اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم
صفحه 16 از 24 نخستنخست ... 6121314151617181920 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 234
  1. #151
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲71ـ محافظت از دين

    (حريزاً دينُه)
    ترجمه: (مى بينى پرهيزگار را كه) دين او داراى حرز و حصار و محفوظ است.
    * * *
    شرح: از صفات ديگر پرهيزگاران مصون بودن دين و عقائد آنها از امورى است كه موجب نقص و خلل در آن مى شود، اين محفوظ بودن دين ناشى از ايمان آنها است كه با يقين آميخته است.
    در ذيل فراز: «ايمانا فى يقين» توضيح داديم كه ايمان اشخاص و عقايد آنها داراى شدت و ضعف است و گاهى از روى تقليد و بدون دليل و استدلال است و گاهى از روى دليل و استدلال است و گاهى بالاتر از اين دو است: يعنى از روى علم است با آگاهى به اين كه علم او هم صحيح و مطابق با واقع است و اين «علم اليقين» است.
    ايمان و اعتقاد تقليدى و استدلالى هر دو با شبهه و اشكال تراشى ممكن است، تضعيف و يا تخريب شود، ولى علمى كه به صورت يقينى درآمد، احتمال خلاف در آن راه ندارد، زيرا دارنده اين علم مى داند كه واقع، همان ادراكى است كه كرده است.
    مرحوم خوئى شارح نهج البلاغه مصون بودن دين از شكوك و شبهات را عنوان كرده است و مى توان گسترده تر از آن بيان كرد و مطلق چيزهائى را گفت كه موجب خلل و نقص و يا نابودى دين مى شود، متقين دين خود را در حفاظت دارند، چنانكه اهل دنيا اشياء گرانبهاى خود را در گاوصندوقها حفاظت مى كنند.
    گاهى انسان تعجب مى كند از بعضى كه دين و عقيده خود را به نازلترين قيمت مى فروشند در حالى كه اگر ما به اين قيمت نفروشيم ممكن است به قيمت گران بفروشيم!
    چه افرادى بودند كه براى يك كيسه برنج دين و شرف فروختند و جاى تعجب نيست چه تضمينى هست كه ما اگر در شرائط آنها باشيم چنين نكنيم!
    بسيارى از افرادى كه در كربلا حاضر شدند و در لشكر عمرسعد قرار گرفتند، و با حسين بن على(عليه السلام) و امام وقت خود جنگيدند، به خاطر گرفتن پول ناچيز به اين كار اقدام كردند، آنها دين خود را فروختند، اينها افرادى بودند كه اگر گوهر ايمان و دين داشتند، در حرز و حفاظ قرار نداده بودند، بلكه در برابر طوفان شهوات قرار دادند و اين طوفان برحسب سنگينى و سبكى دين آنها، دين يكى را زودتر و دين ديگرى را كمى ديرتر برد.
    در انقلاب اسلامى كه به رهبرى امام فقيد، خمينى كبير به وقوع پيوست چه بسيار افراد به ظاهر متدّينى را ديديم كه براى مالى اندك دين خود را فروختند و مردم را با بمب گذاريها به خاك و خون كشيدند، حتى ميعادگاه نماز جمعه ها را با خون مردم و ائمه جمعه رنگين كردند! ولى اين تاريخ است كه تكرار مى شود و حوادث صحراى كربلا مكرّر به نمايش مى گذارد، ولى با بازيگرانى ديگر و اين ما هستيم كه بايد از تاريخ عبرت بگيريم.
    اى كاش دين خود را مى فروختند و دنياى خود را آباد مى كردند، بعضى دين مى فروشند و ديناى ديگران را آباد مى كنند و اين نهايت بدبختى است!
    در اينجا حكايتى تاريخى و واقعيتى دردناك را يادآور مى شويم كه شايد پند گيريم و گوهر عقايد را با مطالعه عميق تر و با ايمان بيشتر محفوظ تر گردانيم.
    اين قضيه را مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا(عليه السلام) و مرحوم مجلسى در «بحار الانوار» آورده است. از عبيداللّه بزاز نيشابورى كه مردى مسن بود، نقل كرده اند كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبة الطائى الطوسى (والى خراسان) دوستى بود، من در بعضى مواقع وارد بر او مى شدم، چون خبر آمدن من به او رسيد، مرا استحضار نمود و من جامه سفر را عوض نكرده بودم، و آن موقع ماه رمضان وقت نماز ظهر بود، چون بر او وارد شدم ديدم او را در خانه اى كه آب در آن خانه جارى بود، بر او سلام كردم و نشستم، پس طشتى و ابريقى (آفتابه اى) آوردند و دست او را شستند، و مرا نيز امر نمود، دستم را شستم و غذا حاضر ساختند، در اين حال به خيالم خطور كرد كه ماه رمضان است.
    چون متذكر شدم، دست نگاه داشتم، حميد گفت چرا غذا نمى خورى، گفتم ماه رمضان است و من هم مريض نيستم و علتى ندارم كه روزه خود را افطار كنم، شايد شما را عذرى يا علتى باشد كه، افطار مى كنيد.
    گفت مرا هم علّتى نيست، من هم صحيح و سالم هستم؛ در اين حال اشك از ديده اش جارى شد و مشغول غذا خوردن شد، بعد از غذا گفتم چه چيزى تو را به گريه انداخت، گفت وقتى هارون در طوس بود، شبى كسى را نزد من فرستاد كه پيش اميرالمؤمنين هارون بيا چون وارد بر او شدم پيش روى او شمعى برافروخته و شمشيرى كشيده بود و در كنار او خادمى ايستاده بود، سر خود را بلند كرد، و گفت: اطاعت تو نسبت به اميرالمؤمنين چگونه است؟
    گفتم: به نفس و مال اطاعت مى كنم، و حاضرم اين دو را در راه شما بدهم، سر خود را به زيرا افكند و اجازه مرخصى داد و كمى در منزل خود استراحت كرده بودم كه دوباره شخصى را نزد من فرستاد و گفت باز خليفه تو را مى خواهد، من در نزد خود گفتم: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»: و بر خود ترسيدم كه عزم و اراده قتل مرا كرده باشد، قضيه به همان صورت اول گذشت و همان سؤال را تكرار كرد من گفتم: به نفس و مال و عيال و فرزند اطاعت مى كنم (الَعَبْدُ وَ ما فى يَدِه كانَ لِمولاه) اين بار تبسمى كرد و اذن مراجعت داد، پس از مدتى كه بازگشته بودم، بار ديگر مأمور او آمد: «اَجِبْ اميرالمؤمنين) باز اميرالمؤمنين، تو را احضار مى كند، اين بار نيز همان سؤال را تكرار كرد و من گفتم به نفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت مى كنم (يعنى آخرين چيزى كه دارم، دين است كه در راه تو مى دهم). خنده اى كرد و گفت: اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم گفت عمل كن!
    خادم شمشير را به من داد و مرا بر در خانه اى كه بسته بود برد و درب را گشود، ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه اطاق بود، كه دربهاى آن بسته بود، درب يكى را گشودم، بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى جوان با موهاى بلند، در غل و زنجير ديدم، خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را مأمور كرده كه اينها را به قتل رسانى و همه از سادات علوى و از اولاد على(عليه السلام) و فاطمه(عليها السلام) هستند، يكى يكى را گردن زده و جسد و سرها را درون چاه انداختم! سپس درب اطاق دوم و سوم را گشودم و در هر كدام بيست سيّد بودند كه مجموع همه آنها شصت نفر مى شدند، بقيه را نيز به همين طرز به قتل رساندم، آخرين نفر، پيرمدى بسيار نورانى و روشن ضمير بود، به من گفت واى بر تو جواب جدّم پيامبر(صلی الله علیه و آله) را چه مى دهى كه اولاد او را چنين گردن زدى؟! خواستم دست نگه دارم خادم خليفه نگاهى غضب آلود به من كرد و ترسيدم و او را هم گردن زدم و در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت پير و جوان علوى و فاطمى در يك شب، ديگر نماز و روزه براى من چه فائده اى دارد كه مى دانم مخلّد در آتش خواهم بود.(1)
    آرى حبّ جاه و مقام و شهوت انسان را به جائى مى رساند كه باارزش ترين چيز خود را كه از جان و مال و ناموس ارزشمندتر است به بهائى اندك مى فروشد، اگر همه دنيا را هم به انسان دهند در برابر زندگى ابدى آخرت بسيار كم ارزش است.



    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  2. #152
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    گفتم: به نفس و مال اطاعت مى كنم، و حاضرم اين دو را در راه شما بدهم، سر خود را به زيرا افكند و اجازه مرخصى داد و كمى در منزل خود استراحت كرده بودم كه دوباره شخصى را نزد من فرستاد و گفت باز خليفه تو را مى خواهد، من در نزد خود گفتم: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»: و بر خود ترسيدم كه عزم و اراده قتل مرا كرده باشد، قضيه به همان صورت اول گذشت و همان سؤال را تكرار كرد من گفتم: به نفس و مال و عيال و فرزند اطاعت مى كنم (الَعَبْدُ وَ ما فى يَدِه كانَ لِمولاه) اين بار تبسمى كرد و اذن مراجعت داد، پس از مدتى كه بازگشته بودم، بار ديگر مأمور او آمد: «اَجِبْ اميرالمؤمنين) باز اميرالمؤمنين، تو را احضار مى كند، اين بار نيز همان سؤال را تكرار كرد و من گفتم به نفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت مى كنم (يعنى آخرين چيزى كه دارم، دين است كه در راه تو مى دهم). خنده اى كرد و گفت: اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم گفت عمل كن!
    خادم شمشير را به من داد و مرا بر در خانه اى كه بسته بود برد و درب را گشود، ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه اطاق بود، كه دربهاى آن بسته بود، درب يكى را گشودم، بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى جوان با موهاى بلند، در غل و زنجير ديدم، خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را مأمور كرده كه اينها را به قتل رسانى و همه از سادات علوى و از اولاد على(عليه السلام) و فاطمه(عليها السلام) هستند، يكى يكى را گردن زده و جسد و سرها را درون چاه انداختم! سپس درب اطاق دوم و سوم را گشودم و در هر كدام بيست سيّد بودند كه مجموع همه آنها شصت نفر مى شدند، بقيه را نيز به همين طرز به قتل رساندم، آخرين نفر، پيرمدى بسيار نورانى و روشن ضمير بود، به من گفت واى بر تو جواب جدّم پيامبر(صلی الله علیه و آله) را چه مى دهى كه اولاد او را چنين گردن زدى؟! خواستم دست نگه دارم خادم خليفه نگاهى غضب آلود به من كرد و ترسيدم و او را هم گردن زدم و در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت پير و جوان علوى و فاطمى در يك شب، ديگر نماز و روزه براى من چه فائده اى دارد كه مى دانم مخلّد در آتش خواهم بود.(1)
    آرى حبّ جاه و مقام و شهوت انسان را به جائى مى رساند كه باارزش ترين چيز خود را كه از جان و مال و ناموس ارزشمندتر است به بهائى اندك مى فروشد، اگر همه دنيا را هم به انسان دهند در برابر زندگى ابدى آخرت بسيار كم ارزش است.
    وقتى خبر عملكرد حميد (والى خراسان) را به حضرت رضا(عليه السلام) دادند، فرمود يأس و نااميدى او از رحمت پروردگار، گناهش بيشتر از قتل شصت سيدهاشمى است!(2) (يعنى گناه نااميدى اين قدر بزرگ است و درگه او درگه نوميدى نيست).
    مواظب باشيم دين فروش نشويم، نه ارزان نه گران، در اين وادى ما بايد به كسى اقتداء كنيم كه فروشنده نباشد، به مولائى چون على بن ابيطالب(عليه السلام) اقتداء كنيم كه مى فرمايد حاضر نيستم كمترين ظلمى به كسى نمايم و دانه اى از دهان مورى گيرم، به اين مولى اقتداء كنيم كه چراغ بیت المال را به خاطر رف خصوصی طلحه و زبیر خاموش می کند به او اقتدا کنیم که در برابر تقاضاى برادرش عقيل، آهن داغ به دست او نزديك مى كند، به فرزند او حسین بن على(عليه السلام) اقتداء كنيم كه جان و ياران خود را مى دهد، ولى دين نمى دهد، حاضر به اسارت زن و بچه خود مى شود ولى عقيده خود را از دست نمى دهد، به برادرش ابوالفضل(عليه السلام) اقتداء كنيم كه وقتى شمر ذى الجوشن براى او امان نامه مى آورد تا دين خود را به دنيا بفروشد دست ردّ به سينه آنها مى زند، به حجر بن عدى ها و ميثم تمارها اقتداء كنيم كه جان مى دهند و از عقيده و آئين خود محافظت مى كنند.
    اى عزيز! رفيق، همسر، پدر، مادر، برادر، خواهر و فرزند گرامى هر كدام از تو توقعاتى دارند، خصوصاً اگر به جائى رسى، از تو ملاحظاتى مى طلبند، اگر ديدى تقاضاها و توقعات آنها مساوى با شكستن حريم دين است بگو تا اين جا رفاقت و پدرى و زوجيت و برادرى و خواهرى است، از اين جا به بعد حريم دين است، دين فروشى نمى كنم، ضوابط مقدم بر روابط است، آن هم ضوابط و قوانين الهى.
    مواظب باش كه شيطان تو را نفريبد كه دين فروشى آسان و عقوبت آن بسيار دشوار است. خداوند ما را از اين امتحان الهى سربلند بيرون آورد و دين و عقيده ما را از گزند حوادث و فتن مصون و محفوظ دارد انشاءاللّه تعالى.
    1. بحار الانوار، جلد 48، صفحه 176 تا 178 ـ عيون الاخبار الرضا(عليه السلام)، جلد 1، صفحه 108.
    2. چهارده معصوم(عليهم السلام)، صفحه 996، در همين كتاب، صفحه 995 دارد كه هارون در طوس باغى داشت كه مكرر به طوس مى رفت و در سال 193 به طوس آمد و فوت كرد و در باغ حميد بن قحطبه او را دفن كردند، در صفحه 996 نيز مى گويد كه اين حميد، همان كسى است كه در مجلس مأمون در اثر اهانت به حضرت، شير روى پرده به امر حضرت او را بلعيد.



    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  3. #153
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲72ـ خاموش كردن شعله هاى شهوت

    «مَيْتَةً شَهوَتُه»
    ترجمه: (مى بينى براى پرهيزكار كه) شهوت او مرده است.
    * * *
    شرح: از ويژگيهاى ديگر پرهيزكاران خاموش كردن شعله هاى شهوت است، مراد از مرگ شهوت، كنترل و اعتدال آن و عدم سركشى آن است، نه اين كه واقعاً اين غريزه خدادادى را نابود كنند كه اين نيز طبق روايات عملى نكوهيده و غير جائز است، حضرت، موت را كنايه از فروشى شهوت و عدم طغيان گرفته اند، زيرا مرده نيز بعد از مرگ ديگر قدرت طغيانگرى ندارد، شهوت دشمنى است كه اگر رها شود، انسان را به هلاكت مى اندازد.
    امام صادق(عليه السلام) از رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل كردند كه: «ثلاث اَخافُهُنّ على اُمّتى بعدى: الضلالة بعد المَعْرِفته و مَضَلات الفِتَنْ و شَهْوَةُ البَطْنِ و الفَرْج»: «سه چيز است كه بعد از خود بر امت خود مى ترسم: گمراهى بعد از معرفت و شناخت، و گمراهى در آزمايشها و امتحانات، و شهوت شكم و فرج» (اشاره به شهوت جنسى).(1)
    امام باقر(عليه السلام) مى فرمايند: «عبادتى با فضيلت تر از پاكدامنى شكم و فرج نيست».(2)
    امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند: اميرالمؤمنين(عليه السلام) بسيار فرمودند كه: «اَفْضَلُ العبادةِ العِفاف»: «بهترين عبادت، عفاف و پاكدامنى و كنترل شهوات است».(3)
    مولى على(عليه السلام) در وصيّتى به فرزند خود محمدبن حنفيه، مى فرمايند: مَنْ لَم يُعطِ نَفْسَه شَهْوَتَها اَصابَ رُشْدَه؛ «كسى كه خواهش هاى نفس را در اختيارش نگذاشت و به خواسته ها و تمايلات آن جواب مثبت نداد، به رشد و هدايت رسيده است».(4)
    ميلها و خواسته ها در هر زمينه اى كه باشد، براى پرهيزكاران واقعى قابل كنترل است، و هيچگاه اسير و برده شهوت نمى شوند.
    زيرا برده شهوت پست ترين مردگان است«عبدالشهواة اذلُّ من عبدالرّق»(5) و كسى كه اسير شهوت شد، اسارتش پايان نپذيرد، مگر با مرگ «عبدُ الشّهوة اَسيرٌ لا ينفك أسْرهُ»(6)و پرهيزكاران به مقتضاى علم (و ايمانى) كه دارند به بردگى شهوت كشيده نمى شوند كه «الجاهلُ عَبدُ شهوتِه»: «جاهل برده شهوت خود است»(7) و اساساً خواهشهاى نفسانى جاهلان را اسير مى كند «الشهواتُ تَسْتَرِقُّ الجُهُول»(8) و اگر شهوت كنترل شد يعنى عقل حاكم شده است:
    كدخداى تن بشر عقل است *** از همه حال باخبر عقل است
    هر كه با عقل آشنا باشد *** از همه عيبها جدا باشد(9)
    يكى از عرفا گفته است: چه حيوان چموشى محتاج تر است به لجام محكم، از نفس خودت.(10)
    يكى از زاهدان گفته: دشمنان انسان سه چيز است: دنيا، شيطان و نفس او، خود را از دنيا با زهد و بى اعتنائى به آن و از شيطان با مخالفت با آن و از نفس با ترك شهوات آن، حفظ كن.(11)
    سقراط حكيم مريض بود به او گفتند: براى شما مرغى ذبح كنيم، گفت: دلهاى كسانى كه در باب معرفت حقايق غرق باشند، منبرهاى فرشتگان و ملائكه است و شكم هاى كسانى كه از شهوات لذت برند، قبرهاى حيوانات هلاك شده است.(12)
    يكى از حكماى هند گفت: از دو دسته از مردم بايد پرهيز كرد و دورى گزيد، يكى كسى كه بگويد: نه ثوابى، نه عقابى، نه معادى و نه نيكى و نه گناهى است (منكر اين امور باشد و خداشناس نباشد) و ديگر آنكه مالك شهوت خود نباشد و قادر بر گرداندن قلب و ديده اش از شهوت نباشد.(13)
    در روايتى آمده است: «اِسْتَهِينُوا بِالموت كيلا تَمُوتوا و اَمِيْتُوا الشهواتِ تَخْلُدُوا»: «مرگ را خوار و حقير شماريد تا نميرید و شهوات را بميرانيد تا زندگى جاودانه يابيد».(14)
    يكى از عوامل خاموش كردن شعله هاى خانمان سوز شهوات، حفظ شكم و عدم پرخورى است كه حضرت در فراز قبل متذكر شده اند و گويا اين فراز معلول فراز قبلى است و حضرت پس از آن ذكر كردند.
    خداوند ما را از همنشينى شهوت دور گرداند كه مولى فرمودند: «قَرين الشَهوة مريضُ النّفس مَعْلُولُ العقل»: «همنشين شهوت و تمايلات نفسانى، داراى نفس مريض و عقل عليل است».(15)

    1. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 146، ذيل همين فراز.
    2. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 146، ذيل همين فراز.
    3. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 146، ذيل همين فراز.
    4. همان مدرك.
    5. غررالحكم.
    6. غررالحكم.
    7. غررالحكم.
    8. غررالحكم.
    9. ترجمه و شرح مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه، از حسن مصطفوى، صفحه 160 با تلخيص.
    10. احياء العلوم غزالى، جلد 3، صفحه 66.
    11. همان مدرك.
    12. اخلاق محتشمى، صفحه 349.
    13. همان مدرك، صفحه 348.
    14. همان مدرك، صفحه 347.
    15. غررالحكم.



    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  4. #154
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲73ـ مهار كردن قوه غضب

    (مكظوماً عَيظُه)
    ترجمه: (مى بينى براى فرد پرهيزكار كه) خشم او فرو نشسته است.
    * * *
    شرح: در فراز قبل اشاره به مهار كردن قوه شهوت بود و حال اشاره به مهار كردن قوه غضب، دو قوه اى كه مى تواند، تحت نفوذ عقل عمل كند، و انسان را مثل دو بال به عالم ملكوت پرواز دهد.
    مفردات راغب گويد(1) «كظم» محل خروج نفس را گويند و در موارد سكوت استعمال مى شود (انسان ساكت كسى است كه گويا محل خروج كلمات را بسته است).
    در مورد «غيظ» نيز مى گويد(2): شديدترين حالت غضب است و آن حرارتى است كه انسان از فوران خون قلبش احساس مى كند.
    در لغت وقتى سقّا دهنه مشك را بعد از پر شدن آب مى بندد «كظم السقّاء»(3) گويند دهنه مشك را مى بندد تا آبهاى جمع شده در درون آن بيرون نريزد، فردى كه در حالت عصبانت به سر مى برد كوره اى از آتش مى شود، اگر خود را كنترل كند كظم غيظ كرده است، بسيارى از جنايتها، قتلها و كشتارها، از اين آتش درونى (غضب) سرچشمه مى گيرد.
    انسان در حال غضب، تجلى گاه جهنم است، اگر خود را كنترل نكرد، زبانه و شراره اين آتش به بيرون سرايت مى كند و در روز قيامت با همين آتش مى سوزد، صداى تنفّس و ناله انسان غضب كرده، صداى غيظ آلود جهنم است (سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً و زَفيرا): براى جهنم ناله غيظ آلود و رفت و برگشت تنفس او را مى شنوند گويى جهنم مثل موجودى زنده است.
    چنانكه در روايت است، از جاهائى كه شيطان بسيار به انسان نزديك مى شود حال عصبانت است، پس در اين حالى كه محدوده قدرت شيطانى است، نه تصميم گير و نه عملى انجام ده، كه هر دو شيطانى است و هميشه اين شعار را مدّ نظر داشته باش، كه در حال عصبانت نه تصميم، نه اقدام! محقق بزرگ، احمدبن محمد، معروف به ابن مسكويه در كتاب «طهارة الاعراق» كه از كتب كم نظير و گرانقدر در نيكوئى ترتيب و حسن بيان است، درباره غضب سخنى دارد كه حاصل ترجمه اش قريب به اين مضمون است:
    «غضب» در حقيقت عبارت از حركتى نفسانى است كه بواسطه آن، جوشش در خون قلب براى شهوت انتقام حادث شود. پس وقتى كه اين حركت تند شود، آتش غضب را افزون كند و بر افروخته تر سازد و شريانهاى مغز را پر كند از يك دود تيره و تاريكى به واسطه آن خود عقل كم و ناچيز شود و كار او ضعيف گردد و مَثَل انسان در اين هنگام، چنانچه حكما گويند، مَثَل غارى شود كه در آن آتش افروزند و از دود خفه كننده پر گردد. پس علاج آن سخت شود و خاموش نمودن آن مشكل گردد و چنان شود كه هر چه بر وى افكنند كه او را فرو نشاند خود او نيز جزء آن شود و بر ماده آن افزايد و سبب ازدياد آن شود، پس از اين سبب است كه انسان در اين حال از رشد و هدايت باز مى ماند.
    پس از آن فرمايد: و امّا بقراط (حكيم) گويد كه من از كشتى اى كه دچار بادها و طوفان هاى سخت شود و آن را موج هاى دريا متلاطم سازد، اميدوارترم از شخص غضبناك برافروخته، زيرا ممكن است كشتى را در اين حال، ملاّحان با لطائف الحيل به ساحل نجات هدايت كنند و امّا نفس وقتى آتش در آن شعلهور گردد، اميد نجات براى او نيست... زيرا كه هر چه حيله به خرج دهى از قبيل مواعظ و نصائح و هر چه با او فروتنى و زارى نمائى بر شعله و مايه آن افزايد.(4)
    قوه غضب در اصل يكى از نعمتهاى بزرگ الهى است كه بوسيله آن انسان مى تواند بقاى خود را حفظ كند و مدخليتى بزرگ در تشكيل مدينه فاضله و نظام برتر دارد.
    اين قوه مايه (اشدّاء على الكفار): (5) است كه از اوصاف مؤمنين است، اشتباه كردند كسانى كه فكر كردند، بايد قوه غضبيه كشته شود و خاموش كردن آن از كمالات و معارج نفس است، آنها از مقام اعتدال و حدّ كمال غافلند، نفهميدند كه در جميع سلسله حيوانى خداوند اين قوه را عبث و بيهوده نيافريده است، اين سرمايه زندگانى را بى جهت نداده است، جهاد با دشمنان دين و دفع دشمن از مال و ناموس و ديگر نواميس مبتنى بر اين قوه است.
    آنچه مذمت شده، جنبه افراط آن است كه امام صادق(عليه السلام) از رسول گرامى(صلی الله علیه و آله) نقل كردند: «الغضب يُفْسِدُ الايمان كما يُفْسد الخَلّ العَسَل»: «غضب ايمان را فاسد مى كند، چنانكه سركه عسل را».(6) امام باقر(عليه السلام) نيز فرمودند: «اين غضب تكه آتشى از شيطان است كه در قلب فرزند آدم افروخته شده است»(7) در حديثى ديگر فرمودند: در تورات در خطابهائى كه به موسى(عليه السلام) شده، نوشته است: اى موسى غضب خود را از كسى كه تو را بر او مسلط كرده ام، نگاه دار، من نيز غضب خود را از تو باز مى دارم».(8)
    اين حديث نشان مى دهد كه غضب بر زيردست مظلوم، غضب الهى را به دنبال دارد.
    امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند از پدرم شنيدم كه مى فرمود: مردى باديه نشين نزد رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: من در بيابان زندگى مى كنم، جامع ترين كلمات را (كه كوتاه و پرمعنا) باشد به من تعليم كن! حضرت فرمودند: «آمُرُك اَنْ لا تَغْضَب»: تو را امر مى كنم كه غضب نكنى»!
    سپس امام صادق(عليه السلام) فرمودند: پدرم مكرّر مى فرمود: چه چيزى سخت تر از غضب است؟ همانا مرد غضب مى كند و نفس محترمه اى را كه خداوند ريختن خون آن را حرام كرده، مى كشد و افتراء و نسبت ناروا به زن عفيفه و پاكدامنى مى دهد.(9)

    1. مفردات، صفحه 449.
    2. همان مدرك، صفحه 382.
    3. همان مدرك، صفحه 382.
    4. چهل حديث امام خمينى، صفحه 114 ـ 113.
    5. سوره فتح، آيه 29.
    6. كافى، جلد 2، كتاب الايمان و الكفر، باب الغضب، حديث 1.
    7. همان مدرك، حديث 12.
    8. همان مدرك، حديث 7.
    9. سوره آل عمران، آيه 134.



    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  5. #155
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲علاج غضب

    الف ـ براى علاج غضب در همان حالت غضب و اشتعال آن، امورى علمى و عملى را علماء اخلاق و روانپزشكان ذكر كرده اند:
    در نزد امام باقر(عليه السلام) سخن از غضب به ميان آمد، فرمودند: «همانا انسان غضبناك مى شود و راضى نمى شود تا داخل آتش شود، پس هر كسى كه غضب بر كسى كرد و ايستاده است زود بنشيند، زيرا اين عمل موجب رفتن وسوسه شيطان از او مى شود...».(1)
    ب ـ براى معالجه اساسى غضب نيز فرموده اند: بايد ريشه غضب را جستجو كرده و با آن مبارزه نمود، گاهى عجب، افتخار، تكبر، لجاجت، مزاح، و غيره است ولى عمده آنها به دو چيز برمى گردد:
    يكى حبّ نفس است، كه از آن حبّ مال و جاه و شرف و حبّ نفوذ اراده و بسط قدرت توليد مى شود، و اينها نوعاً اسباب هيجان آتش غضب مى گردد، زيرا انسانى كه داراى اين چنين محبتهائى است، به اين امور خيلى اهميت مى دهد، و موقعيت اينها در قلبش بزرگ است و اگر مختصر مزاحمتى در يكى از اينها برايش پيش آمد كند و يا احتمال مزاحمت دهد، بى موقع غضب كند و جوش و خروش نمايد و مالك نفس خود نشود ولى اگر تمايلش چندان شديد نباشد، به اين امور اهميت ندهد و سكونت نفس و طمأنينه حاصل از ترك حبّ جاه و شرف و ساير شُعَبات آن نگذرد نفس برخلاف رويه و عدالت قدمى گذارد. و انسان بى تكلّف و زحمت در مقابل ناملايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و اگر حبّ دنيا از دلش ريشه كن شود و قلع اين ماده فساد بكلّى شود، تمام مفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد.
    و سبب ديگر از مهيّجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصل از آن را كه از اعظم قبائح و نقايص و رذائل است، به واسطه جهل و نادانى، كمال گمان كند و از محاسن شمرد، چنانچه بعضى از جهّال آنها را از جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريف ها و توصيفها كنند كه ما چنين و چنان كرديم و شجاعت را كه از اعظم صفات مؤمنين است، با اين صفت زشت اشتباه كند بايد بداند كه شجاعت غير از اين رذيله است و موجبات و مبادى و آثار و خواص آن نيز غير آن است.
    مبدأ شجاعت قوت نفس و طمأنينه آن و اعتدال و ايمان و قلّت مبالات به زخارف دنيا و پست و بلند آن است ولى غضب از ضعف نفس و سستى ايمان و عدم اعتدال مزاج و محبت دنيا و خوف از دست رفتن لذائذ دنيوى است و در مورد آثار نيز، فردِ غضبناك در حال شدت و فوران غضب مثل ديوانه ها، عنان گسيخته شده و چون حيوانات درنده گشته و بدون ملاحظه عواقب امور و بدون رويه و حكم عقل حمله كند و افعال و اطوار زشت و قبيح از او صادر شود، مالك زبان و دست و پا و سائر اعضاى خود نباشد چشم و لب و دهن را به طورى زشت و بدتركيب كند كه اگر در آن حال آئينه به دست او بدهند، از زشتى صورت خود خجل و شرمسار گردد.
    بعضى از اينها به حيواناتى بى شعور بلكه به جمادات غضب كنند هوا و زمين و برف و باد و باران و سائر حوادث را سبّ كنند، اگر خلاف مطلوب آنها جريان پيدا كند، گاهى بر قلم و كتاب و كاسه و كوزه غضب كنند، آنها را درهم شكنند يا پاره كنند، ولى شخص شجاع در تمام اين موارد برخلاف عمل كند، كارهايش از روى رويّه و ميزان عقل و طمأنينه نفس است، به موقع غضب كند و در موقع خود حلم پيشه كند، هر چيزى او را به غضب در نياورد، و موقع غضب به كلى از كنترل خارج نمى شود و با تميّز و عقل انتقام كشد، مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت كند و از كه عفو و اغماض نمايد و بطور كلى كارى كند كه پشيمانى ندارد.(2)
    يكى از حكماء جمله بسيار ارزنده اى دارد كه قابل توجه است، او مى گويد: «لا يَفى عِزُّ الفضبِ بَذِلّة الاعتذار»: «عزت غضب به ذلت معذرت خواهى برابرى نمى كند».(3)
    يعنى فرد غضبناك فكر مى كند با اين عمل عزّتى براى خود كسب كرده و خود را مى گيرد و به خود مى بالد، ولى اين عزّت در برابر ذلّت پشيمانى و عذرخواهى قابل مقايسه نيست، اصلا در اين عمل هر چه هست ذلت است و نزد ارباب بصيرت عزّتى نيست.
    1ـ علاج علمى ـ آن كه در مفاسد غضب فكر كند كه موجب هتك حرمت و نواميس مردم مى شود، گاه موجب قتل يا به خاك مذلت نشاندن مظلومى مى گردد، گاهى باعث كينه توزى و حسد و غيره مى شود و اين مفاسد هر يكى براى هلاكت انسان كافى است. 2ـ علاج عملى ـ عمده آن انصراف و منحرف كردن نفس در ابتداى پيدايش اين حالت است، زيرا كه آتش را در مراحل ابتدائى به راحتى مى توان مهار كرد، تا اين شعله بيشتر مشتعل نشده خود را به وسائلى منصرف كند، يا به رفتن از آن محل، يا به تغيير حالت، اگر نشسته است برخيزد و اگر ايستاده است بنشيند، يا به ذكر خداى مشغول شود، بلكه بعضى ذكر خدا را در حال غضب واجب دانسته اند.




    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  6. #156
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    مردى به نزد ربيع بن زياد حارثى آمد و گفت فلانى غيبت تو را كرده، و به تو دشنام داده، گفت: به خدا قسم من از كسى كه به او امر كرده خشمگين و غضبناكم، مرد گفت چه كسى به او امر كرده است؟ گفت شيطان، دشمن خدا، گمراه كرد او را تا به گناهش وادارد و اراده كرد تا مرا بر ضد او غضبناك كند و مجازاتش كنم و به خدا آنچه را دوست دارد به او ندهم، خداوند گناهان ما و آن مردى را كه پشت سر من غيبت كرد و ناسزا گفت، بيامرزد.(4)
    پس برادر كظم غيظ كن و شعله خشم خود را با آب سرد حلم فرو نشان.
    رسول گرامى(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «ما تَجَرَّع عبدٌ جرعَةً اَفضَلْ عند اللّه مِنْ جرعة غيظ كَظَمَها لِلّه ابتغاء وجه اللّه»: «هيچ بنده اى جرعه اى نخورد كه با فضيلت تر باشد نزد خداوند از جرعه غيظى كه آن را براى خدا و رسيدن به رضاى او خورد و كظم غيظ نمود».(5)
    در جاى ديگر فرمودند: كسى كه كظم غيظ نمود، خداوند درون او را پر از ايمان گرداند.(6)
    امام صادق(عليه السلام) فرمودند: هيچ جرعه اى بنده ننوشد نزد خداى عزوجل كه محبوبتر باشد از جرعه خشمى كه هنگام غيظ در دل بنوشد، بوسيله صبر يا خويشتن دارى.(7)
    در جاى ديگر فرمودند: از محبوبترين راهها به سوى خداوند عزوجل دو جرعه است: يكى جرعه غضبى كه با حلم رد كنى و ديگرى مصيبتى كه با صبر دفع كنى.(8
    )
    مرحوم الهى در ذيل فرازهاى (تراه قريباً امله قليلا زلله خاشعاً قلبه قانعة نفسه منزوراً كله سهلا امره حريزاً دينه ميتة شهوته مكظوما غيظه) گويد:
    تو چون آن پاك گوهر باز بينى *** بدين اوصاف خوش دمساز بينى
    امل نزديك و لغزش اندك و باز *** دل خاشع به مهر دوست دمساز
    قناعت پيشه و كم خوار و آسان *** همه كارش در آئين سخت بنيان
    به دست قدرت روحانى خويش *** سپرده شهوت نفس بد انديش
    فرو بنشانده شعله آتش خشم *** نه چينش در جبين نى خيره در چشم

    حكايت
    شنيدستم كنيز شاه سجاد *** كه بر حلمش ز ايزد آفرين باد
    فتاد ابريقش از كف بر رخ شاه *** كه گلگون گشتى از خون روى آن ماه
    شه دين بر كنيزك ديده بگشود *** نگاهى خوش به چشم قهر فرمود
    كنيز (الكاظمين الغيظ) برخواند *** هماندم خشم و قهر شاه بنشاند
    ز قرآن باز خواند او آيت عفو *** شه سجاد برزد رايت عفو
    به ذكر محسنين آمد كه سجاد *** به جاى قهر كرد از لطفش آزاد
    الهى شو زنيكان جو نشانه *** وز آن شه بشنو آن شيرين ترانه
    از آنشه بردبارى را بياموز *** چراغ معرفت جان را بيفروز
    كه با نيكى و حلم و بردبارى *** رهى از جور خلق و قهر بارى

    حكايت
    شنيدستم ز عيساى مجرّد *** يكى پرسيد كى روح مؤيّد
    چه باشد سخت تر در هر دو عالم *** بگفتا خشم ايزد دان مسلّم
    بگفت آن كيست كز خشم خدا رست *** بگفت آن كس كه چشم از خشم خود بست
    * * *
    تو با هر نيك و بد گر هوشيارى *** رها كن خشم و بگزين بردبارى
    به دام خشم و شهوت تا اسيرى *** اگر شاهى يكى مسكين فقيرى
    الهى خشم خود بنشان چو خواهى *** كه ايمن باشى از خشم الهى

    1. همان مدرك، حديث 2.
    2. چهل حديث، ذيل حديث هفتم.
    3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ذيل همين فراز، جلد 10، صفحه 158.
    4. همان مدرك.
    5. كنز العمال، خبر 5819.
    6. بحار الانوار، جلد ج 69، صفحه 382.
    7. كافى، جلد 2، صفحه 111.
    8. همان مدرك، صفحه 110، اخبار در مورد فضل كظم غيظ بسيار وارد شده و در كافى نيز بابى بر آن باز كرده است.




    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  7. #157
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲74ـ 75 ـ همگان به خيرش اميدوار و از شرش در امانند

    «الخير منه مَأمول و الشرّ منه مَأمون»
    ترجمه: از او (متّقى) اميد خير است و امنيت از شر.
    * * *
    شرح: دو ويژگى بارز متقين صدور خير از آنها و عدم صدور شر از آنها است، يا اگر شرّى به آنها نسبت داده شود، شرّى نسبى است چون خير و نيكى، بسيار از پرهيزكاران صادر مى شود، مردم اميد آن را از آنها دارند، و چون داراى ملكه تقوى هستند، شرى از آنها صادر نمى شود و مردم از شرّ آنها كاملا در امان هستند.
    مسئله خير و شرّ را در ذيل فراز «شرورهم مأمونة» توضيح داديم و اينجا نيز اضافه مى كنيم:

    ▲تعريف خير و شرّ

    تفسير خير و شر از ديد يك فرد معتقد به مبدأ و معاد اين است كه هر چه مايه تكامل بشر و سوق او به طرف اللّه شود خير و هر چه باعث تنزّل و انحطاط و دورى از خدا شود، شرّ است. هر كمالى خير و هر عدم كمالى شرّ است، خداوند خير و شرّ كتاب تكوين را با فرستادن قرآن بيان فرمود، مولى على(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد: «اِنّ اللّه سبحانه اَنْزَلَ كتاباً هادياً بَيَّنَ فيه الخير و الشّر فَخُذُوا نَهجَ الخَير تَهْتَدُوا واصْدِفوا عن سَمْتِ الشّر تَقصُدُوا»: «خداوند سبحان كتاب هدايت كننده اى را فرستاد و خير و شرّ را در آن تبيين فرمود، پس راه خير را پيش بگيريد كه هدايت مى شويد و از جانب شرّ متمايل به منصرف شويد تا در مسير مستقيم قرار گيريد».(1)
    مفسّر اين كتاب على(عليه السلام) نيز تأكيد مى كند: «اذا رأيتم الخير فَخُذوا به و اذا رايتمُ الشّرَ فأَعرضُوا عنه»: «هنگامى كه خير را ديديد آن را بگيريد و وقتى شرّ را ملاحظه كرديد، از آن اعراض كنيد»!(2)
    در ذيل فراز «شرورهم مامونة» گذشت كه عالم تركيبى از خير محض و شر محض نيست بلكه از نظر ما هر چه در عالم است خير است و شرور يا امورى عدمى هستند، مانند جهل و مرگ و فقر كه عدم علم و عدم حيات و عدم ثروت است و يا شرورى نسبى هستند، مثل نيش عقرب و زنبور يا سمّ مار و ميكروبهاى موذى بيمارى زا، اينها گرچه امرى وجودى هستند، ولى شرّ محض نيستند، نيش عقرب و زنبور و مار همانند سلاحهائى است كه در دست يك سرباز براى دفاع از خود و مرز و بوم و ناموس او است، اينها فى نفسه شرّ نيست اگر عقرب اين نيش را به انسانى براى دفاع از خود زند، براى او شرّ نيست، خير محض است گرچه براى مضروب و آن كه نيش خورده شرّ است، ميكروبهائى را نيز كه ما موذى و بى فائده مى پنداريم در اين عالم مأمورانى براى انجام كارى هستند و لازمه نظام احسن مى باشند گرچه در مواردى براى فردى مضرّ باشند.
    بله اگر خود را محور قرار داديم، و خود محور شديم می گوئى اين امور براى من شرّ است، يا خار كنار گل شرّ است ولى خود خار سپر حفاظتى گل است تا حيوانات را از حريم گل دور كنند آنها مايه حفاظت حيثيت گل هستند ولى گلچين خود را مى نگرد.
    بارانى كه مى ريزد و قبلش بادى كه مىوزد، حياتبخش زمين و گياهند، زنده شدن زمينها با باران و گرده افشانى گلها خير است گرچه آن باد لانه ی پرنده اى را خراب و او را بى خانمان كند و آن باران خانه مورى را پر كند و خانه مستضعفى را خراب كند، بايد مجموع را مطالعه كرد و نتيجه مطالعه اين است كه عالم خير محض است و شرّ محض با آن جمع نمى شود.
    پس آنچه پرهيزكاران انجام مى دهند، خير است و شرّى ندارند، و اگر باشد مثل اين شرور نسبى است، پرهيزكارى كه در مقام استغاثه يك مؤمن به نفع او شهادت مى دهد، مسلماً براى طرف ديگر مخاصمه شرّ است ولى نسبت به ظالم شرّ است و اين طبيعى مسئله است، در مقام قضاوت اگر حق را براى صاحب حق تشخيص داد به نظر طرف ديگر كه ناحق است، شرّ محسوب مى شود ولى در درون اعمال قلب آن طرف هم كه ناحق ادعا كرده و ظلم كرده، اين عملِ قاضى خير است، گرچه ظاهراً از آن ابراز ناراحتى كند چون فطرت سليم انسانى خير و تصديق كننده خير است.
    مولى در اين فراز نمى فرمايند: فرد متقّى كار خير مى كند يا عمل نيك انجام مى دهد، بلكه مى فرمايد مردم از او انتظار خير دارند يعنى او منبع خير است نه تنها مصدر خير، حال به چند مصداق از مصاديق خير كه مردم اميد صدور آن را از متّقيان دارند و چند مصداق شرّ كه مردم از آنها نسبت به پرهيزكاران در امنيت هستند، از آيات و روايات ذكر كنيم، تا كاملا مراد از خير و شرّ در اين دو فراز مشخص شود:
    كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ)(3): خداوند در اين آيه مى فرمايد: «دستور داده شد كه چون يكى از شما را مرگ فرا رسد اگر داراى متاع دنيا است وصيت كند»، مفسّرين از خير در اين آيه تفسير به مال و ثروت كرده اند و اين نشان مى دهد ثروت فى نفسه خير و نيك است و بايد در راه شرعى از آن استفاده شود.
    كُتِبَ عَلَيْكُمْ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ): «حكم جهاد بر شما نوشته شده و حال آنكه بر شما ناگوار و ناپسند است و چه بسا با شما چيزى را ناپسند مى پنداريد و آن براى شما خير است».(4)
    1ـ قرآن مال و

    ثروت را خير دانسته است:( 2ـ قرآن جهاد را خير معرفى كرده است: (




    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  8. #158
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    3ـ روزه از ديدگاه قرآن خير است: (أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ): «اينكه روزه دار باشيد براى شما بهتر است».(5)
    4ـ تقوى خير است: (لِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ): «لباس پرهيزگارى بهتر است».(6)
    5ـ توبه خير است: (فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ): «اگر توبه كنيد براى شما بهتر است».(7)
    6ـ قرآن امت اسلام را بهترين امت و «خير» معرفى مى كند و هر كس در زمره اين امت باشد خير است: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ)(8): «شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شديد». در ادامه درباره علت و ملاك خير مى فرمايد: زيرا امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و ايمان به خدا داريد، كسى خير است كه اين خصوصيات و ملاكها در اوباشد و همين نيز ملاك خير بودن جامعه است، هر جامعه اى نورانيت امر به معروف و نهى از منكر و ايمان به خدا از آن غروب كند، بيچارگى و بدبختى بر آن جامعه طلوع كند و نكته دقيق اين است كه در قرآن امر به معروف و نهى از منكر، بر ايمان به خدا مقدم داشته شده و شايد به خاطر اينكه ايمان وقتى ريشه دار است كه دو اصل امر به معروف و نهى از منكر حاكم باشد.
    7ـ بهترين مردم نافع ترين آنها برای مردم است ـ مولى على(عليه السلام) مى فرمايند: «خير النّاس مَنْ نَفَعَ النّاس»: «بهترين مردم كسى است كه به مردم نفع رساند».(9)
    در روايتى دارد كه مردى به نبىّ اكرم(صلی الله علیه و آله) گفت، دوست دارم بهترين مردم باشم، فرمودند: «خيرا النّاس مَنْ يَنْفَعُ النّاس فكُنْ نافِعاً لَهم»: «بهترين مردم كسى است كه نفع به مردم رساند، پس نافع براى آنها باش».(10)
    در روايتى ديگر مولى على(عليه السلام) مى فرمايند: «بهترين مردم كسى است كه تحمل سختى و مشقت زندگى مردم را كند» «خَيرُ النّاس مَنْ تَحَمَل مَؤُونَةَ النّاس».(11)
    8ـ بهترين مردم كسى است كه حرص را از قلب خود بيرون كند و به خاطر اطاعت پروردگارش عصيان هوانى نفسانى خود نمايد. مولى على(عليه السلام) فرمودند: «خيرُ النّاس مَنْ اَخرَجَ الحِرْص عَنْ قَلْبِه وَ عَصى هَواه فِى طاعَةِ ربّه»(12) در روايتى ديگر كلّى تر فرمودند: «كه بهترين مردم كسى است كه نفس خود را از شهوات تطهير كند (و از جمله ناپاكيهاى نفس حرص است) و غضب خود را نابود كند و پروردگارش را راضى گرداند».(13)


    1. نهج البلاغه، خطبه 167 صبحى صالح و 166 فيض الاسلام.
    2. همان مدرك.
    3. سوره بقره، آيه 180.
    4. سوره بقره، آيه 216.
    5. سوره بقره، آيه 184.
    6. سوره اعراف، آيه 26.
    7. سوره توبه، آيه 3.
    8. سوره آل عمران، آيه 110.
    9. غررالحكم.
    10. كنز العمال، خبر 44155.
    11. غررالحكم (اين حديث را صاحب ميزان الحكمه، در جلد 3، صفحه 215 ـ 214 آورده است، براى مطالعه بيشتر به بحث «خير» در همان مجلّد، صفحه 199 مراجعه شود.
    12. غررالحكم.
    13. غررالحكم.




    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  9. #159
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲مصاديق شّر

    1ـ قرآن بخل را از شرور شمرده است: (وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَّهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ): «كسانى كه بخل مىورزند به آنچه خداوند از فضل و رحمتش به آنها داده، گمان نكنند براى آنها خير است، بلكه شر براى آنها است».(1) افراد بخيل فكر مى كنند اگر از اعطاء مال به ديگرى امساك كنند، براى آنها بهتر است و مال بيشترى روى هم انباشته مى كنند، ولى او كه اين اموال از اوست و بركت به آنها مى دهد، اين بخل را خير نمى داند، بلكه شرّ مى شمارد.
    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ): «بدترين جنبندگان نزد خداوند، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند».(2) كسانى كه تعقل نمى كنند و گوشهاى آنها از سخنان الهى ناشنوا و از گفتن حق امتناع مىورزد بدترين مخلوقات از نظر كتاب الهى هستند.
    از مصاديق اين عدم تعقل كنندگان كافرانى هستند كه از روى آگاهى كفر ورزيدند: (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ): «همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند كسانى هستند كه كفر ورزيدند و آنها ايمان نمى آورند».(3)
    انّ شرَّ النّاسِ عِنْدَ اللّه اِمامٌ جائرٌ ضَلّ و ضُلّ به»: «بدترين مردم نزد خداوند، رهبر و پيشواى ظالمى است كه گمراه شد و به وسيله او مردم گمراه مى شوند».(4)
    شَرَّ النّاس عنداللّه يوم القيامة الذين يُكرَمُونَ اتّقاءَ شَرَهم»: بدترين مردم نزد خداوند، روز قيامت، كسانى هستند كه به خاطر پرهيز از شرّشان اكرام و احترام مى شوند.(5)
    شَرَّ النّاس من يظلِمُ النّاس»: «بدترين مردم كسى است كه مردم را ظلم و ستم مى كند».(6)
    شرّ النّاس مَن لا يَقبل العُذر و لا يُقيل الذنب»: «بدترين مردم كسى است كه عذر نمى پذيرد و گذشت از گناه ديگرى نمى كند».(7)
    شَرُّ النّاسِ مَنْ يَخْشَى النّاس فى رَبّه و لا يَخْشى رَبّه فى الناس»: «بدترين مردم كسى است كه از مردم در برابر فرامين خداوند مى ترسد و از پروردگارش در مورد رضايت مردم نمى ترسد».(8)
    شرّ النّاس مَنْ لا يَثَقُ بِاَحَد لسوء ظَنِّه و لا يَثِقُ به اَحَدٌ لسوء فِعله»(9)
    اينها نمونه هاى مختصرى از صدها بلكه هزاران خير و شرّى است كه ما به آن برخورد مى كنيم و اين نوشته جاى ذكر همه آنها نيست.
    اين مصاديقى كه از خير و شرّ شمرده شد، تعدادى از وسائل رسيدن به كمال و تعدادى از وسائل سقوط و عدم تكامل است.(10)
    متقّين واقعى تا بتوانند سعى مى كنند، منبع صدور خيرات باشند و از شرّ بپرهيزند، از تجاوز و ظلم و تعدى اجتناب كنند، از غيبت و تهمت و دروغ مبرّا باشند، راستى در اجتماعى كه همه به همه دروغ مى گويند، چگونه مى شود زندگى كرد، اعتماد سرمايه بزرگ زندگى است كه در سايه صدق و صفا و راستى امكان پذير است، رذائل اخلاقى و شرور، جامعه را متلاشى مى كند.
    مسلمان راستين آن است كه براى مردم منشأ خير باشد و هميشه مردم از او توقع خير داشته باشند، مسلمان واقعى آن است كه همّتش مصروف مردم است و براى خير و صلاح جامعه تلاش مى نمايد.
    داستان طنزآميزى گفته اند كه نمايانگر حقيقتى بزرگ است: اميرى، داروغه جوانى را انتخاب كرد تا دزدهاى شهر را بگيرد يعنى مملكت را آباد كند و سر و صداى مردم را كه اعتراض مى كردند، دزد فراوان شده بخواباند، اين داروغه جوان با مهارتى خاص پس از اندك زمانى دزدها را گرفت و به امير گزارش كرد كه من مملكت را امنيت دادم و دزدها را دستگير كردم، امير گفت تمام آنها را دستگير كردى، گفت: آرى، گفت بسيار كار بدى كردى، جوان تعجب كرد و گفت چرا؟ گفت تو منافع ما را با گرفتن آنها از دستمان گرفتى، اگر دزد نباشد كسى به سراغ ما نمى آيد و توجهى به ما نمى شود درآمد ما در اين است كه لااقل هميشه چند سارق و دزد و متقلّب در اجتماع باشند، بسيارى از هديه ها و رشوه ها كه به ما مى رسيد به خاطر ناامنى مردم بود، اگر مردم به سراغ ما آيند براى ما نفع دارد. اين گرچه طنز است ولى حقيقتى را مى فهماند، كه بعضى مردم راضى به ضرر مردم و اجتماعند، تا از آن نفع شخصى و سود شخصى برند. در روايتى كه در فرازهاى سابق، نقل كرديم آمده بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) ديدند مردم به دور مردى جمع شده اند، فرمودند كيست؟ گفتند ديوانه است، حضرت فرمودند: او ديوانه نيست او مريض است بيائيد تا ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم و خصوصياتى ذكر فرمودند و از جمله فرمودند: «اَلَّذى لا يُؤمَنُ شَرّه و لا يُرجى خيرُه فذلك المجنون»: «كسى كه مردم از شرّ او در امان نيستند و خير و نيكى او را اميد ندارند، او مجنون و ديوانه است».(11)
    2ـ افرادى كه تعقل نمى كنند، شرّ هستند، قرآن مى فرمايد: ( 3ـ پيشواى ظالم و جائرى كه گمراه شد و گمراه مى كند از مصاديق شرّ است، مولى على(عليه السلام)مى فرمايند: « 4ـ كسى كه از ترس شرش اكرام شود، خود شرّ است، رسول گرامى(صلی الله علیه و آله) مى فرمايند: « 5ـ ظالم شرّ است: مولى على(عليه السلام) فرمودند: « 6ـ كسى كه عذر و عفو قبول نمى كند، شرّ است. مولى على(عليه السلام) مى فرمايند: « 7ـ كسى كه از مردم مى ترسد و از خدا نمى ترسد مصداق شرّ است. مولى على(عليه السلام)فرمودند: « 8ـ كسى كه نسبت به مردم سوءظن دارد و به آنها اعتماد نمى كند، و اَحَدى هم به خاطر عملكرد بدش به او اعتماد نمى كند از مصاديق شرّ است مولى فرمودند: «



    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  10. #160
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    آرى ديوانه از ديد اين بزرگترين پيامبر الهى كه سخنى گزاف نمى گويد چنين شخصى است.
    خداوندا از وجود پربركت خودت كه خير محض است خير محض به ما عنايت فرما و همچون انبياء و اوصياء(عليهم السلام) خود كه درباره آنها فرمودى (كُلّ مِنَ الاَخيار)(12) وجود ما را نيز منبع خير گردان تا همچون راهيان راهت اولين اقدام كنندگان به خيرات باشيم «اِنْ ذُكِرَ الخیرُ كُنْتُم اوَّلَه وَ اصَلَه و فَرعَه و مَعدِنَه و مَأويه و مَنتَها»: «اگر نام خير و نيكى برده شود شما (ائمه و معصومين(عليهم السلام)) اول و اصل و فرع و معدن و جايگاه و منتهاى آن هستيد».(13)
    «الهى» اين عارف وارسته در ذيل اين دو فراز (الخير منه مأمول و الشرّ منه مأمون) گويد:


    از او غير از نكوئى كس در آفاق *** ندارد چشم زير چرخ نه طاق
    نباشد غير نيكى از وى اميد *** بد از وى كسى نخواهد ديد جاويد
    جمالش آينه كل الكمال است *** زكل الخير فعال شرّ محال است
    ز شاخ نخل كس حنظل(14) نچپده است *** شرنگ(15) از شكرستان ناپديدست
    * * *
    نكوئى كن تو نيز اى مرد هشيار *** بگرد شرّ، مگرد انديش بسيار
    چنان شود كز تو جز خوبى نبينند *** جهانى غير محبوبى نبينند
    ز تو چون خير دارد گيتى اميد *** به خوبى تو گردد ماه و خورشيد
    شتابد گردش گردون به كامت *** شود مه مشترى انجم غلامت
    به هر آئينه سازد خوب رويت *** كه نيك و بدهمى بيند نكويت
    نيازارد به جور اين آسمانت *** نگه دارد ز اطوار زمانت
    نكو شو گر نكوئى دارى اميد *** كه بايد بد كند بهرام و ناهيد
    چو آن نيكو نهادان پاكدين باش *** ز زشتى دور و با خوبى قرين باش
    بدان خوبى كه خورشيد سپهر است *** كه با سرتاسر گيتى به مهر است
    ز خير انديشى انسان باش بارى *** كه جز خير از تو نبود انتظارى
    ز شر آن سان منزّه دار خود را *** كه ايمن سازى از خود نيك و بد را

    1. سوره آل عمران، آيه 18.
    2. سوره انفال، آيه 22.
    3. سوره انفال، آيه 55.
    4. نهج البلاغه 164 صبحى صالح، 163 فيض الاسلام.
    5. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 283.
    6. غررالحكم (روايات مربوط به شرّ را به ضميمه روايات ديگرى در اين مورد مى توانيد در ميزان الحكمه، جلد 5، صفحه 37 تا 39 مطالعه فرمائيد).
    7. غررالحكم.
    8. غررالحكم.
    9. غررالحكم.
    10. در كتاب «ارزشها و ضد ارزشها در قرآن» بسيارى از مصاديق خير و شرّ را آورده كه مى توانيد مراجعه نمائيد.
    11. سفينة البحار، جلد 1، صفحه 189.
    12. سوره ص، آيه 48.
    13. زيارت جامعه.
    14. ميوه اى به شكل هندوانه بسيار كوچك، طعمش تلخ، گياه آن نيز شبيه بوته هندوانه است و در جاهاى خشك مى رويد، در فارسى هندوانه ابوجهل و خربزه روباه گفته مى شود (فرهنگ فارسى عميد).
    15. زهر و هر چيز تلخ (فرهنگ فارسى عميد).




    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

صفحه 16 از 24 نخستنخست ... 6121314151617181920 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •