سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: انتظار در فراق گل نرگس

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    54
    نوشته
    9,293
    تشکر
    2,655
    مورد تشکر
    6,980 در 3,872
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض انتظار در فراق گل نرگس


    روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش می‌فرستاد که نیمی از آن را می‌خورد ونیم دیگر را برای سحر خود نگاه می‌داشت. سال‌ها بر این منوال گذشت، تا آن‌که شبیهنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد...
    زاهد نمازش را خواند و به انتظار نشست اما تاصبح غذایی نرسید. پس از جا برخاست و به سمت روستایی که در آن اطراف بود، روانه شد. خود را بهیک خانۀ روستایی رساند که اهل آن بی‌ایمان و اعتقاد بودند.
    زاهد در زد و چیزیبرای خوردن خواست.
    صاحب خانه نیز دو قرص نان جوین برایش آورد
    .

    او نان‌ها را
    گرفت تا از راهی که آمده بود باز گردد.
    در آن خانه سگ نگهبانی بود لاغر و بیمار،که پارس‌کنان به دنبال زاهد به راه افتاد و گوشۀ لباسش را گرفت!
    مرد وحشت‌زده، یکیاز دو قرص نان را جلوی حیوان انداخت و به راه خود ادامه داد.
    هنوز مسافت زیادینرفته بود که دوباره صدای زوزۀ سگ شنیده شد.
    مرد آن نان دیگر را هم برایحیوان انداخت و بر سرعت خود افزود!
    سگ آن را هم خورد و باز از نو پارس‌کنان بهدنبال مرد دوید و لباسش را با دندان پاره کرد.
    زاهد نهیب زد: از من چه می‌خواهیای حیوان! من تا به حال سگی به این بی‌حیایی ندیده‌ام!
    صاحب‌ات دو قرص نان بیشتربه من نداده بود، من هم آن‌ها را برای تو انداختم، دیگر زوزه و حمله و جامه دریدنتبرای چیست!؟
    سگ به قدرت الهی به زبان آمد و گفت:
    ای مرد! من بی‌حیا نیستم.من سگی هستم که به نگهبانی این منزل گماشته شده‌ام. از صبح تا شام از همه چیزمحافظت می‌کنم.
    صاحبم گاه چند تکه استخوان، گاه قطعه‌ای نان خشک مقابلم می‌گذارد و
    گاهی هم اصلاً فراموش می‌کند به من غذایی بدهد!
    با این‌همه من نگهبانی خود را همچنان
    بدون چشم‌داشت و توقعی انجام داده و هرگز به بهانۀ گرسنه ماندن به در خانۀبیگانه‌ای نرفته‌ام. اما تو که خود را بندۀ عابد و زاهد خدا می‌دانی، یک شب که اوسهم نان‌ات را به تو نرساند، بر گرسنگی شکیبایی نورزیده، از عبادت دست برداشته، ازکوه به زیر آمدی و در خانۀ این مرد بت پرست را زدی و طلب نان نمودی
    .
    اکنونخود بگو بدانم، نام بی‌حیا را به تو باید داد یا من؟!
    منبع: کشکول شیخ بهایی

  2. تشكر

    بیقرار ظهور (28-08-1392)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی