*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 7 از 22 نخستنخست ... 3456789101117 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 212
  1. #61
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و ما من الاخبار فقَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : ذاكر الله فِى الغافلين كالمقاتل فِى الفارين .(336).
    و از اخبار: اين حديث است : ((ياد كننده خداوند در ميان غافلان مانند رزمنده اى است ميان سربازان فرارى)).
    و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : يَقوُل الله تعالى : انا مع عبدى ما ذكرنى و تحركت بى شفتاه .
    (337)
    و اين حديث : ((خداى متعال فرمايد: من با بنده خود هستم تا وقتى كه مرا ياد كند و دو لبش به ياد من در حركت باشد.))
    و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : ما عمل ابن آدم من عمل انجى له من عذاب الله تعالى من ذكر الله . قَالَوا: يا رسول الله و لاالجهاد فِى سبيل الله ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : و لا الجهاد فِى سبيل الله الا اءن تضرب بسيفك حتّى ينقطع ثم نضرب به حتّى ينقطع - ثلاثا -.
    و اين حديث : ((فرزند آدم عملى نكرده است كه از ذكر خداوند براى وى از عذاب او رهايى بخش تر باشد. گفتند: اى رسول خدا! و نه جهاد در راه خدا، فرمود: و نه جهاد در راه خدا، مگر اين كه آن قدر با شمشيرت بجنگى تا تكه تكه شود)).
    و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : من احب اءن يرتع فِى رياض ‍ اَلْجَنَّة فليكثر من ذكر الله و نحو ذلك .
    و اين حديث : ((هر كه دوست دارد در باغ هاى بهشت چرا كند بايد فراوان ياد خدا نمايد)) و امثال اينها.
    فاما فائدته : فاعلم اءن المؤ ثر من الذكر و النافع له منه ما كان على الدوام او فِى اكثر الاوقات مع حضور القلب ، و بدونهما فهو قليل الجدوى . و بذينك الاعتبارين هو المقدم على سائر العبادات بل هو روح العبادات العملية و غاية ثمرتها. و له اول يوجب الحب بالله ، و آخر يوجب الانس بالله .(338) و ذلك اءن المريد فِى مبداء الامر قد يَكوُن متكلفا لذكر الله ليصرف اليه قلبه و لسانِهِ عن الوسواس ، فان وفق للمداومة انس به و انغرس فِى قلبه حب المذكور.
    و اما فائده آن : پس بدان كه ذكر مونث و نافع به حال ذاكر آن است كه بر دوام بوده يا در بيشتر اوقات و همراه با حضور قلب باشد، و ذكر بى دوام و بى حضور كم فائده است . با توجه به اين دو اعتبار و شرط است كه ذكر بر ساير عبادات مقدم است بلكه روح عبادات عملى و نهايت ثمره آن است ، و آن را اولى است كه موجب دوستى و حب خداست ، و آخرى است كه موجب انس به خداوند است زيرا مريد در آغاز كار با تكلف و زحمت ذكر خدا مى كند تا بتواند دل و زبان خود را از وسواس منصرف كند، پس ‍ اگر موفق به مداومت بر ذكر گردد انس به خداوند پيدا كند و حب مذكور در دلش كاشته شود.
    و مما ينبه على ذلك اءن احدنا يمدح بين يديه شخص و يذكر بحميد الخصال فيحبه و يعشقه بالوصف و كثرة الذكر، ثم اءِذَا عشق بكثرة الذكر اضطر الى كثرة الذكر آخرا بحيث لا يصبر عنه ، فاءن من احب شيئا اكثر من ذكره ، و من اكثر من ذكر شى ء و اءنْ كان متكلفا احبه ، و قد شاهدنا ذلك كَثِيرا، كذلك اول ذكر الله متكلف الى اءن يثمر الانس به و الحب له ، ثم يمتنع الصبر عنه آخرا فيصير الثمرة مثمرا، و لذلك قَالَ بعضهم : ((كابدت القرآن عشرين سنة ثم تنعمت به عشرين سنة)). و لا يصدر التنعم الا عن الانس و الحب ، و لا يصدر الانس الا عن المداومة على المكابدة حتّى يصير التكليف مانوسا. ثم اءِذَا حصل الانس بالله انقطع عن غير الله ، و ما سوى الله هو اَلَّذِى يفارقه عند الموت ، فلا يبقى معه فِى القبر اهل و لا مال و لا ولد و لا ولاية ، و لا يبقى الا المحبوب المذكور فيتمتع به و يتلذذ بانقطاع العوائق الصارفة عنه من اسباب الدنيا و محبوباتها.
    و از چيزهايى كه بر اين مطلب آگاهى دهد اين است كه : هر گاه در حضور يكى از ما از كسى ستايش به عمل آيد و او را به داشتن صفات پسنديده ياد كنند، آن شخص به سبب شنيدن وصف او و كثرت ذكر خير او، وى را دوست داشته و به او عشق ورزد، سپس ‍ به جهت فراوانى ياد او ناچار به يك يادآورى بيشترى از او دچار مى گردد به حدى كه ديگر تاب نديدن او را ندارد، چرا كه هر كس ‍ چيزى را دوست بدارد فراوان از آن ياد كند، و هر كه فراوان از چيزى ياد كند هر چند با تكلف و زحمت هم باشد آن را دوست خواهد داشت ، و ما بارها اين را مشاهده كرده ايم .
    همچنين ذكر خدا در آغاز كار با تكلف صورت گيرد تا اين كه ميوه انس و دوستى او را به بار آورد، و در آخر كار تاب آوردن بر عدم ديدار او ممكن نمى شود، پس آن ثمره ، خود مثمر ثمر ديگرى است ، و از اين رو يكى از آنان (سالكان) گفته است : ((بيست سال با رنج و زحمت با قرآن سر و كار داشتم ، سپس بيست سال از نعمت آن بهره مند شدم)). و تنعم و بهره ورى از نعمت صادر نشود مگر از انس و حب ، و انس صادر نشود مگراز مداومت بر رنج و زحمت ، تا تكلف به حالت انس در آيد. و بعد از آن كه انس به خدا حاصل شد از غير خدا مى برد؛ و غير خدا همه چيزهايى است كه به وقت مرگ از وى جدا مى شود، پس در قبر نه همسر براى وى مى ماند نه مال نه فرزند و نه رياست ، و جز محبوب مذكور باقى نخواهد ماند، پس از ديدار او بهره مند شود و از بريده شدن موانعى كه او را از محبوب باز مى داشت كه همان اسباب دنيا و دوست داشتنى هاى آن است لذت مى برد.
    اءِذَا عرفت ذلك ، فقَوْله عليه السلام : ((جعله جلاء)) اشارة الى فائدته و هى استعداد النفوس بمداومته على الوجه اَلَّذِى ذكرناه لمحبة المذكور و الاعراض عما سواه . و استعار لفظ الجلاء لازالة كل ما سوى المذكور عن لوح القلب بالذكر كما يزال خبث المرآة بالصقَالَ. و تجوز بلفظ السمع فِى اقبالها على ما ينبغى اءن يسمع من اوامر الله نواهيه و سائر كلامه ، و الوقرة لاعراضها عنها، و كذلك بلفظ البصر فِى ادراكها للحقايق و ما ينبغى لها، و لفظ العشوة لعدم الادراك ، اطلاقا فِى المجازات الاربعة لاسم السبب على المسبب .
    حال كه اين را دانستى بدان كه جمله جعله جلاء اشاره به فائده ذكر است ، و آن اين است كه جان ها با مداومت بر ذكر وجهى كه مذكور داشتيم مستعد محبت مذكور و روگردان شدن از هرچه غير اوست گردد. و لفظ ((جلاء)) را استعاره آورده براى آن كه به سبب ذكر هر چه جز شخص مذكور است از لوح دل زايل شود همانطور كه زنگ آينه با صيقلى زدن بر طرف گردد.
    و لفظ ((سمع)) را در مورد رو آوردن به هر چه شايسته شنيدن است از اوامر و نواهى و ساير سخنان خداوند، و نيز لفظ ((وقره)) را براى اعراض از همان چيزها، و نيز لفظ ((بصر)) را براى ادراك حقايق و آن چه زيبنده ديده است ، و نيز لفظ ((عشوة)) را براى عدم ادراك همان ها، مجازا به كار برده است ، و در اين چهار مجاز اسم سبب را بر مسبب نهاده است .
    و انقيادها له : اى للحق و سولك طريقه بعد المعاندة فيه و الانحراف عنه . و قَوْله : و ما برح - الى قَوْله - عقَوْله م : اشارة الى اءِنَّهُ لم يخل المدد و ازمان الفترات قط من عباد الله و اولياء له الهمهم معرفته و افاض على افكارهم و عقَوْله م صور الحق و كيفية الهداية اليه مكاشفة ، و تِلْكَ الافاضة و الالهام هو المراد بالمناجاة و التكليم .
    و انقيادها له : يعنى انقياد در برابر حق و پيمودن راه او پس ‍ از سركشى و انحراف از او.
    و ما برح تا عقَوْله م : اشاره است به اين كه هيچ برهه اى از زمان ها هرگز از زندگان و اولياى خدا كه خداوند معرفت خويش را به آنان الهام نموده و صورت هاى حق و چگونگى هدايت به سوى آن را به طور مكاشفه و عيان بر افكار و عقولشان افاضه فرموده ، خالى نيست . و مراد از راز گويى و سخن گفتن خداوند با آنان همين افاضه و الهام است)).


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #62
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    اقول : و قد ياتى انشاء الله تعالى اءن من داوم على ذكر الله و انس به كان الله تبارك و تعالى محدثه و مكلمه . و نحن قد سمعنا من غير واحد ممن نثق به انهم داوموا على ذكر الله تعالى و يسمعون صوت من يحدثهم و يكلمهم و لا يرون احدا، و ربما يقراء عليهم القرآن و يلقى اليهم كلمات يفهمون بعضها و لا يفهمون بعضها الاخر، و راينا ايضا ذكر ذلك فِى كتب اهل المعرفة اءن المداومين بذكر الله تعالى كانوا كذلك ، فلا وجه لحمل قَوْله عليه السلام ((ناجاهم)) و ((كلمهم)) على المعنى المذكور.
    من گويم : به خواست خداوند متعال در آينده خواهد آمد كه هر كس بر ذكر خداوند مداومت كند و به آن انس گيرد خداى تبارك و تعالى هم سخن و هم زبان او خواهد شد. و ما از افراد زيادى كه مورد اطمينان ما هستند شنيده ايم كه بر ذكر خداى متعال مداومت ورزيده و در نتيجه صداى كسى را كه با آنان سخن گويد و حرف زند مى شنوند ولى كسى را نمى بينند، و بسا كه قرآن بر آن ها خوانده شود و كلماتى به گوششان خورد كه پاره اى را فهميده و پاره اى را نمى فهمند، و در كتب اهل معرفت ديده ايم كه از اين مقَوْله سخن گفته و مذكور داشته اند كه كسانى كه بر ذكر خداى متعال مداومت ورزيده اند چنين بوده اند، بنابراين حمل رازگويى و سخن گفتن خداوند با ذاكران بر معنى مذكور (كه ابن ميثم فرمود) وجهى ندارد.
    ثم قَالَ: ((و قَوْله : فاستصبحوا - الى قَوْله - و الافئدة : اى استضاؤ ا بمصباح نور اليقظة . و اليقظة فِى الافئدة فطانتها و استعدادها الكامل لما ينبغى لها من الاكُمَْلات العقلية ، و نور تِلْكَ اليقظة هو ما يفاض عليها بسبب استعدادها بتِلْكَ الفطانة . و يقظة الابصار و الاسماع بتتبعها لابصار الامور النافعة المحصلة منها عبرة و كمالا نفسانيا وسماع النافع من الكلام . و انوار اليقظة فيهما ما يحصل بسبب ذلك السماع و الابصار من انوار الاكُمَْلات النفسانية .
    سپس ابن ميثم گويد: فاستصبحوا تا و الافئدة : يعنى با چراغ نور بيدارى روشنايى گرفته اند. و بيدارى دلها، زيركى و استعداد كامل آن هاست براى همه كمالات عقلى كه شايسته آن هاست . و نور اين بيدارى آن چيزى است كه به سبب استعداد دل ها به خاطر داشتن زيركى بر آن ها افاضه مى شود. و نور چشم ها و گوش ها به سبب پى جويى آن هاست براى ديدن امور سودمندى كه از آن ها عبرت و كمال نفسانى تحصيل مى كند و شنيدن سخنان سودمند. و انوار بيدارى در آن دو همان انوار كمالات نفسانى است كه به سبب همان شنيدن و ديدن حاصل مى گردد.
    ثم شرع فِى وصف حالهم فِى هداهم لسبيل الله بالتذكير بايامه - و هى كناية عن شدايده النازلة بالماضين من الامم ، و اصله انّها تقع فِى الايام -، و شبههم بالادلة فِى الفلوات ، و وجه الشبه كونهم هادين لسبيل الله كما تهدى الادلة ، و كما اءن الادلة تحمد من اخذ القصد فِى الطريق و تبشره بالنجاة ، و من انحرف عنها يمينا و شمالا ذموا اليه طريقه و حذروه من الهلكة ، كذلك الهداة الى الله تعالى .
    سپس به توصيف حال آنان در مورد هدايت كردنشان به راه خدا با ياد آورى ايام الله پرداخته است ، و آن كنايه از؟ ختى هايى است كه از سوى خداوند بر امتهاى گذشته وارد شده است ، واصل آن چنين است كه آن شدايد در ايام و روزگاران انجام شده است . و ايشان را به راهنمايان در بيابان ها تشبيه فرموده ، و وجه شباهت اين است كه اينان راه خدا را نشان مى دهد چنان كه راهنمايان در بيابان ها نيز راه را نشان مى دهند، و نيز چنان كه رهنمايان كسى را كه راه مياءِنَّهُ و درست را انتخاب كرده ستايش كنند و او را به نجات مژده دهند، و هر كه از راه مياءِنَّهُ به راست و چپ منحرف شود راهش را در نظرش نكوهش كنند و او را از هلاكت بر حذر دارند، رهنمايان به سوى خداى متعال نيز چنين اند.
    و قَوْله : فكانوا كذلك : اى كما وصفناهم . و استعار لهم لفظة المصابيح باعتبار اضائتهم بكمالاتهم ، و لفظة الادلة باعتبار هداهم الى الحق و تمييزه عن الشبهات الباطلة .
    فكانوا كذلك : يعنى همانطورند كه ما وصفشان كرديم ، و لفظ مصابيح و چراغ ها را براى آنان استعاره آورده به اعتبار آن كه با كمالات خود راه خدا را روشن مى كنند، و لفظ ادله و رهنمايان را استعاره آورده به اين اعتبار كه به حق رهنمايى كنند و آن را از شبهات باطل جدا و ممتاز سازند.
    و قَوْله عليه السلام : اءنّ للذكر لاهلا - الى قَوْله - فِى ايام الحياة : فاهله هو من ذكرنا انهم اشتغلوا به حتّى احبوا المذكور و نسوا ما عداه من المحبوبات الدنيوية ، و اوجبت محبة المذكور محبة ذكره و ملازمته حتّى اتخذوه بدلا من متاع الدنيا و طيباتها، و لم يشغلهم عنه تجارة و لا بيع ، و قطعوا به ايام حياتهم الدنيا.
    اءنّ للذكر لاهلا - تا ايام الحياة : اهل ذكر كسانى هستند كه گفتيم آن قدر سرگرم ذكرند تا به دوستى محبوب رسيده و غير او از محبوبات دنيوى را به فراموشى سپرده اند. و دوستى مذكور موجب دوستى و ملازمت با ذكر او شده است تا آن جا كه ذكر را به جاى كالاى دنيوى و بهره هاى پاكيزه آن برگرفته و هيچ تجارت و خريد و فروشى از آن بازشان ندارد، و روزهاى زندگانى دنيوى خود را با آن سپرى ساخته اند.
    و قَوْله عليه السلام : و يهتفون - الى قَوْله - و يتناهون عنه : اشارة الى وجوه طاعتهم لله و عبادتهم له ، فهى من ثمرات الذكر و محبة المذكور، لان من احب محبوبا سلك مسلكه و لم يخالف رسمه وكان له فِى ذلك الابتهاج و اللذة .
    و يهتفون تا و يتناهون عنه : اشاره است به انواع اطاعت آنان از خداوند و عبادت او، و آن ها از ثمرات ذكر و دوستى مذكور است ، چه هر كس محبوبى را دوست بدارد راه او را رود و با رسم او مخالفت نورزد، و در اين كار براى او بهجت و لذتى هست .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #63
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و قَوْله عليه السلام : فكانما قطعوا - الى قَوْله عداتها: تشبيه لهم فِى يقينهم بالله و بما جاءت به كتبه و رسله ، و تحققهم لاحوال يَوْم الْقِيَامَةِ و وعدها و وعيدها بعين اليقين بمن قطع الدنيا الى الْاخِرَة مع كونه فيها، و بمن اطلع على ما غاب عن اهل الدنيا من احوال اهل البرزخ و طول اقامتهم فيه ، فكشفوا غطاء تِلْكَ الاحوال لاهل الدنيا بالعبارات الواضحة و البيانات اللائحة حتّى كانهم فِى وصفهم لما عن صفاء سرائرهم و صقَالَ جواهر نفوسهم بالرياضة التامة يرون بابصارهم ما لا يرى النَّاس ، و يسمعون بآذانهم ما لا يسمع النَّاس ، اذ يخبرون عن مشاهدات و مسموعات لا يدركها النَّاس .
    فكانما قطعوا - تا - عداتها: تشبيه آنان است در يقينشان به خداوند و به آن چه كتاب ها و رسولان الهى آورده اند، و در محقق دانستن آن ها احوال آخرت و وعد و وعيد آن را به ديده يقين ، به كسى كه دنيا را پشت سر گذاشته و به آخرت رسيده با آن كه هنوز در دنيا است ، و نيز به كسى كه آگاهى يافته است بر آن چه از اهل دنيا از احوال اهل برزخ و طول اقامتشان در آن پوشيده مانده ، و با عبارات واضح و بيانات روشن پرده آن احوال را براى اهل دنيا كنار زده ، آن چنان كه گويا در وصف آخرت از روى صفاى باطن و گوهر نفوس خود كه با رياضت كامل صيقل زده شده است ، به گونه اى هستند كه با چشمهاى خود چيزهايى را مى بينند كه مردم نمى بينند و با گوش هاى خود چيزهايى مى شنوند كه مردم نمى شنوند كه مردم نمى شنوند، زياد از ديدنى ها و شنيدنى هايى خبر مى دهند كه مردم آن ها را ادراك نمى كنند.
    و لما كان السبب فِى قصور النفوس عن ادراك احوال الْاخِرَة هو تعلقهم بهذه الابدان و اشتغالها بتدبيرها و النغماس فِى اليهئات الدنيوية المكتسبة عنها، و كان هؤ لاء الموصوفون قوما قد غسلوا درن تِلْكَ الهيئات عن الواح نفوسهم بمداومة ذكر الله و ملازمة الرياضة التامة حتّى صارت نفوسهم كمراءى مجلوة حوذى بها شطر الحقايق الالهية فتجلت فيها و انتقشت بها، لاجرم شاهدوا بعين اليقين سبيل النجاة و سبيل الهلاك و ما بينهما، فسلكوا على بصيرة ، و هدوا النَّاس على يقين ، و اخبروا عن امور شاهدوها باعين بصائرهم و سمعوا بآذان عقَوْله م ، فكانهم فِى وضوح ذلك لهم و ظهوره و اخبارهم عنه قد شاهدوا ما شاهده النَّاس بحواسهم ، فشاهدوا ما لم يشاهده النَّاس ، و سمعوا ما لم يسمعوه - الى اءن قَالَ.
    و چون سبب كوتاهى نفوس از ادراك احوال آخرت تعلق آن ها به اين بدن ها و اشتغال به تدبير آن ها و غرق شدن در شكل هاى دنيويى است كه از آن ها به دست آورده اند، و اين كسانى كه وصفشان آمده گروهى هستند كه چرك اين شكل ها را با مداومت بر ذكر خدا و ملازمت با رياضت كامل از لوح نفوس خود شسته اند تا آن جا كه نفوسشان چون آينه صيقلى زده اى است كه در برابر حقايق الهى قرار گرفته و آن حقايق در آن تابيده و جانشان نقش آن حقايق را گرفته است ، از اين روايت كرده است كه :ناگزير با ديده يقين راه نجات و راه هلاكت و فاصله ميان آن دو را مشاهده كرده ، پس خود با بصيرت و بينايى آن را پيموده ، و مردم را بنا بر يقين خود هدايت نموده ، و از امورى كه با ديده بصيرت و با گوش خردهاى خود مشاهده كرده اند خبر داده اند، و گويا از شدت وضوح و ظهورى كه اين حقايق براى آن ها دارد و اينان از آن ها خبر مى دهند، چنان است كه چيزهايى را ديده اند كه مردم با حواس خود مشاهده كرده اند، پس چيزهايى را ديده اند كه مردم نديده و چيزهايى را شنيده اند كه مردم نشنيده اند...
    قَوْله عليه السلام : و تنزلت عليهم السكينة : اشارة الى بلوغ استعداد نفوسهم لافاضة السكنية عليها، و هى المرتبة الثالثة من احوال السالك بعد الطماءنينة ، و ذلك اءن تكثر تِلْكَ البروق و اللوامع اَلَّتِى كانت تغشاه حتّى يصير ما كان مخطوفا منها مالوفا، و كانت تحصل لا بمشية السالك فيصير حصولها بارادته . و فتح ابواب السماء لهم اشارة الى فتح ابواب سماء الجود الالهى بافاضة الاكُمَْلات عليهم كما قَالَ الله تعالى ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر.(339) و مقاعد الكرامات : مراتب الوصول اليها، و تِلْكَ المقاعد هى اَلَّتِى اطلع الله عليهم فيها، فرضى سعيهم بالاعمال الصالحة المبلغة اليها، و حمد مقامهم فيها(340) انتهى .
    و تنزلت عليهم السكينة : اشاره است به اين كه نفوس ‍ آن ها به جايى رسيده است كه استعداد افاضه آرامش بر آن ها را پيدا كرده اند، و آن پس از طمانينه سومين مرتبه از احوال سالك است . و آن چنين است كه تابش ها و پرتوهايى كه وجود او را مى پوشاند رو به افزايش مى نهد تا آن جا كه برقهاى گاهگاهى ، مالوف و هميشگى مى گردد، و همان ها كه قبلا بدون اراده او حاصل ميگشت ، در آن حال به اراده او حاصل مى يابد. و باز شدن درهاى آسمان براى ايشان ، اشاره است به گشوده شدن درهاى جود و بخشش الهى به افاضه كمالات بر آنان چنان كه خداى متعال فرموده : ((پس درهاى آسمان را به سيلابى فراوان گشوديم)). و ((مقاعد كرامات)): مراتب وصول به كرامات است ، و آن همان جايگاههايى است كه خداوند متعال از آن جا بر آنان نظر فرموده ، كوشش آن ها را با اعمالى كه ايشان را بدان مقامات مى رساند پسنديده ، و مقامشان را ستوده است)). پايان كلام ابن ميثم (ره).
    اى عزيز! چون در اين كلام شريف كه از عين حق اليقين ناشى شده است اشاره به مراتب چند از مراتب سلوك شده است اين ضعيف انشاء الله تعالى بعد از بيان ذكر و مراتب آن ، مجموع مراتب اربعه حكمت عمليه و بيان معنى سكينه و اقسام آن را با آن چه مقام اقتضا نمايد به تفصيل بيان مى نمايد.
    اى عزيز! بدان كه براى تحصيل علم كشفِى كه در اين حديث شريف مذكور است آلاتى چند قرار داده اند. بعضى اصل آن را دو چيز قرار داده اند: ذكر و فكر و بعضى سه چيز: اول : ذكر، دوم مراقبه ، سوم : فكر. و ذكر به تقسيم اولى بر دو قسم است : جلى و خفى ، و نزد بعضى جلى در تاءثير اقوى است و نزد بعضى خفى . خصوصا طايفه چشتيه و سلسله عليه نعمتيه و نور بخشيه و ادهميه . و از براى شرافت ذكر، كريمه : اذكرونى اذكركم كافِى است . ((زير هر الله تو لبيك ماست)).
    و فِى ((عدة الداعى)): و فِى الحديث : انا جليس من ذكرنى .(341) و فِى حديث آخر: يا موسى انا جليس من ذكرنى .(342)
    و در ((عدة الداعى)) گويد: در حديث است : ((من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند)). و در حديث ديگرى است : ((اى موسى من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند)).
    و فِى ((نهج البلاغه)) فِى خطبة همام فِى وصف المؤ من : و يصبح و همه الذكر... اءنْ كان فِى الغافلين كتب فِى الذاكرين ، و اءنْ كان فِى الذاكرين لم يكتب من الغافلين .(343)
    و در ((نهج البلاغه)) در خطبه همام ضمن برشمارى صفات مؤ من آمده است كه :
    و وارد صبح مى شود و همه همتش ذكر است ... اگر ميان غافلان باشد از ذاكران نوشته شود، و اگر ميان ذاكران باشد از غافلان نوشته نگردد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #64
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فِى ((ثواب الاعمال)): قَالَ الله تعالى : يا موسى ! لو اءن السموات السبع و عامريهن عندى و الارضين السبع فِى كفة و ((لا اله الا الله )) فِى كفة مالت بهن ((لا اله الا الله)).(344)
    و در ((ثواب الاعمال)) است كه : خداى متعال فرمود: اى موسى ! اگر آسمان هاى هفتگاءِنَّهُ و آبادى كنندگان آن ها نزد من و زمين هاى هفتگاءِنَّهُ در يك كفه و ((لا اله الا الله)) در كفه ديگرى قرار گيرد، طرف ((لا اله الا الله)) سنگينى كند و پايين رود.
    و عن الصادق عليه السلام : ما من شى ء الا و له حد يشتهى اليه الا الذكر فليس له حد ينتهى اليه .(345)
    و امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ چيزى نيست مگر آن كه مرزى دارد كه به آن منتهى مى شود مگر ذكر كه آن را حد و مرزى كه بدان منتهى مى شود نيست .
    و فِى ((مزامير العاشقين)): و عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : اءِذَا كان الغالب على عبدى الاشتغال بى ، جعلت همّه و لذته فِى ذكرى ، و اءِذَا جعلت همّه و لذته فِى ذكرى عشقنى و عشقته . و اءِذَا عشقته رفعت الحجاب بينى و بينه ، لا يسهو اذ سها النَّاس ، اولئك كلامهم كلام الاءنبياء، اولئك الابدال حقا، اولئك اَلَّذِى نَ اءِذَا اردت باهل الارض عقوبة او عذابا ذكرتهم فيهم فصرفته بهم عنهم .(346)
    و در ((مزامير العاشقين)) گويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه :
    هرگاه حالت اشتغال به من بر بنده ام غالب آمد، هم و لذت او را در ياد خودم قرار مى دهم ، و چون هم و لذت او را در ياد خودم قرار دادم عاشق من مى شود و من نيز به او عشق مى ورزم . و چون عاشق او شوم حجاب ميان خودم و او را بر مى دارم ، آن گاه كه مردم به سهو و غفلت گذرانند او سهو و غفلت نخواهد داشت ، اينانند كه كلامشان كلام انبياست ، حقا اينان ابدالند، اينانند كه چون بخواهم اهل زمين را عقوبتى كنم يا عذابى بر آن ها فرستم ايشان را در ميان آنان ياد كنم پس عذاب و عقوبت را به خاطر ايشان از اهل زمين باز گردانم .
    و روى ابوبصير عن ابى عبدالله عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: شيعتنا اَلَّذِى نَ اءِذَا خلوا ذكروا الله كَثِيرا.(347)
    و ابوصير از صلى الله عليه و آله و عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
    شيعيان ما كسانى هستند كه چون تنها شوند فراوان ياد خدا كنند.
    و فِى ((بصائر الدرجات)) عن على عليه السلام قَالَ: قراء ة القرآن فِى الصلاة افضل من قراءة القرآن فِى غير الصلاة ، و ذكر الله افضل .(348)
    و در ((بصائر الدرجات)) از على عليه السلام روايت كرده است كه : قرآن خواندن در نماز از قرآن خواندن در غير نماز برتر است ، و ذكر خدا [از هر دو] برتر است .
    و فِى ((الكافى)) و ((العلل)) عن ابى عبدالله عليه السلام : الصاعقة تصيب المؤ من و الكافر و لا تصيب ذاكرا.(349)
    و در ((كافى)) و ((علل الشرايع)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه :
    صاعقه و عذاب آسمانى به كافر و مؤ من مى رسد ولى به شخص ‍ ذاكر نمى رسد.
    و فِى الحديث القدسى : ايما عبد اطلعت على قلبه فرايت الغالب عليه التمسك بذكرى توليت سياسته و كنت جليسه و محادثه .(350)
    و در حديث قدسى آمده است كه : هر بنده اى كه به قلبش بنگرم و ببينم كه حالت تمسك و چنگ زدن به ذكر من بر او غالب است خودم تدبير و سياست امورش را به عهده گيرم و خودم همنشين و هم سخن او خواهم بود.
    و مشايخ گفته اند: هر نفس كه بر مى آيد ((هو)) است و چون فرو مى رود ((حى)) است .
    هر چه بينى ذكر يزدان است و بس مى دهد بر اين گواهى هر نفس
    و فِى ((مصباح الشريعه)) عن الصادق عليه السلام : من كان ذاكرا لله على الحقيقة فهو مطيع ، و من كان غافلا عنهفهو عاص ، و الطاعة علامة الهداية ، و المعصية علامة الضلالة ، و اصلهما من الذكر و الغفلة .(351)
    در ((مصباح الشريعه)) از صلى الله عليه و آله و عليه السلام روايت است كه : هر كه حقيقتا ياد آور خدا باشد فرمانبر است ، و هركه از او غافل باشد نافرمان است ، و طاعت و فرمانبرى نشانه هدايت ، و نافرمانى نشانه گمراهى است ، و اين دو از يادآورى و غفلت ناشى مى شود.
    هر آن كو غافل از حق يك زمان است در آن دم كافر است اما نهان است اگر آن غافلى پيوسته بودى در اسلام بر وى بسته بودى
    فاجعل قلبك قبلة للساءِنَّكَ، لا تحركه الا باشارة القلب و موافقة العقل و رضى الايمان ، فان الله تعالى عالم بسرك و جهرك . و كن كالنازع روحه او كالواقف فِى العرض الاكبر، غير شاغل نفسك عما عناك مما كلفك به ربك فِى امره و نهيه و وعده و وعيده ، و لا تشغلها بدون ما كلفك به ، و اغسل قلبك بماء الخوف و الحزن ، و اجعل ذكر الله من اجل ذكره لك فاءِنَّهُ ذكرك و هو غنى عنك ، فذكره لك اجل و اشهى و اتم من ذكرك له و اسبق ، و معرفتك بذكره لك يورثك الخضوع و الخشوع و و الاستحياء و الانكسار، و يتولد من ذلك رؤ ية كرمه و فضله السابق و تصغر عند ذلك طاعاتك - و اءنْ كثرت - فِى جنب مننه ، و تخلص ‍ لوجهه .(352)
    پس دل خود را قبله زبانت قرار ده ، و آن - جز با اشاره دل و موافقت عقل و رضاى ايمان حركت مده ، كه خداى متعال به نهان و آشكار تو داناست ، و چون كسى باش كه در حال جان دادن است . يا چون كسى كه در مقام عرض اكبر (روز قيامت جهت رسيدگى به حساب) ايستاده است ، و خود را به جز آن چه كه خداوند نسبت به اوامر و نواهى و وعد و وعيد خود مكلف ساخته مشغول مساز و نفس خود را به كمتر از آن چه تو را به آن مكلف ساخته سرگرم مدار، و دل خود را با آب ترس و اندوه بشوى ، و چون خدا به ياد توست ، تو نيز خدا را ياد كن ، زيرا او تو را ياد كرده در حالى كه از تو بى نياز است ، و ياد خدا نسبت به تو بزرگتر و شيرين تر و كامل تر و پيشتر از ياد تو نسبت به اوست ، و اين كه بدانى خداوند به ياد توست موجب خضوع و خشوع و حياء و شكستگى تو خواهد شد، و ديدار كرم و فضل پيشين او از آن زاييده ميگردد، و آن گاه طاعت هاى تو - هر چند كه بسيار باشد - در جنب منت ها و بخشش هاى او كوچك مى نمايد، و تنها براى او خالص خواهى شد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #65
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    سئل الشبلى عن حقيقة المعرفة ، قَالَ: ((الحياة بذكر الله)). و عن حقيقة الجهل ، فقَالَ: ((الغفلة عن الله)). و الفكر الى حد، و الذكر سرمد. ما سلك المريدون طريقا اصح و اوضح من الذكر و اءنْ لم يكن فيه سوى قَوْله تعالى : انا جليس من ذكرنى . فكل عمل يعمل العبد فيقابله الله و يجاز به بثواب و عطاء الا الذكر، فاءِنَّهُ تعالى يجاز به بتشريف المجالسة . فالذكر عنوان الولاية ، و بيان الوصلة ، و تحقيق الارادة ، و علامة صحة البداية .
    و از حقيقت جهل پرسيدند، گفت : ((غفلت از ياد خداست)). و فكر محدود است ولى ذكر نامتناهى است . مريدان راهى درست تر و روشنتر از ذكر نپيموده اند، هر چند در فضيلت آن چيزى جز همين مطلب نرسيده باشد كه : ((من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند)).
    بنابراين هر عملى را كه بنده انجام دهد خداوند به پاداش و بخشش با آن مقابله مى كند مگر ذكر را، زيرا كه خداوند متعال آن را به مشرف ساختن ذاكر به همنشينى با خود پاداش مى دهد.پس ‍ ذكر عنوان و سرلوحه ولايت و بيان وصلت و محقق ساختن اراده و نشانه صحت شروع [در سلوك] است .
    و حكى اءن اباعبدالله النباجى بعث رسولا الى ابى يزيد البسطامى حتّى قَالَ لابى يزيد: اءنّ ابعبدالله يَقوُل : اءنّ لى معك احاديث سريّة ميعادنا تحت ظل شجرة طوبى . فقَالَ ابويزيد للرسول : قل له : نحن شجرة طوبى مادُمنا على ذكره ، فان لم تصدقنى فاقبل ما قَالَ الله تعالى : اَلَّذِى نَ آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله - الى قَوْله تعالى - طوبى لهم و حسن مآب .(353)
    و حكايت است كه ابوعبدالله نباجى نزد ابويزيد بسطامى كس ‍ فرستاد كه به او بگويد: ابوعبدالله مى گويد: مرا با تو سخنانى سرى است ، وعده گاه ما زير درخت طوبى. (354) ابو يزيد به آن فرستاده گفت : به او بگو: ما خود درخت طوبى هستيم مادامى كه به ياد خدا هستيم ، و اگر حرف مرا باور ندارى فرمايش خداى تعالى را بپذير كه فرموده : ((آنان كه ايمان آورده و دلشان به ياد خدا آرامش يافته ... طوبى براى آن هاست و بازگشت نيك)).
    ده بود آن نه دل كه اندر وى گاو و خر باشد و ضياع و عقار (355)
    آن بود دل كه وقت پيچاپيچ جز خدا اندرو نباشد هيچ
    و فِى ((فردوس العارفين)): و يروى اءن اميرالمؤ منين عليه السلام قَالَ: اءنّ الله تعالى يتجلى لعباده الذاكرين عند الذكر و عند تلاوة القرآن من غير اءن يروه ، و يريهم نفسه من غير اءن يتجلى لهم ، لانه اعز من اءن يرى ، و اظهر من اءن يخفى . فتفردوا بالله سبحانَهُ و استانسوا بذكره . و ما نزلت باحد نازلة الا و فِى كتاب الله له دليل الهدى و البيان .(356)
    و در ((فردوس العارفين)) گويد: روايت شده كه اميرمومنان عليه السلام فرموده است :
    خداوند متعال براى بندگان ذاكر خود به هنگام ذكر و تلاوت قرآن تجلى مى كند بدون آن كه او را ببينند، و خود را به آنان مى نمايد بى آن كه براى آنان تجلى كند، زيرا عزيزتر از آن است كه ديده شود، و نمايانتر از آن كه پوشيده باشد. پس خود را براى خداى سبحان يگاءِنَّهُ و يك دله كنيد، و به ياد او انس گيريد. و بلايى بر كسى نازل نشود مگر آن كه در كتاب خداوند دليل هدايت و بيان آن وجود دارد.
    اقول : و فِى هَذَا الحديث الشريف اشارة الى التشبيه و التنزيه الاتيين فِى مبحث الولاية انشاء الله تعالى .
    من گويم : در اين حديث شريف اشاره است به تشبيه و تنزيهى كه انشاء الله تعالى در مبحث ولايت خواهد آمد.
    و قَالَ ابوعبدالله النباجى : اءنّ الله تعالى جنة من دخلها كان آمنا، طوبى له و حسن مآب . قيل : ما هى ؟ قَالَ: الانس بذكر الله .
    و ابوعبدالله نباجى گويد: خداى متعال را بهشتى است كه هر كس ‍ داخل آن شود در امان است ، طوبى براى اوست و بازگشت نيك . گفته شد: آن كدام است ؟ گفت : با ياد خدا مانوس بودن .
    و قَالَ الله تعالى فِى بعض الكتاب : اوليايى و احبايى ! تنعموا بذكرى ، و استانسوا بى ، فانى نعم الرب فِى الدنيا و الْاخِرَة .(357 )
    و خداى متعال در يكى از كتابها[ى آسمانى] فرموده : اى اولياء و دوستان من ! از نعمت ياد من بهره مند گرديد، و با من انس گيريد، كه من پروردگار خوبى هستم در دنيا و آخرت .
    و كان ابويزيد ربما يَقوُل : انت (358) انت الله : و لم يقل لا اله الا الله . فقيل له فِى ذلك ، فقَالَ: لان من عرف الله سبحانَهُ لا يذكر سوى الله ، فاخاف اءن اقول : ((لا اله ، فاموت قبل اءن اقول : ((الا الله)).
    و ابويزيد غالبا مى گفت : انت الله و نمى گفت : لا اله الا الله . در اين مورد با او گفتگو شد، گفت : چون كسى كه خداى سبحان را شناخت غير خدا را ياد نمى كند، از اين رومى ترسم كه بگويم : لا اله و قبل از آن كه الا الله را بگويم بميرم .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #66
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    قَالَ ابويزيد: رايت فِى المنام كانى رفعت الى السماوات ، فاجتمع على الملائكة فِى كل سماء، فقَالَوا: يا ابايزيد تعال حتّى نذكر الله الى الموت ، فقُلْتُ: انى لاستحى من الله تعالى اءن يَكوُن ذكرى له فِى عمر قصير دون الابد، و يَكوُن لذكى له حد محدود و اجل معدود، و هو يَقوُل : اذكروا الله ذكرا كَثِيرا.(359)
    ابويزيد گفته : در خواب ديدم گويا به آسمان ها بالا برده شدم ، در هر آسمانى فرشتگان نزد من گرد مى آمدند و مى گفتند: اى ابويزيد بيا تا دم مرگ خدا را ياد كنيم . گفتم من از خداى متعال شرم دارم كه در عمر كوتاهى نه تا ابد او را ياد كنم و بارى ذكرم نسبت به او اندازه محدود و زمان مشخصى باشد، در حالى كه مى فرمايد: ((خدا را بسيار ياد كنيد.))
    و قيل لابى يزيد: تعال نذكر الله تعالى ساعة . فقَالَ: ليس لى الساعة لسان الذكر. قيل : و متى يَكوُن لك لسان الذكر؟ قَالَ: اءِذَا اشتغل اهل النعيم بالنعيم و اهل الجحيم بالجحيم ، فاقوم بين يدى المنعم بقدمى الابدية من الابدالى الابد، اقول : الله الله .
    به ابى يزيد گفتند: بيا ساعتى به ياد خدا باشيم ، گفت : اكنون زبان ذكر ندارم . گفته شد: كى زبان ذكر دارى ؟ گفت : آن گاه كه اهل نعمت و بهشت به نعمت ها و اهل دوزخ به آتش سوزان دوزخ سرگرم باشند، پس در برابر منعم با قدم ابديت از ابد تا ابد بايستم ، بگويم : الله ، الله .
    و روى اءن الله تعالى اوحى الى ابراهيم عليه السلام فقَالَ: يا ابراهيم ! اتدرى لم اتخذتك خليلا؟ قَالَ عليه السلام : لا، قَالَ تعالى : لانك كنت بين يدى قائما لا يغفل قلبك عنى ، و على كل حال لا اراك تنسانى .
    (360)
    و روايت است كه خداى متعال به ابراهيم عليه السلام وحى فرمود كه : اى ابراهيم ! مى دانى چرا تو را خليل خود ساختم ؟ گفت : نه ، خداى متعال فرمود: زيرا تو در مقابل من مى ايستادى و دلت از من غافل نبود، و در هيچ حالى نديدم كه مرا فراموش كنى .
    و روى انّ الله تعالى قَالَ لموسى عليه السلام : يا موسى ! انى لا اقبل صلاة و لا ذكرا الا لمن يتواضع لعظمتى ، و يلزم قلبه خوفى ، و يقطع عمره بذكرى . يا موسى ! اءنّ مثله فِى النَّاس كمثل الفردوس فِى الجنان لا يتغير طعمها و لا ييبس ورقها، فاجعل له عند الخوف امنا، و عند الظلمة نورا، اجبته قبل اءن يدعونى ، و اعطيته قبل اءن يساءلنى .
    (361)
    و روايت است كه خداى متعال به موسى عليه السلام فرمود: اى موسى ! من نماز و ذكر را جز از كسى كه در برابر عظمت من فروتنى كند، و بيم از مرا همراه دلش كند، و عمر خود را به ياد من سپرى سازد، نمى پذيرم .
    اى موسى ! مثل چنين كسى در ميان مردم چون بهشت فردوس ‍ است ميان ساير بهشت ها كه مزه اش تغيير نكند و برگش خشك نگردد، پس به وقت ترس ، امنيت و در تاريكى برايش نور قرار مى دهم ، پيش از آن كه مرا بخواند پاسخش مى دهم ، و پيش از آن كه از من درخواست كند به او مى بخشم .
    و قَالَ ابويزيد: الخلايق صاحوا من ابليس ، و صاح هو من الذاكرين ، لقَوْله تعالى : اءِذَا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاءِذَا هم مبصرون .
    (362)
    و ابويزيد گويد: آفريدگان از دست ابليس مينالند و ابليس از ذاكران ، چه خداى متعال فرموده : ((چون وسوسه و خاطره اى از شيطان به آنان رسد به ياد خدا افتند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا كنند)).
    و قَالَ ابن عيسى : ما من مؤ من الا و على قلبه شيطان ، فاءِذَا ذكر الله خنس ، و اءِذَا نسى الله تعالى وسوس .
    و ابن عيسى گويد: مومنى نيست مگر آن كه شيطانى بر قلب اوست ، چون ياد خدا كند آن شيطان پنهان شود، و چون خداى متعال را فراموش كند، وسوسه نمايد.
    و روى اءن يعقوب عليه السلام لما قَالَ: ((يا اسفا على يوسف))،(363) فاوحى الله تعالى اءن يا يعقوب ! الى متى تذكر يوسف ؟ يوسف خلقك و رزقك و اعطاك النبوة ؟ فبعزتى لو كنت ذكرتنى و اشتغلت بى عن ذكر غيرى لفرّحتك فِى ساعتى . فعلم يعقوب عليه السلام اءِنَّهُ مخطى ء فِى ذكر يوسف عليه السلام ، فقَالَ: الهى لو ضربتنى بسوطك هَذَا فِى اول اليوم لما افنيت عمرى فِى البطاله .
    (364)
    روايت است كه : چون يعقوب عليه السلام گفت : ((اى اندوه و تاسف بر يوسف !)) خداوند متعال به او وحى فرستاد كه : اى يعقوب تا كى از يوسف ياد مى كنى ؟ آيا يوسف تو را آفريد و روزى داد و تو را به پيامبرى رساند؟
    به عزت خودم سوگند اگر مرا ياد مى كردى و با ياد من از ياد غير من روگردن بودى همانا تو را در همين ساعت شاد مى ساختم .
    يعقوب عليه السلام دانست كه در ياد كردن يوسف عليه السلام خطا كرده است ، پس گفت : اگر هان روز اول با اين تازيانه ات مرا مى زدى هرگز عمر خود را در بطالت فانى نمى ساختم .
    و قَالَت رابعة البصرية : الهى ما اوحش الساعة اَلَّتِى لا اذكرك فيها، و ما طابت الدنيا و الْاخِرَة الا بذكرك .
    و رابعه بصرى گويد: خدايا! چه ساعت وحشتناكى است آن ساعتى كه تو را در آن ياد نكنم ! و دنيا و آخرت جز به ياد تو پاك و گوارا نيست .
    و قيل لذى النون : متى يَكوُن ذكر الله للعبد صافيا؟ قَالَ: اءِذَا كان الله عارفا و ممن دونه متبريا.
    و به ذى النون گفتند: ياد خدا از بنده چه زمانى صاف و خالص ‍ است ؟ گفت : آن گاه كه خداشناس باشد و از غير او برى و بيزار.
    و فِى كتاب ((التوحيد)) و ((العيون)) عن الرضا عليه السلام ، عن رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم اءِنَّهُ قَالَ: اءنّ لله عز و جل عمودا من ياقوته حمراء، راءسه تحت العرش و اسفله على ظهر الحوت فِى الارض السابعة السفلى . فاءِذَا قَالَ العبد: ((لا اله الا الله)) اهتز العرش و تحرك العمود و تحرك الحوت ، و يَقوُل الله تعالى : اسكن يا عرشى ، فيَقوُل : كيف اسكن و انت لم تغفر لقائلها؟ فيَقوُل الله تعالى : اشهدوا سكّن سماواتى انى قد غفرت لقائلها.
    (365)
    و در كتاب ((توحيد)) و ((عيون)) از حضرت رضا عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه فرمود: خداى عز و جل را عمودى از ياقوت سرخ است كه سرش سر عرش و زيرش بر پشت ماهى در زمين هفتم زيرين است ، و چون بنده گويد: ((لا اله الا الله)) عرش بجنبد و عمود و ماهى حركت كنند، و خداى متعال فرمايد: اى عرش من ساكن باش ، گويد: چگونه ساكن باشم و حال آن كه گوينده اش را نيامرزيده اى . خداى متعال فرمايد: اى ساكنان آسمان هاى من ، شاهد باشيد كه من گوينده آن را آمرزيدم .(366)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #67
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و فِى ((الجواهر السنيه)) عن ((الكافى)) عن الباقر عليه السلام : مكتوب فِى التوراة اَلَّتِى لم تتغير: اءنّ موسى عليه السلام ساءل ربه فقَالَ: يا رب اقريب منى فاناجيك ، ام بعيد فاناديك ؟
    فاوحى الله عز و جل اليه : يا موسى ! انا جليس من ذكرنى ، فقَالَ موسى عليه السلام : يا رب من فِى سترك يوم لا ستر الا سترك ؟ قَالَ تعالى : اَلَّذِى نَ يذكرونى فاذكرهم ، و يتحابون فِى فاحبهم ، فاولئك اَلَّذِى نَ انْ اصيب اهل الارض بسوء ذكرتهم فدفعت عنهم بهم .
    (367)
    و در ((جواهر السنيه)) از كتاب ((كافى)) از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه : در توراتى كه تحريف نشده است : همانا موسى عليه السلام از پروردگار خود پرسيد كه خداوندا، آيا تو با من نزديكى تا آهسته راز گويم ، يا از من دورى تا بلند بخوانمت ؟ خداى عز و جل به او وحى فرستاد كه : اى موسى من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند. موسى عليه السلام عرض كرد: بار الها! چه كسى تحت پوشش تو است در روزى كه پوشش و پناهى جز پوشش تو نيست ؟ خداى متعال فرمود: آنان كه مرا ياد مى كنند پس من نيز آنان را ياد مى كنم ، و در راه من با هم دوستى كنند پس ‍ من نيز ايشان را دوست دارم ، ايشانند كه چون بخواهم به اهل زمين بلا و بدى برسانم يادشان كنم و به خاطر آنان آن بدى را از اهل زمين دور سازم .
    و فِى ((العدة)): فيما وعظ الله به عيسى عليه السلام : يا عيسى ! اذل لى قلبك ، و اكثر ذكرى فِى الخلوات ، و اعلم اءن سرورى اءن تبصبص الىّ، و كن فِى ذلك حيا و لا تكن ميتا.
    (368)
    و در ((عدة الداعى)) آورده است : از جمله مواعظ خداى متعال به عيسى عليه السلام اين بود كه : اى عيسى ! دل خود را براى من خوار ساز، و در خلوت ها بسيار مرا ياد كن ، و بدان كه شادى من آن است كه در پيشگاه من كرنش كنى ، و در اين مورد زنده باش و مرده مباش .
    و فِى ((شرح نهج البلاغه)): حكى اءِنَّهُ قيل لعيسى عليه السلام : هل احد من الخلق مثلك ؟ قَالَ: من كان نظره عبرة ، و صمته فكرة ، و كلامه ذكرا فهو مثلى .
    (369)
    و در ((شرح نهج البلاغه)) آورده : حكايت شده است كه به عيسى عليه السلام گفته شد: آيا احدى از آفريدگان مانند تو هست ؟ فرمود: هر كس نگاهش عبرت و سكوتش تفكر و سخنش ذكر باشد، وى مانند من است .
    و فِى ((مجالس)) ابن الشيخ - رحمة الله - عن ابى جعفر عليه السلام قَالَ: لا يزال المؤ من فِى صلاة ما كان فِى ذكر الله قائما كان او جالسا او مضطجعا، اءنّ الله سبحانَهُ يَقوُل : اَلَّذِى نَ يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فِى خلق السماوات و الارض رَبَّنَا ما خلقت هَذَا باطلا سبحاءِنَّكَ فقنا عذاب اَلْنَّار.
    (370)
    و در ((مجالس)) ابن شيخ از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: مؤ من پيوسته در نماز است تا وقتى كه در ياد خداست ، ايستاده باشد يا نشسته يا خوابيده ، خداى سبحان مى فرمايد: آنان كه در حال ايستاده و نشسته و بر پهلو خوابيده خدا را ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين تفكر مى كنند، [گويند] پروردگارا اين را باطل و بيهوده نيافريده اى ، تو منزهى ، پس ما را از آتش دوزخ نگه دار.
    و فِى ((الكافى)): يا عيسى كن ذليل النفس عند ذكرى خاشع القلب حين تذكرنى . يا عيسى كن حيثما كنت على اقبال علىّ.(371) يا عيسى قل لبنى اسرائيل : و اقبلوا على بقلوبكم لست اريد بصوركم .
    (372)
    و در ((كافى)) آمده است كه : اى عيسى ! در وقت ياد كردن من ذليل النفس باش ، و چون مرا ياد مى كنى دلت خاشع باشد.
    اى عيسى ! هر جا كه باشى روى دلت به من باشد. اى عيسى ! به بنى اسرائيل بگو كه با دلهاى خود به من رو آوريد، چه من طالب صورت هاى شما نيستم .
    ما درون را بنگريم و قَالَ را نى برون را بنگريم و قَالَ را
    و قيل : اتى رجل [اتى] رابعة فقَالَ لها: انى قد اكثرت مساءله نالذنوب و الخطايا، افراتنى اءن تبت يقبلنى ؟ فقَالَت : ويحك ! اما سمعته يدعوا المدبرين عنه فكيف لا يقبل المقبلين اليه ؟!
    و گفته اند: مردى به نزد رابعه آمد و به او گفت : من گناهان و خطاهاى بسيارى مرتكب شده ام ، آيا چنين پندارى كه اگر توبه كنم [خداوند] مرا مى پذيرد؟
    گفت : واى بر تو، مگر نشنيده اى كه او كسانى را كه از وى روگردانند دعوت مى كند، چگونه روآوران به خود را نمى پذيرد؟!
    و فِى ((القدسى)): يا عيسى انى لا انسى من ينسانى ، فكيف انسى من يذكرنى ؟ و انا لا ابخل على من عصانى ، فكيف ابخل على من يطيعنى .
    (373)
    و در حديث قدسى است كه : اى عيسى ! من كسانى را كه مرا فراموش مى كنند، فراموش نمى كنم ، پس چگونه كسى را كه مرا ياد مى كند فراموش مى نمايم ؟ و من بر گنهكارانم بخل نمى ورزم ، پس چگونه بر فرمانبران خود بخل ورزم ؟
    قَالَ ذو النون - رحمه الله : - عجبت ممن ينظر الى حلاوة الدارين و اءِنَّهُ يجد حلاوة ذكره . و عجبت ممن اقبل الى الخلق ، و الحق يَقوُل : الىّ. و عجبت ممن لا يعرف الكل الا منه و به ، و هو لا يصبر معه . و عجبت ممن دعاه مولاه الى وصله ، كيف هو لا يجيبه . و عجبت ممن اشتراه مولاه ، كيف هو لا يسلم اليه .
    و ذوالنون - رحمه الله - گفته است : عجب دارم از كسى كه به شيرينى دنيا و آخرت نظر دارد در حالى كه شيرينى ذكر را چشيده است ! و عجب دارم از كسى كه به خلق روآورده در حالى كه حق [متعال] مى گويد: به سوى من بيا! و عجب درام از كسى كه همه چيز را از او و وابسته به او مى داند ولى صبر بودن با او را ندارد! و عجب دارم از كسى كه مولايش او را به آتشى و پيوند با خود مى خواند، چگونه او اجابت نمى كند! و عجب دارم از كسى كه مولايش او را خريده است ، چگونه خود را تسليم او نمى كند!
    پس اى عزيز!

    هيچ قلبى پيش او مردود نيست زان كه قصدش از خريدن سود نيست
    گفت حق : گر فاسق و اهل صنم چون مرا خوانند اجابت ها كنم
    پس اى عزيز!

    اگر گويى كه بتوانم ، قدم در نه كه بتوانى وگر گويى كه نتوانم ، برو بنشين كه نتوانى
    آن كس كه او را ذكر مى كنى فرموده است كه : من از رگ گردن به تو نزديكترم .(374)

    او به تو از تو به تو نزديكتر تو از او غافل چرايى دربدر
    پس عجب دارم كه چرا خود را به او زودتر نرسانى !
    و فِى ((تفسير العياشى)) عن ابى عبدالله عليه السلام فِى حديث طويل فِى تفسير قَوْله تعالى : ((ثم قَالَ للذى ظن اءِنَّهُ ناج منهما اذكرنى عند ربك))(375) قَالَ: و لم يفزع يوسف فِى حاله الى الله فيدعوه ، فلذلك قَالَ تعالى : ((فانساه الشيطان ذكر ربه فلبث فِى السجن بضع سنين)).(376) قَالَ: فاوحى الله تعالى الى يوسفع فِى ساعته تِلْكَ: يا يوسف من اراك الرؤ يا اَلَّتِى رايتها؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن حببك الى ابيك ؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن علمك الدعاء اَلَّذِى دعوت به حتّى جعل لك من الجب فرجا؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن جعل لك من كيد المراءة مخرجا؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن انطلق لسان الصبى فعذرك ؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن صرف عنك كيد امراءة العزيز و النسوة ؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فمن الهمك تاءويل الرؤ يا؟ فقَالَ: انت يا رب ، قَالَ: فكيف استغثت بغيرى و لم تستغث بى و تسالنى اءن اخرجك من السجن ، و استغثت و قُلْتُ بعبد من عبادى ليذكرك الى مخلوق من خلقى فِى قبضتى و لم تفزع الى ؟ فالبث فِى السجن بذنبك [هَذَا] بضع سنين بارسالك عبدا الى عبد.
    و در ((تفسير عياشى)) در حديثى طولانى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در تفسير قول خداى متعال : (([يوسف] به آن زندانى كه مى دانست نجات خواهد يافت گفت : مرا نزد صاحب خود ياد كن)) فرمود: يوسف در آن حال خود به خدا پناه نبرد تا او را بخواند، و از اين روايت كرده است كه :خداى متعال فرمود: ((شيطان ياد صاحبش را از خاطر او برد، پس چند سال در زندان ماند)). پس خداى متعال در همان ساعت به يوسف وحى فرستاد كه : ((اى يوسف ! چه كسى آن خوابى را كه ديدى به تو نماياند؟ گفت : پروردگارا تو. فرمود: چه كسى تو را محبوب پدرت گرانديد؟ گفت : پروردگارا، تو. فرمود: چه كسى آن دعايى را كه خواند و بدان سبب از چاه نجاتت داد به تو آموخت ؟ گفت : پروردگارا، تو. فرمود: چه كسى از مكر آن زن براى تو راه گريز قرار داد؟ گفت : پروردگارا، تو. فرمود: چه كسى زبان آن كودك را به نطق آورد تا به عذر تو لب گشود؟ گفت : پروردگارا تو.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #68
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و فِى رواية اخرى : لما قَالَ للفتى : ((اذكرنى عند ربك)) اتاه جبرئيل فضرت برجله حتّى كشط له عن الارض السابعة ، فقَالَ ليوسف : انظر ماءِذَا ترى ؟ قَالَ: ارى حجرا صغيرا، فضرت برجله على الحجر ففلق ، فقَالَ: ماءِذَا ترى ؟ فقَالَ: ارى دودة صغيرة ، قَالَ: فمن رازقها؟ قَالَ: الله عز و جل ، قَالَ: فان ربك يَقوُل : ثم انس هذه الدودة فِى ذلك الحجر فِى قعر الارض السابعة ، اظننت انى انساك حتّى تقول للفتى : اذكرنى عند ربك ؟ لتلبثن فِى السجن بمقَالَتك هذه بضع سنين .
    قَالَ: فبكى يوسف عند ذلك حتّى بكى لبكائه الحيطان .
    (377) قَالَ: فتاءدى به اهل السجن ، فصالحهم على اءن يبكى يوما و يسكت يوما، فكان فِى اليوم اَلَّذِى يسكت اسواء حالا.
    (378)
    و در روايت ديگرى است كه : چون به آن جوان گفت : ((مرا نزد صاحب خود ياد كن)) جبرئيل نزد او آمد، پس با پاى خود بر زمين زد تا زمين هفتم (طبقه هفتم) برايش نمايان شد. جبرئيل به يوسف گفت : نگاه كن چه مى بينى ؟ گفت : سنگ كوچكى مى بينم ، جبرئيل با پاى خود بر آن سنگ زد و آن شكافت ، گفت : نگاه كن چه مى بينى ؟ گفت : كرم كوچكى مى بينم . گفت : روزى دهنده آن كيست ؟ گفت : خداى با عزت و جلال . جبرئيل گفت : پروردگارت مى فرمايد: من اين كرم را زير اين سنگ در ته زمين هفتم فراموش ‍ نكرده ام ، آيا تو پندارى كه تو را فراموش مى كنم كه به آن جوان مى گويى : مرا نزد صاحب خود ياد كن ؟ بايد به خاطر اين گفتارت چند سال در زندان بمانى . در اين هنگام يوسف آن قدر گريست كه ديوارها به گريه او گيستند، پس اهل زندان از دست او در آزار شدند، يوسف با آنان مصالحه كرد كه يك روز گريه كند و يك روز ساكت باشد، و حال وى در آن روزى كه ساكت بود بدتر و پريشان تر بود.
    و فِى ((تفسير على بن ابراهيم)) قَالَ: اتى اصحاب ايوب عليه السلام اليه و فيهم شاب حدث السن ، فقعدوا عنده فقَالَوا له : يا ايوب ! لو اخبرتنا بذنبك لعل الله كان يجيبنا اءِذَا سالناه ، و ما ترى ابتلاءك بهَذَا البلاء اَلَّذِى لم يبتل به احدا من امر كنت تستره . فقَالَ ايوب عليه السلام : و عزة ربى اءِنَّهُ ليعلم انى ما اكلت طعاما الا و يتيم او ضعيف ياكل معى ، و ما عرض لى امران كلاهما طاعة الا اخذت باشدهما على بدنى ، فقَالَ: الشاب : شوها لَكُمْ عيرتم نبى الله حتّى اظهر من عبادة ربه ما كان يسترها.
    و در ((تفسير على بن ابراهيم)) گويد: اصحاب ايوب عليه السلام نزد او آمدند و جوانى نورس نيز در ميان آنان بود. نزد وى نشستند و به او گفتند: اى ايوب بهتر است ما را از گناه خود خبر دهى ، شايد اگر ما از خداوند بخواهيم ما را اجابت كند، و ما اين گرفتارى تو را كه احدى تا به حال بدان مبتلا نشده است نمى بينيم مگر به خاطر كارى كه از ما پنهان مى دارى .
    ايوب عليه السلام گفت : به عزت پروردگارم سوگند كه او مى داند كه من غذايى نخوردم جز اين كه يتيم يا ضعيفِى با من هم غذا بود، و هرگز دو كار كه هر دو اطاعت بود برايم پيش نيامد جز اين كه آن را كه بر بدنم سخت تر بود انتخاب كردم . جوان [به اطرافيان خود] گفت : رويتان زشت باد كه پيامبر خدا را سرزنش كرديد تا آن عبادت پروردگار خود را كه پنهان مى داشت آشكار ساخت .
    فقَالَ ايوب عليه السلام : يا رب لوجلت مجالس الحكم منك الادليت بحجتى . فبعث الله اليه غمامة ، فقَالَت : يا ايوب ! ادل بحجتك فقد اقعدك مقعد الحكم ، و ها انا ذا قريب و لم ازل . فقَالَ: يا رب اءِنَّكَ لتلعم اءِنَّهُ لم يعرض لى امران قط كلاهما لك طاعة الا اخذت باشدهما على نفسى ، الم احمدك ؟ الم اشكرك ؟ الم اسجدك ؟ الم اسبحك ؟ قَالَ: قنودى من الغمامة بعثرة الف لسان : يا ايوب ! من صيرك تعبد الله و النَّاس عنه غافلون ؟ و تحمده و تشكره و تسجده و تسبحه و تكبره و النَّاس عنه غافلون ؟ اتمن على الله بما لله فيه المنة عليك ؟ قَالَ: فاخذ التراب فوضعه فِى فيه ، ثم قَالَ: لك العتبى (379) يا رب ، انت فعلت ذلك يا رب بى . قَالَ: فانزل الله تعالى ملكا فركض برجله فخرج الماء فغسله بذلك الماء، فعاد احسن ما كان و اطرا، و انبت الله له [روضة] خضراء، و رد عليه اهله و ماله و ولد و زرعه .
    (380)
    پس ايوب عليه السلام گفت : پروردگارا! اگر در مجلس داورى تو مى نشستم دليل خود را اظهار مى داشتم . خداوند پاره ابرى را فرستاد، آن ابر گفت : اى ايوب ! دليل خود را بياور كه تو را در مجلس داورى نشانده است ، و من نيز نزديك تواءم و از نزد تو نمى روم .
    ايوب گفت : پروردگارا! تو مى دانى كه هرگز دو كارى كه هر دو اطاعت تو بود برايم رخ نداد مگر اين كه آن را كه بربدنم سخت تر بود انتخاب كردم ، آيا ستايشت نكردم ؟ آيا سپاست نگزاردم ؟ آيا سجده ات نكردم ؟ آيا تسبيحت ننمودم ؟ پس با هزار زبان از آن پاره ابر ندا بر آمد كه : اى ايوب ! چه كسى تو را به گونه اى داشت كه خدا را عبادت كنى در حالى كه مردم از او غافل بودند؟ و او را سپاسگزارى و سجده كنى و تسبيح نمايى و بزرگ بدارى در حالى كه مردم از او غافل بودند؟ آيا بر خدا منت مى نهى به چيزى كه خدا را در آن بر تو منت است ؟ ايوب عليه السلام مشتى خاك بر گرفت و در دهان گذاشت ، سپس گفت : پروردگارا! از تو عذر مى خواهم ، پروردگارا تو با من اين چنين كردى . پس خداوند فرشته اى را فرستاد، و او با پاى خود بر زمين زد و آب بيرون آمد و ايوب را با آن آب شست ، پس ايوب به بهترين و تازه ترين صورتى كه در گذشته بود در آمد و خداوند سبزه اى (با باغ سبزى ) برايش رويانيد، و اهل و مال و اولاد و زراعتش را به وى باز گردانيد.
    (381)
    اى عزيز!
    همه اين كار ذكر الله است نيكبخت آن كسى كه آگاه است
    اى عزيز! اهل معرفت ذكر را ((دلاله)) مى گويند، زيرا كه دلاله آن است كه طالب را به مطلوب مى رساند. و بعضى ((جاروب)) گفته اند، زيرا كه دل را پاك مى گرداند از غير حق . و شيخ بدرالدين در رساله ((واردات)) خود گفته است كه :
    كنت ناعسا فرايت ذاكرا، و لما انتبهت سمعت واحدا يذكر الله ، فوقع فِى قلبى ، فتحققت قَوْله : من احب اءن يرتاض فِى رياض ‍ اَلْجَنَّة فليكثر ذكر الله :
    (382)
    در خواب بودم و ذكر گوينده اى را ديدم ، چون بيدار شدم يكى را شنيدم كه ذكر خدا مى گفت : پس [اين معنى] در دلم افتاد و فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم محقق شد كه فرمود: ((هر كه دوست دارد در باغهاى بهشت بگردد بايد فراوان ذكر خدا گويد)).
    صدق رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ، ذكر الله كَثِيرا مفتاح جميع الاكُمَْلات ، لانها منه تعالى و لا يحصل الا بالقرب و القرب بالمحبة ، و المحبة بدوام الذكر. قَالَ النبى صلى الله عليه و آله و سلم : من احب شيئا اكثر ذكره .
    (383)
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درست فرمود، ذكر خدا بسيار كردن كليد همه كمالات است ، زيرا كمالات از سوى خداست و جز با نزديكى به خدا حاصل نگردد، و قرب نيز با محبت ، و محبت با مداومت بر ذكر حاصل آيد.
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((هر كه چيزى را دوست بدارد فراوان ياد آن كند)).
    و كثرة الذكر تورث محبته تعالى ، لانه لا يدرك بالحس الظاهر، و الباطن مشغول بغيره تعالى ، فيصعب الالفة بين الله و بين السالك فِى الابتداء، فلابد من التمحمل لجلب الالفة و الاستيناس مع الله تعالى ، و ذلك بدوام الذكر، و لذا قَالَ تعالى : و اذكرو الله كَثِيرا.(384) و قَالَ تعالى : كذكركم آباءكم او اشد ذكرا.(385) تعليما للطريق اليه و راءفة على عباده .
    و ذكر بسيار، موجب محبت خداى متعال گردد، زيرا خداوند با حس ظاهر درك نگردد، و حس باطن نيز به غير خدا مشغول است ، در نتيجه در ابتداى امر، الفت ميان خداوند و سالك مشكل مى شود، پس ناچار بايد براى الف و انس با خداى متعال چاره اى انديشيد، و آن به دوام ذكر است ، از اين رو خداى متعال فرمود: ((بسيار خدا را ياد كنيد)) و ((خدا را ياد كنيد همانگونه كه از پدران خود ياد مى كنيد، يا بيشتر و قوى تر))، و اين را به خاطر آموختن راه را به سوى خرد. و نيز از روى رافت و مهربانى به بندگان خود فرموده است .
    فاءِذَا داوم على الذكر سرى الى باطنه و يصل الى قلبه فيحبه و يستلذ به . ثم ينفتح على ابواب الرحمة بحسب استعداده . و علامة حبه اءن يستلذ بذكره دائما، و ذلك من امارات السعادة و امارات انفتاح باب اَلْجَنَّة .


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #69
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    پس چون بر ذكر مداومت ورزيد، ذكر به باطنش راه پيدا كند و به قلبش رسد، پس او را دوست بدارد و از آن لذت برد. سپس ‍ درهاى رحمت به حسب استعداد وى به رويش گشوده شود. و نشانه دوستى او آن است كه از ذكر دائمى او لذت مى برد، و اين از نشانه هاى سعادت و گشوده شدن در بهشت است .
    و روى انه : مكتوب على باب اَلْجَنَّة : ((لا اله الا الله)). و هو يشير الى انّها لا تدرك و لا تفتح الا بذكره .
    و روايت است كه : ((بر در بهشت نوشته است : لا اله الا الله . و اين اشاره است به اين كه بهشت به دست نيايد و در آن باز نشود مگر با ذكر او.
    و عن الصادق عليه السلام : يموت المؤ من بكل ميتة ، يموت غرفا، و يموت بالهدم ، و يبتلى بالسبع ، و يموت بالصاعقة ، و لا تصيب ذاكر الله تعالى .
    (386)
    و از امام صادق عليه السلام روايت است كه : مؤ من به هر گونه مرگى مى ميرد، با غرق شدن ، زير آوار ماندن ، گرفتار درنده شدن و با آتش آسمانى ، ولى آتش آسمانى به ذاكر خدا نمى رسد.
    و عن رصول الله صلى الله عليه و آله و سلم : سيروا، سبق المفردون . قَالَوا: يا رسول الله ! و ما المفردون ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : المهترون اَلَّذِى نَ يهترون فِى ذكر الله ، يضع الذكر عنهم اثقَالَهم فياتون يَوْم الْقِيَامَةِ خفافا.
    (387)
    و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : سير كنيد، كه مفردون سبقت گرفتند. گفتند: اى رسول خدا! مفردون كيانند؟ فرمود: متحيران دلباخته اى كه در ذكر خدا حيرانند.ذكر، بار گران [گناهان] آنان را از دوششان بر مى دارد، و در قيامت سبكبار وارد صحنه مى شوند.
    بيان : ((المفرد)) بالكسر: من افراد الحق عن الغير بقوة التوحيد. و ((المفرد)) بالفتح : من افراده الحق بالجذب اليه . روى بهما. و ((المهتر)): المتحير اَلَّذِى لا راءى له .
    ((مفرد)) به كسر ميم : كسى است كه به نيروى توحيد، حضرت حق را از غير او ممتاز دانسته است . و ((مفرد)) به فتح ميم : كسى است كه حضرت حق با جذبه به سوى خود او را يگاءِنَّهُ خود ساخته است . و به هر دو صورت روايت شده است . و ((مهتر)) سرگردانى است كه نمى داند چه كند.
    و اعلم : اءن الاستيناس بذكر الحبيب هو نسيان كل ذكر يَكوُن بغير الحبيب مع وجدان مرارة ذكر من هو فان عاجز، لوجدان حلاوة ذكر من هو باق قادر. و اءنْ من شغله ذكر الدنيا فنى عن ذكر العقبى على التحقيق ، و من شغله ذكر العقبى فنى عن ذكر الدنيا، و من شغله ذكر المولى فنى عما سواه ، و من شغله ذكر المولى له فنى عنه ذكره للمولى و صار مدهوشا تحت لطائف صنعه ، و تلاشت كليته تحت جمال عنايته ، و استغرق ذكر الله فِى بحار امتنانه .
    و بدان كه : انس و خو گرفتن به ياد دوست فراموشى هر ذكر ديگرى است كه به غير دوست باشد، همراه با يافتن تلخى ذكر كسى كه فانى و ناتوان است به خاطر يافتن شيرينى ذكر آن كس كه باقى و تواناست . و كسى كه ياد دنيا او را سرگرم سازد تحقيقا از ياد آخرت فانى شود. و كسى كه ياد آخرت او را مشغول دارد، از ياد دنيا فانى گردد. و كسى كه ياد مولى مشغولش سازد، از غير او فانى شود. و كسى كه ياد مولا نسبت به او، او را مشغول دارد، ياد خودش نسبت به مولى از او فانى شود، و تحت لطائف كار مولى مدهوش افتد، و كليت او تحت جمال عنايت او متلاشى گردد، و ذكر خدا غرق درياهاى امتنان او شود.

    للناس عيدان معدودان فِى سنة و للمريد جميع الدهر اعياد فالذكر عاده و الحمد راحته و القلب فِى ملكوت الرب روّاد
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #70
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    مردم سالى دو عيد دارند، و براى مريد همه روزگار عيد است .پس ذكر عادت او و حمد و ستايش راحتّى اوست ، و قلب او در ملكوت پروردگار در سير و گردش است .
    اى عزيز! به اتفاق اهل معرفت و محققين علما، نفس ممثل به صور معلومات مى شود به سبب ذكر حق ، و نفس ناطقه عالمى مى شود نورانى معقول .
    و در نشاءه دنيا هر مرتبه كه به علم حاصل كرده است بعد از مفارقت روح از بدن به همان مرتبه قرار مى گيرد، و برزخ روح انسانى مرتبه يقين اوست ، لهَذَا اهل معرفت سعى مى كنند كه اين مرتبه علمى به ذكر رفعت يابد و دايره اش اوسع شود كه : من كان فِى هذه اعمى فهو فِى الْاخِرَة اعمى .(388)


    آن چه زين جا برى نگه دارند در قيامت همانت پيش آرند
    پس همانا تقصير از ماست .

    عجب كارى كه ما را مشكل از ماست دل ما را همه درد دل از ماست
    پس اى عزيز!

    اهل دل شو يا به بند اهل دل ورنه همچون خر فرو مانى به گل هر كه را دل نيست او بى بهره است در جهان از بينوايى شهره است رو به اسفل دارد او چون گاو و خر نيستش كارى به غير از خواب و خَور حق همى گويد كه ايشان فِى المثل همچو گاوند و چو خر، بل هم اضل
    اى عزيز! از اين اخبار و از آن چه ذكر شد فوايد ذكر معلوم گرديد، و اين ضعيف بعضى فوايد ديگر ذكر مى نمايد تا ذاكر به جد و رغبت تمام مشغول به ذكر شود.
    قَالَ فِى ((منهاج السايرين)): ((و قد جرّب القوم اءن الاكثار من ذكر ((يا حى يا قيوم ، يا من لا اله الا انت)) يوجب حياة القلب)).
    در ((منهاج السايرين)) گويد: و قوم تجربه كرده اند كه بسيار گفتن ((يا حى ، يا قيوم ، يا من لا اله الا انت)) موجب زنده شدن دل است .
    اى عزيز! چونن مواد فاسده از رهگذر حواس در آمده و اين كس ‍ دل در او بسته و به اين جهت صفات ذميمه در دل او در آمده ، دل از خدا غافل گشته . آن چه دل در پى آن رود آن اله او است . و اين معنى به حسب اختلاف خواهش هاى نفسانى مختلف است ، بعضى از پى جماد مانند زهر و نقره و كتاب و ساير امتعه روند و دل در اين ها بندند، و بعضى از پى نبات و حيوان ، و بعضى مسخر سباع و بهايم باشند، مثلا اگر غضب بر اين كس مسخر باشد [و] تابع او باشد در باطن سگ است ، و اگر تكبر مستولى است در باطن پلنگ است ، و اگر فرج و شهوت مستولى است تابع حمار است ، و على هَذَا القياس . و به مقتضاى آيه شريفه : افرايت من اتخذ الهه هويه ،
    (389) و كريمه : الم اعهد اليكم يا بنى آدم اءن لا تعبدوا الشيطان ،(390) متابعت هر يك از اين ها متابعت آلهه است . پس سالك به حق بايد كه ملاحظه نمايد كه از اين آلهه به كدام گرفتار است كه موجب مردگى دل او شده و آن را دفع نمايد. و دفع مواد فاسده به چند چيز مى شود: يكى آن كه روح را مناسبتى باشد ذاتى به جذبه الهى ، و اين نادر است . و جذبه بر اين وجه باشد كه حق تعالى بر او ظاهر گردد به وجهى كه اين كس شيفته آن وجه گردد كه : جذبة من جذبات الرحمن افضل من عبادة الثقلين .

    يك جذبه حق تو را در آن دم بهتر زعبادت دو عالم
    و در اين توجه علاقه او از غير حق تعالى منقطع گردد. و اين به مثابه آن است كه طبيعت ، بى مسهلى و عملى دفع مواد فاسده كند. و اين جذبه الهى گاهى بى واسطه بشرى باشد و گاهى به واسطه بشرى ، چنان چه مذكور است كه : شيخ نجم الدين كبرى چون از خلوت بيرون مى آمدى نظر ايشان اولا به هر كه افتادى او را اين دولت ميسر شدى . و نوع ديگر آن كه محتاج به سهلى و منقى باشد. و مشايخ را در تعيين اين خلاف است ، بعضى اسماء الهى را تعيين كرده اند و طالب را به اسمى از اسماء الهى كه مناسب استعداد او باشد مشغول سازند. و مناسبت از اين جا دانند كه اسماء الهى را بر او عرضه كنند و تفرس نمايند كه از كدام اسم متاثر گردد، پس او را به آن اسم مشغول سازند.
    و بعضى اسم مبارك ((الله)) را اختيار كرده اند و در يك وجه امتياز، اين نكته را گفته اند كه : در هر آنى احتمال انقطاع نفس ‍ هست و سالك را قصر امل بر آن مى يابد و آن را آخر انفاس بايد شمرد، و مقرر است كه در آخر انفاس ذكر مبارك ((الله)) است كه اسم ذات است ، و ذات را به اين وجه تصور نمايند كه مستجمع كمالات است و به خود ظاهر است و همه به او ظاهرند. و اكثر مشايخ لا اله الا الله را اختيار كرده اند، و حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم اين ذكر را فاضل ترين ذكرها فرموده است .
    و ديگر آن كه : مقصود ذاكر دو چيز است : دفع مواد فاسده و جذب صحت . و اين به اعتبار نفى ، دفع مواد ميكند و به اعتبار اثبات ، جذب صحت .
    و بعضى ديگر گفته اند كه : واذكر ربك اءِذَا نسيت ،
    (391) امر به ذكر كرده اند در وقت نسيان . پس اگر حق منسى باشد طالب بايد ذكر لا اله الا الله را به اعتقاد صحيح گويد كه هيچ چيز را استحقاق و استعداد معبوديت و انقياد نيست مگر ((الله)) را. و باعث بر ذكر، مجرد فرمانبردارى باشد كه حق تعالى امر كرده كه مرا به پاكى ياد كنيد نه براى مرتبه اى از مراتب دنيوى و اخروى . و بايد كه با حضور و جمعيت بال پناه برد به حضرت خداوند از آلهه باطله . و بايد كه به اين طريق مداومت نمايد. و خواب قاطع ذكر نيست چه غايت معامله او در خواب محصول بيدارى است .
    و چون طالب با شرايط، مداومت به ذكر نمايد معبود به حق به صفت قهاريت افناى جميع آلهه باطله نمايد كه مانوس طالب بوده اند، بلكه طالب را نيز از نظر شهود بردارد و تصرف آلهه منتفِى گردد، و مضمون جاء الحق و زهق الباطل اءنّ الباطل كان زهوقا
    (392) تحقق يابد، و حقيقت كل شى ء هالك الا وجهه (393) ظاهر گردد، و حق مطلق و معبود به حق به صفت يكتايى ظاهر شود، چه در نظر شهود جزء او نباشد، پس نداى : لمن الملك (394) در دهد، و چون ديگرى در ملك شهود نباشد جواب لله الواحد القهار(395) گويد، و در اين حال ذاكر در حقيقت ذكر كه شهود مطلق است فانى باشد؛ بلكه در مذكور كه حق سبحانَهُ و تعالى است . و چون ذاكر در مذكور فانى گردد در نظر شهود ديگرى نماند، شهود مستند به مذكور باشد و مذكور ذاكر خود بود، و مقتضاى فاذكرونى اذكركم (396) وجود گيرد.
    شيخ محيى الدين گفته است كه : ((هر كس در زمان ذكر حق استماع ذكر حق ننمايد ذكر او ذكر حق نباشد، چه حق تعالى فرموده است : ((اگر مرا ياد كنيد شما را ياد كنم)). و ياد حق مستلزم استماع است)). و گفته اند كه : ظاهرا مراد به استماع ذكر حق ، دريافت دعوت حق است از طريق جذبه ، و اين حقير و ضعيف گويد كه :
    اگر ظاهر آيه شريفه بر حال خود باشد منافاتى ندارد، چه هرگاه انا الله
    (397) از درختى روا باشد پس چرا ايجاد صوتى كه [ذكر] ذاكر باشد و آن كس بشنود روا نباشد؟!
    اى ذاكر حق ! اين همه فوايد ذكر بود كه ذكر شد پس به شوق تمام در ذكر حق باش تا حق توفيق ذكر خود را زياد گرداند در حق تو. و فوايد ديگر به حسب مناسبت مقام انشاء الله بيايد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 7 از 22 نخستنخست ... 3456789101117 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •