على فرعون ، و عليهما مدارع الصوف ، وبايديهما العصى ، فشرطا له ان اسلم بقاء ملكه ، ودوام عزه ، فقَالَ: الا تعجبون من هذين يشرطان لي دوام العز، وبقاء الملك ، وهما بما ترون من حال الفقر والذل ، فهلا القي عليهما اساورة من ذهب ؟ اعظاما للذهب وجمعه ، واحتقارا للصوف و لبسه .
    (292)
    و نيز در همان كتاب است كه : و همانا موسى بن عمران همراه با برادرش هارون عليهماالسلام بر فرعون وارد شدند در حالى كه جبه اى پشمينه به تن و عصايى در دست داشتند، و با او شرط كردند كه اگر اسلام آورد حكومتش پايدار و عزتش مدام بماند.
    فرعون گفت : آيا از اين دو تن تعجب نمى كنيد كه با اين حالت فقر و ذلت خود براى من دوام عزت و بقاى ملك را شرط مى كنند؟ پس چرا دستبندهايى از طلا براى آن ها نيست ؟ و اين سخن را از روى اهميتى كه براى طلا و جمع آورى آن و حقارتى كه براى پشم و پوشيدن آن قائل بود گفت .
    و در ((عين الحياة)) در ترجمه حديث وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به ابى ذر در نزد اين فقره : يا اباذر! و اخفض ‍ صوتك عند الجنايز و عند الفتال و عند قراءة القرآن ، حديثى از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نقل نموده است كه : حضرت عليه السلام به مشايعت جنازه اى مى رفتند، شنيدند كه حضرت فرمودند كه - خوشا به حال كسى كه نفس خود را ذليل شمارد، و كسبش حلال باشد، و باطنش شايسته باشد، و خلقش ‍ نيكو باشد.
    (293)
    و عن على عليه السلام : اءِنَّهُ كان قليلا ياكل اللحم ، و اءِنَّهُ يَقوُل : لا تجعلوا بطونكم قبور الحيوان .(294)
    و روايت است كه على عليه السلام بسيار كم گوشت مى خورد، مى فرمود: شكمهاى خود را قبور حيوان قرار ندهيد.
    و فِى شرح (( نهج البلاغه)) فِى مقام زهد على عليه السلام : ((و كان لا ياكل اللحم الا نادرا و كان يَقوُل : لا تجعلوا بطونكم مقبرة للحيوان . و يقصد بذلك التنفير عنه)).
    (295)
    و در شرح (( نهج البلاغه)) در مقام زهد على عليه السلام گويد: و جز در موارد نادر گوشت نمى خورد، و مى فرمود: ((شكمهاى خود را مقبره حيوان قرار ندهيد)). و با اين بيان مى خواست از خوردن آن جلوگيرى كند.
    و فِى (( نهج البلاغه)): افضل الاعمال ما اكرهت عليه نفسك .
    (296)
    و در ((نهج البلاغه)) آمده است : برترين اعمال آن است كه خود را بر آن مجبور سازى .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #55
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و فِى ((الكافى)) عن الباقر عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: اذكر عيش ‍ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فَاءِنَّمَا كان قوته من الشعير و حلواه من التمر و وقوده السف اءِذَا وجده .(297) و لا تغفر من الحصر.
    و در ((كافى)) از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
    ((زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به ياد آر كه جز اين نيست كه خوراكش از جو و حلوايش خرما و هيزمش شاخ درخت خرما بود اگر مى يافت)).
    و از حصرى كه با تعبير ((جز اين نيست)) به كار رفته غافل مباش .
    و فِى ((الكافى)) عن الصادق عليه السلام : من زهد فِى الدنيا اثبت الله الحكمة فِى قلبه .
    (298)
    و نيز از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : هر كه در دنيا زهد پيشه كند خداوند حكمت را در قلبش جايگزين سازد.
    و فِى ((الكافى)) فِى باب مذمة الدنيا فِى حديث طويل : اءن عيسى عليه السلام التفت الى الحواريين فقَالَ: يا اولياء الله ! اكل الخبز اليابس بالملح الجريش و النوم على المزابل خير كثير مع عافية الدنيا و الْاخِرَة .
    (299)
    و در ((كافى)) در باب مذمت دنيا در ضمن حديثى طولانى روايت كرده است كه : عيسى عليه السلام رو به حواريين نموده فرمود: اى اولياى خدا! خوردن نان خشك با نمك زبر و خوابيدن در زباله دان ها بسيار خوب است اگر همراه با عافيت دنيا و آخرت باشد.
    و فِى ((المجالس)): يا على اخواءِنَّكَ ذبل الشفاه ، تعرف الرهبانية من وجوههم .
    (300)
    و در ((مجالس)) آمده است كه : اى على ! برادران تو خشك لبانند، و رهبانيت و ترك دنيا از سيمايشان نمايان است .
    و عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : الدنيا حرام على اهل الآخرة ، و الآخرة حرام على اهل الدنيا، و هما حرامان على اهل الله .
    (301)
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : دنيا بر اهل آخرت حرام ، و آخرت بر اهل دنيا حرام ، و هر دو بر اهل الله حرام است .
    و فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: اءنْ شيعة على عليه السلام كانوا خمص البطون ، ذبل الشفاه ، اهل رافة و علم و حلم ، يعرفون بالرهبانية ، فاعينوا على ما انتم عليه بالورع و الاجتهاد.
    (302)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : شيعيان على عليه السلام لاغر شكم و خشك لب و اهل رافت و دانش و بردبارى ، و به رهبانيت شناخته بودند، پس اعتقاد حق خود را با پرهيز و كوشش تقويت نماييد.
    و فِى كتاب ((التحصين)) و فِى وصية النبى صلى الله عليه و آله و سلم لاسامة : يا اسامة ! ترك القوم الحلال من الطعام و الشراب طلبا للفضل و الآخرة ، و لم يتكالبوا عل يالدنيا كتكالب الكلاب على الجيف ؛ اكلوا العقل ، و لبسوا الخلق ، تراهم شعثا غبرا،(303) اءِذَا نظر النَّاس اليهم ظنوا انّ بهم داء و ما بهم من داء، و ظنوا انهم خولطوا و ما خولطوا و لكن خالط القوم حزن عظيم ، تخيل النَّاس اءِنَّهُ ذهب عقَوْله م و ما ذهبت عقَوْله م و لكن نظروا بقلوبهم الى امر ذهبت بعقَوْله م عن الدنيا، فهم فِى الدنيا عند اهلها يمشون بلا عقل .
    يا اسامة ! عقلوا حين ذهبت عقول النَّاس ، لهم الشرف الاعلى و المحل الاسنى و الاسمى .
    (304)
    و در ((تحصين)) آورده است كه : در سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه : اى اسامه ! آن قوم خوراك ها و نوشيدنى هاى حلال را براى دستيابى به فضل و آخرت ترك كرده اند، و همچون سگانى كه بر سر مردارى با هم مى جنگند بر سر دنيا با هم نستيزند، غذا به اندازه سد رمق خورند و لباس كهنه پوشند، مى بينى كه ژوليده مو و غبار آلودند، چون مردم به آنان نگرند پندارند كه بيمارند ولى بيمار نيستند، و پندارند كه ديوانه اند ولى ديواءِنَّهُ نيستند بلكه اندوهى بزرگ با آنان در آميخته است ، و مردم پندارند كه عقل اينان از دست رفته است ولى عقلشان از دست نرفته بلكه با دلهاى خود به امرى نگريسته اند كه عقلهاشان را از توجه به دنيا برده است ، از اين رو در دنيا در نظر اهل دنيا مردمى بى عقل اند كه راه مى روند.
    اى اسامه ! آن وقت كه همه مردم بى عقل بودند آنان سر عقل بودند، شرف اعلى و و محل بلند و بالا از آن ايشان است .
    حكى عن عبدالبارى اءِنَّهُ قَالَ: خرجت مع اخى ذى النون فاءِذَا نحن بصبيان يرمون واحدا بالحجارة ، فقَالَ لهم اخى ذوالنون : ما تريدون من هَذَا الرجل ؟ فقَالَوا: هَذَا رجل مجنون و مع ذلك بزعم اءِنَّهُ يرى الله تعالى . قَالَ: فدنونا منه فاءِذَا هو شاب و عليه سيماء العارفين ، فسلمنا عليه و قلنا له : اءنْ هؤ لاء يَقوُلوُن : اءِنَّكَ نزعم اءِنَّكَ ترى الله تعالى ؟ فقَالَ: اليك عنى يا بطال ! لو فقدته اقل من طرفة عين لمت فِى ساعتى . ثم انشاء يَقوُل :
    طلب الحبيب من الحبيب رضاه و منى الحبيب من الحبيب لقاه ابدا يلاحظه بعينى قلبه و القلب يعرف ربه و يراه يرضى الحبيب من الحبيب بقربه دون العباد فما يريد سواه
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #56
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فقُلْتُ له : اء مجنون انت ؟ فقَالَ: اما عند اهل الارض فنعم ، و اما عند اهل السماء فلا. فقُلْتُ لا: فكيف حالك مع المولى ؟ قَالَ: منذ عرفته ما جفوته . فقُلْتُ: منذكم عرفته ؟ قَالَ: منذ جعل اسمى فِى المجانين .
    از عبدالبارى حكايت كرده اند كه گفت : با برادرم ((ذوالنون)) بيرون شدم ، كودكى چند ديديم به يكى سنگ مى پراكند، برادرم به آنها گفت : از اين مرد چه مى خواهيد؟ گفتند: اين مرد ديواءِنَّهُ است و با اين حال مى پندارد كه خداى متعال را مى بيند. ما نزديك او شديم ديديم جوانى است كه سيماى عارفان دارد، به او سلام نموده گفتيم : اين گروه گويند كه : تو چنين پندارى كه خداى متعال را مى بينى ؟ گفت : اى بيكاره ! از من دور شو، اگر در كمتر از يك چشم به هم زدن او را نيابم همان آن خواهم مرد. سپس اين اشعار را گفت :

    طلب دوست از دوست رضاى اوست آرزوى دوست از دوست ديدار او
    دائما با دو چشم دلش او را مشاهده مى كند، و دل صاحب خود را مى شناسد و مى بيند. دوست تنها از نزديك شدن دوستش به ساير بندگان راضى است ، بنابراين جز حبيبش را نخواهد)).
    به او گفتم : آيا تو ديوانه اى ؟ گفت : در نظر زمينيان آرى ، اما در نظر آسمانيان نه . گفتم : حال تو با مولى چگونه است ؟ گفت : از روزى كه او را شناختم به وى جفا نكردم . گفتم : از كى او را شناخته اى ؟ گفت : از آن روز كه نامم را در دفتر ديوانگان قرار داده است .
    و لذا قيل : ليس كل من يرى عليه اثر الزهد فهو زاهد، و لا كل من يرى عليه اثر الرغبة فهو راغب ، و لاكل من عليه اثر الحماقة فهو احمق ، و لا كل من عليه اثر الجنون فهو جنون ، و لا كل من يرى عليه اثر البطالة فهو بطال ، و لا كل من عليه اثر الغفلة فهو غافل .
    و از همين رو گفته اند: نه هر كه اثر زهد دارد زاهد است ، و نه هر كه اثر رغبت دارد راغب ، و نه هر كه اثر حماقت دارد احمق ، و نه هر كه اثر جنون دارد مجنون ، و نه هر كه اثر بيكارى دارد بيكاره ، و نه هر كه اثر غفلت دار غافل مى باشد.
    و از اين جاست كه گفته اند: عشاق به واسطه اشتعال آتش محبت و اشتغال مشاهده جمال آن حضرت از صحبت خلق بس متنفرند و در حالت خويش بس متفكر. با اغيار احوال باز نگويند، از كوى ملامت راه سلامت نجويند؛ ناموس در ايشان محبوس است و ديوانگى از ايشان محسوس . عَلَم نيك نامى انداخته اند، و قدم بدنامى برداشته ، و ميوه خودكامى گذاشته ، و شيوه ناكامى گرفته اند.

    مائيم به كنج نامرداى محبوس در قبضه مالك ممالك محروس فرزانگى و عافيت از ما پنهان رسوايى و ديوانگى از ما محسوس
    جمعى پريشانى ايشان را بر ديوانگى حمل كرده اند و اين غايت نادانى است ، جمعيت ايشان در پريشانى است ، و ديواءِنَّهُ دانستن ايشان را از نادانى است . از هستى نيست شده اند و از مسلمانى بت پرست گشته ، و صلاح ايشان در رسوايى است ، و دين ايشان در ترسايى . در طلب عشق و حالتند نه در پى جهل و ضلالت . اين طايفه از پلاس مسكنت به لباس سلطنت در نيايند، و خود را از غايت كمال به زيور جمال نيارايند. كسوت ايشان شال سيه است ، و جمعيت ايشان حال تبه . خاك سر كوى مذلتند و بازيچه اطفال محلت . در سينه كه گنجينه محبت است تخم كينه نكارند، و از حال صمد به ياد نمد نپردازند.
    اى عزيز! وصول به نهاية النهاية مربوط به طى مقامات عشره است كه اول آن ها توبه و آخرش رضا است . و هيچ مقامى در مراتب كمال فوق مقام رضا نيست ، چه رؤ يت اخروى نيز به حقيقت مقام رضا كما ينبغى در آخرت ظهور خواهد يافت و حصول مقامات ديگر در آخرت متصور نيست . چه ، توبه و زهد و توكل و صبر متصور نيست ، و شكر هر چند در آن جا متحقق است اما آن شكر شعبه اى از رضا است نه امرى است مباين با رضا.
    و گاه هست كه در كامل ، امرى منافِى اين مقامات مى بينيم . جوابش آن است كه اين مقامات مخصوص قلب و روح كامل است نه قَالَبش ، و نسبت به اخص خواص اين مقامات در نفس ‍ مطمئنه نيز حصول مى يابد اما قَالَب از اين معنى خالى و بى نصيب است هر چند از او سورت و شدت مى نمايد. شخصى از شبلى پرسيد كه : تو دعوى محبت مى كنى و اين فربهى تو منافِى محبت است ! در جواب او اين شعر خواند:

    احب قلبى و ما درى بدنى ولو درى بدنى ما اقام بى سمنى
    دلم دوست دارد ولى بدنم نمى داند، و اگر بدنم مى دانست فربهى و چاقيم نمى ماند.
    پس منافِى اين مقامات اگر در قَالَب كاملى ظهور كند ضرر ندارد در حصول آن مقام نسبت به باطن آن كامل ، و در غير كامل نقايض ‍ آن مقامات در كليه او ظهور مى كند و به باطن و ظاهر، در راغب دنيا مى گردد و حقيقت او را شامل مى شود و به قلب و قَالَب بى طاقتى و اضطراب ، ظهور مى نمايد و به روح و بدن ، كراهت ظاهر مى گردد، و همين چيزهاست كه حق تعالى قباب اولياى خود ساخته است و اكثر مردم را از كمالات اين بزرگواران محروم داشته است . و در ايفاى اين چيزها در اوليا حكمتى است غامض و آن عدم امتياز حق است از باطل كه از لوازم اين داراست كه محل ابتلاست . و حكمت ديگر در ابقاء اين اشياء در كامل اگر چه به حسب صورت باشد ترقى ايشان است . چه ، اگر اين اشياء از ايشان بالكليه مرفوع شود راه ترقى مسدود گردد و در رنگ ملك محبوس مى مانند.
    و فِى ((الكافى)) عن اب يجعفر عليه السلام : ما يبالى من عرفه الله هَذَا الامر اءن يَكوُن على قلة جبل ياكل من نبات الارض حتّى ياتيه الموت .(305) و فِى آخر: ولو كان على راءس جبل يعبد الله حتّى يجيئه الموت .(306)
    و در ((كافى)) از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه : ((هر كس كه اين امر ((ولايت)) را شناخت باكى ندارد كه بر قله كوهى باشد و از گياه زمين بخورد تا مرگش فرا رسد)).
    و در حديث ديگرى است كه : ((اگر چه بر سر كوهى باشد خداى را بپرستد تا مرگش فرا رسد.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #57
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و عن الصادق عليه السلام فِى مقام ذم الدنيا: الا ما لابد له من كسر يشد بها صلبه ، و ثوب يوارى به عورته من اغلظ ما يجد و اخشنه - و فِى آخره - فجد واجتهد و اتعب بدنه حتّى بدت الاضلاع و غارت العينان .(307)
    و از امام صادق عليه السلام در مقام نكوهش دنيا روايت كرده است كه : ((... مگر آن چه از آن ناگزير است از قبيل گرده نانى كه بدان سبب پشت خود را راست كند، و سخت ترين و خشن ترين لباسى كه بدان وسيله عورتش را بپوشاند... و سعى و كوشش كند و بدن خود را به رنج و تعب اندازد تا دنده هايش نمايان شود و چشمانش گود رود.))
    و فِى ((الخصال)) قَالَ عليه السلام : عليكم بالصفيق من الشباب فان من رقّ ثوبه رق دينه ، و لا يقومن احدكم بين يدى الرب - جل جلاله - و عليه ثوب يشف .(308)
    و در ((خصال)) روايت كرده است كه فرمود: بر شما باد به پوشيدن لباس ضخيم و كلفت ، چه هر كس لباسش نازك باشد دينش نيز نازك (و ناپايدار) است ، و هيچگاه هيچ يك از شما در برابر پروردگار جليل با لباس نازك نايستد.
    و فِى ((عورات التلعكبرى)) عن الحسن بن كثير الخزاز، عن ابيه قَالَ: رايت اباعبدالله عليه السلام و عليه قميص غليظ - الى اءن قَالَ- و كانوا عليهم السلام يلبسون اغلظ ثيابهم اءِذَا قاموا الى الصلاة .(309)
    و در ((دعوات تلعكبرى)) از حسن بن كثير خزاز، از پدرش ‍ روايت كرده است كه گفت : امام صادق عليه السلام را ديدم كه پيراهنى خشن به تن داشت ... و آن بزرگواران عليهم السلام چون به نماز مى ايستادند خشن ترين لباس هاى خود را مى پوشيدند.
    و فِى ((الكافى)) قَالَ: رايت اباعبدالله عليه السلام و عليه قميص غليظ خشن تحت ثيابه و فوقه جبة صوف و فوقها قميص ‍ غليظ، فمسستها فقت : جعلت فداك اءنّ النَّاس يكرهون لباس ‍ الصوف ، فقَالَ: كلا، كان ابى محمد بن على عليهماالسلام يلبسها و كان على بن الحسين عليهماالسلام يلبسها، و كانوا عليهم السلام يلبسون اغلظ ثيابهم اءِذَا قاموا الى الصلاة ، و نحن نفعل ذلك .
    و در ((كافى)) (از ابن كثير) روايت كرده است كه : امام صادق عليه السلام را ديدم كه پيراهنى ضخيم و خشن زير لباسش ‍ پوشيده بود و روى آن جبه اى از پشم و روى آن پيراهنى خشن پوشيده بود، من دستى به آن كشيدم و گفتم : فدايت شوم ، مردم پوشيدن لباس پشمينه را خوش ندارند، فرمود: چنين نيست . پدرم محمد بن على و نيز على بن الحسين عليهم السلام لباس ‍ پشمينه مى پوشيدند، و چون به نماز مى ايستادند خشن ترين لباس ‍ خود را مى پوشيدند، و ما نيز چنين كنيم .
    و فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام : اتخذ مسجدا فِى بيتك - الى اءن قَالَ - فالبس ثوبين غليظين من اغلظ ثيابك فصلّ فيمها.(310) رواهما؛ ((الوسائل)).(311)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : ((در خانه ات مسجدى قرار ده ... پس دو لباس ضخيم و خشن از خشن ترين لباس هاى خود را بپوش و در آن دو نماز كن)). اين دو حديث را در ((وسائل)) روايت كرده است .
    و فِى ((المنهاج)) للعلامة : ((و لبس الحسن عليه السلام الصوف تحت ثيابه الفاخرة من غير اءن يشعر احد بذلك)).(312)
    و در ((منهاج)) علامه آمده است : و حسن عليه السلام زير لباس ‍ فاخر و قيمتى خود لباس پشمينه پوشيد بى آن كه كسى بدان پى ببرد.
    و فيه ايضا: ((اءِنَّهُ نمم الى المتوكل بعلى بن محمد عليهماالسلام اءن فِى منزله سلاحا و شيعة من اهل قم و اءِنَّهُ عازم على الملك . فبعث اليه جماعة من الاتراك فهجموا على منزله ليلا فلم يجدوا فيها شيئا و وجدوده فِى بيت مغلق عليه و هو يقراء القرآن ، و عليه مدرعة من صوف و هو جالس على الرمل و الحصى متوجها الى الله تعالى يتلو القرآن .(313)
    و نيز در همان كتاب آمده است : از على بن محمد (امام هادى) عليه السلام در نزد متوكل سعايت كردند كه در منزل خود اسلحه و ياورانى از اهل جمع جمع كرده و قصد به دست گرفتن حكومت دارد. متوكل عده اى از ترك ها را فرستاد و آنان شبِاءَنَّهُ به منزل حضرت يورش بردند ولى چيزى نيافتند، و او را در اطاقى در بسته يافتند كه مشغول خواندن قرآن بود و قبايى پشمينه به تن داشت و بر روى ريگها و سنگريزه هايى نشسته ، روى دل به خداى متعال نموده و قرآن مى خواند.
    و فِى ((التهذيب)) عن محمد بن كثير، عن ابيه قَالَ: رايت على ابى عبدالله عليه السلام جبة صوف بين ثوبين غليظين ، فقُلْتُ له فِى ذلك ، فقَالَ عليه السلام : رايت ابى عليه السلام يلبسها، انا اءِذَا اردنا اءن نصلى لبسنا اخشن ثيابنا.(314)
    و در ((تهذيب)) از محمد بن كثير، از پدرش روايت كرده است كه گفت : امام صادق عليه السلام را ديدم كه جبه اى پشمينه در ميان دو لباس ضخيم و خشن به تن داشت ، در اين مورد با او گفتگو كردم ، فرمود: پدرم را ديدم كه لباس پشمينه مى پوشيد، ما هرگاه بخواهيم نماز بگزاريم خشن ترين لباس خود را مى پوشيم .
    و فِى ((مكارم الاخلاق)) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: كان لابى ثوبان خشنان يصلى فيهما صلواته ، و اءِذَا اراد الحاجة لبسهما و سال الله تعالى حاجته .(315)
    در ((مكارم الاخلاق)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : پدرم دو لباس خشن داشت كه نمازهاى خود را در آن ها مى خواند، و چون مى خواست از خداوند حاجتى طلبد آن دو را مى پوشيد و حاجت خود را از خداى متعال مسالت مى كرد.
    و فِى ((الجالس)): اذ خرج علينا على عليه السلام متّزرا باءزار من صوف مرتديا بمثله .(316)
    و در ((مجالس)) آمده است كه : ناگاه على عليه السلام به سوى ما بيرون شد در حالى كه ازارى پشمينه پوشيده و ردايى از همان جنس نيز بر دوش داشت .
    و فِى ((المجالس)) عن الصادق عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ عليه السلام فِى حق من لبس لباسا لينا: لئن امكننى الله لاخضمنه خضما، و لاقيمن عليه حد المرتد، و لاضربنه الثمانين بعد الحد، و لاسدن كل سد، افلا صوف ؟ افال وبر؟ افال رغيف .(317)
    و نيز از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : درباره كسى كه لباس نرمى پوشيده بود فرمود: اگر خداوند به من قدرت دهد همانا آن را قطعه قطعه مى كنم و حد مرتد را بر او جارى سازم ، و پس از حد نيز هشتاد ضربه بر او زنم ، و هرگز او را به خود راه ندهم . مگر پشم نيست ؟ مگر كرك نيست ؟ مگر گرده نانى نيست ؟
    و قد تقدم حكاية يحيى عليه السلام و مدارع شعره ، و كذا حكاية موسى و هارون عليهماالسلام انهما لما ذهبا الى فرعون كان لباسهما من الصوف . و الاخبار الواردة فِى لباس (قميص) الصوف و الحث عى لبسه كثيرة .
    و داستان يحيى عليه السلام و لباس هاى مويين او، و نيز داستان موسى و هارون عليهماالسلام كه وقتى به سوى فرعون رفتند لباس پشمينه به تن داشتند، گذشت . و اخبار وارده درباره لباس ‍ پشمينه و تاءكيد بر پوشيدن آن بسيار است .
    و فِى ((قرب الاسناد)): اءنّ جعفر بن محمد عليهماالسلام كان ياخذ الثوب الجديد فيامر به فيغمس فِى الماء.(318)
    و در ((قرب الاسناد)) روايت كرده است كه : جعفر بن محمد عليهماالسلام لباس نو را مى گرفت و دستور مى داد آن را در آب فرو برند.(319)
    قيل لعابد: خذ حظك من الدنيا فاءِنَّكَ فان عنها. قَالَ: الان وجب اءن لا آخذ حظى منها.
    به عابدى گفتند: بهره خود را از دنيا برگير كه از دنيا خواهى رفت . گفت : حال واجب شد كه بهره خود را از آن نگيرم .
    و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : رُب اشعث اغبر ذى طمرين مدقع بالابواب لو اقسم على الله لابره .(320)
    و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: با ژوليده موى غبار آلود كهنه جامه اى كه او را از درها (ى سلاطين و بزرگان) با خفت و خوارى رد كنند در حالى كه اگر خدا را سوگند دهد، خداوند سوگند او را جامه عمل پوشاند.
    و فِى ((الكافى)) عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: شيعتنا هم الشاحبون الذابلون الناحلون ، اَلَّذِى نَ اءِذَا جنهم الليل استقبلوه بحزن .(321)
    و در ((كافى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : شيعيان ما رنگ پريدگان خشك لبان لاغر اندامان هستند، آنان كه چون پرده سياهى شب بر آنان افتد آن را با حزن و اندوه استقبال كنند.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #58
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و عن على بن ابى حمزة قَالَ: رايت ابالحسن عليه السلام يعمل فِى ارض [له] قد استنقعت قدماه فِى العرق ، فقُلْتُ: جعلت فداك اين الرجال ؟ فقَالَ: يا على قد عمل بالبيل (باليد - خ ل) من هو خير منى فِى ارضه و من ابى . فقُلْتُ: من هو؟ فقَالَ: رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و اميرالمؤ منين و آبايى كلهم عليهم السلام كانوا قد عملوا بايديهم و هو من عمل النبيين و المرسلين و الاوصياء و الصالحين .(322)
    و از على بن ابى حمزه روايت كرده است كه گفت : اباالحسن (امام كاظم) عليه السلام را ديدم كه در زمين خود كار مى كرد به حدى كه قدمهاى مباركش خيس از عرق شده بود، گفتم : فدايت شوم مردان كجا هستند؟ فرمود: اى على ! همانا در زمين خود با بيل (با دست) كار كرده است كسى كه از من و پدرم بهتر بود. گفتم او كيست ؟ فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين عليه السلام ، و همه پدرانم عليهم السلام همه با دست خود كار مى كردند، و اين كار انبيا و مرسلين و اوصياء و صالحان است .
    قَالَ اميرالمؤ منين عليه السلام : قراءت التوراة و الانجيل و الزبور و الفرقان ، فاخترت من كل كلمة . من التوراة : من صمت نجا. و من الانجيل : من قنع شبع . و من الزبور: من ترك الشبهات فقد سلم من الآفات . و من القرآن : و من يتوكل على الله فهو حسبه .(323)
    و اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: تورات و انجيل و زبور و فرقان را خواندم و از هر كدام كلمه اى را انتخاب نمودم .
    از تورات : ((هر كه خوشى گزيد نجات يافت .))
    و از انجيل : ((هر كه قناعت ورزيد سير گشت)).
    و از زبور: ((هر كه از امور شبهه ناك دست كشيد از آفت ها سالم ماند)).
    و از فرقان : ((هر كه بر خدا توكل كند خدا او را بس است)).
    و قيل : قلوب العلماء خمسه : العلم و الحلم و الايمان و العقل و الكرم .
    و قلوب الاولياء خسمة : الصمت و الذكر و ترك الطمع و الفكر و قيام الليل و صيام النهار.
    و قلوب المؤ منين خمسة : الزهد و الخوف و ترك الشهوة و الرفق بعباد الله و ترك الطمع .
    و قلوب الغافلين خمسة : الغفلة و الشهوة و اللهو و الضحك و المزاح .
    و قلوب المنافقين خمسة : البغض و النفاق و الخبث و المكر و بغض العباد.
    و گفته اند: دلهاى علماء پنج است : علم و حلم و ايمان و عقل و كرم .
    و دلهاى اولياء پنج : سكوت و ذكر و ترك طمع و فكر و شب زنده دارى و روزه دارى .(324)
    و دلهاى مؤ منان پنج : زهد (بى رغبتى به دنيا) و بيم و ترك اميال نفسانى و مدارا با بندگان خدا و ترك طمع .
    و دلهاى غافلان پنج : غفلت و شهوت و لهو (سرگرمى) و خنده و شوخى .
    و دلهاى منافقان پنج : دشمنى و دورويى و خباثت (بدطينتى) و مكر و دشمنى بندگان خدا.
    و عن البهلول : البلوغ بلوغان : بلوغ الاطفال و بلوغ الرجال . اما بلوغ الاطفال فبخروج المنى ، و اما بلوغ الرجال فبالخروج عن المُنى .
    و بهلول گفته است : بلوغ دو نوع است : بلوغ اطفال و بلوغ مردان . بلوغ اطفال به خارج شدن منى است ، و بلوغ مردان به بيرون آمدن از مُنى و آرزوست .
    و از اين اخبار و اخبار گذشته و آينده در تضاعيف كتاب ، خصوص در باب عالم بالله معلوم مى شود تا نفس را انسان به لجام رياضت مقيد نسازد و از مرتبه بهايم در نگذشته است ، ميان او و انسانيت بودن بعيد(325) است . و تفصيل اين معنى انشاء الله در مرتبه دوم از حكمت عملى خواهد آمد.

    موانع چون در اين عالم چهار است طهارت كردن از وى هم چهار است نخستين پاكى از احداث و انجاس دوم از معصيت و از شر وسواس سيم پاكى زاخلاق ذميمه است كه با وى آدمى همچون بهيمه است چهارك پاكى سر است از غير كه اينجا منتهى مى گرددش سير هر آن كو كرد حاصل اين طهارت شود بى شك سزاوار مناجات
    اى مناجاة الله اياه . بسم الله الرحمن الرحيم ، راه اين است مرد باش برو.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #59
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [14]: [در طرق وصول الى الله تعالى]
    اى عزيز! در وصول به معرفة الله خلاف دارند كه به چه طريق حاصل مى شود بعضى را اعتقاد آن است كه بايد به رياضت و تهذيب اخلاق و تبديل آن كوشد و هر صفتى از صفات نفسانيه را كه ذميمه است و بيمارى دل از آن است به ضد آن صفت معالجه نمايد، زيرا كه ((العلاج بالاضداد)). مثلا صفت بخل را به بذل مال و ايثار آن بايد معالجه نمود.
    و اين طريقى است مقبول ، لكن عمرها بايد صرف شود كه تا يك صفت ذميمه به حميده مبدل نشود؛ و اين نيز بالكليه مبدل نشود زيرا كه جبلى انسان است ؛ و مقصود نيز از ازاله بالمره نيست - چنان چه در مرتبه دوم انشاء الله بيايد - بلكه به حد اعتدال در آوردن اين صفات است . و ديگر آن كه چون به طريق مجاهده رفع شود چون يك دقيقه از محافظت نفس غافل گردد باز نفس ‍ سركشى آغاز كند و افسار پاره نمايد و روى به موقع خود آورد، بلكه سگ نفس را هر چند بيشتر بندد گرسنه تر بود، آن ساعت كه از قيد رياضت خلاص يابد شره و حرص او از آن چه بوده زياده شود، چنان چه مى بينيم كه مرتاضين بعد از رياضت ، اضعاف [و] مضاعف ديگران چيز مى خورند. و اگر سالك خواهد كه به رياضت از صفات ذميمه خلاصى يابد عمرى از عهده راه و روش ‍ يك مقام و يك صفت نتواند بيرون آمد و چون در پرورش صفتى شروع نمايد صفت ديگر خلل پذيرد. پس كار به مجاهده برنيايد.
    فهذه الطريقة طريقة ارباب المجاهدة و الرياضة فِى تبديل الاخلاق و تزكية النفس و تصفية القلب و تجلية الروح و السعى فيما يتعلق بعمارة الباطن ، فهذه الطريقة تسمى بطريقة الابرار.
    پس اين روش روش كسانى است كه در تبديل اخلاق زشت به نيك و پاكسازى نفس و پيراسته ساختن دل و صيقلى دادن روح و كوشش در آن چه كه مربوط به عمارت باطن است راه مجاهده و رياضت را پيشنهاد مى كنند، و اين روش ((روش ابرار و نيكان )) نام دارد.
    و الثانية : طريقة ارباب المعاملات بكثرة الصوم و الصلاة و تلاوة القرآن و الحج و الجهاد و غيرها من الاعمال الظاهرة . و هو طريق الاخيار، قَالَوا صلون بهذه الطريقة فِى الزمان الطويل قليل ، و هكذا الطريقة الاولى اَلَّتِى هى طريقة ارباب المجاهدة و الرياضة ، لكن الواصلين بالاولى اكثر، و وجود ذلك من النوادر، كما سال ابن منصور عن ابراهيم الخواص : فِى اى مقام تروض نفسك ؟ قَالَ: اروض نفسى فِى مقام التوكل كل منذ ثلاثين سنه . فقَالَ: افنيت عمرك فِى عمارة الباطن فاين انت من الفناء فِى الله ؟
    و روش دوم : روش ارباب معاملات است كه به بسيار روزه داشتن و نماز خواندن و تلاوت قرآن و حج و جهاد و اعمال ظاهرى ديگر تهذيب نفس كنند.
    و اين ((روش اخيار و خوبان)) است . و كسانى كه از اين راه به وصال حق رسيده اند، در زمان هاى دراز بسى اندكند و همچنين است روش اول كه روش ارباب مجاهده و رياضت است ، ولى واصلين از طريق روش اول بيشترند و با اين حال بسيار كميابند، چنان كه ابن منصور از ابراهيم خواص پرسيد: در چه مرحله اى از رياضت نفس هستى ؟ گفت : سى سال است كه خود را در مقام توكل رياضت مى دهم . سائل گفت : تو عمر خود را در عمارت و آبادانى باطن سپرى ساختى پس كى مى توانى به مقام فناء فِى الله برسى ؟
    و ثالثها: طريق السائلين الى الله و الطائرين بالله ، و هو طريق الشطار من اهل محبة الله فِى جادة المحبة . فالواصلون منهم فِى البدايات اكثر من غيرهم فِى النهايات . فهذه الطريقة هى المختار، و مبنية على الموت بالارادة ، و سياتى تفصيله انشاء الله تعالى فِى المترتبة الثالثة .
    و روش سوم : روش كسانى است كه به سوى خداوند رهسپارند و به نيروى الهى پرواز كنند، و آن روش شطار است كه از اهل محبت و دوستى خدا بوده و در جاده محبت گام نهاده اند. و شمار كسانى كه در ابتداى اين راهند و تازه آن را شروع كرده اند و به مقام وصل رسيده اند از شمار كسانى كه در نهايت آن دو راه ديگرند بيشتر است .و اين روش مورد انتخاب ماست ، و اين روش مبنى بر موت ارادى و اختيارى است ، و تفصيل آن در مرتبه سوم [از حكمت عملى] - به خواست خدا - خواهد آمد.
    پس طريقه عاشقان ، ديگر است و طريقه زاهدان ، ديگر. زاهدان در تهذيب اخلاق و ترغيب احوال و اعمال و ترقى درجات مشغول شوند و نخواهند كه از اعمال و اورادشان چيزى ترك شود. اما عاشقان در خرابى ظاهر و تعمير باطن كوشند.
    اى عزيز! هر كس به خدا رسيد به جذبه الهى رسيد و من لا فلا. به اكتساب و مجاهده [شخص] مرد نيك مى تواند شد و از ابرار معود مى تواند بود اما درجات قرب به جذبه ميسر نيست .
    ((اين كار دولت است كنون تا كه را رسد.))
    و چگونه به اكتساب رفع حجاب تواند كرد و نفس اكتساب ، از حجب است . هر حجاب ، به اكتساب گيريم كه رفع شود حجاب اكتساب را به چه رفع توان كرد؟
    اى عزيز! ميان بنده و خدا حجاب بسيار است از نور و ظلمت . ارتفاع حجب ظلمانى به انتفاء آن است ، و ارتفاع حجب نورانى به انتفاء التفات به آن است .
    انتفاء التفات گفتم نه نفِى التفات ، چه نفِى التفات ، التفات به آن است ، چگونه التفات به التفات منتفِى گردد [كه] خون به خون شستن محال است . ذكر، حجاب است و معرفت ، حجاب است و محبت ، حجاب است ، و چنين حجب را رفع ميسر نيست مگر آن كه انوار الهى بر ديده سالك غالب آيد و او را از او باز ستاند و او را التفات به خود و اوصاف خود و ابتهاج و مسرت به كمالات خود نماند و بنده خدا گردد، كه تا غايت بنده ذكر و محبت و معرفت بود بنده ذكر و بنده محبت بود نه بنده مذكور و محبوب ، و بنده معرفت بود نه بنده معرفت . ((هر چه در بند آنى بنده آنى)).
    سالك بايد در بند گشايش و عدم گشايش نباشد. تا بنده در اين بنده است نه بنده خداست . مال جويان عاشق مالند و اين كس ‍ عاشق عشق ، و هر دو محجوبند، چه مال و عشق غير خداست .
    به هر چه از دوست وامانى چه زشت آن نقش چه زيبا مكان كز بهر حق جويى چه جابلقا چه جابلسا (326)
    و مراد از مجذوب نه مسلوب التمير است بلكه منفرد از غير خدا، از مَن عدا و ما عدا، فهو من الله و الى الله و مع الله و بالله و فِى الله .(327 )
    ذوالنون مصرى مى گويد كه : روزى پادشاه زاده اى با كوكبه تمام از در مسجد من بگذشت و من اين سخن مى گفتم كه : هيچ احمق تر از آن ضعيف نبود كه با قوى تر از خود درهم مى شود. و او در آمد و گفت : اين چه سخن است ؟ گفت : آدمى ضعيف چه چيز است كه با خداى قوى در هم مى شود؟! آن جوان را لون متغير شد و برفت . روز ديگر باز آمد و گفت : طريق به خداى تعالى چيست ؟ گفتم : يك طريق اسهل است و طريق ديگر اكبر. اگر طريق كوچكتر خواهى ترك دنيا و ترك لذات و ترك معاصى ، و اگر اكبر را مى خواهى ترك هر چه غير از حق تعالى است و دل را از همه خالى كردن .
    آن جوان گفت : لا والله لا اختار لا الطريق الاكبر.
    (328) روز ديگر پشمينه پوشيد و در كار شد تا از جمله ابدالان شد.(329)
    مصعب كه از جمله اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود پوست گوسفند پوشيده بود و به خدمت حضرت آمد، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم او را ديد به اصحاب خطاب كرد و گفت :
    انظروا الى هَذَا [الرجل] اَلَّذِى نوّر الله قلبه ، لقد رايته بين ابويه يغذواءِنَّهُ باطيب الطعام و الشراب ، و لقد رايت عليه حلة شراه بمائتى درهم ، فدعاه حب الله و رسوله الى ما ترون .
    (330)
    به اين مردى كه خداوند دل او را روشن كرده است بنگريد، من خودم او را ديدم كه نزد پدر و مادرش زندگى مى كرد و او را پاكيزه ترين خوراك ها و نوشيدنى ها مى خوراندند، و حله اى بر تن او ديدم كه به دويست درهم خريده بود، ولى دوستى خدا و رسولش او را به اين شكلى كه مى بينيد فرا خوانده است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #60
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [15]: [ذر تفصيل طريق شطار]
    اى عزيز! چون دانستى كه طريقه شطار بهترين طرق الى الله است ، بدان كه اين طريقه حاصل نمى شود مگر به ذكر الهى و اشاره مرشد كامل راه رفته و آگاهى و لهَذَا اين ضعيف اخبار وارده در فضيلت ذكر و ثمره آن و بيان طرق آن را در چند فصل ذكر مى نمايد.
    و فِى ((نهج البلاغه)) عند تلاوة
    ((رجال لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله)):
    (331) ان الله سبحانَهُ جعل الذكر جلاء للقلوب ، تسمع به بعد الوقرة ، وتبصر به بعد العشوة ، و تنقاد به بعد المعاندة ، وما برح لله عزت آلاؤ ه فِى البرهة بعد البرهة ، وفِى ازمان الفترات ، عباد ناجاهم فِى فكرهم ، وكلمهم فِى ذات عقَوْله م ، فاستصبحوا بنور يقظة فِى الابصار والاسماع والافئدة ، يذكرون بايام الله ، ويخوفون مقامه ، بمنزلة الادلة فِى الفلوات ، من اخذ القصد حمدوا اليه طريقه ، وبشروه بالنجاة ، ومن اخذ يمينا وشمالا ذموا اليه الطريق ، وحذروه من الهلكة ، وكانوا كذلك مصابيح تِلْكَ الظلمات ، وادلة تِلْكَ الشبهات .

    و در ((نهج البلاغه)) آورده است كه على عليه السلام نزد تلاوت رجال لا تلهيهم تجارة ... ((مردانى كه تجارت و خريد و فروش آنان را از ياد خدا مشغول نمى سازد)) مى فرمود: ((خداى متعال ذكر را صيقل دلها قرار داده است ، كه دلها بدين وسيله پس ‍ از كرى شنوا و پس از كورى بينا و پس از سركشى و عناد رام و منقاد گردند. و پيوسته خداى را - كه نعمت هاى بى پايان و گرانقدر است - در هر پاره اى از زمان و در زمان هايى كه رشته وجود انبياء موقتا گسسته است بندگانى است كه با آنان در انديشه شان به رازگويى پرداخته و در كنه عقلهاشان چراغى برگرفته اند، ايام الله را تذكر دهند، و از مقام و موقعيت پروردگار بترسانند، آنان به منزله رهنمايان در بيابانهاى بى كران هستند.
    هر كه راه مياءِنَّهُ پيش گيرد راهش را بستايند و به نجاتش بشارت دهند، و هر كه راه راست و چپ گيرد راهش را نكوهش كنند و او را از هلاكت برحذر دارند، و اين چنين چراغ هاى آن تاريكى ها و رهنمايان در آن امور شبهه ناكند.
    و انّ للذكر لاهلا اخذوه من الدنيا بدلا، فلم تشغلهم تجارة ولا بيع عنه ، يقطعون به ايام الحياة ، ويهتفون بالزواجر عن محارم الله ، فِى اسماع الغافلين ، ويامرون بالقسط وياتمرون به ، وينهون عن المنكر ويتناهون عنه ، فكانما قطعوا الدنيا الي الْاخِرَة وهم فيها، فشاهدوا ماوراء ذلك ، فكانما اطلعوا غيوب اهل البرزخ فِى طول الاقامة فيه ، وحققت الْقِيَامَةِ عليهم عداتها، فكشفوا غطاء ذلك لاهل الدنيا، حتّى كانهم يرون ما لا يرى النَّاس ، و يسمعون ما لا يسمع النَّاس .
    و همانا ذكر را اهلى است كه آن را به جاى دنيا برگرفته اند، لذا هيچ تجارت و خريد و فروشى آنان را از ذكر مشغول نسازد، روزهاى زندگى را با آن سپرى سازند، و در گوش هاى غافلان فرياد بازدارنده از حرام هاى الهى را مى نوازند، فرمان به دادگرى دهند و خود پذيراى آن فرمانند، و از منكرات و بديها نهى كنند و خود نيز دست بردارند، گويا كه راه دنيا را به سوى آخرت سپرى كرده و به آخرت رسيده اند. پس آن چه در پس پرده اين عالم است مشاهده نموده اند، گويا از احوال غيبى اهل برزخ در طول اقامت در آن اطلاع يافته اند، و قيامت وعده هاى خود را بر آنان تحقق بخشيده است ، پس پرده آن را براى اهل دنيا كنار زده اند، تا آن جا كه گويا چيزهايى مى بينند كه مردم نمى بينند، و چيزهايى مى شنوند كه مردم نمى شنوند.
    فلو مثّلتهم لعقلك فِى مقاومهم المحمودة ، ومجالسهم المشهودة ، و قد نشروا دواوين اعمالهم ، و فرغوا لمحاسبة انفسهم على كل صغيرة و كبيرة امروا بها فقصروا عنها، و نهوا عنها ففرطوا فيها، و حملوا ثقل اوزارهم ظهورهم ، فضعفوا عن الاستقلال بها، فنشجوا نشيجا، و تجاوبوا نحيبا، يعجّون الى ربهم من مقام ندم و اعتراف ، لرايت اعلام هدى ، و مصابيح دجى ، قد حفت بهم الملائكة ، و تنزلت عليهم السكينة ، و فتحت لهم ابواب السماء، واعدت لهم مقاعد الكرامات ، فِى مقعد اطلع الله عليهم فيه ، فرضى سعيهم ، و حمد مقامهم .
    و اگر آنان را در مقامات محمود و مجالس مشهودشان در پيش ‍ عقل خود مجسم كنى - در حالى كه دفترهاى اعمال خويش ‍ گشوده و خود را براى رسيدگى به حساب خرد و كلانى كه بدان ماءمور بوده و كوتاهى نموده و از آن نهى شده و در آن تفريط كرده ، آسوده خاطر ساخته اند، و بار سنگين گناهانشان را بر دوش ‍ خويش انداخته و از حمل آن ناتوان گشته و در نتيجه گريه گلويشان را گرفته و بر خود بانگ گريه و ناله سر داده اند، و به پيشگاه پروردگار خود از جايگاه پشيمانى و اعتراف به گناه شيون مى كنند - هر آينه نشانه هاى هدايت و چراغ هاى روشنگر تاريكى را خواهى ديد كه فرشتگان به دورشان حلقه زده و آرامش ‍ بر قلبشان فرود آمده و درهاى آسمان به رويشان باز و جايگاه هاى كرامت برايشان مهيا گشته است ، در جايگاهى كه خداوند در آن جا بر آنان توجه نموده پس كوشش آنان را پسنديده و مقامشان را ستوده است .
    يتنسّمون بدعائه روح التجاوز، رهائن فاقة الى فضله ، و اسارى ذلة لعظمته ، جرح طول الاسى قلوبهم ، و طول البكاء عيونهم . لكل باب رغبة الى الله منهم يد قارعة ، يسالون من لا تضيق لديه المنادح ، و لا يخيب عليه الراغبون . فحاسب نفسك لنفسك ، فان غيرها من الا نفس لها حسيب غيرك .
    آنان با خواندن خداوند نسيم تجاوز از گناهانشان را استشمام مى كنند. آنان گرو نياز خود به فضل او، و اسير خوارى خويش در برابر عظمت اويند.
    دلهاى آنان را اندوه دراز و چشمانشان را گريه هاى طولانى مجروح ساخته است . براى هر در رغبتى به سوى خداوند دستى كوبنده دارند، از كسى درخواست مى كنند كه فراخى ها نزد او تنگ نشود، و راغبان از نزدش تهيدست برنگرداند. پس براى خودت به حساب خويش برس كه ديگران حسابگرى غير تو دارند.
    قَالَ المحقق ابن ميثم فِى شرحه : ((الوقرة : الفعلة من الوقر و هو الصمم . و العشوة : الفعلة من العشاء و هى ظلمة العين بالليل دون النهار. و البرهة : المدة الطويلة من الزمان . و يهتفون : يصيحون . و البرزخ : ما بعد الموت من مكان و زمان . و النشيج : الصوت فِى ترديد النفس عند البكاء. و المنادح : جمع مندح و هو المتسع .
    ابن ميثم محقق بزرگ گويد: ((وقره)) بر وزن فعله از وقر به معنى كرى است . و ((عشوه)) بر وزن فعله از عشاء به معنى تاريكى چشم است كه تنها در شب نمى بيند. و ((برهة)) مدت رازى از زمان است . و ((يهتفون)) يعنى فرياد مى زنند. و ((برزخ)) مكان و زمان پس از مرگ است . و ((نشيج)) صدايى است كه از رفت و برگشت نفس در وقت گريه پديد مى آيد. و ((منادح)) جمع مندح به معنى مكان وسيع است .
    فقَوْله : اءنّ الله سبحانَهُ - الى قَوْله - بعد المعاندة انما يتضح بالاشارة الى الذكر و فضيلته و فائدته . فالذكر هو القرآن العظيم لقَوْله تعالى : و هَذَا ذكر مبارك انزلناه (332) و نحوه . و قيل : هو اشارة الى تحميده و تسبيحه و تكيره و تهليله و الثناء عليه سبحانَهُ و نحو ذلك .
    معنى اءنّ الله سبحانه - تا - بعد المعاندة با اشاره به ذكر و فضيلت و فايده آن روشن مى شود. ((ذكر)) قرآن عظيم است به دليل آيه و هَذَا ذكر مبارك انزلناه ((و اين ذكر مباركى است كه فرو فرستاده ايم)) و مانند آن . و گفته شده است كه : ذكر اشاره است به الحمدلله و سبحان الله و الله اكبر و لا اله الا الله گفتن و ثنا فرستادن بر خداى سبحان و امثال آن .
    و اما فضيلته : فمن القرآن قَوْله تعالى : فاذكرونى اذكركم ،(333) و قَوْله تعالى : اذكرو الله كَثِيرا.(334) و قَوْله تعالى : فاءِذَا افضتم من عرفات فاذكروا الله .
    (335)
    و اما فضيلت ذكر: از قرآن اين آيه است فاذكرونى اذكركم ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم)) و اين آيه : اذكروا الله كَثِيرا ((خدا را بسيار ياد كنيد)) و اين آيه : فاءِذَا افضتم من عرفات فاذكروا الله ((پس چون از عرفات كوچ كرديد خدا را ياد كنيد)).


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 6 از 22 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •