*^*بحرالمعارف - جلد اول*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*^*بحرالمعارف - جلد اول*^*
صفحه 9 از 22 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 212
  1. #81
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [20]: [بيان حضور مرشد در قلب]
    اى عزيز! از جمله شرايط ذكر، حضور مرشد است در قلب . و مدخليت اين شرط از شرايط ديگر بيشتر است و اهتمام در اين آكد. در مكتوب اول از ((مكاتب قطبيه)) گفته است كه : ((اين بنده هر چند تاءمل كردم هيچ چيز را چنان معين نيافتم بر حفظ ايمان كه ربط قلب به معلم خير؛ هر چند ربط قلب و اعتقاد و انقياد اشد است ، آن دم ، ايمان آمن تر است از زوال)).(480)
    و سيد اشرف حسينى سمنانى الاصل چشتى المشرب ، در مكتوب سى و چهار گفته است : ((سبحان الله ملاحظه صورت پير كم از صورت سنگين شيرين نخواهد بود. آورده اند كه : چون فرهاد كوه بيستون كندن را پيش گرفت اول صورت شيرين تراشيد و بر او رنگ خسروى جاى گرفت ؛ صورت وى را ملاحظه مى كرد و كلنگ مى زد، از كوه ريزه ريزه سنگ مى ريخت . در اندك فرصت از عده كار بر آمد)).(481)
    اى عزيز! غرض از ذكر و حضور، فناء فِى المذكور است و خود اينها مقصود بالذات نمى باشد، بلكه تلقين ذكر در رنگ از قبيل تعليم الف و باست مر اطفال را.
    و ما دليل بر اين شرط از اخبار ما فِى ((الصافى)) فِى ((تفسير اهدنا الصراط المستقيم))(482) عن الصادق عليه السلام : اءنّ الصورة الانسانية هى الطريق المستقيم الى كل خير و الجسر الممدود بين اَلْجَنَّة و اَلْنَّار.
    (483)
    حديثى است كه در ((تفسير صافى)) در تفسير اهدنا الصراط المستقيم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : همانا صورت انسانى همراه راه راست به سوى هر خير، و پلى است كه ميان بهشت و دوزخ كشيده شده است .
    و فِى ((المجلى)) و ((الكلمات المكنونة)) و غيرهما عن مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام اءِنَّهُ قَالَ: الصورة الانسانية هى اكبر حجج الله على خلقه ، و هى الكتاب اَلَّذِى كتبه بيده و هى الهيكل اَلَّذِى بناه بحكمته ، و هى مجموع صور(484) العالمين ، و هى المختصر من [العلوم فى] اللوح المحفوظ، و هى الشاهد على كل غائب ، و هى الحجة على كل جاحد، و هى الطريق المستقيم الى كل خير، و هى الصراط الممدود بين اَلْجَنَّة و اَلْنَّار.
    (485)
    و در ((مجلى)) و ((كلمات مكنونه)) و غير آن ها از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت شده است كه فرمود: صورت انسانى بزرگترين حجت هاى خداوند بر آفريدگانش مى باشد، و كتابى است كه با دست خود نوشته ، و هيكلى است كه با حكمت خويش بنا كرده ، و مجموع صور عالم هاست ، و مختصرى [از علومى] است كه در لوح محفوظ ثبت است ، و شاهد بر هر غايبى است ، و حجت بر هر جاحد و منكرى است ، و راه راست به سوى هر خيرى است ، و راهى است كه ميان بهشت و دوزخ كشيده شده است .
    و ديگر آن كه : در احاديث بسيار وارد شده است كه بر روى عالم نگاه كردن بسيار ثواب دارد، و همچنين نگاه به ديوار خانه عالم كردن ثواب دارد.

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. #82
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل[21]: [در بيان مراقبه]
    و از جمله شرايط كه بسيار اهتمام به او مى باشد و ركن اعظم شرايط است ((مراقبه)) است .

    يك چشم زدن غافل از آن ماه مباشيد شايد(486) كه نگاهى كند آگاه نباشيد و المراقبة فِى الذكر كما فِى ((منهاج السائرين)): ملاحظة المقصود، و هو الحق تعالى . قَالَ الشارح (ره): ((المراقبة من افعال القلب و هى دوام ملاحظة جناب الحق بالقلب)). و قَالَ الغزالى : ((هى مراقبة الرقيب (487) و انصراف الهم اليه . و نعنى بالمراقبة حالة للقلب يثمرها نوع من المعرفة و تثمر تِلْكَ الحالة اعمالا فِى الجوارح و فِى القلب)). (ص 63).
    و مراقبه در ذكر همانطور كه در ((منهاج السايرين)) آمده ، ملاحظه مقصود كه حق تعالى است مى باشد. و شارح آن گفته : ((مراقبه از افعال قلب است ، و آن اين است كه دائما با قلب ، جناب حق را ملاحظه كند)).
    و غزالى فرموده : ((آن ، مراقبت (ملاحظه) رقيب و منصرف ساختن همت به سوى اوست . و مراد ما از مراقبت يك حالت قلبى است كه حصول نوعى از معرفت است ، و آن حالت نيز اعمالى را در اعضاء و جوارح و در قلب به يار خواهد آورد.))
    اما الدليل على ذلك ففِى كتاب ((التوحيد)) فِى حديث طويل عن مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام فِى تفسير بعض الايات المتشابهة قَالَ عليه السلام : قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : قَالَ عز و جل : لقد حقت كرامتى - او قَالَ: مودتى - لمن يراقبنى و يتحاب بجلالى : اءنّ وجوههم يَوْم الْقِيَامَةِ من نور، على منابر من نور، عليهم ثياب خضر. قيل : من هم يا رسول الله ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : قوم ليسوا بانبياء و لا شهداء و لكنهم تحابوا بجلال الله ، و يدخلون اَلْجَنَّة بغير حساب .
    (488)
    اما دليل اين مطالب سخنى است كه در كتاب ((توحيد)) ضمن يك حديث طولانى از مولايمان اميرمؤ منان عليه السلام كه در تفسير بعضى از آيات متشابه فرموده ، آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : خداى عز و جل فرموده است : همانا كرامت - يا مودت و دوستى - من ثابت است براى كسى كه مرا در نظر گيرد و به جلال من با ديگران دوستى كند، چهره هاى چنين كسانى در قيامت از نور است كه بر منبرهايى از نور در حالى كه لباس هايى سبز در بر دارند، قرار دارند. عرض ‍ شد: اى رسول خدا، اينان كيانند فرمود: گروهى هستند كه نه پيامبرند و نه شهيد، ولى به جلال خود با يكديگر دوستى كردند، و آنان بدون حساب داخل بهشت مى شوند.
    و فِى ((الكافى)) عن مولانا الصادق عليه السلام عن الله تعالى : يا بؤ سا لمن عصانى و لم يراقبنى .
    (489)
    و در ((كافى)) از مولايمان امام صادق عليه السلام روايت است كه خداى متعال فرموده :
    بدا به حال كسى كه مرا نافرمانى كند و مرا در نظر نگرفته ، و از من پروا نكند.
    و فِى خبر آخر: اجعل مراقبتك لمن لا يغيب نظره اليك ، و اجعل شكرك لمن لا ينقطع نعمه عنك ، و اجعل طاعتك لمن لا تستغنى عنه بحال ، و اجعل خضوعك لمن لا تخرج من ملكه و سلطانه .
    (490)
    و در خبر ديگرى است كه : مراقبت و پرواى خود را در مورد كسى به كار بر كه نظرش از تو پنهان نشود، و سپاس خود را براى كسى قرار ده كه نعمت هايش از تو بريده نگردد، و اطاعت خود را براى كسى قرار ده كه در هيچ حال از او بى نياز نيستى ، و خضوع و فروتنى خود را براى كسى قرار ده كه از ملك و سلطنت او بيرون نتوانى شد.
    و فِى ((مصباح الشريعة)): راقب الله فِى كل خطوة كاءِنَّكَ على الصراط جائز.
    (491)
    و در ((مصباح الشريعة)) آمده است : خدا را در هر گامى در نظر دار، چنان كه گويا بر صراط عبور مى كنى .
    و فِى حديث فِى تفسير قَوْله تعالى : ((اءِنَّهُ ليس له سلطان على اَلَّذِى نَ آمنوا و على ربهم يتوكلون))(492) و لن تقدر على هَذَا و معرفة اتياءِنَّهُ و مذاهب وسوسته الا بدوام المراقبة ، و الاستقامة على بساط الخدمة و هيبة المطلع .
    (493)
    و در حديثى در تفسير اين آيه : ((همانا او (شيطان) را بر مؤ منان و كسانى كه بر خدا توكل كنند تسلطى نيست)) آمده است كه : و بر اين (خلاصى از فريب شيطان) و شناخت راه هاى ورود و طرق وسوسه او قادر نيستى مگر با دوام مراقبت و در نظر گرفتن خداوند و پايدارى بر بساط خدمت ، و هيبت از مقام آگاهى و اطلاع او.
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  3. #83
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و من الاخبار الواردة فِى الذكر و هَذَا الخبر تظهر اءن الذكر و المراقبة يذهبان وسوسة الشيطان .
    و از اخبارى كه در ذكر وارد شده و نيز از همين خبر ظاهر مى شود كه ذكر و مراقبه ، وسوسه شيطان را از ميان مى برند.
    و والوسوسة ما يَكوُن من خارج القلب ، اما اءِذَا تمكن فِى القلب فذلك غى و ضلالة و كفر.
    (494)
    و وسوسه آن است كه از ناحيه بيرون از قلب صورت مى گيرد، اما هر گاه در قلب جايگزين شد، گمراهى و ضلالت و كفر است .
    و فِى ((مصباح الشريعه)): و من رعى قلبه عن الغفلة ، و نفسه عن الشهوة ، و عقله عن الجهل فقد دخل فِى ديوان المتنبهين .
    (495)
    و در ((مصباح الشريعه)) آمده است : هر كس دلش را از غفلت ، و نفسش را از شهوت ، و عقلش را از جهل ، محافظت كند همانا در ديوان بيداران داخل شده است .
    و فيه قَالَ الصادق عليه السلام : و من كان ذاكرا لله تعالى على الحقيقة فهو مطيع ، و من كان غافلا عنه فهو عاص ، و الطاعة علامة الهداية ، و المعصية علامة الضلالة ، و اصلهما من الذكر و الغفلة . فاجعل قلبك قبلة للساءِنَّكَ - الحديث ، و قدم تقدم . ثم قَالَ - و الذكر ذكران : ذكر خالص موافقة القلب ، و ذكر صارف (496) ينفِى ذكره غيره كما قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : انا لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك . فرَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لم يجعل لذكره قمدارا عند علمه بحقيقة سابقة ذكر الله تعالى له من قبل ذكره له ، فمن دونه اولى . فمن اراد اءن يذكر الله تعالى فليعلم اءِنَّهُ ما لم يذكر الله تعالى العبد بالتوفيق لذكره لا يقدر العبد على ذكره .
    (497)
    و در همان كتاب آمده است كه امام صادق فرمود:: ((هر كس ‍ حقيقتا ذاكر خداى متعال باشد فرمانبر است ، و هر كس از او غافل باشد نافرمان است . و فرمانبرى نشانه هدايت ، و نافرمانى نشانه گمراهى است ، و اين دو از ذكر و غفلت ناشى مى شوند. پس دل خود را قبله زبانت قرار ده ...)) - اين حديث ، در گذشته ذكر شد - سپس فرمود: ((و ذكر دو گونه است : ذكر خالص ، كه با موافقت و همراهى دل صورت گيرد. و ذكر صارف و بازدارنده ، كه ذكر غير خدا را از ميان ببرد، چنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : (( (خداوندا) من آن گونه كه فراخور و شايسته تو است قادر بر احصاى ثناى تو نيستم ، تو آن گونه اى كه خود ثناى خود گفته اى)).
    پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ذكر خود قدر و قيمتى قرار نداد، چه اين حقيقت را مى دانست كه ياد خداى متعال از او پيش از ياد او از خداى متعال است ، بنابراين ديگران كه از آن حضرت در مقامات پايين تر قرار دارند به اين اظهار عجز شايسته ترند. پس هر كس كه بخواهد ياد خداى متعال كند بايد بداند كه تا خداى متعال بنده خود را با توفيق دادن او براى ذاكر، ياد نكند بنده هرگز قادر نيست خدا را ياد كند.
    اى عزيز! از اين كلام كه از منبع علم لطيف صافِى صادر شده است معلوم شد كه چنان چه عوام را مؤ اخذه مى نمايند بر گناهان جوارح ، خواص را نيز مواخذه مى نمايد. بر ذهول و غفلت . پس بر تو باد كه از اختلاط غافلان و مصاحبت جاهلان كناره نمايى به مراحل ، بلكه از ارتباط اين قوم بى بود تا عاقبت محدود، وادى به وادى فرار را بر قرار اختيار نمايى .

    هر آن كو غافل از حق يك زمان است در آن دم كافر است اما نهان است اگر آن غافلى پيوسته بودى در اسلام بر وى بسته بودى
    اى عزيز! مراد از امر به تفكر كه در آيات و اخبار وارد شده است غير مراقبه چنان چه عن قريب بيايد انشاء الله تعالى .
    و ليس هو الا الانية و اليقظة الصافيتين الممزوجتين بنور السكينة المويدتين بسلطان المحبة ؛ و غير ذلك هو التعمقات الفلسفية و الوساوس المتخيلة ، فلم يزدهم الا الجهل و الضلالة و الغواية و الشقاوة .
    و آن نيست مگر نيت و بيدارى صافِى و خالصى كه با نور سكينه و آرامش ممزوج شده و با سلطان محبت ، مويد باشند. و هر چه جز اين باشد تعمقات فلسفِى و وسوسه هاى خيالى است كه متفكران را جز نادانى و گمراهى و بيراهى و بدبختى نيفزايد.
    و فِى ((نهج البلاغه)): رحم الله امرعا سمع حكما فوعى - الى اءن قَالَ عليه السلام -: راقب ربه ، و صافِى لبّه .
    (498)
    و در ((نهج البلاغه)) فرموده : خداوند رحمت كند مردى را كه حكمى را بشنود و خوب فرا گيرد... مراقب پروردگار خويش ‍ است و لب و خودش را صاف و خالص نموده است .
    و قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اعبدالله تعالى كاءِنَّكَ تراه فان لم تكن تراه فاءِنَّهُ يراك .
    (499)
    و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : خداوند را طورى عبادت كن كه گويا او را مى بينى ، و اگر تو او را نمى بينى ، او تو را مى بيند.
    و فِى ((القرآن المجيد)): اءنّ الله كان عليكم رقيبا.
    (500)
    اى عزيز! چون مساءله عنى مراقبت دانسته شد و دانستى نيز كه ثمره آن معظم ثمرات است ، بدان كه اهل ذكر را حاَلَّتِى نيز مى باشد كه اصطلاح نموده اند، و هى مراعاة القلب للرقيب و اشتغاله له .(501)

    مانند مرغى باش هان بر بيضه دل ، پاسبان كز بيضه دل زايدت شورى و مستى ، قهقهه
    اين توجه به قلب صنوبرى را در زمان ذكر گفتن يعنى نظر بصيرت بر وى داشتن و ذكر را بر وى فرود آوردن ، در عرف اين طايفه ((وقوف قلبى)) خوانند و در رعايت او اهتمام دارند.

    رو بر در دل بنشين كان دلبر خرگاهى وقتى سحرى آيد يا نيم شبى باشد
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. #84
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    و بعضى ((وقوف قلبى)) را آگاهى در زمان ذكر گفتن به مذكور گرفته اند كه عبارت از ((مراقبه)) باشد. و شكى نيست كه توجه به امر واحد و شغل خيال به وى ممد جمعيت و موجب اندفاع خواطر متفرقه است و تفريغ دل از كثرت صور كونيه ، خصوصا وقتى كه ميان آن امر متوجه اليه و مطلوب ، نوعى از مناسبت مرعى باشد. پس توجه به قلب صنوبرى [را] در ذكر لازم بايد دانست تا به سبب اين توجه خواطر متفرقه مندفع گردد. و لكن مخفِى نماند كه اين ثمره ((مراقبه)) است چنان چه ذكر شد.
    اى عزيز! بدان كه العلم المثمر للمراقبة فهو العلم بان الله تعالى مطلع على الضمائر و السرائر، قائم على كل نفس - قَالَ سبحانه : افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت (502) - و اءن سر القلوب مكشوف له كظاهر البشرة للخلق بل هو اشد. فهذه المعرفة اءِذَا استولت على القلب و لم يبق فيها شبهة فلا بد اءن يجذبه الى مراعاة الرقيب .
    ... علمى كه مراقبه را به بار مى آورد آن است كه بداند خداى متعال از باطن ها و پنهانى ها آگاه ، و بر هر نفسى محيط و مسلط است - خداى سبحان فرموده : ((آيا آن كس كه بر هر نفسى و اعمال او محيط و مسلط و مدبر است ...)) - و نيز سر دل ها براى او مكشوف و روشن است همانگونه كه ظاهر پوست براى هر كس ‍ مكشوف است بلكه بيشتر و شديدتر از آن . و هرگاه اين معرفت و شناخت بر دل مستولى شد و شبهه اى در آن باقى نماند پس ‍ ناگزير دل را به سوى مراعات نمودن رقيب (خداوند) مى كشاند.

    و الموقنون بهذه المعرفة فمنهم الصديقون ، و مراقبتهم التعظيم و الاجلال و استغراق القلب بملاحظة ذلك الجلال ، و الانكسار تحت الهيبة و العظمة بحيث لا يبقى فيه متسع للالتفات الى الغير اصلا. و هى مراقبة مقصورة على القلب ؛ اما الجوارح فانها تتعطل عن الالتفات الى المباحات فضلا عن المحظورات . و اءِذَا تحركت بالطاعة كانت كالمستعمل لها فلا تصلح لغيرها، و لا يحتاج الى تدبير فِى ضبطها على سنن السداد.
    و كسانى كه با اين نوع معرفت به يقين رسيده اند، دسته اى از آنان ((صديقان)) هستند، و مراقبت آنان تعظيم و بزرگداشت و استغراق دل است به ملاحظه آن جلال ، و اءِنَّكَسار و شكستگى است تحت هيبت و عظمت خداوند به گونه اى كه اصلا مجالى براى التفات به غير در آن باقى نماند. و اين مراقبت ويژه دل است ، اما جوارح و اعضا از پرداختن به امور مباح نيز بى حركت مى ماند چه رسد به امور حرام . و چون براى انجام طاعت به حركت در آيد به گونه است كه گويا صرفا براى طاعت به كار گرفته شده و صلاحيت به كار گرفته شدن در غير آن را ندارد، و براى قرار گرفتن در راه درست و صحيح نيازى به تدبير ندارد.
    و من نال هذه الرتبة فقد يغفل عن الخلق حتّى لا يبصرهم و لا يسمع اقوالهم كما اتفق لموسى عليه السلام بعد المراجعة عن الطور الى اربعين يوما اءِنَّهُ لا يسمع كلام احد. و مثل هَذَا بمن يحضر فِى خدمة ملك عظيم فان بعضهم قد لا يحس بما يجرى فِى حضرة الملك من استغراقه بهيبته ؛ و بمن يشغله امر مهم يتفكر فيه .
    و كسى كه به اين رتبه دست يابد همانا از خلق غافل مى شود، تا جايى كه آنان را نمى بيند و سخنانشان را نمى شنوند، همانطور كه براى موسى عليه السلام پس از بازگشت از ((طور)) اتفاق افتاد، كه تا چهل روز سخن هيچ كس را نمى شنيد. و در اين مورد مثل زده اند به كسى كه در خدمت پادشاه بزرگى حضور يافته است ، چه بعضى از حاضران از آن جهت كه غرق هيبت پادشاه هستند آن چه را كه در محضر پادشاه مى گذرد احساس نمى كنند. و نيز مثل زده اند به كسى كه امر مهمى او را به خود مشغول داشته و به فكر در آن پرداخته است .
    و روى ايضا اءن يحيى بن زكريا عليهماالسلام مر بامراءة فدفعها على وجهها. فقيل له : لم فعلت كذا بهذه ؟ فقَالَ عليه السلام : ما ظننتها الا جدارا.(503)
    و نيز روايت است كه : يحيى بن زكريا عليهماالسلام به زنى گذر كرد و او را به روايت كرده است كه :بر زمين انداخت . به او گفتند: چرا با او چنين كردى ؟ فرمود: او را جز ديوارى نپنداشتم .
    و اما مراقبة الورعين من اصحاب اليمين فهم قوم غلب يقين (504) اطلاع الله تعالى على ظاهرهم و باطنهم و على قلوبهم ، و لكن لم تدهشهم ملاحظة الجلال بل بقيت قلوبهم على الاعتدال متسعة للالتفات الى الاقوال و الاعمال الى انّها مع ممارستها للعمل لا تخلو عن المراقبة . و قد غلب الحياء من الله تعالى على قلوبهم فلا يقدمون و لا يحجمون الا عن تثبت ، فيمتنعون عن كل امر فاضح فِى الْقِيَامَةِ اذ يرون الله مشاهدا لاعمالهم فِى الدنيا كما يرونه فِى الْقِيَامَةِ. و من كان فِى هذه الدرجة فيحتاج اءن يراقب جميع حركاته و جميع اختياراته ، و يرصد كل خاطر سنح له ، فان كان الهيا تعجل مقتضاه ، و اءنْ كان شيطانيا بادر الى قمعه ، و استحيى من ربه ، و لام نفسه على اتباع هواه فيه . و اءنْ شك فيه توقف الى اءن يظهر له بنور الله سبحانَهُ من اى جانب هو، كما قَالَ عليه السلام : الهوى شرك العمى ،(505) و من التوفيق التوقف عند الحيرة .(506)
    و لا يعمل شيئا من اعماله و خواطره و اءنْ قلّ ليسلم من مناقشة الحساب ، فقد قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : اءنّ الرجل ليسئل عن كحل عينيه و عن فتّة الطين باصبعيه ، و عن لمسه ثوب اخيه .
    (507)
    و اما مراقبت اهل ورع از اصحاب دست راست ، پس آنان گروهى هستند كه يقين به اين كه خداى متعال بر ظاهر و باطن و بر دل هاى آنان آگاه است بر آنان غلبه يافته ، ولى ملاحظه جلال خداوند آنان را به دهشت نينداخته بلكه دلهاشان بر حالت اعتدال باقى مانده و براى توجه به اقوال و اعمال داراى مجال وسيع است ، جز اين كه هر چند ممارست بر عمل دارند باز هم خالى از مراقبه نيستند، و حياء از خداوند متعال بر دلهاشان غلبه دارد، بنابراين هم اقدام و هم خوددارى آن ها از روى تثبت و توجه است ، و لذا از هر كارى كه در قيامت موجب فصاحت است خوددارى مى كنند، چه در دنيا خداوند را شاهد و ناظر اعمال خود مى بينند همانطور كه در قيامت او را چنين مى بينند.
    و هر كس كه در اين درجه قرار گرفته نيازمند به اين است كه مراقب جميع حركات و اختيارات خود بوده و در كمين هر خاطرى كه بر او خطور كند باشد، پس اگر آن الهى باشد در مقتضاى آن تعجيل كند، و ارگ شيطانى است به قلع و قمع آن مبادرت ورزد و از پروردگار خود شرم داشته و خود را بر پيروى از هواى نفس خود در آن مورد نكوهش كند. و اگر در الهى يا شيطانى بودن آن ترديد دارد بايد توقف كند تا با نور خداى سبحان برايش ظاهر شود كه از كدام سو است ، چنان كه امام [على] عليه السلام فرموده است :
    ((هواى نفس شريك كورى (كورى باطن) است . و توقف به هنگام حيرت از نشانه هاى توفيق است)).
    و به هيچ يك از اعمال و خاطرهاى خود - هر چند اندك باشد - عمل نكند به خاطر ترس از مناقشه و سختگيرى در حساب ، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : ((همانا مرد از سرمه در چشم و خرد كردن گل با انگشت و از دست كشيدن به لباس برادرش بازخواست خواهد شد.))

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #85
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و اعلم اءن المراقبة على نوعين : مراقبة الرب و مراقبة العبد. اما مراقبة الرب على نوعين : رعاية الموجودات بحفظه تعالى عن الفساد و القناء. و رؤ يته تعالى العباد حين اطاعتهم له تعالى .
    و بدان كه مراقبت دو گونه است : مراقبت پروردگار، و مراقبت بنده . اما مراقبت پروردگار نيز دو نوع است : يكى رعايت كردن موجودات است با حفظ نمودن آن ها از فساد و تباهى . و ديگر ديدن خداوند بندگان را به هنگام اطاعت و فرمانبرى آن ها از حضرت اوست .


    به اندك التفاتى زنده دارد آفرينش را اگر نازى كند از هم فرو ريزند قَالَب ها
    و مراقبه عباد بر سه گونه است :
    اول - ملاكظه ذات حق تعالى بر وجهى كه آن ملاحظه موجب غفلت از ما سوى حق باشد. و اين ملاحظه از تعظيم و ملاحظه قرب و از تحقير نفس خود پيدا شود.
    دوم - ملاحظه اين كه حق تعالى ناظر ظاهر و باطن است آن چه را كه از ايشان صادر مى شود. و بعضى اين ((مراقبة المراقبة)) خوانند زيرا كه متعلق اين مراقبه حق است .
    سيم - نگاه داشتن ظاهر و باطن است از مخالفت امر الهى ، و در مقام موافقت بودن . و از اين جا ظاهر شود كه مقام ((مراقبه)) بعد از ((صبر)) است چه صبر بر اوامر و طاعات و بر ترك محرمات يك قسم از اقسام صبر است .
    اى عزيز! بعضى گفته اند كه : اگر از ذكر قلبى حركت و جنبش دل مراد باشد پس دوام آن هيچ در كار نيست نه در حالت فنا و نه در حالت غير فنا، آن چه دوام پذيرد و ناگزير است توجه و حضور قلبى است ، حركت باشد يا نباشد.
    فاءِذَا ساعده التوفيق بهذه الشرايط سوف ينتقل الذكر من اللسان الى القلب ، فيصير القلب ناطقا بها كما كان اللسان قائلا بها، فيتنور القلب حينئذ بنور الذكر، و يستنير جدران القلب بانعكاس ‍ شعاع نور القلب الملتهب بالذكر عليها، فتلين الجلود للين القلب قَالَ تعالى : ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله .(508) فمن علامة لين الجلود و القلوب تجلى الاعضاء بسياسة المحاسبة و حفظ القلب بحراسة المراقبة .
    پس اگر توفيق اين شرايط، او را يار شد به زودى ذكر از زبان به دل انتقَالَ يابد، پس دل به آن قاطع مى شود همان گونه كه زبان گوياى آن بود، و در اين هنگام دل به نور ذكر روشن مى شود و ديواره هاى دل با انعكاس شعاع نور دل - كه با ذكر روشن گشته است - بر آن ، روشن و نورانى مى گردد، خداى متعال فرموده : ((سپس پوست ها و دل هاى ايشان به ذكر خدا نرم و مايل مى شود.)) و از نشانه هاى نرمى پوستها و دل ها تجلى اعضاء است با سياست محاسبه ، و حفظ دل است با حراست مراقبه .
    و اعظم ايضا اءِنَّهُ قد عرفت مما سبق اءن حاصل المراقبة علم العبد بان الله تعالى ناظر اليه مطلع على ما يجنه ضميره ، و هى سرّ قَوْله تعالى : الم يعلم بان الله يرى .(509) فالمراقبة دهليز المشاهدة . و حقيقة المشاهدة فناء شهود العبد فِى عظمة مشهوده . و من تخطى بحريم هَذَا المقام ظفر بالكبريت الاحمر و ذاق طعم الحرية بالتخلص الى الحقيقة العبدية ، فمن استرقته الربوبية فذلك اَلَّذِى ظفر بالحرية المحضة ، فحينئذ اطلق من وثاق الاغيار و يدير دايرة الجمعية و لاح له سر كل شى ء هالك الا وجهه ،(510) فبقى واحد لواحد و فرد لفرد، ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا الحمدلله بل اكثرهم لا يعلمون .(511)
    فمن اريد له السعادة ، و منّ عليه فِى مبداء الامر بصدق الارادة ، و ايد بالعناية ، و آمد بالتواغل فِى دقايق الرعاية ، فيتنبه قلبه ، و يستقظ لبّه لطلب هَذَا الامر العظيم و الخطب الجسيم يَكوُن ذلك العبد ممن سبقت له الحسنى من الله ، و ممن اصطفاه مولاه لنفسه ، و الله ملهم التوفيق .

    و نيز بدان كه : از مطالب گذشته دانستى كه حاصل مراقبه اين است كه بنده بداند كه خداى متعال ناظر اوست و بر آن چه ضمير او پنهان مى دارد آگاه است ، و اين است سر قول خداى متعال كه : ((آيا نمى دانى كه خداوند مى بيند))؟
    پس مراقبه دهليز و راهرو مشاهده است . و حقيقت مشاهده فناى شهود بنده در عظمت مشهود اوست . و هر كس به حريم اين مقام گام نهد به كبريت احمر (كمياب ناياب) دست يابد و مزه آزادگى را در تخلص به حقيقت بندگى مى چشد، پس هر كه را ربوبيت به بندگى خود در آورد به آزادگى محض ظفر يافته است ، پس در آن هنگام از بند اغيار رها شده و دايره جمعيت را دور مى زند و سرّ ((هر چيز تباه شدنى است مگر وجه او)) برايش روشن مى شود، پس يگاءِنَّهُ براى يگاءِنَّهُ و فرد براى فرد باقى مى ماند؛ ((خداوند مثل مى زند مردى را كه چند نفر ارباب بدخو در او شريكند، و مردى را كه تسليم يك نفر است ، آيا اين دو كس در مثل يكى هستند؟ سپاس خدا راست ، بلكه بيشترشان نمى دانند)).
    پس هر كه سعادت براى او خواسته شده و در آغاز كار، صدق ارادت به او بخشيده شده و با عنايت تاييد يافته و با تعمق و ژرف نگرى در دقايق رعايت يارى گشته ، و بدين سبب دلش آگاه و خردش بيدار شده براى طلب اين امر بزرگ و گرانقدر، چنين بنده اى از جمله كسانى است كه نيكى از سوى خداوند به سوى او پيشى گرفته ، و از جمله كسانى است كه مولايش او را براى خود برگزيده است . و خداوند الهام بخش توفيق است .
    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #86
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    فصل [22]: [در فضيلت تفكر]
    اى عزيز! چون قبل از اين ذكر شد كه تذكر مغاير با تفكر است بدان كه بعد از ازاله موانع ظاهرى و خالى كردن باطن از اشتغال به ماسوى الله بايد كه بر همگى همت و جوامع نيت اقبال نمايد بر ترصد سوانح غيبى و ترقب واردات حقيقى كه آن را ((تفكر)) خوانند. و در تفكر وجوه بسيار گفته اند، خلاصه همه آن است كه : تفكر سير باطن انسان است از مبادى به مقاصد. و نظر را همين معنى گفته اند. و هيچ كس از مرتبه نقصان به مرتبه كمال نتواند رسيد الا به سيرى .

    فكر آن باشد كه پيش آيد رهى راه آن باشد كه پيش آيد شهى
    و از اين جهت گفته اند كه : اول واجبات تفكر در نظر(512) است .
    و فِى الحديث القدسى : تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة .
    (513) و مبادى سير، آفاق و انفس ؛ و منتهاى سير، وصول باشد به نهايت مراتب كمال و قرب به جوار حضرت ذوالجلال ، رزقنا الله الكريم المتعال .
    اى عزيز! مكرر ذكر شد كه ذكر را فوايد است ، و از نتايج او ((توجه)) است ، و هو الخروج عن كل داعية تدعو الى غير الله كما هو بالموت ، فلا يبقى له محبوب و لا مطلوب ، و لا مقصود و لا مقصد الى الله ، و لو عرض عليه جميع مقامات الانبياء و المرسلين لا يلتفت اليها بالاعراض عن الله تعالى لحظة ، فما فاته اكثر مما ناله .
    ... و آن بيرون شدن از هر انگيزه اى است كه به سوى غير خداوند بخواند، چنان كه اين حالت با مرگ حاصل مى شود. پس هيچ محبوب و مطلوب و مقصود و مقصدى جز خداوند برايش باقى نماند، و اگر تمام مقدمات انبيا و مرسلين بر او عرضه شود، در مقابل لحظه اى اعراض از خداى متعال بدان ها التفات ننمايد، زيرا آن چه از دستش مى رود بيش از چيزى است كه به دست مى آورد.
    و در وجه ((توجه)) خلاف دارند، بعضى گويند كه : وجه توجه آن وجه است كه نتيجه ذكر افتاده است . و بعضى گويند: عبارت است از آن كه خود را عدم محض بينى و حق را موجود مطلق دانى ، و به يقين بشناسى كه وجود اضافِى تو پرتو نور آفتاب ذات الهى است ، پس يك چشم بينش تو بر عدم خود باشد و نفِى وجود از خود. و يك چشم دانش ديگرت بر وجود ازلى ابدى حق تعالى و اثبات وجود او.
    پس ((توجه)) عبارت از نفِى و اثبات است كه مضمون كلمه توحيد است . و اگر هزار هزار مرتبه اين كلمه را بگويى و آن صورت مذاكره در باطن تو نباشد اين كلمه را نگفته باشى . و اگر اين صفت در تو باشد هميشه در ذكرى اگر چه اين كلمه را نگويى .
    و شيخ صدرالدين قونيوى گفته است كه : اتم توجهات آن است كه بعد از تعطيل قواى ظاهره و باطنه از تصرفات مختلفه و فارغ كردن خاطر از هر علمى و اعتقادى بلكه از هر چيزى كه غير از حق تعالى باشد توجه كنى به حضرت حق بر وجهى كه معلوم حق است ، يعنى چنان كه اوست در واقع ، يعنى وجه مجمل هيولايى صفت ، پاك از همه اعتقادات و مستوعب همه . و بر اين ايستادگى نمايى در جميع اوقات يا در اكثر اوقات . و بعضى گويند: توجه ، مراقبه است . و مراد به توجه به كليه آن است كه وحدانى التوجه شود، يعنى توجه را متفرق نسازد چنان چه ذكر شد كه اگر جميع مقامات انبيا را بر او عرض كنند توجه و اقبال ننمايد.
    شيخ محيى الدين
    (514)گفته است كه : اگر بر او چيزى عرض كنند و ماءمور باشد به گرفتن آن ، به طريق ادب بگيرد، اما توقف ننمايد بلكه از آن بگذرد. و اگر مخير باشد ناگرفتن اولى است ، چه از علو همت است و علو همت به قدر علو متعلق است ، و مرتبه ذات بلندتر است از همه مراتب اگر چه مرتبه صفات باشد. و ديگر آن كه تواند بود كه مقصود امتحان باشد. و شريفه ما زاغ البصر و ما طغى (515) دال بر اين است ، يعنى نظر عالى همت او بر غير نيفتاد.

    هر چند بود نگار من مهر آيين از عادت او دور بود شيوه كين در عشق شريك خود نخواهد كس را لا يفتقر اءن يشرك به (516) باشد اين
    قَالَ الجنيد: اشرف المجالس و اعلاها الجلوس مع الفكرة فِى ميدان التوحيد، و التنسم بنسيم المعرفة ، و الشرب بكاءس المحبة من بحر الوداد، و النظر بحسن الظن بالله تعالى . ثم قَالَ: يا لها من مجالس ما اجلها! و من شراب ما الذه ! طوبى لمن رزقه .
    جنيد گفته است : شريف ترين مجالس و بالاترين آن ها همنشين شدن با فكر در ميدان توحيد، و برخوردارى از نسيم معرفت ، و نوشيدن از درياى دوستى با كاسه محبت ، و نگاه كردن با ديده حسن ظن به خداى متعال است . سپس گفت : به ! چه مجالس ‍ بزرگى ! و چه شراب لذيذى ! خوشا حال آن كس كه چنين چيزى روزى او گردد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #87
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    • فصل [23]: [در اقسام ذكر]
      قَالَ فِى ((عدة الداعى)): ((ختم و ارشاد: و اءِذَا قد عرفت فضل الدعاء و الذكر و عرفت اءن الافضل من كل منهما ما كان سرا و اءِنَّهُ يعدل سبعين ضعفا من الجهر، فاعلم : اءن قول احدهما عليهماالسلام فيما رواه زرارة : فلا يعلم ثواب ذلك الذكر فِى نفس ‍ الرجل غير الله لعظمته (517) ايماء الى اءن القسم الثالث من اقسام الذكر اعلى من الاولين اعنى السر و الجهر، و هو اَلَّذِى يَكوُن فِى نفس الرجل لا يعلمه غير الله . ثم اعلم : اءن وراء هذه الاقسام الثلاثة قسم رابع من اقسام الذكر و هو افضل منها باجمعها و هو ذكر الله عند اوامره و نواهيه ، فيفعل الاوامر و يترك النواهى خوفا منه و مراقبة)).
      در كتاب ((عدة الداعى)) گويد: ((ختم و ارشاد: حال كه فضيلت دعا و ذكر را شناختى ، و دانستى كه قسم افضل از آن دو آن است كه پنهانى باشد و آن معادل با هفتاد برابر قسم آشكارى آن است ، بدان كه اين سخن امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام در حديثى كه زراره از ايشان نقل كرده كه فرموده است :
      ((پس پاداش اين ذكر را كه در درون مرد باشد به خاطر بزرگى آن - كسى جز خداى عز و جل نمى داند)) اشاره به اين است كه قسم سوم از اقسام سه گاءِنَّهُ ذكر، از دو قسم پيشين - يعنى ذكر سرى و جهرى - برتر است ، و آن ذكرى است كه در درون مرد باشد و آن را كسى جز خدا نداند. و نيز بدان كه در پس اين اقسام سه گاءِنَّهُ ذكر قسم چهارمى وجود دارد كه از همه آن ها برتر است و آن ذكر خداوند در كنار اوامر و نواهى است ، كه از روى بيم و مراقبتى كه نسبت به خداوند دارد امر او را به جا آورده و نواهى او را ترك كند.))
      ثم روى ابى عبيده الاتية ثم قَالَ: ((و مثل هَذَا قول جده سيد المرسلين : من اطاع الله فقد ذكر الله كَثِيرا و اءنْ قُلْتُ صلاته و صيامه و تلاوته القرآن .(518)
      فقد جعل صلى الله عليه و آله و سلم طاعة الله هى الذكر الكثير مع قلة ما ذكر. و مثل قَوْله : اءنّ الله جل جلاله يَقوُل : لست كل كلام الحكيم اتقبل لكن هويه و همّه فيما احب و ارضى . جعلت صمته حمدا لى و وقارا و اءنْ لم يتكلم .
      (519)
      سپس روايت ابى عبيده را كه خواهد آمد نقل نموده ، پس از آن فرموده است :
      ((و مانند اين است فرمايش جد آن بزرگوار حضرت سيد المرسلين صلى الله عليه و آله و سلم كه : ((هر كس خدا را اطاعت كند بسيار ياد او كرده است هر چند نماز و روزه و تلاوت قرآن او اندك باشد)). چه آن حضرت اطاعت خدا را به منزله ذكر بسيار، قلمداد فرموده است هر چند عبادات مذكوره او (نماز و روزه و تلاوت قرآن) اندك باشد و نيز مانند گفتار ديگر آن حضرت است كه : ((خداوند جليل مى فرمايد: اين طور نيست كه همه سخنان حكيم را بپذيرم ، بلكه هواى و ميل او را در آن چه دوست مى دارم و مى پسندم پذيرايم . سكوت او را ستايش و توقير خودم قرار مى دهم هر چند كه لب به سخن نگشايد.))
      فانظر كيف جعل مدار القبول و الثواب على ما فِى النفس من ذكر الله و اطمانينة و المراقبة له ، و اءِنَّهُ لا يقبل كل كلام بل انما يقبل منه ما كان مطابقا لما فِى القلب من الميل الى الله سبحانَهُ بالقيام باوامره و اجتناب مساخطه ، و اءِنَّهُ اءِذَا كان موصفا بهذه الصفة جعلت صمته حدا. و هَذَا مثل قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : يكفِى من [الدعاء مع] البر ما يكفِى الطعام من الملح .(520) فقد اكتفِى باليسير من الدعاء مع افعال الخير. و اخبر اءن الكثير من الدعاء مع عدم اجتناب النواهى غير مجد، فِى قَوْله صلى الله عليه و آله و سلم : مثل اَلَّذِى يدعو بغير عمل كمثل اَلَّذِى يرمى بغير وتر.(521) و الدعاء مع اكل الحرام كالبناء على الماء(522))). انتهى .(523)
      پس بنگر كه چگونه مدارا و ملاك پذيرش و پاداش را بر ذكر خداوند در اندرون ، و آرامش يافتن به خداوند و مراقبت و در نظر داشتن او قرار داده ، و اين كه هر سخنى را نمى پذيرد و جز آن كه مطابق باشد با آن چه كه در دل دارد از ميل به خداى سبحان به وسيله به كار بردن اوامر و پرهيز از موجبات خشم او؛ و اين كه اگر وى متصف به اين صفت باشد سكوتش نيز حمد و ستايش ‍ محسوب مى شود. و اين مانند گفتار آن حضرت است كه : ((از نيكوكارى آن اندازه كافِى است كه نمك در غذا)). زيرا به اندكى از دعا همراه با كارهاى نيك اكتفا فرموده است .
      و نيز در اين حديث كه : ((مثل كسى كه دعا مى كند و عمل نمى كند مثل كسى است كه بدون زه تير مى اندازد. و دعا كردن همراه با حرام خوارى مانند ساختمان بر روى آب است)) خبر داده است كه دعاى بسيار اگر با پرهيز از نواهى همراه نباشد بى فايده است)). پايان سخن مؤ لف ((عدة الداعى)).
      و يشهد له ما فِى ((مصباح الشريعه)) عن الصادق عليه السلام : فاءِذَا استاك المؤ من الفطن بالنبات اللطيف و مسحها على الجوهرة الصافية ازال عنها الفساد و التغير و عادت الى اصلها، كذلك خلق الله القلب طاهرا صافيا و جعل غذاءه الذكر و الفكرة و الهيبة و التعظيم - الى اءن قَالَ - و من اناخ الفكرة على باب عتبة العترة .(524) فِى استخراج مثل هذه الامثال فِى الاصل و الفرع فتح الله له عيون الحكمة و المزيد من فضل الله ، و الله لا يضيع اجر المحسنين .(525)
      و شاهد اين مطلب حديثى است كه در ((مصباح الشريعه)) از امام صادق عليه السلام آورده است كه : چون مؤ من زيرك با چجوب لطيف مسواك ، بر جوهر پاك (دندان) خود كشيد، فساد و تغير از آن مى زدايد و دندان به صفت اصلى خود كه صفا و جلاست باز مى گردد. همچنين خداوند دل را پاك و با صفا و خوراك آن را ذكر و فكر و ترس و بزرگداشت خود قرار داده است ... و هر كس فكر خود را بر آستاءِنَّهُ در عترت (عبرت - م) فرود آورد در زمينه استخراج اين گونه امثال در اصل و فرع ، خداوند چشمه هاى حكمت و مزيد فضل خود را به روى وى مى گشايد، و البته خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى گذارد.
      ثم قَالَ جامع ((مصباح الشريعة)): ((و يعلم من آخر هَذَا الحديث اءن تحت كل ظاهر كل فرض و سنة و خلق و خلق و امر و نهى ودايع بواطن اسرار و حكم و مصالح لا يعلمها اهل الظاهر و يتفكره المتفكرون من الخواص و اهل الباطن ، و هو حق و صدق)). ثم ذكر ما ورد من الاوراد عن الصادق عليه السلام حديثا طويلا و فيه : و اذكر الله بقلبك و لساءِنَّكَ، و خف اطلاعه على سرك .(526)
      سپس جامع ((مصباح الشريعة)) گويد: ((و از آخر اين حديث معلوم مى شود كه در زير ظاهر هر واجب و مستحب و خلق و خلق و امر و نهيى ، اسرار و حكمت ها و مصالحى باطنى به وديعت نهاده شده است كه اهل ظاهر آن را نمى دانند، و انديشمندان از خواص و اهل باطن آن را مى فهمند، و آن حق درست و ثابت است)).
      سپس حديثى طولانى از امام صادق عليه السلام درباره او را نقل كرده كه در ضمن آن آمده است : ((و خدا را با دل و زبانت ياد كن ، و از آگاهى او از نهان و باطنت بيم دار)).
      و فِى ((الكافى)) و ((العدة)) عن زرارة عن احدهما عليهماالسلام قَالَ: لا تكتب الملائكة الا ما تسمع ،(527) و قَالَ الله تعالى : واذكر ربك فِى نفسك تضرعا و خيفة ،(528) فلا يعلم ثواب ذلك الذكر فِى نفس الرجل غير الله عز و جل لعظمته .(529)
      و در ((كافى)) و ((عدة الداعى)) از زراره ، از يكى از دو امام باقر يا صادق عليهماالسلام روايت است كه : ((فرشتگان جز آن چه را كه مى شنوند، نمى نويسند. خداى متعال فرموده : ((پروردگارت را در درون خود با حالت تضرع و ترس ياد كن)). پس پاداش اين ذكر كه در درون مرد باشد را - به جهت عظمت آن - كسى جز خداى عز و جل نمى داند)).
      وفِى ((فلاح السائل)) عن ابى عبدالله عليه السلام : ما يعلم عظم ثواب الدعاء و تسبيح العبد فيما بينه و بين نفسه الا الله تبارك و تعالى .(530)

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #88
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*





    و در ((فلاح السائل)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه : پاداش بزرگ دعا و تسبيحى را كه بنده ميان خود و خداوند مى گويد كسى جز خداى متعال نمى داند.
    و فِى ((الحدائق)): ((و اءِذَا عرفت فضل تلاوة القرآن و الدعاء و الذكر، و عرفت اءن الافضل من كل منها ما كان سرا، و اءِنَّهُ يعدل سبعين ضعفا من الجهر، فاعلم : اءن قول احدهما عليهماالسلام فيما رواه زرارة : فلا يعلم ثواب ذلك الذكر فِى نفس الرجل غير الله ، ايماء الى اءن القسم الثالث من اقسام الذكر اعلى من الاولين اعنى الجهر و السر، وهو اَلَّذِى يَكوُن فِى نفس الرجل لا يعلمه غير الله ...)) الى آخر ما تقدم نقله من ((العدة)).
    و در ((حدائق)) عين كلماتى را كه از ((عدة الداعى)) نقل كرديم آورده است .
    و فِى كتاب ((مزامير العاشقين)): ((الذكر لسانى و هو جهرى يسمعه غيره من الانسان و الملك . و سرى و هو اَلَّذِى يسمعه الملك فقط. و نفسى و هو اَلَّذِى لا يسعه الا الله تعالى . و فعلى و هو اَلَّذِى يذكر الانسان عند الاوامر والنواهى . و كاءِنَّهُ يتصف بما ذكره من الاوامر بالايجاب ، و من النواهى بالسلب . و الذكر السرى افضل من الجهرى كما قَالَ الرضا عليه السلام : دعوة العبد سرا دعوة واحدة تعدل سبعين دعوة علانية .(531) و النفسى افضل من السرى)).
    (532)
    ودر كتاب ((مزامير العاشقين)) گويد: ((ذكر لسانى آن است كه جهرى و آشكار باشد و انسان هاى ديگر و فرشته نيز بشنوند. و ذكر سرى آن است كه تنها فرشته بشنود. و ذكر نفسى آن است كه جز خداى متعال كسى نشنود. و ذكر فعلى آن است كه انسان به هنگام اوامر و نواهى خداوند يادآور شود. و گويا مراد از اوامر، دستورات ايجابى است و مراد از نواهى ، دستورات سلبى . و ذكر سرى از ذكر جهرى برتر است چنان كه حضرت رضا عليه السلام فرموده : ((يك دعاى سرى بنده معادل هفتاد دعاى جهرى است)). و ذكر نفسى از ذكر سرى نيز برتر است)).
    اقول : روى فِى ((الكافى)) عن اميرالمؤ منين عليه السلام : الصبر صبران : صبر عند المصيبة حسن جميل ، و احسن من ذلك الصبر عند ما حرم الله عز و جل [عليك]. و الذكر ذكران : ذكر الله عز و جل عند المصيبة ، و افضل من ذلك ذكر الله عند ما حرم [الله] عليك فيَكوُن حاجزا.
    (533)
    و فِى ((الكافى)) و ((عدة الداعى)) عن الصادق عليه السلام : ما من شى ء الا و له حد ينتهى اليه [الا الذكر فليس له حد ينتهى اليه]؛ فرض الله الفرائض فمن اداهن حدهن . و شهر رمضان ، فمن صامه فهو حده . و الحج ، فمن حج فهوه حده ، الا الذكر فان الله لم يرض ‍ منه بالقليل و لم يجعل له حدا ينتهى اليه ... قَالَ عليه السلام : و كان ابى كثير الذكر، لقد كنت امشى معه و اءِنَّهُ ليذكر الله ، و آكل معه الطعام و اءِنَّهُ ليذكر الله ؛ و لو كان يحدث القوم ما يشغله ذلك عن ذكر الله ، و كنت ارى لسانِهِ لاصقا بحنكه يَقوُل : لا اله الا الله . و كان يجمعنا فيامرنا بالذكر حتّى تطلع الشمس . و كان يامر بالقراءة من كان يقرا منا، و من كان لا يقرا منا امره بالذكر.(534)
    و در ((كافى)) و ((عدة الداعى)) از امام صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : ((چيزى نيست مگر آن كه آن را حد و مرزى است جز ذكر كه حدى ندارد، خداوند نمازها را واجب نمود، هر كس آن ها را به جا آورد همين مرز است . و روزه ماه رمضان را واجب نمود، هر كس اين ماه را روزه بگيرد همين مرز آن است . و حج را واجب فرمود. هر كس حج گزارد همين مرز آن است . ولى ذكر مرزى ندارد، زيرا خداوند به كم آن خشنود نيست و براى آن مرزى قرار نداده است . پدرم بسيار ذكر مى گرفت ، بسا مى شد كه با او همراه مى شدم و او در حال ذكر بود، و با او هم غذا مى شدم و او به ذكر مشغول بود، و اگر با مردم سخن مى گفت اين كار او را از ذكر باز نمى داشت . و مى ديدم كه زبانش را به زير كام خود مى چسباند و مى گفت : لا اله الا الله . ما را جمع مى كرد و به ذكر امر مى فرمود تا خورشيد طلوع كند. و هر كدام ما را كه خواندن مى دانست به تلاوت قرآن دستور مى داد، و هر كدام را كه خواندن نمى دانست امر به ذكر گفتن مى نمود)).
    اى عزيز! از اين حديث شريف معلوم مى شود كه حقيقت ذكر منزه است از حرف و صوت و عربى و فارسى ، بل هو طرد الغفلة ، الا بذكر الله تطمئن القلوب .
    (535)
    و توضيح اين حديث آن است كه :: نَفَس را زير ناف حبس كند و لب را به لب بچسباند و زبان را به كام بروجهى كه نفس در اندرون بسيار تنگ شود؛ و در بيرون آمدن و در آمدن در دل غافل نشود. پس ما بين النفسين بايد آگاه باشد كه آگاهى و ذوق از دل دور نشود، چه روح ذكر چنان چه گذشت آگاهى است . و قلب را كه آن مدرك درك است متوجه قلب صنوبرى گرداند و كلمه ((لا)) را به طرف بالا كشد از ناف ، و كلمه اله را به طرف دست راست حركت دهد، و كلمه الا الله را از طرف دست چپ سخت بر دل صنوبرى زند چنان كه اثر حرارت او بر تمام اعضاى بدن از سر تا پاى تن رسد. و در طرف نفِى كه لا اله باشد نفِى همه محدثات را به نظر در آورد، و در جهت اثبات كه الا الله است وجود حق سبحانَهُ و تعالى را كه مجمع جميع صفات است به بصر بقا ملاحظه نمايد، و در هر نفس سه بار بگويد به تعظيم تمام . و در همه اوقات ، در حرف زدن و خفتن و خوردن و نشستن و در هنگام درس و غيرها قطع نكند. و در هر نفس جفت نگويد، لهَذَا اين ذكر را ((وقوف عددى)) گويند. و نفش مجموع لا اله الا الله به صورت لاى معكوس مى شود. و اين كلمات را از محلى به محلى بردن بايد كه به خيال باشد و بى حركت اعضا و حبس نفس تا يارى كند اين كلمه شريفه را بگويد.
    و در كتب نقشبنديه نوشته اند كه اين ذكر را اول حضرت خضر به خواجه عبدالخالق غجدوانى كه سرسلسله خواجگان است تعليم فرمودند. حضرت خضر عليه السلام به خواجه فرمودند كه در آب غوطه بزنيد. ور در آب اين ذكر را تعليم فرمودند. شايد كه در آب غوطه زدن براى آن باشد كه نفس برقرار باشد.


    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  9. #89
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*






    و فِى ((روح الالباب)): روى ابوموسى قَالَ: كنا فِى غزاة مع رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فجعلنا نرفع اصواتنا بالتكبير و التهليل ، فدنا رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم منا و قَالَ: يا ايها النَّاس ، اءِنَّكَم لا تدعون اصم و لا غائبا انما تدعون سميعا و بصيرا، اءنّ اَلَّذِى تدعونه اقرب اليكم من عنق راحلتكم ، قَالَ تعالى : ((ادعوا ربكم تضرعا و خفية)).(536) خير الذكر الخفى ، قَالَ تعالى : ((اذ نادى ربه نداء خفيا)).(537) فمدح تعالى زكريا عليه السلام بهَذَا.
    (538)
    در كتاب ((روح الاحباب)) وارد است كه : ابوموسى گفت : در يكى از جنگ ها با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم و فرياد به گفتن الله اكبر و لا اله الا الله بر آورديم . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ما نزديك شد، فرمود: اى مردم ، شما شخص ناشنوا و پنهان را نمى خوانيد، بلكه شنوا و بينايى را صدا مى زنيد. آن كسى كه مى خوانيدش از گردن شترتان به شما نزديكتر است .
    خداى متعال فرموده : ((پروردگارتان را با تضرع و پنهانى بخوانيد)). بهترين ذكر، ذكر پنهانى است . خداى متعال (درباره ذكريا) فرموده : ((آنگاه كه پروردگارش را با ندايى آهسته وپنهانى بخواند)). پس خداى متعال زكريا را به اين كارش ستوده است .
    قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : اذكروا الله ذكرا خاملا، قيل : و ما الخامل ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : الذكر الخفى .
    (539)
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : خدا را با ذكر خامل ياد كنيد. عرض شد: ذكر خامل چيست ؟ فرمود: ذكر پنهانى .
    و فِى كتاب ((الشهاب)) للقاضى القضاعى ، عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : خير الذكر الخفى ، و خير الرزق ما يكفى .
    (540 )
    و در كتاب ((شهاب)) قاضى قضاعى ، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : بهترين ذكر، ذكر پنهانى است ، و بهترين روزى آن است كه به اندازه كفاف باشد.
    و فِى ((عدة الداعى)) و قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم لابى ذر: يا اباذر، اذكر الله ذكرا خاملا. قَالَ: و ما الخامل ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : الخفى .(541) و فِى ((الحدائق)) نحوه . و فِى مناجاة خمسة عشر: و آنسنى بالذكر الخفى .
    (542)
    در ((عدة الداعى)) مى گويد: ((رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ابى ذر فرمود: اى اباذر، خدا را با ذكر خامل ياد كن . گفتم : ذكر خامل چيست ؟ فرمود: ذكر پنهانى .
    در كتاب ((حدائق)) نيز مثل آن وارد است . و در مناجات پانزده گاءِنَّهُ (امام سجاد عليه السلام) وارد است : و مرا به ذكر پنهانى مانوس دار.
    و فِى ((مصباح الشريعه)) قَالَ الصادق عليه السلام : اعراب القلوب اربعة انواع : رفع و فتح و خفض و وقف . فرفع القلوب بذكر الله تعالى ، و فتح القلوب فِى الرضا عن الله تعالى ، و خفض ‍ القلوب فِى الاشتغال بغير الله تعالى ، و وقف القلوب فِى الغلة عن الله تعالى . الا ترى الى العبد اذ ذكر الله بالتعظيم خالصا ارتفع كل حجاب بينه و بين الله تعالى من قبل ذلك ؟ و اذ انقاد القلب لمورد قضاء الله تعالى بشرط الرضا عنه كيف ينفتح القلب بالسرور و الراحة ...؟.
    (543)
    در ((مصباح الشريعه)) امام صادق عليه السلام فرموده است : اعراب دل ها چهار است : رفع (بلندى و اوج)، فتح (گشايش)، جر (فرو شدن) و وقف (بى حركت ماندن).
    رفع دلها به ذكر خدا، فتح دلها در رضامندى از خدا، جر دلها در مشغول بودن به غير خدا، و وقف دلها در غفلت از خداست . نمى بينى كه چون بنده خدا را با تعظيم و خلوص ياد كند، هر حجابى كه ميان او و خداى متعال پيش از آن بوده است ، برداشته مى شود؟ و نبينى كه چون دل تسليم قضاى الهى گردد و اين تسليم همراه با خشنودى از خدا باشد، چگونه دل به سبب سرور و آسايش گشوده مى گردد؟
    و شيخ محمد امين نقشبندى در كتاب ((مجموعة المناقب)) استدلال از براى ذكر خفِى به بعضى آيات و اخبار نموده ، بعد از آن ها به آيه كريمه : الا بذكر الله تطمئن القلوب ،
    (544) بعد از آن آيه شريفه : اذكروا الله ذكرا كَثِيرا.(545) و گفته است كه : ((ذكر كثير ذكر قلبى است ؛ به زبان ذكر كثير ممكن نيست . زيرا كه زبان وقت طعام و خواب و كلام بى كار مى باشد. دل كامل است كه هميشه در بيدارى و خواب ذاكر است .)) و بعد از آن گفته است كه : ((در حديث وارد است كه : كان رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يذكر كل احيانه .(546)
    و در حديث وارد است كه : خير الذكر الخفِى اَلَّذِى لا يسمعه الحفظة سبعون ضعفا. رواه السيوطى .(547)
    و ورد: الذكر اَلَّذِى لا يسمعه الحفظة يزيد على الذكر اَلَّذِى يسمعه الحفظة سبعين ضعفا. رواه البيهقى . انتهى (548)
    و لنختم ذلك بذكر فضيلة من رئيس الذاكرين و قدوة المحققين مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام رواه العلامة فِى ((منهاج الكرامه)) عن عبدالله بن عمر قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم :
    اءنّ الله تعالى جعل لاخى على عليه السلام فضائل لا تحصى كثرة ، فمن ذكر فضيلة من فضائله مقرا بها غفر الله له الذنوب اَلَّتِى اكتسبها بلسانه . و من سمع فضيلة من فضائله مقرا بها غفر الله له الذنوب اَلَّتِى اكتسبها بالاستماع . و من نظر الى كتاب من فضائله غفر الله له الذنوب اَلَّتِى اكتسبها بالنظر. و من كتب فضيلة من فضائل غفر الله له الذنوب اَلَّتِى اكتسبها باليد. ثم قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم : النظر الى وجه على عليه السلام عبادة ، و ذكره عبادة ، لا يقبل الله ايمان عبد الا بولايته و البراءة من اعدائه .
    (549)
    اين بحث را با ذكر يك حديث در فضيلت رئيس ذاكران و پيشواى محققان مولا اميرمؤ منان عليه السلام به پايان مى بريم . اين روايت را علامه حلى در كتاب ((منهاج الكرامة)) از عبدالله بن عمر، از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : خداى متعال براى برادرم على عليه السلام فضايل بى شمارى قرار داده است . هر كه يكى از فضايل او را با اقرار به آن ياد كند، خداوند گناهانى را كه با زبان كسب كرده بيامرزد. و هر كه يكى از فضايل او را با اقرار به آن بشنود، خداوند گناهان را كه از راه شنيدن كسب نموده بيامرزد. و هر كه به نوشته اى كه در آن فضايل او نگاشته شده بنگرد، خداوند گناهانى را كه با نگاه كسب كرده بيامرزد. و هر كه يكى از فضايل او را بنويسد؛ خداوند گناهانى را كه با دست كسب نموده بيامرزد.
    سپس فرمود: نگاه به صورت على عليه السلام عبادت ، و ذكر على عبادت است . خداوند ايمان بنده اى را جز با ولايت او و بيزارى از دشمنان او، نمى پذيرد.
    پس بدان اى عزيز كه : هر گاه ذكر اوصاف دوست دوست و فضايل دوست دوست اين ثمرات بر وى مرتب شود، پس بدان كه بر خود ذكر دوست چه نتايج مترتب مى شود.
    [ذكر نفِى و اثبات]
    اى عزيز! سيد اشرف در ((مكتوب چهاردهم)) آورده است كه : ذكر لا اله الا الله را نفِى و اثبات ميگويند و عدم و وجود و ظلمت و نور و فنا و بقا و سواد و بياض و ليل و نهار نيز مى گويند.و اين ذكر مقسوم به بيست ضرب است . از يك ضرب تا پنج ضرب مشهور است و باقى ضربات غير مشهور. اما اداء يك ضربى به سه طريق است : يكى تسهيل ، دوم تشديد، سيم شديد الاشد.
    اين هر سه قسم به اعتبار اختلاف محل برداشت و اختلاف محل ضربات ، صد و سى گاءِنَّهُ عددند. پس جمله اقسام يك ضربى سيصد و نود عدد جهرى است و همين مقدار در خفى . اما دو ضربى منقسم به دو قسم است : يكى ضرب مجموعى آن [كه] ده نوع است . دوم ضرب منفردى كه هر كدام مضرب جدايى دارد)) انتهى .




    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  10. #90
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*




    [سند ذكر قلبى]
    اى عزيز! سلسله نعمتيه و ذهبيه و نور بخشيه و ادهميه و چشتيه و نقشبنديه و غير هم ذكر قلبى دارند. و در رساله ((نسبيه)) از شيخى كه از مريدان شيخ سهروردى (ره) [بوده] به نظر اين ضعيف رسيده كه بعد از خطبه گفته :
    اما بعد، فهذه نسبة خرقه الشيوخ - قدس الله ارواحهم و طيب فِى الثرى اجسامهم - قَالَ الشيخ الامام العالم الفاضل الربانى الصمدانى ، قطب الاولياء، سيف الملة و الدين ، وارث علوم الانبياء و المرسلين ابومحمد عبدالرحمن بن تميم المظفر بن محمد المرو البروزى (550) اَلَّتِى مى محتدا الخراسانيمولدا: البسنى شيخى الشيخ الامام العالم ، سلطان العلماء و المحققين ، قطب الاولياء و العارفين ، لسان الحق ، شهاب الملة و الدين ، علم الهدى ، حجة الطوايف عمر بن محمد بن عبدالله السهرورى - قدس الله سره - فِى شهر الله المعظم شعبان عام ثلاثة و عشرين و ستمائة برباط الشيخ فِى المامونية بمدينة السلام قَالَ: البسنى عمى و شيخى ضياء الدين ابوالنجيب عبدالقاهر بن عبدالله بن محمد السهروردى قَالَ: البسنى ابى و عمى وجيه الدين القاضى عمر بن محمد قَالَ: البسنى والدى محمد شيخ وقته و اخى فرج الزنجانى (551) يد احدهما مشاركة ليد الاخر، اما والدى محمد قَالَ: البسنى شيخ وقته احمد الاسود الدينورى قَالَ: البسنى ممشاد الدينورى قَالَ: البسنى ابوالقاسم جنيد.
    و اما اخى فرج الزنجانى
    (552) فاءِنَّهُ قَالَ: البسنى ابوالعباس ‍ النهاوندى قَالَ: البسنى ابوعبدالله بن خفيف قَالَ: البسنى رويم قَالَ: البسنى جنيد و جنيد صحب شيخه و خاله السرى السقطى ، و السرى صحب معروفا الكرخى ، و معروف له فِى الصحبة طريقان : صحب على بن موسى الرضا عليهماالسلام فِى اول امره ، و الرضا صحب اباه موسى الكاظم ، و الكاظم صحب اباه جعفر الصادق ، و جعفر الصادق صحب اباه محمد الباقر، و محمد الباقر صحب اباه عليا زين العابدين ، و زين العابدين صحب اباه الحسين الشهيد، و الحسين الشهيد صحب اباه على بن ابى طالب ، و على بن ابى طالب صحب رسول الله صلى الله عليه و عليهم اجمعين . و الطريق الاخر اءن معروفا صحب داود الطائى ، و داود صحب حبيب العجمى ، و حبيب العجمى صحب الحسن البصرى ، و الحسن البصرى صحب اميرالمؤ منين عليا، و على صحب رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم .

    اى عزيز! غرض از تكثير اقسام ذكر و اخبار و كلمات اخير، رفع استيحاش و استنكاف اهل ظاهر است . چه متعارف در نزد اين طايفه ذكر لسانى حسى است ، و چون ايشان به غير از محسوسات چيزى ديگر درك ننموده اند لهَذَا در مقام انكار در مى آيند. و چون صولت اين معنى شكسته شد و دايره ذكر وسعت يافت قسمى كه گفتگوى اهل باطن در وى است از اقسام ذكر مطلق مى شود و استبعاد در وى نزد ايشان كمتر مى شود.
    هداية : [مدح طريقه سهرورديه]
    اى عزيز! شيخ احمد فاروقى نسبا و الحنفِى مذهبا و النقشبندى مشربا در مقام سير خود مدح عظيمى طريقه سهرورديه را نموده . و چون در ذكر آن فوايد بسيارى از براى سالك مبتدى بوده لهَذَا اين ضعيف نقل نموده و آن اين است : ((و اين درويش را علم لدنى از روحانيت خضر عليه السلام بوده ، ليكن تا زمانى كه از مقام اقطاب نگذشته بود، اما بعد از عبور از آن مقام ، حصول ترقيات در مقامات عاليه از حقيقت خود است و در خود به خود از خود مى يابد؛ غيرى را مجال نمانده است تا در ميان در آيد.
    و ايضا اين درويش را در وقت نزول كه عبارت از سير عن الله بالله ، است به مقامات مشايخ سلاسل ديگر هم عبورى واقع شد و از هر مقام نصيبى فرا گرفت و مشايخ آن مقام ممد و معاون كار شدند و از خلاصه هاى نسبت خويش نصيبى ارزانى داشتند.
    اول به مقام اكابر ((چشتيه)) عبورى واقع شد و در آن مقام حظى وافر نصيب گشت . و از آن مشايخ عظام روحانيت خواج قطب الدين بيش از ديگران امداد فرمودند. و الحق ايشان در آن مقام شاءن عظيم دارند و رئيس آن مقام اند. بعد از آن به مقام اكابر ((كبرويه)) گذر واقع شد. اين هر دو مقام به اعتبار عروج برابرند لكن آن مقام در وقت نزول از فوق ، در جانب يمين شاهراه است و مقام اول به جانب يسار آن صراط المستقيم است . و آن شاهراه راهى است كه بعضى اكابر اقطاب ارشاد، از آن راه به مقام فرديت مى روند به نهايت النهايات مى رسند. افراد تنها را راه ديگر است ، بى قطب اين راه را نمى توان گذشت . اين مقام در ميان مقام صفات و اين شاهراه واقع شده است كاءِنَّهُ برزخى است ميان اين دو مقام ، از هر دو جهت بهره دارد. و مقام اول در ميان در جانب ديگر از آن شاهراه واقع شده است ، به صفات مناسبت كم دارد.
    بعد از آن به مقام ((سهرورديه)) كه از شيخ شهاب الدين اين طرف است هم عبور واقع شد. آن مقام متحلى است به نور اتباع سنت نبويه - على مصدره السلام و الصلاة و التحيه - متزين است به نورانيت مشاهده و فوق الفوق . و توفيق عبادت رفيق آن مقام است . بعضى از سالكان نارسيده كه به عبادت نافله مشغولند و به آن آرامى دارند نصيبى از اين مقام به واسطه مناسبت از مبتديان ، و منتهيان به واسطه مناسبت آن مقام است ، و آن مقام بس شگرفت است . آن نورانيت كه در اين مقام شهود مى شود در مقامات ديگر كم است و مشايخ اين مقام به واسطه كمال ، عظيم الشاءن و رفيع القدرند و در ابناى جنس خود امتياز خاص ‍ دارند.
    آن چه ايشان را در اين مقام ميسر شده است در مقامات ديگر كه به اعتبار عروج ، فوقند ميسر نيست . بعد از آن به مقام جذبه فرود آوردند و اين مقام جامع مقامات جذبات بى اندازه است ، از آن جا نيز فرود آورده اند. نهايت مراتب نزول تا مقام قلب است كه حقيقت جامعه است ، و ارشاد و تكميل به فرود آوردن به اين مقام تعلق دارد و در اين مقام فرود آوردند. پيش از آن كه در اين مقام پيدا شود باز عروجى واقع شد.
    اين زمان اصل را نيز در رنگ ظل واگذاشت . از اين عروج كه در مقام قلب واقع شد تمكينى پيوست . والسلام)).
    (553)
    اى عزيز! اين طايفه نقشبنديه نيز بر ذكر قلبى مداومت دارند و طريقه خود را بس عالى و شريف مى دانند و مى گويند كه نهايت سلاسل ديگر در بدايت سلسله ما مندرج است . و در ((مكاتيب)) مجدد الف ثانى به اعتقاد ايشان ، مذكور است كه : ((طريق ما طريق دعوت اسمايى است . اكابر اين طريقه استهلاك در مسماى اين اسماء را اختيار فرموده اند. از نسبت اين بزرگواران اگر اندك به دست افتد اندك نيست زيرا كه نهايت ديگران در بدايت ايشان مندرج است . و گفته اند كه : شغل باطنى در طريقه ما اقسام است : قسم اول ذكر اسم ذات است .و طريق اين ذكر آن است كه طالب بايد كه زبان خود را به كام بچسباند و به جميع همت متوجه قلب صنوبرى كه در پهلوى چپ واقع است گردد. و اين قلب صنوبرى آشياءِنَّهُ قلب حقيقى است كه از عالم امر است و آن را ((حقيقت جامعه)) نيز گويند.و لفظ مبارك ((الله )) را در دل به طريق خطره بگذارند و به زبان دل اين لفظ خطير را بگويد بى آن كه صورت دل را تصور كند، و نفس را بند نكند و در ذكر گفتن هيچگونه او را دخل ندهد. نفس به طور خود مى آمده باشد. و از لفظ مبارك ((الله)) ذات بى چون خواهد و هيچ صفت با آن ملاحظه ننمايد تا از ذروه ذات به حضيض صفات فرود آيد و از تنزيه به تشبيه نگريزد)).

    *^*بحرالمعارف - جلد اول*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


صفحه 9 از 22 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •