*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 8 از 22 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 212
  1. #71
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    فصل [16]: [در وجه افضل بودن ذكر از نماز]
    اى عزيز! چون از براى افضل بودن ذكر از نماز كه در آيه كريمه : اءنّ الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر،(398) اخبارى كه سبقت يافت كافِى است و لكن از جهت تشويق ذاكر، چند وجه ديگر ذكر مى شود:
    و انما كانت الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر اءِذَا كان سببهما القوة النزوعية اءِذَا خرجت عن حكم العقل ، فاءِذَا كانت الصلاة هى اَلَّتِى توجب دخولها تحت حكم العقل و العقل ناه عنهما، فقد كانت الصلاة هى السبب فِى الانتهاء، فكانت ناهية عنهما؛ هَذَا.
    و جز اين نيست كه نماز زمانى از فحشاء و منكر باز مى دارد كه سبب آن دو قوه گرايشى باشد كه از حكم عقل خارج شده باشد. و چون نماز آن قوه را تحت حكم عقل داخل مى كند و عقل نيز از فحشاء و منكرات باز مى دارد، پس نماز سبب دست كشيدن از فحشاء و منكرات و بازدارنده از آن هاست .
    اين را داشته باشد.
    و اما وجوه افضل بودن ذكر آن كه :
    از شيخ صفِى از وجه اكبريت ذكر از نماز سؤ ال كردند، شيخ فرمودند كه : ((نماز نهى از فحشاء و منكر ظاهره مى كند، و ذكر نهى از فحشاء و منكر ظاهرى و باطنى از هر دو مى كند، پس ذكر اكبر باشد)).
    و شيخ ابوسعيد ابى الخير در وجه اكبريت ذكر فرموده اند كه : ((ذكر كردن خدا مر بنده را اكبر است)). و از كلامش ظاهر ميشود كه مراد از ذكر جذبه الهى باشد. و ظاهر آن است كه ذكر جذبه نباشد بلكه به ظاهر خود گذاريم اولى باشد.
    روى داود الرقى عن الصادق عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: اوحى الله تعالى الى داود عليه السلام : قل للجبارين لا يذكروننى ، فاءِنَّهُ لا يذكرنى عبد الا ذكرته ، و اءنْ ذكرونى ذكرتهم فلعنتهم .
    (399)
    داود رقى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : خداوند متعال به داود عليه السلام وحى فرستاد كه : به جباران و ستمگران بگو كه مرا ياد نكنند، چه ، بنده اى مرا ياد نكند مگر اين كه او را ياد نمايم ، و اگر ستمگران مرا ياد كنند من نيز يادشان كنم پس آنان را لعنت نمايم .
    اى عزيز! فاعلم اءن ادنى اوصاف العارف عيش القلب مع الله بلا علاقة . و يقَالَ: المفتخر بذكره للمذكور ليس كالمتعزز بذكر المذكور له . فالمفتخر فِى الطلب ، و المتعزز فِى الطرب .
    بدان كه پايين ترين اوصاف عارف اين است كه دل او با خدا سر كند بى آن كه علاقه اى به ديگرى داشته باشد. و گويند: آن كس كه به ياد مذكور خود افتخار مى كند چون كسى نيست كه به ياد مذكور از او، سرافراز است . پس آن افتخار كننده در طلب است ، و اين سرفراز در طرب .
    و قَالَ ابن عباس - رحمه الله -: ذكر الله اياكم اكبر من ذكركم اياه ، لان ذكركم اياه لا يَكوُن الا من ذكره اياكم ، و مخرج ذكركم اياه من سبب ذكره اياكم ، و ذكره لَكُمْ سابق على ذكركم له ، و ذكره لَكُمْ اكبر من ذكركم له ، قَالَ الله سبحانه : و لذكر الله اكبر. فمن ذكر الله تعالى له فِى الازل و حسن نظره و كمال لطفه و احساءِنَّهُ اليه حيث اصطاه و هداه و قربه و آواره صار منقطعا عن نفسه ، آيسا من خلقه ، و لم يشغل قلبه بشى ء سواه ، و هَذَا اسرع الى الله تعالى ، و هو غناء لا فقر فيه ، و فقر لا غناء فيه .
    و ابن عباس گفته است : ياد كردن خدا از شما بزرگتر از ياد كردن شما از اوست . چه ياد كردن شما از او ياد كردن او از شما سرچشمه مى گيرد، و منشاء ياد شما از او به سبب ياد كردن او از شماست ، و ياد او از شما پيش از ياد شما از اوست ، و ياد او از شما بزرگتر از ياد شما از اوست . خداى سبحان فرموده : ((و همانا ياد كردن خدا [از شما] بزرگتر است)).
    و از ياد كردن خدا از او در ازل و نيز از حسن نظر و عنايت و كمال لطف و احسان خدا به او كه وى را برگزيده و هدايت نموده و به خود نزديك ساخته و پناهش داده اين است كه از خود بريده ، و از ساير آفريدگان نااميد گشته ، و دل خود را به چيزى غير خدا مشغول نساخته است . و اين سريعتر به سوى خداوند متعال راه مى برد. و آن بى نيازيى است كه فقر ندارد، و فقرى است كه بى نيازى در آن نيست .
    اى عزيز! بدان كه ذكر بنده مر خدا را در جنب ذكر خداى تعالى مر بنده را: كالغبار تحت الامطار، و كالانهار فِى جنب لجج البحار.
    (400) و بعضى ذكر را عبادت از كلمه توحيد گرفته اند و گفته اند: او اصلى از اصول دين است و نماز فرع ، پس ذكر اكبر باشد، زيرا كه او اول كلمه اى است كه انسان را از كفر نجات مى دهد، و آخر كلمه اى است كه انسان را از زندان تن نجات مى بخشد. پس اول اسلام ذكر است و آخر اسلام هم ذكر است . و بعضى گفته اند كه : ذكر اكبر است زيرا همه اشياء به ذكر خدا مشغول اند كه : و اءنْ من شى ء الا يسبح بحمده .(401)

    گوش دل بگشا و تبسيح خدا بشنو از مجموع اشياء اين صدا حتّى آن كه بزرگان كه اهل معرفتند گفته اند: هر نفسى كه فرو مى رود ((هو)) است و چون بر مى آيد ((حى)) است . پس ‍ مجموع اشياء در ذكر است و از اين جهت مى تواند كه اكبر باشد. و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده اند كه : موسى عليه السلام گفت : ((خداوندا چگونه است معرفت ؟ بياموز مرا. خطاب به او شد كه بگو: لا اله الا الله و شهادت بده به اين معنى . پس گفت : يا رب چه شد نماز؟ فرمود: بگو: لا اله الا الله ، و اين چنين خواهند گفت اين كلمه را بندگان من تا روز قيامت . و هر كه بگويد اين كلمه را، اگر بگذارند آسمان ها و زمين ها را در يك پله ترازو، و بگذارند لا اله الا الله را در پله ديگر ترازو، هر آينه زياد مى آيد بر آن ها لا اله الا الله .(402)))
    و عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : افضل الذكر لا اله الا الله ، و افضل الدعاء الحمدلله .
    (403)
    و از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه : برترين ذكرها لا اله الا الله و برترين دعاها الحمدلله است .
    و ديگر آن كه : اهل بهشت مكلف به نماز نيستند و لكن همه در ذكر خدايند.
    وجه ديگر آن كه : خداى تعالى فرموده است : انا جليس من ذكرنى ،
    (404) و فرموده است : الا بذكر الله تطمئن القلوب .(405)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #72
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و ديگر آن كه : هيچ عبادتى نيست كه ذكر در او داخل نباشد هم در صورت و هم در معنى ، پس به اين وجه مى تواند كه ذكر اكبر باشد. سلطان بايزيد فرموده است كه : ((سحرگاهى كه يك نفس با ذكر خدا باشم [را] با هجده هزار عالم برابر نكنم)).
    اينست معنى ذكر و اطمينان قلب .
    مرا كه جنت ديدار در درون دل است چه التفات به ديدار حور عين باشد و سلطان ابراهيم در كنار آبى نشسته بود كه نابينايى از پل به زير افتاد، ابراهيم گفت : خداوندا نگهدار، چون خدا را به حقيقت ياد كرد، آن كور در ميان آسمان و زمين بايستاد.
    آورده اند كه درويشى در كنار شط بغداد مى گرديد، در آن اثنا گرسنه شد و به نزديك ابراهيم ادهم بيامد و بنشست ، ابراهيم به وى گفت : گرسنه اى ؟ گفت : بلى ، ابراهيم گفت : خداوندا ما را طعام ده . فِى الحال خوان طعامى در نهايت لطافت حاضر شد. با يكديگر آن طعام را بخوردند. درويش از او پرسيد كه : اين دولت را از كجا يافتى ؟ گفت : چهل سال خدا را به مجاز ياد كردم چنان چه غير را در دل راه ندادم و از لقمه شبهه و مناهى ، نفس خود را منع نمودم ، و مدتى است كه حق را به حقيقت ياد مى كنم . اينست معنى : المجاز فنطرة الحقيقة .
    (406)
    و فِى ((نهج البلاغه)) عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : الرياء قنطرة الاخلاص .(407) زيرا كه انسان تا از مقام خودبينى و غير بينى نگذرد به مقام حقيقت و اخلاص ‍ نمى رسد.
    اى عزيز! معنى بالاتر ذكر آن است كه اين كس آرزوى خود را ترك كند و اراده خود را از ميان بردارد. و قوم موسى عليه السلام كه آرزوى سير و عدس كردند پاره اى ذلت برداشتند، و فِى الحقيقة بى ادبى كردند و اين باعث شد كه من و سلوى
    (408) از ايشان منقطع شد.
    از خدا جوييم توفيق ادب بى ادب محروم ماند از فضل رب بى ادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد اين ادب شاخى است از باغ بهشت واى آن كس كو زدست اين شاخ ، هشت پس هر كس كه بى ادبى كند از رحمت الهى بى نصيب باشد.
    طرق العشق كلها آداب)).
    (409)
    اى عزيز! تا نفس به چيزى كه غير حق تعالى است تعلق دارد از لذت و زندگانى و جاه و غير ذلك كاينا ما كان ، ذكر خدا او را صافِى نمى شود. پس خود را و همه چيزها را فدا بايد كرد تا ملك ذكر، اين كس را مسلم شود.
    اين كلاه بى سران است اى پسر كى دهندت تا تو مى نازى به سر و معنى بلندتر از اين ها آن كه : ذكر، رفع جميع خيالات اندرونى كند، چه هر نيك و بدى كه در خيال سالك گذرد بى ادبى خواهد بود.
    خفته آن باشد كه او از هر خيال دارد اميد و كند با او مقَالَ اين خيالات بدن را بت بدان بشكن اى نبت ها و رو در لا مكان ##
    گر بيايد به يادشان جز دوست بر درانند يا خود را پوست بر صفت هاى او نظر كرده زانجم و آسمان گذر كرده و معنى ديگر ذكر آن است كه : هيچ شدتى و راحتّى در ميان حق و ذاكر حجاب نشود. شنيده باشى كه ايوب عليه السلام فرزندان او بالكليه برطرف شدند، ميان او و خدا حجابى به هم نرسيد. و خانه او خراب شد و اموال او همه برطرف شد، ميان او و خدا حجابى به هم نرسيد. و بلا بر بدن او گماشتند تا كرم جميع بدن او را بخورد ميان او و حق حجاب نشد. قوم او با آواز بلند مى گفتند كه : اگر او دوست خدا بودى چنين بلايى متوجه او نشدى . تا وقتى كه كرم به دل مباركش رسيد، مناجات كرد: خداوندا، مرا با بدن كار نيست ، از آن مى ترسم كه چون كرم به دل من رسد حجابى شود ميان من و تو، خداوندا، نوعى بكن كه ميان من و تو حجابى به هم نرسد، مرا مطلب بى حجابى است نه چيز ديگر. آن گه فضل پروردگار خود در رسيد، بدن او صحيح و سالم شد. چون از خود گذشت و به حق پيوست پير بود جوان شد، و فرزندان او كه در زير خاك انبوه مانده بودند حق تعالى همگى را حيات كرامت فرمود.
    رنج كى ماند دمى كو ذوالمنن گويدت چونى تو اى رنجور من (410)گر نماند از جود، در دست تو مال كى كند فضل خدايت پايمال گر بريزد برگ هاى آن چنار برگ بى برگيش بخشد كردگار (411)
    پس بايد ذاكر بداند كه نجات در بسيار گفتن ذكر است ، و اگر از روى صدق و اخلاص بگويد ممكن است كه او را در اين نشاه يقين حاصل شود كه از اهل نجات است .
    اللهم اجعلنا من الذاكرين المخلصين بمحمد و آله الطيبين الطاهرين ، صلوات الله عليه و عليهم اجمعين .
    اى عزيز! چگونه ذكر وسيله نجات نمى شود و حال آن كه حجاب سالك نتيجه نسيان است ، و نسيان بدان سبب بود كه در بدايت فطرت كه وجود روح پديد آمد از عين وجود او دوگانگى ثابت شد ميان او و حق واحد، اگر چه روح حق تعالى را در آن مقام به يگانگى دانست اما به يگانگى نشناخت ، زيرا كه شناخت از شهود خيزد، و شهود از وجود درست نيايد، كه شهود ضد وجود است ، و الضدان لا يجتمعان .
    (412)
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #73
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [17]: [فايده تعلق روح به قَالَب]
    اى عزيز! فايده تعلق روح بر قَالَب آن است كه : در خلف چون دل صحيح و نفس صحيحه حاصل كند تا در مقام شهود چون روح ، بذل وجود كند وى را خليفه باشد كه قائم مقامى او كند. و اين سرى است بزرگ چنان كه روح در آن عالم ، حضرت حق تعالى را به كمال وحدانيت نشناخت همچنين نيز در آن مقام ذكر بى شركت نتوانست كرد، كه هم ذاكر خويش و هم ذاكر حق بود، و اين ذكر به شركت بود، و حال آن كه حق تعالى مى فرمايد: و اذكر ربك اءِذَا نسيت ،(413) يعنى بعد از نسيان ما سواى من مرا ياد كن تا به شركت نبود.
    چندان كه روح به عالم ملك و ملكوت گذر مى كرد تا به قَالَب پيوست و هر چيزى را كه مطالعه مى كرد از آن ذكرى با وى مى ماند و بدان مقدار او از ذكر حق باز مى ماند تا آن كه جمعى را چندان حجاب از ذكر اشياء مختلفه پديد آمد كه حق تعالى را بالكليه فراموش كردند و حق تعالى هم ايشان را از ياد عنايت فراموش كرد كه : نسوا الله فنسيهم .
    (414)
    پس چون حجاب از نسيان پديد آمد و سبب بيمارى فِى قلوبهم مرض (415) گرديد لاجرم احتّى اج به معالجه پديد آمد، كه گفته اند: العلاج بالاضداد.(416) و حق تعالى از شفاخانه قرآن اين علاج را مى فرمايد: اذكروا الله كَثِيرا،(417) تا شايد كه به شربت ذكر كثير، از حجب نسيان و آفت آن مرض خلاص يابد.
    آورده اند كه : روزى حبيب عجمى به باغى رفت ، ميوه ها را بديد، گفت : خوش لطيف است ! صدايى رسيد كه : از ما شرم ندارى كه نام مرا به هر مصنوعى بخوانى ؟ شيخ استغفار كرد.
    و در جاى ديگر حق تعالى فرموده كه : اليه يصعد الكلم الطيب .
    (418) پس مرض نسيان را به معجون نفِى و اثبات دفع توان كرد، زيرا كه نسيان ، مركب از نفِى و اثبات است : نفِى ذكر غير حق و اثبات حضرت حق .(419) چون بدين معالجه مداومت نمايد به تدريج مرض تعلقات روح از ماسواى حق به شربت لا اله زايل شود و آفت علت نسيان منقطع گردد و صحت ذاكرى به واسطه جمال سلطان الا الله از پس تتق (420) عزت روى نمايد، و به حكم وعده : فاذكرونى اذكركم (421) از لباس حروف و اصوات مجرد شود و در تجلى نور عظمت الوهيت خاصيت كل شى ء هالك الا وجهه (422) آشكار گردد و ذكر روح با ذاكرى روح و وجود او در بحر نامتناهى ذاكر اءذكركم مستغرق و مستهلك شود، و اذكركم نيابت ذاكرى روح كند. اينجا ذكر و ذاكر و مذكور يكى شود، ذكر بى شركت اكنون دست به هم دهد.

    تا! خود بشنود نه از من و تو لمن الملك واحد القهار و سرّ شهد الله اءِنَّهُ لا اله الا هو(423) اينجا ظاهر شود، و اشاره بعضى : ما قَالَ احد: الله ، الا الله (424) در اين حال مفهوم و معلوم گردد.
    آفرينش را همه پى كن به تيغ لا اله تا جهان صافِى شود سلطان الا الله را از يكى از اكابر پرسيدند كه : ذاكر كيست ؟ گفت : صبر كنيز تا بر شما ظاهر شود.بعد از ساعتى شخصى آمد از او سؤ ال كردند كه در راه كه را ديدى ؟ گفت : كسى نديدم . شيخ گفت : ذاكر اين است ، با وجود اين كه از راه بازار آمده بود.
    و فِى ((فردوس العارفين)) عن قدوة الذاكرين اميرالمؤ منين عليه السلام : لا تذكر الله تعالى ساهيا، و لا تنسه لاهيا، و اذكره كمالا يوافق فيه قلبك لساءِنَّكَ و يطابق اضمارك اعلانك . لن تذكره حقيقة الذكر حتّى تنسى نفسك فِى ذكرك و تفقدها فِى امرك .
    (425)
    در ((فردوس العارفين)) از پيشواى ذاكران اميرمومنان عليه السلام روايت است كه : خداوند متعال را از روى غفلت ياد مكن ، و با پرداختن به كارهاى بيهوده او را فراموش مكن ، و او را كاملا به طورى كه دلت با زبانت و پنهانت با آشكارت هماهنگ باشد ياد كن . و هرگز نتوانى حقيقتا او را ياد كنى مگر زمانى كه به هنگام ذكر، خودت را فراموش كنى و او را در كار خويش ‍ نيابى .
    و يشهد لذلك ما فِى ((العيون)) عن الرضا عليه السلام : لا اله الا الله هى كلمة الاخلاص ، ما من عبد قَالَها مخلصا الا وجبت له اَلْجَنَّة .
    (426 )
    و گواه اين مطلب حديثى است كه در ((عيون)) از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است كه : لا اله الا الله كلمه اخلاص است . بنده اى اين كلمه را با اخلاص نگويد مگر اين كه بهشت براى او واجب شود.
    واعلم : ايها الخليل الروحانى و الاخ الربانى ! اءن العارف اءِذَا قام بذكر المعروف و ذكر ذكره ، هاج فِى سره نار الاشتياق ، فتحرق ما فِى الضمير من الافاق ، كما قَالَ سيد الموحدين عليه السلام : حب الله نار الله ، لا تمر على شى ء الا احتراق .(427)
    فحينئذ يدور هَذَا العبد حول منتهى عزه ، و يرتع فِى روضات قدسه ، و يطير بجناح العز فِى سرادقات لطفه ، فعند ذلك يسقط عند ذكره لمذكوره فيصير مستغرقا فِى ابحر ذكر مذكوره له عند وقت الااختبار، و حسن العناية السابقة الازلية لابدية لا يقدح فيها النسيان ، و لا يكدرها الغفلة و الطغيان . فاين يقع ذكر المعلول عند ذكر اَلَّذِى غير معلول ؟ فالمعاول : اَلَّذِى كان ذكره لمذكوره بسبب فقر نزل به ، و غير المعلول : اَلَّذِى كان ذكره من الازل الى الابد مع الغنى عن المذكور.

    اى دوست روحانى و برادر ربانى ، بدان كه وقتى عارف به ياد معروف بر خيزد و پيوسته ياد او كند، آتش اشتياق در سر و ضمير او شعله ور گردد، و همه آفاق ضمير او را بسوزاند، چنان كه سرور موحدان عليه السلام فرموده است :
    ((دوستى خداوند آتش خداست كه بر چيزى نگذرد مگر آن كه بسوزد)). و آن گاه است كه بنده در اطراف منتهاى عزت الهى گردش مى كند، و در باغ هاى قدس او تفرج مى نمايد، و با بال عزت در سراپرده هاى لطف او به پرواز در مى آيد. و در اين جاست كه ((ياد خودش از مذكور خود)) را از خاطر مى برد و غرق درياى ((ياد مذكور از او كه در وقت آزمايش صورت مى گيرد)) مى گردد. و حسن عنايت پيشين و ازلى و ابدى نسيان پذير نيست و غفلت و طغيان آن را كدر و تيره نسازد. پس ‍ ذكر معلول كجا و ذكر غير معلول ؟! چه معلول كسى است كه به سبب فقرى كه متوجه او است به ذكر مذكور مى پردازد، و غير معلول كسى است كه از ازل تا ابد به ياد مذكور است با آن كه از مذكور بى نياز است .
    روى اءن داود عليه السلام قَالَ: الهى كيف اطلبك حتّى اجدك ؟ فاوحى الله تعالى اليه اءن يا داود، تركتنى فِى اول قدم رفعته ، و ذلك اءِنَّكَ رايت الطلب منك لى لامنى لك .
    (428)
    روايت است كه داود عليه السلام گفت : خداوندا، چگونه تو را طلب كنم آن گونه كه تو را بيابم ؟ خداى متعال به او وحى فرستاد كه : اى داود، در اول گامى كه به سوى من برداشتى مرا رها ساختى ، چه طلب را از خود ديدى نه از من كه در طلب تو هستم .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #74
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و قَالَ رجل لابى يزيد: انا كتبنا من فوايد ابى سليمان و غيره غيرما سمعناه منك ! فقَالَ: انهم اغترقوا فِى بحر صفاء العمل ، و اغترقت انا فِى بحر صفاء المنة ، فانظركم من فرق بين من يَقوُل فِى مناجاته : انت و انا، و بين من يَقوُل : انت و انت .
    و مردى به ابى يزيد گفت : ما از افادات ابى سليمان و ديگران چيزهايى يادداشت كرده ايم كه با آن چه از تو مى شنويم مغايرت دارد! گفت : آنان در درياى صفا و پاكى عمل غرق اند، و من در درياى صفاى منت [پذيرى از خداوند] پس بنگر كه چه اندازه فرق است ميان كسى كه در مناجات خود گويد: تو و من ، و كسى كه گويد: تو و تو.
    و دخل رجل على ابى يزيد فقَالَ: يا ابايزيد، باى شى ء استعين على العبادة ؟ قَالَ: بالله ، اءنْ كنت تعرفه ، لان ادنى منزلة العالم العارف اءن يعلم اءِنَّهُ ليس لهشى ء، فحينئذ يصير الاشياء كلها له و معه و اءنْ نفِى عن كل شى ء.
    و مردى بر ابويزيد وارد شد و گفت : اى ابايزيد، از چه وسيله بر عبادت يارى جويم ؟ گفت : از خدا، اگر او را بشناسى . زيرا كمترين مرتبه عالم عارف آن است كه بداند كه خود هيچ ندارد، و در اين هنگام همه چيزها از آن او و براى او خواهد شد، هر چند كه خودش از همه چيز منتفِى و جدا است .
    و قَالَ ابراهيم بن ادهم : دخلت على جبل لبنان فاءِذَا انا بشاب قائم و هو يَقوُل يا من قلبى له محب ، و نفسى له خادم ، و شوقى اليه شديد، متى القاك ؟ فقُلْتُ: رحمك الله ؟ ما علامة حب الله ؟ قَالَ: حب ذكر الله . قُلْتُ: فما علامة المشتاق ؟ قَالَ: اءن لا ينساه فِى كل حال .
    و ابراهيم بن ادهم گفت : بر كوه لبنان وارد شدم جوانى را ديدم ايستاده و مى گويد: ((اى كه دلم دوستدار تو، و جانم خادم توست ، و سخت به تو مشتاقم ، كى تو را خواهم ديد؟)) گفتم : خدا تو را رحمت كند، نشانه دوستى خدا چيست ؟ گفت : دوست داشتن ياد خدا. گفتم : نشانه مشتاق چيست ؟ گفت : اين كه او را در هيچ حالى فراموش نكند.
    ثم اعلم : اءن الذكر الحقيقى ما وقع فِى القلب ، ثم فِى العقل ، ثم فِى الروح ، ثم فِى السر، فِى سر السر، ثم فِى الغيب ، ثم فِى غيب الغيب ، حتّى صار الذكر سببا الى رؤ ية المذكور، ثم ينتشر فِى ساير وجود الذاكر، و اءِذَا كان كذلك آن ذكر اللسان و ذكر القلب موافقين . قَوْله سبحانه : ما كذب الفؤ اد ما راءى (429) يشير اليه ، اى وقع الرؤ ية فِى القلب و صار العين ايضا قلبا، و القلب عينا، و جميع وجوده عيونا.
    و بدان كه : ذكر حقيقى آن است كه در قلب جاى گيرد، سپس در عقل ، سپس در روح ، سپس در سر، سپس در سر سر، سپس ‍ درغيب ، سپس در غيب غيب ، تا آن كه ذكر سبب ديدار مذكور گردد، و سپس در ساير وجود ذاكر پخش شود. و هرگاه چنين شد ذكر زبان و ذكر قلب با هم هماهنگ گردد. و قول خداى سبحان : ((دل آن چه را ديد دروغ نگفت)) به همين مطلب اشاره دارد، يعنى ديدار در دل واقع شد و چشم نيز به صورت دل در آمد، و دل و همه وجود او به صورت چشم ها در آمدند.
    اى عزيز! بعضى از فوايد تعلق روح به قَالَب انشاءالله در مبحث معاد و بعضى مباحث ديگر خواهد آمد. و ازجمله فوايد ذكر، تواتر عطاياى سنيه حضرت جواد مطلق است بر ذاكر.
    و فِى ((الكافى)) عن هشام بن سالم ، عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: اءنّ الله عز وجل يَقوُل : من شغل بذكرى عن مساَلَّتِى اعطيته افضل [ما اعطى] من يسالنى .(430)
    و در ((كافى)) از هشام بن سالم ، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : خداى متعال مى فرمايد: هر كس با ياد من از درخواست كردن از من سرگرم شود، بهترين چيزهايى را كه به آن كس از من درخواست كند مى دهم ، به او خواهم بخشيد.
    و فِى ((محاسن البرقى)) عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : قَالَ الله تعالى : من شغل بذكرى عن مساَلَّتِى اعطيته افضل ما اعطى السائلين .(431)
    و در ((محاسن)) برقى ، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : خداى متعال فرمود: هر كس با ياد من از درخواست نمدن از من سرگرم شود، بهترين چيزهايى را كه به درخواست كنندگان مى دهم ، به او خواهم بخشيد.
    و فِى ((فردوس العارفين)) عن كعب الاحبار: اءنّ الله قَالَ: من شغل بذكرى عن مساَلَّتِى اعطيته افضل ما اعطى السائلين .(432)
    و در ((فردوس العارفين)) از كعب الاحبار همين روايت فوق را نقل كرده است .
    و فِى ((فلاح السائل)) لعلى بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس : عن على بن ابراهيم ، عن ابيه ، عن ابن ابى عمير، عن هشام بن سالم ، عن ابى عبدالله عليه السلام قَالَ: اءنّ الله عز وجل يَقوُل : مشغل بذكرى عن مساَلَّتِى ، اعطيته افضل ما اعطى من يسالنى .
    ثم قَالَ ابن طاووس (ره): ((اقول لنا: اما عرفت فِى هَذَا المقام من اهل القدوة من ائمه الاسلام اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ: افضل الدعاء دعايى و دعاء الانبياء قبلى .
    ثم ذكر تهليلا و تمجيد و تحميدا. فقيل لبعض العلماء:(433) و ما معناه ؟ اين هَذَا من الدعاء؟ قَالَ - صلوات الله عليه - ما معناه : ((فايما اعرف بمراد السائل و الداعى ، و اكمل فِى طلب الفضايل ؟ الله - جل جلاله - او عبدالله بن جدعان ؟ حيث مدحه امية ابن ابى الصلت فقَالَ:


    اءاذكر حاجتى ام قد كفانى حياؤ ك اءن شيمتك الحياء اءِذَا اثنى عليك المرء يوما كفاه من تعرضه الثناء
    و در ((فلاح السائل)) سيد ابن طاووس همين روايت را با سند نقل كرده سپس گويد:
    ((من گويم : آيا در اين مقام آشنايى ندارى با آن چه از پيشوايان اسلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : ((برترين دعاها دعاى من و دعاى پيامبران پيش از من است)).
    سپس ذكرى در مورد تهليل و تمجيد و تحميد فرمود. و به يكى از علماء (يا به آن پيشواى بزرگ) گفتند: معناى اين سخن چيست ؟ اين مطلب به دعا چه كار دارد؟ آن عالم - كه درود خدا بر او باد - در پاسخ ، قريب به اين مضامين فرمود: در مقايسه خداوند - جل جلاله - با عبدالله بن جدعان كداميك منظور سائل و دعا خوان را بهتر مى دانند و كداميك در درخواستن فضايل از آن ها كاملترند؟ چه ، امية بن ابى صلت ، عبدالله را به اين اشعار چنين مدح گفت :
    ((آيا حاجت خود را باز گويم يا آن كه حياء از تو مرا كافِى است ؟ چه ، شيمه و منش تو شرم و حياء است . اگر روزى ، كسى تو را ثنا گويد، همان ثنا او را كافِى است و نيازى به عرضه حاجت ندارد (و تو خود حاجت او را شناخته و برآورده مى سازى).))
    قُلْتُ انا: فجعل المادح ثناءه على الممدوح يكفِى فِى قضاء حاجته ، فالله - جل جلاله - احق بذلك لاكُمَْل جوده و رحمته . فاءِذَا رايت قلبك و عقلك يبدو اءنْ نفسك بين يدى الله - جل جلاله - على هذه الصفات عند الضراعات فاعلم اءِنَّكَ فِى حضرة و جوده و جوده ، فيالها من عنايات و مفتاح سعادات و تعجيل اجابات ! و اءِذَا رايت قلبك غافلا و عقلك ذاهلا و وجدت نفسك لها عن الله عز و جل شاغلا كاءِنَّكَ تدعو و لست بحضرة احد على اليقين ، و لا انت بين يدى مالك عظيم الشاءن مالك العالمين ، و لا على وجهك ذل العبودية ، و لا فِى قلبك خوف الهيبة العظيمة الالهية و لا رعدة الجناة العصاة اءِذَا راءى احدهم مولاه فاعلم اءِنَّكَ محجوب بالذنوب عن علام الغيوب ، و معزول بالعيوب عن ذلك المقام المحبوب ، و ممنوع بخراب القلوب عن بلوغ المطلوب .
    من گويم : در اين جا ستاينده ثناى خود را درباره ممدوح براى برآورده شدن حاجتش كافِى دانسته ، در صورتى كه خداى - جل جلاله - به خاطر كمال جود و رحمتش به اين كار شايسته تر است . پس هرگاه ديدى كه دل و عقل تو نفس تو را در پيشگاه خداى - جل جلاله - در وقت تضرع و زارى بر اين صفت داشتند، بدان كه در مقام وجود و بخشش الهى قرار گرفته اى ، پس ‍ چه عنايت ها و كليد سعادت ها و سرعت در اجابت ها براى تو حاصل خواهد شد! و هرگاه دل خود را غافل و عقل خويش را مشغول و سرگرم ديدى ، و نفس خود را مشاهده كردى كه از خداى - عز و جل - به غير او سرگرم است ، و آن گونه دعا ميكنى كه گويا حقيقتا در حضور كسى نيستى و در برابر مالك عظيم الشانى كه مالك جهان ها است قرار ندارى ، و آثار ذل عبوديت در چهره ، و خوف هيبت عظيم الهى در دل ، و لرزه اندام جنايتكاران نافرمانى كه چشمشان به مولايشان افتاده را در تن ندارى ، بدان كه به سبب گناهان خود از حضرت داناى غيب ها محجوب مانده اى ، و به خاطر عيوب خويش از آن مقام محبوب ، معزول گشته اى ، و به سبب خرابى دل ها از دستيابى به مطلوب ، ممنوع شده اى .
    و احذر اءن يَكوُن الله - جل جلاله - قد شهد عليك اءِنَّكَ لا تومن به . و من شهد الله - جل جلاله - عليهم بعدم الايمان فانهم هالكون . اما قَالَ سبحانه : انما المومنون اَلَّذِى نَ اءِذَا ذكر الله و جلت قلوبهمو اءِذَا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون .(434) فابك عند ذلك على نفسك بكاء من اطلع مولاه على سوء عبوديته و خبث سريرته ، فطرده عن ابوابه ، و ابعده عن اعطائه ، و جعل من جملة عقابه اءِنَّهُ شغله بدنياه عن شرف رضاه . فاءِذَا تاخرت عنك اجابة الدعوات و انت على ما ذممناه من الصفات فاذنب لك على التحقيق ، و ما كنت داعيا لمولاك على التصديق ، و لا وقفت عنده على باب التوفيق)).(435) انتهى كلامه اعلى الله مقامه .
    و پروا كن از اين كه خداى - جل جلاله - بر تو گواهى دهد كه به او ايمان ندارى ، و هر كه خداى - جل جلاله - گواهى به نداشتن ايمان او دهد هلاك خواهد شد. مگر خداى سبحان نفرموده است كه : ((مومنان آنانند كه چون ياد خدا به ميان آيد دلهاشان به ترس ‍ آيد، و چون آيات ما بر آنان خوانده شود ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكل ميكنند))؟ پس در اين هنگام بر خودت گريه كن همچون گريه كسى كه مولاى او از بدى بندگى و پليدى باطن آگاه شده ، و او را از درگاه خود طرد نموده ، و از عطا و بخشش خويش دور ساخته ، و از جمله كيفرهاى او همين را قرار داده كه به جاى سرگرمى به شرف رضا و خشنودى خداوند به دنياى خود سرگرم شده است . و هر گاه اجابت دعاهاى تو به تاخير افتاد در حالى كه داراى آن صفات مذمومه اى كه ياد آور شديم هستى ، بايد بدانى كه تحقيقا گناه بر عهده توست ، و اين تويى كه واقعا و به درستى خواننده مولاى خود نبوده اى و نزد او بر در توفيق نايستاده اى ...)) پايان كلام سيد، كه خداوند مقامش ‍ را بلند دارد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #75
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [18]: [شرايط و آداب ذكر]
    اى عزيز! فضائل و ثمرات ذكر وقتى مفيد و مؤ ثر آيد كه با شرايط و آداب بود. اول - بايد كه ذكر تحقيقى باشد نه تقليدى ، زيرا كه آن چه از افواه عوام يا از مادر و پدر به سمع او برسد و صورتى در دلش ببندد آن ذكر تقليدى بود و بر دل چندان كارگر نيايد، همچنان كه تخم تا پرورده نشود و نرسد اگر بر زمين اندازند نرويد. و اگر به تصرف تلقين صاحب ولايت و مرشد كامل در زمين مستعد دل مريد افتد روز به روز در تزايد بود تا به مقام شجرگى رسد.
    و من هنا قيل : اءنّ المتقين الذكر تلقيح باطن المريد الصادق بنفس الشيخ الصديق . و انما يصح هَذَا التلقيح من شيخ كامل ذى قلب تام النور لان نور الكلمة يَكوُن على قدر نورانية القلب ، و نورانية القلب على قدر زوال هوى النفس ، فاءِذَا زال الهوى تنوّر القلب كلى التنور. و زوال الهوى لا يَكوُن بمعنى انعدامه ، و لكن يَكوُن بمعنى ترك متابعته فلا يَكوُن له هوى متبع ، لان الهوى روح النفس و هو لا يزول و لكن يزول متابعة الهوى ، فاءِذَا لم يكن هناك هوى متبع يستكمل القلب النور و يفيض منه الى قلوب المريدين الصادقين بواسطة تلقين الكلمة .
    و از همين جاست كه گفته اند: تلقين ذكر به منزله تلقيح نفس شيخ صديق است به باطن مريد صادق . و اين تلقيح از شيخ كاملى كه داراى نورانيت كامل قلبى باشد صورت مى گيرد، زيرا نورانيت كلمه به قدر نورانيت قلب است ، و نورانيت قلب به اندازه از بين رفتن هواى نفس است . پس هرگاه هواى نفس از بين برود قلب نورانيت كامل پيدا مى كند. و از ميان رفتن هواى نفس به معناى نيست و نابود شدن آن نيست ، بلكه به معنى ترك پيروى از آن است به طورى كه شخص هواى نفسى كه از او پيروى شود نداشته باشد، چه هوى روح نفس است و آن از بين رفتنى نيست ولى پيروى از هوى از بين رفتنى هست . و اگر در جايى هواى نفسى كه از آن پيروى شود نبود قلب ، نور خود را به كمال رساند، و آن نور از آن قلب با تلقين كلمه ، به قلوب مريدن صادق افاضه گردد.
    و هكذا يَكوُن شيخا، و لا يحتاج اءن يطلب الخلق ، فان قلوب اهل الصدق تجد نفس الرحمن عنده فياوى اليه و يطلبه ، فاءِذَا اقام الحق خلقه فِى طلبه فحينئذ يجوز له اءن يطلق لسان الدعوة الى الله تعالى ، و يَكوُن تسعة اعشاره عند الله و عشره عند الخلق ، يزيد الخلق لله تعالى لا لنفسه ، و يَكوُن امين الله فِى ارضه ، و كما اءن جبرئيل امين الله فِى الوحى يَكوُن الشيخ امين العلم و الالهام للمريدين الصادقين .
    و اين چنين شخصى شيخ واقعى است . و چنين شيخى نياز به طلب و دعوت خلق ندارد، زيرا دلهاى اهل صدق نفس حضرت رحمت را نزد خود مى يابد پس بدان پناه گيرد و در طلب آن شود، و چون حق متعال خلق خود را در طلب خويش واداشت ، اينجاست كه براى شيخ رواست كه زبان دعوت به سوى خداى متعال را بگشايد، و نه دهم آن نزد خداى متعال و يك دهم آن نزد خلق است ، و او خلق را براى خدا مى خواهد نه براى خودش ، و امين خداوند در زمين اوست ، و همانطور كه جبرئيل عليه السلام امين خداوند در وحى است ، شيخ نيز امين علم و الهام به مريدان صادق است .
    دوم - از شرايط ذكر آن است كه بايد ذكر قلبى باشد. بدان كه در طرف چپ زير پستان چپ به فاصله چهار انگشت پاره گوشتى هست صنوبرى كه آن را ((قلب صنوبرى)) مى گويند. اين قلب از عالم ملك و خلق است ، و قلب حقيقى كه تعلق به اين لحم صنوبرى دارد از عالم ملكوت و امر است ، و اين هر دو قلب محل ذكر است ، و ميان سينه كه مقام سر خفِى و اخفِى است آن نيز محل ذكر است . و محل نفس و حواس باطنه ، دماغ است آن هم مقام ذكر است . و چون ذكر غالب مى شود تمام بدن را در مى گيرد و هر جزوى از اجزاى بدن بر رنگ دل ذاكر ميگردد و آن را ((سلطان ذكر)) مى گويند. پس طلب بايد چندان مداومت به ذكر نمايد كه ذكر و حضور، ملكه قلب شود و صفت لازمه آن گردد چنان كه سمع ، صفت سامعه و بصر صفت باصره است ، كه اگر خواهد به تكلف ذكر و حضور را از دل دور كند دور نشود.
    و مراد از ((سلطان ذكر)) آن است كه چندان ذكر را بر دل بگويد كه ذكر غالب آيد و ذاكر را بربايد و استغراق و بيخودى دست به هم دهد، چنان چه بعضى اكابر نقل نموده اند كه استغراق برايشان غالب مى شد، به آواز بلند ايشان را براى نماز آگاه مى فرمودند، براى نماز به خود آمده بر مى خاستند.
    اى عزيز! در اين هنگام حقيقت ذكر بروز مى نمايد و به حق حقيقت ذكر رسيده باشد، زيرا كه ذكر حق تعالى از روى لفظ، كونى است و از روى معنى ، حقانى ملكى . پس او برزخى است ميان حق و خلق كه از هر دو جانب نصيب دارد، به واسطه اشتغال به اين برزخ مناسبتى اتم از ساير مناسبات وجود گيرد. و چون ذكر به ذكر حق انس گرفت در حكم آن است كه از عالم كون جدا گشت ، و در اين هنگام حكم وحدت حقيقى روى در غلبه آورد و احكام كثرت
    (436) روى در اختفا نهد.
    بعد از آن چون منتقل شود از ذكر ظاهر به ذكر باطن و دل او گويا شود به ذكر بى عملى و تكلفِى خصوصا كه گويا شود به ذكرى كه درباره او تعب نكشيده باشد بلكه به حسب استعداد حاصل گشته بود و به سبب بعد او از عالم صورت و احكام متكثره و قرب او به حق اتم باشد. و چون به واسطه امور مذكوره عزيمت قوت گيرد و شوق بسيار شود استيلاى حق مستجن ،
    (437) ظاهر گردد و احكام مكان ضعيف و مغلوب شود پس دل بنده نورانى گردد و صيقل يافته صافِى شود از صفات امكانيه ، و آينه جوهردار شود و اعتدال يابد از جهت آن كه سطح آينه دل استقامت پيدا كرد و كثرت به وحدت مبدل شد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكر

    بیقرار ظهور (07-11-1391)

  7. #76
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    [باطن ذكر غير از معنى ذكر است]

    اى عزيز! هميشه سالك منتقل مى باشد از صورت ذكر به معنى ذكر و باطن او، و از تلفظ به نطق لسانى به نطق دل به همان ذكر يا غير آن كه استعدادش مقتضى آن است . و باطن ذكر غير معنى ذكر است . چه معنيى ذكر مدلول عبادت است و او را صورتى است كونيه كه عبارت از حروف ملفوظى آن باشد، و باطن ذكر حقيقت ذكر است و آن چه مرتب مى شود از توجه به مذكور به طريق ذوق و وجدان . و نتيجه آن عروج است و سقوط احكام كثرت . و مراد به سقوط، استهلاك و مغلوب شدن است نه رفع كثرت بالكليه ، بلكه چنان بايد كه حالت او عكس آن حاَلَّتِى شود كه بر آن بوده ، يعنى جانب حقيت بر خلقيت غالب آيد، پس مساءله ناسب پديد آيد ميان حق و قلبى كه حال او اين باشد، پس در اين هنگام ظاهر شود حق مستجن در بنده از جهت زوال موانع ، و او را پيوند شود به تجلى كه فرود مى آيد از حق به او، پس جمله قواى ظاهره و باطنه بلكه جملگى صفات او از حالت خود بگردد، پس زمين جسد غير زمين سابق گردد، و سماوات روح و روحانيت غير آن روح و روحانيت سابق گردد از جهت آن كه قيامت او قائم گردد، و ارض جسد ديگر مبعوث گردد، و قامت او مستقيم شود از جهت بيرون آمدن از گرانى بار طبيعت ، و مضمون و برزوا لله الواحد القهار
    (438) در اين قيامت صغرى ظاهر گردد، يعنى حق تعالى به صفات يگانگى و قهاريت كه افناى شخص كرده ظاهر گردد و ظهور اشياء مسند به او باشد.
    چون چنين شود اعتقاد او در شاءن هر چيز رنگ ديگر گيرد. [و] چون مدرك در اين مرتبه حق است و زبان حال [او] اين تلاوت كند كه : و بدا لهم من الله ما لم يَكوُن وا يحتسبون ،
    (439) آن چه بعد از اين پيدا شود ممكن نيست بيان او بلكه وجب ستر و كتمان آن ها، زيرا كه كل ميسر لما خلق له .(440) چه ، استعداد اشخاص مختلف است و فيض حق - سبحانَهُ و تعالى - تابع استعداد است . ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده و هو العزيز الحكيم .(441)
    از اين جاست كه در ((عوارف)) بعد از ذكر خوارق و كرامات گفته است كه : ((اين همه خوارق و كرامات فروتر است از مرتبه جوهر قلب به ذكر و وجود ذكر ذات)).

    اى عزيز! بعد از اين معرفت ، اسرار چيزهاى بسيار بر او مكشوف گردد: سر مودع بودن حق در خلق ، و معنى غلبه رحمت الهى بر غضب او، و آن كه رحمت و غضب منبع اعتدالات و انحرافاتى است كه واقع است در عالم معانى و ارواح و عالم مثال كه در اين عالم ، ارواح به صور ظاهر مى شود و معانى صور جسدانيه پيدا ميكند چنان چه علم مثلا به صورت شير ظاهر شود، و همچنين منبع اعتدال و انحراف عالم حس اند؛ و معرفت معنى ولادت ثانيه كه حضرت عيسى عليه السلام فرموده كه : لن يلج ملكوت السماوات من لم يولد مرتين ،(442) و معنى احتجاب حق به خلق و صحبت حق به خلق - چنان چه انشاء الله دراحاديث آتيه مى آيد -، و سر احاطه او به ايشان در هر جا كه باشند بى مزج و ظرفيت و بى ملامسه كه ميان جسمانيات باشد، و معرفت كيفيت انشاى قواى روحانيه كه از مقَوْله معانى اند مثل قواى حس ظاهره و قواى غاذيه و ناميه و غير آن در مواد طبيعت ، و كيفيت ترتيب ايشان با هم - چنان كه مذكور شد - و كيفيت تلخيص روح از بدن و امتزاج ايشان با هم - چنان كه مذكور شد در بيان استهلاك وحدت -.
    اين است معراج به تحقيق . آن كس كه اين را نچشيد و مشاهده نكرد و احكام كثرت از او زايل نگشت حقيقت معراج روحانى بر او ظاهر نشد، و در نيامد در هيچ مرتبه [اى] از مراتب قرب حق - جل جلاله - و وى را وصول به حق دست نداد. و وصول حقيقى به ذوق باشد چنان چه آب مودع در گل ، كه حق - سبحانَهُ و تعالى - را به آن تمثيل زده اند كه آب در گل وقتى به صفت مائيه ظاهر شود كه گل را به حيله اى تقطير نمايند و الا خواص مائيه در گل مخفِى و مستهلك بماند. و معرفت سر فنا و بقا و معرفت سير و سلوك و مبداء سير و موجب او و اين كه آدمى عينى است از اعيان ثابته و عارض ظاهر وجود شد كه عبارت از نفس وجود است و به اين عروض و نسبت مجهول الحقيقة خلق شده ، موجود شد بالوجود الحق ، يعنى وجود را يافت و در اين مرتبه آن وجود موصوف است به صفات خلق مثل ضحك و مكر و استهزاء و غير آن كه شريعت به آن ناطق شد، و معرفت كه سر مودع است طالب انسلاخ است از اين احكام تا باز گردد به اصل ، و مقتضاى اصل ظاهر گردد و سر معرفت غلبه حق تعالى بر امر خود در ارواح با طبايع و در مرتبه اخلاق حميده با اخلاق ذميمه يعنى در آن مرتبه كه روح با جسد آميخته و مغلوب احكام كثرت و طبيعت گشته و همچنين اخلاق حميده مغلوب اخلاق ذميمه گشته و خلقيت كه بر حقيت غالب آمده ناگاه امر و حال منعكس شود و جانب حقيت غالب آيد بر جانب خلقيت ؛ و معرفت سر اين غلبت حاصل شود و همچنين معرفت بسيارى از علوم و اسرار كه مندرج و مندمج است در اين كلمات حاصل آيد كه كلام به ذكر آن ها موجب اطناب است .

    ابجد عشق بياموز مگو از اب و جد كه در اين راه مراتب به حسب يافته اند
    فاءِذَا اشار الشيخ اليه بالذكر ننبغى اءن يواظب عليه حتّى يسقط حركة اللسان و يبقى صورة اللفظ كانها جارية على اللسان ، و يواظب عليه حتّى يسقط الاثر عن اللسان و يبقى صورة اللفظ فِى القلب ، ثم يواظب عليه حتّى ينمحى صورة اللفظ عن القلب و تبقى حقيقة خاطره غالبة عليه . فعند ذلك يفرغ القلب عما سوى الله تعالى ، و يزيد نظره الى كلمة الذكر و انّها ما هى ؟ و ما معنى قَوْله الله ؟ و لاى معنى كان الها معبودا؟ فيفتح عليه باب الفكرة . عند ذلك يخاف عليه من الوسواس فيعرض على الشيخ كل ما يرد عليه منه ليريحه عنه . فان رآه بليدا او خاف عليه ، رده الى الاعمال الظاهرة و خدمة المريدين لتناله ببركتهم ، فكل ميسر لما خدق له .(443) و لمثل هَذَا قيل : عليكم بدين العجادز.(444)
    پس هرگاه شيخ ذكرى را به او دستور داد، شايسته است كه بر آن مواظبت نمايد تا زبان از حركت باز ايستد و تنها صورت لفظ باقى بماند به گونه اى كه گويا بر زبان جارى است ، و باز بر آن مواظبت كند تا اثر آن از زبان بيفتد و صورت لفظ در قلب باقى بماند، و باز بر آن مواظبت ورزد تا صورت لفظ از دل نيز محو شود و حقيقت خاطره اش با غلبه اى كه بر او پيدا كرده باقى بماند. اين جاست كه دل از غير خداى متعال فارغ گردد، و نظريه كلمه ذكر اندازد كه آن چيست ؟ و معنى قول ((الله)) چيست ؟ و به چه معنى اله معبود است ؟ پس باب فكر و انديشه به روى او باز شود. مريد را در اين جا خوف وسوسه دست مى دهد، پس آن چه را كه بر او وارد مى شود بر شيخ عرضه مى كند تا او را از آن آسوده سازد. و اگر شيخ در او كندى مشاهده كرد يا بر او ترسيد، او را به اعمال ظاهرى و خدمت ديگر مريدان باز گرداند تا به بركت آنان به مقصود خود دست يابد، كه : ((هر كس براى كارى كه آفريده شده است راهش باز نيست)).
    و براى اين گونه موارد است كه گفته اند: بر شما باد به دين پيره زنان .
    اى عزيز! آن چه مقصود است از ذكر، وقوف قلبى است كه مراقبه است ، و تفسير ((مراقبه)) بيايد انشاءالله . و چون ذكر با وقوف قلبى به حد كمال رسد حقيقت توحيد در دل ذاكر قرار گيرد و چشم بصيرت وى گشاده گردد تا او را ميان عقل و شرع و توحيد هيچ تناقض ننمايد، و در اين مقام حقيقت ذكر صفت لازم دل گردد، بعد از آن به جايى رسد كه حقيقت ذكر با جوهر دل يكى شود و هيچ انديشه اى غير حق تعالى نماند، و ذاكر و ذكر در مذكور فانى گردد، و چون بارگاه دل از زحمت اغيار خالى گردد به حكم لا يسعنى - الحديث ،
    (445) جمال سلطان الا الله ، تجلى نمايد به حكم وعده اذكركم ، مجرد از لباس حرف و صوت و خاصيت كل شى ء هالك الا وجهه آشكارا شود، و ذكر روح با ذاكرى روح و وجود او در بحر نامتناهى اذكركم مستغرق و مستهلك گردد.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #77
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    ذكر گو ذكر تا تو را جان است پاكى دل به ذكر يزدان است چون تو فانى شوى زذكر به ذكر ذكر خفيه كه گفته اند آن است
    اى عزيز! ذكر لسانى و ذكر قلبى به منزله تعليم الف و با است تا ملكه خواندن او را حاصل آيد، و اگر مساءله علم حاذق بود و طالب را در طلب ، صادق و قابل بيند، شايد كه در قدم اول او را خواننده گرداند بى زحمت الف و با. و حقيقة الذكر عبارة عن تجلى الله سبحانَهُ من حيث اسم المتكلم .(446)
    و ذكر، بى شرك خفِى اكنون دست به هم دهد و سر كلمه شهد الله آشكارا گردد.

    ياد بايد كرد جان را تا بود جان در بدن كز كمال ياد جان ، جانان فرود آيد به تن چون تو در يادش روى از خويشتن آن ياد شد ياد پنهانى كه مى گويند اينست بى سخن
    قَالَ الشيخ الشهيد مجد الدين البغدادى : اتق المشايخ على اءن المريد ما لم يسلك طريق ((لا اله)) مدة قريبة باربعين سنة لا يصل الى حقيقة ((الا الله)).
    شيخ شهيد مجد الدين بغدادى گفته است : تمام مشايخ اتفاق نظر دارند در اين كه تا سالك مدتى حدود چهل سال طريق لا اله را نسپرد به حقيقت الا الله دست نمى يابد.
    سيم - از شرايط ذكر آن كه : بايد دايم با وضو باشد، زيرا كه ذكر گفتن مقاتله است با دشمن ، و طهارت سلاح مقاتله است ، و بدون سلاح مقاتله مشكل است ، و الوضوء سلاح المؤ من .
    (447) و در احاديث نيز كون بر وضو و فوايد آن ذكر شده است .
    چهارم - آن كه : بناى ذكر را بر توبه نصوحى بگذارد. و تفصيل توبه در آداب مريد - انشاء الله تعالى - بيايد. و با وجود مخالفت ، ذكر را زيادتى تصرفِى نباشد.
    پنجم - آن كه : در خانه خالى و كوچك و لطيفى
    (448) و تاريك ذكر كند كه در جمعيت حواس آن را اثرى تمام است ، و در ((مرصاد العباد)) گفته است كه : اگر بوى خوش بسوزد بهتر است .
    ششم - روبه قبله مربع بنشيند، و مربع نشستن در جمله اوقات منهى عنه است الا وقت ذكر گفتن . در ((مرصاد العباد)) گفته است كه : ((پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چون نماز بامداد بگزاردى در مقام خويش به ذكر گفتن مربع نشستى تا آفتاب بر آمدى)).
    پس دليل استثناء، اين حديث مرسل معلول به نزد اهل طريقت خواهد بود، و حديث ديگر عن قريب خواهد آمد انشاء الله تعالى .
    هفتم - در وقت ذكر دست ها را بر روى ران گذارد و دل حاضر كند و چشم بر هم نهد و به تعظيم تمام شروع كند در كلمه لا اله الا الله گفتن به قوت تمام كه او اشد ذكرا است ، چنان كه لا اله از بن ناف بر آيد و الا الله بر دل فرو برد بر وجهى كه اثر ذكر و قوت او به جمله اعضا برسد، و لكن آواز بلند نكند و تا تواند در اخفا و خفض صوت كوشد، چنان چه فرموده : و اذكر ربك فِى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول .
    (449) بر اين وجه ذكر را سخت و دمادم مى گويد و در دل معنى ذكر را مى انديشد و نفِى خواطر مى كند، چنان چه در معنى لا اله هر خاطر كه در پيش آيد در دل نفِى كند از نيك و بد، بدان معنى كه هيچ چيز نمى خواهم و مطلوب و محبوب ندارم الا الله جز خدا، جملگى خواطر نفِى مى كند و حضرت عزت را به مطلوبى و مقصودى و محبوبى اثبات مى كند به الا الله ، چنان چه در هر ذكرى از اول تا آخر حاضر باشد به نفِى و اثبات ، و هر وقت در اندرون دل نظر كند هر چيز كه دل را به آن پيوند بيند آن چيز را در نظر در آورد و دل را به حضرت عزت دهد و از ولايت شيخ به همت مدد طلبد و به نفِى لا اله آن پيوند را باطل كند و بيخ محبت آن چيز را از دل بر كند، و به تصرف الا الله محبت حق را قايم مقام محبت آن چيز كند، و بر اين ترتيب مداومت نمايد تا به تدريج دل از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالى شود.

    چنان كه ذكر حق گر ميتوانى كه گم گردى گر از يادش بمانى
    و دليل بر شرعيت ذكر به طريق مذكور از چند وجه است :
    اول - تسامح در ادله سنن نظر به احاديث متواتره المعنى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت نموده اند كه :
    من بلغه ثواب من الله تعالى على عمل فعمل ذلك العمل لالتماس ذلك الثواب اوتيه و اءنْ لم يكن الحديث كما بلغه .
    (450)
    هر كس به او خبر رسد كه فلان عمل از جانب خداوند فلان پاداش را دارد، و او آن عمل را به خاطر دريافت آن پاداش انجام دهد، آن پاداش به او داده خواهد شد هر چند حديث آن گنه كه به او رسيده ، نبوده باشد.
    و فِى خبر آخر: و اءنْ كان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لم يقله .
    (451)
    و در خبر ديگرى است كه : هر چند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را نفرموده باشد.
    و در ((كافى)) و ((وافى))
    (452) بابى از براى اين اخبار عنوان نموده ، و در ((قرب الاسناد))(453) حديث صحيح در اين معنى ذكر نموده ، و بعضى ادعاى تواتر معنوى نموده اند. و در ((عدة الداعى)) از طريق عامه حديثى نقل نموده است بعد از آن كه گفته است : فصار هَذَا المعنى مجمعا عليه عند الفريقين .(454) و شيخ بهاءالدين - عليه الرحمه - در ((شرح درايت اين حديث)) بعد از ذكر حديث حسنى به ابراهيم بن هاشم ، عن ابيه گفته است : اءنّ هذه الرواية مما اخصت بها الخاصة .(455) ففيه ما عرفت من اتفاق العامة ايضا على ذلك .
    ((اين روايت از مختصات شيعه است)). ولى اين فرمايش ايشان مورد اشكال است ، زيرا دانستى كه عامه نيز بر روايت آن اتفاق دارند.
    والحاصل ، قطع نظر از اجماع طايفه اماميه و قطع نظر از اجماع مسلمين و قطع نظر از اخبار متواترة المعنى كه ادعا نموده اند، مضمون مذكور در اخبار مشهوره و فتاوى مشهوره فقها - رضى الله عنهم - موجود است ، شهرت اخبارى و فتوايى كافِى است و حال آن كه حديث مذكور در ((قرب الاسناد)) به طريق صحيح مذكور است . و در ((محاسن)) نيز از على بن الحكم ، از هشام بن سالم ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام نقل نموده است .
    (456) و در ((كافى)) از على بن ابراهيم ، عن ابيه ، عن ابن ابى عمير، عن هشام بن سالم ، عن ابى عبدالله عليه السلام . و صدوق - رحمه الله - در ((ثواب الاعمال))(457) عن البرقى ، عن اعلى بن الحكم ، عن هشام ، عن صفوان ، عن ابى عبدالله عليه السلام . و در ((عيون))(458) به طريق حسن ذكر نموده است .
    دوم - بسيار مسائل است كه شيخنا المفيد در ((مقنعه)) ذكر نموده است و شيخ طوسى - رحمه الله - در ((تهذيب)) كه شرح بر ((مقنعه)) است گفته است كه : سمعناه مذاكرة . از آن جمله كراهت آهن بر شكم ميت گذاردن . و شيخ على - رحمه الله - در ((شرح قواعد)) گفته است كه : ذكر ذلك الشيخان و اكثر الاصحاب ، و فِى ((التهذيب)): سمعنا مذاكرة .
    (459) انتهى .
    و از آن جمله استحباب وضو از براى زيارت اهل قبور است نزد مشهور. و از آن جمله كفن را مستحب است كه به ريسمان خودش ‍ بدوزند حديثى وارد نشده است و فقها فتوى بر استحباب داده اند. و بسيار مسائل است كه به مجرد فتواى صدوق و يا پدر او على بن موسى بن بابويه اكتفا نموده اند. و اهل ذكر نيز در ذكر خفِى به نهج مسطور كه در ميان ايشان متعارف است مى گويند: كه از مشايخ يدا بيد به ما رسيده است كه حضرت امام رضا - عليه و على جده و جدته و آبائه و اولاده آلاف التحية و الثناء - به بعضى از اصحاب خود به اين طريق تلقين فرموده اند.
    و هرگاه گويى كه اين طريقه مخصوصه ، بدعت است . چه ، عبادات توفيقى اند، و ذكر به اين طريق از شارع متلقى نشده است .

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #78
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    در جواب گوييم كه : بدعت ادخال در دين است چيزى را كه ثابت شده باشد كه از دين نيست و اين كس اعتقاد كند كه آن از دين است و موجب قرب الهى است ، مانند نماز تراويح (460) به جماعت ، زيرا كه ثابت شده است كه نماز نافله با جماعت حرام است .
    و هرگاه وضويى كه عبادت توفيقى است ، به مجرد فتواى صدوق - رحمه الله - مثلا حكم بر استحباب او نمايند و او را موجب قرب الهى دانند، هكذا الذكر المذكور به فتواى كل اهل المعرفة .
    و طريق اين ضعيف در اين ذكر شريف از طريق باطن كه منتهى به امام همام على بن موسى الرضا عليه السلام مى شود از قودة السالكين الواصلين سيد على رضا و جناب ايشان از [شيخ شمس ‍ الدين و ايشان از] سيد محمد و ايشان از سيد نعمة الله ولى و ايشان از سيد عبدالله يافعى مكى و ايشان از سيد صالح تبريزى و ايشان از شيخ نجم الدين كمال كوفِى و ايشان از شيخ ابوالفتوح سعيد شهيد و ايشان از شيخ ابومدين بغدادى و ايشان از شيخ ابوسعيد اندلسى و ايشان از شيخ ابوالبركات و ايشان از شيخ ابوالفضل بغدادى و ايشان از شيخ احمد غزالى و ايشان از شيخ ابوبكر نساج وايشان از شيخ ابوالقاسم گرگانى و ايشان از شيخ ابوعثمان مغربى و ايشان از شيخ ابوعلى كاتب و ايشان از شيخ ابوعلى رودبارى و ايشان از شيخ جنيد بغدادى و ايشان از شيخ عبدالله (461) سرى سقطى و ايشان از شيخ معروف كرخى و ايشان از حضرت امام رضا على بن موسى ابن جعفر بن مساءله حمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب اميرالمؤ منين و ولى المتقين عليهم السلام .
    و مع قطع النظر عما قلناه ان الطالب اءِذَا شرع فِى الذكر بالنهج المذكور مع الشرايط المذكورة يحصل له صفاء حال و ضياء بال ، يجزم بحقية ذلك بالتحقيق ، بل يشاهد شواهد التحقيقى بعين اليقين ، و يذاق به حلاوة المناجاة ، و ينسى الكون . و مرادنا بالحال انوار الواردات و التجليات اَلَّتِى ترد على القلب و تنوره بانوار المعارف من الحضرة الالهية . و هذه الواردات شواهد التحقيقى اى دلايل الوصول الى الحق بصحة الطريق ، فانها ترد و تهدى الى الحق ، و يتنور القلب بها و بصفائه و يشاهد هذه الشواهد الهادية الى حضرة الذات .
    و با قطع نظر از آن چه گفتيم ، خود طالب چون با روش و شرايط مذكورى كه گفته شد شروع به ذكر نمايد، صفاى حال و نور خاطرى به او دست خواهد داد كه تحقيقا به حقيقت و درستى آن جزم پيدا خواهد نمود، بلكه با ديده يقين شواهد تحقيق و صحت آن را مشاهده نموده ، شيرينى مناجات بدان وسيله چشيده شده و تمام كون و هستى را به فراموشى خواهد سپرد.
    و منظور ما از ((حال)) انوار و واردات و تجلياتى است كه بر قلب وارد مى شود و آن را با انوار معارف حضرت الهى منور و روشن مى نمايد. و همين واردات ، شوهد تحقيق يعنى دلايل وصول به حق است با درستى راهى كه انتخاب نموده است ، چه آن (واردات) به حق راه مى نمايد و بدان سبب دل روشن مى شود و با صفاى آن (دل) اين شواهدى را كه راهنماى به حضرت ذات است مشاهده مى نمايد.

    تو راه نرفتى ره از آنت ننمودند(462) ورنه كه زد اين در كه درش نگشودند
    طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ، ليك چو درد در تو نبيند كرا دوام بكند
    اعلم ايها الزكى الالمعى اءِنَّهُ ليس الهادى بالحقيقة الا الله باسمائه الى ذاته تعالى ، ((اءِنَّكَ لا تهدى من احببت)).(463) وذلك التنور الحاصل بها القلب هو صفاء الحال ، و يذاق به حلاوة المناجاة ، و هى المسامرة اى التزام الحضور، لان تِلْكَ الشوهد توصل السالك بالتجليات الاسمائية الى الحضرة الواحدية الالهية ، فان المكالمة و المناجاة لا تكون الا فِى حدود القرب و حضرات الاسماء و الصفات .
    قَالَ الله تعالى : و قرَبَّنَاه نجيا.(464) و ذلك مقام السر و مطالعة جمال الوجه من وراء الحجب النورية اَلَّتِى هى حجب الصفاء. و بهَذَا الصفاء ينسى الكون للمعان نور العشق الجاذب الى الجمال و استيلاء ذوق المسامرة المنسى للغير، لان المسامرة هو الخالص ‍ من الفتور بدوام الشهود، و الذهول عن التفرقة الموجبة للغفلة و النسيان و الاحتجاب بالرسوم والنانية و الصفات و الطاعات .

    اى تيز راءى هوشمند، بدان كه در حقيقت هدايت كننده اى جز خداوند كه با اسماء خود به ذات متعاليش هدايت مى كند، وجود ندارد [كه خود فرموده] ((اى پيامبر) تو هر كه را دوست دارى نمى توانى هدايت كنى .)) و اين نورانيتى كه از آن هدايت الهى براى قلب حاصل مى شود ((صفاى حال)) است ، وش يرينى مناجات بدان سبب چشيده مى شود، و مسامره كه عبارت از ملازمت حضور است همين است ، زيرا اين شواهد يا تجليات اسمايى ، سالك را به حضرت و احديت الهى مى رسانند، زيرا مكالمه و رازگويى جز در مرز قرب و حضرات اسماء و صفات ميسر نيست .
    خداى متعال [درباره موسى عليه السلام] فرموده : ((و او را به مقام مناجات و رازگويى با خود نزديك ساختيم)). و اين همان مقام سر و مطالعه جمال وجه از پشت حجاب هاى نورانى كه همان حجابهاى صفاء است ، مى باشد. و با دست دادن اين صفا تمام كون و هستى را فراموش مى كند، به خاطر درخشش نور عشق جمال و چيره شدن مزه سخن گفتن و رازگويى كه همه چيز غير محبوب را از ياد مى برد، زيرا همرازى با محبوب چون به گونه اى است كه به طور مداوم محبوب را مشاهده مى كند، رهايى از فتور و سستى است ، و موجب غفلت از تفرقه اى است كه موجب غفلت و نسيان و محجوب شدن به سبب رسوم و خودبينى و صفات و طاعات نگرى است .
    و يستلزم الذكر على النهج المذكور القاء مع الشهود بملازمة المشاهدة و لزوم المسامرة فِى مقام السر و التلقى من الله تعالى ، و يدخل فيها المكاشفة و المكالمة و المناجاة ، فانها تنفِى الذهول عن الحق بالطريق الاولى ، و يستلزم الحضور مع الانس بالضرورة . و هذه ايضا فوايد الذكر. و ((المنازلة)) فعل فاعلين هى منزل بين اثنين ، كل واحد يطلب الاخر لينزل عليه ، فيجتمعان فِى الطريق فِى موضع معين او فِى قلب آخر الاثنى ، فيسمى تِلْكَ المنازلة لطلب كل واحد هَذَا النزول على الاخر. و هَذَا النزول على الحقيقة من العبد صعود، و انما سميناه نزولا لكوفه يطلب بذلك الصعود النزول بالحق .
    و ذكر اگر با روش مذكور صورت گيرد مستلزم بقاء يا شهود است به سبب ملازمت مشاهده ، و نيز مستلزم لزوم همرازى است در مقام سر و دريافت از خداى متعال . و مكاشفه و مكالمه و مناجات نيز در همين معنى داخل است ، زيرا اين ها نيز به طريق اولى غفلت از حق را برطرف مى سازند، و نيز ضرورة مستلزم حضرت همراه با انس است ، و اين ها نيز فوايد ذكر مى باشد، و ((منازله)) كار دو كس است و آن منزل ميان دو نفر است كه هر كدام طالب ديگرى است تا بر او وارد شود، پس در راه با هم در محل معينى يا در قلب ديگرى با هم اجتماع كند. و اين مقام را ((منازله)) گويند زيرا هر كدام مى خواهند بر ديگرى وارد شود. و اين نزول از سوى بنده در حقيقت صعود است ، و به اين دليل آن را نزول خوانديم كه با اين صعود مى خواهد بر حق نزول كند.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #79
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    اى عزيز! اين نوع منازله گاهى در ميان مراد و مريد مى افتد، و گاهى در طالب ارشاد و اهتداء، و گاهى در سلوك كه سالك صادق طالب واثق از مرتبه مولود ثلاثه سلوك بنياد مى كند به نوعى كه نزول حقيقت انسانى وى از عين ثابته خويش كرده بود، اكنون بر عكس مى رود به سوى عين ثابته خود، چند منزل قطع كرد كه محبوب از آن جانب وقتى كه التقاء در وسط واقع نشد به هر طرف كه نزديكتر باشد آن طرف در آمدن مقدم بود. اگر چنان چه به جانب حق اقرب باشد كه مضاف به بنده دارند ((تدانى)) گويند، و اگر چنان چه به بنده اقرب باشد آن قرب را از جانب حق تعالى ((تدلى)) خوانند. و ((سلوة)) عبارت از بيرون آمدن از ((تلون)) و در آمدن در ((تمكين)) است كه رتبه منتهيان راه سلوك و درجه مختتمان درگاه ملوك است . و اين درجه كسى را نصيب گردد كه متابعت اولياء الله نموده [و تن] به قدم فنا سپرده و رخت به كارخانه بقاء القاء آورد.
    اى عزيز! ((تلوين)) مرتبه ندماست تا ايشان را بى اختيار ايشان به حضرت سلطان ندارند باز نيارند. و اهل تمكين را مرتبه وزر است ، كه حضرت سلطان ايشان را نايب مناب خود ساخته است و در تصرف مملكت اختيار داده و مطلق العنان گردانيده . پس اهل تمكين حال ايشان ايمن از زوال بود. هرگاه خواهند به اختيار خود از صفتى به صفتى و از حالى به حالى منتقل گردند. و اهل تمكين را نيز تلوينات احوال است اما فرق آن است كه ايشان بر احوال باطنى خويش غالبند و متصرف مى توانند شد.
    و در صفت اهل تمكين گفته اند كه : از رق تصرف احوال آزاد شده اند و حجاب از پيش بصيرت ايشان به كلى برخاسته است ، و هيچ سببى از اسباب تغيير و ضعف به حال ايشان راه نيابد، و هيچ چيز از ممكنات سر و حجاب ايشان از مشاهده محبوب و اشتغال به آن نتواند بود، اختلاط با خلق و مشاهده احوال در ايشان اثر نكند و صفت ايشان را تغيير ندهد.
    اى عزيز! تعجب در اين مراتب مكن . و تفصيل اين ها - انشاء الله تعالى - در مرتبه دوم و سيم از حكمت اربعه عمليه بيايد.
    و فِى الحديث القدسى : اءنّ من اغبط اوليايى عندى المؤ من الخفيف الجاه .(465)
    و در حديث قدسى آمده است كه : از بهترين دوستان من نزد من كه ديگران به حالشان رشك برند، مؤ منى است كه جاه و مقام بلند ندارد.
    و فِى آخر: اءنّ الله عبادا ليسوا بانبياء و لا شهداء، يغبطهم النبيون و الشهداء بقربهم و مكانهم من الله عز و جل ، و لقد تمنى اثناعشر نبيا انهم كانوا من امتى .(466)
    و در حديث ديگرى آست كه : خداى متعال را بندگانى است كه نه پيامبرند نه شهيد، ولى پيامبران و شهيدان به قرب و منزلت ايشان در نزد خداى عز و جل غبطه مى خورند بو همانا دوازده پيامبر از پيامبران آرزو داشتند كه از امت من بودند.
    سيم - از ادله ذكر به طريق مخصوص ما فِى ((منتخبات مصباح الكفعمى))(467) قَالَ على عليه السلام : من اراد اءن يشتغل بالذكر فليغتسل وليتب عن المعاصى و يغسل ثيابه و يجلس فِى الخلوة مربعا مستقبل القبلة واضعا يديه على ركبتيه غامضا عينيه شارعا فِى الذكر بالتعظيم و القوة بحيث يطلع ((لا اله الا الله)) من تحت السرة و يضرب على القلب بحيث يصل تاءثيره على الاعضاء، مخففا صوته كمال قَالَ الله تعالى : ((و اذكر ربك [فِى نفسك] تضرعا و خفية))(468) متفكرا معناه فِى القلب حتّى يحيط الذكر بجميع الاعضاء و يستغرق فيها. فان ورده وارد ينفيه بلا اله ، و يقطع محبته و يثبت الله ، و يفرغ القلب عن الخيالات النفسانية ، و يشغل بالمشاهدات الروحانية .
    و در ((منتخبات مصباح كفعمى)) از على عليه السلام روايت كرده است كه : هر كه خواهد مشغول به ذكر شود بايد غسل كند، از گناهان توبه نمايد، لباسش را بشويد، در محل خلوتى چهار زانوا و رو به قبله بنشيند، دستهاى خود روى زانوها گذارده ، چشمها را خوابانده ، با تعظيم و قوت شروع در ذكر نمايد به گونه اى كه لا اله الا الله از زير ناف بر آيد و بر قلب زده شود به طورى كه تاءثير آن به ساير اعضاء برسد؛ و صداى خود را آهسته كند چنان كه خداى متعال فرموده :
    ((و پروردگار خود را [در درون خود] با تضرع و پنهانى ياد كن .)) و معناى آن را در دل بينديشد تا اين كه ذكر به جميع اعضاء احاطه يابد و در ميان آن ها غرق شود.
    و اگر خاطره اى بر او وارد شد، آن را به لا اله برطرف سازد و محبت آن را بريده و ((الله)) را [در قلب خود] ثابت و پابرجا بدارد، و دل را از خيالات نفسانى فارغ ساخته و به مشاهدات روحانى مشغول گردد.
    قَالَ فِى ((شرح منهاج السايرين))(469) عند قول الماتن : ((التذكر فوق التفكر، فان التفكر طلب و التذكر وجود)): ((يعنى : اءنّ التفكر لا يَكوُن الا عند فقدان المطلوب لاحتجاب القلب بصفات النفس فيلتبس البصيرة مطلوبه ، و اما التذكر فهو عند رفع الحجاب و خلوص خلاصة الانسانية عن قشور صفات النفس و الرجوع الى الفطرة الاولى فيتذكر ما انطبع فيها فِى الازل من التوحيد و المعارف بعد النسيان بسبب التلبس بغاشى النَّشْاءَة ، كما قَالَ الله تعالى : ((و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجد له عزما.(470) و قد يَكوُن التذكر للمعانى اَلَّتِى حصلت بالتفكر بعد نسيانها)).
    در ((شرح منهاج السايرين)) آن جا كه صاحب ((منهاج)) گويد: ((تذكر بالاتر از تفكر است ، چند تفكر طلب است و تذكر، وجود)) گفته است : ((منظور اين است كه : تفكر آن جا صورت مى گيرد كه - به خاطر محجوب بودن قلب به سبب صفات نفس ‍ كه مطلوب بر بصيرت ملتبس مى گردد - فاقد مطلوب باشد.
    اما تذكر، در وقت برطرف شدن حجاب ، و جدا و صافِى شدن خلاصه انسانيت از پوسته هاى صفات نفس و بازگشت به فطرت نخستين صورت مى گيرد، پس آن چه را كه در ازل از توحيد و معارف در آن منعكس شده بود و به سبب آميختگى به پوشش هاى اين نشاءه به فراموشى سپرده بود، ياد آور مى شود، چنان كه خداى متعالى مى فرمايد: ((و همانا پيش از اين به آدم سفارش كرديم و عزمى براى او نيافتيم)). و گاهى تذكر نسبت به معانيى است كه پس از فراموشى آنها به سبب تفكر حاصل مى گردد)).
    يَقوُل العبد الضعيف : ينبغى اءن يراد من قَوْله عليه السلام : ((متفكرا معناه)) اى يتذكر معناه ، يشهد لذلك قَوْله عليه السلام : ((حتّى يحيط الذكر)).
    اين بنده ضعيف گويد: شايسته است كه مراد از قول آن حضرت عليه السلام ((معناى آن را بينديشد)) اين باشد كه ((متذكر معناى آن شود)) و گواه آن ادامه سخن حضرت است كه ((تا ذكر احاطه پيدا كند...)).
    و اين معنى مراقبه است كه اشاره اجمالى بر آن شد و تفصيلش ‍ بيايد انشاء الله .
    اى عزيز! ذكر با حضور موجب نفِى خواطر مى شود. و مراد آن نيست كه بالمرة نفِى شود تا حالت شبيه به بيهوشى روى نمايد بلكه مقصود آن است كه آن چه رفتنى است برود و آن چه ماندنى است بماند.
    و شرح اين كلام آن است كه : خواطر دو قسم است : بعضى رسل غيب است كه از فعل الهى انبعاث مى يابد و روى به غايتى وجودى دارد. و بعضى احاديث نفس است كه دل را به آن مشغول مى دارد، چنان چه دايه طفل را به افساءِنَّهُ مشغول مى كند. و اين هر دو نوع به هم ممزوجند. اما قسم اول وزين و متين است ، و قسم دوم خفيف است و واهى همه را در هم به باد بايد دارد. آن چه داءِنَّهُ است و وزين به ته مى نشيند و قرار مى گيرد، و آن چه كاه است و سبك به باد مى رود و ناچيز مى گردد.
    و قسم اول باز دو قسم است ، براى آن كه يا از معادن لطف منبعث گشته است و داعى به خير است ، يا از معادن قهر منبعث شده و داعى به شر است . اگر اول است آن را به بشر و طاقت استقبال مى بايد كرد و به مقتضاى آن مساعدت بايد كردن . و اگر دوم است به خوف و تضرع پيش مى بايد رفت تا آن كس كه او را فرستاده باز خواند، قوت بشر طاقت مقاومت آن ندارد. فلولا اذ جاءهم باسنا تضرعوا،(471) و قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : اعوذ بك منك (472) در اين مقام باشد، و اينجا محل ظهور توفيق و خذلان است ، اگر توفيق در كار آيد خاطرى معارض آن از معادن لطف انبعاث يابد كه دافع آن گردد، و اگر فرو گذاشته شود آن خاطر قهرى حكم خويش بر او براند و هيچ كس دست پيش او نتواند آورد، و من يضلل الله فلا هادى له .
    چهارم - از ادله ، اصل ، اباحت است ، يعنى حرمت موقوف است به دليلى ؛ مادامى كه دليل بر اين اقامه نشده است اصل جواز ارتكاب آن شى ء است . و صدوق - رحمه الله - در ((من لا يحضره الفقيه))(473) قنوت به فارسى را تجويز نموده است و متمسك شده است به حديث شريف كل شى ء مطلق حتّى يرد فيه نهى .(474) و چون نهى در ذكر مخصوص وارد نشده است اصل ، جواز آن است تا دليل بر حرمت آن اقامه شود.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  11. #80
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [19]: [مراتب ذكر و لزوم سعى در آن]
    اى عزيز! بعضى گفته اند كه سالك مى بايد كه سعى نمايد در مراتب ذكر و در هيچ مرتبه توقف ننمايد. اول مرتبه ذكر مداومت بر ذكر ظاهر است يعنى ذكر لسانى . و از جهت دفع خواطر، مداومت بر ذكر بايد به جد نمايد تا آن هنگام كه از خود باز يابد كه مى تواند دل را از ذكر فارغ سازد پس كوشش نمايد در تفريغ دل آن قدر كه تواند زيرا كه مقصود اصلى خلو باطن است كه بر او مطالب كليه مترتب است . و اگر مزاحمت آرد و قادر بر دفع آن نباشد توسل جويد به ذكر باطن در دفع آن به توسط حروف و الفاظ ذكر، چه ادراك معانى بى الفاظ متعسر است ، نه آن كه به تكرار خيالى مشغول شود مانند حديث نفس . و اگر به اين نيز دفع نشود توسل به ذكر ظاهرى با حضور دل و مراقبت جويد تا آن كه خاطر مغلوب شود.
    و چون اين طريقه را كيش خود سازد حضور به حضرت حق تعالى زياده شود و سلطنت و غلبه ذكر قوت گيرد، و مرتبه قلبيه كه مقام معرفت است - چنان چه در حديث لا يسعنى ارضى و لا سمايى
    (475) انشاء الله تعالى مشروحا خواهد آمد - و به منزله فرزند و نتيجه است از مشيمه طبيعت بيرون و به واسطه استيلاى وحدت ، آينه دل ، مستوى و هموار شود و بلندى و پستى كه منافِى هموارى است زايل گردد و مناسب حضرت پروردگار شود در وحدت وسعه اخلاق و تقدس و تنزه از كدورات كه لازم كثرت تعلقات كونيه است .
    پس اگر اين حال ملكه گردد و اين معنى متمكن شود هر آينه ميان حق تعالى و تو در ديگر گشوده گردد كه هيچ واسطه در ميان نباشد يعنى باب فيض كه از ممر وجه خاص است گشاده گردد، پس بدانى آن چه در آنى و آن چه بر آنى ، و بدان آن چه معامله تو است با حق و خلق ؛ و بدانى مآل خود را. و بايد همين توجه مذكور حال تو باشد در هر توجهى كه به پروردگار خود نمايى چه در عبادت و چه در دعا و چه در التجا، و از جهت تحصيل مهمات كليه و جزئيه . پس در طلب رزق توجه به ذات مطلق بايد كرد كه همه اعتبارات در حيطه اوست نه توجه به اسم ((الرزاق)).
    پس در اين هنگام فائده ذكر و توجه كه مناسبت ميان حق تعالى و بنده است تحقق يابد، چه احكام خلقيه و خواص امكانيه مستهلك گشته ، يعنى پيش از اين خواص خلقيه بر حقيه غالب بوده الحال حيثيت حقيقه بر خلقيه غالب آمده .
    اى عزيز! اگر اول وهله سعه و انشراحى در قلب ظهور يابد و بعد مدد فيض نرسد مايوس نبايد شد كه گفته اند: مشاهد الابرار بين التجلى و الاستتار.
    (476)
    اى عزيز! مى نمايد و مى ربايد.

    آن دم كه نوشتم سخن عشق تو جانا اين كلك به دست من بيچاره نبوده
    تسليم بايد، چاره نيست ، چون تسليم يافت دريافت . حق تعالى به بنده در اول حال تجلى كند و بسط نمايد تا دل او را بربايد، باز استتار در كند تابنده قدر وصال او را داند كه : المنساق بالتعب اعز من المنساق بلا تعب (477) عادة الله در همه امور چنين است ، اول سهل نمايد.
    ((كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل ها)).
    و شايد كه نكته اين باشد كه سالك را هفت طور است و مدت دولت هر يك از اين ((نهج البلاغه)) جداست ، پس اگر واردى از اين اطوار ورود نمود حالت نزول يافت و كليت سالك به رنگ آن طور و لطيفه منصبغ گردد و آن حال در جميع لطايف سرايت مى كند و تا زمانى كه مدت آن لطيفه ثابت است آن حال برجاست و چون مدت دولت آن لطيفه منقضى گشت آن حال زايل مى شود، و بعد از مدتى اگر آن حال رجوع نمايد از دو حال خالى نيست : يا بر همان لطيفه اولى رجوع مى نمايد در اين [دو] وقت راه ترقى بر آن سالك مسدود است ، و اگر بر لطيفه ديگر وارد شد راه ترقى مفتوح گشت . و اين حالت را نيز بر اولى قياس نمايد و هكذا.
    اى عزيز! سالك ذاكر تا در مقام قلب است كه اول وهله سلوك است قبض و بسط دست به هم مى دهد زيرا كه از تلوينات قلب است . اما كسى كه از تلوينات گذشته و به تمكين پيوسته از قبض و بسط برست و بجست ، و آن چه او را روى مى دهد صورت قبض ‍ و بسط است و مشارك اسمى است كاين ،
    (478) و مناسب او خوف و رجا است كه : المؤ من بين الخوف و الرجاء.(479)


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 8 از 22 نخستنخست ... 45678910111218 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •