ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
صفحه 18 از 24 نخستنخست ... 8141516171819202122 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 240
  1. #171
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
    تو هم ای نازنين قدر مرا نشناختی رفتی
    ز چشمم رفت و بی او روشنايی، وز پی اش حيرت
    تو هم زين خانه تاريک بيرون تاختی رفتی
    مرا عشق تو فارغ کرده بود از ديگران، اما
    تو سنگين دل زمن با ديگران پرداختی رفتی
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  2. #172
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
    در بهاری روشن از امواج نور
    در زمستانی غبار آلود و دور
    يا خزانی خالی از فرياد و شور
    مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
    روزی از اين تلخ و شيرين روزها
    روز پوچی همچو روزان دگر
    سايه از امروز ها، ديروز ها
    ديدگانم همچو دالان های تار
    گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
    من تهی خواهم شد از فرياد و درد
    مي خزند آرام روي دفترم
    دست هايم فارغ از افسون شعر
    ياد می آرم که در دستان من
    روزگاری شعله ميزد خون شعر
    خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
    ميرسند از ره که در خاکم نهند
    آه شايد عاشقانم نيمه شب
    گُل به روی گور غمناکم نهند
    ليک ديگر پيکر سرد مرا
    می فشارد خاک دامنگير خاک
    بی تو دور از ضربه های قلب تو
    قلب من می پوسد آنجا زير خاک
    بعد ها نام مرا باران و باد
    نرم می شويند از رخسار سنگ
    گور من گمنام می ماند به راه
    فارغ از افسانه های نام و ننگ
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  3. #173
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    مست شدم ساقی، مست شدم ساقی
    مستم از می بکن ای ساقی زيبا امشب
    قد بر افراز و بکن ولوله بر پا امشب
    ساقيا مست ز يک جرعه شرابم کردی
    ريز يک جرعه ی ديگر که کبابم کردی
    شراب ارغوانی ريز در جام
    که با هم سر کشيم آرام آرام
    محتسب بيخبر آمد به می و مينا زد
    سنگ بر سينه ی ما و همگی دنيا زد
    بگو با يار کار مشکل من
    پياله سازد از آب و گل من
    محتسب ما همه را دست و سر و پا شکند
    ای خوش آن سر که بجای سر مينا شکند
    خريدار ميم هر جا که هستم
    که من تا زنده ام می می پرستم
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  4. #174
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    مـعشـوقـه بـسـامـان شـد، تـا بـاد چـنين بـادا
    کـفـرش هـمـه ايـمـان شـد، تـا بـاد چنین بـادا
    ملکی که پريشان شد، از شومی شيطان شد
    بــاز آن ســلـيـمـان شــد، تـا بــاد چـنـيـن بــادا
    يــاری کــه دلـم خـستی، در بـرزخ ما بـسـتی
    غـمـخـواره ی يـاران شـد، تـا بـاد چـنين بـادا
    هـم بـاده جـدا خـوردی، هم عیش جـدا کردی
    نـک سـرده مـهـمـان شـد، تـا بـاد چـنين بـادا
    زان طـلـعـت شاهانه، زان مشعله ی خـانـه
    هـر گـوشـه چـو مـيـدان شـد، تا بـاد چنین بادا
    زان خـشـم دروغينش، زان شـيوه ی شيرينش
    عـالـم شـکـرسـتـان شـد، تـا بـاد چـنـيـن بـادا
    شب رفت و صبوح آمد، غم رفـت و فـتوح آمـد
    خـورشـيـد درخـشـان شد، تـا بـاد چنين بـادا
    از دولـت مـحزونـان وز هـمّـت مــجـــنونــان
    آن سـلـسلـه جـنـبـان شـد، تا باد چنين بـادا
    عــيـد آمــد و عــيـد آمـد، يـاری کـه رمـيد آمـد
    عــيـدانــه فــراوان شــد، تـا بــاد چـنـيـن بـادا
    ای مـطـرب صـاحـبـدل، در زير مکن مـنـزل
    کـان زُهره بـمـيـزان شـد، تا باد چنين بـادا
    درويـش فريدون شد، هم کيسه ی قارون شد
    همکاسه ی سـلطان شـد، تا باد چنين بـادا
    آن بـاد هـوا را بـيـن، زافـسـون لب شيرين
    با نای در افـغـان شـد، تـا بـاد چـنـيـن بـادا
    فـرعـون بدان سختی، با آن همه بد بختی
    نک مـوسـی عـمـران شـد، تـا بـاد چـنين بـادا
    آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامشتی
    نـک يوسف کنهان شد، تا بـاد چنين بـادا
    از اسـلـم شيطانی شد نفـس تو ربـّانـی
    ابليس مسلمان شـد ، تا باد چـنـيـن بـادا
    آن ماه چو تابان شد، کونيّن گلستان شد
    اشـخـاص هـمـه جـان شد، تا باد چنين بـادا
    بر روح بر افـزودی تا بـود چـنـيـن بـودی
    فـرّ تـو فـروزان شـد، تا باد چـنـيـن بـادا
    قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شـد
    ابـرش شـکـر افـشـان شـد، تـا باد چنين بـادا
    از کاخ چه رنگستش؟! وز شاخ چه تنگستش؟!
    اين گـاو چـو قـربـان شـد، تـا باد چـنـيـن بـادا
    ارضـی چو سمايی شد مقصودِ سنايی شـد
    ايـن بـود هـمـه آن شد، تا باد چنين بـادا
    خاموش که سر مستم بر بست کسی دستم
    انـديـشـه پـريـشـان شد، تا باد چنين بـادا
    شـمـس الـحـق تبريزی، از بـس کـه در آمـيـزی
    تـبـريـز خـراسان شد، تـا بـاد چـنـيـن بـادا
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  5. #175
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من اگر ديوانه ام زنجير کو؟
    گر اسير دانشم تدبير کو؟
    گر ز خاکم اين رميدن ها ز چيست؟
    ور ز بادم آرميدن ها ز چيست؟
    عقل دادندم که دانم راز دوست
    من نديدم اين دم آخر غير پوست
    گر شدم پيدا برای امتحان
    امتحان و مشت خاک ناتوان
    گر شدم پيدا که درد همراز شوم
    ديگران را مايه راحت شوم
    <i>من اگر ديوانه ام زنجير کو؟
    گر اسر دانشم تدبير کو</i>
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  6. #176
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من بار سنگينم مرا بگذار و بگذر
    نيکم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر
    بر مرگ خود سوزی عبث ميگريی ای شمع
    منشين ببالينم مرا بگذار و بگذر
    دردم نميداند کسی از دوست و دشمن
    کوشد به تسکينم، مرا بگذار و بگذر
    آئينه دل تيره از زنگار غمهاست
    بيرنگ و رنگينم ، مرا بگذار و بگذر
    بگذار زنجيرم کشد ، دژخيم ايام
    در خورد نفرينم مرا بگذار و بگذر
    بگذار جز کابوس ناکامی نبيند
    چشم جهان بينم ، مرا بگذار و بگذر
    بگذار تا در ماتم ويرانی خويش
    چون جغد بنشينم ، مرا بگذار و بگذر
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  7. #177
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من در اين ويرانه منزل گنج ها گم کرده ام
    مرغ دل را هم به طوفان بلا گم کرده ام
    من يکی گم کرده ام کاندر جهان همتا نداشت
    گر نميشد کفر می گفتم خدا را گم کرده ام
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  8. #178
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پيمانه
    هرکس مرا بيند گويد که باز آمد آن مست و ديوانه

    من آنچه گويم در امانم، بيخبر از اين و آنم در سرای تو
    من حديث آشنايی از کتاب دل نخوانم در کنار تو

    من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پيمانه
    هرکس مرا بيند گويد که باز آمد آن مست و ديوانه

    تو که حال مرا می دانی، راز مرا می جويی
    راز وفاداری را از دل من می پويی
    دور از تو هستم در ناتوانی چو تار مويی

    من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پيمانه
    هرکس مرا بيند گويد که باز آمد آن مست و ديوانه

    چو از توأم می دانم روز و شب در آتش غم
    با من بگو از هرجا،
    مهجوری که می کشم يارم، يارم

    من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پيمانه
    هرکس مرا بيند گويد که باز آمد آن مست و ديوانه
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  9. #179
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من رانده ز ميخانه ام از من بگريزيد
    دردی کش ديوانه ام از من بگريزيد
    در دست قضا جان بلب و ديده به مينا
    سرگشته چو پيمانه ام از من بگريزيد
    آن شمع مزارم که ره انجمنم نيست
    مهجور ز پروانه ام از من بگريزيد
    بر ظاهر آباد من اميد مبنديد
    من خانه ی ويرانه ام از من بگريزيد
    ديوانه ی زنجير هوس های محالم
    افسونی افسانه ام از من بگريزيد
    آن سيل جنونم که به جان آمده از کوه
    بنيان کن کاشانه ام از من بگريزيزد
    زآن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
    من از همه بيگانه ام از من بگريزيد
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  10. #180
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ




    من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
    پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
    سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
    ور ازين بيخبری رنج مبر، هيچ مگو
    دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
    «آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو»
    گفتم:«ای عشق، من از چيز دگر ميترسم»
    گفت:«آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو
    من بگوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی، جز که بسر هيچ مگو»
    قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
    در ره دل چه لطيفست سفر، هيچ مگو
    گفتم:«ای دل، چه مهست اين که اشارت می کرد
    که نه اندازۀ تست اين بگذر هيچ مگو»
    گفتم:«اين روی فرشته ست عجب يا بشرست
    گفت:«اين غير فرشته ست و بشر، هيچ مگو»
    گفتم:«اين چيست بگو؟ زير و زبر خواهم شد»
    گفت:«می باش چنين، زير و زبر هيچ مگو
    ای نشسته تو درين خانهٔ پر نقش و خيال
    خيز ازين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو»
    گفتم:«ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست؟»
    گفت:«اين هست، ولی جان پدر هيچ مگو»
    ღ.•.• ღ اشعار احمد ظاهر ღ.•.• ღ
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









صفحه 18 از 24 نخستنخست ... 8141516171819202122 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •