داســــتان*^*هدیـــه خــــــــــــــــدا*^* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داســــتان*^*هدیـــه خــــــــــــــــدا*^*
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    ghalb.. داســــتان**^**کوتاه با پندهای زیبـــــا**^**






    **هديـــــــــــه خدا**




    درويشي، مقداري طناب داشت. آن را به بازار برد و به يک درهم فروخت. مي خواست با آن يک درهم براي بچه هاي خود غذايي تهيه کند. به طرف بازار که مي رفت، دو نفر را ديد که با هم جر و بحث مي کردند و کم کم کارشان به دعوا کشيد. مرد درويش از ديگران پرسيد: «چرا آنها به سر و کله هم مي زنند؟»
    گفتند: « اين مرد يک درهم به آن يکي بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمي دهد و مي خواهد به زندانش بيندازد.»
    درويش يک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالي به خانه برگشت. وقتي به خانه رسيد، به زن و بچه هاي خود گفت:
    « طناب را فروختم و يک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا ،خرج کردم.»
    درويش خانه را گشت و گليم کهنه اي را پيداکرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جاي بازار را به دنبال مشتري گشت، اما خريداري پيدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد.
    آن روز، صيادي يک ماهي صيد کرده بود و مي خواست آن را بفروشد، اما هيچ کس ماهي را نمي خريد.
    مرد درويش و صياد در بازار به هم رسيدند و از حال هم با خبر شدند. صياد به درويش گفت:
    « بيا با هم معامله اي بکنيم. تو گليم را به من بده، من هم ماهي را به تو مي دهم.»
    درويش قبول کرد. درويش، ماهي را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذايي درست کند. وقتي که شکم ماهي را پاره کرد، ناگهان مرواريدي درشت و نوراني از داخل آن بيرون آمد. درويش فهميد که آن مرواريد هديه اي از طرف خداست. با خوشحالي، مرواريد را به بازار برد تا بفروشد، اما هيچ کس نتوانست قيمتي بر روي آن بگذارد. سرانجام کسي پيدا شد و مرواريد را به صد هزار دينار طلا از او خريد. درويش سکه هاي طلا را بار الاغي کرد و به طرف خانه رفت. چيزي نگذشت که درويش ديگري در خانه او را زد و گفت:
    «در راه خدا چيزي بدهيد.»
    درويش با خود گفت:
    « شايد اين درويش هم حال و روزش مثل حال و روز ديروز خودم باشد.»
    اين بود که او را صدا زد و گفت: « برادر، نصف اين پولها مال تو. برو و هر چه زودتر کسي را بياور تا بتواني سکه هاي طلا را ببري. »
    درويش گفت:
    « من نيازي به پول ندارم. من فرستاده خداوندي هستم که مي گويد:
    « هر کس يک درهم در راه من خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غيب به او پاداش مي دهيم.»
    بدان که خداوند کار خير هيچ کس را بدون پاداش نمي گذارد.»
    پندها:
    خدا بهترين پاداش دهنده و بهترين هديه دهنده است، حاجت ها و نيازهاي مردم به سوي ما، نعمت هاي پروردگارند، پس نعمت ها را از دست ندهيم، به ديگران نيکي کنيم که نتيجه آن را خواهيم ديد و بهنگام نيازمندي خداي مهربان بيش از آنچه به ديگران کمک کرده ايم، پاداش آن را خواهد داد.
    به ياد داشته باشيم اگر اندوه دل مومني را برطرف سازيم، خداوند حکيم اندوه و مشکلات دنيا و آخرت ما را برطرف خواهد ساخت.
    داســــتان*^*هدیـــه خــــــــــــــــدا*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. تشكرها 2


  3.  

  4. #2
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : داســــتان*^*هدیـــه خــــــــــــــــدا*^*





    پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
    مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
    او نوشته بود :

    صورتحساب !!!
    کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
    مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
    نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
    بیرون بردن زباله 1000 تومان
    جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

    مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
    بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
    بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
    بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
    و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

    وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
    گفت: مامان ... دوستت دارم

    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
    نتیجه گیری اخلاقی :
    قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
    بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
    کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

    نتیجه گیری منطقی:
    جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
    مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

    جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان

    داســــتان*^*هدیـــه خــــــــــــــــدا*^*



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. تشكر

    نرگس منتظر (01-06-1391)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •