حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب
صفحه 3 از 11 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 110
  1. #21
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ★ ▐★★★ ▐★ حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب ★ ▐★★★ ▐★




    دعاي شيخ

    روزي « يعقوب ليث » بيمار شد. طبيبان او هر كاري كردند، نتوانستند معالجه اش كنند. آنها گفتند: « هر كاري از دست ما بر مي آمد براي درمان تو كرديم اما فايده اي نداشت. حالا بايد از بزرگان دين كمك بگيري، شايد نجات پيدا كني. » بزرگان دربار، شيخ « سهل عبدالله تستري » را خبر كردند و از او خواستند تا دعايي در حق يعقوب كند. شيخ دعا كرد و گفت: « خدايا، سزاي گناهان او را دادي، اينك پاداش عبادت هاي مرا به او بده تا از بيماري نجات پيدا كند.»
    بعد از اين دعا، يعقوب ليث بلافاصله شفا يافت، تا حدي كه ديگر هيچ دردي احساس نمي كرد. او دستور داد كه هزار دينار بياورند و پيش شيخ بگذارند. شيخ نگاهي به او كرد و گفت: «ما با قناعت كردن و چيزي نگرفتن از ديگران به اين درجه رسيده ايم، نه با حرص زدن و گرفتن.»
    يعقوب دستور داد ارابه مخصوصي آورند و شيخ را سوار آن كردند تا به خانه اش برگردد. در بين راه، خدمتكار دربار به او گفت: « اي شيخ: اگر آن پول را مي گرفتي و به مردم فقير مي دادي بهتر نبود؟ »
    شيخ گفت: « بندگان خدا روزي خود را از خداي خويش مي گيرند. نبايد در كار خداوند فضولي كرد. »



    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 3

    **موعود** (21-01-1390), خادم کریمه اهل بیت (18-04-1390), عهد آسمانى (18-04-1390)

  3. #22
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    کاش درک می کردیم

    بعد از ظهر یه روز سرد زمستونی بود. باد تند و سردی توی شهر می وزید. مرد تازه از سر کارش تعطیل شده بود. از شدت سرما دستاش رو تو جیبش و سرش رو هم تو یقه ی لباسش قایم کرده بود. تو دلش گفت « امید وارم الان که می رم اون طرف اتوبان یه تاکسی گرم و نرم بیاد تا سریع برم خونه و از شر این سرما خلاص شم.»
    به این
    امید از عرض اتوبان عبور کرد و اون طرف ایستاد. چشماش رو تیز کرده بود تا اولین تاکسی ای که میاد رو سوار بشه. با تمرکز بالایی به انتهای اتوبان نگاه می کرد. از اون ته یه تاکسی دید که داره به سمتش می آد. نیشش باز شد و گفت: «خدایا شکرت!».
    دستش رو از توی جیبش در اورد و شروع کرد به علامت دادن به راننده ی تاکسی. تاکسی همینطور بهش نزدیک می شد ولی سرعتش رو کم نمی کرد.
    تعجب کرد. دستش رو جلوتر اورد تا شاید توجه راننده تاکسی بهش جلب بشه. ولی انگار نه انگار که اون اونجا بود.
    راننده ی تاکسی مرد رو ندید و سوارش نکرد. ناراحت شد. ولی با خودش گفت: « اشکال نداره. با بعدی می رم.
    خدا بزرگه.»
    بعد از پنج- شش دقیقه تاکسی بعدی نظر مرد رو به خودش جلب کرد. اما انگار هیچ کس مرد رو نمی دید. اون تاکسی هم بی توجه از کنارش گذشت.
    مرد عصبانی شد. گفت:«
    آخه این چه خدایی هست که حاضر نیست بنده هاش رو شاد کنه! مگه من چی خواستم؟ یه تاکسی تو این سرما خیلی خواسته ی زیادی هست؟»
    با ناراحتی به پیاده رو رفت و شروع کرد به قدم زدن. چند متری بیشتر راه نرفته بود که احساس کرد یکی داره صداش می کنه! برگشت. مردی بلند قامت و لاغر اندام روبروش ایستاده بود. یعنی کی می تونست باشه؟ هر چی فکر کرد نتونست اون فرد رو به خاطر بیاره برای همین ازش پرسید:« شما؟»
    منو نشناختی؟ حافظت ضعیفه ها! من همون هستم که دوران بچگی همیشه باهم بودیم! یادت نیومد؟
    آهان! چرا! چطوری تو؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.
    حالا بیا بریم تو ماشین تا باهم حرف بزنیم.
    مرد قبول کرد و رفت و تو ماشین دوستش نشست. و اولین حرفی که زد این بود: «
    این خدا هم به فکر بنده هاش نیست ها! سه ساعت بود اینجا منتظر تاکسی وایساده بودم ولی دریغ از یه تاکسی».

    و افسوس که درک نکردخدا چه نعمت بزرگتری رو بهش داده بود.....

    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  4. تشكرها 3


  5. #23
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    gol توصیه خداوند به موسی علیه السلام در مورد خشوع




    توصیه خداوند به موسی علیه السلام در مورد خشوع

    خداى مهربان در وصیتى به موسى (علیه السلام) فرمود :

    یَابنَ عِمرانَ ! هَب لِى مِن قَلبِكَ الخُشُوعَ وَمِن بَدنِكَ الخُضُوعَ وَمِن عَینَیكَ الدُّمُوعَ فِى ظُلَمِ اللَّیلِ وَادْعُنى فَإنّكَ تَجِدُنِى قَرِیباً مُجِیباً(امالى صدوق: 356، المجلس السابع و الخمسون، حدیث 1;) .

    پسر عمران ! براى من در تاریكى هاى شب از دلت خشوع و از بدنت فروتنى و از دو دیده ات اشك بیاور و مرا بخوان كه بى تردید مرا نزدیك و اجابت كننده خواهى یافت .

    حضرت امام باقر (علیه السلام) مى فرماید : موسى بن عمران از پروردگار درخواست وصیت و سفارش كرد و گفت : پروردگارا ! مرا سفارش و وصیت كن . خطاب رسید : تو را به توحید و عبادت خود سفارش مى كنم . باز گفت : پروردگارا ! مرا سفارش و وصیت كن . سه بار جواب آمد تو را به توحید و عبادت خود سفارش مى كنم . دیگر بار گفت : مرا وصیت كن . پاسخ آمد تو را به رعایت و حفظ حقوق مادرت وصیت مى كنم . گفت : باز هم مرا وصیت كن .
    خطاب رسید : تو را به رعایت و حفظ حقوق مادرت وصیت مى كنم . موسى گفت : باز هم مرا سفارش و وصیت كن . جواب آمد : تو را به رعایت حقوق پدرت سفارش مى كنم . حضرت باقر (علیه السلام) فرمود : به این خاطر گفته اند نیكى به مادر سه و به پدر یك سوم .



    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  6. تشكرها 4


  7. #24
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض






    پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم
    قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم
    همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش



    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  8. تشكرها 3


  9. #25
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    دل‏هاى بيمار
    شايد تجربه كرده باشيد، اگر سگى گرسنه رو به شما آورد و همراهتان نان يا گوشت باشد، آيا به گفتن چخ، رد مى‏شود؟! چوب هم بلند كنى فايده ندارد، او گرسنه است و چشمش به غذا است، چوبش هم بزنند فايده ندارد و دست بردار نيست. اما اگر هيچ همراه نداشته باشى، با آن شامه قوى كه دارد چون مى‏فهمد چيزى ندارى تا گفتى چخ فوراً مى‏رود.
    دل شما نيز مورد نظر شيطان است، نگاهى به دل مى‏كند، اگر آذوقه او مانند حب مال و زر و زيور و شهرت و مقام و حسادت و بخل و... در آن باشد مى ‏بيند به به! چه جاى خوبى براى او است، همانجا متمركز مى ‏شود، اگر صدهزار بار هم «اعوذبالله من الشيطان الرجيم» بگويى به اين چخ‏ ها رد نمى‏ شود، چون اين دشمن خيلى سرسخت است. «إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ» بلى اگر طعمه‏اش را دور كردى، آنگاه مى‏ بيند وسيله ماندن ندارد، و با يك استعاذه فرار مى‏ كند.


    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  10. تشكرها 3


  11. #26
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مرمر
    توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.
    و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه
    يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
    "اين؛ منصفانه نيست!
    چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!
    مگه يادت نيست؟!
    ما هر دومون توي يه معدن بوديم,مگه نه؟
    اين عادلانه نيست!
    من خيلي شاکيم!"
    مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:
    "يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"
    سنگ پاسخ داد:
    "آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."
    آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.
    آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
    و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
    "ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.
    به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .
    به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.
    پس بهش گفتم :
    "هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"
    و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.
    و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!
    پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن."
    رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .
    و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.
    پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"
    و از خودمون بپرسيم :

    "اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟"

    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  12. تشكرها 3


  13. #27
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    gol..





    پیشنهاد حکومت ایران به میرزا کوچک جنگلی از طرف انگلیس

    آیت الله بهجت فرمودند:

    برای آقای خمینی نقل کردم از شخصی که حضور داشته در جلسه ای که سفیر انگلیس نزد میرزا کوچک خان بوده و از میرزا می خواسته با آنها همکاری کند تا او را به حکومت برسانند.

    میرزا می گوید : حکومتی که شما شالوده اش را بریزید پایدار نمی ماند. (آقای خمینی از این سخن میرزا خوشش آمد) (1)

    سفیر انگلیس گفت: ما طمع ارضی به کشور شما نداریم ولی طمع در منافع داریم. اگر قبول نکردی دیگری که رذل ترین مردم است بر شما مسلط می کنیم. و ادامه داد تا چند روز دیگر من در کرمانشاه بصره و هندوستان هستم. تا چهارده روز فرصت دارید پاسخ دهید تا کار را به دست شما بدهیم.

    دیگری نقل کرد از فرمانداری که با میرزا ارتباط داشته که بعد از این ماجرا میرزا را میبیند. میرزا گریه میکند و می گوید کدام شیر ناپاک خورده ای را برای حکومت ایران پیدا می کنند؟!(2)


    پی نوشت:
    (1) ما هم به عنوان یک ایرانی خوشمون اومد.
    (2) زمزم عرفان صفحه 202





    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  14. تشكرها 2


  15. #28
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    gol..




    اندر حکایات تعصب مفتی های بزرگ اهل سنت

    آیت الله حاج شیخ عبدالحمید شربیانی فرمودند: در تفسیر فخر رازی (1)- علیه اللعنه - در ذیل آیات آخر سوره مائده:

    و اذ قال الله یعیسی ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله


    دیدم که نوشته خداوند در روز قیامت به عیسی می گوید:آیا تو به مردم گفتی مرا و مادرم را بپرستند؟

    عیسی جواب می دهد:نه، بار خداوندا! هر چه من به آنها گفتم مرا نپرستید، من از آسمان نیامده ام، آنها نپذیرفتند و گفتند: تو خدایی و از نزد پدر که در آسمان است آمدی و فرزند او می باشی همچون جماعت رافضیان(2) که علی را خلیفه اول می دانند و هر چه علی به آنها گفت: من خلیفه چهارم هستم قبول نکردند و گفتند تو خلیفه اول می باشی!!!!

    پی نوشت:
    (1) از علمای بزرگ اهل سنت
    (2) شیعیان




    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  16. تشكرها 2


  17. #29
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,702      تشکر : 57,538
    171,590 در 50,165 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    gol..




    شخصی دهاتی در محضر مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمی

    حضرت آیت الله آقای حاج سید علی لواسانی - دامت برکاته- قضیه شیرینی را از شخصی دهاتی نقل کردند که خود او این داستان را در محضر مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمی می گفت و آن مرحوم بسیار می خندید و از این داستان به سرور می آمد با آنکه آن مرحوم اهل خنده نبود ولی هر وقت این شخص دهاتی را می دید می فرمود: قضیه را بیان کن.



    قضیه از این قرار است که یک شخص دهاتی الاغی داشت که با آن رفع حوائج خود را می نمود و اجناس ده را با آن الاغ حمل می کرد همچون کره و ماست و روغن و به شهر می آورد و می فروخت و به جای آنها مایحتاج خود را در ده از قند و شکر و غیره بار می کرد و به ده می برد.

    مدتها بدین عمل اشتغال داشت و از این باب زندگی می کرد و راهی غیر از این برای ارتزاق نداشت و سرمایه او هم فقط همین مقدار مختصری بود که بصورت جنس در روی الاغ بار می کرد.

    یک روز که اجناسی را از شهر قم به ده برده بود با پول آنها یک مشک روغن خریده و به شهر حرکت کرد. نزدیک غروب شد و یادش آمد که نماز نخوانده است فوراً الاغ را نگه داشت و مشک روغن را بر زمین گذاشت و مشغول خواندن نماز شد.

    در این حال شیطان به او وسوسه کرد که الاغ را نبستی و اگر الاغ الان بر زمین بخوابد و روی مشک غلط بزند مشک پاره شده و روغن را روی زمین می ریزد و الاغ هم در وقت خستگی در آوردن دوس دارد در روی زمین بغلطد به خصوص در جای نرم چون سبزه و چمن و زمین شن و از همه آنها نرمتر مشک روغن است.

    خلاصه تمام این افکار از ذهن او عبور می کرد تا نمازش را سلام داد و تمام کرد. در این حال دید الاغش مشک را پاره نکرده است ولی خود را به روی زمین انداخته و مشغول غلط زدن است در همین حال یک غلط زد و خود را به روی مشک انداخت مشک پاره شد و روغن ها همه ریخت.


    دهاتی می گوید: در این حال آمدم و بر سر روغن های ریخته نشستم و مدتی به آن نگاه کردم و پس از آن سر به سوی آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا شکر خدایا شکر
    و باز به روغن ها قدری نگاه کردم و گفتم: خدایا شکر! خدایا شکر!

    و باز به روغن ها نگاه کردم و سر به آسمان بلند کردم و گفتم: ای خدا پیش خودت گمان نکنی که من واقعاً شکر تو را به جای آوردم! نه چنین نیست! این شکر از هفتاد فحش خواهر و مادر بدتر است! معنایش را بدان.

    مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم با آنکه این قضیه را کراراً از این مرد شنیده بود باز هر وقت در منزل ایشان می رفت می فرمود: قضیه را بیان کن.(1)


    پی نوشت:

    (1) مطلع الانوار جلد اول صفحه 167-168




    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  18. تشكرها 3

    نرگس منتظر (17-04-1390), خادم کریمه اهل بیت (18-04-1390), عهد آسمانى (18-04-1390)

  19. #30
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    توجه




    شب اول قبر به روایت شاهد زنده ....


    این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند. هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد...

    علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:
    در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.
    این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.
    هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
    دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
    پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟
    در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.
    تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟
    آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
    در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.
    من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
    مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

    گروه دین و اندیشه تبیان
    علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج 3، ص 110.


    حكايتها و داستانها و نكته هاي عرفاني ناب

  20. تشكر


صفحه 3 از 11 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

فاصله حق و باطل, قضیه شکر مرد دهاتی, لب بام آمدی فرشی تکاندی, لزوم دستگیری اولیای الهی, مقام رضا, ملاصدرا و گریه به حال خود, مذهب طایفه جن, مرید و مرشد, مراجعه به غنی مطلق, نفی اثر گذاری آرزوی منفی در صورت عدم فریفتگی, چه کنم با شرم؟, چهار پاسخ تکان دهنده, نکته های ناب عرفانی, نکته های عرفانی ناب, نتیجه استقامت در کار نیکو, نتیجه خشم برای خدا, نشانه وجود خیر در انسان, نشانه تقوی, هوالاول هوالاخر, هر مشکلی هدیه ای از جانب حضرت لطیف, کاش درک می کردیم, گناه نابخشودنی, گیاه یا خدا؟, پیشنهاد حکومت ایران به میرزاکوچک خان از طرف انگلیس, پا بر خویش گذاشتن, پاسخ سلام عزرائیل, پر و بال در سایه باور پرواز, پرسش عارف, آمادگی دل برای پذیرش موعظه, آثار گمان منفی, آثار سردی عاشق از معشوق, آثار شکایت از روزگار نزد مردم, اندوه هجران, ایحسب الانسان ان یترک سدی, اثر رحمت به اهل زمین, ارزش نماز بیشتر از طلا در نظر مقدس اردبیلی, اسم اعظم کدام است؟, استجابت دعا در شب قدر, اعتقاد مذهب تشیع راجع به پرسش شب اول قبر, بلوغ واقعی, بهلول و مرد طرار, بهای یک یا الله خالصانه, بدیهه سرایی اسدی طوسی, برکت پول امام حسین(ع) به دست سید مهدی قوام, بزرگترین عیب, توصیه به خشوع, تجربه بالاتر از علم است, تعصب مفتی های اهل سنت, جایگاه دوست خوب, حکایت فضیل عیار, حکایت ها و داستان ها, حکایت جوانمرد, حکایت سنگ تراش, خدا را کجا جوییم؟, دل بیمار, دلیل شبان بر وحدانیت خدا, داستان اویس قرنی, دعای مورچه, راز گل شقایق, رسیدن به آخرت بدون تلاش میسر است؟, رسیدن به غنا در سایه عدم سؤال, زحمت برای رسیدن به راه حل اساسی, سائل فرستاده خداست, شیوه عاقلان, صبر عن الله, عمر دوباره به برکت صدقه, عدم فضولی در کار خدا, عدم آمادگی برای مرگ با نا آگاهی از ماندن, عذاب معنوی

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •