اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم
صفحه 4 از 24 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 234
  1. #31
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲ابرار چه كسانى هستند؟

    گفته شد كه در آيات قرآن، مثل آيه 193 سوره آل عمران و آيات 5 تا 22 سوره دهر و آيه 13 سوره انفطار و آيات 19 به بعد سوره مطففين سخن از ابرار و مقامات والاى آنها است.
    در حديثى از امام مجتبى(عليه السلام) است که می فرماید: «كُلَّما فى كِتابِ اللّه عَزَّوَجَلَّ مِنْ قَوله اِنَّ الابرابر فَوَاللّه ما اَرادَ بِه الاّ علىَّ بْن اَبيطالِب وَ فاطِمة و اَنَا و الحُسَين: «هر جا در قرآن مجيد (انّ الابرار) آمده، قسم به خدا، اراده نكرده مگر على بن ابيطالب و فاطمه و من و حسين(عليهم السلام)را».(1)
    بدون شك خمسه طيبه و طاهره از ابرار و از مصاديق روشن و بارز آن هستند، و چنان كه در تفسير سوره دهر آمده، اين سوره عمدتاً به على(عليه السلام) و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) اشاره دارد و 18 آيه آن اشاره به فضائل آنها است، گرچه شأن نزول مانع از عموميت و گسترش مفهوم آيات نمى باشد.
    البته قابل ذكر است كه گاهى ابرار و گاهى مقربين گفته مى شود، ظاهراً نسبت اين دو عموم و خصوص مطلق است، يعنى هر كسى كه جزو مقربين بود، جزو ابرار است؛ ولى چنين نيست كه هر كس جزو ابرار (نيكان) بود، به مقام مقربين رسيده باشد؛ گروه مقربين دسته اى خاص از مؤمنانند كه برنامه اعمال نيكان و ابرار شاهد و ناظرند.(2) و جمله معروف هم شاهد اين مطلب است كه «حسنات الأبرار سيئات المقرّبين»: «كارهاى نيك ابرار سيئه (كارهاى غيرنيك) مقربين است». يعنى مقربين به چنان مقامى رسيده اند كه اگر اعمال نيك ابرار را انجام دهند، گوئى سيئه اى مرتكب شده و بايد استغفار كنند، يعنى اعمال آنها خالص تر و پرقيمت تر از اعمال ابرار بايد باشد.
    1 . «نور الثقلين»، جلد 5، صفحه 533 (حديث 33) به نقل از تفسير نمونه، جلد 26، صفحه 1 ـ 280.
    2 . تفسير نمونه، جلد 26، صفحه 273.



    ▲نشانه هاى ابرار

    در آيات و روايات نشانه هائى از آنها ذكر شده است كه به چندى از آنها اشاره مى كنيم: در سوره دهر (الانسان)،(1) پنج نشانه براى آنها ذكر شده است كه عبارتند از:
    1ـ وفاء به نذر (يُوفُونَ بِالنَّذْر).
    2ـ خوف از روزى كه عذابش فراگير است (يَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً).
    3ـ اطعام مسكين و يتيم و اسير (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ[2] مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً).
    4ـ اخلاص (إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ لاَ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلاَ شُكُوراً).
    5ـ ترس و خوف از پروردگار در روز شدت و قيامت (إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَّبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً).
    در روايتى از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) نيز چنين آمده است «اَمّا عَلامَةُ البارّ فَعَشرةَ: يُحِبُّ فِى اللّهِ وَ يُبْغِضُ فِى اللّهِ وَ يُصاحِبُ فِى اللّهِ وَ يُفارق فِى اللّه و يَغْضِبُ فِى اللّه و يَرضى فِى اللّه و يعملُ لِلّه و يطلُبُ الیه وَ يَخْشَعُ خائِفاً مَخُوفاً طاهِراً مُخْلِصاً مُسْتَحْيِياً مُراقِباً وَ يُحْسِنُ فِى اللّه»: «اما نشانه فرد نيكوكار (و آن كه جزو ابرار است) ده چيز است: 1ـ دوست مى دارد براى خدا 2ـ و دشمنى مى كند براى خدا 3ـ و مصاحبت مى كند براى خدا 4ـ و جدا مى شود براى خدا 5ـ و غضب مى كند براى خدا 6ـ و راضى مى شود براى خدا 7ـ و عمل مى كند براى خدا 8ـ و طلب و درخواست مى كند براى تقرب به خدا 9ـ و خشوع مى كند در حالى كه ترسان، پاك و بااخلاص، حيا كننده و مراقب است 10ـ و احسان مى كند براى خدا».(3)
    در حديثى از امام صادق(عليه السلام) نيز آمده: «اِتَّقُوا اللّه و كُونُوا اِخْوَةٌ بَرَرَة مُتَحابيّن فِى اللّه، متواصلين مُتَراحمين»: «پروا داشته باشيد از خدا، و برادران نيكى براى يكديگر باشيد، براى خدا به هم محبت كنيد، و با يكديگر رابطه برقرار كنيد و به همديگر ترحّم كنيد».(4)سه صفت اخير بيانى از نشانه هاى برادران نيكوكار است.
    در روايتى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده: «تَمامُ البِرّان تَعْمَل فى السرّ عملَ العلانية»: «تمام نيكى آن است كه در خفاء همان كنى كه آشكارا مى كنى (ظاهر و باطن تو يكسان باشد)».(5)
    1 . سوره دهر، آيات 8 تا 11.
    2 . علی حبّه را اکثراً به خدا برگردانده اند، یعنی اطعام طعام می کنند بر محبت و دوستی خدا ولی بعضی مثل آنچه در تفسیر نمونه است به طعام زده اند یعنی با اینکه طعام را دوست داشته و خود می خواستند، انفاق کردند، و تقویت می کند این قول دوم را ایه بعدی که اخلاص را می فهماند (یعنی علی حبّه اگر به خدا بر گردد همان اخلاص را می فهماند و مطلب آیه بعد تکرار می شود نه جمله جدید).
    3 . تحف العقول، صفحه 23; ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 400.
    4 . اصول كافى، جلد 2، صفحه 175; شبيه به اين حديث دو حديث ديگر از امام صادق(عليه السلام) صاحب ميزان الحكمه در جلد 1، صفحه 401 آورده است، ملاحظه كنيد.
    5 . كنز العمال، خبر 5265 ; ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 401 (ضمناً در بعضى آيات قرآنى، ایمان به خدا و ملائک و قرآن و انبیاء(صلى الله عليه وآله) را از نشانه های ابرار شمرده است (سوره بقره، آیه 177) و در بعضى ديگر تقوى را بعنوان نشانه معرفى كرده است (سوره بقره، آيه 189).

    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  2. #32
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    ▲34ـ أتقياء

    صفت چهارم روزانه پرهيزگاران را مولى علی(عليه السلام) تقوى مى شمارد اين تقوى، تقوى به معنى خاص است كه همان ترس و التهاب درونى از آينده و اعمال است، در مقابل، تقوى به معنى عام كه حضرت در مجموع خطبه درصدد بيان آن هستند، متقّى به معنى عام آن است كه داراى فضائلى كه مولى مى شمارند باشد، و از آنها فاصله نگيرد. چون توضيح كافى و وافى درباره تقوى به معنى خاص قبلا داده شد، براى اختصار به همان توضيحات اكتفاء مى كنيم به فراز بعد كه در ارتباط با همين فراز است مى پردازيم:
    مرحوم «الهى» آن عالم و عارف دلسوخته ابتدا در وصف روز و سپس درباره چهار صفت روزانه چنين مى سرايد:
    اما النهار (وصف روز)

    خوشا روز و نسيم صبحگاهش *** كه چون خورشيد رخشان شد گواهش
    خوشا روز و مبارك طلعت روز *** جهان زين طالع آمد بخت فيروز
    گشاى اى صبح زرين! موى خورشيد *** مبند اى شام: در بر روى خورشيد
    بيار اى خوش نسيم صبحگاهى *** به مهر عاشقان روشن گواهى
    نقاب شب كش اى خورشيد روشن *** به روى خود جهان را ساز گلشن
    ز رحمت اى نسيم صبح بشتاب *** برون كش يوسف خود از چَه خواب
    بر آر، اى صبح و داد از چرخ بستان *** بگير از شحنه(1) شب داد مستان
    برآ، اى مهر تا مه كنم ناز *** بسوزد اختر شب گرد غمّاز(2)
    برآ، اى مهر و گيتى را برون آر *** زدلتنگى زندان شب تار
    برآ، اى مهر تا گردون شود پاك *** زلوث انجم بد مهره بى باك
    به ملك چرخ تاز اي خسرو هور(3) *** برافراز آسمان را رايت نور
    برآ اى يوسف صبح از بن چاه *** كه شب سياره را شد، چاه در راه
    چو گردد طلعت خورشيد پيدا *** شود زيبائى عالم هويدا
    چو روز آيد بهار عالم آيد *** به تن جنبش به جان شادى فزايد
    چو روز آيد به وجد آرد روان را *** قباى نور درپوشد جهان را
    چو روز آيد جان يابد جوانى *** پديد آيد بسى راز نهانى
    ز حجله شب عروس عالم آرا *** برون آيد به طرف باغ و صحرا
    عروسان چمن را رخ فروزد *** زرشگ ماهرويان ماه سوزد
    زتيغش شير بگريزد چو خرگوش *** كند جوزا ز جبارى فراموش
    گريزد دبّ اكبر نزد عوا *** بريزد پر عقاب تيز پروا
    فتد بر خاك ذات الكرسى از بيم *** كند كف الخضيب خويش تسليم
    زموج نور سازد بحر ناسوت *** شگفتا هم سفينه غرق و هم صوت
    هراسد ز آن شرار شورش انگيز *** سلحشور فلك بهرام خون ريز
    كشد از غرب كشتى جانب شرق *** كه غوّاصان اين دريا كند غرق
    كند افسون در اين پرنقش اورنگ *** دم كژدم بسان چنگ خرچنگ
    زند باز سپيد چرخ پرواز *** غراب شب بماند از تك و تاز
    برون آيد جهان زان عرصه تنگ *** كه شب را بود جولانگاه نيرنگ
    زند بر تارك شب تيغ خورشيد *** پديد آيد به دلها نور اميد
    اگر شب زار نالد بلبل باغ *** نسيم صبح آرايد گل باغ
    اگر شب كاروان در ره شتابد *** سحر سر منزل مقصود يابد
    اگر شب عاشقان در سوز و سازند *** زفيض صبحگه در وجد و نازند
    گر آيد از دل شب آه عشاق *** نگار روز مى زد راه عشاق
    گر آه نيمه شب جانسوز باشد *** فروزان دل ز شمع روز باشد
    اگر شب، عشقبازان بى قرارند *** چو روز آيد در آغوش نگارند
    شب است از ناله جانسوز عشاق *** هزاران راز دارد روز عشاق
    شب ار نقش فلك گردد هويدا *** همه راز جهان روز است پيدا
    شب ار سازد فلك را حيرت انگيز *** شود جامش ز مهر روز لبريز
    شب ار در زلف خوبان پيچ و تابست *** ز مهر رويشان روز آفتابست
    بدين طلعت كه خورشيد جان است *** كجا چون روز، شب را روى زيباست
    هزار اختر گر افروزد گهروار *** شكوه روز كى دارد شب تار
    به روز آيد گل و سنبل به بازار *** به دنبالش دل و ديده خريدار
    به روز آيد حساب عدل و كيفر *** شب است آشوب را دل، فتنه را سر
    دهد روز آيت نور آسمان را *** كشد شب در خم نيلى جهان را
    شب انگيزد هزاران فتنه در دل *** سپاه روز سازد حل مشگل
    به روز آواى بيداران به گوش است *** به گوش شب زبيماران خروش است
    چو خوش گفت آن حكيم نغز گفتار *** كه شب باشد بلاى جان بيمار
    الهى تا كى از روز و شب و عشق *** همى نالى چو بيمار از تب عشق
    به شب بيدار باش و روز هشيار *** تنازع را به حكم عشق بگزار
    كه گر شب ره به جانان بازجوئى *** همان خوشتر كه راه شام پوئى
    و گر روز آيدت رهبر بدان يار *** نكوتر روز باشد از شب تار
    مكن با روز و شب اى عشق پرخاش *** شب و روزى به ياد دوست خوش باش
    شب و روز آيت زلف و رخ اوست *** جان آئينه پيش طلعت دوست
    «امّا النهار فَحُلَماء علماء ابرار اتقياء»
    چو روز آيد ز دانش هوشيارند *** به تحويلات گردون بردبارند
    سپهر و جمله تغييرات گردون *** سپاه انجم ار آرد شبيخون
    اگر پرفتنه غرب و شرق گردد *** وگر گيتى بطوفان غرق گردد
    مر آنان را نه تشويش است و نه بيم *** دل و جانشان به حكم دوست تسليم
    دلى كز معرفت نور و صفا يافت *** نظام عالم از حكم قضا يافت
    سراپا محو فرمان خدا گشت *** به شام اين جهان، شمع هدى گشت
    به جانش نور علم و حلم برتافت *** به نيكوكارى و پرهيز بشتافت
    به دانش هر دلى روشن روان است *** دلير و بردبار و مهربان است
    كه دانائى فزايد بردبارى *** نكو كردارى و پرهيزگارى
    * * *
    1 . شحنه: داروغه، پليس، پاسبان و نگهبان شهر.
    2 . اشاره كننده با چشم و ابرو (فرهنگ عميد).
    3 . خورشيد، آفتاب (به معنى ستاره و بخت و طالع هم گفته شده است).


    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  3. #33
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲35ـ وجود خدا در تمام ذرات وجودشان

    «قَد بَرَأهُمُ الخَوفُ بَرْىَ القِداح»
    ترجمه: خوف و ترس بدنهاى آنها را همچون چوبه تير لاغر ساخته.
    * * *
    شرح: در قديم براى ساختن تير، چوبها را مى تراشيدند، و در نوك آن پيكانى از فلز قرار مى دادند، و در انتهاى آن هم پرهائى بود تا حركت چوب را تنظيم كند، و چون قسمت انتهائى سبك و ابتدائى بواسطه آن فلز سنگين بود، در فضا چرخش پيدا نمى كرد. فائده اين تراشيدن چوب چند چيز بود: 1ـ تيرها سبك شده و در نتيجه برد آن بيشتر مى شد. 2ـ صاف مى شد و مقاومت هوا در برابر آن كم مى شد. 3ـ براى قرار دادن در چلّه كمان راحت تر بود.
    مولاى متّقيان علی(عليه السلام) در اين فراز تشبيه بسيار جالبى فرموده اند؛ ترس از خدا آنها را تراشيده، و كاربرد آنها را زياد و شانس رسيدن آنها را به هدف بيشتر كرده است، خدا با خوف خود آنها را تراشيده تا بر پرش بيشتر به هدف رسيده، و سرعت و شتاب گيرند، و امواج هواهاى نفسانى مقاومت زيادى در برابر آنها نداشته باشد، و به راحتى خود را به دستورات الهى بسپارند و گوش به فرمان صاحب حقيقى خود دهند.
    خوف الهى موجب لاغر شدن متقيان مى شود؛ به جهت اين كه نفس تدبير كننده بدن، به اصلاح و صلاح بدن نمى پردازد، و قوه شهويه و غاذية (قوه اى كه امر جذب و تقسيم غذا و شؤون طعام را در بدن به عهده دارد) آن طور كه بايد كار نمى كنند، و مقدار انرژى كه در بدن مصرف مى شود و تحليل مى رود را نمى توانند جايگزين كنند، و در نتيجه اين منجر به تحليل رفتن بدن مى شود. و اين گونه حالت يعنى تحليل رفتن بدن و خوف الهى، درباره امام سجاد(عليه السلام)روايت شده است كه وى از خوف خدا در هر شبانه روز، هزار ركعت نماز مى خواند، به طورى كه باد او را مثل سنبله و ساقه گندم حركت مى داد.(1)
    در روايت آمده است وقتى آن حضرت وضو مى گرفت، رنگ او زرد مى شد و وقتى اهل و عيال او از اين حالت سؤال مى كردند، مى فرمود: «اَتَدْرُون لِمَنْ أتَأهَب للقيام بين يديه»: «آيا مى دانيد براى ايستادن در برابر چه كسى مهيا مى شوم».(2)
    در روايتى از امام صادق(عليه السلام) رسيده است كه آن حضرت تمجيد از على(عليه السلام) مى فرمود و از حالات و اعمال وى سخن مى راند تا اين كه فرمود: «از فرزندان و اهل بيت او كسى در لباس و علم فقه مثل على بن الحسين (امام سجاد(عليه السلام) نبوده، روزى فرزندش امام باقر(عليه السلام) وارد بر او شد، و ديد بسيار عبادت كرده و رنگش از شب زنده دارى زرد و از چشمانش بواسطه شدت گريه (رَمَصْ) خارج شده است (رمص ماده سفيد رنگى است كه از مجراى چشم بواسطه اشك زياد خارج مى شود) و پيشانى مباركش زخم شده و قوس بينى حضرت بواسطه سجود شكاف برداشته، و از پا افتاده و قيامش زياد شده بود، امام باقر(عليه السلام) فرمود، وقتى او را در اين حال يافتم، كنترل از دستم خارج شده گريستم.(3)
    آرى شيعيان راستين آنها هم چنين هستند، آنها داراى خوف از خدايند، خوفى كه مقام بزرگى از مقامات عارفين و يكى از اركان عرفان اسلامى است.

    1 . شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129.
    2 . شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129.
    3 . شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129.


    ▲ارزش خوف

    خوف و خشيت از عذاب خدا، خلق و عادت متّقين است «الخَشْيةُ من عَذابِ اللّه شيمَةُ المتقين»:(1) خوف همچون خالى بر گونه متقين و عارفان پديدار است؛ و گوئى مردم با آن خال آنها را مى شناسند، خوف از خدا ثمره ايمان و رأس حكمت است.
    در اهميت خوف روايتى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است؛ حضرت مى فرمايند «لا مُصيبةَ كَعَدمِ العَقْل و لا عَدَم عقل كَقِلّة يَقين و لا قِلّة يَقين كَفَقْدِ الخَوف و لا فَقْد خوف كقِلّة الحُزْن على فَقْد الخَوف»: «مصيبتى مثل بى عقلى نيست و هيچ بى عقلى مثل كمى يقين نيست و هيچ كم يقينى مثل عدم خوف نيست و هيچ عدم خوفى مثل كمى حزن و اندوه بر نداشتن خوف نيست».(2)
    از اين روايت استفاده مى شود كه حزن زيربناى خوف و خوف اساس يقين و يقين شالوده عقل است، و بى جهت نيست كه در روايت آمده: «اَتَمَكم عَقلا اَشَدّكم للّه خوفاً»: «عاقل ترين شما، خداترس ترين شماست».(3)
    در قرآن ذكر متقين بسيار آمده و آنها همان خائفين هستند، آنها كه از خدا ترسيدند و همه از آنها ترسيدند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «مَنْ خافَ اللّه خافَه كلُ شىء و مَنْ خافَ غيرَ اللّه خَوّفَه اللّه مِنْ كل شىء»: «كسى كه از خدا ترسد هر چيزى از او مى ترسد و كسى كه از غيرخدا بترسد، خدا او را از هر چيزى مى ترساند».(4)
    يحيى بن معاذ گويد: اين مسكين فرزند آدم اگر از آتش جهنم چنانكه از فقر مى ترسد بترسد، وارد بهشت مى شود،(5) يعنى اگر به اندازه اهتمام به مسائل اقتصادى و ترس از فقر به همان اندازه اهتمام به امور معنوى داشته باشيم و از عذاب الهى بترسيم رستگاريم، ولى اين بشر غافل است، مى گويد آبرو دارم نبايد بگذارم فقير شوم، و از بى چيزى دلهره دارد، ولى از عذاب الهى نمى ترسد، و نمى گويد در نزد خدا و پيامبران و اولياء و همه مردم كه روز رستاخيز بپا مى خيزند، آبرو دارم.
    از يكى از صلحاء پرسيدند: ايمن ترين خلق در فردا كيست؟ گفت: شديدترين آنها از حيث خوف (ترس از خدا) در امروز(6) يعنى شدت خوف امروز رابطه مستقيم با در امان بودن از عذاب فردا دارد.
    يكى از زهاد اين گونه اصحاب خود را نصيحت كرد: «به خدا قسم اگر همنشين گروهى شوى كه تو را امروز بترسانند، تا در فردا ايمن باشى بهتر است از اين كه با گروهى همنشين شوى كه تو را امروز امنيت دهند تا در فردا خائف شوى».(7)
    خائفين، ترسشان نه براى معصيت باشد، كه براى ترس از عبادت است. از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل شده كه در ذيل آيه «وَ الذينَ يؤتُون مااَتوا و قُلوبُهم وَجِلة»: (كسانى كه مى آورند آنچه را آوردند و قلوبشان ترسناك است)[8] فرمودند: فكر مى كنيد آنهائى هستند كه عصيان كرده و از معصيت خائفند؟! «لا، بَلِ الرجل يَصُوم و يَتَصَدّق وَ يَخاف الاّ يُقْبَلَ منه»: «نه، بلكه مرد (شخص) روزه مى گيرد و صدقه مى دهد و زكات و حقوق خود را اداء مى كند ولى از اين ترس دارد كه از او قبول نشود».(9)
    در روايت آمده كه هفت دسته اند كه خداوند سايه لطف خود را بر سر آنها مى افكند، در روزى كه به جز سايه رحمت الهى، سايه اى نيست؛ يك دسته از آنها كسانى هستند كه در خلوت ذكر خدا گفته و اشك خوف مى ريزند.(10)

    1 . غرر الحكم; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 174.
    2 . بحار الانوار، جلد 78، صفحه 165; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 174.
    3 . شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146 (با تلخيص).
    4 . شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146 (با تلخيص).
    5 . شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146 (با تلخيص).
    6 . شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146 (با تلخيص).
    7 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146.
    8 . سوره مؤمنون، آیه 60.
    9 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146.
    10 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 147.

    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  4. #34
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲منشأ خوف

    خوف از خدا ممكن است منشأ فراوانى داشته باشد، ولى سرچشمه هاى عمده آن سه چيز است:
    1ـ معرفت اللّه، انسان وقتى كنار كوه بلندى و يا درياى وسيع و خروشانى قرار مى گيرد، خوفى در دل او ايجاد مى شود وحشتى به او دست مى دهد، نه به خاطر اينكه ضررى متوجه او مى شود، بلكه اين درك عظمت است، موجود كوچك وقتى عظمت موجود بزرگى را درك كند خائف مى شود، مثلا وقتى ساختمان عظيمى را مى بينيم و آسمانخراشى را ملاحظه مى كنيم، خائف مى شويم. اين براى چيست؟ چرا وقتى در برابر بزرگى قرار مى گيريم با اينكه فرد خوبى است ولى خود را باخته و خوفى در خود احساس مى كنيم، چرا ابهّت او ما را مى گيرد؟ اين چيزى به جز درك عظمت نيست.
    حال اگر انسان درك بلنداى عظمت الهى و درياى خروشان ازلى و ابدى سرمدى او را كرد، و در علم و قدرت و شوكت و جلالت و عزت او غرق شد، چيزى جز او نمى بيند، و در نتيجه خائف مى شود، چنان مى شود كه وقتى نام خدا مى شنود و يا ذكرى از او مى شود قلبش به هراس مى افتد (إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ): (1) اينان مؤمنان راستين و حقيقى در لسان قرآنند (أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً).
    ذكر و ياد خدا، تداعى معانى بسيار براى او مى كند و خود را در پيشگاه با عظمت او ضعيف و ذليل مى بيند و چه سرمايه اى براى ضعيف، جز ترس مى توان يافت!
    2ـ ترس از دادگاه خدا، و به عبارت دقيق تر، ترس از پرونده اعمال خود و به بيانى ظريف تر، ترس از عاقبت خود، نمى داند چكاره است و به كجا مى رود!
    عارف و پرهيزگار حقيقى، از عبادت خود هم ترسناك است، زيرا انتظارى كه از عالم است از جاهل نيست، انتظارى كه از پير هست از جوان نيست، عبادت مراتب دارد، مسلم است كه «ممكن» حق واجب و خالق را نمى تواند اداء كند، زيرا پيامبرش هم اقرار مى كرد كه: «ما عَبَدْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ، ما عَبَدناكَ حَقَّ عِبادَتِك» چون او هم ممكن است و مخلوق، ولى توقعّى كه از او هست، از ما نيست، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم خائف بود كه شايد نتوانسته آن طور كه بايد اداء وظيفه كند؛ افراد بزرگ هم خوفشان اين چنين خوفى است.
    3ـ ترس از معاصى و صحيح تر ترس از عدالت خداوندى، خدا مى تواند براى يك معصيت عذاب كند، و اين خلاف عدل نيست، ولو تمام عمر را شخص عبادت كرده باشد. در روايات داريم كه در قيامت سه ديوان باز مى كنند: ديوان نعم، و ديوان عبادت و ديوان معاصى، ديوان عبادت مقابله و برابرى با ديوان نعم نمى كنند؛ علاوه بر اين كه ديوان معاصى بلاعوض باقى مى ماند.
    اين سه سرچشمه خوف، و به عبارت ديگر سه نوع خوف از بالا به پائين كه مى آئيم درجه شخص مى شود يعنى پرهيزگاران و خائفين سطح بالا خوف نوع اول را دارند؛ گرچه جمع اين خوفها منافاتى با هم ندارد.
    آن كس كه از خدا ترسيد، بهشت جايگاه او است (وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنْ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى): (2) و اما كسى كه از مقام(3) پروردگارش ترسيد و نفس را از اتّباع و پيروى هوى بازداشت، همانا بهشت جايگاه او است.
    برادرم اشك خون بريز كه هر قطره آن درّى درخشان است، در روايت بسيار جالبى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين رسيده است: «ما مِنْ قَطرة اَحَبّ الى اللّه تعالى مِنْ قطرةِ دمع من خَشْيَةِ اللّه او قطرة دم اُريقَتْ فى سبيل اللّه» «هيچ قطره اى محبوب تر در نزد خدا از قطره اشك از خوف خدا يا قطره خون ريخته شده در راه خدا نيست».(4)
    چه زيبا و چه بلند است كلام آن زيباى بلندمرتبه كه دو گوهر گرانبها را مثل آورده كه يكى مثل دُرّ سفيد و ديگرى چون ياقوت است.
    1 . در دو جاى قرآن اين تعبير آمده است يكى در سوره انفال آيه 2 (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ .... أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً)و يكى در سوره حج، آيه 35.
    2 . سوره نازعات، آيه 40 و 41.
    3 . «مقام ربّ» را تفسيرهاى متعددى كرده اند كه به تعدادى از آنها اشاره مى كنم: 1ـ مراد مواقف قيامت است كه انسان براى حساب نزد خداوند مى ايستد پس مقام ربّه يعنى مقامه عند ربّه (ايستادن در پيشگاه خدا). 2ـ مقام علم و مراقبت خدا. 3ـ عدالت خداوند (تفسير نمونه، جلد 26، ذيل همين آيه، صفحه 108). تفسير چهارمى هم شده كه مقام جلالت پروردگار باشد (تفسير نمونه، جلد 27، صفحه 161) طبق نظر بعضى ممكن است همه اينها مراد آيه باشد.
    4 . شرح ابى الحديد، جلد 10، صفحه 147.


    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  5. #35
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲ثمرات خوف

    براى خوف ثمراتى در آيات و روايات ذكر شده كه به تعدادى از آنها اشاره مى كنيم:
    1ـ انسان خائف عذابهائى را كه خداوند بر ستمگران و اقوام پيشين نازل كرده، نشانه و آيتى مى داند، براى حساب آخرت و اينكه سر و كارش با كيست، ولى انسان كه از درك عظمت الهى عاجز است، با ديدن عاقبت فرعونيان و نمروديان هنوز به حساب خود رسيدگى نمى كند، و بسيار ساده از كنار اين حوادث مى گذرد، (إِنَّ فِى ذَلِكَ لاَيَةً لِّمَنْ خَافَ عَذَابَ الاْخِرَةِ)(1)، (ذَلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِى وَخَافَ وَعِيدِ)(2)
    2ـ خوف الهى، خائف را به بهشت رهنمون مى سازد: (وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ ....فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى)(3) در آيه اى ديگر مى فرمايد: جزاى چنين شخصى دو بهشت است كه داراى انواع نعمتها و درختان پرطراوت است، در آنها دو چشمه دائماً در جريان است، و از هر ميوه اى دو نوع در آنها موجود است: (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ- ذَوَاتَا أَفْنَان-فِيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ- فِيهِمَا مِنْ كُلِّ فَاكِهَة زَوْجَانِ).(4)
    3ـ خوف نفس را در زندان خود محبوس مى كند تا مرتكب معاصى نشود، خوف رادع و مانع از معاصى است: «الخوفُ سِجْنُ النَّفْس مِن الذُنُوب و رادِعُها عَنِ المعاصى»(5) «نعم الحاجز عن المعاصی المخوف»6 .
    4ـ خوف موجب كاستن آفات مى شود، هر چه خوف فرد بيشتر آفت او كمتر است «مَنْ كثُرت مَخافَتُه قَلَّتْ آفَتهُ».(7)
    5ـ خوف موجب علم محض، و علم و معرفت موجب استجابت دعا مى شود؛ از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده: «لَوْ خِفْتُم اللّه حقّ خيفتِه لَعَلِمْتُم العِلْمَ الذّى لاجَهْل مَعَه و لو عَرَفْتم اللّه حقّ معرفته لَزالَتْ بِدُعائكم الجبال»: «اگر آنطور كه بايد خداترس شديد، عالم به عالمى مى شويد كه جهل در آن راه ندارد، و اگر عارف و عالم به خدا شديد آنطور كه بايد، به دعاى شما كوهها از بين مى رود».(8)
    6ـ خائف لحظه اى نشست ندارد و دائماً در حركت است تا به منزل رسد. در حديث جالبى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين آمده: «مَنْ خافِ أدلَجَ و مَنْ أَدلَجَ بَلَغَ المنزل اَلا انَّ سَلْعَةَ اللّه غالية، اَلا انّ سَلْعَةَ اللّه الجنة»: «كسى كه خائف شد (و ترسيد دير به منزل برسد، و آنچه مى خواهد از دست برود) شب هم حركت مى كند، و كسى كه شب حركت كرد (و وقت و فرصت را از دست نداد و نخوابيد) به منزل خواهد رسيد. آگاه باشيد كه متاع خدا بسيار گرانبها است، آگاه باشيد و متوجه باشيد كه متاع خدا بهشت است».(9) چه تعابير زيبائى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده اند! انسانى كه ترس دارد دير برسد يا در راه بخوابد و دلهره دارد خواب به چشمش نمى آيد كه شب بيارمد و لذا خطرات حركت در شب را پذيرفته و حركت مى كند و مسلماً به منزل خواهد رسيد كه بهشت ابدى است.

    1 . سوره هود، آيه 103.
    2 . سوره ابراهيم، آيه 14.
    3 . سوره النازعات، آيه 40.
    4 . سوره الرحمن، آیات52- 46 و 39. در اينكه مراد از (جنتان) يعنى دو باغ يا دو بهشت چيست، اختلاف است، صاحب «تفسير البصائر، در جلد 43، صفحه 97 ـ 96، پانزده قول ذكر كرده: در تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 162 و ديگر تفاسير نيز به چند تاى آن اشاره شده است، براى نمونه به تعدادى از آنها اشاره مى كنيم: 1ـ يك بهشت براى اطاعت و يكى براى ترك معصيت. 2ـ يكى براى ايمان و عقيده و ديگرى براى اعمال صالح و مانند آن. 3ـ بهشت جسمانى و بهشت روحانى و... .
    5 . غرر الحكم على(عليه السلام)، ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 183.
    6 . غرر الحکم علی (عليه السلام)، میزان الحکمه، جلد 3، صفحه 1983.
    7 . غرر الحكم على(عليه السلام)، ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 183.
    8 . كنز العمال، خبر 5880; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 184.
    9 . كنز العمال، خبر 5885; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 184. حديثى به اين صورت نيز از على(عليه السلام) در غرر الحکم آمده است: «من خاف ادلج» يعنى كسى كه بترسد شب هم سير مى كند.

    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  6. #36
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲علائم خائف

    هر يك از ثمرات فوق كه در اعمال و رفتار و حالات خائف ظاهر شود، خود علامتى براى شناسائى او است، علاوه بر اين كه در روايت علامات ديگرى براى او ذكر شده است:
    1ـ خائف ظلم نمى كند؛ مولى على(عليه السلام) فرمودند: «مَنْ خاف ربِّه كفّ ظُلمَه».(1)
    2ـ خائف در قلبش حبّ مقام و جاه و اينكه از او ياد مى شود، نيست. امام صادق(عليه السلام)فرمودند: «اِنَّ حُبَّ الشّرف و الذّكر لا يَكونان فى قلبِ الخائِف الراهِب».(2)
    3ـ خائف قولش، فعلش را تصديق مى كند و امورات پنهانى او موافق امورات آشكار او است. امام كاظم(عليه السلام) در روايتى در مورد خائف فرمودند: «... و لا يَكونُ اَحد كذلك الاّ مَنْ كانَ قولُهُ لِفِعْلِه مصدّقاً و سِرُّه لِعَلانيته موافقاً...»: «كسى خائف نمى شود مگر اين كه قولش مؤيد فعل او و پنهان او موافق آشكار او باشد».(3)
    علامات ديگرى نيز در روايات ذكر شده كه مى توان همه علامات را به يك چيز برگرداند، و آن منع و نهى كردن نفس است از پيروى هواى نفس، كه قرآن در جمله اى فرمود: «امّا من خافَ مقام ربّه و نَهَى النفس عن الهوى...».
    اى برادر مسلك خائفان در پيش گير و به اين نگارنده حقيقر دعا كن تا خوف الهى، جاى جاى قلبش را فراگيرد و از آنكه بايد بترسد به سوى او فرار كند، زيرا كه فرق ترس از خالق و ترس از مخلوق همين است. اگر از خالق ترسيدى به طرف او بايد روى ولى اگر از مخلوق ترسى بايد از او فرار كنى
    .
    1 . بحار الانوار، جلد 75، صفحه 309; در نهج البلاغه هم آمده است ; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 181.
    2 . كافى، جلد 2، صفحه 69; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 181.
    3 . بحار الانوار، جلد 78، صفحه 302; ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 181.


    ▲انواع خوف

    خوف به معنى اعم را پنج قسم دانسته اند:
    1ـ خوف كه براى عصيان كنندگان و گنهكاران است به خاطر ارتكاب گناه است «و لِمَن خاف مقام ربّه جنّتان».
    2ـ خشيت كه براى عالمان است به جهت اين كه خود را در محضر خدا مقصّر مى دانند «انّما يَخْشَى اللّه مِنْ عَبادِه العلماء»1 .
    3ـ «وجل» براى فروتنان و متواضعان است به جهت ترك خدمت، خداوند عزوجل فرمود: (الذين اذا ذُكِرَ اللّه وَ جِلَتْ قُلُوبهُم»2 .
    4ـ رهبه براى عبادت كنندگان است، چون خود را مقصّر درگاه باريتعالى مى دانند، خداوند عزّ شأنه فرمود: «وَ يدعوننا رَغَباً وَ رَهَبا»3 .
    5ـ هيبت براى عارفان است، زيرا شاهد دادگاه و عدل الهى، خداوند است. يعنى قاضى دادگاه شاهد است «يُحَذِّركُمُ اللّه نفسه»(4).
    به اميد اين كه قلب ما در اين دنيا خائف شود تا در آخرت آمن گردد. مرحوم الهى در ذيل اين فراز (قد براهم الخوف برى القداح) چنين گويد:
    زبيم هجر جانان خسته جانند *** به درد عشق زار و ناتوانند
    زاندوه فراقش لاغر اندام *** هراسان تا چه پيش آيد سرانجام
    مبادا روى جانان را نبينند *** به هجرش تا ابد دلخون نشينند
    تن لاغر ز درد عشق، جان يافت *** زلطف دوست، روح جاودان يافت
    كسى كش بيم هجران نيست در دل *** كند فربه تن خاكى چه حاصل
    كمال گوسفندان فربهى دان *** تو فربه خواه جان، گر هستى انسان
    توئى آدم، خليفه ايزد پاك *** به نيرومندى جان، نِز(5) تن خاك
    بكاه از جسم و جان را فربهى بخش *** به سرّ عشق دل را آگهى بخش
    1 . سوره فاطر، آیه 28.
    2 . سوره انفال، آیه 2.
    3 . سوره انبیاء، آیه90.

    4 . سوره آل عمران، 30 - براى اين 5 قسم مى توانيد به خصال، جلد 1، صفحه 282 و بحار، جلد 70، صفحه 381 و ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 187 مراجعه كنيد; صاحب مفردات خوف را چنين تعريف كرده است: «توقّع مكروه عن أمارة مظنونة او معلومة» يعنى انتظار مكروهى كه علامت ظنّى يا قطعى بر وقوع آن قائم شده، همچنان كه رجاء، انتظار محبوب و امر خوبى است كه علامت ظنى يا قطعى بر وقوع آن قائم شده است; و صاحب مفردات خوف را ضدّ امن قرار داده است.
    و نيز خشيت را خوفى كه با تعظيم همراه است دانسته و اكثر اين نوع خوف را ناشى از علم به آنچه از آن ترسيده شده، معرفى كرده و لذا علماء راستين داراى اين چنين خوفى هستند (الخشية خوف يشوبه التعظيم و اكثر ما يكون ذلك عن علم بما يخشى منه).
    و همچنين وجل را «استشعار الخوف» تعريف كرده، يعنى خوف را لباس قلب خود كرده است (استشعر خوف الله: جعله شعار قلبه) شعار لباس زيرين است كه به موى بدن مى چسبد.
    و نيز رهبة را ترس با اضطراب معنى كرده است: «مخافة مع تحرّر و اضطراب» (ترسى همراه با پريشان حالى و درماندگى). درباره هيبت در مفردات چيزى نفرموده و چنانكه از كتب لغت مثل مجمع البحرين، اقرب الموارد و لسان العرب استفاده مى شود «هيبت»، ترس همراه با بزرگ شمردن طرف مقابل است ترسى كه همراه با اجلال و تعظيم باشد.
    5 . نز به معنى «بِكِش» امر است و مصدر آن «نزيدن» به معنى كشيدن اسب (فرهنگ عميد).


    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  7. #37
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲36ـ قيافه پرهيزگاران

    «يَنْظُر اِلَيْهم النّاظر فَيحْسَبُهُم مَرْضى و ما بَالقومِ مِنْ مَرَض و يقولُ: قد خُولِطُوا و قَدْ خالَطَهُم امرٌ عظيم»
    ترجمه: بيننده وقتى به قيافه پرهيزگاران نظر مى كند، آنها را مريض مى پندارد، ولى هيچ مرضى در وجود آنها نيست و آن بيننده گويد: آنها ديوانه شده اند، در حالى كه انديشه اى بس بزرگ آنان را به اين وضع درآورده است.
    * * *
    شرح: از بس خوف بر پرهيزگاران مستولى شده و آنها را به عبادت كشانده، اجسام آنها نحيف و رنگهاى آنها زرد شده به طورى كه وقتى آنها را مى بينند، تصور مى كنند، افراد مريضى هستند، در حالى كه اگر انسانهاى سالمى وجود داشته باشد، آنها هستند، مردم به هم مى گويند اعمال و رفتارى كه اينها انجام مى دهند، به انسانهاى متعارف و سالم شبيه نيست، اينها از نظر روانى مريضند، ولى آنها ديوانه عالم ديگرى هستند، روان آنها با عالم مادّه و كثيف هم سنخ نيست؛ آنها توجه به ملأاعلى دارند، آنها زندان شدگان در اين بدنهاى لاغرند، اگر اين ديوانگى است، صد رحمت بر آن!
    دشمن جان من است *** عقل من و هوش من
    كاش گشوده نبود *** چشم من و گوش من

    اعمال و رفتار اين عاشقان در منطق دنياپرستان به هيچ وجه قابل توجیه نيست، آنها كشش درك اين عاشقان را ندارند، و از اين روى آنها را ديوانه مى پندارند، در شب كه همه به خواب ناز فرو رفته اند، شب زنده دارى و عبادت و راز و نياز در منطق بيخردان، بى خردى است. مى گويند مگر انسان عاقل هم با خود چنين مى كند، در حالى كه اگر چشم بصيرت داشتند مى ديدند خودشان هزارها بار بدتر براى امور دنيوى خود تلاش مى كنند و تا پاى جان و هلاكت به دنبال مال و جاه و منال هستند.
    يكى از خادمان حرم مطهر اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل كره بود كه طبق معمول ساعتى قبل از طلوع فجر براى روشن كردن چراغهاى حرم مطهر بدان جا رفتم، ناگهان از طرف پائين پاى حضرت امير صداى گريه اى شنيدم و شگفت زده شدم كه معمولا اين وقت شب زوّار به حرم مشرف نمى شوند، وقتى آهسته آهسته پيش رفتم، ديدم مرحوم شيخ انصارى است كه صورتش را بر ضريح مقدس گذاشته و مانند مادر جوان مرده مى گريد و با زبان دزفولى با سوز و گداز مى گويد «آقاى من، مولايم، اى ابالحسن، يا اميرالمؤمنين، اين مسؤوليتى كه اينك به دوشم آمده، بس خطير است و مهم، از تو مى خواهم مرا از لغزش و اشتباه و عدم عمل به وظيفه مصون دارى، و در طوفانهاى حوادث ناگوار همواره راهنمايم باشى و الاّ از زير بار مسؤوليت ـ رهبرى و مرجعيت ـ فرار خوهم كرد و آن را نخواهم پذيرفت».(1) آرى مثل شيخ انصاريها مزّه خوف را چشيدند و به مقصد رسيدند.
    1. مقدمه مكاسب كلانتر، جلد 1، صفحه 123، به نقل از سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 137.

    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  8. #38
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲نكته

    قابل توجه اينكه در اين فراز از خطبه، نحيف و لاغر بودن جسم و رنگ پريدگى از علائم متقيان شمرده شده است، آيا انسان درشت هيكل و فربه نمى تواند متقى باشد؟ جواب اين است: در علم اصول هم بحث شده كه بعضى چيزها جنبه طريقيت دارد، نه موضوعيت، يعنى بعضى چيزها راهى براى تشخيص موضوعى است، نه اين كه خود اين چيز در آن موضوع دخالت داشته باشد، مثل اين كه مى گويند انسانها روى دو پا راه مى روند، حال اگر انسانى را ديدم كه عاجز بود و چهار دست و پا راه مى رفت، يا اصلا راه نمى رفت و با چرخ حركت مى كرد، آيا انسان نيست؟ پس روى دو پا حركت كردن طريق و راه براى شناختن انسان است نه دخيل در انسانيت انسانى داشته باشد، پس روشن شد كه لاغر بودن يكى از راههاى شناخت متقين است در صورتى كه همراه با صفاتى ديگر باشد و الا بسيارى از فسقه و فجره هم لاغراندام هستند، پس لاغر بودن دخل در تقوى به نحو موضوعى ندارد، ولذا چه بسا افراد پرهيزگارى را مى بينيم كه فربه و چاق هستند، حتى بعضى از ائمه ما مثل امام پنجم(عليه السلام) نيز نقل شده هيكل درشتى داشته اند و فربه بوده اند.
    پس اين صفات، از قيود و صفات غالبى است كه شايد بتوان گفت اكثر متقيان داراى اين صفات هستند كه مولى ذكر مى كنند و به عبارت ديگر عناوين صفات به نحو عنوان مشير است نه عنوان حقيقى، يعنى با اين صفات مولى اشاره به پرهيزگاران مى كنند نه خود اينها مثل لاغراندام بودن و رنگ پريدگى عنوان موردنظر مولى باشد كه ارزش آنها به اينها باشد، ارزش متقيان به تقواى درونى و شجره ايمان آنهاست كه اينگونه ميوه ها و ثمراتى را به بار مى آورد.
    پس به سه بيان سؤال فوق را جواب داديم: 1ـ اين صفات طريقت دارد 2ـ عنوان مشير است 3ـ قيد غالبى است. با اين توضيحات، روايتى كه از مولى على(عليه السلام) نقل شده، بهتر روشن مى شود، در روايت آمده كه در شبى مهتابى، مولى على(عليه السلام) از مسجد خارج شدند، به دنبال حضرت جماعتى نيز حركت كردند، پس از مدتى حضرت ايستادند و فرمودند: شما كه هستيد؟ گفتند: شيعه شما هستيم اى اميرالمؤمنين، حضرت با فراست و دقت به چهره هاى آنها نظر انداختند و فرمودند: چرا در شما سيماى شيعه نمى بينم؟ گفتند: سيماى شيعه چيست اى اميرالمؤمنين؟ حضرت جواب دادند: «صُفْر الوجوه مِن السَهَر، عَمْشُ العيون مِنَ البكاء حَدبُ الظهور من القيام خَمصُ البطون مِنَ الصيام ذَبْلُ الشفاه مِنَ الدعاء عَلَيهم غَبرةُ الخاشعين»: «زردى صورت از شب زنده دارى، كم سوئى چشم از شدت گريه، پشت خميدگى از ايستادن (زياد)، فرو رفتگى شكم از روزه، خشكيدگى لبان از دعا، بر آنها گرد و غبار خشوع نشسته و از خاشعين هستند».(1)
    از كسانى كه داراى اين صفات بود، حضرت يحيى(عليه السلام) بود، داستان حالات حضرت يحيى (عليه السلام) را مرحوم مجلسى در عين الحيوة خود از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) آورده كه خلاصه آن را نقل مى كنيم:
    حضرت يحيى (عليه السلام) (2) وقتى خردسال بود روزى به بيت المقدس آمده و رهبانان و احبار را ديد كه پيراهنهائى از مو پوشيده اند و كلاههاى پشمى بر سر نهاده اند، و زنجيرها در گردن كرده خود را بر ستونهاى مسجد بسته اند، به نزد مادر آمده و پيراهن موئى و كلاه پشمى طلبيد، مادر وى با پدرش حضرت زكريا (عليه السلام) صحبت كرد، حضرت زكريا (عليه السلام) به يحيى (عليه السلام) گفت تو طفل كوچكى هستى، چه چيزى باعث شده دست به اين كار زنى؟ جواب داد پدر مگر از من خردسالتر مرگ را نچشيده است؟ حضرت زكريا (عليه السلام) جواب داد بلى، و به مادرش امر كرد هر چه خواهد بكن، حضرت يحيى (عليه السلام) از آن به بعد لباس موئى پوشيد و به عبادت برخاست به طورى كه پس از مدتى بدنش نحيف شد و روزى به بدن خود نظر كرد و گريست، خطالب الهى به او رسيد اى يحيى آيا گريه مى كنى براى لاغر شدن بدنت به عزّ و جلال خدوم سوگند اگر يك نظر به جهنم كنى، پيراهن آهن خواهى پوشيد به جاى اين پيراهن، حضرت بسيار گريست به حدّى كه صورتش زخم شد، خبر به زكريا (عليه السلام) رسيد، حضرت زكريا (عليه السلام) به او گفت: چرا چنين مى كنى؟ من از خداى خود فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد گفت اى پدر شما گفتيد در ميان بهشت و جهنم گردنه و عقبه اى است كه نمى گذرد از آن مگر بسيار گريه كنندگان از خوف الهى، حضرت زكريا (عليه السلام) در پاسخ وى جوابى نداشت و مادرش براى وى دو پاره نمد آماده كرد تا روى دو گونه اش گذارد تا آب چشم او را جذب كرده به صورتش آسيبى نرسد، ولى مگر گريه او تمامى داشت، به قدرى گريه مى كرد كه دو نمد خيس مى شد و وقتى فشار مى داد، آب از لابلاى انگشتانش مى چكيد.

    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  9. #39
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم





    هرگاه حضرت زكريا (عليه السلام) مى خواست بنى اسرائيل را موعظه كند، به چپ و راست مى نگريست، تا مبادا يحيى (عليه السلام) در آنجا باشد و بر اندوه او افزوده شود، روزى كه حضرت يحيى نبود، مشغول موعظه شد، در وسط صحبت يحيى(عليه السلام) كه سر خود را در عبا پيچيده بود، در ميان مردم نشست، و زكريا (عليه السلام) او را نديد، فرمود: حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى مى فرمايد در جهنم كوهى است آن را «سكران» نامند و در ميان كوه و پائين كوه وادى هست كه آن را «غضبان» نامند، زيرا از غضب الهى افروخته شده است و در آن وادى چاهى است كه صد سال عمق آن است و در آن چاه تابوتهائى از آتش است، و در آن تابوتها صندوقها و جامه ها و زنجيرها از آتش است.
    چون يحيى(عليه السلام) اينها را شنيد، سر برداشت و فرياد برآورد: «و اغفلتاه»: چه بسيار غافليم از سكران، سپس برخاست و سر به بيابان گذارد، حضرت زكريا (عليه السلام) به مادرش امر كرد به دنبال او رود كه مى ترسم زنده او را نيابى، و سراغ او را از چوپانى گرفت، گفت او را در فلان عقبه ديدم كه مى ناليد و مى گفت: «خدايا به عزت تو، اى مولاى من آب سرد نخواهم چشيد، تا مكان و منزلت خود را نزد تو ببينم». مادرش او را به خدا سوگند داد تا به خانه برگردد، حضرت قبول كرده و به اصرار مادر پيراهن موئى را درآورد و پشمين پوشيد و از غذائى كه نقل شده، عدس بوده تناول كرد و به خواب رفت.
    در خواب به او ندا رسيد اى يحيى، خانه بهتر از خانه من و همسايه بهتر از من مى طلبى، چون اين ندا شنيد برخاسته و گفت خداوندا از لغزش من درگذر به عزّت تو ديگر سايه اى نطلبم به غير از سايه بيت المقدس، لباس موئين را پوشيد و روانه بيت المقدس براى عبادت در كنار رهبانان شد و هر چه مادرش مانع شد كارگر نيفتاد، و آخر زكريا (عليه السلام) گفت رهايش كن كه پرده از قلبش كنار رفته و از عيش دنيا انتفاع نمى برد.(3)
    و عاقبت هم در راه خدا و خوب از او به شهادت رسيد، در بعضى روايات دارد كه: دختر برادر پادشاه موجب شد تا او شهيد شود، زيرا روزى از يحيى (عليه السلام) خواست تا او را به ازدواج خود درآورد و او امتناع كرد، و از اين روى مادر دختر، او را زيبا نموده روانه كاخ كرد و به او گفت اگر شاه از تو چيزى خواست، سر يحيى را از او بخواه و او چنين كرده؛ و پس از شهادت حضرت يحيى (عليه السلام)، سر او را در تشتى طلا گذارده و به آن زن هديه كرد.(4) حضرت يحيى (عليه السلام) تا آخر عمر هم از بس در عبادت به سر برد و كناره گيرى كرد، زن اختيار ننمود.(5)
    در مورد احوال خائفين و سرگذشت آنها مى توانيد به كتاب عين الحيوة مرحوم مجلسى از صفحه 288 به بعد مراجعه كنيد.
    مرحوم الهى، اين بلبل شيوا در ذيل (ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض) چنين گويد:

    هم آنان را زاندوه جدائى *** تو پندارى مريض بى دوائى
    تو پندارى كه آنان دردمندند *** چو پر بشكسته مرغى در كمندند
    وليكن نيست در تنشان گزندى *** ز عشق آمد به جانشان دردمندى
    خوشا دردى كه عشق آرد به جانها *** بميرد بى چنين دردى روانها
    خوشا بر جسم و جان بيمارى عشق *** خوشا فرياد و آه و زارى عشق
    مكن محروم از اين دردم خدا را *** ببخشا بر مس من كيميا را
    * * *
    الهى در تب عشقم بسوزان *** چو شمعم ز آتش غم بر فروزان
    دلم چون چشم او بيمار گردان *** به رويش چشم دل بيدار گردان
    به درد عشق جانم مبتلا ساز *** ز لعل يار دردم را دوا ساز
    دواى درد جانم عشق يار است *** مرا با حال بى جانان چه كار است؟
    سپس در ذيل (و قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم) گويد:
    هم آن پاكان به فيض عشق جانان *** چو مجنونند پيش قوم نادان
    به عقل كل چو جانى رهنمون گشت *** تو پندارى كه در دشت جنون گشت
    زنادانى تواش ديوانه دانى *** توئى ديوانه او عقل جهانى
    تو چون اطوار عادت عقل خوانى *** خردمندى به جز عادت ندانى
    زهى دور از حقيقت مردم دون *** كه صرف العقل را خوانند مجنون
    * * *
    الا اى عشق، مجنون ساز ما را *** زدام عقل ده پرواز ما را
    كدامين عقل؟ عقل مردم دون *** كه پيش شهوت نفسند مفتون
    بيا تا زين خرد بيگانه گرديم *** چو مشتاقان حق ديوانه گرديم
    كسى كز عشق مجنون جهان است *** به ملك دل امير عقل و جان است
    خردمندا، به صحراى جنون تاز *** وز آنجا كن به باغ وصل پرواز
    خوشا ديوانگان را وادى عشق *** به صحراى تحيّر شادى عشق
    الهى بر جنون من بيفزاى *** بدين عشق و جنون جانم بياراى
    حكايت
    يكى ديوانه اى را گفت: چونى *** كه خندان زير زنجير جنونى
    جوابش داد: كاى با عقل و هشيار *** به زنجيرم فكنده، زلف دلدار
    تو را گر زين جنون تقدير بودى *** چو من خندان در اين زنجير بودى
    ز شادى جنون جانى شد آگاه *** كه شد زنجيرى گيسوى آن ماه
    * * *
    1. شرح خوئى، جلد 10، صفحه 130.
    2. حضرت يحيى از انبياء بنى اسرائيل بود كه معاصر عيسى بن مريم (عليه السلام) بوده و نبوت حضرت عيسى (عليه السلام) را تصديق كرد. خداوند حضرت يحيى (عليه السلام) را در سنّ پيرى، حضرت زكريا را در حالى كه مادرش هم مسِن بود بطور خرق عادت اعطاء فرمود و چنانكه از روايات به دست مى آيد، مانند امام حسين(عليه السلام) شش ماهه به دنيا آمد. او در زمان هيرودس پادشاه يهودى مذهب متولد شد (درباره حضرت يحيى (عليه السلام) مى توانيد به جلد 9، ميزان الحكمه، صفحه 542 به بعد مراجعه فرمائيد، در آنجا از منابع اناجيل نيز كمك گرفته است).
    نام حضرت يحيى (عليه السلام) 5 مرتبه در قرآن در سوره هاى آل عمران، انعام، مريم و انبياء آمده است. از امتيازات وى اين بود كه در كودكى به مقام نبوت رسيد، قرآن وى را توصيف به «حصور» كرده و «حصور» به معنى كسى است كه از هر جهتى در محاصره قرار گيرد و در اينجا طبق بعضى روايات به معنى خوددارى از ازدواج است و مانند حضرت عيسى مسيح (عليه السلام) تا آخر عمر مجرد زيست.
    از منابع اسلامى و مسيحى بدست مى آيد كه «يحيى» پسرخاله «عيسى» بوده است، در منابع مسيحى، تصريح شده كه يحيى، حضرت مسيح را غسل تعمید داده و لذا او را «يحياى تعميد دهنده» نامند (غسل تعميد غسلى است كه مسيحيان به فرزندان خويش دهند و معتقدند او را از گناه پاك مى كند).
    حضرت يحيى كتاب آسمانى ويژه اى نداشت و به تورات موسى (عليه السلام) عمل مى كرد، البته عده اى پيرو يحيى هستند و كتابى را هم به او نسبت مى دهند، و شايد «صابئين موحّد» پيروان وى باشند (اعلام قرآن، صفحه 667) به نقل از تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 21 ـ 20. براى مطالعه درباره زندگى و شهادت حضرت يحيى (عليه السلام) مى توانيد به جلد 13 تفسير نمونه از صفحه 16 تا 30 مراجعه كنيد).
    3. عين الحيوة مرحوم مجلسى، صفحه 299 و ثمرات الانوار محمدبن ابى الفتح، صفحه 221.
    4. ميزان الحكمه، جلد 9، صفحه 545.
    5. ميزان الحكمه، جلد 9، صفحه 544.


    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

  10. #40
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم




    ▲37 ـ 40 ـ ترس از مسئوليتها


    «لا يَرضَونَ مِنْ اَعْمالهم القَليل، و لا يَسْتَكثرونَ الكثیر فَهم لاَنْفُسِهِم مُتَّهِمُون و مِنْ اَعْمالِهِم مُشْفِقُون»
    ترجمه: پرهيزگاران از اعمال كم خود راضى نيستند و اعمال زياد خود را نيز زياد نمى بينند آنان خويش را متهم مى سازند (در تقصير در عبادت و اطاعت) و از اعمال خود ترسناكند.
    * * *
    شرح: مقدمه اى را در بحث عمل براى توضيح مطلب عرض مى كنم، از فرازهاى فوق روشن مى شود كه پرهيزگاران اهل عملند نه اهل حرف، مردم دو دسته اند: يك دسته فقط حرف مى زنند و عملى در كار آنها نيست، قرآن به اين دسته تاخته و آنها را مورد نكوهش قرار مى دهد: (لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ - كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ): «چرا مى گوئيد آنچه را عمل نمى كنيد، بسيار به غضب وامى دارد خدا را اين كه بگوئيد آنچه را انجام نمى دهيد».(1) اين عبارت از جملات شديد قرآن است كه غضب و خشم الهى را بر اين گونه افراد وعده مى دهد. و يك دسته به همراه قول عمل مى كنند، حتى عمل را زياده بر قول انجام مى دهند و گويا شنيده اند كلام مولى را كه: «زيادى فعل بر قول بهترين فضيلت و نقص فعل از قول زشت ترين رذيلت است».(2)
    اسلام دين عمل است، معمولا در تعريف آن مى گوئيم عبارت است از اقرار به زبان و اعتقاد قلبى و عمل به اركان دين مبين، يعنى يك سوم آن را عمل قرار مى دهيم در حالى كه در حديثى از امام صادق(عليه السلام) سؤال مى شود: افضل اعمال نزد خداوند چيست؟ حضرت مى فرمايند كه خداوند چيزى را قبول نمى كند مگر با آن، راوى مى گويد سؤال كردم آن چيست؟ فرمود: «ايمان به خدائى كه شريك ندارد و غير از او خدائى نيست، سپس سؤال از ايمان مى كند كه آيا قول و عمل است يا قول بدون عمل (يعنى ايمان زبانى و عملى است يا اينكه فقط زبانى است)؟
    حضرت چنين فرمودند: «الإيمانُ عَمَلٌ كُلّه و القَولُ بعضٌ ذلِكَ العَمَل...»: «ايمان تمامش عمل است و قول نيز بعضى از آن عمل است...».(3) يعنى ايمان شخص در عمل مشخص مى شود و عمل محك بسيار خوبى براى ايمان است، و اگر هم قولى باشد، جزئى از عمل محسوب مى شود.
    در بحث عمل شش نكته قابل ملاحظه است:
    4) لباسى است كه بر تن خود كرده، عمل يار و همراه فردى است كه به درجه يقين رسيده است،(5) عمل كاملترين جانشين انسان است،(6) بهترين چيزى است كه مردم بوسيله آن از او ذكر خير مى كنند و او را مى ستايند، عمل نيك ميوه علم است نه حرف نيك فقط.
    آن هم عملى كه با عقل توأم باشد، از وصاياى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) به ابن مسعود است: «يا ابن مسعود اِذا عَمِلتَ عملا فاعْمَل بِعِلم و عَقْل و ايّاك و أنْ تَعْمَل عملا بِغَير تدبير و عِلمٍ فانّه جَلّ جلاله يقول و لا تكونوا كَالتّى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعد قوّة اَنْكاثا»: (اى ابن مسعود زمانى كه عملى انجام دادى، با علم و تعقل انجام ده، و بپرهيز از اين كه عملى بدون تدبير و علم انجام دهى، زيرا خداوند (جل و جلاله) مى فرمايد: «مانند زنى نباشيد كه رشته خود را پس از تابيدن محكم وا مى تابد»). (كنايه از اينكه كار بى فائده مى كند و وقت خود را تلف مى نمايد، عمل بدون تعقل هم چنين است). بعضى به قدرى در قول و لفظ تأمل مى كنند كه گوئى عمل را فراموش كرده اند، انسان بعضى را مى بيند كه در حمد و سوره نماز بسيار دقت مى كند تا مخرج حروف را خوب ادا كند، يا در دعاها و قرآن خواندن دقت مى كند تا با اعراب صحيح بخواند تا خوب حرف آشكار شود در حالى كه از مفاهيم دعا كه اعمال ما باشد غافل است.
    چه قدر مولى على(عليه السلام) عالى فرموده است: «اِنّكُم اِلى اِعراب الاعمال اَحْوَجْ منكم الى اِعراب الاَقول»: «شما به اعراب دادن اعمال محتاج تريد، تا اعراب دادن و آشكار كردن اقوال و الفاظ».(7)
    بايد دقت در اعمال كرد كه حروف و الفاظ و اقوال و مفاهيم وسيله اى بيش نيست، الفاظ پرمفهوم ادعيه وسيله اى براى رساندن معنا به ما بوده، تا طبق آن مشى و عمل كنيم و آنچه مهم است اين كه نظر به هدف يعنى اعمال كنيم نه وسائل.
    به قول بزرگان «ما يُنْظَرُ بى الشىءُ فَهُوَ فان فى ذلك الشىء» آن وسيله اى كه به واسطه آن چيزى موردنظر قرار مى گيرد فانى در آن شىء است، مثلا وقتى صورت خود را در آئينه مى بينيم و يا به ساعت نگاه مى كنيم ساعت چند است، آئينه و ساعت وسيله اى بيش نيست كه نظر به آن مورد توجه اصلى نيست، الفاظ هم آينه معانى است پس نظر به عمل كن نه لفظ.

    پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در جريانات مختلف اين مسئله را به مسلمانان گوشزد مى فرمود، در جريان دفن «سعد بن معاذ» پيامبر (صلى الله عليه وآله) خود وارد قبر او شده و لحد آن را ساخته و آجرها را چيده و سپس سنگ و گل خواستند و بين آجرها را پر كردند، وقتى فارغ شدند و خاك ريختند و قبر را صاف نمودند، رو به اصحاب كرده فرمودند: «اِنّى لاَعلَمُ انّه سَيَبْلى و يَصل اليه البَلاء و لكنّ اللّه يُحِبّ عبداً اذا عمل عَمَلا اَحْكَمَه»: «من مى دانم كه آن (ميّت يا قبر) به زودى پوسيده و فاسد و خراب مى شود ولى خداوند دوست دارد وقتى بنده عملى را انجام مى دهد، با محكم كارى انجام دهد».(8)
    از اين جمله مى توان استفاده كرد كه شايد بعضى در ذهنشان اين بود كه اين ميت پس از مدّتى مى پوسد و يا قبر در اثر حوادث خراب مى شود، چرا پيامبر (صلى الله عليه وآله) اين قدر دقت مى كند و وقت صرف مى نمايد و پيامبر (صلى الله عليه وآله) آنگونه جواب دادند.
    در جريان دفن فرزند خود ابراهيم نيز نقل شده است وقتى قبر را پوشاندند، روزنه اى در قبر بود كه حضرت با دست خود آن را صاف كردند و سپس فرمودند: «اِذا عَمِلَ اَحَدُكُم عَملا فَليُتْقَنْ»:«زمانى كه عملى را يكى از شما انجام داديد، محكم و متقن به پايان رسانيد».(9)

    1ـ نفس عمل، چنانكه روشن شد، دين يعنى عمل، فرمودند: پيروان مكتب ما را از عملشان بشناسيد. معيار شيعه و پيرو بودن، رفتار و كردار است نه لفظ بدون محتوى عمل شعار مؤمن است( 2ـ اتقان عمل و محكم كارى آن ـ از دستوراتى كه به ما داده اند و حتى اگر دستورى از طريق شرع هم در اين باره به ما نمى رسید، عقل چنين حكم مى كرد، انجام دادن كار به نحو ريشه دار و اساسى است، عقل مى گويد يا كارى مكن يا اگر كردى بايد اساسى كار انجام دهى، و الاّ كار دوباره كردن از عاقل صادر نمى شود.


    اخلاق در نهج البلاغه -جلد دوم

صفحه 4 از 24 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •