سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 32
  1. #11
    مدیر ارشد انجمن مهارتهای زندگی
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 12,912      تشکر : 34,844
    35,339 در 11,345 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پاسخ : از غسالخانه تا قبرستان -عکس




    به نام خدا



    «
    الناس نیام فاذا ماتوا انتبهو»؛

    مردم در خوابند وقتی که مردند بیدار میشوند.

    امام علی (ع)


    سلام به شما آقای
    توحید صمدي گرامی

    میخواستم ازشما بابت این تصاویر
    و مطلب زیبا تشکر کنم

    خیلی جالب بود

    آدم یاد مرگ می افته

    ....
    خوبه که لابلا ی همه ی خوبیهای زندگی
    وبدی ها یاد مرگ هم باشیم

    متشکرم ازشما







    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكرها 8

    **موعود** (18-12-1389), ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), نرگس منتظر (20-12-1389), آسیه سادات (19-12-1389), الهادی المهدی (27-12-1390), الا جان (20-12-1389), توحید صمدی (18-06-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390)

  3. #12
    عضو خودماني
    توحید صمدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,018      تشکر : 700
    2,228 در 814 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    توحید صمدی آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : از غسالخانه تا قبرستان -عکس




    قبر 5 ستاره!!!



    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  4. تشكرها 9

    **موعود** (18-12-1389), ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), edalat (21-12-1389), نرگس منتظر (20-12-1389), آسیه سادات (19-12-1389), الهادی المهدی (27-12-1390), الا جان (20-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (25-06-1389)

  5. #13
    مدیر بخش ازدواج
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,274      تشکر : 3,784
    6,382 در 2,356 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    doooaaa پاسخ : از غسالخانه تا قبرستان -عکس




    از دار دنیا فقط یه پسر داشت که شهید شد .
    یعنی رفقاش گفتن، دیدن که شهید شده .
    شش هفت سال از من بزرگتر بود .
    خانومش هم هفت سال پیش از دنیا رفت .
    از بعد فوت خانومش، دیگه توی همین قبرستون زندگی می کنه .
    توی یه اتاق، کنار مرده شورخونه .
    .
    .
    یه روز بهش گفتم: آمیرزا!...شب...نصفه شب...تک و تنها سینه ی قبرسّون...خداییش نمی ترسی؟!
    سر صبر چاییش رو خورد، بلند شد از لب تاقچه مفاتیح رنگ و رو رفتش رو برداشت و اومد نشست
    بعد همینجور که سرش تو کتاب بود و ورق می زد، گفت:
    آخرش که چی؟!...تک و تنها سینه ی قبرسّون .
    مرده ها ترس ندارن پسر حاجی!
    از زنده ها بترس!
    از خودت!
    .
    .
    سرش رو که بالا آورد، چشماش پر اشک بود .
    زل زد توی چشمام و با یه صدای لرزونی گفت:

    این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
    روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم



  6. تشكرها 10

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), edalat (21-12-1389), ملکوت (20-12-1389), نرگس منتظر (20-12-1389), یاس بهشتی (29-08-1391), آسیه سادات (19-12-1389), الهادی المهدی (27-12-1390), توحید صمدی (21-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (19-12-1389)

  7. #14
    عضو خودماني
    آسیه سادات آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1388
    نوشته : 1,217      تشکر : 4,500
    1,957 در 885 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آسیه سادات آنلاین نیست.

    اشاره پاسخ : از غسالخانه تا قبرستان -عکس




    خدا اخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه و مرگ با عزتی داشته باشیم . . .

    .
    .
    .
    .
    .


    خدایا ما چجور میمیریم! تو چه حالتی ! و تو چه وضعیتی !

    خدایا رحم کن ! به این بنده ضعیفت !




    شب جمعه ست برای امرزش همه اموات صلوات . . .

    بهار همه طراوتش را مدیون یک گل است
    گل نرگس





  8. تشكرها 11

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), edalat (21-12-1389), ملکوت (20-12-1389), نرگس منتظر (20-12-1389), یاس بهشتی (29-08-1391), الهادی المهدی (27-12-1390), الا جان (20-12-1389), توحید صمدی (21-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (27-12-1390), ستايش (28-12-1390)

  9. #15
    عضو وفادار
    م.رستمیان آواتار ها

    تاریخ عضویت : بهمن 1389
    نوشته : 429      تشکر : 136
    796 در 346 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    م.رستمیان آنلاین نیست.

    doooaaa پاسخ : از غسالخانه تا قبرستان -عکس




    سلام برشما. ممنون از عکس ها ومطالب جالبتون.

    خداخودش شاهده اشکهام همینطور داره می ریزه.

    یاد شب اول قبر افتادم وروسیاهی خودم.

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

    خودت یاریم کن تابتونم بنده ای باشم که

    موردقبول خالق یکتاست.
    خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش ،

    مرا تنها پدید آورد تا تنهاترین باشم....





  10. تشكرها 11

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), edalat (21-12-1389), ملکوت (20-12-1389), نرگس منتظر (20-12-1389), یاس بهشتی (29-08-1391), الهادی المهدی (27-12-1390), الا جان (20-12-1389), توحید صمدی (21-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (27-12-1390), ستايش (28-12-1390)

  11. #16
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    2
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 18,768      تشکر : 39,953
    47,508 در 15,148 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    khmgin




    فقط باید مواظب رفتارمون باشیم
    خدایا منو موقع جواب پس دادن تنها نزار............

  12. تشكرها 9

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), ملکوت (20-12-1389), مدير اجرايي (27-12-1390), یاس بهشتی (29-08-1391), الهادی المهدی (27-12-1390), توحید صمدی (21-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (27-12-1390), ستايش (28-12-1390)

  13. #17
    عضو آشنا

    تاریخ عضویت : بهمن 1389
    نوشته : 13      تشکر : 48
    57 در 13 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    edalat آنلاین نیست.

    doooaaa




    هر موقع به مراسم خاکسپاری کسی میروم بیشتر به حال خودم گریه می کنم تا حال میت .چرا که به اون لحظه ای فکر می کنم که روزی من را هم مثل این میت بعد از خاکسپاری رها می کنند وسریع میروند. خدایا اون لحظه تنهایی وغربت ائمه را به یاریم بفرست

  14. تشكرها 9

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), ranji (23-02-1391), ملکوت (21-12-1389), مدير اجرايي (27-12-1390), الهادی المهدی (27-12-1390), توحید صمدی (21-12-1389), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (27-12-1390), ستايش (28-12-1390)

  15. #18
    عضو ماندگار
    الهادی المهدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1390
    نوشته : 621      تشکر : 5,603
    1,775 در 492 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    الهادی المهدی آنلاین نیست.

    پیش فرض




    با احترام


    بد نیست در این لحظات پایان سال یکمی بیشتر بیاندیشیم


    به پایان عمر بیاندیشیم


    به مرگ


    به نبودن در دنیا


    به بودن در سرای باقی


    آری دوست عزیز ، مرگ حق میباشد

    پایان سال قدیم چیزی شبیه پایان عمر من و شما می باشد

    انشاالله سال نو بر شما مبارک باشد



    خداوندای در سال نو چیزی نمیخواهم جز سر بلندی در محضر و مقام خودت




    عکسها تاثیر گزار بودند






  16. تشكرها 8

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), مدير اجرايي (27-12-1390), یاس بهشتی (29-08-1391), بیقرار ظهور (14-11-1391), توحید صمدی (27-12-1390), خادم کریمه اهل بیت (27-12-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (27-12-1390), ستايش (28-12-1390)

  17. #19
    عضو خودماني
    توحید صمدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,018      تشکر : 700
    2,228 در 814 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    توحید صمدی آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نوشته روی درب یک غسالخانه


    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  18. تشكرها 4


  19. #20
    عضو خودماني
    توحید صمدی آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,018      تشکر : 700
    2,228 در 814 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    توحید صمدی آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)

    به گزارش خبرنگار مهر، بهشت زهرا (س) نام بزرگ‌ترین گورستان در استان تهران است. فعالیت این گورستان رسماً در سال ۱۳۴۹ خورشیدی آغاز شد و نخستین درگذشته به نام محمدتقی خیال در تاریخ 3 مرداد ماه 49 در قطعه ۱ ردیف ۱، شماره ۱ به خاک سپرده شد.
    گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند ولی غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد. البته باید بالای این گزارش و خاطرات نوشت +15 !




    دهان پر از "کرم" پیرزن


    یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.
    یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.

    مرده ای که بوی گلاب می داد

    یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.
    آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...

    جنازه‌ای که سر و صدا می کرد

    عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.
    در مسیر اتوبان صالح آباد داشتم رانندگی می کردم. حواسم به جلو بود که یکباره شنیدم از کابین عقب با مشت محکم می کوبند به شیشه پشت سرم. خودم نفهمیدم چطور و با ترس و عدم تعادل توقف کردم. وقتی ماشین ایستاد شنیدم یکی فریاد می زنه باز کن! باز کن! اول تصمیم گرفتم فرار کنم ولی بعد از چند ثانیه خودم را جمع و جور کردم و دستگیره را برداشتم و با وحشت آرام آرام رفتم به سمت کابین عقب و با فاصله و ترس زیاد درب عقب ماشین را باز کردم.
    دیدم جنازه سر جای خودش آرام و راحت خوابیده. یکباره جوانی لاغر اندام که از ترس رنگش پریده بود چالاک پرید پائین! پابه فرار گذاشت. به سمت بیابان فقط می دوید، انگار در مسابقه دو سرعت شرکت کرده بود. کمی که رفت ایستاد! برگشت به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه خیلی دور شده بود، آهسته و با شرمندگی برگشت. در حالی که به شدت عصبانی بودم ولی خنده ام هم گرفته بود. گفتم: آخه تو این عقب چیکار می کردی؟ نگفتی من سکته می کنم؟ مگه نمی دونی سوار شدن عقب ماشین حمل جنازه ممنوعه؟ می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ خلاصه اینکه گویا این جوان توی یکی از آن دفعه ها که جنازه را برای تشییع پیاده کرده بودن یواشکی پریده بود بالا و من متوجه نشده بودم. برای اینکه تنبیه بشه گفت: حالا تا بهشت زهرا(س) پیاده بیا تا حالت جا بیاد...!

    مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه

    مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.
    گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.
    آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی قرار می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...
    ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.
    وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند
    یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال
    بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم‌، جلوی دیدگانمان داشت آب می‌شد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راه‌ها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشک‌ها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنی‌های اولیه هم انجام شد.
    این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار می‌کردند مشکل من و خانوادم رو می‌دانستند، هرکسی به هر نحوی که می‌شد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقی‌فر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق می‌گذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.
    وای که بر من چه گذشت، آن‌لحظات و دقیقه‌ها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم‌! نمی‌دانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه می‌خواستم فقط یادم هست که دیگر نمی‌توانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمی‌خواهم در پایان چیزی بگویم، کسی که این خاطره رو می‌خواند خودش قضاوت می‌کند. خدایا شکرت!
    گزارش از سید هادی کسایی زاده

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  20. تشكرها 13

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (30-08-1391), tamana (12-11-1391), مانیل (19-10-1391), مدير اجرايي (30-07-1391), نرگس منتظر (12-11-1391), یاس بهشتی (29-08-1391), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (30-07-1391), بیقرار ظهور (14-11-1391), حیران (13-11-1391), خادمه صدیقه طاهره(س) (19-10-1391), سرسپرده ی سراج (29-08-1391), شهیده (19-10-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (29-07-1391)

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •